userinfo close

  ,

چرند ، پرند


charandparand7

تاسیس: 2 دی 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ... ... - معاونان
جایی که طنز چیزی بیان می کند، خنده ای جدی می طلبد!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
98
86/12/18 (14:14)
1
39
86/4/8 (06:10)
1
55
86/3/31 (20:14)
15
222
86/3/31 (20:13)
1
48
86/1/21 (02:09)
1
37
85/12/14 (01:08)
0
35
85/10/20 (22:15)
0
28
85/8/21 (22:57)
3
34
85/7/24 (21:26)
1
27
85/6/25 (18:06)
4
32
85/5/29 (20:37)
0
20
85/5/11 (09:05)
0
4
85/3/8 (01:42)
1
5
85/3/4 (22:43)
1
0
85/3/3 (23:06)
2
2
85/2/4 (04:01)
11
21
85/2/2 (21:25)
5
8
85/1/23 (19:50)
3
4
85/1/18 (00:07)
4
5
85/1/2 (10:09)

عنوان بحث

مرتضی ت , morteza410
مرتضی ت - 13:34 1384/12/6

داستان های صمد بهرنگی

● كچل كفتر باز

چند كلمه:

بچه ها، بیشك آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می شوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می گیرید و همه چیز را بدست می آورید، زندگی اجتماعی را با همه ی خوب و بدش صاحب می شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بیكسی، كتك، كار و بیكاری، زندان و آزادی، مرض و بیدوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می شود.
می دانیم كه برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا كرد. مثلا دكترها برای معالجه ی مریضهاشان اول دنبال میكروب آن مرض می گردند و بعد دوای ضد آن میكرب را به مریضهاشان می دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین كار را كرد. می دانیم كه در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشكستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند كه فقط در اجتماع ناسالم دیده می شوند. برای درمان اینهمه ناخوشی باید علت آنها را پیدا كنیم. همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همكلاسم را به كارخانه ی قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضیها دزدی می كنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می شوم؟ پیش از زندگی چه بوده ام؟ دنیا آخرش چه می شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال دیگر باید بكنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این را هم بدانید كه اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است كه هموطنان ما زندگی می كنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و كوچك. با همه ی كوچه های پر از پهن و لجن روستا تا خیابانهای تر و تمیز شهر. با كلبه های تنگ و تاریك و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیك و رخشان شهریهای دولتمند. با بچه های كشاورز و قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هایی كه كمترین غذایشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است كه شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها كم كنید یا آنها را نابود كنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا كنید یا آنها را نابود كنید. اجتماع ، امانتی نیست كه عیناً حفظ می شود.
برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یكی از این راهها این است كه به روستاها و شهرها سفر كنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابی. بعضیها می گویند « هر كتابی به یك بار خواندنش می ارزد». این حرف چرند است. در دنیا آنقدر كتاب خوب داریم كه عمر ما برای خواندن نصف نصف آنها هم كافی نیست. از میان كتابها باید خوبها را انتخاب كنیم. كتابهایی را انتخاب كنیم كه به پرسشهای جوراجور ما جوابهای درست می دهند، علت اشیا و حوادث و پدیده ها را شرح می دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهای دیگر آشنا می كنند و ناخوشیهای اجتماعی را به ما می شناسانند. كتابهایی كه ما را فقط سرگرم می كنند و فریب می دهند، به درد پاره كردن و سوختن می خورند.
بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدینجهت من هم میل ندارم كه بچه های فهمیده قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.
بهرنگ

