| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
37
|
244
|
87/12/9 (21:38)
|
|
||
|
|
21
|
167
|
88/2/24 (19:07)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/6/21 (17:02)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/4/7 (03:27)
|
|
||
|
|
43
|
358
|
89/11/17 (19:42)
|
|
||
|
|
3
|
29
|
89/7/23 (23:51)
|
|
||
|
|
13
|
133
|
89/4/16 (12:26)
|
|
||
|
|
43
|
283
|
89/3/20 (20:03)
|
|
||
|
|
30
|
195
|
89/3/20 (19:53)
|
|
||
|
|
1
|
38
|
88/2/29 (17:26)
|
|
||
|
|
4
|
86
|
88/2/24 (19:47)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
88/2/24 (14:20)
|
|
||
|
|
20
|
160
|
87/12/12 (16:26)
|
|
||
|
|
37
|
221
|
87/12/9 (16:46)
|
|
||
|
|
36
|
207
|
87/11/25 (10:03)
|
|
||
|
|
5
|
14
|
87/10/11 (13:24)
|
|
||
|
|
6
|
71
|
87/9/24 (08:59)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/8/7 (08:21)
|
|
||
|
|
7
|
55
|
87/5/22 (19:39)
|
|
||
|
|
11
|
111
|
87/5/1 (17:32)
|
|
در کتاب مقدس از زنان بسیاری نام برده شده .زنانی که از زندگی انها می توان درسهای بزرگ گرفت
از زندگی آنها چه می دانیم؟
خیلی ممنون از ادب شما سیمرغ عزیز
همین !!!!!!!!
فیض خدا و خداوند ما عیسی مسیح با شما 


دوست عزیزم سمیرغ جان منظور آنجلای عزیز کل کتاب مقدس بود نه فقط زنان مورد بحث در انجیل خداوند ما عیسی مسیح .
فیض عیسی مسیح خداوند با شما 


مهدی جان ؟
اولا= در روم عیسی خدا نیست مستند از روی آیات کتاب خدا برات گفتم که عیسی نه تنها خدای تو که حتی خدای یک مورچه هم نیست ایشان را با این ادعاهای کاذب پایین نیار جایگاه بلندی دارد .
ثانیا =شما مترجم منظور های آنجلایید ؟ خودشان نمیتوانند منظور خویش را بیان کنند ؟
ثالثا =کتاب مقدس دو بخش است که هر دو بخش کامل است
بگویید منظور عهد قدیم بود .
رابعا" = مگر قراره یک نفر تمام اسامی رو بگه ؟ من یکیشو گفتم //
پس خود تو چکاره ای ؟ چهار تاشم تو بیان کن .
من یکی از پایدارترین بعد از مریم بزرگ رو گفتم .
دوست عزیزم سمیرغ جان منظور آنجلای عزیز کل کتاب مقدس بود نه فقط زنان مورد بحث در انجیل خداوند ما عیسی مسیح .
فیض عیسی مسیح خداوند با شما 


زنان بسیاری نه
زنان اندک و انگشت شماری
اونها کسانی بودند که در سخت ترین شرایط با عیسا همقدم شدند و کمکش بودند
حتی زمانی که حواریون ار ترس فرار میکردند این زنان بودند که پای صلیب ایستادند
مریم مجدلیه یکی از چند نفر انگشت شمار آنان بود .
|
آیا تا بهحال فكر كردهاید كه در زندگی خود به بیابانی برخورد كردهاید، به جایی بیآب و علف و بدون امید؟ آیا تا بهحال به این فكر كردهاید كه هویت و شخصیتی ندارید و هویت شما وابسته به شوهر یا فرزندانتان است؟ آیا تا بهحال صدای كسی بیشتر از محتویات گفتۀ او باعث دگرگونی زندگی شما شده است؟ در كتابمقدس به شخصی برخورد میکنیم كه از تجربیات ذکر شده عبور کرد و آنچه برای او اتفاق افتاد امروز برای ما میتواند درسهای آموزندهای داشته باشد. این زن در خود صفات متضادی داشت:از یک طرف خود بزرگبین بود، و از طرفی دیگر مورد ظلم قرار گرفته بود. هم كنیز بود، هم جای بانوی خود را گرفته بود. از یک لحاظ میشد او را شخصیت مغرور و خودپسندی دانست، ولی با اینحال مورد تحقیر نیز قرار گرفته بود. با اینکه چندان صفات مثبتی در خود نداشت، اما از تجربهای روحانی و بزرگ و زیبا گذشت كه بسیاری آرزوی گذر از آن را دارند. با این مقدمه از خود سؤال کنیم که آیا در شخصیت من هم این تضادها هست؟ وجود تضادها نباید عاملی باشد برای ناامید شدن چون خدای ما با وجود این خصوصیات شخصی میتواند به ما یك تجربۀ واقعی و روحانی عطا کند. سرگذشت قهرمان این مقاله، هاجر را در پیدایش ۱۶:۱-۱۴ میخوانیم. آیا تا بهحال فكر كردهاید كه در زندگی خود از بیابانی عبور میكنید؟ هاجر از بیابان عبور میكرد. مکانی بیآب، خشك. بیابان ما چه میتواند باشد؟ آیا حتماً این مکان یک مکان جغرافیایی است؟ نه! بیابان میتواند زمانهایی باشد که به پائینترین نقطه رسیدهایم، وقتی هیچ امید و هدفی نداریم، وقتی هیچ دری به روی ما باز نیست، وقتی از لحاظ روحانی تشنه و شكممان گرسنه است، وقتی تنهایی و بیكسی ما را كلافه و محزون میكند. هاجر هم در چنین شرایطی قرار داشت، زنی بیكس، ناامید، باردار و تنها در بیابان خشك و بیآب و علف. ولی عجیب و در عینحال جالب است بدانیم كه: در همین بیابان بود كه مسیح آزمایش شد و پیروز گردید. در همین بیابان بود كه یحیی تعمیددهنده با وجود سرسختی مخالفین راه را برای خداوند باز كرد. در همین بیابان بود كه ایلیا فرار كرد و در حالیکه آرزوی مرگ میكرد فرشتۀ خدا به او ظاهر شد. پس، از بیابانهای خود نترسیم. اتفاقاً در همین بیابانهاست كه خدا ما را ملاقات میكند. در همین انزوا و تنهاییهاست كه خدا را میبینیم و میتوانیم با او وقت بگذرانیم، در مکان خلوت و هنگام بیكسی است كه فرصت برای دعا و راز و نیاز با خدا مییابیم. بیابانی که هاجر قدم بدان نهاد بیابان موقتی نبود. او راه طولانی را از كنعان به مصر پیش گرفته بود. در این بیابان گرما بود و تشنگی و با توجه به بارداری او، شاید از خود میپرسید چرا اینها باید بسر من بیاید؟ چرا این قدر بدبخت و بینوا هستم؟ همۀ عمرم بدبختی كشیدهام، كنیز بودهام، حال که تازه امیدی یافته بودم، اینطور آواره و سرگردان شدهام اگر این ذره آبی را كه دارم تمام شود چه كنم؟ از بیابانهای خود نترسیم. اتفاقاً در همین بیابانهاست كه خدا ما را ملاقات میكند در همین انزوا و تنهاییهاست كه خدا را میبینیم و میتوانیم با او وقت بگذرانیم، در مکان خلوت و هنگام بیكسی است كه فرصت برای دعا و راز و نیاز با خدا مییابیم. آیا این سؤالات هیچ وقت به خاطر شما خطور کرده است؟ آیا خود را بدبخت و بیچاره، بیكس و آواره حس کردهاید؟ اگر پاسخ شما مثبت است، از خودتان دلسرد نشوید و امیدتان را از دست ندهید. فرشتۀ خدا شما را در بیابان ملاقات میكند. بله، همین فرشتۀ خدایی كه وقتی هنوز دانیال در دعا بود برای راهنمایی او آمد. همین فرشتۀ خدایی كه از مسیح در بیابان پرستاری میكرد. همین فرشتۀ خدایی كه به اشعیا نازل شد و با آتش دهانش را لمس كرد و او را بهعنوان نبی برگزید. همین فرشتۀ خدایی كه به سموئیلها و داودها و مریمها و پطرسها و مردان و زنان بزرگ كتابمقدس ظاهر شد اکنون به هاجر که در حقیقت کنیزی مغرور و خودبین بود، ظاهر میشود! پس از خودتان ناامید نشوید! اما فرشتۀ خدا كجا شما را ملاقات میكند؟ نزد چشمه. خدا شما را در مسیح كه آب حیات است ملاقات میكند. نه آبی راكد، بلکه چشمهای كه میجوشد. چشمهای كه از درون میجوشد. خدا با آب تازه ما را سیراب میکند یعنی بركات تازه، ملاقات تازه، دید تازه. پس حتی در بیابان جایی كه فكر میكنیم همه چیز خشك است و تنهایی و كلافگی و آوارگی به ما هجوم میآورد تماس خود را با منبع آب زنده یعنی عیسی قطع نكنیم، آنجاست كه او ما را ملاقات میكند. آیا تا به حال فكر كردهاید كه از خود هویت و شخصیتی ندارید و اگر هم دارید هویت شما در وابستگی به دیگران معنی پیدا میکند؟ فرشتۀ خدا هاجر را چه صدا میزند؟ "ای هاجر كنیز سارای از كجا آمدهای و به كجا میروی؟" اول به نام و بعد به هویت او كه كنیز سارا بود. هویت هاجر در كنیز سارا بودن خلاصه میشد. این برای اکثریت زنان در هر جای دنیا که باشند مصداق دارد. هویت ما معمولاً بسته به پدر یا شوهرمان است و انگار خودمان برای خودمان به تنهایی كسی نیستیم. اما چرا فرشتۀ خداوند هاجر را چنین میخواند؟ آیا میخواهد به او سركوفت بزند؟ آیا میخواهد او را تحقیر كند؟ آیا میخواهد او را پایین بیاورد و بیهویتی او را به رخ او بکشد؟ نه، در حقیقت میخواهد بگوید: "من موانع و محدودیتهای تو را میدانم. من موقعیت تو را میدانم. میدانم كه آزاد نیستی. میدانم که در بطن مشكلات و بحرانها قرار داری. میدانم اختیار خود را در دست نداری. میدانم كسی تو را بهحساب نمیآورد. میدانم اسیر و گرفتار هستی!" خدا شما را در مسیح كه آب حیات است ملاقات میكند. نه آبی راكد، بلکه چشمهای كه میجوشد. چشمهای كه از درون میجوشد. محدودیتهای شما چیست؟ مشكلات و بحرانهای شما چیست؟ آیا خانوادهتان شما را اسیر كرده است؟ آیا شوهرتان شما را اسیر كرده است؟ آیا چون هاجر گیج و سرگردانید و نمیدانید از كجا آمدهاید و به كجا میروید؟ آیا موقعیتها و محدودیتها شما را اسیر كرده است؟ آیا موانع و فشارها شما را از هر سو احاطه کردهاند؟ این حقیقت مسلم را فراموش نکنیم که خدا آنها را میبیند و میداند. خدا ما را با همۀ مشكلات و فشارها و موانعمان میبیند و هیچ چیز از دیدگان خدا مخفی و پنهان نیست. پس برای ما نباید شکی باقی بماند که خدا میداند از كجا آمدهایم و به كجا میرویم. خدا در بطن اسارت و مشكلات ما، ما را ملاقات میكند. آیا تا به حال صدای كسی بیشتر از محتوایات گفتۀ او باعث دگرگونی شما شده است؟ صدای خدا باعث دگرگونی و تغییر هاجر شد. محتویات گفتۀ فرشته چه بود؟ دقت كنید: ۱- "نزد بانوی خود برگرد." همان كه از او فرار كرده بودم؟ او كه مرا تحقیر کرده بود و از خانه بیرون انداخته بود؟ همان كه با من بدرفتاری كرده بود؟ ۲- "مطیع او باش." غرورم اجازه نمیدهد! اصلاً او ایماندار نیست. (او هنوز سارا بود و ساره نشده بود.) بهجای اینكه با ایمان منتظر وعده خدا باشد مرا به چنین بدبختی كشانده، حالا باید مطیع او باشم؟ ۳- "تو حامله هستی!" این را خود میدانم! ۴- "پسری خواهی زائید!" این شد یك خبر خوب! ۵- "و اسمش را اسماعیل میگذاری." خوب پس حق انتخاب اسم بچهام را هم ندارم. ۶- "وحشی خواهد بود." عجب خبر خوشی! درست همان چیزی كه هر مادری آرزو دارد بچهاش چنین باشد! ۷- "با برادرانش سر ناسازگاری خواهد داشت". مثل اینكه لحظه به لحظه بهتر میشود. آرامش خانوادگی مطلقاً نه! ۸- "او بر ضد همه و همه به ضد او خواهند بود." پس در اجتماع خود نیز وجههای نخواهد داشت. خدا ما را با همه مشكلات و فشارها و موانعمان میبیند و هیچ چیز از دیدگان خدا مخفی و پنهان نیست. خدا میداند از كجا آمدهایم و به كجا میرویم. خدا در بطن اسارت و مشكلات ما، ما را ملاقات میكند. پس از این همه خبرهای خوب و خوش فكر میكنید واكنش هاجر چه باید باشد؟ بحث كردن و چانه زدن با خدا؟ از خودم که گذشت حداقل خدا در مورد پسرم تخفیفی قائل شود؟ اگر شما در بیابان خودتان بودید و خدا این چنین خبرهایی به شما میداد چه فكر میكردید؟ شاید این صدای خدا نبود كه شنیدم! شاید خیالات خودم بود! اما به واكنش هاجر توجه كنید: آیه ۸ «تو خدایی هستی كه میبینی!» هاجر با روبرو شدن با خدا میدانست که خدا حاکم است! میدانست که خدا زنده است و میبیند! یقین داشت که آینده هر چه باشد حضور خدا قدرت رویارویی با آن را به او خواهد داد! اگر از اراده و خواست خدا آگاهید و آن را مطابق میل خود نمیدانید ترس به خود راه ندهید. هاجر با روبرو شدن با خدا میدانست که خدا حاکم است! میدانست که خدا زنده است و میبیند! یقین داشت که آینده هر چه باشد حضور خدا قدرت رویارویی با آن را به او خواهد داد! با او وقت بگذرانید، صدای او را بشنوید. صدای اوست و حضور واقعی او كه شما را دگرگون میكند. او خدای زندهای است كه محدودیتها و موانع شما را میبیند. از بیابان زندگی شما با خبر است. اسارتها و مشكلات شما را میداند و شما را در میان آن بیابانها ملاقات میكند، به شما از چشمه تازه آب میدهد، دری تازه میگشاید و امیدی تازه، دیدی تازه به شما عطا میکند. صدای او و حضور او شما را دگرگون میكند و دیدن او زندگی شما را لبریزمیكند. |
ممکن است درگذر از جاده ی زندگی به افرادی برخورد کنیم که با نمونهای که از خود بهجا نهادهاند خواهان ایناند که نکته ی مهمی را در تفسیر بهتر زندگی برایمان روشن سازند. نکتهای که گاه چون تلنگری بر افکار، احساسات و در بعدی گستردهتر بر ارادهمان فرود میآید. گویی میخواهد سخنی با قلبمان گوید و انتظار دارد بپذیریمش و دو دستی با وفاداری به دامانش چنگ زنیم و رهایش نکنیم زیرا که جویبار سود و نفع بهسویمان جاری میکند و ما را در پهنه ی زندگی به سرافرازی و رتبهای والاتر رهنمون میسازد. این نمونهها هم نمونههای منفی هستند و هم مثبت. اگر مثبت باشد ما را تشویق میکند که تکرارش کنیم و اگر منفی که فریاد باحذر باشید از آن به گوش میرسد و در لابلای این فریاد، اعلان زنگ خطری که مجبوریم آن را آویزه ی گوشهایمان سازیم.
عیسیمسیح در سخنان و تعالیم خود از نمونهها زیاد استفاده میکرد ولی همواره نکتهای روحانی در اعماق این نمونهها وجود داشت که مسیح در پی آن بود شنوندگانش آن را درک کنند و به مقصود او از طرح آن داستان یا مثل پیببرند.
در انجیل لوقا باب 17 مسیح به روزهای آخر که پسر انسان بازگشت خواهد نمود اشاره میکند که خطاب او در مرحله ی اول به فریسیان است و در قسمت بعدی به شاگردان. مسئله مهم در این عبارتها آمدن پسر انسان برای داوری است و اینکه این بازگشت چون آمدن دزد ناگهانی خواهد بود. و آنچه در آن روز مطرح است هلاکت است و در کنار آن نجات برای ناجیان. در آیه 32مسیح از شخصی نام میبرد که در گذشته بسیار دوری زندگی کرد و با اینکه درباره ی او زیاد توضیح داده نشده و حتی نام او نیامده، بهعنوان هشداری جدی تلقی شده است.
برای پرداختن و معرفی این زن باید ابتدا از خود لوط شروع کنیم. لوط برادرزاده ی یتیم ابراهیم بود که پس از مرگ پدربزرگ لوط در حران تحت مراقبت و سرپرستی ابراهیم قرار گرفت. در باب 14از کتاب پیدایش میبینیم که پس از گذشت زمانی دارایی این دو افزایش یافت و دیگر چراگاهها برای رمههای گاو و گوسفند هر دوی ایشان کافی نبود. شبانان نیز در این میان بر سر چراگاهها شروع به نزاع کردند. خطر این وجود داشت که بین ابراهیم و لوط نیز تلخی ایجاد گردد و در روابطشان تأثیر بگذارد. آنان باید از هم جدا میشدند ولی قبل از جدا شدن باید توافق میکردند که کدام چراگاه به چه کسی تعلق خواهد گرفت. ابراهیم بهواسطه ی بزرگتر بودن این حق را داشت که چراگاهی را که ترجیح میداد انتخاب کند، اما او با سخاوتمندی این حق را به برادرزاده ی خود عطا کرد.
این نشانه ی مردی بود که آماده بود امتیازات مادی را ترک گوید تا چیزهایی را که ارزش روحانی دارند بهدست آورد. و از سوی دیگر انتخاب لوط معرف شخصیتش بود. او ابتدا دره ی سرسبز وادی اردن را انتخاب میکند، سپس بهسمت سدوم روانه میشود و سرانجام در خود شهر شرارت مستقر میگردد. در اینجا باید به این شناخت برسیم که لوط به امتیازات مادی تمایل زیادی داشت و لذا تصمیمش بر اساس آنچه که میتوانست ببیند قرار داشت. او خطر روحانی مجاورت با مردم سدوم را نادیده انگاشت، زیرا برایش علوفه گوسفندان مهمتر از مشارکت با خدا و داشتن وجدانی آسوده تلقی میشد.
با چنین شناختی است که میتوانیم با خانواده ی لوط بیشتر آشنا شویم و همچنین با زن او که به احتمال زیاد شخصیتی همانند شوهر خویش داشت. وابسته بودن به مسائل مادی و دیدنی این دنیا در بطن این خانواده ریشه داشت و نتایج آن را در ادامه ی داستان و استقرار آنان در شهر سدوم بهتر میتوانیم درک کنیم.
