userinfo close

  ,

بگو ، بخند ، زندگی کن


cheerfulchatlives

تاسیس: 19 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: YNGWIE MALMSTEEN - معاونان
برای داشتن کلوبی سالم نیازمند یاری شما عزیزان هستیم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
2
8
89/5/24 (17:31)
0
1
90/10/27 (17:17)
65
452
90/4/27 (15:05)
22
156
90/4/26 (02:12)
0
0
89/7/18 (20:55)
0
0
89/7/6 (14:12)
1
3
89/5/28 (01:35)
63
240
87/10/30 (14:07)
125
625
87/10/24 (15:21)
8
55
86/10/29 (04:04)
3
21
86/5/17 (12:39)
49
92
86/5/17 (12:31)
8
19
86/5/16 (22:27)
7
43
86/5/16 (16:24)
20
152
86/5/16 (16:14)
1
20
86/5/16 (16:00)
424
1222
86/4/2 (23:48)
11
44
86/2/25 (21:17)
2
13
86/2/11 (07:59)
3
19
86/2/11 (02:24)

عنوان بحث

شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 21:30 1385/08/18

داستان ها و مطالب آموزنده

از هر چیزی و هر كسی می توان درسی تازه آموخت.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 16:14 1386/05/16
20

 مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
انیگما س , lord_oranios
انیگما س - 09:30 1386/03/11
19
اینجا کل کل  روانشناسیه
شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 21:29 1386/02/28
18

اگه ایمیل نداشتیم

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت. »

نتیجه‌های اخلاقی:
1. اینترنت چاره‌ساز زندگی نیست.
2. اگه اینترنت نداشته باشی و سخت کار کنی، میلیونر میشی.
3. اگه این نوشته رو از طریق ایمیل دریافت کردی، تو هم نزدیکی به این که بخوای آبدارچی بشی، به جای میلیونر..
روز عالی داشته باشین!
در ضمن در جواب این نوشته به من میل نزنین، من دارم ایمیل‌م رو می‌بندم تا برم گوجه‌فرنگی بفروشم

YNGWIE MALMSTEEN , loveme
YNGWIE MALMSTEEN - 20:06 1385/10/29
17

فروردین ماه: وقتى به خطاهاى خود پى مى برید، یك پله مهم به پیشرفتهاى درونى نزدیك شده اید. سعى كنید عقبگرد نداشته باشید. اشتباه خود را بپذیرید و سعى كنید به یك تجربه مفید تبدیل شود كه دیگر تكرار نخواهد شد. در مجموع اگر همیشه به همین نحو برخورد كنید، یعنى بدون غرور عملكرد خود را مورد قضاوت قرار دهید، رفتار شما تا حدى بسیار متعالى پالایش خواهد شد.

اردیبهشت ماه: از باز شدن پنجره هاى عاطفى تازه در زندگى خود استقبال كنید. سعى كنید گذشته، آیینه فراروى شما باشد، ولى هیچ وقت آیینه را نشكنید. منطقى باشید تا تجربه هاى اشتباه تكرار نشوند. سعى كنید به هر كارى كه مى كنید، اعتقاد كامل داشته باشید، یعنى باور هر عمل و رفتارى پیشتر از انجام آن در شما شكل گرفته باشد.

خرداد ماه: از نوسان هاى عاطفى نهراسید و سعى كنید با آنها عاقلانه برخورد كنید، هرچند كه جایگاه احساسات پاك و ناب هم نباید نادیده گرفته شوند. در مجموع از زندگى خود راضى هستید، وقتى راضى تر خواهید بود كه به اطراف خود بنگرید و موقعیت افراد مشابه را خود بسنجید.

تیرماه: التهابات جدید، نوسانهاى احساسى عجیبى براى شما به وجود آورده است؛ جنونى كه تجربه آن را در گذشته داشته اید، ولى این بار حادتر و داغ تر جلوه كرده و فكر مى كنید حتى به لحاظ محتوا هم از وجوه ناب ترى برخوردار است. به این التهاب میدان بیشترى بدهید تا شور و هیجان دوستدارى در همه لحظه هاى زندگى تان جارى شود.

