userinfo close

  ,

چلچراغ


chelcheraghclub

تاسیس: 29 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مرتضی ناعمه - معاونان
همراه با جوانان نسل سوم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
432
4477
91/2/31 (14:56)
33
515
87/12/23 (01:28)
40
706
87/12/23 (00:54)
846
10084
87/12/23 (00:48)
36
392
87/12/22 (11:52)
4
212
87/12/22 (11:51)
1
93
87/12/22 (11:51)
1
134
87/12/22 (11:51)
20
523
87/12/22 (11:49)
227
2648
87/12/22 (11:15)
3
85
87/11/11 (22:42)
51
1340
87/11/8 (16:19)
6
71
87/11/7 (14:40)
200
1546
87/11/4 (13:51)
0
39
87/10/29 (03:13)
7
99
87/10/25 (13:57)
0
33
87/10/21 (16:22)
361
2725
87/10/19 (05:06)
23
455
87/10/15 (12:31)
84
601
87/10/9 (20:38)

عنوان بحث

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 00:30 1387/03/1

سرگیجه ( به یاد بزرگمهر شرف الدین )

با چند نفر از خواننده های جدید چلچراغ که در این یکی دو ساله با مجله آشنا شدند صحبت می کردم متوجه نکته غریبی شدم :

این که همشون بزرگمهر رو به خوبی نمی شناختند و اصلاَ روحشون از این که اون چه جور مطالبی و با چه کیفیتی رو ارائه می کرد خبر نداشت .

تصمیم گرفتم حالا که بزرگمهر رفته ، هر هفته روزهای چهارشنبه ، یکی از مطالب قبلیش رو که توی چلچراغ چاپ می شد توی کلوب بذارم تا یادی از اون بکنیم .

به عنوان نکته پایانی بگم که بزرگمهر یکی از 3 شخصیت بزرگی بود که توی 24 سال عمرم با اونها آشنا شدم : دکتر علی شریعتی - فروغ فرخزاد - بزرگمهر شرف الدین

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 00:39 1387/03/1
1

 

Commodity Fetishism

 

میزها اول همیشه خالی و خلوت اند. کافی است چند نفری پشت آنها بنشینند تا سطح میز پر شود از گوشی های موبایل و سوییچ های ماشین و پاکتهای سیگار و فندکهای مارک دار. این یک خودنمایی آگاهانه نیست. ما عادت کرده ایم. عادت کرده ایم که هویت مان را – به قول فروغ مثل شناسنامه و خودکار و ساعت مان – در جیب بگذاریم و با خود این سو و آن سو ببریم. مشکل اینجاست که این هویت های تکنولوژیک آن قدر سنگین شده اند که جیب های ما دیگر تحمل وزن آنها را ندارند و مجبوریم آنها را روی میز بگذاریم. اما در پس این خودنمایی ناخودآگاه – اگر خوب بگردیم – می توانیم ردپای شیطنتی را نیز پیدا کنیم. من شخصاً بارها و بارها تجربه کرده ام – این تجربه ی تلخ را – که اگر سوییچ پژو را در دست بگیرم و وارد مغازه ای شوم، فروشنده ها با چهره ای بازتر و لبخندی گشاده تر به استقبالم می آیند. بارها تجربه کرده ام – این تجربه ناگوار را – که اگر موبایلم را روی میز کافه ای بگذارم، پیشخدمت ها زودتر به سراغم می آیند. همه ی اینهاست که ما را به این خودنمایی پنهان عادت داده است. حقیقت این است که ما سال های سال است عادت کرده ایم به جای دیدن آدم ها، به وسایل آنها چشم بدوزیم و پیشتر از آن که چهره ی کسی را ببینیم، به مارک لباس او خیره شویم. این همان عقده ی پنهان است که مارکس و بودریار از آن به عنوان فتیشیسم یا شیء باوری نام می برند. در این افق، یک گوشی موبایل دیگر وسیله ای برای ارتباط با دیگران نیست، بلکه کالایی است که شخصیت ما را رقم می زند و طبقه ی اجتماعی ما را تعیین می کند و حتی گاه بهره ی ما را از شعور و فرهنگ نشان می دهد. کدام از ماست که کمد اتاقش را با کلکسیون مارک ها پر نکرده باشد و کدام از ماست که تأثیر جادویی این آرم ها را تجربه نکرده باشد. وسواس شیء باوری را می توانیم به مدل ماشین ها، مارک سیگارها، شماره ی موبایل ها و حتی محله ای که در آن زندگی می کنیم نیز تعمیم دهیم. آیا شما نمی خواهید به خانواده ی بی ام و بپیوندید؟

 

واژه ی فتیشیسم را در اینترنت اگر جستجو کنید، بی تردید به دام فیلترینگ های اخلاقی خواهید افتاد. فتیشیسم در نگاه فروید یک نابهنجاری جنسی است، وقتی که کالاها جای انسانها را در روابط نزدیک می گیرند. البته ما مانند دیوانگان فتیشیست، لباس های دیگران را با خود به خانه نمی آوریم و زیر بالش مان پنهان نمی کنیم، اما احوال ما نیز چندان بی شباهت به این دیوانگان نیست. ما آدم ها را نه به خاطر آنچه هستند، بلکه به خاطر آنچه می پوشند و می نوشند و می کِشند و می رانند، دوست داریم. در این تعریف یک کالا، دیگر یک کالا نیست، بلکه بار سنگین معنایی ماورایی را به دوش می کشد. همان طور که مارک لباس ها و جنس کفش ها و مدل ماشین ها پایگاه اجتماعی ما را رقم می زنند . تعلق خاطر ما به کالاها به راستی مثال زدنی است. ما به معجزه ی کالاها ایمان داریم، همان طور که انسان های اولیه به ارزش متافیزیکی اجسام باور داشتند. چارلز دی براسس در سال 1757 در تحقیقی انسان شناسانه گفته بود فتیشیسم ( واژه ای که خود مبدع آن بود ) اولین مرحله ی تکاملی انسان است و بدوی ترین الگوی ذهنی به حساب می آید. آیا ما به فرهنگ غار نشینی اجداد نئاندرتال خود باز گشته ایم ؟ آیا ما بار دیگر بت پرست شده ایم؟

خیلی تلخ است که باور کنیم قرن ها و هزاره ها تلاش فرهنگی برای خلق تمدنی این چنین با شکوه حاصلش این بوده که ما به نقطه ی نخست باز گردیم و بار دیگر اشیا و چیزها را بر انسانیت انسان برتری دهیم. دوستی از بچه های مجله که دو سال پیش ساده ترین گوشی موبایل را داشت که حتی از ساده ترین امکانات هم محروم بود و نه ال سی دی رنگی داشت و نه بازی و نه قابلیت ارسال پیام تصویری، حالا گران ترین گوشی موبایل مجله را دارد. او از سادگی موبایلش دفاع می کرد و در جواب بچه هایی که به شوخی می گفتند موبایلش با باطری قلمی کار می کند، میگفت به این هیاهوی بیهوده برای هیچ باور ندارد. اما به نظر می رسد حالا مدت هاست او نیز به جمع ما پیوسته است. مبارزان یکی یکی سنگرهای خود را تحویل می دهند و آخرین دروازه های مقاومت روی لشکریان مصرف گرایی گشوده می شود. حالا اگر می خواهی انسانی شریف باشی، باید گوشی خوبی در دست – روی میز – داشته باشی. مردم در اوقات فراغت خود به پاساژها هجوم می آورند که با حقوق اندک خود کالاها را غارت کنند و شخصیت خود را بسازند و ارتقا دهند. چه کسی میگوید کسانی که در خط مونتاژ پورشه کار می کنند، از کسی که پورشه سوار می شود شریف ترند؟

