userinfo close

  ,

چلچراغ


chelcheraghclub

تاسیس: 29 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مرتضی ناعمه - معاونان
همراه با جوانان نسل سوم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
432
4477
91/2/31 (14:56)
33
515
87/12/23 (01:28)
40
706
87/12/23 (00:54)
846
10084
87/12/23 (00:48)
36
392
87/12/22 (11:52)
4
212
87/12/22 (11:51)
1
93
87/12/22 (11:51)
1
134
87/12/22 (11:51)
20
523
87/12/22 (11:49)
227
2648
87/12/22 (11:15)
3
85
87/11/11 (22:42)
51
1340
87/11/8 (16:19)
6
71
87/11/7 (14:40)
200
1546
87/11/4 (13:51)
0
39
87/10/29 (03:13)
7
99
87/10/25 (13:57)
0
33
87/10/21 (16:22)
361
2725
87/10/19 (05:06)
23
455
87/10/15 (12:31)
84
601
87/10/9 (20:38)

عنوان بحث

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 00:30 1387/03/1

سرگیجه ( به یاد بزرگمهر شرف الدین )

با چند نفر از خواننده های جدید چلچراغ که در این یکی دو ساله با مجله آشنا شدند صحبت می کردم متوجه نکته غریبی شدم :

این که همشون بزرگمهر رو به خوبی نمی شناختند و اصلاَ روحشون از این که اون چه جور مطالبی و با چه کیفیتی رو ارائه می کرد خبر نداشت .

تصمیم گرفتم حالا که بزرگمهر رفته ، هر هفته روزهای چهارشنبه ، یکی از مطالب قبلیش رو که توی چلچراغ چاپ می شد توی کلوب بذارم تا یادی از اون بکنیم .

به عنوان نکته پایانی بگم که بزرگمهر یکی از 3 شخصیت بزرگی بود که توی 24 سال عمرم با اونها آشنا شدم : دکتر علی شریعتی - فروغ فرخزاد - بزرگمهر شرف الدین

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
000 000 , asal40cheragh
000 000 - 16:19 1387/11/8
51

به نظرم یادداشت های کوپه ی آخر بی نظیر بود....

مخصوصن لیدش خیلی بکر بود....

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 22:55 1387/09/13
50

نوشته شده در تاریخ 4/11/82

 

فلسفه زبان

حدس بزن چه می گویم

 

در راه زن از همسرش پرسید:

- تو گرسنه ات نیست؟

- نه.

مرد خیلی کوتاه جواب داد و به رانندگی اش ادامه داد. وقتی به شهر رسیدند، زن به اولین دفتر حقوقی رفت و تقاضای طلاق کرد. در شکایتنامه (مثل همه شکایتنامه های دیگر) آمده بود که مرد نه تنها او را درک نمی کند، بلکه هیچ توجهی هم به او نمی کند.

"وقتی از تو می پرسند گرسنه ات هست یا نه؟ معنی اش این است که من گرسنه ام و باید در اولین رستوران بین راه نگه داری."

این داستانی است که میان فیلسوفان زبان خیلی رایج است. ما ظاهراً به زبان مشترکی حرف می زنیم، اما چقدر حرف همدیگر را می فهمیم. مسئله اصلی این است که ما، معنای کلماتی که دیگران بر زبان می آورند را با ذهنیت شخصی خود تفسیر می کنیم. اگر مرد گرسنه بود، حتماً ماشین را در اولین رستوران بین راه نگه داشته بود.

 

گوگن اروپا را رها کرد وبه سواحل تاهیتی رفت. گوگن در آنجا با دختری بومی به نام تهورا ازدواج کرد و در آرامش مشغول نقاشی کشیدن شد. در نامه هایی که به دوستانش می نوشت، می گفت به جهانی "دیگر" راه یافته. او در کلبه ای چوبی زندگی می کرد و سرگرمی اش گوش سپردن به افسانه بومیان بود. گوگن از اروپا و زادگاهش بریده بود و ادعا می کرد از فرهنگ غربی متنفر است. آن طور که مشهور است، پایش را حتی به شهر مرکزی جزیره هم نمی گذاشت و می گفت آنجا بوی فرهنگ اروپایی را احساس می کند.

ورود به دنیایی دیگر! آه، این توهمی بیش نیست. گوگن هنوز یک اروپایی بود. او با پیگیری فروش تابلوهایش نگران موجودی شماره حسابش در بانک های اروپایی بود. همیشه می گفت با نوآوری هایی که در نقاشی به آنها رسیده احتمالاً خواهد توانست نام خود را در "تاریخ هنر" به ثبت رساند (که رساند)، اما همین دغدغه ساده "ثبت شدن در تاریخ هنر" نشان می دهد گوگن تا چه حد هنوز اسیر ساختارهای ذهنی اروپایی باقی مانده بود. گوگن هیچ وفت نتوانست میان بومیان تاهیتی حل شود. او هیچ وقت نتوانست مانند مجسمه سازان یا نقاشان جادوگر سواحل تاهیتی، بی دغدغه به خلق آثار هنری بپردازد و بی نام بمیرد. او یک هنرمند اروپایی بود که فقط سعی می کرد ادای بومیان تاهیتی را در بیاورد.

 

فاصله آدم ها و مرزبندی فرهنگ ها. می دانی تفاوت آن قدر وحشتناک است که نمی توان به هیچ وسیله ای آن را پر کرد یا حتی از این دنیا به آن دنیا نقبی زد. حقیقت دارد: "از هیچ فاصله ای نمی شود عبور کرد." حتی وقتی با نزدیک ترین دوستانتان حرف می زنید. حتی وقتی همه مخاطبان شما سرشان را مدام به علامت تأیید تکان می دهند.

وقتی می بینی کسی با تکان سر حرف های تو را مدام تأیید می کند، زیاد خوشحال نشو. او به جای گوش دادن به حرف های تو، دارد فکر می کند که با تمام شدن حرف های تو، چه بگوید. تکان دادن سر تنها این امنیت فکری را در او ایجاد می کند که تو قرار نیست سؤالی از او بپرسی و رشته افکارش را پاره کنی.

 

ما فکر می کنیم همدیگر را می فهمیم، در صورتی که این، توهمی بیش نیست. سوءتفاهم؛ این واژه ای است که سال ها ادبیات و به خصوص سینما براساس آن شکل گرفته. الیور استون در فیلم "بهشت و زمین" سعی کرد توهم عشق را میان یک سرباز آمریکایی و یک دختر ویتنامی نشان دهد. در بحبوحه جنگ آمریکا و ویتنام، در میان آتش، دود، انفجار، فقر و بدبختی زنان ویتنامی و فشار روحی سربازان آمریکایی این رابطه عاشقانه می تواند نویدبخش دنیای صلح و آرامش باشد. فیلم بعد از دو ساعت با سفر سرباز و زن و بچه هایشان به آمریکا تمام می شود. آماده ای که تلویزیون را خاموش کنی و این پایان خوش را مرور کنی. اما ناگهان همه چیز رنگ می بازد. الیور استون با هوشمندی به تو گوشزد می کند که نه! این تازه اول ماجراست. در آن ویلای آفتابگیر آمریکایی، سرباز و زن زبان همدیگر را نمی فهمند. مرد به عادت بسیاری از آمریکایی ها در یک کارخانه تسلیحاتی کار می کند. اما به تعریف زن کار او ساختن اسلحه برای کشتن دیگران است. مرد به عادت مردان آمریکایی برای حفظ امنیت خانه اش، در کشوی کمد اسلحه می گذارد، اما زن این کار را باعث رانده شدن ارواح اجداد از محیط خانه می داند. آنها از هم جدا می شوند، اگر چه کشاکش های آنها تنها با خودکشی مرد در ماشین پایان می یابد.

در این میان داستان های انسان های مطرود دیگری هم هست. انسان آمریکایی در داستان ها معمولاً مرد تنهایی است که هیچ کس او را نمی فهمد. در ادبیات، پیرمرد ماهیگیر داستان همینگوی، نماد این شخصیت مطرود به حساب می آید. شخصیتی که سینمای هالیوود بعدها در آن به تولید انبوه رسید. در فیلم "فراری"، هریسون فورد به اتهامی دروغین تحت تعقیب پلیس و مردم شهر قرار می گیرد و هیچ کس حاضر نیست دفاعیات او را بشنود. این تم داستانی سال ها پیشتر دستمایه هیچکاک برای ساختن فیلم "مرد عوضی" بود. نوازنده ی ویولن کلوپ های شبانه، آدم محترمی که در خانواده ای آرام روزگار می گذراند، ناگهان به اتهام دزدی دستگیر می شود. شاهدان در دادگاه به گناهکاری او شهادت می دهند و او به خاطر یک سوءتفاهم به زندان می افتد. سال ها بعد وقتی از زندان آزاد می شود، همه راه ها برای اثبات بی گناهی اش محو شده اند. شاهدان مرده اند و پرونده بایگانی شده است.

در فیلم "مریخ حمله می کند"، تیم برتون بحران سوءتفاهم فرهنگ ها را جور دیگری نشان می دهد. مردمان زمینی در انتظار فرود بشقاب پرنده ای از مریخ گردهم آمده اند تا به آنها خوشامد گویند و نشان دهند جنگ های ستارگان، افسانه ای بیش نبوده. با ورود مریخی ها، مردمان زمین پرنده صلح را به پرواز در می آورند، اما مریخی ها که معنای این علامت را نمی فهمند احساس خطر می کنند و کشت و کشتار را آغاز می کنند.

داستان "مردی با کبوتر" که به فیلم هم در آمد نیز بن مایه مشابهی را دنبال می کند. در شهر خبر می رسد که مردی سفیدپوش با کبوتری در دست در خیابان ها قدم می زند. مردم او را جادوگر می انگارند و پلیس به عنوان یک جانی به دنبال او می افتد. کار به تیراندازی می کشد و در بحبوحه این جنگ و گریزها هیچ کس نمی تواند بفهمد مرد بیچاره، پیام آور صلح بوده است.

 

مرد کبوتر به دست شاید نماد سازمان ملل باشد، نماد تئوری شکست خورده گردهمایی ملت ها، شاید نشانه گفت و گوی تمدن ها باشد، نشانه پندار بوچ گفت و گو. اسطوره همه آدم هایی که سال ها زیر یک سقف در کنار هم زندگی می کنند بی آن که هیچ از هم فهمیده باشند. خواندن این مقاله را می توانی از اینجا رها کنی. ما از حرف های هم هیچ نمی فهمیم.

 

پس چرا من به نوشتن ادامه می دهم. می نویسیم اگرچه نفهمندمان. ما حرف می زنیم چون سکوت سنگین است.

مسئله شاید اما تنها این نباشد. ما با شنیدن هر جمله به تکاپو می افتیم که معنای آن را "حدس" بزنیم. مفهومی که کواین از آن با عنوان "تخمین معنا" حرف می زند: approximation. ما دارت های خود را به سوی نشانه موهوم معنا پرتاب می کنیم. ما می دانیم دارت ها هیچ وقت به مرکز نشانه نمی خورد، اما پرتاب می کنیم چون دارت "بازی" لذت بخش است.

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 22:40 1387/09/11
49

نوشته شده در تاریخ 84/2/3


ایرانیان و وسواس «آرشیوسازی»

برای روزهای مبادا

 

اولین باری که به اینترنت سر زدم، اضطرابی سرد وجودم را پر کرد. من که مدت ها میان متون ترجمه دست و پا زده بودم و کج فهمی های خود را به کم کاری های مترجمان نسبت داده بودم، در برابر این توده انبوه اطلاعات «اوریژینال» دست و پایم را گم کردم. خوب یادم هست که اولین روزهای سرگردانی ام در سایت ها و لینک ها صرف پیدا کردن مقاله ها و کتاب های الکترونیکی شد که به رایگان در این دنیای اطلاعاتی تل انبار شده بودند؛ از سنجش خرد ناب کانت تا مقاله های گراماتولوژی دریدا و مصاحبه های بودریار. از save ها و save as گرفتن ها تا copy ها و paste ها. مقاله ها و کتاب ها، فایل به فایل حافظه کامپیوتر خانگی ام را پر می کردند و نه تنها جرأت پاک کردنشان نبود، بلکه هر روز به حجمشان هم اضافه می شد. در پنج سالی که گذشت جز در مواردی معدود به این گنجینه الکترونیک رجوع نکردم و حالا تقریباً فراموش کرده ام که در لا به لای این پوشه ها، چه مقاله ها و کتاب هایی نهفته اند. حالا که فکر می کنم، می بینم آن عطش اطلاعاتی و این احتکار الکترونیک بی دلیل هم نبوده است. اینترنت برای دست های ما که آن روزها کورکورمال به دنبال به دنبال چیزی می گشت، بزرگ تر از آن بود که به تمامی درک شود. ناامنی اطلاعاتی و تحریم خبری، آن قدر بر فضای فرهنگی ما سایه انداخته بود که هیچ کس باور نمی کرد یک منبع اطلاعاتی روی اینترنت می تواند تا سال های سال همان جا بماند و تبدیل به طبقه ای از کتابخانه الکترونیک ما شود که دسترسی به آن سه دقیقه بیشتر طول نمی کشد. بعد فکر کردم طبیعی است ملتی که سال ها با محدودیت ها دست و پنجه نرم کرده اند، حالا این گونه تشنه «آرشیو کردن» و «آرشیو سازی» باشند و دیدم طبیعی است اگر اصلی ترین کار ما در اینترنت، دانلود موسیقی و پیدا کردن عکس و ذخیره چند مقاله باشد. در واقع ما «کاربران(users)» دنیای اینترنت نیستیم و فعلاً هم نمی توانیم باشیم چون بیشتر از آن که استفاده ای از آن ببریم، در اندیشه تصاحب و مالکیت پایدار آنیم.