در زمانهای قدیم كچلی با ننه ی پیرش زندگی می كرد. خانه شان حیاط كوچكی داشت با یك درخت توت كه بز سیاه كچل پای آن می خورد و نشخوار می كرد و ریش می جنباند و زمین را با ناخنهاش می كند و بع بع می كرد. اتاقشان رو به قبله بود با یك پنجره ی كوچك و تنوری در وسط و سكویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا و اینها. پنجره را كاغذ كاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها می رفت به صحرا، خار و علف می كند و پشته می كرد و می آورد به خانه، مقداری را به بز می داد و باقی را پشت بام تلنبار می كرد كه زمستان بفروشد یا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر می پراند. كفترباز خوبی بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ می زد.
پیرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ریسی اش می نشست و پشم می رشت. مادر و پسر اینجوری زندگیشان را در می آوردند.
خانه ی پادشاه روبروی خانه ی اینها بود. عمارت بسیار زیبایی بود كه عقل از تماشای آن حیران می شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر می پراند دختر هم با كلفت ها و كنیزهاش به ایوان می آمد و تماشای كفتر بازی كچل را می كرد به سوتش گوش می داد. گاهی هم با چشم و اشاره چیزهایی به كچل می گفت. اما كچل اعتنایی نمی كرد. طوری رفتار می كرد كه انگاری ملتفت دختر نیست. اما راستش، كچل هم عاشق بیقرار دختر پادشاه بود ولی نمی خواست دختر این را بداند. می دانست كه پادشاه هیچوقت نمی آید دخترش را به یك بابای كچل بدهد كه در دار دنیا فقط یك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و یك ننه ی پیر. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمی تواند در آلونك دود گرفته ی آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاری می كرد نمی توانست كچل را به حرف بیاورد. حتی روزی دل گوسفندی را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آویخت، اما كچل باز به روی خود نیاورد. كنار تل خارها كفترهاش را می پراند و سوت می كشید و به صدای چرخ ننه اش گوش می داد.
آخر دختر پادشاه مریض شد و افتاد. دیگر به ایوان نمی آمد و از پنجره تماشای كچل را نمی كرد.
پادشاه تمام حكیم ها را بالای سر دخترش جمع كرد. هیچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
همه ی قصه گوها در این جور جاها می گویند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسی فاش نكرد». از ترس یا از شرم و حیا. اما من می گویم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتی شنید دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصبانی شد و داد زد: اگر یك دفعه ی دیگر هم اسم این كثافت را بر زبان بیاری، از شهر بیرونت می كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق این كثافت شدی؟ ترا خواهم داد به پسر وزیر. والسلام.
دختر چیزی نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزیر را پیش خواند و گفت: وزیر، همین امروز باید كفترهای كچل را سر ببری و قدغن كنی كه دیگر پشت بام نیاید.
وزیر چند تا از نوكرهای ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ی كچل. كچل از همه جا بیخبر داشت كفترها را دان می داد كه نوكرهای ورزشكار به خانه ریختند و در یك چشم به هم زدن كفترها را سربریدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. یك پای چرخ پیرزن را هم شكستند، كاغذهای پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
كچل یك هفته ی تمام جنب نخورد. توی آلونكشان خوابیده بود و ناله می كرد. پیرزن مرهم به زخمهاش می گذاشت و نفرین می كرد. سر هفته كچل آمد نشست زیر درخت توت كه كمی هواخوری بكند و دلش باز شود. داشت فكر می كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدایی بالای سرش شنید. نگاه كرد دید دو تا كبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف می زنند.
یكی از كبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را می شناسی اش؟
دیگری گفت: نه، خواهر جان.
كبوتر اولی گفت: این همان پسری است كه دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر كرده، وزیر و نوكرهاش را فرستاده كفترهای او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فكر این است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
كبوتر دومی گفت: چرا چال می كند؟
كبوتر اولی گفت: پس تو می گویی چكار بكند؟
كبوتر دومی گفت: وقتی ما بلند می شویم چهار تا برگ از زیر پاهامان می افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده می شوند و كارهایی هم می كنند كه هیچ كفتری تاكنون نكرده...
كبوتر اولی گفت: كاش كه پسر حرفهای ما را بشنود!..
كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زیر پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شیر شد. كچل بادیه آورد. بز را دوشید و از شیرش به سر و گردن كفترهاش مالید. كفترها دست و پایی زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
پیرزن به صدای پرزدن كفترها بیرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پیرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازی بردار دیگر. این دفعه اگر پشت بام بروی پادشاه می كشدت.
كچل گفت: ننه، كفترهای من دیگر از آن كفترهایی كه تا حال دیده ای،‌ نیستند. نگاه كن...
آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهای خوشگل من، یك كاری بكنید و دلم را شاد كنید و ننه ام را راضی كنید.
كفترها دایره شدند و پچ و پچ كردند و یكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتی گذشت. از كفترها خبری نشد. پیرزن گفت: این هم وفای كفترهای خوشگل تو!..
حرف پیرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پیدایشان شد. یك كلاه نمدی با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پیرزن گفت: عجب سوقاتی گرانبهایی برایت آوردند. حالا ببین اندازه ی سرت است یا نه.
كچل كلاه نمدی را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم می آید. نه؟
پیرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجایی؟
كچل گفت: ننه، من همینجام.
پیرزن گفت: كلاه را بده من ببینم.
كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پیرزن آن را سرش گذاشت. كچل فریاد كشید: ننه، كجا رفتی؟
پیرزن جواب نداد. كچل مات و متحیر دوروبرش را نگاه می كرد. یكهو دید صدای چرخ ننه اش بلند شد. دوید به اتاق. دید چرخ خود به خود می چرخد و پشم می ریسد. حالا دیگر فهمید كه كلاه نمدی خاصیتش چیست. گفت: ننه، دیگر اذیتم نكن كلاه را بده بروم یك كمی خورد و خوراك تهیه كنم. دارم از ضعف و گرسنگی می میرم.
پیرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهی زد، كلاه را بدهم.
كچل گفت: قسم می خورم كه دست به چیزهایی نزنم كه برای من حرامند.
پیرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بیرون رفت.
چند محله آن طرفتر حاجی علی پارچه باف زندگی می كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه می رفت و به خودش می گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببین مال حاجی علی برایت حلال است یا نه. حاجی علی پولها را از كجا می آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار می كند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمی زند. او فقط منفعت كارخانه ها را می گیرد و خوش می گذراند. پس كی كار می كند و منفعت می دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بینداز. یك چیزی ازت می پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببینم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور می شود؟ جواب: تعطیل می شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت می دهد؟ جواب: البته كه نه. نتیجه: پس، كچل جان، از این سؤال و جواب چنین نتیجه می گیریم كه كارگرها كار می كنند اما همه ی منفعتش را حاجی برمی دارد و فقط یك كمی به خود آنها می دهد. پس حالا كه ثروت حاج علی مال خودش نیست، برای من حلال است.
كچل با خیال راحت وارد خانه ی حاجی علی پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حیاط بیرونی در رفت و آمد بودند. كچل از میانشان گذشت و كسی ملتفت نشد. در حیاط اندرونی حاجی علی با چند تا از زنهایش نشسته بود لب حوض روی تخت و عصرانه می خورد. چایی می خوردند با عسل و خامه و نان سوخاری. كچل دهنش آب افتاد. پیش رفت و لقمه ی بزرگی برای خودش برداشت. حاجی علی داشت نگاه می كرد كه دید نصف عسل و خامه نیست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبیح گرداندن. كچل چایی حاجی علی را از جلوش برداشت و سركشید. این دفعه زنها و حاجی علی از ترس جیغ كشیدند و همه چیز را گذاشتند و دویدند به اتاقها. كچل همه ی عسل و خامه را خورد و چند تا چایی هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توی اتاقها آنقدر چیزهای گرانقیمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهای طلا و نقره، پرده های زرنگار، قالیها و قالیچه های فراوان و فراوان، ظرفهای نقره و بلور و خیلی خیلی چیزهای دیگر. كچل هر چه را كه پسند می كرد و توی جیبهاش جا می گرفت برمی داشت.
خلاصه، آخر كلید گاو صندوق حاجی را پیدا كرد. شب كه همه خوابیده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه می توانست از پولهای حاجی برداشت و بیرون آمد. به خانه های چند تا پولدار دیگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمی پول برای خودشان برداشت و باقی را سر راه به خانه های فقیر داد.
در خانه ها را می زد، صاحبخانه دم در می آمد، كچل می گفت: این طلای مختصر و دو هزار تومن را بگیر خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هیچكس هم نگو.
صاحبخانه تا می آمد ببیند پشت در كی هست و صدا از كدام ور می آید، می دید یك مشت طلا و مقدار زیادی پول جلو پاش ریخت و تازه كسی هم آن دور و برها نیست.
كچل دیروقت به خانه رسید. پیرزن نخوابیده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توی آلونك اینجا و آنجا سرهاشان را توی بالشان كرده بودند و خوابیده بودند. كچل بیصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش یكهو كلاه از سر برداشت. پیرزن تا پسرش را دید شاد شد. گفت: تا این وقت شب كجا بودی، پسر؟
كچل گفت: خانه ی حاجی علی پارچه باف. مال مردم را ازش می گرفتم.
پیرزن برای كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر یك هفته ی تمام لب به چیزی نزنم، باز هم گرسنه نمی شوم.
پیرزن خودش تنهایی شام خورد و از شیر بز نوشید و پا شدند خوابیدند.
كچل پیش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ریخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. یك چوب بلندی هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه ای بسته بود.
دختر پادشاه، مریض پشت پنجره خوابیده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه یكهو دید كفترهای كچل به پرواز درآمدند و صدای سوتش شنیده شد اما از خودش خبری نیست. فقط چوب كفترپرانیش دیده می شد كه توی هوا اینور و آنور می رفت و كفترها را بازی می داد.
نوكرهای وزیر به وزیر گفتند و وزیر به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزیر را فرستاد كه برود كفترها را بگیرد و بكشد.
از این طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنیز محرم رازش را فرستاد پیش پیرزن كه خبری بیاورد و به پیرزن بگوید كه دختر پادشاه عاشق بیقرار كچل است، چاره ای بیندیشد.
از این طرف حاجی علی و دیگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ریختند كه: پدرمان درآمد، زندگیمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزی هستی؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
اینها را همینجا داشته باش، به تو بگویم از خانه ی كچل.
كچل كلاه به سر پشت بام كفتر می پراند و پیرزن چادر به سر زیر بام پشم می رشت و بز توی حیاط ول می گشت و دنبال برگ درخت توت می گشت كه باد می زد و به زمین می انداخت.
پیرزن یكهو سرش را بلند كرد دید بز دارد تو صورتش نگاه می كند. پیرزن هم نگاه كرد به چشمهای بز. انگاری بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت برای من بیار بخورم و بگویم چكار باید بكنی.
پیرزن دیگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمین ریخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پیرزن. انگار به پیرزن گفت: تشكر می كنم. حالا تو برو تو. من خودم می روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
پیرزن دیگر چیزی نگفت و تو رفت. بز از پلكانی كه پشت بام می خورد بالا رفت و رسید كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
چیزی نگذشته بود كه چند تا از نوكرهای وزیر به حیاط ریختند. چوب كفترپرانی توی هوا اینور و آنور می رفت. هر كه می خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب می زدش و می انداختش پایین، آخر همه شان برگشتند پیش وزیر.
دختر پادشاه همه چیز را از پشت پنجره می دید و حالش كمی خوب شده بود. این برایش دلخوشكنكی بود.
پادشاه و حاجی علی كارخانه دار و دیگر پولداران نشسته بودند صحبت می كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در یك شب به این همه خانه دستبرد زده و اینقدر مال و ثروت با خود برده. در این وقت وزیر وارد شد و گفت: پادشاه، چیز غریبی روی داده. كچل خودش نیست اما چوب كفترپرانی اش پشت بام كفتر می پراند و كسی را نمی گذارد به كفترها نزدیك شود.
پادشاه گفت: كچل را بگیرید بیارید پیش من.
وزیر گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هیچ جا پیدایش نیست. توی آلونك، ننه اش تنهاست. هیچ خبری هم از كچل ندارد.
حاجی علی كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زیر سر كچل است. از نشانه هاش می فهمم كه به خانه ی همه ی ما هم كچل دستبرد زده.