نکته ی دیگری که میتوان در شناخت زن لوط بدان اشاره کرد، سکونت در شهر سدوم است. شهرهای سدوم و عموره در تمامی کتابمقدس به سمبلی از شرارت و گناه تشبیه شدهاند. در پیدایش باب 18 در گفتگویی که بین خداوند و ابراهیم درمیگیرد، خداوند به این شهرها اشاره میکند: "فریاد علیه ظلم مردم سدوم و عموره بلند شده است و گناهان ایشان بسیار زیاد گشته است. پس به پایین میروم تابه فریادی که به گوش من رسیده است، رسیدگی کنم." سکونت در چنین شهری آن هم در مدت زمانی طولانی بدون شک تأثیراتی بنیادی برجای خواهد نهاد. تأثیراتی که ساکنین این شهر بر این خانواده خواهند گذاشت میتواند بسیار سرنوشتساز و تعیینکننده باشد. هیچ اقدامی در مورد ترک این شهر از طرف خانواده ی لوط در کلام خدا گزارش نشده است.
آنان با آن محیط خو گرفته بودند و در شرایطی که لوط با وابستگی مادی به آن مکان رفت میتوان به این نتیجه رسید که در مدت اقامت خود باید بیش از سابق در این وابستگی به دنیا و امور مادی پیش رفته باشد. دلبستگی به این جهان مادی که فانی و بیهوده است در تمام قلب و جان این خانواده ریشه دوانده بود.
اما در اینجا باز اهمیت ابراهیم و رحمت خدا را در واقعه ی نابودی این شهر میبینیم. ابراهیم از احتمال سکونت چند عادلی خبر میدهد که ممکن است در شهر باشند. صحنه ی شفاعت ابراهیم بسیار جالب و شنیدنی است و عاقبت خدا تصمیم به رهایی خانواده لوط از نابودی میگیرد و فرشتهها برای بیرون آوردن لوط و خانواده راهی سدوم میگردند. شرارت ساکنین شهر بهحدی است که در تلاش هستند تا فرشتگان را مورد تجاوز جنسی قرار دهند! به هر صورت لوط و خانواده قبل از خرابی شهر توسط فرشتگان بیرون آورده میشوند. فرمان فرشتگان این است که آنان باید فوراً شهر را ترک گویند و بدون اینکه به عقب نگاه کنند بهسوی کوه فرار نمایند. در صحنه ی بعدی خداوند شهر را توسط آتش به نابودی میکشاند. در اینجاست که زن لوط برخلاف فرمان فرشته خداوند به عقب مینگرد و در یک لحظه به ستونی از نمک مبدل میگردد. از اطلاعات نه چندان زیادی که از این زن داریم، میتوان نکاتی را از زندگی او آموخت:
بهعبارتی میتوان گفت که نگاه برگشت زن لوط نشان از این داشت که او هنوز نگران شهر و محلی بود که در آن زندگی کرده بود. وابستگی، نگاه او را به عقب بازگرداند. گرچه پاهای او بیرون از شهر سدوم قرار داشت ولی قلب او هنوز درون دروازههای شهر محکوم بهفنا جامانده بود.
متأسفانه در مورد این زن مطالب زیادی در کتابمقدس در اختیار نداریم ولی هشدار عیسیمسیح و اشاره ی او به آن زن باید اهمیت مسئله را به ما گوشزد کند که او به نمونههای منفی از شخصیتهای کتابمقدس تعلق دارد. مسیح نام زن لوط را در چارچوب اشاره به بازگشت خود اعلام میکند. و عمل این زن را به آیاتی مربوط میسازد که بسیار بنیادی و تعیینکننده ی سرنوشت هر انسانی است. مسیح چنین میفرماید: "هر که جان خود را برهاند آنرا هلاک خواهد ساخت و هر که آن را هلاک کند آن را زنده نگاه خواهد داشت."
ممکن است انسان در این دنیا صاحب اموال زیادی باشد ولی اگر بدانها وابسته گردد در روز بازگشت ثانوی مسیح شرمنده خواهد بود، زیرا که جان خود را از دست خواهد داد. و اگر کسی به این اموال و دارایی این دنیا وابسته نباشد جان خود را به سلامتی نگاه خواهد داشت. چه غم انگیز است داستان زندگی افرادی که خود را ایماندار دانسته ولی هنوز مرکز زندگیشان که قلب آنان است به دنیا تعلق دارد. آنان ظاهراً مسیحیاند ولی در واقع هنوز به دنیایی که از آن خریده شدهاند تعلق دارند. به عبارت دیگر همچون زن لوط پاهایشان از دنیا و پادشاهی شیطان بیرون آمده ولی قلبشان هنوز آنجاست. آنان افرادی هستند که با زبان اعتراف به نجات دارند ولی هنوز از این جهان محکوم به فنا دل نکندهاند و مدام با برگشت به دنیا، با آن سازش میکنند.
باشد که ما دل از دنیا بشوییم و کاملاً با تمامی وجودمان نزد مسیح آییم و هشدارهای او را جدی بگیریم و برای روز آخرت آماده باشیم. وابسته و مفتون این دنیا نگردیم که ممکن است در عوض حفظ آن آینده را از دست دهیم. وفاداری ما در این است که چیزی پرارزش چون حیات جاودان را فدای چیزهای بیارزش و فانی این دنیای محکوم به نابودی نسازیم.
رفقه / ربکا، عروس برگزیده و شجاع امّا....
در این قسمت از كلام داستان زندگی اسحاق مانند قصهای شیرین است. او پسر جوانی است كه در خانواده ثروتمندی زندگی میكند و وعده و بركت خدا مكمل كننده ی ثروت اوست؛ و اکنون این فرزند وعده، بهدنبال همسر است.
اسحاق در كنعان زندگی میكند با این وجود ابراهیم نمیخواهد پسرش از كنعانیان زن بگیرد زیرا طبق پیدایش 29:22-27 زیر لعنت خدا قرار داشتند. ابراهیم مطمئن است كه همسر اسحاق را خداوند انتخاب كرده است و این زن باید بهعبارتی جایگزین سارا باشد؛ زنی لایق و شایسته زیرا فرزندان او صاحب بركت و وعده ی خداوند خواهند بود. با این اطمینان، او خدمتكارش را تشویق میكند كه به این مأموریت برود (پیدایش 24:2-8) و اشاره میكند كه فرشته ی خداوند پیش روی او خواهد رفت و زن انتخاب شده را به او نشان خواهد داد. ایلعازر، خادم ابراهیم، راهی مأموریت میشود و پس از طی مسافتی طولانی به شهر ناحور میرسد، جایی كه برادر ابراهیم زندگی میكرد. این خدمتكار باوفا دو عمل مهم انجام میدهد:
1- دعا میكند و علامتی میگذارد.
2- بهطور عملی اقدام میکند یعنی به سرچشمهای میرود كه زنان و دختران برای كشیدن آب به آنجا میرفتند.
در اینجا دو نكته ی مهم میآموزیم: سهم خدا و سهم انسان. ایلعازر از هدایت خداوند اطمینان داشت و برای درک اراده ی خدا، دعا میكند، علامت میگذارد و وارد عمل میشود. او میداند که دختران و زنان مشرق زمین خجالتی هستند و با غریبهها صحبت نمیكنند. پس شرط او این است که دختری كه شجاعانه به سؤال او جواب بدهد، انتخاب شده ی خداوند است. از آنجا که آن زن در عمل ادامه دهنده ی وعده ی خدا میباشد، پس باید روحاً و جسماً قوی باشد. به این ترتیب خدمتكار ابراهیم در سكوت دعا میكند. هیچكس بهجز خداوند دعای او را نشنید و مطمئناً این دعا ادامه داشت تا وقتی كه در مقابلش دختر جوانی را دید كه سبوی آب بر دوش دارد و نزدیك میشود. خادم با اطمینان جلوی دختر میرود و آب میطلبد و دختر آن جوابی را میدهد كه خدمتكار ابراهیم منتظرش بود: «ای آقای من بنوش و برای شترانت نیز بكش». چرا این دختر بر خلاف دیگر دختران مشرق زمین عمل كرد؟ نه تنها با یك غریبه سخن گفت بلكه در عمل هم كمك كرد.
این آن سهم خدا است كه عمل میكند. خداوند زنی را انتخاب كرده بود كه صاحب بركت باشد و نسل او بركت یافته باشند. او خودش نمیدانست كه انتخاب شده ی خداوند است، چنانچه كلام خداوند میفرماید: «خوشابهحال كسی كه او را برگزیده و مقرب خود ساخته» (مزمور 65:4). شاید بههمین دلیل او برخلاف سنت مشرق زمین عمل كرد و با غریبه سخن گفت.
اکنون ایلعازر مطمئن است که دعایش جواب داده شده است و دختری که روبروی او قرار دارد همسر اسحاق است؛ این دختر برادرزاده ابراهیم و دختر بتوئیل بود و نامش رفقه (ربكا) بهمعنای "بند" میباشد.
ایلعازر به منزل لابان دعوت شد و تمامی داستان را برای اهالی خانه بازگو کرد و آنها متوجه شدند كه رفقه همانا انتخاب شده ی خداوند برای ازدواج با اسحاق است.
در اول یوحنا 5:14-15 چنین میخوانیم: «این است اطمینانی که در حضور او داریم که هرگاه چیزی بر طبق اراده وی درخواست کنیم، ما را میشنود. و اگر میدانیم که هرآنچه از او درخواست کنیم ما را میشنود، پس اطمینان داریم که آنچه از او خواستهایم، دریافت کردهایم.»
