| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
7
|
279
|
91/3/5 (14:08)
|
|
||
|
|
47
|
569
|
91/1/15 (15:25)
|
|
||
|
|
1
|
131
|
91/1/15 (15:20)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/28 (08:02)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/9/9 (09:14)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
90/6/23 (22:19)
|
|
||
|
|
2
|
7
|
90/5/24 (13:27)
|
|
||
|
|
0
|
17
|
89/12/7 (13:06)
|
|
||
|
|
13
|
316
|
89/11/22 (10:38)
|
|
||
|
|
5
|
62
|
89/4/8 (18:42)
|
|
||
|
|
8
|
194
|
89/4/1 (11:55)
|
|
||
|
|
5
|
118
|
89/3/26 (14:30)
|
|
||
|
|
3
|
147
|
89/3/26 (14:19)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
88/8/27 (14:00)
|
|
||
|
|
8
|
127
|
88/8/12 (16:37)
|
|
||
|
|
2
|
71
|
88/7/25 (19:47)
|
|
||
|
|
0
|
21
|
88/7/19 (13:42)
|
|
||
|
|
0
|
107
|
88/5/16 (00:18)
|
|
||
|
|
0
|
18
|
88/5/15 (00:40)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
88/5/15 (00:33)
|
|
انسان گرائی انقلابی چه گوارا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته ی مایکل لوُی
درباره نویسنده
مایکل لوُی (Michael Lowy) سرپرست تحقیقات جامعه شناسی در مرکز ملی تحقیقات علمی پاریس می باشد. او نویسنده ی مقالات "مارکسیسم چه گوارا" (در مجله ی بررسی ماهانه(Monthly Review) 1972) و "درباره ی تغییر جهان" در انتشارات (Humanities Press) می باشد. این مقاله در شماره ی پنجم، دوره ی چهل و نهم مجله ی بررسی ماهانه به تاریخ اکتبر 1997 درج گشته است که توسط "ارنستو مورا" از زبان اسپانیائی به انگلیسی برگردانده شده و سپس در همان سال به فارسی ترجمه شده است
انسان گرائی انقلابی چه گوارا
در عصر ما، نئولیبرالیزم جهانی با خودنمائی ی پیروزمندانه، مقوله ی خود و ایدئولوژی آن را انحصاری نموده است. برای مقابله با فساد ماهوی تسلط جهانی سرمایه داری، بیش از هر چیز دیگر، ما نیاز به اشکال جدیدی از تفکر و عمل که جنبه ی جهانی و فراگیر داشته باشند، داریم. ما به اشکال و ایده هائی نیاز داریم که به شیوه ی واقعأ رادیکال بتوانند با تقدیس بازار و پول که در حال حاضر به تفکر غالب مُبدل شده است، به رویاروئی برخیزند. به مانند شمار قلیلی از دیگر رهبران چپ گرای قرن بیستم، میراث "ارنستو چه گوارا" – یعنی اندیشه ی جهانی، انترناسیونالیسم و انقلابی گری مداوم- در راستای چنین مقابله ای است.
علاقه ای که به چه گوارا ایجاد شد، چیز غیرمنتظره ای نیست. کتاب ها، مقالات، کنفرانس ها، فیلم ها و بحث های درباره ی "چه" نمی توانند به ساده گی به معنای نتیجه ی یادبود سی ُامین سالگرد درگذشت او باشند. برای چه کسی استالین در سال 1983، یعنی سی سال پس از مرگ او، مورد علاقه بود؟
سال ها سپری می شوند، هوس ها تغییر می یابند، نئومدرنیزم جایگزین مدرنیسم شده، "دموکراسی های مصنوعی" جانشین دیکتاتوری ها شده اند، کینزیسم با سیاست های نئولیبرال و دیوار براین با دیواری از پول تعویض شده است. اما پیام "چه" همچنان چون فانوسی دریائی در این پایانه ی سرد و تاریک قرن می درخشد.