آنوقت قضیه ی نیست شدن عسل و خامه و چایی را گفت. یكی دیگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نیست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
یكی دیگر گفت: من هم دیدم كه آینه ی قاب طلایی مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه دیدم آینه نیست شد. حاجی علی راست می گوید، این كارها همه اش زیر سر كچل است.
پادشاه عصبانی شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ی كچل را محاصره كند و زنده یا مرده اش را بیاورد.
درست در همین وقت دختر پادشاه با كنیز محرم رازش نشسته بود و دوتایی حرف می زدند. كنیز كه تازه از پیش پیرزن برگشته بود می گفت: خانم، ننه ی كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خیلی خوب است. امشب می فرستمش می آید پیش دختر پادشاه با خودش حرف می زند...
دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل می آید پیش من؟ آخر چطور می تواند از میان این همه قراول و قشون بگذرد و بیاید؟ كاش كه بتواند بیاید!..
كنیز گفت: خانم، كچلها هزار و یك فن بلدند. شب منتظرش می شویم. حتماً می آید.
در این موقع از پنجره نگاه كردند دیدند قشون خانه ی كچل را مثل نگین انگشتری در میان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، یكی را سالم نمی تواند درببرد. طفلكی كچل من!..
حالا دیگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان می خوردند. چوب كفترپرانی راست ایستاده بود، بز داشت مرتب خار می خورد و گلوله های سخت و سرشكن پس می انداخت.
قشون آماده ایستاده بود. رییس قشون بلند بلند می گفت: آهای كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشی، یكی را نمی توانی سالم درببری. خیال كردی... هر چه زودتر تسلیم شو وگرنه تكه ی بزرگت گوشت خواهد بود...
پیرزن در آلونك از ترس بر خود می لرزید. صدای چرخش دیگر به گوش نمی رسید. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چیزی ندید.
در اینوقت كچل به كفترهاش می گفت: كفترهای خوشگل من، مگر نمی بینید بز چكار می كند؟ برای شما گلوله می سازد. یك كاری بكنید و دلم را شاد كنید و ننه ام را راضی كنید...
كفترها دایره شدند و پچ و پچی كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
رییس قشون دوباره گفت: آهای كچل، این دفعه ی آخر است كه می گویم. به تو امر می كنیم حقه بازی و شیطنت را كنار بگذاری. تو نمی توانی با ما در بیفتی. آخرش گرفتار می شوی و آنوقت دیگر پشیمانی سودی ندارد. هر كجا هستی بیا تسلیم شو!..
كچل فریاد زد: جناب رییس قشون، خیلی ببخشید كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم می كردم، الانه خدمتتان می رسم. شما یك سیگاری روشن بكنید آمدم.
رییس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گیر آورده. سیگاری آتش زد و گفت: عجب حقه ای!.. صدایت از كدام گوری می آید؟
كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
رییس قشون عصبانی شد و داد كشید: فضولی موقوف!.. خیال كردی من كی هستم داری با من شوخی می كنی؟..
در اینوقت صدها كفتر از چهار گوشه ی آسمان پیدا شدند. كفترهای خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار می خورد و گلوله پس می انداخت.
كچل گلوله ای برداشت و فریاد كرد: جناب رییس قشون، نگاه كن ببین من كجام.
و گلوله را پراند طرف رییس قشون. رییس قشون سرش را بالا گرفته بود و سیگار بر گوشه ی لب، داشت به هوا نگاه می كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرویش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار می گرفتند و اوج می گرفتند و بر سر و روی قشون ول می كردند. گلوله ها بر سر هر كه می افتاد می شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پایین آمد. آن یكی كفترها هم بازگشتند.
پیرزن از پولهایی كه كچل داده بود شام راست راستكی پخته بود. مثل هر شب شام دروغی نبود: یك تكه نان خشك یا كمی آش بلغور یا همان نان خالی كه روش آب پاشیده باشند. برای كفترها هم گندم خریده بود. بز هم ینجه و جو خورد.
پس از شام پیرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پیش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پیشش بفرستم.
كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
پیرزن گفت: حالا تو برو ببین حرفش چیه...
كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از میان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنیز محرم رازش شام می خورد. حالش جا آمده بود، به كنیز می گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، یك دقیقه هم معطل نمی كند. اما می ترسم گیر قراولها بیفتد و كشته شود. دلم شور می زند.
كنیز گفت: آره، خانم، من هم می ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزیر را هم رییسشان كرده.
كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اینها. خانم و كنیز یك دفعه دیدند كه یك طرف دوری دارد تند تند خالی می شود و یك ران مرغ هم كنده شد و نیست شد.
كنیز گفت: خانم، تو هر چه می خواهی خیال كن، من حتم دارم كچل توی اتاق است. این كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و یك فن بلدند!..
دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستی خودت را نشان بده. دلم برایت یك ذره شده.
كچل صداش را درنیاورد. كنیز گفت: خانم، ممكن است برای خاطر من بیرون نمی آید. من می روم مواظب قراولها باشم...
كنیز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه یكهو دید كچل نشسته پهلوی خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمی دانی من عاشق بیقرار توام؟ بیا مرا بگیر، جانم را خلاص كن. پادشاه می خواهد مرا به پسر وزیر بدهد.
كچل گفت: آخر خانم، تو یك شاهزاده ای، چطور می توانی در آلونك دودگرفته ی ما بند شوی؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پیش تو باشم همه چیز را می توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركی زندگی خودمان را درمی آوریم، شكم تو را چه جوری سیر خواهیم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده ای و كاری بلد نیستی.
دختر پادشاه گفت: یك كاری یاد می گیرم.
كچل گفت: چه كاری؟
دختر گفت: هر كاری تو بگویی...
كچل گفت: حالا شد. به ننه ام می گویم پشم ریسی یادت بدهد. تو چند روزی صبر كن، من می آیم خبرت می كنم كه كی از اینجا در برویم.
كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگویم از پسر وزیر كه رییس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
كچل وقتی پیش دختر می آمد دیده بود كه پسر وزیر روی صندلیش خم شده و خوابیده. عشقش كشیده بود و شمشیر و نیزه ی او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزیر وقتی بیدار شد و اسلحه اش را ندید، فهمید كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوری تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنیز را دید. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت دید. زود در را بست و فریاد زد كه: كچل اینجاست. زود بیایید!.. كچل اینجاست.
پسر وزیر و دیگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هیاهو بیدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده یا مرده ی كچل را پیش او بیاورند.
رییس قراولها كه همان پسر وزیر باشد، و چند تای دیگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روی تختش دراز كشیده بود و قصه می خواند. از كچل خبری نبود. پسر وزیر كه عاشق دختر هم بود ازش پرسید: شاهزاده خانم، تو ندیدی این كچل كجا رفت؟ قراول می گوید یك دقیقه پیش اینجا بود.
دختر به تندی گفت: پدرم پاك بی غیرت شده. به شما اجازه می دهد شبانه وارد اتاق دختر مریضش بشوید و شما هم رو دارید و این حرفها را پیش می كشید. زود بروید بیرون!
پسر وزیر با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگردیم. من مأمورم و تقصیری ندارم. آنوقت همه جای اتاق را گشتند. چیزی پیدا نشد مگر شمشیر و نیزه ی پسر وزیر كه كچل با خودش آورده بود و زیر تخت قایمش كرده بودند. پسر وزیر گفت: شاهزاده خانم، اینها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اینجا نیست، پس اینها اینجا چكار می كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
در این موقع كچل پهلوی دختر پادشاه ایستاده بود و بیخ گوشی بش می گفت: تو نترس، دختر، چیزی به روی خودت نیار. همین زودیها دنبالت می آیم.
بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسید. سه چهار نفر در آستانه ی در ایستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغی راه بیندازد و در برود كه یكهو پایش به چیزی خورد و كلاهش افتاد.
كچل هر قدر زبان ریزی كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پیش پادشاه بروم، پسر وزیر گوش نكرد.
پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار می كشید. وقتی كچل پیش تختش رسید داد زد: حرامزاده، هر غلطی كردی به جای خود- خانه ی مردم را چاپیدی، قشون مرا محو كردی، اما دیگر با چه جرئتی وارد اتاق دختر من شدی؟ همین الان امر می كنم وزیرم بیاید و سرب داغ به گلویت بریزد.
كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكنی راضی ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بی ادبی می شود پیش پادشاه دست به سینه نباشم و سربرهنه بایستم.
پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
پسر وزیر خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روی حرف پادشاه بگوید و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپدید شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتی؟ چرا قایم باشك بازی می كنی؟
پسر وزیر ترسان ترسان گفت: قربان، هیچ جا نرفته، زیر كلاه قایم شده، امر كن درها را ببندند، الان در می رود.
كچل تا خواست به خودش بجنبد و جیم شود كه دید حسابی تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوری كه حتی موش هم نمی توانست سوراخی پیدا كند و دربرود.
پادشاه وقتی دید كچل گیر نمی آید جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ی وزیر را!..
پسر وزیر به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه می دانستی كلاه نمدی كچل چه جور كلاهی است چرا به من نگفتی؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
و بدین ترتیب پسر وزیر نصف شب گذشته كشته شد.
حالا به تو بگویم از دختر پادشاه. وقتی دید كچل تو هچل افتاد و پسر وزیر كشته شد، به كنیزش گفت: هیچ می دانی كه اگر وزیر بیاید پای ما را هم به میان خواهد كشید؟ پس ما دست روی دست بگذاریم و بنشینیم كه چی؟ پاشو برویم پیش ننه ی كچل. بلكه كاری شد و كردیم. طفلك كچل جانم دارد از دست می رود.
قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اینها نشدند. پیرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم می رشت. بز و كفترها خوابیده بودند. دختر پادشاه به پیرزن گفت كه كچل چه جوری تو هچل افتاد و حالا باید یك كاری كرد.
پیرزن فكری كرد و رفت بز را بیدار كرد، كبوترها را بیدار كرد و گفت: آهای بز ریشوی زرنگم، آهای كفترهای خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ی پادشاه تو هچل افتاده. یك كاری بكنید، دل كچلكم را شاد كنید و مرا راضی ام كنید. این هم دختر پادشاه است و می خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنید!..
بز خوردنی خواست، پیرزن و دخترها برایش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پیرزن تنور را آتش كرد، ساج رویش گذاشت كه برای كفترها گندم برشته كند.
كفترها گندم می خوردند و گلوله ها را برمی داشتند و به هوا بلند می شدند و آنها را می انداختند بر سر و روی قشون و قراول. در تاریكی شب كسی كاری از دستش برنمی آمد.
حالا وزیر هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر یكی دو ساعت اینجوری بگذرد كفترها در و دیوار را بر سرمان خراب می كنند، بهتر است كچل را ولش كنیم بعد بنشینیم یك فكر درست و حسابی بكنیم.
پادشاه سخن وزیر را پسندید. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهای كچل، بیا برو گورت را از اینجا گم كن!.. روزی بالاخره به حسابت می رسم.
چند دقیقه در سكوت گذشت. كچل از حیاط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض می كنم كه هیچ جا با خواستگار اینجوری رفتار نمی كنند...
پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاری دختر پادشاه كجا؟
كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگویم كفترها آرام بگیرند. من و دخترت عاشق و معشوقیم.
پادشاه گفت: من دیگر همچو دختر بیحیایی را لازم ندارم. همین حالا بیرونش می كنم...
پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگیرند و از خانه بیرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
كچل دیگر چیزی نگفت و اشاره ای به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنیزش شیر داغ كرده می خوردند.
***
كچل با مختصر زر و زیوری كه دختر پادشاه آورده بود و با پولی كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست می آوردند، خانه و زندگی خوبی ترتیب داد. اما هنوز خاركنی می كرد و كفتر می پراند و بزش را زیر درخت توت می بست و ننه اش و زنش در خانه پشم می رشتند و زندگیشان را درمی آوردند.
كنیز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم برای خودش صاحب خانه و زندگی شده بود.
حاجی علی كارخانه دار و دیگران هنوز هم پیش پادشاه می آمدند و از دست كچل دادخواهی می كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهی به ثروتشان دستبرد می زد. البته هیچوقت چیزی برای خودش برنمی داشت.
پادشاه و وزیر هم هر روز می نشستند برای كچل و كفترهاش نقشه می كشیدند و كلك جور می كردند. پادشاه پسر كوچك وزیر را رییس قراولها كرده بود و دهن وزیر را بسته بود كه چیزی درباره ی كشته شدن پسر بزرگش نگوید...
***
همه ی قصه گوها می گویند كه « قصه ی ما به سر رسید». اما من یقین دارم كه قصه ی ما هنوز به سر نرسیده. روزی البته دنبال این قصه را خواهیم گرفت...
1345