 

بودریار رابطه ی انسان و کالا را در چهار منطق طبقه بندی می کند: اول «نقش» کالاست که کارکرد و هدف یک کالا را نشان می دهد. مثلاً یک مداد می نویسد و یک انگشتر الماس دست خالی را پر می کند. این مفهوم نزدیک به همان هدف غایی ارسطویی است، دوم ارزش تبادلی یک کالاست؛ مثلاً یک خودکار ارزش سه مداد را دارد یا یک انگشتر الماس معادل یک سال حقوق ماست. سوم اعتبار نمادین کالاست که به آن ارزشی افزون می دهد، مثلاً می توان یک خودکار را به نشانه ی احترام به نویسنده ای تقدیم کرد ( صحنه ای که شاید در فیلم ذهن زیبا دیده باشید )، یا انگشتری را نه به عنوان یک کالا، بلکه به نشانه ی عشق به دوستی هدیه کرد. چهارم جایگاه « نشانه ای » کالاست، یعنی وقتی که یک کالا نماینده ی ارزشی در نظام کالاهای دیگر می شود. همان طور که صاحب یک انگشتر الماس خود را از صاحبان انگشترهای بدلی برتر می داند. بودریار بحث های خود را بر همین بعد چهارم متمرکز می کند و به تحلیل جنبه ی فرهنگی کالاها می پردازد. به عقیده ی او کالاها به یاری تبلیغات تجاری، ارزشی صد چندان یافته اند. عطرها و اودکلن ها، تلویزیون ها و ضبط صوت ها و حتی دستمال کاغذی و روغن مایع، نشانه ی سلیقه، پایگاه طبقاتی و سطح فرهنگی آدم ها به حساب می آیند و خود را در شعارهای تبلیغاتی نیز اینگونه معرفی می کنند.

دیگر از رابطه ی ناب آدم ها با هم خبری نیست. آدم ها در بازار چرخ می خورند. چیزهایی را می خرند که نمی دانند تولید کنندگان آنها کیستند. آنها در میان چیزهای ناشناس، هویت گمشده ی خود را می جویند. انسان ها کالاهایی می سازند و قدرتهایی به آنها نسبت می دهند که خود حسرت آن را دارند. این عقده گشایی بدوی انسان از روزگار غارنشینی بوده است. کالاها در ردیف سوپرمارکت ها «عنوانهای متافیزیکی» را به دوش می کشند و به قدرتی رسیده اند که در اصل فاقد آن اند. مارکس در اولین فصل کتاب « اقتصاد سیاسی » می نویسد: متأسفانه فتیشیسم توهمی است که از دل مالکیت خصوصی بر می خیزد. آدم ها کار می کنند تا سهمشان را از کالاها بیشتر کنند و این آغاز سقوط امپراتوری عظیم انسانی است. اینجاست که « فایده ی کالا »  رنگ می بازد و جای خود را به « ارزش کالا »  می سپارد. انسان مدرن به این دل خوش است که زندگی اش علمی و صنعتی شده است، اما نمی داند حتی ساده ترین روابط اجتماعی او نیز با رسانه های ارتباطی درهم آمیخته اند. کالا باوری یک حالت غیر واقعی از روابط اجتماعی است که در آنها انسان ها نه با همنوعان شان، که با کالاهای آنها رابطه برقرار می کنند.

 

 یک نفر ممکن است بگوید زندگی واقعی همین است. ممکن است بگوید زندگی ما داستان مصرف گرایی و تظاهر نیست. کالاهای شخصی و خصوصی در زندگی ما آن قدر زیاد شده اند که ما با آنها احساس صمیمیت می کنیم. می خواهیم گوشی موبایل مان زیبا باشد، چون این شیء بی جان بیشترین « کسی » است که وقت مان را با او سر می کنیم. یک نفر ممکن است بگوید تماشای فیلم در سینمای خانوادگی قابل مقایسه با فیلم دیدن در تلویزیون های قدیمی نیست، کفش های مارک دار ماندگاری بیشتری دارند و رانندگی  در پژو ، بسیار متمدنانه تر از نشستن  پشت آهن قراضه ای به نام پراید است که از ساده ترین استانداردهای انسانی نیز محروم است. من این حرف ها را می پذیرم. انگار این « یک نفر » خود من هستم که روز و شب به دلیل تراشی سرگرمم و مدت هاست به این توجیه ها تن سپرده ام . این بهانه تراشی های خود من است که مدت هاست به انبار کردن مارک ها و مدل ها خو کرده ام. اما چرا زندگی واقعی ما تنها از دل این چیزها جریان می یابد. بگذار این مطلب برای خاطر آنهایی باشد که کار می کنند و تا آخرین قران پول شان را صرف هنر می کنند، نه آنها که عتیقه های هنری را در خانه انبار می کنند تا فخر بفروشند. به خاطر ویتس که با لباس دو دلاری روی صحنه می آید، نه آنها که در لیموزین ها آواز می خوانند. به خاطر آنها که با غذایی ساده سیر می شوند، نه آنها که در رستوران های لوکس غذاها را به زور از گلو پایین می دهند. به خاطر چامسکی که بعد از چاپ ده ها کتاب هنوز ماشین قدیمی خود را سوار می شود، نه آنها که بعد از فروش اولین رمان شان سهام دار می شوند. به خاطر عباس کیارستمی که با یک دوربین ساده ی دیجیتال فیلم می سازد، نه آنها که لشکری را برای فیلمهای بیهوده به دنبال می کشند. به خاطر آنها که به چشم های تو نگاه می کنند، نه آنها که به خود حق می دهند درباره ی اندازه ی موها و مدل ریش های تو اظهار نظر کنند.