ابراهیم و ایلعازر با چنین اطمینانی دعا كردند و حالا جواب دعای آنها حاضر بود، رفقه بهعنوان همسر منتخب اسحاق راهی غربت میشود.
رفقه خصوصیات خاصی داشت، دید خوب، ایمان به خدا؛ او از طریق ترک دیار و خویشانش ثابت کرد که وعدههای خدا را از صمیم قلب پذیرفته و تسلیم اراده ی خداوند شده است. از طرفی اسحاق هم برای همسر آیندهاش در دعا بود چون او باید جانشین مادرش سارا میشد. از نظر ایمان، اطاعت، زیبایی و هوش و استعداد نباید كمتر از سارا میبود. در پیدایش 24:65 میخوانیم كه رفقه به محل سكونت اسحاق میرسد و سپس اسحاق او را به خیمه ی مادرش میبرد و به این ترتیب رفقه جانشین سارا میشود. مدتی میگذرد رفقه حامله نمیشود، اسحق برای همسرش دعا میكند و خداوند دعای او را مستجاب میكند و رفقه احساس میكند دو طفل در رحم اوست كه با هم در جدال هستند پس بهحضور خدا میرود و دعا میكند (پیدایش 25:23). او سؤال میكند و خداوند پاسخ میدهد: «دو امت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شدند و قومی بر قومی تسلط خواهد یافت و بزرگ كوچك را بندگی خواهد نمود.»
دو فرزند دو قلو متولد میشوند، اولی پُرمو (عیسو) است و دومی پاشنه ی پا را میگیرد (یعقوب). این دو فرزند از نظر شخصیتی درست نقطه ی مقابل هم هستند. عیسو خشن، تندخو، دارای علائق زمینی، شكارچی، مرد صحرا، بدون فكر و تابع احساسات آنی، در ضمن محبوب پدر است. یعقوب برعكس عیسو است. بدون مو، آرام، علاقهمند بهخانه و بعدها میبینیم پُر كار، برنامهریز، مدیر خوب، حسابگر، ثابتقدم و برای رسیدن به اهداف خود حاضر است رنج ببرد.
معنی اسم او میتوانست منفی باشد یعنی "پشت پا" زدن به دیگران، چنانچه عیسو 27:36 میگوید: «نام او را یعقوب بهخوبی نهادند زیرا كه دو مرتبه مرا از پا درآورد.» پس او تمایل بهدست آوردن و چنگ زدن به مزایای دیگران را داشت. او محبوب مادرش بود. اما كدامیك از این دو برادر نزد خدا مقبول بودند؟
عیسو مسئله ی نخستزادگی را خوار شمرد و خیلی ارزان با یك كاسه آش آن را معاوضه كرد. شاید عیسو ارزش واقعی نخستزادگی را نمیدانست. اهمیت تصاحب این بركت زمانی بهتر فهمیده میشود كه آن را با قوانین آن دوره مقایسه كنیم كه مطابق با آنها، بركت دادن بهصورت شفاهی از نظر قانونی تعهدآور بود.
ولی این واقعیت كه كتابمقدس بر اهمیت مقام رهبری، بیش از بركات مادی تأكید مینماید جالب توجه است. در عبرانیان 12:16-17 چنین میخوانیم: «هشیار باشید که هیچ یک از شما فاسد یا همچون عیسو دنیوی نشود که به خاطر کاسهای آش، حق پسر ارشد بودن خود را فروخت. و چنانچه میدانید، بعد که خواهان به میراث بردن آن برکت بود، مقبول واقع نشد. و هرچند با زاری در پی آن بود، جای توبه پیدا نکرد.» پس عیسو دنیوی رفتار كرد و بعدها میبینیم از فرمان خدا سرپیچی نمود و با دختران "حتّی" ازدواج كرد.
یعقوب شاید حیلهگری كرد اما او بیشتر تمایل به مسائل روحانی داشت تا جسمانی؛ و شاید روحیه ی برادر بزرگتر را میشناخت كه برای او مسائل مادی مهمتر از مسائل روحانی بود. پس آنچه برای عیسو مهم نبود برای یعقوب اهمیت داشت و آنها را نیز بدست آورد.
اما برگردیم به رفقه: او زندگی را بسیار خوب شروع كرده بود، دست خدا در زندگی او بود. با اراده ی كامل خدا ازدواج كرد و با اراده ی خدا صاحب فرزندان شد، اما شاید رابطهای درست با همسرش اسحاق نداشت. او در دنیای خودش زندگی میكرد. با وجود اینكه میدانست اراده ی خداوند در بركت دادن یعقوب است، نه تنها به خداوند اعتماد كامل نكرد بلكه از خداوند مشورت هم نگرفت. شاید اگر مسئله را با اسحاق در میان میگذاشت اسحاق هم متوجه میشد كه وعده ی خداوند مربوط به یعقوب است و مسئله بدون درگیری حل میشد. او فراموش كرد كه خدای قادر مطلق میتواند پیش روی او برود و برای او بجنگد. در اشعیا 48:31میخوانیم: «آنانی كه منتظر خداوند باشند قوت تازه خواهند یافت و مثل عقاب پرواز خواهند كرد، خواهند دوید و خسته نخواهند شد، خواهند خرامید و درمانده نخواهند گردید.» رفقه در این مورد عجله كرد و خود ابتكار عمل را در دست گرفت! در باب 27:44 میبینیم كه رفقه به یعقوب میگوید:
«نزد برادرم لابان به حران فرار كن و چند روز نزد وی بمان تا خشم برادرت برگردد و آنچه بدو كردی فراموش كند آنگاه میفرستم و تو را از آنجا باز میآورم.» اما این مدت زمان 20 سال بهطول انجامید و رفقه خود از دیدن فرزند محبوبش محروم ماند. پس این چنین است كه امثال سلیمان میگوید: «هر زن حكیم خانه خود را بنا میكند و زن جاهل خانه ی خود را خراب میكند.» در اثر عمل خودسرانه رفقه روابط فامیل با یكدیگر خراب شد و اینجاست كه میتوان گفت:
زن- اگر از نسل رفقه هستی: تو منتخب خداوندی. اجازه بده خداوند در تمامی راههایت تو را هدایت كند بهخصوص در تصمیمات مهم زندگی از او مشورت بطلب و مطمئن باش كه خدای قادر مطلق میتواند پیش روی تو برود و برای تو بجنگد.
مرد- اگر از نسل اسحاق هستی: تو برگزیده و معجزه ی خداوندی، پس با اعتماد به خداوند سعی كن در همه ی راههای خود او را بشناسی و او طریقت را راست خواهد گردانید.
فرزند- اگر از نسل عیسو هستی: بركتی را که از خداوند یافتهای ارزان مفروش، بگذار خداوند در زندگیت جلال یابد.
فرزند- اگر از نسل یعقوب هستی: مطمئن باش كه خداوند تو را انتخاب كرده پس سعی نكن با حیله زیر پای دیگران را خالی كنی، زیرا آنچه اراده ی خداوند است انجام خواهد گرفت. زیرا خداوند خود پیش روی تو میرود، او با تو خواهد بود و تو را وا نخواهد گذاشت و ترك نخواهد نمود پس ترسان و هراسان مباش
زن پیلاتس
در کل کتابمقدس تنها یک آیه در رابطه با این شخصیت که زن پیلاتس است، وجود دارد و آن هم در عهدجدید یافت میشود (متی 27:19). در رابطه با اسم او نیز هیچ اشارهای در کلام خدا نشده است. ولی بر اساس سنن و اسناد تاریخی، اسم او کلودیا پروکولا بوده که بهمعنای "پیرو منتظر در کنار دروازه" میباشد. کلودیا یک زن غیر یهودی و همسر یکی از فرمانداران رومی یهودیه بهنام پیلاتس بود (پیلاتس در دوران یحیی تعمیددهنده و عیسی مسیح در اسرائیل حکومت میکرد.)
زمینه ی کلی داستان کلودیا در اناجیل بدین مضمون است که:
زمانی که پیلاتس بهاتفاق همسرش از قیصریه ی فیلیپی (قصر محل اقامتشان) به اورشلیم آمده بودند تا در جشن سالیانه عید فصح شرکت کنند، عیسی را بهمنظور محاکمه پیش او آوردند (متی 27:11-26؛ مرقس 15:1-15؛ لوقا 23:1-25؛ یوحنا 18:29-19:16). او عیسی را بهخاطر ادعای پادشاهیاش و سایر اتهاماتی که مردم بر او وارد میکردند مورد بازجویی قرار داد. بنا بر رسم آن موقع، در زمان عید باید یکی از زندانیان بر اساس رأی مردم آزاد میشد و پیلاتس نیز بنا بر رأی مردم باید از بین عیسی و بارابا یکی را آزاد میکرد.
هنگامی که پیلاتس بر مسند داوری نشسته بود، همسرش پیغامی برای او فرستاد، بدین مضمون که: «تو را با این مرد بیگناه (عیسی) کاری نباشد زیرا امروز خوابی درباره ی او دیدم که مرا بسیار رنج داد» (متی 27:19). ولی چون مردم مایل بودند که بارابا آزاد و عیسی مصلوب شود، پیلاتس نیز مجبور بود بر اساس رأی مردم تصمیم بگیرد ولی خود را از خون عیسی بری دانست. و پس از آن در اناجیل در رابطه با مرگ عیسی به تفصیل توضیح داده شده است.
بر طبق این آیه بهنظر میرسد که در زمان محاکمه ی عیسی، زن پیلاتس خوابی در رابطه با بیگناهی عیسی دیده بود که او را بهسختی رنج میداد. جزئیات خواب او مشخص نیست.