مردادماه: به فضاهاى كوچك و در مجموع به یكنواختى قانع نباشید. البته تصمیم و عمل به بلندپروازى هم به همان میزان باید از تعقل و همه جانبه نگرى برخوردار باشد، ولى به عنوان مثال تنوع، شروع خوبى براى خلق هنگامه هاى تازه است. از سكون و ایستایى هیچ كس بهره هاى آنچنانى نبرده است.

شهریورماه: كم كم به فضاى غریبگى زندگى خود عادت كرده اید، هرچند كه اهل عادت كردن و فراموش كردن نیستید. در فضاهاى ناچارى، چاره حكم جواب معمایى را پیدا مى كند كه از اولش مى دانى به حل معما نخواهى رسید. به هرحال نباید نا امید بود و مى شود همه چیز را ساخت و حتى حفظ كرد. به ساختن امیدوارتر باشید.

مهرماه: شما به فضایى كه در آن قرار مى گیرید، عادت مى كنید. نمى شود گفت این حس است یا عیب، ولى مى شود هر دو این حالتها باشد. به هر حال مطمئن باشید كه بعضى از چیزها یا حس ها براى خیلى ها كه خصوصاً طرف روبروى شما هستند، این قابلیت را ندارند كه بشود به آنها عادت كرد یا صاحب این حسها اینگونه نمى تواند باشد.

آبان ماه: اجازه ندهید احساسات گذرا و شبیه توفان به طور مقطعى تمام اعمال و رفتار شما را تحت تأثیر قرار دهد و ناگهان همه چیز را فراموش كنید و عملى از شما سر بزند كه پشیمانى تنها حاصل بعد از آن باشد. در هر لحظه اى قدرى تأمل و تحمل كافى است تا انسان بهترین و درست ترین تصمیم را بگیرد.

آذر ماه: لذت به دست آوردن باورهاى تازه كم كم در شما بیشتر مى شود. هرقدر كه جلو مى روید و همین باورها كه حالا كم كم شكل عملهاى همیشگى و بهنگام به خود گرفته اند، به كارتان مى آیند، مطمئن مى شوید مسیرى كه براى آن خط قرمزهاى تازه در زندگى شما ایجاد شد، اشتباه نبوده و به قول معروف ارزشش را داشته.

دى ماه: اینكه از عملكردهاى خود هیچ وقت پشیمان نیستید، نكته مثبتى است كه حسن بزرگى دارد، اینكه شرایط سخت بعد را هرطور شده، به خود هموار مى كنید و یا به عبارت بهتر، قدرت برخورد و پیدا كردن راهكار در شما ایجاد مى شود. همه اینها به این معنا نیست كه بدون تأمل و تعقل دست به عملى بزنید و بعد هم پشیمان نباشید.

بهمن ماه: با دلتنگى هاى گاه و بیگاه باید ساخت. روحیه مبارزه در شما ستودنى است، خصوصاً كه پذیرفته باشید زندگى یك سیزگاه تمام عیار است. باید با تمام حال و احوالاتش كنار آمد و به لحاظ وجودى خود را متعالى كرد و كم كم بخشهاى مفصل ترى از سرنوشت را رقم زد.

اسفند ماه: در سختى ها و مشكلات با استقلال فكرى بیشتر برخورد كنید و در مجموع تحمل و بردبارى افزون ترى به خرج دهید. از افرادى كمك بگیرید كه این استقلال شخصیتى شما را محترم بشمارند و در مجموع رازدار و اهل مهرورزى باشند. به خودتان بیشتر تكیه كنید.