حسین رحمانی , phoenix6433
حسین رحمانی - 02:05 1387/03/1
2
یکی دو روز پیش بود که با یکی از دوستان در مورد گذشته ی 40 حرف میزدیم(البته من حدود یک ساله که وارد محیط 40 شدم! و منظورم از حرف زدن این بود که بیشتر می شنیدم!) و پیش نهادی مطرح شد مبنی بر اینکه یه بحث باز کنیم و سوال بپرسیم از قدیم 40 و این جوری یادآوری کنیم گذشته رو. و دست آخر هم به این نتیجه رسیدیم که خوب ایده ی چندان جالبی نیست! حالا گویا دوست عزیزی راه حل بهتری برای این کار پیدا کرده! هادی جان من موافقت خودم رو اعلام می کنم! و ممنون!
سالی ق , salii
سالی ق - 08:49 1387/03/1
3

ممنون هادی به خاطر این بحث. به نظرم کار جالبیه ، البته به شرطی که فقط به نوشتن از طرف تو و تشکر از جانب ما خلاصه نشه ! موضوعاتی که بزرگمهر شرف الدین برای نوشتن انتخاب می کرد همیشه آدمو به فکر می بره ، همیشه باعث می شه به خودت بیای و اول از همه تو دادگاهی که راه افتاده خودت رو محاکمه کنی . می بینی که بزرگمهر هم خودش رو محاکمه می کنه و بعد هم به این نتیجه می رسه که فرقی با بقیه نداره و " مدتهاست که به انبار کردن مارک ها و مدل ها خو کرده "

در هر حال به نظر من این بحث با نظرات ما ارزش خیلی خیلی بیشتری پیدا می کنه ، تو فاصله هر هفته می شه در مورد نوشته همون هفته کلی بحث کرد تا هفته بعد

سالی ق , salii
سالی ق - 09:39 1387/03/1
4

با توجه به پست قبل ، اول خودم شروع می کنم :D   :

نمی تونم منکر بشم که منم از نشستن تو BMW و TOYOTA  و هزار تا ماشین دیگه از این دست بدم می یاد یا اینکه دوست ندارم گوشی ام به روز ترین گوشی باشه  ...چند وقت پیش با یکی از دوستام در مورد " تمدن " حرف می زدیم . اون معتقد بود این تمدن زندگی های ما رو بهتر که نکرده هیچ ، بدترم کرده ...خسته بود و کلافه از تمدنی که باعث پسرفت شده ..تا حدی با حرفاش موافق بودم ، اما تونستم متعاقدش کنم استفاده از این تمدن تا زمانی که از چشم و هم چشمی های مرسوم فاصله بگیره ، تا وقتی که از مصرف گرایی صرف بیرون ات بیاره و تا وقتیکه نشه تجمل خوبه ... کی می تونه منکر استفاده از " سینمای خانگی " بشه ( و کیفیت تصویر فوق العادش ) ، کی میتونه منکر بشه که نشستن تو Camery خیلی بهتر از نشستن تو پرایده ( که سرعتش که از 120 بیشتر می شه حس می کنی هر لحظه بدنه و دراش از جا کنده می شه :D ) ؟ خب...این به صرف استفاده از چیزی که برای آسایش ( و امنیت ) هرچه بیشتر ما می شه اصلا هم بد نیست ، خیلی هم خوبه...اما تو جامعه ای که هنوز بالا رفتن قیمت برنج می تونه بدن خیلی ها رو بلرزونه ، خیلی نمی شه این طوری فکر کرد و دید . اینجاس که وقتی تو یه ماشین مدل بالا نشستی ، حتی اگه خودت هم اهمیتی به این موضوع ندی ، رفتار آدما مجبورت می کنه طور دیگه ای رفتار کنی ، احترام کاذبی که بهت می ذارن ، نگاه حسرت بار بعضی ها و یا حتی حسودی های افراطی که بیشتر از همه ( متاسفانه ) تو پلیس های راهنمایی و رانندگی دیدم ! ( انگار لذت می برن از جریمه کردن اون بنز سوار، انگار دار حقشون رو ازش می گیرن ، کدوم حق ؟؟!! خودمم نمی دونم )

  نمی  خوام طولانی اش کنم ، فقط می خوام بگم گاهی نوع نگاه بدون اینکه بخوای از رفتار جامعه نشئت می گیره ..یعنی استفاده ابزاری از یک وسیله تو جامعه ای که همه از اون وسیله به راحتی و بدون دید تجمل گرایی ( یاخودمونی تر مایه داری ) بهش نگاه می کنن اصلا و ابدا بد نیست ...این نگاه وقتی بد می شه که بشه میزان و معیار سنجش علاقه و احترام ما به آدما.

ذلب لهما , farood
ذلب لهما - 00:14 1387/03/2
5

عالیه

منم  دوره دبیرستان فقط بخاطر مطالب بزرگمهر چلچراغ  می گرفتم ، خیلی دوست دارم دوباره اونارو بخونم.

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 17:39 1387/03/2
6

از سالی عزیز به خاطر نظرش تشکر می کنم و از پیشنهادش هم باید استقبال بشه، من هم مثل اون اعتقاد دارم که توی این یک هفته میشه در مورد نوشته بزرگمهر بحث کرد و تا چهارشنبه که مطلب بعدی رو میذارم به یک جمع بندی رسید.

محدثه سبز , mohaddese_kh
محدثه سبز - 19:39 1387/03/2
7
خیلی خیلی ممنون
منم اون اوایل 40 رو بیشتر به خاطر بزرگمهر میخریدم
خوتدن دوباره اون مطالب واقعا عالیه
هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 20:29 1387/03/3
8

بحث درباره مطلب بزرگمهر، با توجه به پست 4 نوشته سالی:

من فکر میکنم که این همه مناقشه برای ابزاری که نشونه تمدنه و ذهن ما رو که در حال گذار از سنت به مدرنیته هستیم مشغول کرده آشنایی کم ما با پست مدرنیسمه. مدرنیته چون به عقل، قدرت مانور زیادی میده انسان امروز ناگهان میبینه که (زیادی) عاقل شده و برای احساس خودش جایی رو باز نکرده. برای همین یواش یواش از چیزایی که ساخته بوده بدش میاد و اونها رو وسیله بدبختی خودش میبینه. اینجاست که پست مدرن ها وارد میشن و با شعار (به دیوانگی هایت احترام بگذار) بشر رو از این عقلانیت کل فراری میدن.

چون بحث ما به سمت تمدن کشیده شده، فکر میکنم بد نباشه - با اینکه هنوز چهارشنبه نشده - یکی از مطالب بزرگمهر در رابطه با پست مدرنیسم رو بذارم که خیلی به دردمون میخوره:

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 20:30 1387/03/3
9

زندگی بهتر از این نمی شه

برای اینکه تصویری کلی از « پست مدرنیسم » در ذهن ترسیم کنیم، شاید بهتر باشد نگاهی به « مدرنیسم » بیندازیم. در تعریف زبانی چیزی « مدرن » نامیده می شود که جدید باشد، اما در تعریف فلسفی چند قرنی از دوران مدرن گذشته است. مدرنیسم نهضتی بود که از دل تحولات اجتماعی و اقتصادی قرن هفدهم و هجدهم بیرون آمد و بیشتر از آنکه اختراع فیلسوفان باشد، حاصل انقلاب صنعتی بود. دوران مدرنیسم، دوران امید بستن به سعادت زود هنگام بشر بود. در این دوران انسان به قدرت خردورزی خود پی می برد و در می یابد که حتی وجود خود را نیز می تواند با عقل خود ثابت کند. از سوی دیگر قابلیت منحصر به فرد خرد آدمی برای یادگیری و کشف چیزهای جدید، انسان را به سوی جامعه ای آرمانی سوق می دهد. تصور انسان این بود که به زودی می تواند درمان همه ی بیماری ها را بیابد و با استخراج منابع طبیعی از دل زمین، مادر وحشی طبیعت را رام کند.