 

تمایل آرشیوسازی ما، ایرانی ها (و کشورهای جهان سوم دیگری که من قادر به فهرست کردنشان نیستم) تنها در گستره اینترنت خلاصه نمی شود. به نظر می رسد ما به گونه ای بنیادین و ریشه ای به «انبار کردن چیزها» عادت کرده ایم. کافی است نگاهی به بیماری بازار کتابمان بیندازیم. اگر اهل فرهنگ و اندیشه باشی، باید اولین چاپ هر کتاب را بخری و در «کتابخانه خانگی ات» نگه داری. گویی ناشران داخلی می دانند اگر بعد از تمام شدن نسخه های یک کتاب، بلافاصله چاپ بعدی آن را روانه بازار کنند و کتاب های به چاپ رسیده همیشه «در دسترس» باشند، فروش آنها به نصف می رسد. قشر تحصیلکرده ایرانی، کتاب ها را بر حسب احتیاج نمی خرند؛ می خرند تا در طبقات پی در پی کتابخانه ها انبار کنند؛ تا کتابخانه های عظیم خانگی بسازند برای «روزهای مبادا». ما «کاربران» کتابخانه های عمومی نیستیم و فعلاً هم نمی توانیم باشیم، چرا که این مراکز فرهنگی طلسم شده، همیشه از کتاب هایی که می خواستیم خالی بوده اند. کاربران فرهنگ فعلاً انبارکننده کالاهای فرهنگی اند.

 

آرشیوسازی، مهم ترین دغدغه های ذهن هایی است که سختی ها و ناامنی ها را پشت سر گذاشته اند. ملتی که با قحطی، زنده مانده، دیگر حاضر نمی شود به اندازه مصرف روزانه اش مواد غذایی بخرد. فریزرهای طبقه طبقه ما، نماد عینی آرشیوسازی و نشانه گریزناپذیر ناامنی های اقتصادی سال های گذشته ما هستند.

از طرفی فکر هم نمی کنم بحران آرشیو، بحران تازه ای باشد. انبارهای خانه های قدیمی و امروز ما که هنوز زباله دانی لوازم خراب و از کار افتاده اند، نشان دهنده عمق هراس ناامنی، در ذهنیت ایرانی هستند. معلوم نیست ما، ایرانی ها، چه وحشت و چه ناامنی هایی را در طول تاریخمان تجربه کرده ایم که حالا به حکم تجربه دریافته ایم، نباید هیچ چیز را دور بریزیم و هر آن چه را می بینیم باید آرشیو کنیم.

 

تمایلات آرشیوسازی ایرانی را نمی شود با هنر کلکسیونری پیوند داد. تمایل جمع آوری این چنین موسیقی در میان جوان ها، نمی تواند صرفاً یک تمایل هنری و تفریح کلکسیونری باشد. بسیاری از آنها که به آرشیوهای عظیم موسیقی خود می بالند، هنوز سبک یا سبک های مورد علاقه خودشان را انتخاب نکرده اند. جوان ایرانی در مواجهه با هر موسیقی جدیدی تنها یک چیز می گوید: «این را برای من هم ضبط می کنی؟»

اینجاست که هنر کلکسیونری از بحران آرشیوسازی فاصله می گیرد. هنر بورژوازی کلکسیونری، زاده رفاه اقتصادی و امنیت کامل است، در حالی که آرشیوسازی را باید نتیجه مستقیم فقر، تحریم و ناامنی به حساب آورد. چه کسی انکار می کند که بسیاری از نوارهای موسیقی، سی دی ها و کتاب هایش، ناشنیده و ناخوانده گوشه ای انبار شده اند تا به او اطمینان بدهند «روز مبادا» دستانش خالی نخواهند بود.

 

در سال هایی که آنتن های ماهواره ای تازه به خانه ها راه یافته بودند، اصلی ترین تفریح برخی از مردم این بود که از شبکه های MTV موسیقی ضبط کنند و موسیقی های کلاسیک و جاز شبکه Mezzo را نوار به نوار آرشیو کنند.

آرشیو فیلم هم میان بچه های سینمایی رسم عجیبی است. انگار هیچ کس حاضر نیست فیلم هایی را که می خواهد، به یک دهم قیمت اجاره کند، ببیند و پس بدهد. اجاره دهنده های فیلم هم آن قدر که از فروش فیلم هایشان پول در می آورند، از اجاره دادن آنها سود نمی برند. بسیاریشان بعد از چند ماه تنها سفارش های ضبط و فروش را قبول می کنند. این طور راحت تر است، لااقل دیگر از این سو و آن سو بردن آن کیف های ورزشی خبری نیست.

من دیده ام کسانی را که حتی فیلم های شبکه چهار و سینما یک را هم ضبط می کنند. انگار باورشان نمی شود صدا و سیمای ما باز هم چنین گشاده دستی هایی به خرج دهد و حاضر شود فیلم های هنری روز را پخش کند.

 

ما، آرشیوسازان گنجینه های فرهنگی، بی تقصیریم. بی اعتمادی به فضای خبری، سرعت پایین اینترنت، فیلترینگ سایت ها و بلاتکلیفی دیش های ماهواره مدام زیر گوش ما زنگ می زند که از انبار کردن غافل نشویم. این ذهنیت، تا سال ها با ما خواهد بود، لااقل تا وقتی که مطمئن شویم سایت هایی که امروز دیده ایم فردا مسدود نمی شود.

دغدغه آرشیوسازی، لذت تجربه مستقیم هنر و فرهنگ را از ما گرفته است. ما بیشتر از آن که به لذت گوش کردن و خواندن دل بسته باشیم، دغدغه جمع کردن و انبار کردن داریم. مثل توریست ها آن قدر درگیر هندی کم و دوربین های دیجیتال مان شده ایم که فراموش کرده ایم می توان در فضای یک بنای قدیمی لحظه ای نفس کشید و از لمس در و دیوار و ستون ها هم لذت برد. آرشیوهای ما، همچون گنجینه های اجدادی مان مقدسند. ما حاضر نیستیم زیر کتاب هایمان خط بکشیم (بگذریم که بسیاری این عمل را اهانت به فرهنگ می دانند) یا فیلمی را به دوستی قرض دهیم. وحشت از بین رفتن آرشیوها یک لحظه رهایمان نمی کند. در دالان تاریک انبارهای قدیمی قدم می زنیم و خیره می گوییم: «آیا این نسخه ناب، بار دیگر هم به دست خواهد آمد؟»

 

به نظر من آرشیو این گونه اطلاعات، بر عکس آن چه تصور می شود خلاقیت هنری (و علمی) را سرکوب می کند (درست همان طور که پس انداز و احتکار پول ها، اقتصاد یک کشور را از تولید باز می دارد) ظاهراً بحث های انقلاب اطلاعات این توهم را در ما تشدید کرده است. شنیده ایم که می گویند قدرتمندان دنیای فردا کسانی هستند که منابع اطلاعاتی امروز را در دست داشته باشند، اما هیچ نفهمیده ایم که آرشیو کردن، به مالکیت منابع اطلاعاتی نخواهد انجامید. در دنیای امروز اگر می خواهی حرفی برای گفتن داشته باشی، باید اصول «کاربری» اطلاعات را بیاموزی. از این رو اخلاق کاربری (در مقابل اخلاق کارگری ما) معیار سنجش پیشرفت و امنیت فرهنگی یک جامعه به حساب می آید. شاید بعدتر درباره این اخلاق، بیشتر نوشتیم.

بعد از نوشتار: آیا می شود گفت فراگیری سایت «اورکات» در میان جوانان، حاصل یک خلاء احساسی و عاطفی و ناامنی روابط دوستانه در سال های گذشته است و آیا ما در اورکات جز آرشیو کردن دوست هایمان که بعضی شان را یک بار هم ندیده ایم، کار دیگری هم می کنیم؟

000 000 , asal40cheragh
000 000 - 23:51 1387/09/9
48

و بازگشت دوباره ی سرگیجه بزرگترین و مهم ترین تحول امروز چلچراغ بود....

 

امیدوارم این صفحه ی نوستالژیک بتونه ما رو دوباره زنده کنه....

 

امیدوارم باز سرگیجه هامون رو بهمون یاد آور بشه....

 

سرگیجه واقعن بی نظیر بود....

 

اینجا باید واقعن از بزرگمهر عزیز سپاسگذار باشیم که با وجود مشغله ها و دغده های جدید هنوزم چلچراغ دلش روشنه....

 

×××زنده باد سرگیجه×××

 

 

مهرداد سبز , mehrdad6
مهرداد سبز - 16:03 1387/09/9
47

بزرگمهر دوست دارم

                         از جوان های نسل اُ

                        تا جوان های نسل خ

عالی بود

کاش میتونستی اون مطلب انگلیسی و پیدا کنی

 

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 22:01 1387/08/29
46

نگاهی به زندگی پیش ساخته « نسل چهارم »

تولد مریخی ها در زمین

 

چند ماه پیش بود که تبلیغ تلویزیونی نوشابه پپسی، بسیاری از شبکه های خارجی را پر کرد. در این تیزر کوتاه تبلیغاتی که به طور واضح صدها هزار خرج برداشته بود، ماهواره ها صدای آدم های فضایی را در یک انبار قدیمی در زمین ردیابی می کنند. این صدای ناشناخته توجه همه رسانه ها و خبرگزاری ها را به خود جلب می کند. چند دقیقه بعد ماشین های پلیس، هلی کوپترها، آمبولانس ها، کامیون ها، ماشین های آتش نشانی و صدها خبرنگار و فیلمبردار از راه می رسند و انبار را در محاصره کامل قرار می دهند. افسر پلیس با بلندگو به آدم های فضایی که صداهای عجیب و غریب از خود در می آورند هشدار می دهد که آرامش خود را حفظ کنند و برای مذاکره بیرون بیایند. اما یک نمای سریع و هوشمندانه به داخل انبار همه تصورات را نقش بر آب می کند. آن صدای عجیب، بادگلوی نوجوان هایی است که نشسته اند و پپسی می نوشند. نقطه پنهان این تبلیغ تجاری، همچون دیگر تبلیغات تلویزیونی شرکت های پپسی و کوکاکولا این است که شخصیت اول آنها بچه ها و نوجوان ها هستند. تبلیغ ماه گذشته پپسی، پسر بچه ای را نشان می داد که به خاطر قد کوتاهش نمی توانست در دستگاه خودکار سکه بیندازد و نوشابه بگیرد. او در نهایت چند نوشابه کوکاکولا می خرد، آنها را زیر پایش می گذارد و سکه را در دستگاه پپسی می اندازد.

تبلیغ تلویزیونی پپسی یک پارودی خنده دار دیگر هم در خود مستتر دارد. امروز به راستی همه رسانه ها و خبرگزاری ها با شگفتی دور تا دور بچه هایی را گرفته اند که بسیار بیشتر از ما نوشابه می نوشند و بسیار بیشتر از ما از فروشگاه ها خرید می کنند. این نسل که به راستی صدای عجیب و غریبی از خود در می آورد، واقعاً توجه جهانی را به خود جلب کرده است. امروز بچه های پنج ساله در جمع دوستانشان از مارک های نایک و کالوین کلین حرف می زنند و فیلم های به روز هالیوود را برای هم تعریف می کنند. زمزمه نهایی آنها هنگام مسواک کردن، ترانه های روز جهان است. در یک کلام به نظر می رسد ما را جا گذاشته اند. شرکت های تجاری هم مدت هاست ما نسل های جوان را فراموش کرده اند و به نسل های بعد از ما روی آورده اند.

