userinfo close

  ,

ارنستو چه گوارا


chegora

تاسیس: 6 بهمن 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: رضا عباس آبادی - معاونان
این کلوب جایی برای بحث هایی است که جمعی از علاقمندان به ارنستو چه گوارا آن را مطرح می کنند.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
7
279
91/3/5 (14:08)
47
569
91/1/15 (15:25)
1
131
91/1/15 (15:20)
0
6
90/11/28 (08:02)
0
2
90/9/9 (09:14)
0
7
90/6/23 (22:19)
2
7
90/5/24 (13:27)
0
17
89/12/7 (13:06)
13
316
89/11/22 (10:38)
5
62
89/4/8 (18:42)
8
194
89/4/1 (11:55)
5
118
89/3/26 (14:30)
3
147
89/3/26 (14:19)
0
19
88/8/27 (14:00)
8
127
88/8/12 (16:37)
2
71
88/7/25 (19:47)
0
21
88/7/19 (13:42)
0
107
88/5/16 (00:18)
0
18
88/5/15 (00:40)
2
14
88/5/15 (00:33)

عنوان بحث

مزدا پویانی , mazda_poyani
مزدا پویانی - 08:24 1385/07/29

گفتگو با عباس سماکار-قسمت اول

دوستان همگی خوش آمدید!

بحث امروز ما با رفیق بسیار گرامی عباس سماکار است در مورد پرونده خسرو گلسرخی، کرامت دانشیان و گروه دوازده نفره.عباس گرامی میکروفون در اختیار شماست. می تونید سخنرانی تون رو شروع کنید.

 

 

با درود به همه دوستان عزیز و با تشکر از ادمین های اتاق... که من رو برای این گفتار دعوت کردن.

صحبت کردن درباره خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان و گروه دوازده نفره برای من در این جا البته کمی مشکله چون من پیش از این مجموعه خاطرات و نظرم رو در این باره در کتاب "من یک شورشی هستم" نوشته ام و طبعا هر کی بخواد از مفاد این مسئله آگاه بشه می تونه با مراجعه به این کتاب از این مسئله به شکل همه جانبه اش اطلاع پیدا کنه. اما شاید خیلی ها هستن که به این کتاب دسترسی نداشتن و اون رو نخوندن و به همین خاطر من به دعوت دوستان از اتاق ... گردن گذاشتم و در این جلسه حاضر شدم. این توضیح رو هم بدم که قرار بود طیفور بطحایی هم که در این پرونده در واقع فرد مرکزی ارتباطی بین تقریبا همه فعالین گروه بود، حضور داشته باشه که متاسفانه به دلیل یک مسافرت ضروری این امکان براش پیش نیومد.

 

اما در توضیح این موضوع، از این جا شروع می کنم که گروه ما یعنی اون دوازده نفری که اسامیشون از طرف سازمان امنیت رژیم شاه در کنار هم به عنوان یک گروه اعلام شد به این شکل وجود خارجی نداشت و برخی از افراد این پرونده نه تنها افراد دیگر گروه رو هرگز ندیده بودند و حتی از وجود اونها خبر نداشتند بلکه اصولا قرار نبود که نقشی در این حرکت داشته باشند و ساواک فقط به دلایل سیاسی خاصی این افراد رو به این شکل و با این ترکیب کنار هم قرار داد!

 

در واقع خود موضوع گروگان گیری رضا پهلوی در جشنواره کودک و نوجوان سال پنجاه و دو برای آزادی زندانیان سیاسی موضوعی بود که ابتدا فقط  بین من و رضا علامه زاده مطرح شد و بعد برای اجرای این طرح و به خصوص تهیه اسلحه بود که من ناچار شدم این موضوع رو با دیگران مطرح کنم و در ادامه اش به شرکت ترکیب دیگری از افراد سیاسی فعال اون زمان منجر شد و مسئله به اون شکلی در اومد که احتمالا برخی از شما شاهدش بودین.