YNGWIE MALMSTEEN , loveme
YNGWIE MALMSTEEN - 19:40 1385/10/29
16

خود را بشناس

تا امروز چقدر وقت گذاشتید تا به كمال برسید؟
تا امروز چند ثانیه فكر كردید كه ارزش والای انسانی تا چه قسمتی از نماد پروردگار در دنیای خاكی ست؟
آیا تا به حال فكر كرده اید كه شما كه به راحتی راه می روید،‌غذا می خوردید،‌حرف می زنید ،‌دست دارید ، پا دارید و از همه مهمتر عقل دارید تا چه حد در قبال تمام آنها مسئولید؟ مسئولیت نه به آن معنی كه باید پاسخگو باشید بلكه به آن معنی كه شما در قبال آنها چه كرده اید؟
آیا تا با گوشتان دشنام شنیده اید با زبانتان دشنام داده اید آیا تا كسی از وجودتان بد گفت با زبانتان غیبت كرده اید؟‌آیا از راحتی دیگران در قبال ناراحتی خودتان حسودی كردید ؟ آیا در قبال ضعیف بودن دیگران به خودتان غرور دادید؟ آیا برای خار كردن دیگران هر كاری توانستید كردید؟
آیا لحظه ای كه از شعور حرف می زدید خودتان به باورهایتان اعتقاد داشتید
در تمام سخنان بالا صفت و وجدان و روح به صورت مشترك دست به دست هم میدهند تا شما با حركاتتان به تعادل برسید اما تعادل برای هر كسی معنی دارد كه من از آن بی خبرم!
اما تا به حال چقدر سعی كرده اید كه انسان باشید یا نه ! همیشه تظاهر به انسانیت می كنید
متاسفانه در عصر ما، انسانیت فقط بر روی دیوار نوشته می شود و همه می خوانند و می روند و هیچ كس به آن فكر نمی كند كه چه خوانده ! فقط لذتی از جمله ای می برد و هیچ
روزی انسان شویم اگر چه سخت است
روزی خودمان باشیم
وقتی جائی نانی می خوریم آبی می نوشیم بابت آن نسبت به میزبان می گوئیم نمك گیر شده ایم و شاید هم روزی آن میزبان به روی شما بیاورد كه من نون و آب تو را دادم
اما خداوند برای انسان ها آب داد،‌آتش داد ،‌هوا داد و هر روز روی داد ولی تا به حال به روی آن نیاوره و حتی گفته نان دهم آن را كه دندان دادم اما پروردگار از ما چیز دیگری می خواهد و آنكه به خودمان نگاه كنیم و خودمان را پیدا كنیم حتی قبل از آنكه خدا را پیدا كنیم
داوند نمی خواهد كه ما او را بشناسیم بلكه او می خواهد كه ما از شناخت خود او را بشناسیم محال است اگر كسی بگوید خدا را شناختم اما خود را نشناخته باشد
وقتی شما به وجود چیزی اعتماد دارید به آن شهادت می دهید پس اگر شهادت میدهید به آنكه خداوند خدائی یگانه است و ادعای شناخت او را دارید بدون شك باید از مرز شناخت خود بایدبگذرید .
شناخت پروردگار با آن آسانی كه تا امروز فكر می كردید نیست بلكه یكی از سخت ترین شناختهاست و این مشكل فقط به دست انسان و خود انسان برطرف می گردد
برای رسیدن به كمال و درك خداوند و اینكه چرا خدا چنان می كند و چنان نمی كند قبل از هر چیز اول بایدخود را بشناسید

YNGWIE MALMSTEEN , loveme
YNGWIE MALMSTEEN - 19:38 1385/10/29
15

صورتیكه تاریخ تولد شما در:
اول فروردین ماه باشد سیاه هستید.
بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است
بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.
بین یكم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.
بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.
بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.
بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.
سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاكستری است.
بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.
بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.
بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.
بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.
بین 23 مرداد تا یكم شهریور باشد شما سبز هستید.
بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.
بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.
متولدین یكم مهر ماه زیتونی هستند.
بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.
بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید.
بین 22 مهر ماه تا یكم آبان ماه شما نقره ای هستید.
بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید.
بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است.
بین یكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید.
متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.
بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.
بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.
بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.
بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید.
بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.
بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودی رنگ هستید.
بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید.

**************************************************

قرمز
با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق.......و
اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و
بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید
قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این
همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید
همراهتان باشد
آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها
باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.

شیری رنگ
اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد
ولی همیشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت
خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میكنید
و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای
طولانی دوستش خواهید داشت.

نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در
انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفكر انتخاب
می كنید و بسیار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه میشوید
دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید
پیدا كنید.