مک دونالد در رستوران هایش برای بچه ها زمین بازی ویژه طراحی کرده و همراه غذا به آنها عروسک و اسباب بازی هدیه می دهد. شرکت های هواپیمایی برای آرامش بچه ها بسیار بیشتر از جوان ها و حتی پیرمردها اهمیت قایل شده اند و در طول پرواز با انواع بستنی و پازل و هواپیماهای ماکت از آنها پذیرایی باشکوهی می کنند. این از معدود وقت هایی است که آدم در سن بیست سالگی احساس پیر شدن می کند. ما که همه دغدغه مان، اختلاف کاری با پدرهایمان بوده، حالا کم کم باید به این فکر کنیم که با نسل بعد از خود، چقدر مشکل خواهیم داشت. سال ها پیش در یک مؤسسه آموزش زبان، از شاگردهای کم سن و سالم پرسیدم وقتشان را چطور می گذرانند. جواب هایشان به شدت آن روزهای من را تکان داد. آنها روزی ده ساعت بازی کامپیوتری می کردند. ( در کلاس بیست نفره من، یک نفر پیدا شد که روزی تنها پنج ساعت بازی می کرد، او کامپیوتر نداشت و هر روز به خانه دوستش می رفت. ) بچه های نسل بعد از ما، بیشتر از آن که شعرهای با ارزش را حفظ شوند، سرود تبلیغات تجاری را تکرار می کنند و به جای رفتن به باغ وحش، ترجیح می دهند در پاساژها گردش کنند. بچه های شش تا شانزده سال ( نسلی که در این مقاله می خواهم درباره شان بنویسم ) چهل درصد بیشتر از بزرگترها به فروشگاه ها می روند و ویترین مغازه ها را می بلعند. آنها صرفاً تماشاگران مغازه ها نیستند. پول توجیبی آنها کافی است تا فروشنده های غذا، نوشیدنی، اسباب بازی و حتی لباس را ثروتمند کند. بچه های آمریکایی سالانه به تنهایی 11 میلیارد دلار خرج می کنند. بچه ها تنها بیست درصد جمعیت آمریکا را تشکیل می دهند، اما این قدرت را دارند که پدرها و مادرهایشان را وادار به خرید آن چه می خواهند کنند. بسیاری از خانواده های آمریکایی حتی وسایل الکترونیکی منزلشان را با نظر بچه هایشان می خرند. پدرها و مادرهای دوران افسردگی و خیره شدن به ویترین مغازه ها، دوران فرزندهای بسیار و پول کم، حالا حاضرند هرچه دارند را به پای بچه هایشان بریزند تا آنها هم طعم نداشتن را تجربه نکنند. آنها حاضرند ساعات کارشان را بیشتر کنند و کمتر کنار بچه هایشان باشند، اما در عوض لباس ها و کفش ها و اسباب بازی هایی که بچه هایشان می خواهند را برایشان بخرند. آنها حاضرند پول قرض کنند تا بچه هایشان لباس آرم دار بپوشند. پدرها و مادرهای آمریکایی سالانه 132 میلیارد برای بچه هایشان خرید می کنند. مؤسسه Brown سال گذشته در یک نظرسنجی از آنها پرسید « آیا شخصاً از آن چه مجبورند برای بچه ها بخرند، راضی هستند! »

بیش از پنجاه درصدشان جواب دادند: « نه، من شخصاً لباس هایی که پسرم می پوشد را نمی پسندم، اما او در مدرسه ای درس می خواند که همه هم شاگردی هایش این طور لباس می پوشند. بچه ها خرید می کنند تا از دوستانشان عقب نمانند. من فکر می کنم اگر چیزهایی که می خواهد را برایش نخرم، به روحیه و درسش لطمه ای جبران ناپذیر وارد می شود. »

 

شرکت های تجاری روی این نسل تاره پا سرمایه گذاری کلانی کرده است، نه از آن جهت که این موجودات کوچک فضایی سبد خرید خانواده را در دست دارند و پدر و مادرهایشان را مجبور به خرید می کنند، بیشتر از آن رو که آنها بزرگ ترین مصرف کننده ده سال آینده خواهد بود. شرکت های تجاری فعلاً نام خود را در اعماق ذهن بچه ها و نوجوانان می کارند، تا آنها را انسان هایی وفادار به خود بار آورند.

در تحقیق براون آمده: نیمی از پدرها و مادرهای آمریکایی گفته اند بچه هایشان در سن پنچ سالگی از آنها خواسته اند لباس آرم دار برایشان بخرند. در بعضی خانواده ها، سن تشخیص مارک لباس به دو سال می رسد. بچه دو ساله ای که تازه زبان باز کرده، پیشتر از آن که بتواند نام حیوان ها را به درستی تلفظ کند، مارک نایک را به خوبی می شناسد. این البته بسیار طبیعی است. بچه ها پیش از رسیدن به شش سالگی سی هزار آگهی تجاری تلویزیونی می بینند و تکرار هزار باره یک اسم برای فراگیری آن کافی است. امروز نشریه های Time و People هم برای بچه ها مجله چاپ می کنند. اما اگر نگاهی به صفحات داخل این مجله ها بیندازی با تبلیغات هتل ها، گوشی های موبایل، ماشین ها و شرکت های هواپیمایی مواجه می شوی.

 

بسیاری معتقدند فشار رسانه ها نسل بعد را نسلی کاملاً ماتریالیست بار خواهد آورد. مسلماً هنوز معلوم نیست در ده سال آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و انبوه تبلیغات تجاری چه تأثیری روی بزرگسالی آنها خواهد گذاشت. هیچ بعید نیست آنها در جوانی از نایک و مک دونالد متنفر شوند و دیگر پایشان را هم به مغازه های آنها نگذارند. اگر نام لباس های کالوین کلین با بچگی تو پیوند خورده باشد، هیچ بعید نیست در جوانی همان طور که از تمام نمادهای کودکی می بری، از این کالا هم روی برگردانی. فعلاً باید صبر کرد و منتظر بود. اما به هر حال یک چیز مسلم است. کودکان امروز هویت خود را با کالاها پیدا کرده اند و ارزش خود را با کالاهایی سنجیده اند که در اتاقشان جمع کرده اند یا لباسی که پوشیده اند. آنها نمایشی تر از ما هستند و به هماهنگ بودن لباس ها و کفش شان بیشتر از ما اهمیت می دهند. مسلماً معلوم نیست در جوانی به کدام شرکت تجاری سر فرود می آورند و مشتری کدام فروشگاه می شوند، اما به طور حتم آنها مصرف کننده های سرسام آور دنیای آینده خواهند بود و این برای غول های تجاری کافی است.

تبلیغ های تجاری از هر سو بر سر بچه ها فرو می ریزند. نیمی از بچه های 6 تا 16 سال در اتاق هایشان تلویزیون دارند. آنها حتی هنوز به شناختی نرسیده اند که بین برنامه های تلویزیون و تبلیغات تجاری تمایزی قایل شوند. تبلیغات تجاری البته بیشتر توجه شان را به خود جلب می کند، چون با رنگ های تند و موسیقی شاد همراه است. مسلماً آگهی های تلویزیونی برای شست و شوی مغزی ایدئولوژیک بچه ها تولید نمی شوند، اما یک چیز را هم نمی توان انکار کرد. غول های تبلیغاتی هوشمندترین و مبتکرترین افراد را به کار می گیرند، بهترین جلوه های هنری و زیبایی های تصویری را خلق می کنند. آنها پول کافی دارند که هر بازیگر محبوب یا قهرمان ورزشی را بخرند. زمانی که بچه ها به دیدن تبلیغات صرف می کنند معادل زمانی است که قرار است بعدها در مدرسه ها درس بخوانند. آگهی های تلویزیونی اولین جایی است که بچه ها با جهان بیرون خانه ارتباط برقرار می کنند، به معنای دنیا فکر می کنند و جهان بینی خود را از طریق آن بدست می آورند. بچه ها تازه در 12 سالگی متوجه می شوند دنیای واقعی و کالاها با آن چه تبلیغات وعده داده اند، فرق می کند. شاید از این روست که چند ایالت آمریکا در فکر ممنوعیت تبلیغات روی بچه های زیر 13 سال هستند. سوئد تبلیغات برای بچه های زیر 12 سال را ممنوع کرده و تلاش می کند اتحادیه اروپا را در این ماجرا با خود همراه کند. غول های تجاری اما قدرتمندتر از آن اند که به راحتی به این شکست تن دهند. آنها با سماجت بچه ها را نشانه گرفته اند. تبلیغات تجاری در ساعت هایی که بچه ها خوابیده اند به حداقل می رسد.

 

شاید فکر کنی مدرسه تنها جایی است که بچه ها از هجوم تبلیغات و فشارهای روانی رهایی می یابند، اما نه. مدرسه های امروز با آن چه نسل های گذشته تجربه کرده اند تفاوت می کنند. بچه های طبقات متوسط در کلاس هایی درس می خوانند که بیشتر شاگردها به نمایش لباس ها و کفش هایشان مشغول اند. فشارهایی دیگری هم هست. شرکت های تجاری در قبال تأمین هزینه کامپیوترها و وسایل کمک آموزشی مدرسه، نام خود را به در و دیوار آزمایشگاه ها و کلاس ها می چسبانند و مدام روبه روی بچه ها رژه می روند. گاه گاهی هم سر و کله شرکت هایی پیدا می شود که می خواهند به بچه های برگزیده هدیه دهند یا با همکاری مدرسه ها مسابقات ورزشی برگزار کنند. نوارهای آموزشی تنها به شرطی در اختیار معلمان قرار می گیرد که به تبلیغات اول و پایان آن تن دهند و آنها را هم برای بچه ها نمایش دهند. امروز رهبران فکری بچه های غرب، والت دیسنی و مک دونالد هستند، آنها نوید دهنده دنیای رنگی و شادی اند و از مدارس و پدرها و مادرها قدرت بیشتری دارند. آنها چنان بچه ها را به دنیای رنگین خود فرا می خوانند که بچه ها احساس می کنند آن کالا تنها چیزی است که آنها را شاد می کند. تبلیغات بهترین وسیله ای هستند که به تو ثابت می کنند بدون فلان کالا از قافله عقب مانده ای. حساسیت و سادگی کودکان به بحران های تبلیغاتی دامن می زند. بسیاری از بچه ها با اینکه طعم پپسی را دوست ندارند، آن را می نوشند تا شبیه دوستانشان شوند. بسیاری از کودکان استرالیایی از شش سالگی موبایل شخصی خود را دارند. دختر بچه های آمریکایی از شش سالگی با دنیای لوازم آرایش آشنا می شوند. انواع لوسیون و ناخن های کوچک مصنوعی برای آنها طراحی شده است. دختر های 8 تا 14 سال آمریکایی هر سال 48 میلیارد دلار خرج لباس و لوازم آرایش می کنند. لباس ها کوچکترند اما قیمتشان به هیچ وجه کمتر نیست. کمپانی های تجاری سال هاست هوادار کودکان « مظلوم » شده اند، آنها در تبلیغات شان مدام به پدرها و مادرها تذکر می دهند که به بچه هایشان « حق بیان » و البته « حق انتخاب » بدهند. بچه های امروز به تنهایی سینما می روند و فیلم های هالیوود را بسیار بهتر از ما دنبال می کنند. آنها مجذوب قهرمان های غول پیکری هستند که آدم می کشند، سیگار برگ می کشند و الکل می نوشند ( در تحقیق مؤسسه بهداشت روانی LTP معلوم شد از میان 50 فیلمی که در مدارس برای بچه ها نمایش داده می شوند، 34 تای آنها صحنه های سیگار کشیدن و نوشیدن الکل دارند و مروج این هر دو هستند. )

دنیای کارتون ها هم به تدریج از سادگی پیشین خود دور می شود. شخصیت های محبوب کودکان امروز، مبلغ کالاهای غول های تجاری هستند. ملوانی که اسفناج می خورد، تمام تلاشش این است که بچه ها را به خوردن محصولات اسفناج این شرکت تازه پا ترغیب کند. شخصیت Joe Camel ، شتر محبوب بچه ها که عروسک هایش ویترین مغازه ها را پر کرده اند، برای تبلیغ سیگار Camel طراحی شده. کارتون هایی نظیر پاکی مون هم تقریباً بازار اسباب بازی را در انحصار خود در آورده اند. ربات ها و عروسک شخصیت ها به طرز سرسام آوری فروش می روند. 150 شخصیت، 150 عروسک! هر کس مجموعه کامل آنها را جمع کند، می تواند در قرعه کشی بزرگ شرکت کند.

معیار خشونت در کارتون ها و اسباب بازی ها و بازی های کامپیوتری دیگر مدت هاست فراموش شده. بازی های بزرگسالان امروز خیلی راحت به بچه های 5 ساله فروخته می شوند. اگر فروشنده ای از فروش آن خودداری کند هم مهم نیست. بچه ها، پدرهایشان را به فروشگاه ها می فرستند تا برایشان خرید کنند و البته پدرها این کار را می کنند تا به سلامت روانی بچه هایشان لطمه ای نرسد!

همه بچه ها دوست دارند چیز جمع کنند. اما بچه های امروز دیگر به خرید تمبر یا جمع آوری سنگ و سکه علاقه ای نشان نمی دهند. آنها کلکسیون عروسک های باربی و پاکی مون یا جعبه ی سیگارها را جمع می کنند. این هجوم تبلیغاتی هیچ معلوم نیست چه بلایی بر سر « سلامت روانی » نسل بعد بیاورد. اما مسلماً سلامت جسمانی آنها هم چندان قابل توجه نخواهد بود. بچه های امروز هر هفته حداقل پنج بار در رستوران های fastfood غذا می خورند. این رستوران ها زمین بازی دارند، برای بچه ها فیلم نمایش می دهند، کلوب های سرگرمی دارند و حتی مسابقات ورزشی برگزار می کنند. بچه های امروز بیش از هر آدم دیگری نوشابه می نوشند و با خوردن چیپس ها و شکلات ها سرگرم می شوند. تنها 4 درصد تبلیغات غذایی تلویزیون برای بچه ها، خوردن غذاهای سالم را ترویج می دهند. به هر حال از هر چهار بچه شش ساله آمریکایی، یکی اضافه وزن دارد.