پیام در تاریخ 84/12/6  ساعت: 14:02 توسط مرتضی ت ویرایش شد.

پیام در تاریخ 84/12/21  ساعت: 11:03 توسط مرتضی ت ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
بهاره ب , dismember
بهاره ب - 10:09 1385/01/2
4
افسانه ی محبت

تحفه ی ناچیز برای سهیلا
به خاطر محبتی كه به بچه ها داشت
ب.

روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله. این دختر كنیز و كلفت خیلی داشت، نوكری هم داشت كمی از خودش بزرگتر به نام قوچ علی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین می افتاد، قوچ علی بش می داد. وقت بازی اگر توپ دورتر می افتاد، قوچ علی برایش می آورد. گاهی هم دختر پادشاه از میلیونها اسباب بازی دلش زده می شد و هوس الك دولك بازی می كرد. الك دولك دختر پادشاه از طلا و نقره بود.
اول دفعه ای كه دختر هوس الك دولك بازی كرد، پادشاه تمام زرگرهای شهر را جمع كرد و امر كرد كه تا یك ساعت دیگر باید الك دولك طلا و نقره ای دخترش حاضر شود. این الك دولك صد هزار تومان بیشتر خرج برداشت. یك زرگر هم سر همین كار كشته شد. چون كه گفته بود كار واجبی دارد و نمی تواند بیاید. زرگر داشت برای دختر نوزاد خود گوشواره درست می كرد.
هر وقت كه دختر پادشاه هوس الك دولك می كرد، قوچ علی به فاصله ی كمی از او می ایستاد و منتظر می شد. دختر پادشاه چوب كوتاه نقره ای را روی زمین می گذاشت، با چوب دراز طلایی به سر آن می زد و آن را به هوا پرتاب می كرد. قوچ علی وظیفه داشت دنبال چوب بدود و آن را بردارد بیندازد به طرف دختر. دختر آن را توی هوا محكم می زد و دورتر پرتاب می كرد. قوچ علی باز می رفت آن را برمی داشت می انداخت به طرف دختر. وقتی دختر خسته می شد، قوچ علی می رفت كنیز كلفتها را خبر می كرد می آمدند دختر را روی تخت روان به قصرش می بردند. قوچ علی هم می رفت خزانه دار مخصوص اسباب بازی های دختر را خبر می كرد كه بیاید الك دولك را ببرد بگذارد سر جایش كنار میلیونها اسباب بازی دیگر، قوچ علی بعد می رفت پیش خزانه دار لباس های دختر پادشاه كه لباس مخصوص غذا برای دختر ببرد و لباس مخصوص الك دولك بازی را بیاورد سر جایش بگذارد.
قوچ علی بعد می رفت آشپز مخصوص دختر پادشاه را خبر می كرد كه غذای بعد از الك دولك بازی دختر را ببرد. دختر پادشاه بعد از هر بازی غذای مخصوصی می خورد.
قوچ علی همیشه دنبال اینجور كارها بود. وقتی دختر می خوابید، او وظیفه داشت پشت در بخوابد تا كنیز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابیده و چیزی نپرسند و نگویند.
دختر پادشاه هر امری داشت قوچ علی با میل دنبالش می رفت و كارها را چنان خوب انجام می داد كه دختر پادشاه هرگز دست روی او بلند نكرده بود. قوچ علی عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هیچ عیب و علتی تو كارش نبود. به همین جهت روزی راز دلش را به دختر گفت.
آن روز دختر در باغ پروانه می گرفت. قوچ علی هم پای درختی ایستاده بود و او را تماشا می كرد و گاهی هم كه پروانه ای می رفت بالای درختی می نشست، قوچ علی وظیفه داشت از درخت بالا رود و پروانه را بلند كند. یك بار دختر پروانه ی درشتی دید. قوچ علی را صدا كرد و گفت: قوچ علی، بیا این را تو بگیر. من ازش می ترسم.
قوچ علی تندی دوید، پروانه را گرفت انداخت توی سبد توری. وقتی سرش را بلند كرد، دید دختر روبرویش ایستاده، صاف و ساده گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش می كنم وقتی هر دو بزرگ شدیم، زن من بشوید.
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه دختر پادشاه كشیده ی محكمی زد بیخ گوشش و داد زد: نوكر بی سر و پا، تو چه حق داری عاشق من بشوی؟ مگر یادت رفته من یك شاهزاده خانمم و تو نوكر منی؟ تو لیاقت دربانی سگ مرا هم نداری. توله سگ!.. گم شو از پیش چشمم!.. برو كلفتهایم را بگو بیایند مرا ببرند، ترا هم بیرون كنند كه دیگر نمی خواهم چشم كثیفت مرا ببیند.
قوچ علی گذاشت رفت و كلفتها را خبر كرد، كلفتها با تخت روان آمدند دیدند دختر پادشاه بیهوش افتاده. ریختند بر سر قوچ علی كه پسر، دختر پادشاه را چكار كردی. قوچ علی گفت: من هیچكارش نكردم. خودش عصبانی شد، مرا زد و بیهوش شد. به كی به كی قسم!
اما كی باور می كرد. گلاب و شربت آوردند، حال دختر را جا آوردند گذاشتندش روی تخت روان و بردند به قصرش. دختر پادشاه امر كرد: به پدرم بگویید گوش این نوكر نمك نشناس كثیف را بگیرند، مثل سگ از قصر بیرون كنند. نمی خواهم چشمهای كثیفش مرا ببیند.
پادشاه امر كرد قوچ علی را همان دقیقه، راستی هم مثل سگ بیرون كردند. دختر پادشاه چند روزی مریض شد. هر روز چند تا حكیم بالای سرش كشیك می دادند. آخرش خودش گفت كه دیگر خوب شده و حكیمها را مرخص كرد.
2
سالها می گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پیش می شد، محل سگ به كسی نمی گذاشت. چنان كه وقتی هفده هیجده ساله شد، امر كرد كه هیچكس حق ندارد به او نگاه كند و بدن پاك او را با نگاهش كثیف كند. اگر كسی از كلفتها و نوكرها اشتباهی نگاهی به او می كرد حسابی شلاق می خورد و اگر لب از لب باز می كرد و حرفی می گفت، زنده زنده می انداختندش جلو گرگهای گرسنه كه دختر پادشاه برای تفریح خودش توی باغ نگهشان می داشت. پادشاه دخترش را به خاطر همین كارهایش خیلی دوست داشت. همیشه به دخترش می گفت: دخترم، تو داری از خود من تقلید می كنی. ازت خوشم می آید.
دختر پادشاه چنان شده بود كه همیشه تنها توی باغ گردش می كرد و با كسی حرف نمی زد. می گفت كه كسی لیاقت حرف زدن با مرا ندارد. دو تا استخر بزرگ هم وسط باغ درست كرده بودند كه همیشه یكی پر شیر تازه بود و دیگری پر گلاب و عطر گل سرخ و یاسمن و اینها. دو تا كلفت جوان وظیفه داشتند سر ساعت معینی سرشان را پایین بیندازند و همانطور تا لب استخر بیایند تا دختر از استخر شیر بیرون بیاید و توی استخر گلاب برود و بیرون بیاید و خود را در حوله بپیچد. كلفتها حق نداشتند دست به بدن او بزنند. اگر حتی نوك انگشت كسی به پوست و موی او می خورد، همان روز دست جلادها سپرده می شد كه انگشتش یا دستش بریده شود.
دختر پادشاه اینقدر دیگران را از خود دور می كرد كه تنهای تنها می ماند و نمی دانست چگونه وقت بگذراند. از پروانه گرفتن و گل چیدن و شستشوی توی شیر و گلاب و اسباب بازی و خوردن و نوشیدن و تماشای گرگها هم سیر شده بود. ناچار بیشتر وقتها می خوابید. همیشه هم قوچ علی را خواب می دید. قوچ علی می آمد با دختر پادشاه بازی كند. دختر اولش خوشحال می شد. ناگهان یادش می آمد كه دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت یادش می آمد كه دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت قیافه می گرفت و قوچ علی را از خود دور می كرد. اما قوچ علی ول نمی كرد. می خواست دست او را بگیرد. دختر زور می زد كه دستش را بدزدد. اما آخرش وا می داد و قوچ علی می توانست دست او را بگیرد و دوتایی شروع می كردند به بازی و جست و خیز و پروانه گرفتن. وسط بازی قوچ علی می گفت: شاهزاده خانم. من عاشق شما هستم. خواهش می كنم وقتی من هم مثل تو بزرگ شدم، زن من بشوید.
در اینجا باز دختر پادشاه یادش می آمد كه دختر پادشاه است و قوچ علی را سیلی می زد و داد و بیداد می كرد. قوچ علی را می سپرد دست جلادها و ناگهان به صدای فریاد خودش از خواب می پرید...
همیشه این خواب را می دید. نمی توانست همبازی دیگری را خواب ببیند. تازه قوچ علی را هم با همان سن و سال و سر و وضع كودكی خواب می دید.
دختر پادشاه خواستگار هم داشت. چند شاهزاده از مملكتهای دور به خواستگاریش آمده بودند، اما او ندیده ردشان كرده بود كه من غیر از خودم كسی را دوست ندارم.
3
روزی دختر پادشاه توی استخر شستشو می كرد. كبوتری آمد نشست روی درخت انار لب استخر و گفت: ای دختر زیبا، تو چه بدن قشنگی داری! من عاشق تو شدم. خواهش می كنم از توی شیر بیا بیرون تا خوب تماشایت كنم.
دختر پادشاه گفت: ای پرنده ی كثیف، به تو امر می كنم از اینجا بروی. من یك شاهزاده خانمم. كسی حق ندارد مرا نگاه كند. كسی لیاقت حرف زدن با مرا ندارد.
كبوتر خندید و گفت: ای دختر زیبا، من می دانم كه خیلی وقت است همصحبتی نداشته ای...
دختر پادشاه یادش رفت دختر پادشاه است و ناگهان نرم شد و گفت: ای كبوتر خوش صحبت، خواهش می كنم به من نگاه نكن. خوب نیست.