در رابطه با ایمان مسیحی او نیز مشخص نیست که آیا او یک مسیحی مخفی بوده یا صرفاً به عیسی علاقهمند بود و تمایل داشت در مورد او بیشتر بداند. همچنین مشخص نیست که آیا در رابطه با اینکه عیسی پسر خداست عقیده ی مشخصی داشت یا نه. بعضی معتقدند که او در زمانی که در اورشلیم بود، شاهد برخی از معجزات عیسی بوده و تا حدی در مورد او آگاهی پیدا کرده بود. بعضی نیز معتقدند که ممکن است در نتیجه ی خوابی که در مورد عیسی دید مسیحی شد.
جالب است که کلیسای ارتدکس یونانی نام او را در لیست قدیسین خود قید کرده است. و روز 27 اکتبر را به یاد او جشن میگیرند.
متأسفانه چون در مورد زن پیلاتس اشاره ی زیادی در کلام خدا نشده است بسیاری از مواقع شخصیت او در لابلای تمام اتفاقات مربوط به دستگیری عیسی و محاکمه ی او از سوی همسرش، گم میشود ولی همین شخصیت بهظاهر گم شده در لابلای تمام اتفاقات سرنوشتساز تاریخ، امروز برای ما پیغامی دارد و حقایق زیبایی در شخصیت او نهفته شده است.
حال بیایید نقشی را که کلودیا در آیهای در کلام خدا با قدرت بازی میکند بررسی کنیم. و اجازه دهیم روحالقدس از طریق چهار مورد از شخصیت و زندگی او، با قلبهای ما نیز صحبت کند:
کلودیا نسبت به حقیقتی که در خواب در مورد بیگناهی عیسی بر او مکشوف شده بود، عکسالعمل نشان داد.
«تو را با این مرد بیگناه کاری نباشد... امروز خوابی درباره ی او دیدم که مرا بسیار رنج داد.»
بسیار جالب است که تحقیقات بهعمل آمده حاکی از این است که در انجیل متی حداقل در شش مورد اشاره به خواب شده است. پنج مورد آن خوابهایی است که یوسف در رابطه با تولد عیسی و پس از آن از خدا دریافت کرد (متی 1:20؛ 2:12 و 13، 19-22). ولی چه در انجیل متی و چه در کل عهدجدید، کلودیا تنها زنی است که در دوران پایانی زندگی عیسی قبل از مصلوب شدنش، در رابطه با او خواب میبیند (متی 27:19).
بهنظر میرسد که کلودیا علاقه ی خاصی نسبت به عیسی داشت و اگر چه محتوای خواب او مشخص نیست ولی حداقل در نتیجه ی آنچه که دیده بود، (که ممکن است حتی روح خدا آن را بر او مکشوف
ساخته بود)، متقاعد شده بود که عیسی شخص بیگناه و عادلی است. ممکن است او شاهد معجزات او بوده، درباره ی او مطالبی شنیده و در مورد او بسیار تفکر کرده بود و بدینوسیله حقیقتی عمیق در مورد زحمات عیسی بر او مکشوف شده بود. "اسپرجان" یکی از مشهورترین نویسندگان مسیحی انگلیسی معتقد است که به احتمال زیاد خواب کلودیا مشخصاً در رابطه با مصلوب شدن عیسی و دردهای سختی است که او بهعنوان شخصی عادل قرار بود متحمل شود. ممکن است کلودیا تا حدی تصویری از آنچه که قرار بود بر عیسی واقع شود را دید و بهنوعی میتوان گفت که او احتمالاً اولین شاهد مصلوب شدن عیسی از طریق یک خواب بود. بسیار عجیب است که او تنها زن غیر یهودی عنوان شده در کلام خداست که قبل از مصلوب شدن عیسی از بیگناهی او دفاع کرد.
ولی مهم این بود که کلودیا پس از دیدن این خواب سکوت اختیار نکرد. او میتوانست نسبت به آن بیتفاوت بماند و آن را به فراموشی بسپارد ولی بر خلاف آن، او مایل بود به هر نحوی که شده حقیقتی را که بر او مکشوف شده بود هر چه زودتر به همسرش بازگو کند. احتمال دارد خدا به این دلیل حقیقتی را در رابطه با عیسی بر زن پیلاتس مکشوف کرد چون میدانست ذهن او نسبت به آن مکاشفه باز بوده، نسبت به آن عکسالعمل نشان خواهد داد.
امروز خدا مایل است و میتواند با ما نیز در رابطه با برخی از حقایق الهی صحبت کند. او ممکن است از طریق خواب و رویا با ما صحبت کند یا از طرق دیگر مانند مطالعه کلام خدا، دعا، و غیره.... ما بهعنوان زنان و دختران چقدر حاضریم نسبت به صدای خدا عکسالعمل نشان دهیم. بیایید وقتهایی که کلام خدا را مطالعه میکنیم و روی او را در دعا میطلبیم، خود را کاملاً تسلیم او کرده، در مورد او تفکر کنیم و در حضور او خود را باز بگذاریم تا خدا برخی از حقایق زیبای الهی را برای ما و حتی از طریق ما برای دیگران آشکار سازد.
علیرغم وجود عقاید مخالف و تعصب اطرافیان (از جمله همسرش)، کلودیا تصمیم گرفته بود، شجاعانه مدافع حقیقت باشد.
کلودیا بهعنوان همسر یک فرماندار رومی اجازه نداده بود که شخصیت و عقایدش در رابطه با آنچه عدل و حقیقت است، در لابلای شخصیت و عقاید همسرش گم شود. علیرغم اینکه او میدانست که سران یهود و همسرش چه رویهای را در رابطه با عیسی میخواهند اتخاذ کنند، مایل بود در مورد آنچه در رابطه با بیگناهی و عادل بودن عیسی حقیقت داشت و بر او مکشوف شده بود، ساکت ننشیند. کلودیا همسر یک فرماندار رومی بود، مردی با مقام و منزلت. او همچنین زندگی متمولی داشت و در قصری مجلل و پر از اجناس گرانبها میزیست که احتمالاً بسیاری از زنان آن زمان آرزو داشتند جای او باشند. منطقیتر بهنظر میرسید که او حامی تصمیم همسرش و بزرگان یهود در رابطه با دستگیری عیسی باشد. چون مخالفت با نظر آنها، میتوانست مقام و منزلت همسرش و حتی زندگی متمول و راحتش را بهمخاطره بیندازد. کلودیا در عین احترام و دلسوزی که نسبت به همسرش داشت، شجاعانه تصمیم گرفته بود بدون در نظر گرفتن منافع شخصی خود، مدافع حقیقت باشد، چون متوجه شده بود که شوهرش مرتکب اشتباه میشود.
گاهی وقتی خدا با قلب ما صحبت میکند و حقیقتی را برای ما مشکوف میسازد، بسیار نگران عقاید و تعصبات دیگران و به فکر منافع خود هستیم یا میترسیم که دیگران به حقانیت آنچه که واقعاً از طرف خدا دریافت میکنیم اهمیت ندهند. در نهایت تصمیم میگیریم سکوت اختیار کنیم یا نظر اطرافیان را جلب کنیم، همان کاری که در نهایت پیلاتس کرد.
امروزه سخن گفتن در مورد حقیقت و عدالت کار دشواری است چون در مواقعی میتواند باعث طرد شدن ما از جامعهمان و حتی اخراج ما از کار و خدماتمان و کلیسا بشود. چقدر حاضریم بهای ایستادن روی آنچه که عدل و حقیقت است رابپردازیم؟ زندگی کلودیا در این قسمت نیز برای ما حاوی پیغامی مهم است.
کلودیا پیغام خود را زمانی برای پیلاتس میفرستد که او بر مسند داوری خود نشسته بود.
«هنگامی که پیلاتس بر مسند داوری نشسته بود.............» (متی 27:20).
سالن داوری که پیلاتس در آن عیسی را محاکمه میکرد، در قسمت بالایی شهر اورشلیم و در نزدیکی شاهراهی بود که بعدها بهعنوان جاده ی رنج و درد نامید شد.
وقتی کلودیا پیغام خود را در مورد بیگناهی عیسی به گوش همسرش رساند، او در حال داوری عیسی بود و از جهتی در موقعیت سختی قرار گرفته بود، چون از طرفی گویی خود او هم متوجه شده بود که عیسی بهراستی سزاوار مصلوب شدن نیست (لوقا 23:14) و از طرف دیگر باید بر اساس رسم آن زمان طبق رأی سران یهود و مردم عمل میکرد.
وقتی پیلاتس سخنان همسرش را شنید، احتمالاً با خود فکر میکرد، «چه فایدهای دارد به حرف زنم گوش دهم؟ آیا خواب یک زن که ممکن است ناشی از خیالات هم باشد مهمتر از صدای جماعت بزرگی از مردم است؟» صدای کلودیا در مقایسه با صدای رهبران یهود که در صدد محاکمه و به صلیب کشیدن عیسی بودند بسیار ضعیف بود. و پیلاتس بیشتر تحت تأثیر صداهای بلند اطرافیان و قضاوت اشتباه آنها در مورد عیسی قرار گرفته بود تا صدای همسرش که حاوی پیغامی مهم برای او بود. او نهایتاً تسلیم خواست مردم شد و عیسی را به آنها تسلیم کرد و سرانجام دست خود را از این موضوع شست.
ممکن است در برخی مواقع ما نیز مانند پیلاتس بر تخت داوری خود مینشینیم و بهراحتی دیگران را مورد قضاوت قرار میدهیم و آنها را متهم به انجام کارهایی میکنیم که معلوم نیست در مورد آنها صادق است یا نه. یا گاهی ممکن است بسیار به فکر راضی ساختن دیگران باشیم طوری که صداهای اطرافیان ما بسیار بلندتر از صدای آرام و قوی روحالقدس که میخواهد با قلب ما صحبت کند و ما را هدایت کند، بهگوش برسد. بیایید اجازه دهیم صدای روحالقدس قویتر از هر صدای دیگری در زندگی روحانی ما باشد.