 

قرار نیست نسلی را محکوم کنیم. تنها می توانیم روی مرزهای تفاوت انگشت بگذاریم. یادمان باشد این نسل همان نسلی است که روبه روی کتاب فروشی ها صف کشید و باعث فروش میلیونی هری پاتر شد. در صورتی که محبوب ترین نویسنده های دوران ما، نتوانستند بیشتر از چند هزار جلد کتاب هایشان را بفروشند. نسلی که بعد از ما می آید سلیقه های شخصی خودش را دارد و به نظر می رسد آن قدر رفاه اقتصادی دارد که بتواند کتاب ها یا فیلم هایی که می خواهد را از فروشگاه ها بخرد. عده ای دیگر می گویند دوران سینمای کلاسیک تا ده سال دیگر به پایان می رسد. اگر ما هنوز از ساختارهای کلاسیک سینما لذت می بریم، بچه های امروز بیشتر جذب رسانه هایی می شوند که از ساختار برنامه های تلویزیونی پیروی می کنند؛ صفحه های کوچک اما شخصی. درست در روزگاری که بسیاری از ما با نگاه بی تفاوتمان صفحه های اینترنت را ورق می زنیم، کودکان شش ساله ای به ظهور رسیده اند که وبلاگ های شخصی و چت روم های اختصاصی خود را دارند. در خیابان ها وقتی از کنار ما می گذرند، مدام فریاد می زنند و همه جا را شلوغ می کنند. این از معدود وقت هایی است که جوان هایی بیست ساله هم احساس می کنند، پیر شده اند.

حسین  , shandel_h
حسین - 09:34 1387/08/1
45

vaghean heyf shod hadi aziz ke sargijat raft

.age bod tedade konferansat sare kelas az on khoda beamorz bishtar bod

کارل جانسون کبیر , cj_gta
44
من نوشته های آقای شرف الدینو زیاد نخوندم ولی مطمئنم كه تو  شرایط فعلی نظرشون نمیتونه این باشه. كی گفته روشنفكرا انتخاباتو باختن پس بقیه مردم چی، لابد بردن این همه آدم رفتن زیر خط فقر.اتفاقن حالا معلوم شده كه حق با روشنفكرا بوده
تازه مگه خود ایشون رابطشو با مردمش حفظ كرده؟ مگه نرفته خارج؟ 
 البته اشتباه اصلی مال كسیه كه این مطلب اینجا گذاشته وگرنه بقیه مطلبایی كه خوندم عالی بودن
هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 20:10 1387/07/29
43


( این مطلب بزرگمهر یک هفته پس از انتخابات ریاست جمهوری نهم در تاریخ 11/4/84 در چلچراغ چاپ شد و اکنون نیز می تواند بسیار عبرت آموز باشد )

چرا روشنفکران انتخابات ریاست جمهوری را باختند

حراج امضا به نرخ روز

تحلیل عجیب ترین انتخابات ریاست جمهوری ایران کار دشواری است و بدون شک چالش های ناخواسته بسیاری به راه خواهد انداخت. انگشت گذاشتن بر گلوگاه های این انتخابات، سوء تفاهم هایی چند برخواهد انگیخت و انتقاد از بازیگران این عرصه به دلخوری هایی دامن خواهد زد. گذشته از همه، این جستار تحلیلی چندان از موضع گیری های تند و جانبدارانه خالی نیست و پیشاپیش نقد مهره های حاضر در این میدان سیاسی را حق مسلم خود انگاشته است. انتخابات ریاست جمهوری تمام شده است و حال می توان در آرامشی خیالی به انتقاد از همه حرکت هایی پرداخت که زمام اختیار از کف دادند و با امواج متلاطم این سو آن سو شدند. در پایان امیدوارم منتقدان از نوشتن و ارسال پیام های کوتاه - گاه اهانت آمیز - دست بردارند و ضمن احترام به اولین اصل دموکراسی و اکثریت آرا، نقدهای خود را در مسیرهای دیگری به راه اندازند.

 

به عقیده من، انتخابات ریاست جمهوری امسال شکاف های عمیقی را آشکار کرد که در دوره هشت  ساله رئیس جمهور خاتمی ( و شاید پیشتر از او ) خوشبینانه به فراموشی سپرده شده بود .

شکاف اول، بدون تردید، مساله اختلاف " راستین " طبقاتی بود که زیر سرپوش شعارهای مدنی و توسعه سیاسی مدنی از نظرها پنهان مانده بود. کاندیداهایی که با شعار رفاه وعدالت اقتصادی به میدان آمده بودند ( کروبی و احمدی نژاد ) با فاصله ای باور نکردنی  از رقیبان سیاسی خود ( قالیباف و معین ) پیش افتادند و در برابر آنچه نماد اشرافیگری و سرمایه داری نامیده می شد، صف کشیدند. اما ماشین های گرانقیمتی که عکس هاشمی را با خود این سو و آن سو می بردند و مغازه های عظیمی که به ستادهای انتخاباتی او بدل شده بودند، در مقابل صف پیاده نظام گروه های آسیب دیده ای که بعضی زیر فشار اقتصادی به مبلغی ماهانه دل خوش کرده بودند و بعضی به همدلی رئیس جمهوری ساده زیست چشم دوخته بودند، شکست خورد.

شکاف دومی که در انتخابات نهم به چشم آمد، فاصله عمیقی بود که میان طبقه روشنفکر یا اصطلاحاً نخبگان با توده مردم وجود داشت. شکافی که بسیار بیشتر از اختلاف طبقاتی، انکار شده بود. آنها که انتخابات دوره دوم ایران را با نبرد لوپن و شیراک مقایسه می کردند ( شرح در صفحه بعد ) انگار از یاد برده بودند که شکاف روشنفکران ایرانی و توده مردم، بسیار بیشتر از استانداردهای جهانی - و به خصوص فرانسوی اش - بوده است.

حمایت روشنفکران فرانسوی، آرای ژاک شیراک را از 18 درصد به 82 درصد رساند، اما هاشمی با حمایت وسیع روشنفکرهای وطنی، تنها توانست آرای خود را 5/1 برابر افزایش دهد. اگر حمایت ناگزیر حامیان معین و مهرعلیزاده را از کاندیداتوری هاشمی در نظر آوریم، در می یابیم روشنفکران تنها بر آرای یک میلیون ایرانی تأثیر گذاشته اند.

روزنامه شرق در ضمیمه فوق العاده روز پنجشنبه قبل از انتخابات، فهرست مفصلی از نویسندگان، کارگردانان، بازیگران، هنرمندان، روزنامه نگاران و فرهیختگانی را منتشر کرد که به حمایت از هاشمی بر خاسته بودند و پیروزی جناح دیگر را فاجعه ای ملی قلمداد می کردند. در این فهرست بلند بالا، نام هایی به چشم می خورد که تا امروز هوشمندانه از دام سیاست گریخته بودند. شگفت انگیزتر از همه نام منتقدان و مخالفان هاشمی بود که انگار حالا از بد حادثه پناهی جز نقطه هدف انتقادهای دیروز خود نیافته بودند.

بعید می دانم مقاله ای تحلیلی پیرامون نتایج انتخابات نهم نوشته شده باشد و براین دو شکاف انگشت نگذاشته باشد. اما نکته تلخی که من می خواهم بر آن تأکید کنم، انطباق این دو شکاف بر یکدیگر است. به عقیده من مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری مرزبندی جناح مرفه روشنفکر در برابر توده های آسیب دیده بود. نتایج این انتخابات توهم هشت ساله اصلاحات را یک سو انداخت و نشان داد رفاه اقتصادی و آرای روشنفکرانه هنوز در انحصار اقلیتی معدود و محدود از شهروندان است؛ اقلیتی که صدایشان از حلقه هایشان بیرون نمی رود و پیام های کوتاه sms  شان در چرخه ای بسته، بار دیگر به دست خودشان می رسد.

من هم در آن فهرست چند صدتایی نام کسانی را دیدم که با بحران های اقتصادی دست به گریبانند اما این، من را از جسارت حکمی که کرده ام، منصرف نمی کند. ادامه این مقاله را می توانید با عنوان « آسیب شناسی روشنفکران ایرانی » بخوانید.

1- اصطلاح روشنفکر در ایران هنوز واژه ای منفی تلقی می شود و این، نویسنده مقاله را در تبیین دیدگاه های خود بسیار پیش می اندازد. روشنفکر در نگاه ایرانی مجموعه ای از پارادوکس هاست. سرخورده ای سربالا، ژنده پوشی مرفه، سخنوری کم مایه، افسونگری فریب خورده، مشهوری کم اقبال، دردمندی محتاج نان شب نمانده.

روشنفکر ایرانی هنوز در سنت روشنفکری قرن نوزدهم در جا می زند و متعصبانه بر فردیت خود پا می فشارد. انزوا و کناره گیری هنوز دو مؤلفه اصلی روشنفکر ایرانی هستند. به بیان دیگر روشنفکر ایرانی علیه هنجارها نمی ستیزد و با شرایط موجود مبارزه نمی کند، او تنها « علیه جامعه خویش » است و علیه مردمان خویش. او همانند روشنفکران خاک خورده انگلیسی از « جوامع توده ای » که در حومه شهرهای بزرگ شکل گرفته اند، نفرت دارد و به حال این جوامع به مثابه « مردمان عادی »، « حاشیه نشین » و البته فاقد درک و ذوق، افسوس می خورد. این چرخه ساده باعث می شود که روشنفکر ایرانی، حتی اگر خود از توده آسیب دیده باشد، بر حس طبقاتی  پافشاری کند و خود را با طبقه بالاتر از خود پیوند زند.

بسیاری حمایت گسترده روشنفکران از هاشمی را در دایره حمایت از آزادی های اجتماعی و سیاسی تفسیر کرده اند، اما آیا نمی توان نگاه شکاک و بد بینانه را به کار انداخت و مسأله حمایت همیشگی روشنفکر ایرانی از کاپیتالیسم و امپریالیسم ( در مقابل فاشیسم ) را دقیق تر بررسی کرد. ادوارد سعید در فصل ششم کتاب « نقد روشنفکر » از روشنفکری ایرانی یاد می کند که اولین بار در سال 1978 در غرب با او دیدار کرده است. این روشنفکر به صف مردان نسبتاً جوانی پیوسته بود که آن سال ها در اطراف امام خمینی گرد امده بودند: « تصور می کنم در اوایل 1981 یعنی چند ماه قبل از آزادی گروگان ها بود که او از مقام خود به عنوان سفیر کناره گرفت و این بار در سمت مشاور ویژه ریاست جمهوری ( بنی صدر ) به ایران بازگشت. اما در آن حرکت درگیری های رئیس جمهور و امام به اوج خود رسیده بود و البته رئیس جمهور در این پیکار شکست خورد. » ( ترجمه حمید عضدانلو، نشرنی، 1380، ص146 )

بنی صدر و این روشنفکر ایرانی به تبعید می گریزند و از منتقدان جمهوری اسلامی می شوند. روشتفکر جوان در آن سال ها هنوز مخالف سرسخت امپریالیسم آمریکایی بود. ادوارد سعید در سال 1991 بار دیگر او را می بیند و با کمال اندوه در می یابد او از جنگ آمریکا علیه عراق ( جنگ خلیج ) دفاع می کند. به عقیده من این سه پارگراف ساده، به روشنی تصویری کلی از روشنفکر ایرانی ترسیم می کند. « روشنفکر ایرانی، به گونه ناگزیر میان امپریالیسم و وحشت فاشیسم، همواره طرف اولی را می گیرد. »

هدف من اینجا تبیین ایدئولوژی های طبقه نخبه ایرانی در عرصه سیاست های بین المللی نیست، بلکه می خواهم بگویم روشنفکر ایرانی چگونه منفعت های  نسبی  خود را به دیدگاه های رادیکال و پایدار برتری می دهد. در همه جای جهان، روشنفکران را با اندیشه های بنیادین و پایدار می شناسند، اما چرا روشنفکران ایرانی در گذر روزگار سیاست بازی می کنند و چرا موضع گیری های آنها، موضع گیری های « سیاسیان » است. روشنفکران بسیاری هنوز حمله دوباره آمریکا به عراق را تأیید می کنند. چرا که آویختن به دامن امپریالیسم را بهتر از استقلال ظاهراً فاشیستی می دانند. در صورتی که رادیکالیسم، ویژگی بلافصل روشنفکری است و روشنفکر باید در اندیشه های آزادی خواهانه اش تمامیت خواه باشد. اما چرا روشنفکران ما برای رسیدن به نتایج آنی، آرمان های چندین ساله شان را زیر پا میگذارند؟ چرا مخالفان سرسخت هاشمی، ناگهان نام خود را در فهرست حامیان او می آورند؟

جامعه امروز، جامعه چرخش های ناگهانی و شهرت های  آنی است، قلمرویی که در آن اندیشه ها به راحتی خرید و فروش می شوند. در تب و تاب جست و جو به دنبال درآمد آسان و موفقیت سریع در تجارت، ظاهراً روشنفکران ایرانی هم تحت تأثیر کتاب های ریچارد پو قرار گرفته اند. روشنفکران ایرانی، نشان داده اند که ستون هایی استوار و قابل اتکا نیستند و به راحتی پشت توده ها را خالی می کنند. پس چرا توقع پشتیبانی همیشگی توده رهایشان نمی کند؟ چرا روشنفکر ایرانی بعد از شنیدن آرای انتخابات کلاهش را از خشم به زمین می کوبد وبه توده ها دشنام می دهد؟

2- در قرن بیستم، روشنفکران جهان از دانشگاه ها و دفترهای انتشاراتی بیرون آمدند و مجری برنامه های رادیویی و تلویزیونی شدند. بعضی شان مشاوره روزنامه ها را عهده دار شدند و بعضی دیگر ترجیح  دادند ستون نویس مجله ها باشند. اقبال روشنفکران به توده عظیم  مخاطبان، خونی تازه به اندیشه های آنها دمید. خیلی زود حیات حرفه ای روشنفکران از حلقه های خصوصی خارج گردید و به استقبال « دیگران » وابسته شد. هدف اول هر روشنفکر این بود که هر لحظه مخاطبان بیشتری به دست آورد و تا آنگاه که دیگران او را به یاد می آورند، زنده بماند. این تغییر محوری بدون شک حاصل ازدیاد ناگهانی روشنفکرها بود. « قشر روشنفکر » برای بقا مجبور بود به خارج از خود پناه آورد و معیار برتری اندیشه ها را به عهده دیگری بگذارد.