والتر بنجامین مارکسیست آلمانی تبار، که در سال 1940 به خاطر پرهیز از افتادن به دست گشتاپو خودکُشی کرد، در کتاب "تزهائی درباره ی درک از تاریخ" نوشت، یاد و خاطره ی نیاکان کشته شده و شکست خورده برای ستم دیده گان منبع الهام بخش عمیقی جهت عمل انقلابی است. ارنستو چه گوارا به همراه خوزه مارتی، امیلیانو زاپاتا، اگوستو ساندیو، فاراباندو مارتی و کامیلیو تورز از جمله ی چنین قهرمانانی است که سلاح بر دست با قامتی بلند بر زمین فرو افتاد و دانه ای دیگر از آینده ای متفاوت در خاک آمریکای لاتین کاشته شد، ستاره ای از آسمان امیدهای خلق، آتشی گرمابخش زیر خاکستری از یأس و ناامیدی.
هر پروسه ی انقلابی ای که در سال های اخیر در آمریکای لاتین به وقوع پیوسته است- از نیکاراکوئه تا السالوادور، از گواتمالا تا مکزیک- هرکس می تواند تأثیر "گوارائیسم" را، بعضأ به روشنی و برخی اوقات به طور نامرئی، در آن مشاهده نماید. میراث "چه"، در پندار جمعی ی مبارزین و در مباحثات آنان درباره ی روش ها، استراتژی ها و طبیعت مبارزه شان، زنده است. پیام او بذری است که طی سی سال گذشته در فرهنگ سیاسی چپ آمریکای لاتین ریشه گرفته، شاخ و برگ رویانیده، به بار نشسته است. و یا بمثابه یکی از آن رشته های گلگونی ست که از "پاتاگونیا" تا "ریوگرانده" به شکل پارچه ای از رؤیاها، فعالیت های انقلابی و آرمان گرائی بافته شده است.
آیا ایده های "چه" از مُد افتاده اند؟ آیا اکنون در جوامع آمریکای لاتین، جائی که الیگارشی بومی قدرت سیاسی را برای قرن ها مورد تجاوز قرار داده، منابع طبیعی، ثروت و سلاح های آن را جهت استثمار و ستم انحصاری نموده، انتقال بدون یک انقلاب شدنی است؟ چنین نظریه ای در سال های اخیر توسط برخی از تئوریسین های چپ "واقع گرای" آمریکای لاتین مطرح شده است. یکی از آن ها، جورج کاستانیندا روزنامه نگار و نویسنده ی با استعداد مکزیکی است که جدیدترین کتاب اش به نام "مدینه ی فاضله ی غیرمسلح" در سال 1993 انتشار یافت. در فاصله ی کوتاهی پس از انتشار کتاب مذکور، قیام سرخپوستان چیاپاس در مکزیک تحت رهبری مدینه ی فاضله ی مسلح یعنی ارتش رهائی بخش ملی زاپاتیستا (EZLN)، به وقوع پیوست که منشأ برجسته ترین رهبران آن به "گوارانیسم" می رسد.
این حقیقت دارد که " زاپاتیست ها" برخلاف چریک های سنتی، خواهان تصاحب قدرت نیستند، بلکه خواهان انتقال سیستم اجتماعی و سیاسی مکزیک از طریق تسریع خودسامانی عملی ی جامعه ی مدنی ی کشورشان می باشند. اما اگر قیام مسلحانه آنان در اول ژانویه ی 1994 نبود، زاپاتیست ها امروز هرگز به سمبل قدرت مندی برای قربانیان سیاست های نئولیبرال نه تنها در مکزیک، بلکه در سراسر آمریکای لاتین و جهان تبدیل نمی شدند.