مدرنیسم اگر چه نهضتی کاملاً صنعتی بود اما ریشه های عقلانی آن را می توان در جنبش روشنگری قرن هفدهم و هجدهم دنبال کرد. دورانی که فیلسوفانی نظیر دکارت و کانت نظریه های انقلابی خود را مطرح کردند. چکیده ی مدرنیسم را می توان در جمله ی مشهور دکارت جست که گفته بود « من فکر می کنم، پس هستم ». از این رو دوران مدرن، دوران فردیت گرایی و احترام به تک تک انسان ها هم بود، چرا که اصحاب مدرنیته مجبور بودند اعتراف کنند که هر انسانی از موهبت عقل بهره مند است و به نوبه ی خود انسانی ارزشمند است. در دوران مدرن بود که کم کم روابط خانوادگی و پایگاه طبقاتی اعتبار خود را از دست دادند و نهادهای حاکم ( نظیر کلیسا ) به حاشیه رانده شد تا انسان بتواند با فراغ بال به اکتشافات اش برسد. مدرنیسم، هنر دنیایی بود که با سرعتی باور نکردنی به سوی صنعتی شدن پیش می رفت. اختراع موتور بخار و برق، چرخ کارخانه ها را به گردش آورده بود و تولیدات انبوه این کارخانه ها با کمترین قیمت و بالاترین کیفیت، بشر را هر روز به دروازه های سعادت نزدیک تر می کرد. رشد اقتصادی جهان از سال 1850 تا 1900 به راستی شگفت انگیز بود. جهشی که تمدن انسانی در این نیم قرن کرد، نه در قرن های گذشته دیده شده بود و نه در قرن های بعد تکرار شد. به بیان دیگر نیمه ی دوم قرن نوزدهم، انقلابی ترین پنجاه سال تاریخ تمدن بوده است. در این دوران، خلق موتورهای دیزلی، توربین های بخار به انسان قدرتی عظیم و باورنکردنی بخشیدند. ماشین ها با سرعت خیره کننده و بدون خستگی لباس ها و کفش ها را بر هم سوار می کردند و به انسان ها وعده می دادند دیگر هیچ کس گرسنه نخواهد خوابید. از سوی دیگر اختراع برق و استخراج چاه های عظیم نفت نیروی جدیدی را به انسان معرفی کرد که می شد آن را به هر شکلی در آورد و به هر منظوری به کار گرفت. در کنار همه ی اینها نباید  اختراع پلاستیک را فراموش کنیم که ماده ی جدیدی را در اختیار انسان گذاشت که سبک، مقاوم و قابل انعطاف بود و به هر کاری می آمد. اختراع اتومبیل، اتوبوس، هواپیما انقلابی جدید در صنعت حمل و نقل ایجاد کردند تا انسان در هر جا که اراده کند، حضور یابد و کالاهای خود را با سرعتی باور نکردنی به شهرهای دیگر بفرستد. دستگاه تلفن به سادگی بعد جدیدی از ارتباطات انسانی را به بشر معرفی کرد و به او امکان داد در هر لحظه خود را تکثیر کند و از یک نقطه، صدها نقطه ی دیگر را تحت نظارت خود در آورد. همه ی این ها برای پنجاه سال واقعاً زیاد بود.

در قرن هجدهم انقلاب صنعتی با ایجاد کار، صدها هزار نفر را به شهرها کشانده بود. افزایش جمعیت شهرها در این مدت کوتاه به راستی باور نکردنی است. از سوی دیگر انسان ها هم در آن روزها چندان به مسأله ی کنترل جمعیت فکر نمی کردند. رفاه ناگهانی به آنها تضمین می داد برای هر کودکی غذا و امکان کار در آینده به اندازه ی کافی هست. در سال 1900 جمعیت یازده ابر شهر جهان به زحمت از یک میلیون تجاوز می کرد، اما در سال 1910 لندن و نیویورک هر کدام 5 میلیون جمعیت داشتند، پاریس 3 میلیون نفر و برلین به تنهایی 2 میلیون نفر را در خود جا داده بود. اما نیمه ی دوم قرن نوزدهم، تنها روزگار اختراعات صنعتی نبود. در این روزها برادران لومیر سینما را به جهان معرفی کردند ( 1895 ) و پایه گذار « صنعت تفریحات » شدند. انسان شهرنشین کم کم یاد گرفت می تواند مقداری از درآمد ماهانه ی خود را صرف تفریح در سالن های سینما کند و با این کار چرخ های این صنعت عظیم را به گردش در آورد. یک سال بعد یعنی در سال 1896 جهان حضور روزنامه ها را تجربه می کند و در می یابد این شهرهای عظیم نیازمند رسانه هستند. در همان سال هاست که صنعت تبلیغات هم برای اولین بار در تمدن خودنمایی می کند. بعد از تولید صدها هزار کفش و لباس و ماشین و لوازم خانگی و انبار شدن این همه کالا، تبلیغات به سرمایه داران این امکان را می داد که کالاهای خود را راحت تر و بیشتر بفروشند. در این سال ها شاهد ظهور اولین مدها نیز هستیم. برای اینکه هر کس در سال حداقل چند جفت کفش بخرد، باید به مصرف کننده یاد داده می شد کفش هایش را قبل از آنکه خراب شود، دور بیندازد و مدها این کار را می کردند.

با این حال هر کس با مرور قرن بیستم می تواند شکست عینی مدرنیسم را به چشم ببیند. بیماری های لاعلاجی نظیر ایدز و انواع سرطان به انسان ثابت کرد که قدرت او آنقدرها هم « استثنایی » نیست. در اروپا هنگامی که جنگ جهانی اول آغاز شد به سربازان گفتند این « جنگی برای پایان دادن به همه ی جنگ ها » است و آنها تا کریسمس به خانه باز خواهند گشت. اما از کریسمس آن سال، ماه ها و سال ها گذشت و از جنگ، چیزی جز کشتارهای خونین و عبث چیزی عاید هیچ کس نشد. جنگ جهانی دوم به مراتب از جنگ اول افسرده کننده تر بود. اولین جرقه های پست مدرنیسم شاید در ذهن کسانی شکل گرفت که زیر بمب های هزار کیلویی خاکستر می شدند یا در ذهن میلیون ها یهودی که آرام و سر به زیر به کوره های آدم سوزی گام بر می داشتند. دلزدگی از مدرنیسم در جنگ های ویتنام و کره به اوج خود رسیده بود. از سوی دیگر جنگ سرد که در واقع جنگ میان دو ایدئولوژی مدرنیستی بود، تضادهای درونی مدرنیسم را هم برای همه آشکار کرد. بعد از آن تکنولوژی هم صورت کریه ی خود را به انسان ها نشان داد. خبر رسید لایه ی ازن سوراخ شده است و به خاطر آلودگی دود کارخانه ها، نسل بسیاری از پرنده ها برای همیشه منقرض شده است. بعد در سوگواری انقراض دودو، تمبرهای این پرنده را چاپ کردند تا مردم بدانند دیگر هیچ گاه این موجود زیبا را جز روی کاغذها نخواهند دید. سقوط اقتصاد آمریکا در سال 1929 و آغاز دوران « رکود بزرگ » هم نشان داد قدرت خلاقیت انسان بسیار محدودتر از آن چیزی است که ادعا می کند و این موجود مغرور گاه در برابر مشکلات تنها باید صبر کند. هیچ کس نفهمید انگاره های پست مدرن از کی شروع شدند و مانیفست اصلی پست مدرن ها چه بود. پست مدرنیسم برای انکار مدرنیسم نیامده بود، اگر چه مدرنیسم همه ی نهضت های فکری پیش از خود را قلع و قمع کرده بود.