فعالیت من و رضا علامه زاده هم البته فعالیت در یک گروه متعارف سیاسی مثل همه اون گروههایی که در اون مقطع در جامعه ما به وجود اومد نبود. یعنی ما دو نفر اصولا از قبل در یک رابطه سیاسی مستحکمی با هم قرار نداشتیم که بر اساس اون و مطابق یک برنامه سیاسی مشترکا دست به فعالیت بزنیم بلکه این رابطه از محیط تحصیلی در مدرسه سینما شکل گرفته بود و ما تقریبا از گرایشات همدیگر (در اون زمان نه حالا در بسیاری از نکات مشترک بود) اطلاع داشتیم.

 

در اون شرایط فشار سیاسی و در واقع استبداد عریانی در جامعه جریان داشت که سبب ناخشنودی بخش بزرگی از روشنفکران مبارز و مخالف رژیم شاه شده بود. در واقع اصلاحات ارضی و نتایج اون، هجوم کشاورزانی که نتونسته بودن در مناسبات جدید دوام بیارن و راهی بازار کار در حاشیه شهرها شده بودن و مصائب و بدبختی هایی که به دنبال حاشیه نشینی در جامعه بروز می کرد وهمین طور ناخشنودی های کارگری و مبارزاتی که در این سمت و سو شکل می گرفت وغیره ، در مجموع منجر به ایجاد یک فضایی شده بود که مبارزات مسلحانه چریکی به عنوان تنها حرکت جانشین به نظر می رسید و این حرکتی بود که فقط البته به ایران محدود نمی شد بلکه حتی در کشورهای مرکزی سرمایه داری هم که دموکراسی پارلمانی در اونها جریان داشت و احزاب سنتی سوسیال دموکرات و چپ در اونها وجود داشت، به چشم می خورد و تا سالها هم ادامه پیدا کرد.

در واقع باید توجه داشت که در اون شرایط بخصوص در ایران اصولا غیاب تشکلهای انقلابی کارگری و سازمان نیافتگی کارگران و زحمتکشان یک حالت انفجاری و شورشگری در مقابل استبداد عریان شاه در اقشار روشنفکر به خصوص دانشجویان بوجود آورده بود که پدیده هاش به بهترین شکل در حرکت سیاهکل مشاهده شد. طبعا ما به عنوان جوانانی که ساکن این شرایط بودیم نمی تونستیم از تاثیرات عظیم این جو برکنار بمونیم.من یادمه که در اون شرایط یه روز بحثی داشتیم ما، یعنی من و رضا علامه زاده که آیا ما باید واقعا در تلویزیون که محل کارمون بود باقی بمونیم و به کار در عرصه فیلمسازی که به هیچ وجه به انگیزه های مبارزاتی و التهاب و شورشگری ما پاسخ نمی داد ادامه بدیم یا اینکه بریم یک کار دیگری بکنیم و این کار دیگر اصلا چی هست؟ چی می تونه باشه؟

برای اطلاع شما بگم که هم رضا علامه زاده هم من ، در رابطه با کار حرفه ای که می کردیم دارای امکاناتی بودیم که دسترسی ما رو به مقامات بالای رژیم ممکن می کرد. درست همین امکانات بود که ما رو به فکر انداخت که اقدام به ریختن طرح و نقشه گروگان گرفتن رضا پهلوی برای آزادی زندانیان سیاسی بکنیم.

در اون موقع ، در اردیبهشت پنجاه و دو بود که رضا علامه زاده یک فیلم برای بچه های کانون پرورش فکری ساخته بود که از یک جشنواره فیلم در پرتقال جایزه گرفته بود و قرار بود فرح پهلوی این جایزه رو در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کودکان تهران که تقریبا شش ماه بعد از اون در آبان همون سال در تهران برگزار می شد، همراه یک تقدیر نامه به علامه زاده بده.