جالب توجه این که، خودِ جورج کاستانیندا در مقاله ی اخیراش در مجله ی نیوزویک، شروع به سئوال کردن در این باره که آیا اساسأ در آمریکای لاتین امکان تقسیم مجدد ثروت و قدرت و هم چنین تغییر ساخت اجتماعی ی آبا و اجدادی از طریق روش های دموکراتیک وجود دارد یا نه، کرده است. کاستانیندا می گوید چنانچه در انتهای قرن این وظیفه همچنان به مانند قبل به عنوان وظیفه ای مُبرم باقی بماند، آن گاه درمی یابیم که "با همه ی این تفاسیر حق با چه گوارا بود." (1)
"چه"تنها یک جنگجوی قهرمان نبود. او همچنین یک متفکر انقلابی، پیشرو طرحی سیاسی و معنوی بود که به خاطر آن نیز مبارزه کرد و جان سپرد. فلسفه ای که بُرائی ی ایدئولوژیکی ی او را یکپارچه گی، رنگ و بو و گرما می بخشد، انسان گرائی ی اصیل و عمیقأ انقلابی آن می باشد. (2) برای "چه"، کمونیست حقیقی، انقلابی ی واقعی، آن کسی است که به مشکلات بزرگ تر جامعه ی انسانی به عنوان مشکل شخصی ی خود می نگرد، کسی که "همواره با کشته شدن انسانی در هر کجای جهان عمیقأ دچار درد می گردد و هربار که پرچم آزادی در هر کجای گیتی به اهتزاز در می آید، سرشار از شادی و سرور می گردد." انترناسیونالیسم او علاوه بر آن که امری بود قاطع، ایمانی بود غیرمذهبی، بستری معنوی و روشی بود برای زیستن، و خود اصیل ترین، پاک ترین، سلحشورترین و مشخص ترین بیان این انسان گرائی ی انقلابی نیز بود. (3)
"چه" اغلب اوقات نقل قولی از گفته های حک شده ی "مارِتی" را مبنی بر "معنای حقیقی ی شرف انسانی" بیان می کرد. "مارِتی" می گفت: "همه ی مردان واقعی" بایستی درد را احساس نمایند وقتی که به صورت انسان دیگری سیلی خورده می شود." مبارزه برای دستیابی به چنین شرفی، نیروی محرکه ی تمامی ی فعالیت های او بود، از آوردگاه سنتاکلارا گرفته تا نبرد نهائی و سخت در کوه های بولیوی. ای بسا این طرز تلقی ی او از زمان دُن کیشوت باشد، رمانی که چه گوارا آن را بر فراز سییراماسترا خواند و در کلاس های ادبیاتِ خود در بین دهقانانِ تازه به مبارزه پیوسته، تدریس کرد و همین طور آن هرمانی که او به طنز در آخرین نامه برای خانواده اش از آن یاد می کند. حتا با این وصف نیز او از مارکسیسم گمراه نشده است، زیرا مگر این مارکس نبود که گفت: "پرولتاریا به شرف اش بیش تر نیاز دارد تا به نان".
انسان گرائی ی چه گوارا بدون تردید مارکسیستی بود. اما از نوع مارکسیزم اُرتُدوکس نبود و همین او را از دُگم هائی که در آثار و جزوات شوروی و یا تفاسیر "ساختارگرا" (Structuralist) و "ضدانسانی" (Anti-Humanist) که در اواسط دهه ی 60 در اروپا و آمریکای لاتین پدیدار شدند، جدا می کند. اگر چه گوارا علاقه ی فراوانی به مارکس جوان در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی- 1844 نشان میدهد، این بدان سبب است که آن اثر مشخصأ مطرح می کند که: "انسان موجودی منفرد می باشد، در حالی که مشکلات رهائی ی او به اجتماع تعلق دارد"، یعنی تأکید نمودن بر ربط مبارزه ی خودآگاه انسان برعلیه از خودبیگانگی. "بدون یک چنین خودآگاهی ئی از هستی اجتماعی ی انسان، دست یافتن به کمونیسم امکان ناپذیر است". چه گوارا همچنین با حساسیتی بسیار، این افق انسانی در کتاب کاپیتال را بدین شکل آشکار می سازد: "عظمت این پیشرفت شگفت آور هوش انسان به اندازه ای است که اغلب از خواستگاه های طبیعت عمیقأ انسانی آن (به معنای وسیع کلمه) غافل می مانیم. تا اندازه ی معینی، مکانیسم مناسبات تولیدی- و آشکارترین فرآیند آن یعنی مبارزه ی طبقاتی- این حقیقت را پنهان می نماید که این انسان است که تاریخ را انسانی می کند". (4)