اما این تغییر بنیادین در ایران اتفاق نیفتاد یا اگر اتفاق افتاد خیلی زود انکار شد. هر انسان صاحب تعقلی با قدم زدن در خیابان ها یا حضور در کافی شاپ ها به تکثیر ناگهانی روشنفکران ایرانی پی می برد؛ اما چرا روشنفکر های ما این گونه بر مرز های طبقاتی ( یا قشری ) خود پافشاری می کنند. روشنفکران جهان روزها و ماه ها در مطبوعات می نویسند و در رسانه ها حاضر می شوند تا در لحظات سرنوشت ساز، بر « دیگران » تاثیر گذار باشند، اما چرا روشنفکران ما تنها در مواقع سرنوشت ساز پیدایشان می شود و بقیه روزها را در سکوت - یا بهتر است بگویم انقطاع - می گذرانند و هیچ حرفی با مردم رد و بدل نمی کنند.

روشنفکر فرانسوی می داند اگر خاموش بماند، خیلی زود از یادها می رود و حیات حرفه ای اش پایان می یابد اما روشنفکر ایرانی آن قدر به آوازه خود غره است که نگران هیچ نسیانی نیست.

3- اصطلاح « روشنفکر پاپ » در ایران  معنای اهانت امیزی دارد، در حالی که جهان فیلسوفانی نظیر سارتر، نویسندگانی مانند نرودا و هنرمندانی نظیر پیکاسو را با این عنوان خطاب می کند. هفته گذشته مستندی در بی بی سی چهره ای از سارتر به تصویر کشید که با آن چه من در ذهن داشتم بسیار متفاوت بود. سارتر از سالن سخنرانی به رستوران های خیابانی می رفت و ساعت ها با جوان ها بحث می کرد. حاضران جلسه های سخنرانی او بیشتر جوان های عادی بودند که شاید از سر بیکاری آنجا جمع شده بودند یا تنها می خواستند از چیزی عقب نمانند.

روشنفکران پاپ، حلقه اتصال دنیای نخبگان و توده های محروم هستند، آنها آمده اند تا « تجسم تجربیات تاریخی مردم خود » باشند و نمایندگانی رنج مشترک آنها را به عهده گیرند. حرف هایشان گواهی مشقت توده هاست و مبارزاتشان، حمایت از بردباری آنها. اما چرا فضای روشنفکرپرور ایران تا امروز نتوانسته روشنفکری مردمی به جامعه ارائه دهد که حلقه اتصال این دو قطب متضاد باشد یا بر این شکاف عمیق، پلی بزند؟ چرا مردمی ترین هنرمندان و نویسندگان ما ( نظیر شاملو یا هدایت ) فرسنگ ها با مردم و زبان توده ها فاصله دارند؟

4- شکاف میان طبقه روشنفکران و توده، در لایه های عمیق تری هم حاضر است و هر تحلیلگری را مستأصل رها می کند. منظور من از شکاف عمیق تر، مسأله « ملی گرایی » است.

ادوارد سعید معتقد است روشنفکر ناگزیر از به کار بردن یک زبان ملی است، نه به خاطر اجبار یا سادگی، بلکه به این خاطر که او تنها از این طریق می تواند بر زبان مردمان و گفتمان رایج جامعه خود تاثیر بگذارد. او در ادامه می افزاید: « هیچ روشنفکری در دوران مدرن - چه چهره های سرشناس مانند نوام چامسکی و برتراند راسل و چه افرادی که شهرتشان در این حد نیست- به زبان اسپرانتو نمی نویسد. » چون می خواهد به مردمان خود متصل باشد. یک روشنفکر آمریکایی وقتی می گوید: « ما » پیش از هر چیز منظورش « ما ملت آمریکا » است. اما چرا روشنفکران ایرانی با تصور « جهان شمولی » و « جهانی بودن » بر ساده ترین بنیان های ملی خود پشت پا می زنند و از پایه های ملی جز به عنوان سکوهای پرتاب خود به محافل و جشنواره های خارجی سود نمی برند؟ چرا به جای برقراری ارتباط مستقیم، روشنفکر ایرانی مردم و شعور ملی خود را زیر سؤال می برد و به جای هم نوایی، وفاق ملی را تضعیف می کند؟ روشنفکر ایرانی، اندوه مردم افغان یا آفریقا را فریاد می زند اما جرأت به زبان آوردن رنج مردمان خود را ندارد و آن چه درباره دیگر جوامع می گوید، درباره مردمان خود بیان نمی کند.

« در بسیاری از کشورهای جهان سوم، در گیری و تعارضی دایم میان قدرت های محافظه کار و دولت های ملی و مردم زیان دیده برقرار است که صدایشان شنیده نمی شود یا توسط دولت ها سرکوب می شوند. همین تعارض و درگیری فراهم آورنده فرصتی واقعی است برای روشنفکر. » ( همان ص 77 ) اما طبقه نخبه ما ظاهراً مدت هاست این فرصت را به فراموشی سپرده است. قدرت در نگاه روشنفکر هیچ گاه آن قدر بزرگ نیست که نتوان به آن انتقاد کرد. اما چرا روشنفکر ایرانی، به جای « طرح سؤال های گیج کننده »، خود در سرگردانی هایش پرسه می زند؟ این کشتی بی لنگر که هر دم به سویی کژمی شود، چگونه ادعای رهبری و پیشتازی توده را دارد؟ چرا روشنفکر ایرانی که به ادعای جهان شمول ( و عارفانه خود ) در بند زمان و مکان نیست. ناگهان این گونه منفعت آنی را بر ایدئولوژی های  پایدار ترجیح می دهد و خود را در خدمت چیزی قرار میدهد که بدان باور ندارد؟

5- گاه گاه روشنفکرانی را می بینیم که خود را روشنفکران « مستقل » معرفی می کنند و در بحران ها ( یا فرصت ها ) دخالتی نمی کنند. سؤال اول این است که آیا هنرمند مستقل به راستی وجود دارد یا آیا می تواند وجود داشته باشد؟ ژان ژنه  یک بار گفته بود از همان لحظه که مقاله یا رساله ای را در جامعه ای منتشر کردید، به حیات سیاسی آن جامعه پا گذاشته اید؛ بنابراین اگر نمی خواهید موجودی سیاسی باشید، نه بنویسید و نه سخنرانی کنید.

به عقیده من صحبت ژان ژنه بعد پنهان دیگری هم دارد که مصداق جامعه ایرانی است. روشتفکران بسیاری در کشور ما هستند که خود را سیاسی معرفی می کنند و زیر بیانیه های سیاسی را امضا می زنند، اما نه روشنفکر به حساب می آیند و نه سیاسی. ژان ژنه « نوشتار » و« گفتار » را لازمه جنبش روشنفکری سیاسی می داند، اما روشنفکران ما بیشتر از آنکه به تبیین ایدئولوژی های خود مشغول باشند، سرگرم فروختن امضاهایشان هستند. قدرت ذهنی روشنفکر باید وقف فهماندن به توده شده باشد اما روشنفکر ایرانی، آن قدرها که شعارش را می دهد و در بیانیه هایش ادعا می کند، روشنگری نمی کند. او بر سکوی جلال و جبروت خود تکیه زده است و در بار عام از توده می خواهد به افتخار او که پا به میدان اصلاحات سیاسی گذاشته، چند بار هورا بکشند. اینجاست که روشنفکر ایرانی، با همه پافشاری هایش بر مرزبندی طبقاتی و قشری، با عوام زدگی و پوپولیسم می آمیزد و به جای یادداشت نویسی، ناگهان به این نتیجه می رسد که باید پوستر های تبلیغاتی پخش کند؛ به جای سخنرانی، با کاندیدای خود عکس می اندازد و به جای دست بردن به قلم، زیر بیانیه ای از پیش آماده را امضا می زند.

دو هفته ای که گذشت بارها مخالفت علنی خود را با ورود روزنامه نگاران مطبوعات به فضای سیاسی اعلام کردم و در نامه ای سرگشاده از مدیر مسئول پرسیدم: به راستی چه شد که نویسندگان مطبوعات ناگهان احساس کرده اند نوشته های چند ساله فرهنگی شان رنگ و بویی ندارد و آنها باید علناً از کاندیدایی حمایت کنند تا دین خود را به دنیای سیاست { زدگی } ادا کرده باشند؛ چه شد که گزارش های اجتماعی  و فرهنگی به جای روشنگری و تحلیل به بیان این نکته اکتفا کردند که نویسنده فلان ستون خواندنی، عکس کدام نامزد را به پشت ماشین خود چسبانده است؟

تب و تاب انتخابات در آن روزها آن قدر داغ بود که نامه من، نه تنها هیچ کجا چاپ نشد بلکه دلخوری هایی هم به وجود آورد. اما حالا که آب ها از آسیاب افتاده، امیدوارم روزنامه نگاران و مطبوعات بار دیگر جوزدگی های خود را در جزر و مد انتخابات مرور کنند و ببینند چقدر به نقش روشنفکری ( یا لااقل روشنگری ) خود عمل کرده اند. امیدوارم آنها که داعیه فعالیت های فرهنگی دارند، بار دیگر اگر « فرصتی » دست داد به جای تخریب، به تبیین دیدگاه هایشان بپردازند. امیدوارم آنها که شعار می دادند رئیس جمهور نباید تدارکاتچی باشد، هرچه زود تر دریابند که نقش روشنفکر، تخریب چی نیست. اطاعت بی چون و چرا بزرگ ترین خطری است که جوامع امروز را تهدید می کند، امیدوارم روشنفکران ایرانی نیز به جای انتشار بیانیه های از سر قدرت، اندکی به حرف آیند و خود بر این شکاف عمیق پلی بزنند.


ا ا , paricheyenoor
ا ا - 08:47 1387/07/25
42

مرسی بچه ها

كار قشنگی بود

آرزوی خوشبختی میكنم برای همه تون+بزرگمهر شرف الدین عزیز

اگه میتونید بازم ادامه بدین

نیاز سیروس کبیری , nyaz_sk
41
 فکر کنم جای این مطلب بزرگمهر تو این نوشته ها واقعن خالیه:


      بهای سنگین نفس کشیدن در عصر کوکاکولا

 

 

رومن گاری می گوید  مردم آمریکا در هر شورشی که اتفاق می افتد، اول از هرچیز به سراغ ویترین مغازه ها می روند و بعد از شکستن شیشه ها، آن چه به دستشان می آید را می ربایند. این یک عادت است که بیشتر از هر چیز ریشه در نگاه های همیشه حسرت زده مردم به ویترین های چراغانی مغازه ها دارد. مردم هنگام دزدی حتی به این فکر نمی کنند که کالایی که دزدیده اند تا چه حد به کارشان می آید:

«منظور این سیاهپوست از دزدیدن مانکن داخل ویترین که لباسش را قبلاً دزدیده اند، چه می تواند باشد؟ یا این یکی که سبد های کاغذی را زیر بغل گرفته؟ باز کار آن پسری که چند لوله کاغذ توالت دزدیده توجیه پذیر است!»