در دوران مدرنیسم، تسلط اقتصادی و به طبع سیاسی اروپا بر جهان واقعاً نفس گیر بود. اروپا تولیدات کارخانه های خود را به کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی صادر می کرد و رشد اقتصادی خود را هر لحظه سریع تر از قبل می نمود. در این سال ها تنها دو کشور در جهان استقلال خود را حفظ کرده بودند: آمریکا و ژاپن. حاکمان دیگر کشورها ( نظیر ایران، چین و حتی امپراطوری عثمانی ) سرسپاران قدرت های اروپایی بودند که منابع ارضی آنها را به کارخانه های خود می بردند و تولیدات شان را به آن ها می فروختند. امپراطوری انگلیس در این سال ها یک چهارم زمین های جهان را تحت تسلط داشت. می گفتند آفتاب در قلمروی بریتانیا هرگز غروب نمی کند و این بدان معنا بود که 400 میلیون انسان مستعمره، تنها کالاهای کارخانه های انگلیس را مصرف می کردند. در این سال هاست که اروپا طرز تفکر خود را هم به انسان های جهان سومی تزریق می کند و اصطلاحاً آنها را « متمدن » می کند تا در فروش کالاهای خود کمتر مشکل داشته باشد. در واقع واژه ی « استعمار » تناقضی عجیب دارد که باید بیشتر و دقیق تر به آن بپردازیم. واژه ی استعمار و استثمار در کاربرد زبانی خود هر دو اصطلاحات مثبتی هستند. واژه ی استعمار به معنای تلاش برای سازندگی و عمران است که در زبان عربی برگردان دقیق کلمه ی « investment » یا سرمایه گذاری است. واژه ی استثمار هم به معنای تلاش برای بالندگی و به ثمر رسیدن است. شاید اصحاب مدرنیته با سلطه بر ممکال عقب مانده واقعاً چنین نیتی در سر داشته اند. مدرنیته این اعتماد به نفس را به انسان سفید پوست اروپایی داده بود که فرهنگ خود را برتر از همه ی فرهنگ ها بداند و برای تبلیغ آن اینگونه تلاش کند. در واقع دوران استعمار و استثمار در لایه های عمیق خود تلاش انسان اروپایی را برای « متمدن » کردن انسان آسیایی و آفریقایی نشان می دهد. امروز پست مدرنیسم به راحتی این روند را محکوم می کند و می گوید دوران استعمار، تاریک ترین بخش تاریخ آفریقا به حساب می آید. اما اگر چرخه ی زمان را در دستان ما می گذاشتند و به ما این امکان را می دادند که زمان را به عقب برگردانیم، آیا حاضر بودیم به دوران پیش ازاستعمار بازگردیم؟ سؤال مهم این است که آیا انسان آفریقایی یا آسیایی جرأت این را دارد که روی همه ی فناوری های وارداتی از تلویزیون و ماشین گرفته تا لباس و جین و اینترنت خط بکشد و با آرامش دوران سنت باز گردد؟ امروز پست مدرنیسم، اصحاب مدرنیته را به خاطر ترویج ایدئولوژی، روشنفکری و حتی نظام های حکومتی خود به جهان سوم محکوم می کند و ما هم با او هم صدا هستیم. اما آیا دموکراسی تحمیلی غرب از نظام های پادشاهی و دیکتاتوری بدتر است؟ آیا ما می توانیم نهضت روشنفکری سال های اخیر خود را دور بریزیم، سینمای مان را انکار کنیم و رمان های جدید فارسی را نادیده بگیریم؛ چرا که رمان در نوع خود یک ژانر ادبی غربی است؟ آیا ما حاضریم رسانه های مان را تخته کنیم؟

سؤال مهم تر این است که آیا ایران ( و دیگر کشورهای در حال توسعه ) به دوران پست مدرن قدم گذاشته اند؟ جواب دادن به این سؤال دشوار است. آنهایی که از خواندن چند پاراگراف بالا خشمگین شده اند، بدون شک اصحاب پست مدرنیته ی ایرانی هستند. آنها کسانی هستند که معتقدند می توان صنعت و فناوری را از کشورهای دیگر وام گرفت و در خدمت فرهنگ خود در آورد. آنها معتقدند که می توان جهانی فکر کرد و بومی زندگی کرد. البته اصحاب پست مدرنیته ی ایرانی با خلق چند رمان، فیلم و نمایش تئاتر جهانی ادعای خود را ثابت کرده اند، اما از سوی دیگر ما چگونه می توانیم ادعا کنیم که پا به دروازه های پست مدرنیسم گذاشته ایم وقتی هنوز تشنه ی تکنولوژی هستیم؟ ما چگونه می خواهیم از مدرنیسم بگذریم وقتی ساده ترین مظاهر آن را هم تجربه نکرده ایم. ما هنوز در حسرت خطوط اینترنت پر سرعت ایم، هنوز در حسرت ماشین هایی هستیم که سریع و راحت باشند و از بدنه شان صدای آهنگر خانه بلند نشود، کارخانه های ما هنوز به نظم کارخانه های قرن هجدهم اروپا هم نرسیده اند و حتی یک درصد تولیدات آنها را هم تجربه نکرده اند. موبایل های ما هیچ وقت آنتن نمی دهند و ادارات مان از انضباط مدرنیستی هزاران فرسنگ فاصله دارند. ما هنوز از مدرنیسم سیر نشده ایم، پس چگونه باید به سوی پست مدرنیسم برویم؟