ارنستو چه گوارا دشمن قسم خورده ی سرمایه داری و امپریالیسم بود که رؤیای جهانی از عدالت و آزادی را در سر داشت، جائی که انسان به نیایش دیگر انسان ها می نشیند. انسانِ موجود در آن جامعه ی جدید که "چه" آن را "انسان نوین" یا "انسان قرن بیست و یکم" می نامید، فردی خواهد بود که پس از گسستن زنجیرهای ازخودبیگانگی، دربند همبستگیِ واقعی و کُنکرت با همسایه ی خویش و برادریِ جهانی قرار خواهد گرفت. (5) این دنیای نوین، بایستی جهانی سوسیالیستی باشد. جمله ی معروف"چه" در "نامه به سه قاره" ( به سال 1967) مبنی بر: "هیچ آلترناتیو دیگری باقی نمانده، یا یک انقلاب سوسیالیستی و یا کپیِ ریشخندآمیز آن" شایان ذکر است.
اگرچه، چه گوارا هرگز تئوریِ کاملی از نقش دموکراسی در مرحله ی انتقالیِ سوسیالیستی تدوین ننمود، که شاید این بزرگ ترین نقیصه ی کار او باشد، اما او درک توتالیتاریستی و دیکتاتورمأبانه را، که بیشترین لطمات را به اعتقادات سوسیالیستی در این قرن وارد آورده، رد نمود. (6) در پاسخ به آن مدعیانی که توده ها را نیازمند "کسب آگاهی" از طریق بالا (روشنفکران- م) می دانستند، مارکس این دُگم اشتباه را صریحأ در کتاب "تزهائی درباره ی فوئرباخ"، با مطرح کردن این سئوال که "در این صورت چه کسی آموزگار را می آموزاند؟"، رد کرد. چه گوارا در این باره در نطق سال 1960 خود گفت: "گام اول در راستای آگاه سازیِ توده ها عبارت از آشنا نمودن آنان با انقلاب می باشد. هرگز وانمود نکنید که تنها با آگاه سازی می توانید به آنان در تسخیر حقوق شان کمک نمائید. قبل و پیش از هر چیز به آنان فتح نمودن حقوق شان را بیآموز. به موازات آن که در دولت نماینده گی پیدا کنند، آنچه را که به آنان آموزش داده شده، فرا خواهند گرفت و بیش از آن، به زودی بدون تلاشی عظیم به آموزگارانی برتر تبدیل خواهند گشت". به عبارت دیگر، تنها روشِ تعلیمی که رهائی بخش می باشد آن است که توده ها را از طریق عمل انقلابی شان قادر به آگاه سازی خویش می سازد، یا همان گونه که مارکس آن را در "ایدئولوژی آلمانی" بیان داشت: "در جریان فعالیت انقلابی است که تغییر فرد با تغییر شرایط متقارن می گردد". (7)
گرچه ایده های چه گوارا در باره ی سوسیالیسم و دموکراسی در مقطع مرگ اش هنوز متغیر بودند، اما موضع گیریِ انتقادیِ رشدیابنده ای برعلیه جانشینان استالین و "سوسیالیسم واقعأ موجود" آنان در نوشته ها و سخنرانی های او به چشم می خورد. او در سخنرانیِ معروف به "نطق الجزایر" در سال 1965 از آن کشورهائی که خود را سوسیالیست می خواندند، خواست تا به همدستیِ ضمنیِ خویش با کشورهای استثمارگر غرب که به حفظ روابط تجاری نابرابر با خلق هائی که برعلیه امپریالیسم به جنگ برخاسته اندادامه می دهند، پایان بخشند. برای چه گوارا، "سوسیالیسم بدون تغییر تفکر- که این تغییر می بایستی منجر به تمایلی بیش تر برادرانه نسبت به انسانیت، هم در سطح فردی در میان آن مللی که سوسیالیسم در آن ها برقرار می باشد و هم در عرصه ی جهانی با همه ی آن مللی که مورد ستم امپریالیستی قرار دارند- نمی تواند موجود باشد". (8)