علیرغم تلاش کلودیا در رابطه با دفاع از بیگناهی عیسی، او در نهایت مصلوب شد!!!
پس از تمام سعی و کوشش کلودیا در دفاع از بیگناهی عیسی، او بالاخره مصلوب شد. ولی مهم این بود که کلودیا سهم خود را در آن برهه از تاریخ انجام داد این اراده خدا بود که عیسای مسیح به این دنیا آمده، رنج کشیده و مصلوب شود. پس همه چیز طبق اراده ازلی خدا پیش میرفت.
بسیاری از مواقع فکر میکنیم اگر این کار درست را انجام دهم و یا اگر این حقیقت را بازگو کنم چه نتیجهای بهدنبال خواهد داشت. ولی مهم است بدانیم که نتیجه ی نهایی در دست خداست. ما از آینده خود با خبر نیستیم ولی در حال حاضر باید سهم خود را انجام دهیم و آینده را به دستهای او بسپاریم. نکته ی دیگری نیز که باید در نظر بگیریم این است که زندگی ما تنها در این دنیا خلاصه نمیشود و ما نباید صرفاً بهدنبال دریافت پاداش در این جهان باشیم. چون پاداش واقعی ما در آسمان است.
کلودیا شخصیتی دلسوز و با غیرت و شجاع و حساس نسبت به صدای خدا بود که در شرایط مبهم سیاسی آن زمان بر حقانیت آنچه که بر او مکشوف شده بود، ایستاد. هر چند بهنظر میرسد که گویی او تنها در یک آیه از کلام خدا ظاهر میشود و نقش خود را اگر چه بسیار چشمگیر بهنظر نمیرسد ایفا میکند و پس از آن دیگر اشارهای به او نشده است، یقیناً پاداش او در آسمان بزرگ خواهد بود.
کلودیا در عین حال زمانی در صحنه وارد شد که هنوز عیسی مصلوب نشده بود. ما زنان و دختران ایماندار، که بهواسطه خون گرانبهای عیسی خریداری شدهایم، چقدر بیشتر باید نسبت به خداوندمان وفادار بوده، نسبت به صدای او حساس باشیم و روی حقانیت حقایقی که او برای ما مکشوف میسازد، بایستیم.
پس بیایید از زندگی زن پیلاتس الگو بگیریم و تا دیر نشده، در هر جا که هستیم و در هر مقام و موقعیتی که قرار گرفتهایم، سهم خود را آنگونه که خدا از ما انتظار دارد، انجام دهیم.
مریم مادر عیسی
مگر میشود از ناصره ی جلیل آن دهکده ی دور افتاده در آن ناحیه ی محقر چیزی خوب بیرون بیاید؟ (یوحنا 1:46). اما از همین شهر محقر جلیل بود که خدا مریم باکره را برگزید تا مادر عیسی گردد. (متی1:21-23).
همه چیز از همین جای محقر شروع شد. درک مریم از کتابمقدس و تمایل او به اطاعت از خدا نشان میدهد که چقدر کلام خدا در او ریشه دوانیده بوده و بهخوبی از پیشگویی اشعیای نبی خبر داشت که میگفت: «باکرهای آبستن شده، پسری بهدنیا خواهد آورد و او را عمانوئیل خواهند نامید» (اشعیا 7:14).
آنچه که خدا از مریم میخواست با افتخارترین مسئولیتی بود که به یک زن عطا شده بود و مریم در مقابل این مسئولیت، اعتماد کامل خود را به خدا عرضه کرد؛ او تمامی وجود خود را به روحالقدس تسلیم نمود (لوقا 1:34-35). خبری که مریم از فرشته شنید دور از انتظار بود. اما او خود را با شادی تسلیم این خبر نمود. این مطلب را در نغمه ی شادی او مییابیم که در آن خداوند را جلال میبخشد (لوقا 1:46-55). مریم وسیلهای در دست خدا بود و مجرای برکت برای تمامی بشر شد.
فراموش نکنیم که مریم شخصی گمنام در شهر بزرگی نبود که در آن کسی، کسی را نشناسد. او در یک دهکده ی کوچک مشرق زمین زندگی میکرد، در جایی که همه یکدیگر را میشناختند. بهعلاوه باید به یاد داشته باشیم که برخلاف امروزه که نامزدی، بین دو طرف تعهدی رسمی ایجاد نمیکند، از دید فرهنگ یهود، نامزدی دو نفر، در بین زن و مرد از هر نظر پیوندی رسمی ایجاد میکرد. این نامزدی معمولاً یک سال طول میکشید. مریم و یوسف هم نامزد بودند ولی در طول دوران نامزدی خود با هم زیر یک سقف زندگی نمیکردند. پس طبیعتاً زمانی که مریم خبر حاملگی خود را به یوسف داد میبایست برای او ضربهای سنگین بوده باشد و تصمیم یوسف برای رها کردن مریم آن هم بدون سر و صدا دور از انصاف نبود.
همان شب یوسف رویایی دید که در آن خدا به او فرمود که بچهای که در شکم مریم است از روحالقدس میباشد (متی 1:19-21). این برای یوسف کافی بود. یوسف هم با پیشگویی اشعیا 7:14 آشنا بود. شاید مریم میتوانست با تمام دنیا با شجاعت روبرو شود، چرا که خود بهخوبی میدانست که او و یوسف ابداً از نظر جسمی یکدیگر را لمس نکردهاند. اما اعتمادی که یوسف به مریم داشت، بر قدرت مریم میافزود. در جایی که اگر در کوچههای دهکده قدم میزدی همه را میشناختی هنگامی که مریم بین مردم رفت و آمد میکرد، اعتماد و باوری که نسبت به خدا داشت او را قادر میکرد که با سرافرازی گام بردارد.
داستان زندگی مریم انسان را بههیجان میآورد ولی آیا همه او را بهدرستی درک کردهاند؟! برخی از مسیحیان با چشم بسته او را عزت و جلال میدهند بیآنکه با آنچه که کتابمقدس در مورد او میگوید، آشنا باشند. از سوی دیگر نیز، هستند مسیحیانی که بر او و شخصیت والایش نگاهی گذرا دارند. در روزهای کریسمس مریم فرد محبوب تمامی دنیاست. شخصیتی که در کنار صحنه ی آخور ظاهر میشود، در شکل و شمایلی پلاستیکی، چوبی و حتی کندهکاری شده در مرمر! چقدر باعث تأسف است که بهمحض آنکه کریسمس تمام میشود این شکل و شمایلها هم گردگیری شده، بستهبندی گردیده و تا کریسمس بعد در انبار جا داده میشوند. موعظههای زیادی در مورد استر، روت، مریم و مرتا میشنویم، لیکن داستان مریم صرفاً در مدارس و در کلیساها فقط و فقط در هفته کریسمس بازگو میشود.
بسیاری از ما هنوز هم در همان صحنه ی آخور باقی ماندهایم و دوست داریم با مریم و عیسی کوچولو باقی بمانیم و فراتر نرویم. متأسفانه بسیاری از مردم در سراسر دنیا نمیدانند که عیسی رشد کرده و جان خود را در راه ما فدا نموده، از مردگان زنده شده و به آسمان صعود کرده و روزی بازخواهد گشت.
مریم زنی خانهدار بود. عیسی را از زمان بچگی تا بزرگسالی تر و خشک کرده و تربیت نموده بود. مریم نمونهای است برای ما والدین که از او پیروی کنیم. او سرسپرده ی دعوت خود بود. سرسپردگی او به عیسی در مقام مادر، فقط منحصر به زمان تولد در آخور نبود، آخور شروع این سرسپردگی بود. یکی از دوستان من تعریف میکرد که بعد از زاییدن پسرش، زمانیکه هیجانها فروکش کرده و شوهرش بعد از یک هفته تعطیلی باز به سر کار رفته بود، بهناگاه متوجه شد که در عرض یک هفته تبدیل به یک مادر شده است! زمانیکه چشم را به بچهاش دوخت این فکر در ذهن او متجلی شد که این بچه تمامی 24 ساعت از شبانه روز توجه و مراقبت او را لازم دارد، این فکر باعث شد که دست و پای خود را گم کند، میدانست که با این بچه نمیتواند مثل رادیو و تلویزیون رفتار کند و هر وقت که دلش بخواهد دگمه ی خاموش را بزند. بله، مسئولیت مریم در قبال عیسی هم مسئولیتی بود برای تمام زندگی او بر روی زمین.
مریم چه الگو و هدف والایی برای ما والدین بهجا گذاشته است. بهیاد داشته باشیم که بچهها به ما احتیاج دارند؛ نه صرفاً بهخاطر وابستگی آنها به والدین در دوران کودکی. ما باید مانند مریم این مطلب را درک کنیم که مسئولیت ما در قبال فرزندانمان فراتر از دوران کودکی است. بیایید نه تنها شروعی مستحکم و استوار برای فرزندانمان بهوجود بیاوریم بلکه بهعنوان پدران و مادران، والدین روحانی، مسئولیت و سرسپردگی ما در قبال فرزندانمان برای تمامی طول زندگی آنها باشد- تا آنجایی که خدا به ما عمر عطا میکند.
پس از وقایع تولد عیسی، بیشک مریم خوشحال بود که پس از مدتی فراری بودن و زندگی پناهندگی، باز به زندگی عادی خود بازگردد و به سر خانه و زندگی خود رود. دوباره آشپزی کند و بدون ترس از اینکه کسی قصد کشتن عیسی را داشته باشد، زندگی کند.