اما برای این بن بست هم می توان چاره ای اندیشید. مثلاً می توان گفت چه دلیلی دارد تاریخ ما و تاریخ اروپا از مسیر واحدی پیروی کنند؟ ما حتی می توانیم به راحتی نگاه مارکسی یا حتی هگلی به تاریخ را محکوم کنیم و بگوییم تاریخ از هیچ جبری پیروی نمی کند. شاید در ایران پست مدرنیسم قبل از مدرنیسم اتفاق بیفتد! این احتمال هم در نوع خود بسیار دلگرم کننده است. اما ما وقتی به اطراف مان نگاه می کنیم از این زندگی نیمه مدرن و نیمه پست مدرن ایرانی وحشت می کنیم. ما حتی هنگام رانندگی روی خطوط، بدون کمربند ایمنی و با سرعت غیر مجاز هم گوشی های موبایل مان را رها نمی کنیم، چون داریم با کسی آن طرف خط درباره ی احترام به عشق و ادیان شرقی و طبیعت و شعر و صلح حرف می زنیم. به زبان انگلیسی فیلم می سازیم تا بگوییم فارسی زیباترین زبان دنیاست. چراغ های قرمز را رد می کنیم چون نمی خواهیم « این قوانین دست و پا گیر اجتماعی » ما را بازیچه ی خود کنند، چون می خواهیم هر چه زودتر به خانه برسیم و کنار خانواده مان باشیم. هر چه باشد خانواده، ارزشمندترین سنت ماست و ما آن را با هیچ کدام از این هنجارهای مبتذل مدرنیستی تاخت نمی زنیم. سرعت پایین اینترنت ما را اذیت نمی کند، چون ما نمی خواهیم مثل آن غربی های ماشینی، روح خود را لا به لای سیم ها گم کنیم. سرعت 56 کیلو بایت اینترنت برای ما کافی است چون می خواهیم تا صفحه ای بالا بیاید، از پای کامپیوتر بلند شویم و به تفریحات دیگرمان برسیم. آنتن ندادن گوشی های موبایل هم برای ما یک موهبت است؛ چرا که هر بار به ما یادآوری می کند به این دستگاه کوچک دل نبندیم و در مواقع اضطراری روی آن حساب نکنیم. حقیقت این است که ما نه از مدرنیته گلایه داریم و نه از پست مدرنیته. مدرنیته برای ما بازیچه ای است که « سوراخ » های آن، به ما فرصتی برای نفس کشیدن در دنیای پست مدرنیسم هم می دهد. چه اهمیتی دارد که چند ساعت از وقت ما پشت ترافیک و میزهای مدرسه هدر می رود؟ به این فکر کن که ما دوش آبگرم داریم، خمیر دندان آنتی باکتریال، سیفون دستشویی، ماژیک های فسفری و عینک های آفتابی. فکر کن رفاهی که تو داری را حتی پادشاهان قاجار هم تجربه نکرده اند. این فکر تو را از درون گرم می کند و به تو می گوید نگران هیچ چیز نباش و حسرت هیچ چیز را نخور. زندگی بهتر از این نمی شود!

سپیده  , samaneh_1981365
سپیده - 21:48 1387/03/3
10

mer30 bache ha

mer30

سالی ق , salii
سالی ق - 13:23 1387/03/4
11

این " سرگیجه " رو خیلی خوب یادمه ، حس بعد از خوندنش هم همین طور...واقعاٌ سرگیجه گرفته بودم !

خب...این نوشته تاییدی بود به نظر من ( چه جمله خوخواهانه ای ! بهتر بگم : نظر قبلی من کاملا در راستای این نوشته بود!! )

احساس می کنم " بزرگمهر " هم در کنار بیان بعضی از بدی های غیر قابل انکار " مدرنیسم " ، به طور کلی هم ردش نمی کنه ! در واقع به عقیده من نمی شه این کار رو کرد مگه اینکه به دور افتاده ترین روستاهای ایران بریم ، کنج عزلت اختیار کنیم و بگیم ما از " تکنولوژی " و " مدرنیسم " به دامان طبیعت پناه آوردیم ( یا به عبارت بهتر فرار کردیم ! )

باز هم فکر می کنم باید در انتهای حرفم بگم : " نوع استفاده از هر چیزی با نوع نگاه فرد و جامعه ارتباط مستقیم داره .

در ضمن با این قسمت از حرفش هم کاملا موافقم که در واقع ما اصلا چیزی از مدرنیسم نمی دونیم و اون طور که معنی می ده ، درک و لمسش نکردیم !

" ما هنوز هم جهان سومیم ، چه خوشمون بیاد ، چه نیاد "

حمید جیم , c_chan
حمید جیم - 17:58 1387/03/4
12
سلام
مراتب موافقت و استقبال خود از این بحث را به اطلاع و حضور جمع میرسانیم
به طور کلی با حرفای سالی کم و بیش موافقم ولی..
من ربط چندانی بین مطلب اول و دوم نمیبینم. در واقع رفتار ما در قبال مارکها ربطی به ظهور مدرنیته و پست مدرنیته نداره. موضوع مطروحه در مطلب اول به اعتقاد من یه بیماریه. که متاسفانه دامنهء وسیعی داره و ربط چندانی به خود مدرنیته نداره. و موضوع دوم تاثیر پذیری انسان از مدرنیته و پیامدهای اکثراً اجتماعی اونه. ولی هر دو موضع برای من مهمه و ذهن منو گهگاه مشغول میکنه.
وقتی دقت آدما به مارکها و البته رفتارها و تیپهای خاص رو میبینم عذاب میکشم اونوقته که آرزو می کنم که کاش توی یه جنگل توی یه کلبهء درختی یا توی یه جزیره زندگی میکردم تا توی شهری که آدماش مارک سیگار و ماشین و مدل گوشی دیگری براشون مهمتره تا افکار و عقاید و شخصیت طرف.
وقتی هم به فاصلهء کمی از یه ماکسیما که صاحبش توش لم داده و لابد باد خنک کولر هم صورتشو نوازش میکنه پیرمردی رو میبینم که تو گرمای خرداد تا کمر توی سطل آشغال فرو رفته و... راستش حالم از هرچی مدرنیته ست بهم میخوره و باز همون آرزو...
شاید بگین علت هر دو مورد مدرنیته ست ولی من میگم به ظاهر شاید ولی در اصل نه! علت اولی رفتار بیمارگونهء ماست نه حضور و وجود مدرنیته.
و این نکته که لابلای نوشتهء بزرگمهر هم میشه دیدش:
درسته که رانندگی با پژو و زانتیا خیلی بهتر راحت تر و ایمن تر از رانندگی با پراید و پیکانه ولی این ایمنی و راحتی و پیشرفته بودن این ماشینها نیست که نظر "اون آدما" رو جلب میکنه که اگر بود صرفاً ختم به خود ماشین میشد و این موضوع احترام بیشتر برای "تو" نمیاورد. این ماشینه که اون ایمنی رو داره نه تو!