او در مقاله اش به نام "سوسیالیسم و انسان در کوبا" در مارس 1965، مدل های سوسیالیستیِ متداول در کشورهای اروپای شرقی را مورد بحث و مداقه قرار داد و همواره از نقطه نظری انقلابی و انسان گرایانه، این تصور که سرمایه داری را با تکیه به اوراد باطنی اش می توان شکست داد را رد می کرد. "با دنبال نمودن هدف بنای دُن کیشوت وار سوسیالیسم به واسطه ی ابزار پوسیده ی به ارث رسیده از سرمایه داری- همچون، کالا به مثابه هسته ی مرکزیِ اقتصاد، سودآوری و منافع مادی فردی به عنوان عامل محرکه و غیره- این امکان هست که خود را در بن بست بیابیم ... . برای آفریدن جامعه ی کمونیستی، همزمان با تقویت بینان های مادی جامعه، می بایستی انسانی نوین را خلق نمائیم". (9)
یکی از بزرگ ترین ریسک های ذاتیِ مدل شوروی، تحمل رشد کردن تفاوت های اجتماعی و ظهور اقشار تکنوکرات و بوروکرات می باشد. تحت حاکمیت چنین سیستمی از امتیازات اجتماعی، "این مدیران هستند که دائمأ دستمزد بیش تری دریافت می کنند. نگاهی گذرا به برنامه ی اخیر جمهوری دموکراتیک آلمان و میزان دریافتیِ مدیران، نقش مهمی را که به آن ها داده شده نشان می دهد". (10)
خوزه کارلوس ماریاتیگه گفت: "سوسیالیسم در آمریکا نه می تواند کلیشه ای باشد و نه تقلیدی، بلکه آفرینشی ست قهرمانانه". این دقیقأ آن چیزی است که چه گوارا با رد کردن کپیه برداری از مدل وارداتیِ کشورهای "سوسیالیستیِ واقعأ موجود" درصدد انجام آن بود. در عوض، او به دنبال یافتن راه های جدید به طرف سوسیالیسم بود. راه هائی که رادیکال تر، مساوات طلبانه تر و برادرانه تر، بیش تر انسانی و هر چه بیش تر منطبق با اصول کمونیستی باشند.
هشتم اکتبر 1967 روزی است که، در مارش هزار ساله ی انسان ستم دیده به سوی رهائیِ خویش، تا ابد جاودان خواهد ماند. گلوله ها شاید چریک راه آزادی را از پای درآورند، اما اندیشه ی او را هرگز. این ایده آل ها به حیات خود ادامه داده و در افکار آن نسل هائی که مبارزه را از سر می گیرند، ریشه خواهند یافت. این همان چیزی است که آن قاتلان پَست فطرتِ روزا لوگزامبورگ، لئون تروتسکی، امیلیانو زاپاتا و چه گوارا در عجز خویش دریافتند.
پس از اضمحلال به اصطلاح "سوسیالیسم واقعأ موجود"، به طرز فاحشی برخلاف آن جامعه ای که چه گوارا به آن می اندیشید و برای آن مبارزه می کرد، ایمان نئولیبرال و پرستش بی حدوحصر آن از پول، جلوه ای بارز یافته است. با وصف این، برای همه ی آنان که آرمان کاذب هگلی مبنی بر "پایان تاریخ" را و به همراه آن ایمان بنیادین آن به ذات ابدیِ استثمار سرمایه داری را نمی پذیرند و نیز برای همه ی آن ها که حذف توده های ملل تحت ستم از صحنه ی حاکمیت بین المللی به واسطه ی نظم نوین جهانیِ امپریالیسنی و جنایات فجیع به بار آمده توسط این سیستم را محکوم می نمایند، افق انقلابیِ انسان گرایانه ی چه گوارا همچون دریچه ای گشوده به آینده ای متفاوت، باقی و پایدار می ماند.