از همان سالهای کودکی، مریم کلام خدا را به عیسی یاد داد، «ای اسرائیل بشنو، یهوه، خدای ما، یهوه واحد است. پس یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما . . . آنها را به دقت به پسرانت تعلیم نما . . .» (تثنیه6:4-7). مادر خدا ترس چه اثر مهمی در زندگی فرزند خود دارد. ابراهام لینکن چنین گفته است: «کسی که مادری خداترس دارد هرگز فقیر و بیچاره نیست.»
احتمالاً عیسی در سن پنج سالگی به مدرسه رفته است. مریم نیز مانند دیگر والدین یاد گرفت که به فرزند خود اجازه دهد که دورانهای مختلف زندگی را سپری کند. بسیاری از ما زمانیکه برای اولین بار بچه ی خود را به مدرسه میفرستیم، از دوری آنها احساس دلتنگی میکنیم، انگار که فرزند خود را گم کردهایم. مریم و یوسف هم چنین والدینی بودند.
زمانیکه مریم عیسی را در آن جشن فصح اورشلیم گم کرد، هزاران فکر و خیال بد از سرش گذشت. قلب او را ترس فرا گرفته بود. هر پدر و مادری در قبال فرزندان خود مسئولیتی دارند اما مواظبت از فرزند خدا چه مسئولیت هولناکی بود. مریم و یوسف در بطن نگرانی خود، بالاخره عیسی را در معبد یافتند که با عدهای از معلمان یهود مباحثه میکرد. عیسی در قبال این وضعیت فقط یک توضیح داشت که «شما باید بدانید که مهمترین چیز برای من اینست که به کار پدر خود مشغول باشم». مریم فهمیده بود که عیسی از فرمان بزرگتری تبعیت میکند. اما یکبار دیگر یاد میگرفت که عیسی را آزاد گذارد و در چنگ خود اسیر نسازد. بهزودی جشن 12 سالگی او را جشن میگرفتند که در فرهنگ آنها نشانه ی بلوغ و گذر از کودکی به جوانی بود. مریم میدانست که بیش از این نمیتواند با عیسی مثل یک کودک رفتار کند. لازم بود ذهن خود را با این فکر بیشتر آشنا کند که عیسی را باید آزاد بگذارد.
چندی بعد عیسی در اطراف شروع به موعظه کرد. با هر خطری که جان عیسی را تهدید مینمود، وجود مریم نیز از ترس متلاطم میشد. او از خطراتی که برای عیسی بود خبر داشت و بهاحتمال زیاد شبهای زیادی بود که بیدار مانده به او فکر میکرد. اما میدانست که در این دوران باید با توکل مطیع و سرسپرده ی خدا باشد.
مانند هر مادری هنگامی که جمعیت از هر سو عیسی را احاطه نموده بودند، مریم تلاش کرد خود را به عیسی نزدیک کند. او میخواست او را از جمع به خانه برد تا استراحتی کرده باشد، ولی بهتدریج متوجه شد که عیسی نمیتواند فقط به یک جا خود را محدود کند. او به همه متعلق بود نه فقط به خانواده ی خود. مریم از جانب خدا 30 سال قبل، این افتخار را یافته بود که نجاتدهنده را به این دنیا بیاورد و اکنون میفهمید که باید بگذارد که عیسی بهدنبال انجام نقشههای والایی باشد که خدا برای او دارد.
دردناکترین تجربه ی مریم صحنه ی هولناک صلیب بود. مریم میدانست که خدا هم میداند که درد از دست دادن تنها فرزند چیست. خدای پدر با قلبی شکسته مرگ تنها فرزند خود را نگریست و آنچه که ما اغلب از یاد میبریم اینست که مریم هم مرگ فرزند خود را مینگریست. او نه میتوانست دخالت کند و نه کاری از دستش برمیآمد. همانطور که شمعون پیر هم 30 سال قبل پیشگویی کرده بود، خنجری قلب او را میشکافت. مریم تنها شخص حاضر هم در زمان تولد و هم زمان مرگ عیسی بود. او فردی بود که افتخار بزرگی نصیبش شد ولی این افتخار بزرگ بهای سنگینی هم داشت. شاید زمانی که عیسی عذاب میکشید قدرت تحمل دیدن او را نداشت ولی در عین حال نمیتوانست آن صحنه را ترک کند.
آنجا در پای صلیب در حالیکه عیسی آخرین نفسهای خود را میکشید تمامی زندگی او از مقابل چشم مریم میگذشت، تولد او در آخور، دستهای کوچک او که دستهای مریم را میگرفت، دستهای ماهر و قوی نجارگونه ی او، دستهایی که مریضان را شفا میداد و حالا همان دستها روی صلیب میخکوب شده بود. او برای کودکی که روزی در آغوش داشت، برای مرد جوانی که بزرگش کرده بود و برای پسری که اکنون بر روی صلیب میمرد، گریه میکرد. شاید تمامی وجودش از غصه پر بود که صدای عیسی به گوشش رسید: "بانو . . ." عیسی در آخرین لحظات زندگی خود، مواظبت از مریم را بهعهده ی یوحنا گذاشت. در یوحنا 19:25-27 آن سخنان گرانقدر آخر، که از آن بهبعد در سراسر زندگی مریم میتوانست انعکاس داشته باشد، نوشته شده است. کلماتی که مریم میتوانست به آنها بچسبد و بارها و بارها آنها را بهیاد آورد. کلماتی که ارزش همه چیز را داشت. مریم فقط پسر خود را بر روی صلیب ندید، او برهای را دید که قربانی شده است: «تو باید او را عیسی بنامی، زیرا او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد بخشید.»
عیسی زندگی خود را فدای بشریت کرد. در رساله ی قرنتیان میخوانیم، که اگر عیسی از مردگان برنخاست، ایمانمان ارزشی ندارد و هنوز در گناهان خود هستیم. خدا را شکر که عیسی از مردگان زنده شده است و ما امیدی داریم که محکم و استوار است. مریم هم مانند دیگر شاگردان، او را در باغ ملاقات کرد و او را پرستش نمود و شاهد این پیروزی بود.
مریم بر روی کوه زیتون زمانیکه عیسی به شاگردان در مورد روحالقدس تعلیم میداد حضور داشت. عیسی در مقابل چشمان آنها به آسمان بالا برده شد. در روز پنطیکاست 120 نفر در بالاخانه مشغول دعا کردن بودند و مریم هم در میان آنها منتظر "وعده ی پدر" بود.
مریم ثابت کرد که زندگی در سرسپردگی و اطاعت از خدا، زندگی پرثمری است. مریم با کلیسای اولیه همگام بود. او به آن گله ی کوچک خدمت کرد. نه از آنها کنارهگیری نمود و نه خود را بالاتر از آنها قرار داد.
مریم علاوه بر اینکه روحی فروتن داشت و اطاعت و سرسپردگی جزو صفات شخصی او بود، در عین حال از این قدرت هم برخوردار بود که فرزند خود را در اسارت خود نگاه ندارد؛ بلکه بگذارد که او آزاد باشد و این تجربه را در سراسر زندگیاش پیاده کرد و الگوی زیبایی برای پیروی از خود بهجا گذاشت.
بیایید به مریم از دید دیگری بنگریم. مریم را در شکل و شمایل چوبی و مرمری نگاه نکنید، بگذارید شمایلی که از او در ذهن شماست صورت کسی باشد که دعوت خدا را نسبت به زندگی خود شنید و در کمال وفاداری و ایمان به آن پاسخ داد. دعوتی که زندگی او را دچار فراز و نشیبهای زیادی نمود و به راهی "فراتر از آخور" کشاند.
لیه دختر بزرگتر دایی یعقوب، لابان بود. به احتمال زیاد لیه چندان زیبا نبود و از مشکل بینایی نیز رنج میبرد. با توجه به اینکه در آن دوران، عجایبی چون لنز و عینک طبی وجود نداشت که بینایی شخص را تا حد معمولی بهبود بخشد، در نتیجه این یک ضعف بزرگ محسوب میشد و بهخصوص در کنار خواهر زیبایی چون راحیل، مشکل او صد چندان جلوه میکرد. دختری با چشمان ضعیف نه میتوانست کمک بزرگی برای مادر در خانه باشد و نه کمکی برای پدر در بیرون از منزل (مثل راحیل که چوپانی میکرد). میتوان حدس زد که از سن ازدواج او مدتی گذشته بود و این خود باعث سرافکندگی خانواده ی او بود. احتمالاً لیه چه در زمان کودکی و چه بزرگسالی جملاتی از این قبیل را بسیار شنیده بود: «وای، راحیل چقدر خوشگله، حتماً خیلی خواستگار داره؟! بیچاره لیه! پدر و مادرش هم که با این دختر شانس نیاوردند. اصلاً به چه دردی میخوره؟ طفلی روی دستشون مونده و....»
قلب لیه زخمی بود. لیه دختری مطرود بود.
من خانوادههایی را دیدهام که با رفتار نادرستشان باعث ایجاد فاصله زیاد بین فرزندانشان میشوند. با بیان و تکیه زیاد بر اینکه یکی از آنها زیباتر یا با استعدادتر است، باعث مغرور شدن یکی و تحقیر و کوچک شمردن دیگری میشوند. هر کدام از این بچهها شخصیت خود را بر مبنای همان نظرات و شنیدهها بنا میکنند. داستان زندگی لیه نیز بههمین ترتیب بود.