خاكستری
جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی كنید
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار می سازید. اما ضمنا
میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و
نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید
روز مردم را روشن كنید. شما میدانید در زمان مناسب چه
بگویید و خوش اخلاق هستید.

سبز
خیلی خوب با افراد تازه كنار می آیید. در واقع آدم
خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه كسی
باشید كه دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد
مورد نظرت می مانید.


طلائی
شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم
بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد
مورد نظرت را پیدا كنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان
متمادی دوباره عاشق نمی شوی.

صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست
دارید به سایرین كمك كنید. اما بسادگی قانع نمی شوی.
دارای افكاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز
مانند آنچه در قصه هاست هستید.

زرد
شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ،
و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم

میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید.

خرمائی
باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز
را مطابق میل خود كنید كه گاهی میتواند بدلیل عدم توجه
به نظر دیگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار
است فرد بهتری پیدا كنید.

نارنجی
در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه
با مردم رفتار كنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها
دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میكنید ، فردی
آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و
قدر آنچه را كه دارید میدانید، گاهی اوقات واكنشتان
زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است.

ارغوانی
اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان
نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند
غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید
دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را
فراموش میكنید. بدنبال شخصی هستید كه قابل اعتماد باشد.

لیموئی
آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت
می ورزید و در مورد چیزهای كوچك اعتراض میكنید، نمی
توانید به یك كار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید كه
اعتماد و علاقه همه را جلب میكند.

نقره ای
خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را
بیازمایید. علاقه دارید خود سازی كنید و بسادگی می
آموزید، براحتی میتوان با شما صحبت كرد و شما نصایح خوبی
میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به
كسی اعتماد كرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا
پایان عمر به آنها اعتماد میكنید.

سیاه
شما یك مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در
زندگی را نمی پسندید. زمانی كه تصمیمی گرفتید، روی
تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز
توام با مبارزه است و مثل همه نیست.

زیتونی
شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و
دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست
است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت
نورزید.


قهوه ای
فعال و ورزشكارید ، برای دیگران مشكل است كه به
شما نزدیك شوند. زمانی كه متوجه میشوید نمی توانید به
چیزی كه میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها
میكنید.

آبی
اتكا به نفس كمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند
هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از
دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه
از قلبتان.

سرمه ای
شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه
چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید
زمانی كه از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان
مشكل است آنها را ببخشید.

سفید
شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید
نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه
این حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میكند اغلب تنها
هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی
حرف مردم را زود باور میكنید. یافتن عشق برای شما سخت
است و گمگشته عشق هستید

 

ناگفته نماند که این مطالب فقط یک فال معمولی است و فال هم صحت کامل ندارد

شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 10:32 1385/10/22
14
زخمهای عشق
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 10:22 1385/10/22
13
نامه ای به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، . Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
 
شیرین شمشیری , p_s
YNGWIE MALMSTEEN , loveme
YNGWIE MALMSTEEN - 09:11 1385/09/29
11

لطف داری کورش جان

شیطون شیطون زاده , toote
10
اقامجتبی شیرن خانم گل كاشتید موفق باشید
YNGWIE MALMSTEEN , loveme
YNGWIE MALMSTEEN - 09:56 1385/09/23
9
. . .
شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 04:21 1385/09/23
8
 خجالتی نباشین

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسید میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ...

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دفتری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم .....

 

شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 06:39 1385/09/7
7
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

شیرین شمشیری , p_s
شیرین شمشیری - 06:24 1385/09/7
6


یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم لب پنجره رفتم و در حالی كه چشمهامو میمالیدم منظره ای رو كه در اون موقع برام جالب بود دیدم همه جای حیاط پوشیده شده بود از برف نگاهی به برادر و خواهر كوچكم كه زیر یك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پیش از داربست افتاده بود و گوشه نشین شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه ای بود كه قطره قطره از سقف آب درونش میریخت که دیگه به صداش عادت کرده بودیم