كبوتر گفت: ای دختر زیبا، دست خودم نیست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
دختر گفت: ای كبوتر خوش صحبت، من كه نمی توانم عشق یك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكی هستی، از جلدت بیا بیرون تا من هم ترا تماشا كنم.
كبوتر گفت: ای دختر زیبا، من دلم قرص نیست كه تو عشق مرا قبول كنی. یك چیزی گروگان بده تا دلم قرص شود از جلدم بیرون بیایم.
دختر گفت: ای كبوتر خوش صحبت، هر چه می خواهی بخواه، می دهم.
كبوتر گفت: ای دختر زیبا، خوابت را بده من.
دختر گفت: ای كبوتر خوش صحبت، خواب من به چه دردت می خورد؟
كبوتر گفت: ای دختر زیبا، بعد می بینی خواب تو به چه درد من می خورد.
دختر گفت: ای كبوتر خوش صحبت، خواب من مال تو.
در این موقع صدای پای كلفتهای دختر شنیده شد كه حوله به دست، سرشان را پایین انداخته بودند می آمدند. كبوتر گفت: ای دختر زیبا، خوابت شده مال من. كلفتهایت دارند می آیند. من رفتم. بعد باز می آیم. من اسمت را گذاشتم « قیز خانم». خوب نیست دختر زیبایی مثل تو اسم نداشته باشد.
دختر پادشاه ناگهان یادش آمد كه دختر پادشاه است و داد زد: ای حیوان كثیف، تو چه حقی داشتی با من حرف می زدی؟ خواب مرا به خودم برگردان. والا دل و روده ات را از پس گردنت درمی آورم، تو حق نداری با آن دهان كثیف روی من اسم بگذاری.
اما كبوتر از روی درخت انار خیلی وقت بود كه پا شده بود رفته بود. دختر پادشاه بیخودی عصبانی می شد و جلادهایش را به كمك می خواست.
4
چند هفته بود كه دختر پادشاه یك دقیقه هم نخوابیده بود. اصلا خواب به چشمش نمی آمد. اولها بیخوابی چنانش كرده بود كه همه خیال می كردند دیوانه شده است. مثل سگ هار توی اتاقش راه می رفت، در و دیوار را چنگ می زد و به همه فحش می داد. كسی را پیش خود راه نمی داد، حتی پدرش را، حكیمها را. روزها و شبها تنهای تنها بود. آخرش خسته و مریض شد و افتاد. این دفعه هم خواب به چشمش نمی آمد. اما نه حرفی می زد نه حركتی می كرد. می گذاشت كه حكیمها را یكی پس از دیگری بالای سرش بیاورند و ببرند. هیچ حكیمی نتوانست دختر را خوب كند. پادشاه امر كرده بود هیچكس حق ندارد دست به بدن دختر بزند. این بود كه حكیمها نمی توانستند ببینند درد دختر چیست. روزی حكیم پیر و غریبه ای آمد گفت: من بدون دست زدن به بدن بیمار می توانم او را معاینه كنم و دوایش را بگویم. اگر نتوانستم گردنم را بزنند.
پادشاه گفت كه او را پیش دختر ببرند. حكیم پیر مدت درازی پهلوی دختر نشست تماشایش كرد. بعد گفت: تنها علاج او « افسانه ی محبت» است. باید كسی بالای سر او « افسانه ی محبت» بگوید تا خوب شود و بتواند بخوابد.
پادشاه امر كرد جارچیها در چهار گوشه ی شهر جار زدند كه: هر كه « افسانه ی محبت» بلد است بیاید برای دختر پادشاه بگوید تا پادشاه او را از مال دنیا بی نیاز كند.
خیلی ها به طمع مال آمدند كه ما « افسانه ی محبت» بلدیم، اما وقتی رسیدند پشت پرده ی اتاق دختر، مجبور شدند دروغهایی سر هم كنند كه البته اثری در دختر پادشاه نكرد و پادشاه هم همه شان را دست جلادها داد. دیگر كسی جرئت نداشت قدم جلو بگذارد. چند روزی گذشت. باز حكیم پیر و غریبه پیدایش شد. به پادشاه گفت: این چه شهری است كه كسی « افسانه ی محبت» بلد نیست؟ در فلان كوه چوپان جوانی زندگی می كند. او « افسانه ی محبت» بلد است. بروید او را بیاورید. اما پادشاه، بدان كه اگر خود تو دنبال او نروی، هرگز از كوه پایین نمی آید.
حكیم گذاشت رفت. پادشاه با چند نفر دیگر سوار اسب شد و راه افتاد. رفتند رسیدند پای كوه. چوپان جوان را صدا كردند. چوپان از بالای كوه گفت: شما كیستید؟ چكارم داشتید؟
پادشاه گفت: من پادشاهم. مگر تو نشنیدی دختر من مریض شده؟ می خواهم بیایی برایش...
پادشاه یادش رفت كه حكیم چه گفته بود. چوپان یادش انداخت: « افسانه ی محبت» می خواهی؟
پادشاه گفت: آره، همان كه گفتی. حكیم پیر و غریبه ای گفت كه تو بلدی.
چوپان جوان گفت: آره، بلدم.
پادشاه گفت:‌اگر دخترم را خوب كنی هر چقدر طلا و نقره و ثروت بخواهی، می دهم.
چوپان كه داشت از كوه پایین می آمد گفت: پادشاه، اگر حرف مال دنیا را بیاری، من نمی آیم. « افسانه ی محبت» همین به خاطر محبت گفته می شود.
پادشاه دیگر چیزی نگفت. دلش می خواست این چوپان فضول را دست جلادها بسپارد اما چیزی نگفت. چوپان سوار ترك اسب پادشاه شد و راه افتادند. وقتی به قصر رسیدند، چوپان را پشت پرده ای نشاندند و گفتند: از همین جا بگو. چشم نامحرم نباید به صورت دختر پادشاه بیفتد.
چوپان جوان گفت: « افسانه ی محبت» هم چیزی نیست كه هركس بتواند بشنود. اگر غیر از من و دختر كس دیگر این دور و برها باشد، افسانه اثری نخواهد داشت. همه دور شوند.
پادشاه ناچار امر كرد قصر دختر را خلوت كردند. توی قصر فقط چوپان ماند و دختر پادشاه. آنوقت چوپان جوان پرده را كنار زد و داخل اتاق شد. دختر آرام دراز كشیده بود و هیچ اعتنایی به كسی و چیزی نداشت. چوپان كنار در نشست و بلند بلند گفت: ای دختر زیبا، ای قیز خانم، می خواهم « افسانه ی محبت» بگویم، گوش می كنی؟
دختر انگار صدای آشنایی شنیده سرش را برگرداند و چشمهایش را دوخت به چوپان جوان و گفت: آره، گوش می كنم بگو.
چوپان شروع كرد به گفتن « افسانه ی محبت». گفت:
- « روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله. این دختر كنیز و كلفت خیلی داشت، نوكری هم داشت كمی بزرگتر از خودش به نام قوچ علی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین می افتاد، قوچ علی بش می داد. وقت توپ بازی اگر توپ دورتر می افتاد، قوچ علی برایش می آورد. گاهی هم دختر هوس الك دولك بازی می كرد. الك دولك او از طلا و نقره بود. وقتی دختر می خوابید، قوچ علی وظیفه داشت پشت در بخوابد تا كنیز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابیده و چیزی نپرسند و نگویند. دختر پادشاه هر امری داشت، قوچ علی با میل دنبالش می رفت و كارها را چنان خوب انجام می داد كه دختر پادشاه هرگز دست روی او بلند نكرده بود. قوچ علی عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هیچ عیب و علتی تو كارش نبود. آخر دوست داشتن چه عیب و علتی ممكن است داشته باشد؟ وقتی با هم توی باغ بودند و دختر پادشاه پروانه می گرفت یا الك دولك بازی می كرد، قوچ علی خودش را چنان شاد و سبك می دید كه نگو. هرگز از تماشای او سیر نمی شد. دلش می خواست دختر اجازه بدهد كه دستش را بگیرد و دوتایی قدم بزنند و پروانه بگیرند. اما دختر پادشاه كسی را پسند نمی كرد، كلفت ها و نوكرها را سگ می گفت و پیش خود راه نمی داد. قوچ علی همینطور شاد و سبك زندگی می كرد تا روزی كه دید دیگر نمی تواند راز دلش را به دختر نگوید. این بود كه روزی وقت پروانه گرفتن به دختر گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش می كنم وقتی هر دو بزرگ شدیم زن من بشوید.
دختر پادشاه از این حرف چنان بدش آمد كه قوچ علی را سیلی زد و بعد هم مثل سگ از پیش خود راند. دختر پادشاه قوچ علی را بیرون كرد و هرگز فكر نكرد كه چه بلایی سر او آمد.»
چوپان جوان ساكت شد. دختر گفت: چوپان، بگو بعد چه شد؟
چوپان گفت: ای دختر زیبا، تو فكر می كنی چه بلایی سر قوچ علی آمد؟
دختر گفت: من هرگز فكر نكرده ام كه چه بلایی سر قوچ علی آمد. تو می دانی قوچ علی آخرش چه شد؟ بیا جلو بگو.
چوپان پا شد رفت نشست كنار تخت دختر دست او را در دست گرفت و دنباله ی « افسانه ی محبت» را چنین گفت:
- « پدر قوچ علی چوپانی می كرد. قوچ علی پای پیاده سر به بیابان گذاشت و رفت پدرش را سر كوه پیدا كرد. پدرش سخت مریض بود و در غار گوسفندان خوابیده بود. خواهر قوچ علی كه به سن و سال خود او بود، گوسفندان را به چرا برده بود. پدر از دیدن پسرش خیلی خوشحال شد و گفت: قوچ علی، چه به موقع آمدی. من دارم می میرم. خواهرت را تنها نگذار. تنهایی درد كشنده ای است.
پدر مرد. پسر او را همانجا سر كوه خاك كرد. عصر كه خواهر برگشت، به جای پدرش، برادرش را دید. با هم برای پدرشان گریه كردند و سر قبرش گل و درخت كاشتند.
روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت. قوچ علی و خواهرش شدند هفده هیجده ساله. دو تایی كوه و صحرا را از پاشنه در می كردند و گوسفندانشان را در بهترین جاها می چراندند. شبها را با سگهایشان در غار می گذراندند. فقط گاهی در زمستان به شهر می آمدند، موقعی كه گوسفندان در غار زمستانی بودند و وقت بیكاری بود.