خیلی وقته سراغ نوشته های بزرگمهر نرفتم و بهشون فکر نکردم پس طبیعیه که یه مقدار فکر و ذهنم یخ بسته باشه. امیدوارم دیگران با حضور خودشون توی این بحث به تسریع فرایند وا شدن یخ ذهن من کمک کنن
 
هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 00:51 1387/03/8
13

پچ پچه زیر گوش نگهبان مقبره

در سال هایی که هویت ایرانی ما، مورد بی مهری و بی رحمی قرار گرفته بود و هر روز چیزی از میراث باستانی ما گم می شد، احمد شاملو انتقادهای خود از شاهنامه ی فردوسی و موسیقی سنتی ایران را منتشر کرد. از همان روزها بود که مرد شاعر، هم مطرود آنهایی شد که هیچ انتقادی را بر مفاخر خود برنمی تافتند و هم انگشت نمای روشنفکرانی که در آن روزگار سخت، این قبیل انتقادها را آب ریختن به آسیاب دشمن می دانستند. شاملو اما نگهبان حقیقتی بود که به دنبالش می گشت. مقاله های ستایش آمیز و مجیزگویی که این سال ها در کتاب ها و مطبوعات ما به چاپ رسیده اند و از بزرگان فرهنگ و ادب ما اسطوره هایی همگون ساخته اند – که جز در محل تولد و سال مرگ هیچ تفاوتی با هم نمی کنند – ما را به هیچ سر منزل مطلوبی هدایت نخواهد کرد. متأسفانه کسانی هستند که می اندیشند با پنهان کردن عیب ها و کاستی ها و در پیش گرفتن شیوه ی غمض عین، در حق فرهنگشان بزرگواری کرده اند، در حالی که به قول ساموئل جانسون « اگر می خواهیم به خاطره ی مردگانمان احترام بگذاریم، شایسته تر آن است که این احترام را برای دانش، راستی و حقیقت قائل شویم. » به دلایلی که خوشبختانه بر هیچ کس هم پنهان نیست، فضای فرهنگی ایران گنجایش انتقادهای این چنینی را ندارد. هیچ کس حاضر نیست بپذیرد اگر صادق هدایت مقاله های متعصبانه ای در ضدیت با نژادهای مهاجم به ایران نوشته باشد، بدون شک او یک نژادپرست بوده است ( آنچنان که نویسندگان و فیلسوفانی بزرگتر از او، چون کافکا و هایدگر نیز متهم به نژادپرستی هستند )، اما ظاهراً هنوز کسی تاب برملا ساختن این کژاندیشی ها را ندارد. چند سال پیش کتابی که از « شاهد بازی » بزرگ ترین شاعران ایرانی پرده برداشته بود، از بازار جمع شد و خمیر شد. گویی این بزرگان، قله های انگشت شماری هستند که انسان ایرانی باید برای حفظ هویت خود، با چنگ و دندان از آنها دفاع کند و اگر پایش افتد از دشنام و عتاب هم نپرهیزد. انسان ایرانی، نقاشی فرهنگ خود را فعلاً بدون سایه می خواهد. ایران ما، با همه ی شکوه روزگاران گذشته و امروزش، درزهای بسیاری برای انگشت نهادن، اندیشیدن و نقد کردن دارد.

 

جوآن بائز که از دهه ی شصت تا کنون موسیقی مبارزان زن آمریکا را رهبری می کند، در مصاحبه ای که با شبکه ی NBC داشت، گفته بود: « حالا که به آمریکای دوران بوش نگاه می کنم، تازه می فهمم که چرا آلمانی ها، جرأت سرپیچی از هیتلر را نداشتند. آنها می ترسیدند متهم به خیانت به کشور شوند. » وقتی رفاه اقتصادی و آیین مصرف گرایی بر کشوری سایه می اندازد و مردمان به آن چه دارند، خو می کنند، آنان که از فرهنگ و گذشته ی فرهنگی شان چیزی نمی دانند، از انتقادها بیشتر بر افروخته می شوند. میراث فرهنگی این چنین جوامعی، در واقع چیزی جز اسطوره هایی شفاهی نیست که گاه به صورت فریادهای دهانی نمود می یابد و وقتی پای عمل به میان می آید، فراموش می شود. هر چه باشد ما دست پرورده ی نسلی هستیم که سنگ سنت ها را به سینه می زند، اما هر وقت پای رفاه اقتصادی به میان می آید، حرف هایش را زیر فرش جارو می کند. ما فرزندان نسلی هستیم که خانه های قدیمی خود را خراب می کند تا با ارزان ترین مصالح و کریه ترین معماری، آپارتمان بسازد. این راحت طلبی البته محدود به پایتخت نمی شود. به هر شهری از ایران که سر بزنید، خانه هایی شبیه خانه های تهران، با نما سنگ های مرمر و پنجره های آلومینیومی از دل زمین بیرون زده اند. از معماری بومی و معماری ایرانی دیگر جز نام چیزی باقی نمانده. فرهنگ ایران نه در خطر غرب زدگی است و نه شرق زدگی. آن چه هویت ما را می زداید و پاک می کند، رفاه طلبی و همگون سازی مصرف گرایی است که شاید بتوانیم آن را « تهران زدگی » بنامیم. چگونه کشوری که سال ها پیش به تنوع غذایی اش می بالید، امروز پیش روی توریست ها جز یک فهرست ده تایی از کباب های تکراری چیز دیگری برای عرضه ندارد. چگونه است که وقتی به حاشیه نشین ترین فرهنگ های بومی مان سفر می کنیم، از ایلام گرفته تا چابهار یا مشهد، رستوران ها و هتل ها جز این غذاهای زود پخت چیز دیگری ارائه نمی دهند. این برای کشوری که مهم ترین تفریح مردمانش، غذا خوردن است پدیده ی عجیب و قابل تأملی است. آیا ما این قدر با تنبلی مان خو گرفته ایم یا آن قدرها هم که ادعا می کنیم، اعتماد به نفس نمایش فرهنگ بومی و سنتی مان را نداریم. ما فرزندان نسلی هستیم که فرهنگشان را به موزه ها سپردند تا با خیال راحت به زندگی مدرنشان برسند و گاه گاه به تعریف های توریست ها هم گوش کنند. ما فرزندان نسلی هستیم که مفاخر ادبیشان در کتابخانه های خانگی شان خاک می خورد  تا شب ها با راحت الحلقوم فیلم های پلیسی آلمانی، خواب به چشم هایشان بیاید. فرزندان نسلی که از میراث گذشته اش جز استکان های کمر باریک ناصرالدین شاهی که در بوفه های نورانی برق می زنند، تحفه ای برنداشته، اما هر وقت بحث فرهنگ اجدادی اش به میان می آید رگ های گردنش بیرون می زنند. ما فرزندان نسلی هستیم که به خاطر دغدغه ی معاش، داستان های امیر ارسلان و شاهنامه ی نقالان را از خاطر بردند و آشنایی ما با این مفاخر را به مدارس، صدا و سیما و ویدئوهای خانگی واگذار کردند. فرزندان نسلی که ادعای فرهنگ و هنرش گوش جهان را کر می کرد، اما هیچ وقت حاضر نشد برای خریدن تابلوهای نقاشی، عکس ها و مجسمه ها، پولی از جیب بپردازد. نسلی که نیازش را به موسیقی با یک ضبط دو کاسته حل کرد و ترجیح داد زینت خانه اش فرش هایی باشد که روی هم بیندازد؛ فرهنگ پس انداز شده ای که هر چه پا بخورد، قیمتش بالاتر برود. فرزندان نسلی که اوج خلاقیت معماریش برج میلاد است.