دوباره نگاهم به حیاط دوخته شد ناگهان فكری از سرم گذشت با سرعت به حیاط رفتم و پارویی كه در گوشه ای از حیاط افتاده بود برداشتم و به طرف در دویدم مادرم مثل همیشه در حال عبادت بود و وقتی منو با اون وضعیت دید كه به طرف در درحال دویدن هستم گفت: علی كجا داری میری صبح به این زودی من گفتم : برمیگردم مادر، و از خانه خارج شدم

نمیدونم چقدر راه رفتم ولی دیگه به محله ای رسیده بودم كه برام نا آشنا بود با تموم قدرت داد زدم : " برف پارو میكنیم آی برف پارو میكنیم " دو سه بار این جمله رو تكرار كردم توی كوچه چند تا بچه داشتن برف بازی میكردن لباسهای بسیار زیبایی به تن آنها بود من با دیدن آنها به یاد برادر و خواهر كوچكم افتادم كه توی خونه داشتن از سرما میلرزیدن اونها با دیدن من به دنبال من دویدند و با برف به سر و صورت من میزدن و من رو مسخره میكردن من هم شروع كردم به دویدن آنقدر دویدم كه وقتی پشت سرم را نگاه كردم اثری از اونها وجود نداشت

به محله ای رسیده بودم كه با محله خودمون خیلی فرق داشت خونه ها بسیار زیبا بودند و در های آهنی بزرگی داشتند دوباره با تموم وجود داد زدم " برف پارو میكنیم آی برف پارو میكنیم " چند لحظه بعد یكی از اون درهای آهنی بزرگ باز شد و آقایی با پالتوی پوست جلوی در ظاهر شد به من گفت : آهای آقا كوچولو میخوام سریع بری بالای پشت بوم من و پشت بوم رو تمیزه تمیز كنی من گفتم : چشم آقا و سریع خودم رو به پشت بام رساندم و مشعول شدم به پارو كردن برفهای زیادی كه روی پشت بام جمع شده بود. تقریبا نیم ساعتی مشغول پارو كردن برفها بودم و بالاخره كارم تموم شد و منتظر ماندم تا آقا به بالای پشت بام آمد و با دیدن پشت بام به من گفت : آفرین پسرم و یك اسكناس صد تومانی توی دست من گذاشت من كه از خوشحالی نمیدونستم چی بگم چون تا اون موقع هیچ وقت صد تومان پول نداشتم از آقا تشكر كردم و از خانه خارج شدم


دوباره همون جمله رو فریاد زدم كمی جلوتر یك در دیگه باز شد و خانومی با چهره مهربونی من رو صدا كرد و گفت : آقا كوچولو میتونی برف پشت بوم ما رو پارو كنی؟ من با عجله گفتم بله خانوم حتما بعد اون خانوم راه رو بهم نشون داد و من رفتم بالا و مشغول شدم، نمیدونم چقدر دقیقه بود كار میكردم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم كه تقریبا همه پشت بام رو پارو كردم و اون خانوم در حالی كه یك لیوان چای در دست داشت به من لبخند میزد بقیه كارها رو انجام دادم و رفتم پیش اون خانوم ابتدا از من تشكر كرد سپس چای رو به دست من داد من كه از خوشحالی سرمای شدید اون روز رو حس نمیكردم چای رو خوردم و از خانومه تشكر كردم اون خانوم هم صد تومان به من داد

تا ظهر تعداد زیادی خونه دیگه هم رفتم و پشت بامهاشونو پارو كردم جیبهام پر از پول شده بود و از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. به طرف خونه حركت كردم در راه همش به اون پولها فكر میكردم و كارهایی كه میتونستم با اونها انجام بدم اول میخواستم خونمون رو كه دیگه خیلی قدیمی شده بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه درست كنم و بعد پدرم رو كه درد میكشید به دكتر ببرم و مداواش كنم و بعد برای مادر و برادر و خواهرم لباسهای قشنگ بخرم

در افكار خودم غرق بودم كه یك لحظه به خودم اومدم و دیدم كه رسیدم به محله خودمون وقتی سر كوچمون رسیدم دیدم تعداد زیادی از اهالی محل توی كوچه جمع شده بودند و میگفتند سقف یكی از خونه ها ریخته و ..... دلم هری ریخت، چیزی که نباید اتفاق می افتاد، افتاده بود ....... و


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.