خواهر قوچ علی مثل هوای بهار لطیف بود، مثل آفتاب تابستان درخشان بود، مثل میوه های پاییز معطر و دوست داشتنی بود و مثل ماه شبهای زمستان صاف و دلچسب بود و مثل لاله ی صحرایی سرخ رو و وحشی بود. به همین جهت قوچ علی لاله صدایش می كرد.
روزی وقتی گوسفندان را برمی گرداندند، قوچ علی دید كه بزی از گله گم شده. یكی از سگها را برداشت و رفت دنبال بز. چند كوه را پشت سر گذراندند بالاخره دیدند بز نشسته سر چشمه ای گریه می كند و مثل بید می لرزد. سگ تا بز را دید عوعو كرد و گفت: بز، گریه نكن آمدیم.
بز شاد شد و گفت: می ترسیدم دنبالم نیایید، قسمت گرگ شوم. تشكر می كنم.
هوا داشت تاریك می شد. قوچ علی نگاه كرد دید از آنور كوه هفت تا اسب سفید دارند بالا می آیند. بز را دست سگ سپرد و راهشان انداخت و خودش پشت سنگی منتظر نشست. اسبها آمدند رسیدند سر چشمه. هر كدام مشكی به پشت داشت. پر كردند، خواستند برگردند كه یكی از اسبها گفت: من دیگر نمی توانم تنهای تنها توی آن قصر زندگی كنم. همینجا خودم را می كشم یا برمی گردم به شهر خودمان. شما هم برگردید پیش دختر عموها.
اسبهای دیگر دلداری اش دادند و بالاخره با هم برگشتند. قوچ علی پا شد افتاد دنبال اسبها. رفتند و رفتند چند تا كوه را پشت سر گذاشتند. رسیدند به جنگل خلوتی كه كوچكترین پرنده و خزنده و چرنده ای توش نبود. هفت قصر زیبا دیده می شد. هر كدام از اسبها رفت توی یكی از قصرها. قوچ علی منتظر شد دید شش كبوتر سفید از آسمان پایین آمدند و هر كدام رفت به یكی از قصرها. قوچ علی باز منتظر شد.
صدای گریه شنید. به یك یك قصرها سر كشید. دید در هر قصری دختری مثل ماه و پسری مثل خورشید، گرم صحبت و خنده اند، اما در قصر هفتمی پسری مثل خورشید تنها نشسته با یك تكه گچ عكس گل لاله می كشد و زار زار گریه می كند. چنان گریه ای كه دل سنگ كباب می شد. قوچ علی داخل شد. سلام كرد و گفت: ای جوان، گریه نكن، دلم را كباب كردی.
جوان سرش را بلند كرد و گفت: تو كیستی؟ از كجا آمدی؟
قوچ علی گفت: من چوپان كوهستانم. صدای گریه ات مرا اینجا كشاند.
جوان گفت: صبح ترا سر كوه دیدم. خوب شد آمدی. بیا بنشین، دلم همصحبتی می خواست.
قوچ علی نشست و گفت: چرا چنین گریه می كردی؟
جوان گفت: قصه ی من كمی طولانی است. اگر حوصله ی شنیدن داری، برایت بگویم.
آنوقت شروع كرد سرگذشت خود را چنین گفت:
- « ما هفت برادریم. دو روز بیشتر نیست به این جنگل آمده ایم. توی شهر خودمان آهنگری می كردیم. پدر پیری داشتیم كه بهترین شمشیرساز شهر بود. روزها آهنگری می كردیم و شبها مخفیانه، در زیرزمین، شمشیر می ساختیم. پادشاه اسلحه سازی را قدغن كرده بود. اما چون مردم شهر شمشیر لازم داشتند، ما مجبور بودیم شبها این كار را بكنیم. توی دكان سندانی داشتیم ده بیست برابر سندانهای معمولی. هشت نفری دوره اش می كردیم و پتك می زدیم. روزی پدرمان به ما گفت: پسرها، من دیگر دارم می میرم. اما شما سالهای درازی زندگی خواهید كرد و احتیاج به یك رفیق و همسر دارید. وقت زن كردنتان هم رسیده. شما زنی لازم دارید كه مثل خودتان آستینها را بالا بزند و پتك بزند و شمشیر بسازد. دخترعموهای شما می توانند چنین همسرهایی باشند. اما برای این كه شما هم لیاقت خود را نشان داده باشید، من و عموی مرحومتان امتحانی برایتان ترتیب داده ایم. نشانی دخترعموهایتان را توی دل همین سندان گذاشته ایم. شما باید شمشیری چنان تیز بسازید كه بتواند با یك ضربت سندان را دو تكه كند تا نشانی دخترعموها از توی آن در بیاید.
پدرمان چند روز بعد مرد. ما هفت برادر دست به كار شدیم. بیشتر وقتها در زیرزمین با فولاد و آهن و پتك و اینها درمی افتادیم. اما هر شمشیری كه می ساختیم بر سندان اثر نمی كرد. خودش دو تكه می شد. بالاخره در یك شب تاریك و سرد زمستان شمشیری از زیر دست ما درآمد كه سندان سنگین را شكافت. از دل سندان قوطی كوچكی درآمد. توی قوطی تكه كاغذی بود كه بر روی آن نوشته بودند: « پسرعموهای شمشیر ساز، قربان تیزی شمشیرتان، هر چه زودتر دنبال ما بیایید. دلمان برای شما تنگ شده، بیابان برهوت را درخت كاشته ایم، جنگل كرده ایم و آب و جارو كرده ایم و منتظر شماییم. نشانی ما را از نخستین لاله ی سرخ بهار بپرسید. دختر عموهای شما.»
این كاغذ ما را چنان بیقرار كرد كه نگو. می خواستیم همان شب پا شویم دنبال دخترها برویم. اما نه نشانی آنها را می دانستیم و نه می توانستیم كارمان را ول كنیم برویم. جنگجویان شهر همان روز هزار قبضه شمشیر آبدیده سفارش داده بودند كه زمستان تمام نشده تحویل بدهیم. از قضا زمستان طولانی شد و بهار دیر رسید و ما هر روز بیقرارتر شدیم. برف، تازه تمام شده بود كه سر تپه ای لاله ی سرخی و درشتی دیدیم با خال سیاه و درشتی در سینه. از لاله پرسیدیم: گل لاله، دخترعموهای ما كجایند؟ نشانیشان را بگو.
لاله قد راست كرد و به من گفت: پسرعمو، مرا ببوس بگویم.
من خم شدم و لاله را بوسیدم. آنوقت لاله گفت: امسال زمستان سخت گذشت و بهار دیر رسید. دخترعموها خیلی نگران و بیقرارند. چنان بیقرارند كه اگر زودتر به دادشان نرسید، ممكن است خودشان را بكشند. من به شما یاد می دهم كه چطور گاه تو جلد كبوتر بروید و گاه تو جلد اسب تا زودتر به آنها برسید.
بعد گل لاله نشانی دخترها را داد و یادمان داد كه چطور گاه تو جلد كبوتر برویم و گاه تو جلد اسب. حرف آخرش باز به من بود. گفت: پسرعمو، خیلی دلم می خواهد كه تو مرا بچینی با خودت داشته باشی اما اما چكاركنم كه زمستان هر چه تخم لاله بود خشكانده و اگر من هم نباشم دیگر این تپه ها را كسی لباس سرخ نخواهد پوشاند. می خواهم مرا نچینی تا تخمم را همه جا بپاشم و تپه ها را باز پر لاله كنم، سرخ كنم.
از لاله جدا شدیم. شمشیرها را تحویل دادیم و رفتیم توی جلد كبوتر و راه افتادیم. بعد، از پر زدن خسته شدیم و رفتیم توی جلد اسب. از دریا و كوه و صحرا گذشتیم بالاخره دیروز عصر رسیدیم به همین جنگل خاموش و خلوت. قصرها را دیدیم، چند تا تخت گذاشته بودند. نشستیم و منتظر شدیم. شب، شش كبوتر سفید از شش گوشه ی جنگل پیدایشان شد. ما را كه دیدند شاد شدند. پایین آمدند. از جلد كبوتر درآمدند و شدند شش دختر ماه. گفتند: پسرعموها، خوش آمده اید!
بعد به من نگاه كردند و گفتند: پسر عمو كوچك، تو هم خوش آمده ای! خواهر كوچكمان لاله گفت كه صبر داشته باشی. آخر امسال زمستان سخت و طولانی شد و هر چه تخم لاله بود خشكاند. اگر لاله این كار را نمی كرد، شما ما را برای همیشه گم می كردید. چون دیگر تخمی نبود كه گل بدهد و نشانی ما را به شما برساند. اگر خواهرمان لاله خون خودش را بر زمین نمی ریخت، زمین برای همیشه لاله را فراموش می كرد، مردم هم دیگر لاله را نمی دیدند.
من از شنیدن این حرفها چنان شدم كه خیال كردم دارم دیوانه می شوم فریاد زدم: پس آن لاله ی سرخ تپه لاله ی خود من بود؟
خواهرها گفتند: بلی. آن لاله ی سرخ سر تپه خواهر كوچك ما لاله بود. او نمی خواست مردم باور كنند كه راستی راستی لاله ای در صحرا نمانده. می خواست تپه ها را باز پر لاله كند، سرخ كند. آره، محبت او بیشتر از همه ی ما بود. او خودش را قربانی ما و زمین كرد.
یك لحظه به فكرم رسید كه برگردم لاله را بچینم. اما فداكاری لاله چنان بزرگ بود كه من ساكت ماندم. دخترعموها مرا به قصر لاله بردند كه خالی افتاده بود. دیشب همه در قصر لاله بودیم، در همین قصر. دخترعموهایم گفتند كه لاله مرا خیلی دوست داشت. خیلی هم سخت كار می كرد. برای درختان جنگل از چشمه ی سر كوه آب می آورد. دخترعموهایم گفتند كه مدتی است جانوران شكارگاههای پادشاه را تبلیغات می كنند كه به جنگل آنها كوچ كنند، جانوران هم قبول كرده اند. روز عروسی همه شان خواهند آمد. اما برادرهایم و دخترعموهایم بخاطر من عروسیشان را عقب می اندازند. مرا هم نمی گذارند كه برگردم به شهر. امشب دیگر تنهایی زورآور شد گریه كردم. خواستم بار دلم را سبك كرده باشم. از تو تشكر می كنم كه درد دلم را گوش كردی.»
***
وقتی جوان سرگذشت خود را تمام كرد، قوچ علی گفت: تو حق داری گریه كنی. من هم یك وقت عاشق دختر پادشاه شدم. اما او مرا از قصرش راند و من دیگر دنبالش نگشتم.
جوان پرسید: ازش بدت آمد؟