به همین دلیل ما به این فکر افتادیم که از این موقعیت استفاده کنیم و رضا پهلوی رو که قرار بود همراه فرح در این مراسم بیاد گروگان بگیریم که چند تا از زندانیان سیاسی معروف اون زمان رو آزاد کنیم. این طرح رو به این صورت ریختیم که من به عنوان سازنده یک فیلم مستند از جریان این جشنواره وارد عمل بشم. البته من می تونستم با استفاده از امکانات برادرم حسین سماکار که اون زمان مدیر امور اداری کانون پرورش بود بدون اینکه اون از این ماجرا اطلاع داشته باشه امکانات ساختن این فیلم و شرکت در مراسم افتتاحیه جشنواره رو به دست بیارم. به هر حال قرار شد که ما، دو تا اسلحه تهیه کنیم و با جاسازی اونها توی دوربین فیلمبرداری به مراسم بریم و من در لحظه معین دوربین رو بندازم زمین و رضا پهلوی رو بغل کنم و اسلحه رو روی سرش بگیرم و رضا علامه زاده با شلیک یکی دو تا گلوله به محافظین ولیعهد و ایجاد رعب و وحشت از من پشتیبانی کنه. در نگاه اول در واقع این طرح خیلی خام بود و برای ما ابهامات زیادی داشت و   ما رو کاملا درگیر خودش کرده بود به طوریکه برای مدتی آرام و قرار رو از ما گرفت (...) ساواک قدرت داشت و در واقع بیشتر رعب و هراس به وجود آورده بود و حتی صحبت در مخالفت با رژیم یواشکی صورت می گرفت چه برسه به این که آدم بخواد فعالیت سیاسی بکنه یا اقدام به یک همچین عمل سنگینی که طبعا اجراش حتی برای سازمانهای سیاسی هم دشوار بود چه برسه به ما دو نفر که هیچ کدوم سابقه مبارزاتی و یا تجربه و دانش سیاسی قابل توجهی نداشتیم.

اما واقعیت هم از طرف دیگه این بود که درست همین نقطه ضعف نقطه قوت ما بود یعنی این تنها ما بودیم که به دلیل نداشتن سابقه مبارزاتی و وصل نبودن به سازمانهای سیاسی و طبعا به دنبال آن مخفی نبودنمان و زندگی علنی مان و کار کردن در ادارات به صورت علنی امکان اجرای این طرح را داشتیم و کس دیگری نمی توانست تا این حد مورد اعتماد دستگاه و ساواک باشه که بتونه به راحتی مجاور مهره های درجه یک رژیم قرار بگیره و دست به عمل بزنه.

به همین دلیل وضعیت ما واقعا یک وضعیت متناقض و پیچیده و در عین حال فوق العاده بود.

البته من بیشتر از علامه زاده که در واقع هیچ ارتباط سیاسی با کسی نداشت، قبل از اون در یک گروه سیاسی که مطابق نورمهای اون موقع تشکیل شده بود فعالیت می کردم ولی در این گروه فقط با طیفور بطحایی ارتباط داشتم و کس دیگری رو از اعضای اون نمی شناختم و تجربه چندانی هم در طول اون یکی دو سال ارتباطم به دست نیاوردم. سازماندهی هرمی شکل اعضای گروه با هم به خاطر مسائل امنیتی و جلوگیری از انتقال ضربه های احتمالی ساواک مانع از آشنایی با دیگر اعضای گروه بود و تجربه و بحث و بررسی هم صورت نمی گرفت.(...) اما با این طرح، طرح جدیدی که ما ریخته بودیم من ارتباطم رو با این گروه قطع کردم که ضربه هایی که احتمالا ممکن بود به اونها بخوره به ما منتقل نشه و این امکان طلایی ما از بین نره (...)

ولی بعد که من و علامه زاده نتونستیم اسلحه تهیه کنیم و از طرف دیگه فکر می کردیم که دو تایی قادر به انجام این عملیات نیستیم من باز به این گروه یعنی به طیفور بطحایی رجوع کردم که پشتیبانی و اسلحه بگیرم.