زندگی در جامعه مصرف گرا این گونه است. جامعه ای که ارزش تو را با میزان پولی که خرج می کنی تخمین می زند. یا به قول فیلسوفان مدرن: «خرید می کنی، پس هستی.» تبلیغات، ویترین های لوکس و انبوه کالاهای مصرفی همه مردم را وسوسه می کند. در جامعه مدرن کارخانه ها  دیگر برای نیاز انسان ها کالا تولید نمی کنند، بلکه برای کالای خود، نیاز ایجاد می کنند. نیازی کاذب که تو را وادار به خرید می کند. «راستی، داشتن یک تلویزیون در اتاق خواب هم بد نیست. تلویزیون قدیمی را می آوریم اینجا و برای اتاق پذیرایی یک تلویزیون فلترون جدید می خریم.»

در سال 2000 اقتصاد آمریکا به خاطر تولید بیش از حد کالا (over production) دچار بحران شد! این اتفاق زمانی افتاد که تولیدات بازار، بیش از میزان احتیاج و تقاضای مردم بود. بزرگترین رکود اقتصادی جهان کم کم خود را نشان داد تا این که رهبران اقتصادی به فکر افتادند تا این معضل را حل کنند. راه حل بسیار ساده بود. رادیو و تلویزیون مردم را ترغیب به خرید از فروشگاه ها کردند. فیلم هایی ساخته شد که در آنها خانم های خانه دار با بغل های پر از اجناس رنگارنگ، در حالی که لبخند بر لب داشتند از فروشگاه ها بیرون می آمدند. مهم نیست که به این خرت و پرت ها نیاز داشته باشی یا نه مهم این است که خرید کنی و اقتصاد کشورت را نجات دهی.

«وفور کالا، این اجتماع را وادار به نمایش اجناس مصرفی و تحریک مردم به خرید می کند. جای تعجب نیست سیاهپوست جوانی که مغزش را با تبلیغات دیوانه کننده رادیو و تلویزیون پر کرده اند احساس می کند که نمی تواند از این اشیا چشم پوشی کند. از مجلات تبلیغاتی وستینگ هاوس و جنرال موتورز گرفته تا لباس های مدرن و دیگر وسایل خوشبختی (!) نظیر وسایل صوتی و تصویری. از هیچ کدام نمی توان صرف نظر کرد. این هجوم مردم، واکنش ناگذیر به جامعه مصرف کننده ای است که در مردم انگیزه مصرف به وجود آورده بدون اینکه کوچکترین قدرت خریدی به آنها بدهد.» باید خرید کنی. اشکالی ندارد اگر جیب هایت خالی است. آنها فکر همه جا را کرده اند، پس کارت های اعتباری به چه درد می خورند؟ «امروز خرید کنید و چند ماه بعد پول بدهید.»

این گونه است که جامعه با نمایش ایده آل و مرفه، انگیزه «داشتن» را اشاعه می دهد (زندگی های لوکسی که نمی دانم که چرا به تازگی به تلویزیون ما هم راه پیدا کرده) و توده مردم را به «جنون» ارضای احتیاجات مصنوعی مبتلا می سازد. گشت و گذار در پاساژ ها و چشم دوختن به کالا های پشت ویترین دیگر بخش جدایی ناپذیر از زندگی ما شده. وقتی یخچال خانه ات را از آن چه نمی خواهی پر می کنی، حتی لحظه ای هم به این فکر نمی کنی که در همین نزدیکی، یک نفر تاوان مصرف بیش از حد تو را می دهد. درجهانی که با فقر منابع غذایی و ذخایر ارضی دست به گریبان است.

اغذیه فروشی های KFC و Pizza Hut کم کم تبدیل به غول های تولید غذا می شوند. آنها وظیفه دارند روزانه به میلیون ها نفر غذا دهند. کارشناسان محیط زیست بارها هشدار داده اند که رستوران های زنجیرهای به زودی محیط زیست جهان را نابود می کنند. آنها برای تهیه گوشت مورد نیاز خود دامداری های چندین هکتاری تأسیس کرده اند. همه چیز بی اشکال جلوه می کند، اما آیا می دانید برای تولید هر کیلو گوشت قرمز، مزارع تقریباً 5 کیلو از خاک حاصلخیز سطحی خود را از دست می دهند؟ جنگل ها و مراتع رو به نابودی می روند. حتی آبی که برای فربه کردن دام ها مصرف می شود، به بحران منابع آب شیرین دامن می زند.

هر حیوان در روز باید 190 گالن آب مصرف کند، ده برابر آبی که یک خانواده هندی مصرف می کند. تلخ تر از آن وقتی است که می بینی در جهانی که هر روز هزاران نفر درآن از فقر غذایی جان می دهند، 40 درصد غله جهان در دامداری ها خوراک دام ها می شود. در آمریکا 70 درصد غله تولید شده توسط حیوانات مصرف می شود. تنها این گونه است که فروشگاه هایی نظیر KFC می توانند پاسخگوی سیل مصرف کنندگان باشند.

فروشگاه های مک دونالد همچون سلول های سرطانی در جهان تکثیر می شوند. در ژانویه 1990، حتی اتحاد جماهیر شوروی تسلیم نظام سرمایه داری شد و به افتتاح شعبه مک دونالد در مسکو تن داد. مردم دیوانه وار جلوی فروشگاه صف کشیده بودند. مک دونالد روز اول به 30 هزار نفر غذا داد و این رکورد تاریخی را در جهان ثبت کرد. دو سال بعد چین هم با تمام ادعا های کمونیستی خود در برابر آمریکا به زانو درآمد. شعبه مک دونالد در چین 700 صندلی داشت، 29 صندوق و850 کارگر. مک دونالد چین روز اول با غذا دادن به 40 هزار مشتری رکورد قبل را هم شکست. مک دونالد با تبلیغات سرسام آور خود کم کم به عنوان یک عادت در زندگی مردم جا باز کرد. در اواخر دهه هشتاد یک چهارم آمریکایی ها که صبح ها در خانه نبودند، صبحانه خود را در مک دونالد می خوردند. مک دونالد با ارائه اسباب بازی در کنار غذا ها و زمین های بازی با امکاناتش محبوبیت عجیبی بین بچه ها پیدا کرده و کاملاً پیداست که فروشش در نسل های آینده تضمین شده است. مک دونالد قراردادی هم با والت دیسنی بست و اعلام کرد حاضر است در ازای افتتاح یک شعبه مک دونالد در پارک دیسنی، پخش فیلم های والت دیسنی را در رستوران های خود به راه اندازد. این گونه بود که کم کم سود خالص مک دونالد بر 5/1 میلیارد دلار در سال رسید. در دهه نود مک دونالد در هر سه ساعت یک شعبه در جهان افتتاح کرده است.

ریچارد رابینز در کتاب «مشکل جهانی و فرهنگ سرمایه داری» می نویسد : برای اینکه بفهمید مردم جهان چگونه از گرسنگی می میرند باید این فکر بچگانه را از خود بیرون کنید که کشاورز ها غذا تولید می کنند تا مردم بخورند. بلکه باید این حقیقت را درک کنید که غذا، چیزی است که شرکت ها تولید می کنند تا مردم از آنها بخرند.»

مشکل اصلی این است که مردم پول ندارند غذا بخورند. درآمد یک میلیارد نفر از مردم جهان روزانه چیزی کمتر از یک دلار است. انتظار ندارید که شرکت های  Gap، adidas وIBM برای آنهایی که درآمدشان کمتر از یک دلار است، لباس، کفش های اسنیکرز یا کامپیوتر تولید کنند.

آمریکا برای حل این معضل دست به اقدام جالبی زده. کالاهای الکترونیکی غرب نظیر کامپیوترها و مانیتورهای قدیمی به کشور هایی نظیر هند، پاکستان و چین فرستاده می شود. البته آمریکا این اقدام را در راستای استفاده بهینه از کالاها می داند اما همه می دانند این تنها راهی است که غرب می تواند خودش را از شر زباله های الکترونیکی به خصوص کامپیوتر های آلوده رها کند. سازمان ملل در سال های گذشته رسماً هشدار داد که صادرات کالا های آلوده الکترونیکی به کشور های آسیایی، بهداشت عمومی این مناطق را به شدت تهدید می کند. اما چه کسی اهمیت می دهد؟

تلفن های دست دوم telecome آلمان در بازار های ایران، با قیمت بالا خرید وفروش می شوند.

جهان در طول تاریخ هیچ وقت این قدر گوشت مصرف نکرده بود که امروز می کند. وقتی غذا، ارزش کالایی پیدا می کند، دیگر مهم نیست روی مزارع محدود جهان چه کشت کنی. از کشت خشخاش در جهان بگذریم، بیشتر زمین های حاصلخیز در جهان به کشت کاکائو، پنبه، چای، تنباکو و دیگر کالا هایی که ارزش غذایی کمی دارند، اختصاص یافته.

کشور های آفریقایی بیشتر مزارع خود را به کشت موز، نیشکر، چای، تنباکو وگل های تزئینی اختصاص داده اند. بقیه مراتع هم با هجوم دام های صادراتی نابود می شوند. این همه گوشت را چه کسی مصرف می کند؟

سازمان ملل اعلام کرد 86 درصد ذخایر جهان توسط تنها 20 درصد مردم جهان به مصرف می رسد! آمار تکان دهنده و سر سام آوری است: فکر کنید که یک نفر بهای مصرف بیش از حد ما را درجایی دیگر می پردازد. بگذارید یک حقیقت تلخ دیگر را هم بگویم 80 درصد کودکانی که از سوء تغذیه رنج می برند در کشو ر هایی زندگی می کنند که دارای مازاد تولید غذا هستند.

مصرف ویژگی فرهنگی ماست. تنها با تولید و فروش کالاها و خدمات است که سرمایه داری می تواند به حیات خود ادامه دهد. تولید و مصرف، معیار های سنجش موفقیت جامعه هستند. GNP یا تولید ناخالص ملی به همه کالاهایی اطلاق می شود که در طول سال در یک کشور تولید شده. هرچه تولید ناخالص ملی بیشتر باشد، جامعه رشد اقتصادی بیشتری داشته! آیا هیچ کس به اطراف منابع چوب، آهن، آب و سوخت های فسیلی هم فکر می کند؟ جوامع برای اینکه اقتصاد خود را «پیشرفت» دهند، عادت به مصرف را هم در مردم ایجاد کرده اند. ویلیام ریبز می گوید: در سال 1990 میانگین مصرف غذایی هر انسان چیزی حدود 7/1 هکتار از زمین های زیر کشت بود، اما به ازای هر نفر 4 تا 6 هکتار زمین زیر کشت رفته است. آیا این بدان معنا است که مردم جهان در طول ده سال موجودات عظیم الجثه تری شده اند یا بیشتر غذا می خورند؟ خیر. آنها به ساندویچ هایشان گاز می زنند و باقی آنها را در سطل آشغال ها می اندازند.

نشریه Economist در31 آگوست سال 2001 در مقاله ای تحت عنوان «خرج کن، خرج کن، خرج کن» نوشت: «خرید از قدیم وقت گذرانی مورد علاقه آمریکایی ها بوده اما به تازگی برای نیفتادن به گرداب بزرگترین رکود اقتصادی جهان، در زندگی مردم نقش محوری یافته. به نظر می رسد عادت آمریکایی ها به خرت و پرت خریدن تبدیل به یک بیماری لاعلاج شده.»

گرسنگی در جهان به خاطر کمبود غذا نیست، بلکه به عکس، تولید بیش از حد غذا و اسراف آن، منابع غذایی را بر باد می دهد. برای بار سوم می گویم: یک نفر در همین نزدیکی بهای مصرف بیش از حد ما را می پردازد. مردم جهان در هیچ دوره ای از تاریخ، این قدر چاق نبوده اند که امروز هستند.

زمین آدم های سنگین وزنی را بر دوش می کشد که تاکنون تجربه نکرده بود، در جهان 1/1 میلیارد نفر از وجود چربی اضافه در بدنشان رنج می برند. در آمریکا 55 درصد بزرگسالان مطابق استانداردهای بین المللی دچار اضافه وزن هستند. بچه ها هم کم کم درگیر مصرف گرایی شده اند. از هر پنج کودک آمریکایی، یکی سنگین وزن به حساب می آید. در آمریکا رایج ترین عمل جراحی زیبا سازی، بیرون آوردن لایه های چربی هست. چهارصد هزار مورد در سال. ببخشید، اما چیزی چندش آورتر از این نیست که کسی چربی حاصل پرخوری هایش را از بدن بیرون بیاورد.

12 درصد از بودجه درمانی آمریکا در سال 1990 صرف درمان بیماران چاق شده است. هزینه معادل 118 میلیارد دلار، یعنی دو برابر هزینه درمان مصرف سیگار. اما چرا هزینه ای که صرف درمان بیماری های قلبی می شود، صرف آگاهی دادن به مردم نمی شود. کاملاً واضح است هیچ چیز نباید جلوی مصرف را بگیرد. عوارض جانبی را آنها کنترل می کنند.