قوچ علی گفت: نه. اكنون هم اگر ببینم باز عاشقش می شوم. چنان زیباست كه مانند ندارد. اما اخلاق و رفتار بد و خودپسندانه ای دارد. من یك موی لاله ی ترا به هزار تا مثل دختر پادشاه نمی دهم.
بعد جوان گفت: قوچ علی، پس تو تنها زندگی می كنی؟
قوچ علی گفت: نه، من با خواهرم لاله زندگی می كنم.
جوان گفت: گفتی لاله؟ همان دختری كه با تو گوسفند می چراند؟
قوچ علی گفت: آره. همان دختر سرخ روی وحشی. او خواهر من است.
جوان از جا جست و گفت: قوچ علی، می خواهم یك چیزی به تو بگویم اما می ترسم بدت بیاید.
قوچ علی گفت: می دانم كه خواهرم را می خواهی. باشد. پاشو همین حالا برویم. اگر راضی شد، بردار بیار. گوسفندها را تنهایی هم می توانم بچرانم.
آنوقت جوان به قوچ علی یاد داد كه چطور توی جلد اسب و كبوتر برود.
***
توی غار، لاله داشت ریش بزها را یك یك شانه می كرد. هر وقت كه خوابش نمی آمد و تنها بود، این كار را می كرد. بزها به نوبت نشسته بودند و قصه ی لاله را گوش می كردند. گوسفندها هم گوش می كردند. البته بعضی ها هم خوابیده بودند یا آهسته نشخوار می كردند. سگها هم در دهانه ی غار چرت می زدند. ماه نیمه شب از بالای غار خم شده بود توی غار را روشن می كرد و نگاه می كرد. كمی بعد ماه به لاله گفت: لاله، پاشو آتش روشن كن. من دیگر نمی توانم بیشتر از این بمانم. می روم.
لاله پا شد در دهانه ی غار آتش روشن كرد. ماه یواش از دهانه ی غار سرید و رفت. قصه تازه تمام شده بود كه دو تا كبوتر داخل غار شدند. یكی سفید سفید، دیگری سفید با خال سرخی در سینه. لاله گفت: حیوانكی ها، راه گم كرده اید؟ بیایید پیش من.
كبوتر سفید به كبوتر خالدار نگاه كرد و انگاری گفت: برو پیشش. نترس. كبوتر خالدار رفت نشست توی دستهای لاله. لاله نگاهش كرد و بوسیدش. آن یكی كبوتر هم آمد نشست توی دامن لاله. بعد لاله هر دوشان را زمین گذاشت و گفت: همین جا باشید بروم برایتان دانه بیاورم.
آنوقت رفت ته غار. سنگی را كنار زد سوراخی بود. غار كوچكتری بود. رفت تو، كبوترها زودی از جلدشان درآمدند. سگها به دیدن قوچ علی آمدند نشستند جلو روش. لاله با مشتهای پر گندم برگشت دید برادرش با جوان رعنا و رشیدی نشسته توی غار و كبوترها نیستند. گفت: قوچ علی، پس تو كجا رفته بودی؟ خیلی دیر كردی!
قوچ علی گفت: حالا بیا با دوست تازه ی من آشنا شو، بعد می گویم. این دوست من دنبال تو آمده اینجا.
لاله اول ساكت شد. بعد گفت: كبوترهای مرا ندیدید كجا رفتند؟
قوچ علی گفت: ما كه تو آ‌مدیم، پر كشیدند رفتند بیرون. من می روم پیداشان كنم. نمی توانند از اینجا زیاد دور شوند. شما دو تا بنشینید حرفهایتان را بزنید.
قوچ علی این را گفت و رفت بیرون، نشست روی تخته سنگی رو به دشت. كمی بعد دید لاله و جوان دست همدیگر را گرفته اند می آیند. گفت: مبارك باشد.
جوان گفت: رفیق، اگر حرفی نداشته باشی من می خواهم همین حالا با لاله بروم به جنگل، كه دخترعموها و برادرهام نگران من نباشند.
قوچ علی با لبخند به لاله گفت: لاله، كبوترهایت را نمی خواهی برایت بگیرم؟
لاله با لبخند جواب داد: بس كن، قوچ علی. خوب سر به سر من گذاشتید. امشب تو شوخی ات گل كرده.
آنوقت هر سه خندیدند. جوان به قوچ علی گفت: فردا عصر منتظرتیم، بیا جنگل عروسی ما.
بعد رفت توی جلد اسبی سفید سفید و لاله را بر پشت گرفت و راه افتاد. قوچ علی تا بانگ خروس همانجا روی تخته سنگ بیدار نشست.
بعد پا شد و رفت پهلوی گله گرفت خوابید.
***
فردا شب جنگل پرهیاهو بود. پرندگان و چرندگان و خزندگان بیشماری از چهار گوشه ی آسمان و زمین می آمدند و روی درختان و زیر درختان و در خاك و زمین لانه می ساختند. هفت برادر آهنگر با زنهای جوان و زیبایشان دور میز بزرگی نشسته بودند، شام شب عروسی شان را می خوردند. قوچ علی هم بود. قرار گذاشته بودند نصف شب عروسها و دامادها جنگل را به جانوران بسپارند و برگردند به شهر. می خواستند قوچ علی را هم ببرند كه راضی نشد و گفت: من باید مواظب گوسفندها و بزهام باشم.
نصفه شب، هفت داماد دست هم را گرفتند و رفتند توی جلد كبوتر و پركشیدند رفتند. قوچ علی كمی توی جنگل گشت، اما نتوانست غم تنهاییش را كم كند. آخرش نشست زیر درختی و مدتی گریه كرد. باز دلش كه كمی سبك شد، آمد به غار پیش گله اش.»
چوپان جوان باز ساكت شد. چشمهایش را دوخت به چشمهای دختر. می خواست اثر حرفهایش را توی چشمهای دختر ببیند. دختر با صدای لرزانی گفت: باز هم بگو. بگو قوچ علی چه شد؟ چوپان گفت:
- « فردای آنشب بود كه قوچ علی دوباره یاد دختر پادشاه افتاد و دید كه هنوز از ته دل دوستش دارد. پیش خود گفت: چوپان كوهستان نیستم اگر نتوانم او را سر عقل بیاورم، آدم كنم. می دانم چكارش باید بكنم كه دختر پادشاه خلق و خوی حیوانی اش را كنار بگذارد. اصلا باید او را از زندگی آن جوری دور كنم.
آنوقت رفت توی جلد كبوتر و رفت به باغ دختر پادشاه. آنقدر صبر كرد كه دختر آمد رفت توی استخر شیر. قوچ علی هم آمد نشست سر درخت انار لب استخر و گفت: ای دختر زیبا تو چه بدن قشنگی داری! من عاشق تو شدم. خواهش می كنم از توی شیر بیا بیرون تا خوب تماشایت كنم. دختر پادشاه اولش مثل سگ هار داد و بیداد كرد. فحش داد. امر كرد، اما بعد یادش رفت دختر پادشاه است و مثل دخترهای خوب دیگر مهربان شد و گفت: ای كبوتر خوش صحبت، خواهش می كنم مرا نگاه نكن. خوب نیست.
قوچ علی گفت: دست خودم نیست كه نگاهت نكنم. دوستت دارم.
دختر گفت: ای كبوتر خوش صحبت، من كه نمی توانم عشق یك كبوتر را قبول كنم. اگر عاشق راست راستكی هستی از جلدت بیا بیرون تا من هم ترا تماشا كنم.
قوچ علی از جلدش درنیامد. دختر پادشاه راضی شد خوابش را به قوچ علی بدهد تا او از جلد كبوتر درآید. قوچ علی خواب دختر را گرفت و پرید رفت. از آن روز به بعد خواب به چشم دختر نیامد. آنقدر بیخوابی كشید كه مریض و بستری شد. حكیمهای شهر نتوانستند دردش را دوا كنند، چون پادشاه امر كرده بود هیچ حكیمی حق ندارد دست كثیفش را به بدن دختر بزند. روزی قوچ علی خودش را به صورت حكیم پیر و غریبه ای درآورد، رفت پیش پادشاه و بعد پیش دختر كه بدون دست زدن معالجه اش كند. مدتی دختر را تماشا كرد كه مثلا دارد معاینه اش می كند، بعد گفت كه اگر دختر « افسانه ی محبت» بشنود خوب خواهد شد. كسی در شهر « افسانه ی محبت» بلد نبود. قوچ علی باز به صورت حكیم پیر و غریبه آمد به پادشاه گفت كه در فلان كوه چوپان جوانی زندگی می كند كه « افسانه ی محبت» را خوب می داند و اگر پادشاه خودش دنبال او برود، بالای سر دختر می آید.»
***
چوپان جوان باز ساكت شد و به چشمان حیران دختر نگاه كرد. خندید و گفت: بلی، ای دختر زیبا، ای قیز خانم چنین شد كه پدرت كه روزی مرا مثل سگ از خانه اش رانده بود،‌ به كوهستان آمد و مرا پیش تو آورد، حالا چه می گویی؟
قیز خانم نتوانست جلو گریه اش را بگیرد. گفت: قوچ علی، من دیگر برای همیشه فراموش كردم كه دختر پادشاهم. من ترا می خواهم. من حالا می فهمم كه چقدر به محبت تو احتیاج داشتم. مرا با خودت ببر. می خواهم مثل همه زندگی كنم.
قوچ علی گفت: برای تو كار آسانی نیست كه مثل همه زندگی كنی. چون توی ناز و نعمت بزرگ شده ای. اما اگر خودت بخواهی البته به زندگی تازه ات هم عادت می كنی.
قیز خانم گفت: اگر با تو و با دیگران باشم، هر كاری برای من آسان است. قوچ علی، مرا با خودت ببر. قیز خانم را تنها نگذار.
قوچ علی اشك او را پاك كرد و سیبی از جیب درآورد گفت: حالا تو خسته ای. بیا این سیب را از دست من بخور بعد می آیم به سراغت. تو دیگر برای همیشه مرا دوست خواهی داشت. می دانم.
دختر زیبا سیب را گرفت خورد، به پشت دراز كشید، آنوقت چشمانش یواش یواش بسته شد و به خواب شیرینی فرو رفت.
قوچ علی پا شد بوسه ای از گونه ی دختر گرفت و بیرون رفت. به پادشاه گفت: خواب دخترت را به خودش برگرداندم. تا سه روز كسی دور و بر قصر قدم نگذارد كه بدخواب می شود. روز چهارم بروید بیدارش كنید.
5
صبح روز دوم، آفتاب نزده، قوچ علی به صورت كبوتر آمد پیش قیز خانم، از جلدش درآمد و گل سرخی زیر دماغ دختر گرفت. دختر چشمانش را باز كرد و بیصدا و نرم خندید. قوچ علی گفت: راحت خوابیدی؟
قیز خانم گفت: خواب شیرینی كردم. مثل قند و عسل. حالا مرا با خودت می بری؟
قوچ علی گفت: آره. پاشو برویم توی باغ شستشو كن بعد برویم.
***
آفتاب تازه زده بود كه دو تا كبوتر سفید از روی درخت انار لب استخر بلند شدند و به طرف خورشید پرواز كردند.