اکنون راحیل در صدد ازدواج است هیچ کس حاضر نیست با لیه که دختر اول است ازدواج کند! البته رسم هم نبود دختر دوم قبل از اولی ازدواج کند و لابان هم بهعنوان پدر کمک چندانی به این امر نمیکند. راه حل او یک راه حل زیرکانه ی انسانی و کاملاً مقطعی بود زیرا لیه را بهجای راحیل به حجله میفرستد. او در واقع بهنوعی از شرّ لیه خلاص میشود و لیه نیز در این میان شکایتی نمیکند و شاید بههمین هم راضی بود! و یا پیش خود فکر میکرد: «روزهای سختی تمام شد. حالا شوهر میکنم و شوهرم مرا دوست خواهد داشت. بچههای زیاد بهدنیا میآورم تا او از من راضی باشد. سرانجام خوشبختی بهسراغم آمد...» و تمام خیالاتی که همه عمر در سر پرورانده بود... اما صبح که تازه داماد متوجه میشود چه کلاهی سرش رفته، تازهعروس خوشخیال را با تلخی ترک میکند و قصر آمال و آرزوهای لیه یک بار دیگر در هم میشکند. قضیه به اینجا ختم نمیشود. پدر عزیزش وعده ی ازدواج با راحیل را پس از اتمام هفت روزِ عروسی به یعقوب میدهد؛ با این تفسیر نه سیخ میسوخت و نه کباب! راحیل ازدواج میکند و لیه هم بهقول معروف روی دستش نمیماند. شاید در تمام هفت شبانه روز عروسی یعقوب حتی نیم نگاهی به لیه نینداخت. بعد از اتمام هفته، لیه صاحب هوو شد! زن دوم وارد میدان میشود و آن هم نه هر زنی، بلکه بلای جان لیه، راحیل. گویا راحیل تا آخر عمر بیخ ریش او بسته بود. و تعجبی نیست که یعقوب راحیل را بیشتر دوست داشت.
و در اینجا لیه یک بار دیگر طرد میشود ...
چون خدا دید که لیه مکروه است رحم او را گشود و راحیل نازاد ماند.
در تمام سالهای تنهایی و خستگی، خدا لیه را دوست داشت. نه مثل انسانها، بلکه بدون قید و شرط. و حالا فرصتی بود که محبتش را با گشادن رحم او نشان دهد برای لیه مهم بود که فرزندان بسیار داشته باشد. بسیاری از چیزهایی که برای ما مهم هستند، برای خدا هم اهمیت دارند. هر چند که آنها در نهایت ما را خوشبخت نمیکنند اما خدا خیلی اوقات با بخشیدن آنها به ما در واقع فریاد میزند: «فرزندم توجه و عشق من معطوف توست».
لیه هم سرانجام صاحب فرزندی میشود (روبین) به این امید که شوهرش دوستش خواهد داشت. دومی با علم به اینکه خدا دعای او را شنید (شمعون)، و در پی آن سومی، باز به امید اینکه شوهرش او را دوست خواهد داشت (لاوی) و سپس یهودا.
لیه مادر چهار فرزند اول یعقوب شد. گویا تمام تلاش لیه برای جلب رضایت و محبت شوهرش، بهجایی نمیرسید. اما آنچه لیه نمیدانست چیزی فراتر از اینها بود او در واقع مادر نسل لاوی بود که بعدها خداوند را در منسب کهانت خدمت میکردند. حتی مهمتر از آن لیه مادر یهودا شد که از نسل او داوود و بهطبع مسیح بهدنیا آمدند.
تا اینجا لیه با چهار پسر، یکهتاز میدان بود و راحیل همچنان نازاد. این خود وضعیتی حسادت برانگیز است. گویا ورق برگشته؛ راحیل که همیشه محبوب بودحال موقعیت خود را در خطر میبیند و عبارت معروف "به من پسران بده والا میمیرم" را از او خطاب به همسرش میشنویم.
در ادامه میخوانیم که دامنه ی رقابت این دو خواهر برای آوردن فرزند حتی کنیزان آنها را در برگرفت. با بهدنیا آمدن نفتالی وخامت اوضاع در روابط آن دو را در اوج خود میبینیم. در چنین شرایطی راحیل گفت: «به کُشتیهای خدا با خواهر خود کشتی گرفتم و غالب شدم». در سالهای بعد میبینیم که فرزندان آنها نیز در آتش این خصومت گرفتار شدند. چنانکه این خصومت در رابطه ی یوسف و برادران او مشهود است.
در نهایت شاید لیه هیچ وقت خوشبختیای را که در انتظارش بود بهدست نیاورد. لیه همیشه بهعنوان "انتخاب دوم" بهجا ماند، حتی وقتی که همگی آنها برای دیدن عیسو به وطن یعقوب باز میگردند. لیه و فرزندانش در دستهبندی سوم سپر بلای راحیل و فرزندش قرار میگیرند تا اگر احیاناً عیسو به آنها حمله کرد راحیل و فرزندش در آخرین دسته فرصت فرار داشته باشند. لیه همه ی اینها را متوجه میشد و غیر از تحمل کردن کاری از او ساخته نبود. شاید تنها پس از مرگ خواهرش بود که یک نفس راحت کشید!!!
زندگی این دو خواهر برای من جالب است.
راحیل در همه ی آن سالها محبوب بود و صاحب همه ی آن چیزهایی که لیه نداشت؛ زیبا، مورد توجه و پذیرش دیگران، و صاحب شوهری که عاشقانه دوستش داشت. اما وقتی نتوانست بچهدار شود گویا از پایه بهلرزه درآمد. او دچار حسادت شد و از شوهرش چنان طلب فرزند کرد که گویا او خدا بود. امنیت راحیل در کجا بود؟
و اما لیه، او در عوض مطرود بود و فکر میکرد با داشتن همسر و فرزندان خوشبخت خواهد بود. هر بار با آوردن یک بچه گمان میکرد که اینبار خوشبخت خواهد شد و مورد محبت و پذیرش قرار خواهد گرفت اما چنین نشد.
لیه امنیت خود را در کجا جستجو میکرد؟
برای ما چطور؟ ما امنیت خود را در کجا جستجو میکنیم؟
چه بسا ما خود را چون راحیل میبینیم و به او احساس نزدیکی بیشتری میکنیم و همچون او با وجودِ داشتن همه چیز ناگهان با کوچکترین تلنگری بهخود میلرزیم. ترس تمام وجودمان را فرا میگیرد. ترس از دست دادن آنچه که داریم و متعلق به ماست. ترس از پذیرفته نشدن و از دست دادن محبت دیگران و ترسهای دیگر.
و یا طرز تفکر لیه را داریم و تصور میکنیم که بهدست آوردن چیزهایی که همیشه از آنها بیبهره بودهایم، به ما امنیت و آرامش میدهد. در نتیجه سعی میکنیم که این جاهای خالی را به اشکال مختلف و شاید حتی گاهی نادرست پر کنیم.
اگر حساب بانکیام فلان قدر باشد (در حالی که حتی بیش از نیازش در بانک پول دارد).
اگر زیباترین و گرانترین لباسها را بخرم تا با آن در مهمانی حاضر شوم (در صورتی که نیازی به خریدن لباس ندارد و در پی آن ساعتها وقت صرف میکند تا طوری ظاهر شود که تمام چشمها فقط و فقط بر او باشد).
اگر بتوانم یک مدرک تحصیلی دیگر هم بگیرم (با وجود اینکه علاقهای هم به تحصیل ندارد).
اگر با فلان پسر (یا دختر) و یا با فلان مقام اجتماعی ازدواج کنم (با اینکه بهخاطر عشق شخص مورد نظر را انتخاب نمیکند بلکه فاکتورهایی که از دید مردم چشمگیرند).
و همه اینها به این امید که با داشتنشان دیگر هیچ نیاز دیگری نخواهم داشت و خوشبخت خواهم بود.
شاید هر کدام از ما "اگرهای" دیگری را بهنوعی تجربه کردهایم و آرام نگرفتهایم.
مشکل در اینجاست که در نمونههای بالا درد و بهطبع درمان آن نیز بهدرستی تشخیص داده نشده است. در مثالهای مذکور، پوشیدن لباسهای زیبا یا پسانداز و تحصیل بههیچ وجه منکوه نیست. با قدری کاوش درمییابیم که مشکل اصلی نداشتن پول یا لباس نیست بلکه شاید نیاز به توجهی است که فرد در گذشته از آن بیبهره مانده و یا امنیتی که در طول سالهای زندگی خود به هر دلیلی آن را بهدست نیاورده است. پوشیدن بهترین لباس یا اندوختن ثروت بیشتر تلاشی برای پرکردن خلاء درونی است. در نتیجه فرد تمام انرژی و قوت خود را صرف رسیدن به این اهداف میکند.
خدا در ارمیا 13:2 میفرماید: «قوم من مرا که چشمه حیاتم ترک نموده و برای خود حوضها کندهاند، یعنی حوضهای شکسته که آب را نگاه ندارند.»
"اگرهایی" که در بالا ذکر شد نمونههایی است از همان حوضهای شکسته که آب را نگه نمیدارند و در نهایت تشنگی ما را برطرف نمیسازند. چون تنها خود خدا، که چشمه حیات است میتواند تشنگی ما را برطرف ساخته و به ما امنیت و آرامش دهد. از او بخواهیم که خلاءهای زندگی ما را به ما نشان دهد و خود آنها را پر کند.
خدا ما را همانطور که هستیم دوست دارد لازم نیست برای او نقش بازی کنیم تا او را تحتتأثیر قرار دهیم چون او همه چیز را درباره ی ما میداند و با این وجود باز هم ما را دوست دارد. او اول ما را محبت نمود و پسر یگانه ی خود را فدای ما ساخت.
شاید با بهیاد آوردن اینها بتوانیم در آغوش او بیدغدغه آرام بگیریم. مثل کودکی در آغوش مادر خود و بدانیم امنیت ما تنها و تنها در اوست