البته قبل از اون من با کرامت دانشیان هم مراودات فکری و سیاسی و بحث داشتیم که یوسف آلیانی هم در این بحثهای ما شرکت می کرد.

کرامت اون موقع با ما در مدرسه سینما درس می خواند و بعد از این که یک فیلم سیاسی با محتوای دفاع از زحمتکشان منطقه دولت آباد شهر ری ساخت و فیلمش رو به دلایل سیاسی به عنوان کار پایان تحصیلش به رسمیت نشناختن مدرسه سینما رو ول کرد و رفت در یکی از دهات مسجد سلیمان معلم شد. اون موقع کرامت شدیدا تحت تاثیر صمد بهرنگی بود اما بعد در ارتباطهای سیاسی به زندان افتاد و وقتی بعد از یک سال آزاد شد ساواک مرتب پاپی اش می شد و راحتش نمی گذاشت.

در واقع روحیه جنگنده و مبارز کرامت تردیدی برای ساواک باقی نگذاشته بود که این آدم آروم بشین نیست و به همین دلیل هم مرتب مزاحمش می شد. کرامت اون موقع شیراز زندگی می کرد و من هم همون موقع فیلمبردار تلویزیون شیراز بودم و تقریبا مرتب کرامت رو می دیدم و باهاش ارتباط داشتم. در یکی از همین ملاقاتها من براش شرح دادم که چطوری در جریان فیلمبرداری از بازدید شاه از منطقه زلزله زده قیر و کازین که نزدیک فیروزآباد فارس بود امکان این رو داشتم که حتی دست به عملیات انتحاری بزنم.

این ماجرا مربوط می شد به صحنه ای که من با دوربین فیلمبرداری در یکی از چادرهای صحرایی که زخمی های زلزله زده توش خوابیده بودن داشتم فیلمبرداری می کردم که پرده چادر کنار رفت و شاه و فرح و هویدا و ازهاری رئیس ستاد ارتش و رئیس ژاندارمری کل کشور و شاپور غلامرضا و تعدادی از مقامات رژیم پشت سر اونها جلوی چادر قرار گرفتند.

من در اون لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که اگه توی دوربینم که توی کاستش می شد دو سه کیلو تی ان تی جاسازی کرد ، ماده منفجره داشتم واقعا کار تموم بود. کافی بود در اون موقع شاه و فرح و نخست وزیر با هم از بین بروند و یک مرتبه تمام جامعه دستخوش یک خلا قدرت و طبعا التهاب و سردرگمی عظیمی بشه که از توش احتمالا می تونست یک شرایط دیگه در بیاد. البته من اون موقع به عمق این مسئله فکر نمی کردم ولی تا همین جاش یعنی داشتن این امکانات و فکر کردن به چنین عملیاتی در اون لحظه بخصوص واقعا من رو به التهاب انداخته بود به طوریکه یک لحظه که شاه به شکل اتفاقی توی دوربین من نگاه کرد برای من این توهم پیش اومد که نکنه فکر من رو خونده و احساس کردم رنگم واقعا پریده یعنی واقعا ترسیده بودم.

وقتی این ماجرا رو برای کرامت تعریف می کردم، اول خندید و بعد دستش رو یک لحظه روی دستم گذاشت و گفت عباس بهتره ما یک مدت همدیگر رو نبینیم. من با تعجب گفتم چرا؟

گفت ساواک بدجوری دنبال منه. می ترسم تو این رابطه به تو هم مشکوک بشه و این امکانی که تو داری از بین بره. این امکان واقعا حیفه و باید برای روز مبادا نگهش داشت.

بعد از اون من دیگه کرامت رو کمتر دیدم و یا در واقع دیگر ندیدم. بعد هم از شیراز به تهران اومدم و با پیش اومدن این طرح اول فکر کردم که برای تهیه اسلحه به کرامت رجوع کنم .

چون با شناختی که ازش داشتم احتمال می دادم که اون با جریانات سیاسی ارتباط داشته باشه.     

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.