*********************************************************************
یادداشت ها
1- اثر جورج کاستانیندا به نام "شورش های بدون دلیل"، مجله ی نیوزویک، 13 ژانویه 1997.
2- من در کتابم به نام "اندیشه ی چه گوارا"، چاپ مکزیک در سال 1971، تلاش کردم ایده های فلسفیِ "چه" را تشریح نمایم.
3- ارنستو چه گوارا، آثار سال های 1957 تا 1967، چاپ سال 1970 جلد دوم، صفحات 173 و 307. همچنین نگاه کنید به صفحه ی 432: "انقلاب کوبا ... انقلابی با جنبه های انسان گرایانه است. این انقلاب همبستگیِ خود با خلق های ستم دیده ی جهان را نشان می دهد". یا همان طور که روبرتو فرناندز آن را به ساده گی، اما به شکلی آهنگین عنوان می کند: "چه گوارا علاقه ای به مطابق روز رفتار کردن نداشت. مسئله ی او افزودن به دانش خویش در بلندای عدالت بود. و عدالت از او خواست تا به قید رنجبران و آزرده گان درآید و تمام توان خویش را به نفع تهیدستان کره ی زمین به کار بندد".
4- “SOBRE EL SISTEMA
5- اگر چه او در آثارش از زبان سنتی برای اشاره به "انسان" استفاده می کند، اما این بدان معنا نیست که برای پدرسالاری احترام قائل بود. او در سخنرانی اش در ماه مارس 1963، یعنی سال ها پیش از آن که این موضوع به مسئله ای داغ تبدیل شود، تبعیض علیه زنان را، که در کوبا بر آن پافشاری می شد، تقبیح کرد. "معنای این چیست؟ به ساده گی یعنی این که تا مسئله ی زنان کاملأ حل نشده باشد، گذشته هنوز بر شانه های ما سنگینی می کند". مجموعه ی آثار، جلد یک، صفح ی 108. همچنین در این باره رجوع شود به کتاب لوئیس ویتال به نام
6- فرناندو مارتینز هردیا، درست می گوید که: "آنچه که در اندیشه های چه ناتمام مانده ... نکته ی مثبتی در آن می باشد. متفکر بزرگ هنوز به حیات خود ادامه می دهد. او مشکلات را و آلترناتیوها را مطرح می کند. راه ها را نشان می دهد و از برادران و خواهران اش مطالعه کردن، فکر کردن و آمیخته گیِ تئوری و عمل را می خواهد. وقتی کسی واقعأ ایده های او را بپذیرد، امکان این که آن ها را به خوراک فکری تماشاچیان یا کتابی مرجع برای عبارات هوشمندانه و یا تبدیل آن ها به دُگم وجود ندارد". ازکتاب مارتینز به نام
7- مجموعه ی آثار ارنستو چه گوارا، جلد دوم، صفحه ی 87.
8- مجموعه ی آثار ارنستو چه گوارا، جلد دوم، صفحه ی 574.
9- مجموعه ی آثار ارنستو چه گوارا، جلد دوم، صفحات 371 و 372. همچنین رجوع شود به مصاحبه ی مشهور او با حبرنگار فرانسوی به نام ژان دانیل در ژوئیه ی 1963. "علاقه ای به سوسیالیسم اقتصادی بدون پرنسیب های کمونیستی ندارم. ما برعلیه تهیدستی مبارزه می کنیم، اما در عین حال برعلیه از خودبیگانه گی نیز ... . اگر کمونیسم به نقش آگاهی توجهی سطحی داشته باشد، آن گاه شاید به خوبی بتواند سیستمی برای توزیع مجدد ]ثروت- م [ باشد، اما به سختی می تواند اخلاقی انقلابی باشد".
10- E. CHEGUEVARA, “LE