حالا هم همین نسل است که چون لافکادیوی سرگردان، میان دیروز و امروزش تاب می خورد، نه جرأت این را دارد که زندگی مدرن و تهران زده اش را رها کند و نه پروای آن که اعتراف کند، فرهنگ باستانی اش را کنار گذاشته است. آن وقت است که گناه راحت طلبی خود را به گردن مهاجمان مقبره می اندازد. یک روز به تحقیر نویسندگان پر فروش غربی می پردازد که نشخوار کننده ی داستان های هزار و یک شب او هستند، روز دیگر در جست و جوی آنهایی است که نقشه های فرش های ایرانی را به چین و اتریش فروخته اند. شب ها پاره پاره ی فرهنگش را در کیسه های زباله، جلوی در می گذارد و روزها در تاکسی، از غارت گنجینه های فرهنگی اش دم می زند.

جامعه ای که این گونه از مظاهر فرهنگی اش دفاع می کند، ناگزیر باید به این سؤال هم پاسخ دهد که میزان « سواد فرهنگی » یا « سواد هنری » مردمانش چقدر است؟ سواد هنری ( art literacy ) به دانشی اطلاق می شود که فارغ از وسیله های تبلیغی و نظام های قدرت، در ذهن جمعی و فردی جامعه ای رسوب می کند و مهم تر از آن، با زندگی روزمره ی آنها می آمیزد. باید بی تعصب اندیشید و قضاوت کرد ما که سنگ میراث اجداد و نیاکانمان را به سینه می زنیم، چقدر دانایان این فرهنگ هستیم و چقدر نقش نگهبانان بی خبری را بازی می کنیم که بر درگاه مقبره رژه می روند؟ آیا شاهکارهای ادبی و هنری ما، همیشه ی تاریخ این گونه در عرصه ی زندگی عادیمان متروک و خاک خورده بوده اند؟ اگر به راستی این گونه باشد، باید این حقیقت را بپذیریم که ما ایرانی ها، تنها نگهبانان بی خبر گنجینه هایی بوده ایم که توانسته ایم آنها را از دربارهای گذشته به موزه های جدید منتقل کنیم. علت های این شکاف عمیق را باید در آمیختگی دیرین هنر ایرانی و نهادهای قدرت جست و جو کرد. حقیقت این است که هنرهای بومی و فردی ما، هیچ وقت فرصت ( و به تبع قابلیت ) این را نیافتند که خود را به تنهایی ارائه کنند و هر وقت مورد بی مهری صاحبان قدرت قرار گرفتند، رنگ باختند و فرو ریختند. ( سینما و عکاسی ما از معدود هنرهایی هستند که توانستند خیلی زود خود را از سایه ی دربار بیرون بکشند و با معیارهای بومی به پختگی جهانی برسند. ) گنجینه های فرهنگی ما آن قدر از زندگی روزمره مان دور شده اند و آن قدر پشت شیشه ی موزه ها و کتابخانه ها بی کار مانده اند که کم کم رنگ و بوی « تقدس » یافته اند. اتهام دزدی و غارتگری تنها به مهاجمان خارجی مقبره محدود نمی شود. ایرانیانی هم که توانسته اند فرهنگ ایرانی را به شیوه ای مدرن به جهان ارائه کنند، در نگاه ما مطرود و منفورند. یک فرانسوی می گفت « چرا ایرانی ها هیچ کدام از چهره های جهانی خود را، از عباس کیارستمی گرفته تا شیرین عبادی قبول ندارند؟ » عباس کیارستمی کم کم در ردیف ده فیلمساز برتر جهان قرار می گیرد، اما او در نگاه ایرانیان یک نفرین شده است. او آرامش مقبره ی اجدادی را به هم زده و هاله ی فرضی پیرامون فرهنگ ما را شکسته؛ کیارستمی از فرهنگ ما « سوء استفاده » کرده است. ما به هر آن کس که فرهنگ ما را از پستو ها بیرون کشیده تا گرد و خاک آن را پاک کند، بی رحمانه تاخته ایم. این گنجینه ی اجدادی، آن قدر رنگ تقدس یافته که هر کس به آن نزدیک شود تا آرامش مردگان آن را به هم بزند، به نفرینی ابدی دچار خواهد شد.

سجاد صاحبان زند , sszand
14
من خودم بزرگمهر خونم به شدت كم شده....
سالی ق , salii
سالی ق - 10:39 1387/03/9
15

ممنون هادی به خاطر ارائه سومین نوشته " بزرگمهر "

باز هم اول از همه تیغ اتهام "بزرگمهر " رو به طرف خودم نشونه رفتم و از خودم پرسیدم : " چقدر شبیه اون نگهبانان بی اطلاعم؟ چقدر ادعای بی مورد دارم ؟ "

ادعایی ندارم ، شاید اونقدر ها که باید هم از تاریخ و فرهنگ ایران نمی دونم . اما یاد کار کوچیکی افتادم که روز ولنتاین پارسال انجام دادم ، یه جور جنگیدن ، هیچ کدوم از sms ای اون روز رو جواب ندادم . خیلی ها از دستم شاکی شده بودن که با ما قهری امسال ؟ چرا جواب  sms  نمی دی؟ من بهشون می خندیدم و می گفتم : " باشه " . چند روز بعد روز 29 بهمن جواب همه  sms رو با مذمون کاملا ایرانی دادم : " روز سپندارمذگان مبارک " .امسال تقریبا هیچ کدوم از دوستای نزدیکم روز ولنتاین بهم sms ندادن ، چون می دونستن جواب نمی دم ! اما جواب sms ای 29 ام رو حداقل با یه تشکر هم که بود دادن ...این کار من شاید خیلی کوچیک بود ، اما  ده نفر رو حداقل به فکر برد ، هرچند خیلی کوتاه...

اینا رو گفتم که بگم می شه نگهبانی بود که علاوه بر نگهبانی راهنمایی هم می ده ، این راهنمایی شاید در حد اطلاعات محدود خودمون باشه ، اما ارزشمنده .

راستی..اون قسمیت که در مورد غذا نوشته بود منو یاد فیلم " ماهی ها عاشق می شوند " انداخت...بعد دیدن اون فیلم دلم می خواست برم انزلی و اون رستوران کوچیکو پیدا کنم که گلشیفته و رویا نونهالی دارن تند تند غذاهای خوشمزه محلی توش می پزن . یکی از دوستای رشتی ام می گفت یکی از غذاهایی که توی اون فیلم نشون می ده ( ماهی که گلشیفته  برای ناهار می بره دم در اتاق کیانیان ) ، یکی از کمیاب ترین انواع غذاهای شمالیه. و من ته دلم به ذوق کارگردان احسنت گفتم ...

کاش توی واقعیت همچین جایی بود تا طمع غذاهای خوشمزه محلی رو می چشیدیم ( هم ما ، هم اونایی که برای شناختن ایران میان و جز با انواع کباب ها  از فرهنگ غذایی ایران  ، چیزی دستگیرشون نمی شه

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.