در انگلیس یک کارخانه شکلات سازی برای اینکه بچه ها را ترغیب به ورزش کند، در یک نظر محیر العقول اعلام کرد بچه ها می توانند با ارائه برگه های شکلات به فروشگاه ها، یک وسیله ورزشی دریافت کنند. تناقض احمقانه سرمایه داری بار دیگر خود را نشان می دهد. ورزش کن تا شکلات اضافی ای را که خورده ای بسوزانی!! وزارت بهداشت انگلیس اعلام کرد با فروش شکلات های این کمپانی،2 میلیون کیلو چربی وارد بدن بچه های ما می شود. در این حالت یک بچه 10 ساله باید 90 ساعت ورزش کند.

برای گرفتن تیرها و تور والیبال، باید 5440 شکلات خورده باشی!

اما مردم فقیر از چربی اضافه در بدن خود رنج می برند. این روی دیگر سکه است. آنها که پولی ندارند، اصلی ترین مصرف کنندگان غذای تولید انبوه کارخانه ها هستند. غذا های کنسرو شده که با چربی اضافه شان، ارزان تر از آب در می آیند.

تولید کنندگان نوشابه های ارزان قیمت غیر الکلی هم بازار مصرف را میان مردمان فقیر به دست گرفته اند. کمپانی هایی نظیر پپسی و کوکاکولا همه مردم جهان را به مصرف نوشیدنی های خود عادت داده اند، بدون آنکه آنها را از مضرات مواد قندی موجود در این نوشابه ها آگاه کنند. (آیا می دانید ایران بزرگترین مصرف کننده نوشابه در جهان است؟) امروز همه مردم جهان کوکاکولا می نوشند.

این یک موفقیت جهانی است و بیشتر از آن یک فرهنگ سازی جهانی. در تیزر تبلیغاتی کوکاکولا، 12 بچه از دوازده ملیت مختلف، در حالی که هر کدام یک قوطی کوکاکولا در دست دارند، فریاد می زنند: «من می خواهم مردم جهان را با هم آشتی دهم. می خواهم به هرکدام از آنها یک کوکاکولا بدهم.»

این گونه است که کالاهای آمریکایی، هویت مردم جهان را تعیین می کنند. آنها زبان مشترک میان مردم هستند. کالاهای فرهنگی آمریکایی که جای خود را دارد. امروز اگر «ماتریکس» ندیده باشی، اصلاً زنده به حساب نمی آیی.

جوامع سرمایه داری برای این که فروش خود را در جهان تضمین کنند، یک آرمان شهر اینتر ناسیونال تشکیل داده اند. چیزی شبیه مفهوم خانواده بشریت که در آن همه آدم ها، از عادت های مصرفی یکسانی پیروی می کنند. به قول رولان بارت «جهان کوچکی که درآن مردم مثل هم به دنیا می آیند، مثل هم کار می کنند، مثل هم می خندند و مثل هم می میرند.»

شبیه بودن مردم جهان یک مزیت غیر قابل انکار دارد. اگر همه مردم جهان لباس های محلی خود را کنار بگذارند و به مصرف کنندگان لباس های ایتالیایی بدل شوند، دیگر بازار تولید دغدغه جذب مشتری نخواهد داشت.

اساساً مدسازی (Fashion) در راستای چنین هدفی صورت می گیرد. ورود لباس های هم شکل به بازار دو مزیت دارد: اول این که مشتری برای انتخاب لباس به زحمت نمی افتد. با آگاهی از رنگ و طرح مد، می توانید ظرف 5 دقیقه خرید کنید. مد سازی به نفع کارخانه های تولید کننده هم هست. آنها با این تضمین فروش، کالاهای خود را به طور انبوه وارد بازار می کنند و این تولید انبوه کاهش قیمت را هم در بر دارد. وقتی همه مردم جهان به مک دونالد روی آوردند در اوج گرانی قیمت غذا در جهان، قیمت ساندویچ های مک دونالد از 30 سنت به 15 سنت کاهش پیدا کرد.

کوکاکولا هم دیگر چنین دغدغه ای ندارد. امروز  دیوار نوشته های تبلیغاتی کوکاکولا در محله های فقیر نشین و استادیوم های ورزشی به حدی فراگیر شده که هیچ بعید نیست سالگرد افتتاح این کمپانی به عنوان «روز جهانی کوکاکولا» تعطیل اعلام شود! کوکاکولا با آن شیشه منحصر به فردش (که شبیه دانه های لوبیایی کاکائو طراحی شده) مفهومی است که امروز همه مردم جهان آن را می فهمند. یک نقطه مشترک که همه را به سوی آن آرمان شهر جهانی سازی پیش می برد.

کمپانی کوکاکولا در بدو تأسیس خود در سال 1886 فروش چندانی نداشت. در سال اول تنها 50 دلار فروش کرد و تا مرز ورشکستگی پیش رفت. کمپانی کوکاکولا در همان سال هایی که فروش سالانه اش به زحمت به دو هزار دلار می رسید، یازده هزار دلار خرج تبلیغات این نوشابه کرد تا عادت مصرف آن را در جامعه ایجاد کند. این گونه بود که این نوشیدنی جادویی صد سال بعد آن ثروتمند شد که کمپانی فیلمسازی Colombia را خرید و به فکر خرید سهام sony افتاد. جالب اینجاست که این محصول آمریکایی که مردم آمریکا آن را یکی از نشانه های ملی خود به حساب می آورند، 80 درصد سود خود را با صادرات کوکاکولا به دیگر کشور های جهان به دست می آورد.

وقتی از صادرات کالاهای جهان اول به جهان سوم حرف می زنیم، قضیه کمی پیچیده تر می شود. ایجاد فرهنگ «عادت به مصرف»  در کشور هایی که فرهنگ های بومی در آنها حاکم است، کار آسانی نیست. شاید برای همین بود که مک دونالد در کشور های اسلامی برای جلب مشتری به تبلیغات نوینی دست زد:

 «اگر در ساعات افطار از ما خرید کنید، یک کاسه سوپ داغ رایگان دریافت خواهید کرد.»

اما نمایندگی های مک دونالد وکوکاکولا بارها و بارها در کشور های جهان سوم مورد حمله قرار گرفتند و به آتش کشیده شدند. در جریان جنگ اعراب و اسرائیل، همه کشور های عربی مصرف کوکاکولا را تحریم کردند. آنها حتی این شایعه را در اذهان مردم ایجاد کردند که علامت جهانی کوکاکولا را اگر برعکس کنید تبدیل به یک شعار ضد اسلامی می شود. اما این تبلیغات در برابر تبلیغات غرب چندان دوام نیاوردند. اعراب با کوکاکولا خیلی زود آشتی کردند. برای کشورهایی که در آنها بازاری ندارد، کوکاکولا زندگی جوان هاست.

آنهایی که کالا تولید می کنند، خودشان هم می دانند که چطور این کالاها را به من و تو بفروشند. در جریان جنگ های جهانی، کمپانی کوکاکولا با عرصه رایگان نوشیدنی های خود میان سربازان آمریکایی، چنان محبوبیتی پیدا کرد که به بت فرهنگ صلح تبدیل شد. مک دونالد یک بیمارستان حمایت از کودکان بیمار تأسیس کرد. همه اینها معجزه است.

یاد ترانه راجر واترز می افتم، در آلبوم سرگرم تا حد مرگ، آنجا که می گوید: «ممکن است بگویی معجزه است پسر/ اما هنوز هیچ ندیده ای/ آنها پپسی را به آند بردند/ مک دونالد را به تبت/ بین دجله و فرات امروز یک مرکز تفریحی راه انداخته اند/ ما انبار هایی پر از کره داریم/ اقیانوس های شراب/ ما قحطی را در اختیار داریم، هر وقت که اراده کنیم/ ما مرسدس داریم، پورشه داریم، فراری و رولز رویز داریم/ قدرت انتخاب داریم/ به لطف خداوند متعال و زیر فشار بازار/ نسل بشر خود را متمدن کرده است/ زلزله آمد/ کنسرت هنوز ادامه داشت/ در پیانو افتاد و انگشت های لعنتی اش را خرد و خاکشیر کرد.»

 همه اینها غیر از ماجرا های تلخ دیگری است که جریان دارد. کشور های پیشرفته، زباله های اتمی و زباله های پلاستیک های خود را در کشور های جهان سوم دفن می کنند. غیر از اینها آلودگی های توریستی است که به زودی جهان سوم را فلج می کند. اما مطمئناً نه آن قدر فلج و فقیر که آنها دیگر نتوانند خرید کنند. معادله قدرت و ثروت باید تا ابد نامساوی بماند. آمریکا هزاران تن گندم مانده در انبار هایش را در اقیانوس خالی می کند تا قیمت گندم در جهان ثابت بماند. عصبانی نشو. این کاری است که ما هر روز می کنیم.

مرد کارگر سینی های غذا را توی سطل آشغال خالی کرد، بعد ظرف های یک بار مصرف را. دستمالی روی میز کشید. با لحن حق به جانبی گفت: آقا مشتری های دیگر سرپا ایستاده اند. عجله کنید.


سارا ص , bamdad_67
سارا ص - 13:03 1387/06/22
40
سلام.آقای مهدوی من از همون چلچراغیهای جدیدم که از نوع نوشتن بزرگمهر چیزی نمی دونستم واقعا ممنون که باعث شدید یه کم بشناسمش  همونجوری که تعریفشو شنیده بودم نوشته ها محشرن.بازم ممنون
پیمان بی پروا , peyman_lan
پیمان بی پروا - 11:14 1387/06/22
39
هادی ممنون  خوشحالم جای خالی بزرگمهر کمی با خاطراتش اینطوری پر میشه و هر چند بار که میخوندی متن رو دوباره میخوا از ابتدا مرورش کنی.
کجایی بزرگمهر!
سحر      , petit20
سحر - 01:17 1387/06/22
38

نوشته ها محشرن !

هادی مهدوی , richard_gif
هادی مهدوی - 21:36 1387/06/21
37

پشت دیوارهای شیشه ای

تمدن امروز ما، تمایل عجیبی به ثبت اطلاعات و انبار کردن کاغذها دارد. هر جا که می روی، پیش از هر چیز فرمی جلویت می گذارند و می گویند: « لطفاً این را با دقت پر کنید. » حتی دندانپزشک ها هم تمایل دارند از همه اطلاعات خانوادگی بیمارانشان سر در آورند و آنها را در پرونده ها طبقه بندی کنند. من نمی دانم تعداد فرزندان یک نفر چه ربطی می تواند به دندان درد او داشته باشد اما فعلاً که مردم جهان به این استنطاق های اجباری تن داده اند. مأموران آمار هر روز صبح در خانه ها را می زنند و به حکم قانون تمامی دار و ندار ذهنی شهروندان را می گردند و زیر و رو می کنند. اداره ها پیش از استخدام افراد، انواع تست های هوش و روانشناسی و سلامت فکری را روی آنها پیاده می کنند و این مدارک را به دقت در بایگانی هایشان قرار می دهند شاید روزی مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. مدیران شرکت ها از کوچکترین اختلافات خانوادگی کارمندانشان خبر دارند و بیمارستان ها در برگه بیمارانشان ثبت می کنند که او هر روز چند بار به دستشویی می رود، چند نخ سیگار می کشد، به چه کسانی زنگ می زند و چه نوع آدم هایی به ملاقات او می آیند. این قانون دنیای امروز ماست و ما آن را به راحتی پذیرفته ایم. حتی چلچراغ هم کم کم دارد برای نویسندگانش پرونده خصوصی تشکیل می دهد و « مشخصات پرسنلی » آنها را تا حد محترمانه ای ثبت می کند. منشی چلچراغ صبورانه هر روز به ما یادآوری می کند که عکس و فتوکپی « تمام صفحات » شناسنامه را فراموش نکنیم. هیچ کدام از ما نمی دانیم این پرونده ها برای چه تدوین می شوند. ما صبور و سر به زیر، فرم های سفید را از اطلاعات شخصی مان پر می کنیم بی آن که بیاندیشیم آیا این پرونده ها هم حریم های خصوصی ما را هدف گرفته اند و یا هدف های انسانی دیگری را مدنظر دارند.

 

1- « هر انسانی حق دارد تنها باشد، گمنام بماند و رازهای شخصی خود را حفظ کند.» این تعریف جهانی حریم خصوصی است. مفهومی که درباره آن بسیار نوشته ایم اما هرچه بیشتر در آن تعمق می کنیم، می بینیم از آن کمتر می دانیم. بازپرسی های آمار همه جا شهروندان را غافلگیر می کنند. آنها نمایندگان دولت هایی هستند که می خواهند بدانند سطح درآمد شهروندان چقدر است، دینشان چیست، مهاجرند یا نه و آیا در زندگی خانوادگی مشکلی دارند. دولت ها می خواهند همه چیز را بدانند تا بر اساس آن برنامه بلند مدت زندگی شهروندان را تعیین کنند.

بعد از حمله یازدهم سپتامبر، هجوم به حریم های خصوصی به طرز غیر قابل باوری در آمریکا و بسیاری از کشورهای اروپایی و حتی آسیایی افزایش یافته. پلیس ها در جست و جوی بمب، کیف مسافران مترو و قطارها را با وسواس می گردند. حتی صندوق های امانت در اداره های پست هم دیگر آن امنیت تنهای سابق را ندارد. اف بی آی اجازه دارد در صورت مظنون شدن به شخصِی، تمام صندوق های خصوصی او را بگردد و از بانک ها بخواهد چرخش مالی حساب او را در چند سال گذشته در اختیارش قرار دهند. با جست و جو در معامله های مالی به راحتی می توان رد پای قاچاقچی های اسلحه یا تروریست ها را دنبال کرد.

بسیاری از کتابخانه های آمریکا روی صفحه اصلی کامپیوترها نوشته اند: « لازم به تذکر است کتاب هایی که شما جست و جو می کنید و امانت می گیرید ممکن است مورد پیگیری دقیق FBI قرار بگیرد. » کتاب هایی که یک نفر به دنبال آنها می گردد به راحتی شخصیت او را نشان می دهد. در دوران جنگ سرد فروش کتاب های تفکرات چپ، راهکار خوبی برای شناسایی هوادارن بلوک شرق بود.

2- کارت های اعتباری که تا مدت ها پدیده ای شکست خورده در عرصه اقتصاد به حساب می آمدند ( به خصوص در انگلیس ) در سال های اخیر با تبلیغات دولت ها مورد استقبال مردم هم قرار گرفته اند. استفاده از این کارت ها آسان تر است چه برای مردم، چه برای بانک ها و چه برای دولت هایی که می خواهند میزان داد و ستد پولی مظنونین را دنبال کنند.

در آمریکا طرح کارت شناسایی هوشمند (Smart) برای تعقیب همه فعالیت های شهروندان به تازگی جنجال بسیاری به راه انداخته. این کارت قرار است ترکیبی از کارت اعتباری، کارت کتابخانه، کارت پزشکی، گواهینامه و حتی کارت دانشجویی باشد. در این نظام ساده هر انسان شماره ای خواهد داشت که از طریق آن می توان از کارهای روزانه اش آگاه شد.

مسأله کارت های ملی هم، دقیقاً از چنین ساختاری پیروی می کند. شهروندان با روی گشاده به پرسشگران آمار که به خانه هایشان می آمدند پاسخ می دادند و می گذاشتند هر اطلاعاتی که می خواهند از آنها داشته باشند، البته در برخی از کشورهای جهان آن را نپذیرفتند، در سال 1998 دادگاه عالی فیلیپین اعلام کرد کارت های ملی، آزادی و حریم خصوصی آدم ها را زیر سؤال می برد و از آنجا که با قانون اساسی این کشور مغایر است باید متوقف شود. در سال 1987، مخالفت گسترده مردم استرالیا با کارت های ملی، دولت را به مرز سرنگونی کشید. در سال 1997 در پرتغال هم مجلس تصویب کرد که به شهروندان نباید یک شماره همه کاره داده شود. در کره جنوبی و تایوان هم طرح کارت های ملی با اعتراض مردم متوقف شد و دولت از شهروندان عذرخواهی کرد. در آمریکا هم طرح تبدیل گواهینامه رانندگی به سیستم شناسایی ملی با مبارزه مستمر گروه های اجتماعی متوقف شد. هزینه بسیار بالای تهیه این کارت ها به هیچ طریقی قابل توجیه نبود. مبارزان اجتماعی هشدار می دادند که دولت ها حق ندارند چنین بودجه کلانی را برای حمله به حریم خصوصی شهروندان به کار برند.

3- اما این تنها لایه بیرونی مبارزات حقوق بشر است و تجربه نشان می دهد در لایه های عمیق تر، دولت ها بدون توجه به قانون های حریم خصوصی به کار خود مشغولند. در بسیاری از کشورهای جهان دولت ها به مکالمات تلفنی شهروندان گوش می دهند و حتی نامه های شخصی آنها را می خوانند. کمیسیون حقوق بشر در سال 1988 در ماده هفدهم خود اعلام کرد: « هیچ نامه یا محموله پستی نباید به گیرنده تحویل داده شود در حالی که باز شده یا خوانده شده. »

اما در دنیای امروز این دروغی بیش نیست. نامه های خارجی به دقت مورد اسکن قرار می گیرند و شناسایی می شوند. چند سال پیش وقتی چند کتاب را با زحمت تمام بسته بندی کردم و به اداره پست بردم تا به یک کشور اروپایی بفرستم، فهمیدم همه تلاش هایم بیهوده بوده. بسته های پستی پیش روی من باز شدند، وارسی شدند و در بسته های مخصوص اداره پست قرار گرفتند. ارسال نوار یا کاست ویدیویی به شهرهای داخلی ایران هم استثنا نبود. نوارها به دقت دیده و شنیده می شدند و بعد مجوز پست می یافتند. ( این قضیه برای سه سال پیش است. امیدوارم این رویه تغییر کرده باشد. لطفاً درباره اش برایم بنویسید )

حتی ایمیل ها و پیغام های sms هم از این جهت در امان نیستند. در آوریل سال 2000 معلوم شد FBI یک سیستم کنترل کننده در ISPها کار گذاشته به نام Carnivore که ایمیل های کاربران اینترنتی را هم کنترل می کند. این نرم افزار می تواند میلیون ها ایمیل را در یک ثانیه مورد بررسی قرار دهد، کد شکنی کند و ایمیل های مشکوک را به مرکز پلیس بفرستد.

« جعبه های سیاه » دیگر در تمام ISPها کار گذاشته شده اند. این جعبه های سیاه همه اطلاعات ترافیک اینترنت را در خود ثبت می کنند، حجم اطلاعات وارد شده و خارج شده تک تک افراد را درج می کنند و حتی مشخص می کنند کدام کلید واژه توسط کدام کاربر مورد جست و جو ( Search ) قرار گرفته است.

روسیه در سال 1998، ISP ها را مجبور کرد تا با FSB ( مرکز امنیتی فدرال ) همکاری کامل داشته باشند و بگذارند مأموران اطلاعات، حتی بدون داشتن مجوز، ارتباطات اینترنتی را کنترل کنند. یک ISP در وگلگراد به خاطر تن ندادن به این قانون تعطیل شد و مجوزش برای همیشه لغو گشت.

در چین یک نرم افزار در ISP ها کار گذاشته شد که دقیقاً مانند دیوار بزرگ چین عمل می کند و همه ارتباطات بین المللی مردم چین و « بیگانان » را مورد بررسی دقیق قرار می دهد.

حالا دنیای 1984 ... « آنها هم ما را می بینند، هم نوشته هایمان را می خوانند و هم هر گاه اراده کنند، صدایمان را می شنوند ... » سیستم Keylogger که به تازگی در آمریکا طراحی شده از همه اینها هم فراتر رفته. این نرم افزار تک تک ضربه های انگشتان شما روی کیبورد را ثبت می کند، حتی کلماتی که نوشته اید و بلافاصله پاک کرده اید. پلیس گاه شخصاً به طور مخفیانه وارد خانه افراد می شود و این برنامه را روی کامپیوتر مظنونین نصب می کند یا دورادور با فرستادن یک ویروس آن را وارد کامپیوتر مظنون می کند. منظورم کامپیوترهای شهروندان است، این مظنونین همیشگی.

4- تجاوز به حریم های خصوصی بسیار ساده تر از پیش شده شاید از آن جهت که نوع ارتباطات ما تغییر یافته است. مثلاً در گذشته ای نه چندان دور، مخابرات تنها شماره هایی را که با آنها تماس گرفته بودی در کامپیوتر مرکزی ثبت می کرد و طول مکالمه را. این دو البته تنها برای محاسبه هزینه و پرکردن قبض های تلفن به کار می آمدند. مکالمه های تلفنی و حرف های ما در گذشته نابود می شدند اما امروز هیچ مکالمه ای از گوشی کامپیوترها و ماهواره ها پنهان نمی ماند و تمامی آنها به دقت در هارد ها انبار می شود. یک افسر FBI متهم شد که پیش از یازدهم سپتامبر از این حمله تروریستی اطلاع داشته و به طمع سود سهام، این تهدید را به مقامات امنیتی اطلاع نداده. دادگاه عالی آمریکا به دادستان اجازه داد مکالمات تلفنی این افسر از بایگانی ها بیرون کشیده شوند و مورد بررسی قرار گیرند.

البته شهروندان هیچ گاه نخواهند فهمید چه کسی به حرف هایشان گوش می دهد و چه وقت هایی زیر ذره بین دولت ها قرار گرفته اند. شاید برایتان جالب باشد که در سال 1994 کنگره آمریکا رضایت داد که همه تلفن ها و موبایل ها باید به دستگاه های گیرنده ای مجهز شوند که به شرکت های مخابرات اجازه دهد هر گاه بخواهند بتوانند به مکالمات گوش دهند، حتی وقت هایی که گوشی های موبایل خاموش باشند. در تمام موبایل ها یک سیستم ردیابی ماهواره ای هم کار گذاشته شد تا موقعیت فرد صاحب گوشی را در هر نقطه ای که باشد ( حتی یا گوشی خاموش ) گزارش دهد. کنگره البته اعلام کرد این طرح را برای امنیت کاربران موبایل تصویب کرده تا اگر در بلایای طبیعی مفقود شدند، یا در بیابان گم شدند، بتوان آنها را ردیابی کرد و پیدا کرد!

لایحه CALEA البته برای FBI فواید دیگری داشت. این لایحه و این دستگاه ها به پلیس اجازه می داد به تمام حرف های یک جلسه گوش دهند حتی اگر تمام حاضران جلسه موبایل هایشان را خاموش کرده باشند.

5- شنود مکالمات تلفنی اگرچه نیازمند اجازه یک قاضی عالی است اما کار سختی هم نیست. حتی دموکرات ترین کشورها نظیر سوئد و دانمارک هم بارها گفته اند به مکالمات سران احزاب مخالف، رهبران دانشجویی و فعالان حقوق بشر گوش می دهند. افشاگری این کشورها بیشتر از آن که محکوم شدنی باشد، قابل ستایش بود. آنها چهل سال تمام متفکران متمایل به چپ را شنود می کرده اند!

دولت انگلیس هم ماه پیش اعلام کرد که تمام این سال ها یک میکروفون مخفی در اتاق کوفی عنان، دبیرکل سازمان ملل، کار گذاشته بوده و به همه حرف های او گوش می کرده. می بینی در این افشارگری ها یک قدرت نمایی آشکار وجود دارد. قدرتی که به ما متذکر می شود پا روی دمش نگذاریم وگرنه به تمامی نابود می شویم. همان طور که فیلم « دشمن ملت » پیش از آن که محکوم کننده سازمان سیا باشد، می خواست قدرت باورنکردنی این سازمان مخوف و ماهواره های جاسوسی اش را به تصویر بکشد. ظاهراً سیا به طور پنهانی تهیه کننده فیلم هم بوده است!

6- تمدن امروز اصرار دارد همه چیز شهروندان را ثبت کند، از همه چیز صورت برداری کند و گزارش مکتوب هر اتفاقی را داشته باشد، در روزگاری که اطلاعات ما، ارتباطاتمان و حتی خانه ای که در آن زندگی می کنیم و کیبوردی که روی آن انگشت می زنیم زیر ذره بین قرار گرفته اند، چگونه می شود درباره حریم های خصوصی چیزی نوشت؟ چگونه می توان گفت « هر انسانی حق دارد تنها باشد و در تنهایی خود آزادی داشته باشد »، چرا که هیچ شهروندی تنها نیست. مأموران پلیس و اداره های آمار البته هیچ گاه دست از سر شهروندان بر نمی دارند آنها حداقل هر سال یک بار پیدایشان می شود تا همان سؤال های همیشگی را بپرسند. این نظام به اصطلاح Biometric است که در آن خصوصیات رفتاری و حتی فیزیکی یک نفر در زمان های مختلف ثبت می شود تا تغییرات آن مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد.

حتی تغییرات جسمانی یک شهروند هم مورد بررسی قرار می گیرند. هر جا می رود از او اثر انگشت می خواهند. خطوط کف دستش را کنترل می کنند، صدایش را ضبط می کنند و از چهره اش تصاویر دیجیتال تهیه می کنند ( تا بتوانند حتی تصویر پیری او را هم از اکنون داشته باشند ) امروز حتی به حریم ژن های ما هم تجاوز شده است. پزشک ها با اولین تست ژنتیک، نمونه های او را به بانک های DNA می فرستند. 86 درصد مردم آمریکا معتقدند دکترها پیش از گرفتن آزمایش ژنتیک باید از بیماران اجازه بگیرند. آنها صرفاً معتقدند و می دانند این اتفاقی است که به هر حال می افتد FBI بزرگترین بانک اطلاعات DNA را تأسیس کرده است. این بانک ابتدا قرار بود صرفاً نمونه DNA تجاوزگران جنسی را در خود داشته باشد، بعد از همه جنایت کارها و قانون شکن ها نمونه گیری شد و اطلاعات ژنتیکی همه مردم در این بانک ها ثبت شده اند، منظورم از مردم، ما شهروندان جهان امروز هستیم، این قاتلین بالفطره!

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.