1346
بهاره ب , dismember
بهاره ب - 10:07 1385/01/2
3
24 ساعت در خواب و بیداری
خواننده ی عزیز،
قصه ی « خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته ام كه برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است كه بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فكر كنی كه چاره ی درد آنها چیست؟
اگر بخواهم همه ی آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنویسم چند كتاب می شود و شاید هم همه را خسته كند. از این رو فقط بیست و چهار ساعت آخر را شرح می دهم كه فكر می كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم این را هم بگویم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمدیم:
چند ماهی بود كه پدرم بیكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهایم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمدیم به تهران. چند نفر از آشنایان و همشهری ها قبلا به تهران‌آمده بودند و توانسته بودند كار پیدا كنند. ما هم به هوای آنها آمدیم. مثلا یكی از آشنایان دكه ی یخفروشی داشت. یكی دیگر رخت و لباس كهنه خرید و فروش می كرد. یكی دیگر پرتقال فروش بود. پدر من هم یك چرخ دستی گیر آورد و دستفروش شد. پیاز و سیب زمینی و خیار و این جور چیزها دوره می گرداند. یك لقمه نان خودمان می خوردیم و یك لقمه هم می فرستادیم پیش مادرم. من هم گاهی همراه پدرم دوره می گشتم و گاهی تنها توی خیابان ها پرسه می زدم و فقط شب ها پیش پدرم بر می گشتم. گاهی هم آدامس بسته یك قران یا فال حافظ و این ها می فروختم.
حالا بیاییم بر سر اصل مطلب:
آن شب من بودم، قاسم بود، پسر زیور بلیت فروش بود، احمد حسین بود و دو تای دیگر بودند كه یك ساعت پیش روی سكوی بانك با ما دوست شده بودند.
ما چهار تا نشسته بودیم روی سكوی بانك و می گفتیم كه كجا برویم تاس بازی كنیم كه آن ها آمدند نشستند پهلوی ما. هر دو بزرگتر از ما بودند. یكی یك چشمش كور بود. آن دیگری كفش نو سیاهی به پایش بود اما استخوان چرك یكی از زانوهایش از سوراخ شلوارش بیرون زده بود و سر و وضعش بدتر از ما بود.
ما چهار تا بنا كردیم به نگاه های دزدكی به كفش ها كردن. بعد نگاه كردیم به صورت هم. با نگاه به همدیگر گفتیم كه آهای بچه ها مواظب باشید كه با یك دزد كفش طرفیم. یارو كه ملتفت نگاه های ما شد گفت: چیه؟ مگر كفش ندیده اید؟
رفیقش گفت: ولشان كن محمود. مگر نمی بینی ناف و كون همه شان بیرون افتاده؟ این بیچاره ها كفش كجا دیده بودند.
محمود گفت: مرا باش كه پاهای برهنه شان را می بینم باز دارم ازشان می پرسم كه مگر كفش به پایشان ندیده اند.
رفیقش كه یك چشمش كور بود گفت: همه كه مثل تو بابای اعیان ندارند كه مثل ریگ پول بریزند برای بچه شان كفش نو بخرند.
بعد هر دوشان غش غش زدند زیر خنده. ما چهار تا پاك درمانده بودیم. احمد حسین نگاه كرد به پسر زیور. بعد دوتایی نگاه كردند به قاسم. بعد سه تایی نگاه كردند به من: چكار بكنیم؟ شر راه بیندازیم یا بگذاریم هرهر بخندند و دستمان بیندازند؟
من بلند بلند به محمود گفتم: تو دزدی!.. تو كفش ها را دزدیده یی!..
كه هر دو پقی زدند زیر خنده. چشم كوره با آرنج می زد به پهلوی آن یكی و هی می گفت: نگفتم محمود؟.. ها ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
ماشین های سواری رنگارنگی كنار خیابان توقف كرده بودند و چنان كیپ هم قرار گرفته بودند كه انگار دیواری از آهن جلو روی ما كشیده بودند. ماشین سواری قرمزی كه درست جلو روی من بود حركت كرد و سوراخی پیدا شد كه وسط خیابان را ببینم.
ماشین های جوراجوری از تاكسی و سواری و اتوبوس وسط خیابان را پر كرده بودند و به كندی و كیپ هم حركت می كردند و سر و صدا راه می انداختند. انگار یكدیگر را هل می دادند جلو می رفتند و به سر یكدیگر داد می زدند. به نظر من تهران شلوغ ترین نقطه ی دنیاست و این خیابان شلوغ ترین نقطه ی تهران.
چشم كوره و رفیقش محمود كم مانده بود از خنده غش بكنند. من خدا خدا می كردم كه دعوامان بشود. فحش تازه ای یاد گرفته بودم و می خواستم هر جور شده، بیجا هم كه شده، به یكی بدهم. به خودم می گفتم كاش محمود بیخ گوش من بزند آنوقت من عصبانی می شوم و بهش می گویم: « دست روی من بلند می كنی؟ حالا می آیم خایه هایت را با چاقو می برم، همین من!» با این نیت یقه ی محمود را كه پهلویم نشسته بود چسبیدم و گفتم: اگر دزد نیستی پس بگو كفش ها را كی برایت خریده؟
این دفعه خنده قطع شد. محمود دست من را به تندی دور كرد و گفت: بنشین سر جایت، بچه. هیچ معنی حرفت را می فهمی؟
چشم كوره خودش را به وسط انداخت و نگذاشت دعوا دربگیرد. گفت: ولش كن محمود. این وقت شب دیگر نمی خواهد دعوا راه بیندازی. بگذار مزه ی خنده را توی دهنمان داشته باشیم.
ما چهار تا خیال دعوا و كتك كاری داشتیم اما محمود و چشم كوره راستی راستی دلشان می خواست تفریح كنند و بخندند.
محمود به من گفت: داداش، ما امشب خیال دعوا نداریم. اگر شما دلتان دعوا می خواهد بگذاریم برای فردا شب.
چشم كوره گفت: امشب، ما می خواهیم همچین یك كمی بگو بخند كنیم. خوب؟
من گفتم: باشد.
ماشین سواری براقی آمد روبروی ما كنار خیابان ایستاد و جای خالی را پر كرد. آقا و خانمی جوان و یك توله سگ سفید و براق از آن پیاده شدند. پسر بچه درست همقد احمد حسین بود و شلوار كوتاه و جوراب سفید و كفش روباز دو رنگ داشت و موهای شانه خورده و روغن زده داشت. در یك دست عینك سفیدی داشت و با دست دیگر دست پدرش را گرفته بود. زنجیر توله سگ در دست خانم بود كه بازوها و پاهای لخت و كفش پاشنه بلند داشت و از كنار ما گذشت عطر خوشایندی به بینی هایمان خورد. قاسم پوسته یی از زیر پایش برداشت و محكم زد پس گردن پسرك. پسرك برگشت نگاهی به ما كرد و گفت: ولگردها!..
احمد حسین با خشم گفت: برو گم شو، بچه ننه!..
من فرصت یافتم و گفتم: حالا می آیم خایه هایت را با چاقو می برم.
بچه ها همه یك دفعه زدند زیر خنده. پدر دست پسرك را كشید و داخل هتلی شدند كه چند متر آن طرفتر بود.
باز همه ی چشم ها برگشت به طرف كفش های نو محمود. محمود دوستانه گفت: كفش برای من زیاد هم مهم نیست. اگر می خواهید مال شما باشد.
بعد رو كرد به احمد حسین و گفت: بیا كوچولو. بیا كفش ها را درآر به پایت كن.
احمد حسین با شك نگاهی به پاهای محمود انداخت و جنب نخورد. محمود گفت: چرا وایستادی نگاه می كنی؟ كفش نو نمی خواهی؟ د بیا بگیر.
این دفعه احمد حسین از جا بلند شد و رفت روبروی محمود خم شد كه كفش هایش را در بیاورد. ما سه تا نگاه می كردیم و چیزی نمی گفتیم. احمد حسین پای محمود را محكم گرفت و كشید اما دست هایش لیز خوردند و به پشت بر پیاده رو افتاد. محمود و چشم كوره زدند زیر خنده طوری كه من به خودم گفتم همین حالا شكمشان درد می گیرد. دست های احمد حسین سیاه شده بود. چشم كوره هی می زد به پهلوی محمود و می گفت: نگفتم محمود؟.. هاها...ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
جای انگشتان لیز خورده ی احمد حسین روی پای محمود دیده می شد. ما سه تا تازه ملتفت شدیم كه حقه را خورده ایم. خنده ی آن دو رفیق حقه باز به ما هم سرایت كرد. ما هم زدیم زیر خنده. احمد حسین هم كه ناراحت از زیر پای مردم بلند شده بود، مدتی ما را نگاه كرد بعد او هم زد زیر خنده. حالا نخند كی بخند! جماعت پیاده رو ما را نگاه می كردند و می گذشتند. من خم شدم و پای محمود را از نزدیك نگاه كردم. كفش كجا بود! محمود فقط پاهایش را رنگ كرده بود به طوری كه آدم خیال می كرد كفش نو سیاهی پوشیده. عجب حقه یی بود!
***
محمود گفت كه شش نفره تاس بازی كنیم.
من چهار هزار داشتم. قاسم نگفت چقدر پول دارد. آن دو تا رفیق پنج هزار داشتند. پسر زیور بلیت فروش یك تومان داشت. احمد حسین اصلا پول نداشت. كمی پایین تر مغازه یی بسته بود. رفتیم آنجا و جلو مغازه بنا كردیم به تاس ریختن. برای شروع بازی پشك انداختیم. پشك اول به پسر زیور افتاد. تاس ریخت. پنج آورد. بعد نوبت قاسم بود. تاس ریخت، شش آورد. یك قران از پسر زیور گرفت. بعد دوباره تاس ریخت، دو آورد. تاس را داد به محمود. محمود چهار آورد. دو قران از قاسم گرفت و با شادی دست هایش را بهم زد و گفت: بركت بابا! بختمان گفت.
این جوری دو به دو تاس می ریختیم و بازی می كردیم.
دو تا جوان شیك پوش از دست راست می آمدند. احمد حسین جلو دوید و التماس كرد: یك قران... آقا یك قران بده... ترا خدا!..
یكی از مردها احمد حسین را با دست زد و دور كرد. احمد حسین دوید و جلوشان را گرفت و التماس كرد: آقا یك قران بده... یك قران كه چیزی نیست... ترا خدا...
از جلو ما كه رد می شدند، مرد جوان پس گردن احمد حسین را گرفت و بلندش كرد و روی شكمش گذاشت روی نرده ی كنار خیابان. سر احمد حسین به طرف وسط خیابان آویزان بود و پاهایش به طرف پیاده رو. احمد حسین دست و پا زد تا پاهاش به زمین رسید و همانجا لب جو ایستاد. دو تا دختر جوان با یك پسر جوان خنده كنان از دست چپ می آمدند. دخترها پیراهن كوتاه خوشرنگی پوشیده بودند و در دو طرف پسر راه می رفتند. احمد حسین جلو دوید و به یكی از دخترها التماس كرد: خانم ترا خدا یك قران بده... گرسنه ام... یك قران كه چیزی نیست... ترا خدا!.. خانم یك قران!..
دختر اعتنایی نكرد. احمد حسین باز التماس كرد. دختر پولی از كیفش درآورد گذاشت به كف دست احمد حسین. احمد حسین با شادی برگشت پیش ما و گفت: من هم می ریزم.
پسر زیور گفت: پولت كو؟
احمد حسین مشتش را باز كرد نشان داد. یك سكه ی دو هزاری كف دستش بود.
قاسم گفت: باز هم گدایی كردی؟
و خواست احمد حسین را بزند كه محمود دستش را گرفت و نگذاشت. احمد حسین چیزی نگفت. برای خودش جا باز كرد و نشست. من بلند شدم و گفتم: من با گداها تاس نمی ریزم.
حالا من یك قران بیشتر پول نداشتم. سه هزار از چهار هزارم را باخته بودم. محمود هم كه خیلی بد آورده بود گفت: تاس بازی دیگر بس است. بیخ دیواری بازی می كنیم.
قاسم به من گفت: لطیف، باز با این حرف هایت بازی را به هم نزن.
بعد به همه گفت: كی می ریزد؟
چشم كوره گفت: خودت تنهایی بریز. ما بیخ دیواری بازی می كنیم.
پسر زیور به قاسم اشاره كرد و گفت: تاس بازی با این فایده ای ندارد. همه ش پنج و شش می آورد. شیر یا خط بازی می كنیم.
احمد حسین گفت: باشد.
محمود گفت: نه. بیخ دیواری.
خیابان داشت خلوت می شد. چند تا از مغازه های روبرویی بسته شده بود. برای شروع بازی هر كدام یك سكه ی یك قرانی را از لب جو تا بیخ دیوار انداختیم. هنوز سكه ها بیخ دیوار بود كه احمد حسین داد زد: آژان!..
آژان باتون به دست در دو سه قدمی ما بود. من و احمد حسین و چشم كوره در رفتیم. محمود و پسر زیور هم پشت سر ما در رفتند. قاسم خواست پول ها را از بیخ دیوار جمع كند كه آژان سر رسید. قاسم از ضربت باتون فریادی كشید و پا به دو گذاشت. آژان پشت سرش داد زد: ولگردهای قمارباز!.. مگر شما خانه و زندگی ندارید؟ مگر پدر و مادر ندارید؟
بعد خم شد یك قرانی ها را جمع كرد و راه افتاد.
از چهار راه كه رد شدم دیدم تنها مانده ام. چلوكبابی آن بر خیابان بسته بود. دیر كرده بودم. هر وقت شاگرد چلوكبابی در آهنی را تا نصف پایین می كشید، وقتش بود كه پیش پدرم برگردم. از خیابان ها و چهارراه ها به تندی می گذشتم و به خودم می گفتم: «حالا دیگر پدرم گرفته خوابیده. كاشكی منتظر من بنشیند... حالا دیگر حتماً گرفته خوابیده.» بعد باز به خودم گفتم: «مغازه ی اسباب بازی فروشی چی؟ آن هم بسته است دیگر. این وقت شب كی حوصله ی اسباب بازی خریدن دارد؟.. لابد حالا شتر من را هم چپانده اند توی مغازه و در مغازه را هم بسته اند و رفته اند... كاشكی می توانستم با شترم حرف بزنم. می ترسم یادش برود كه دیشب چه قراری گذاشتیم. اگر پیشم نیاید؟.. نه. حتماً می آید. خودش گفت كه فردا شب می آیم سوارم می شوی می رویم تهران را می گردیم. شتر سواری هم كیف دارد آ!..»
ناگهان صدای ترمزی بلند شد و من به هوا پرت شدم به طوری كه فكر كردم دیگر تشریف ها را برده ام. به زمین كه افتادم فهمیدم وسط خیابان با یك سواری تصادف كرده ام اما چیزیم نشده. داشتم مچ دستم را مالش می دادم كه یكی سرش را از ماشین درآورد و داد زد: د گم شو از جلو ماشین!.. مجسمه كه نیستی.
من ناگهان به خود آمدم. پیرزن بزك كرده یی پشت فرمان نشسته بود سگ گنده یی هم پهلویش چمباتمه زده بود بیرون را می پایید. قلاده ی گردن سگ برق برق می زد. یك دفعه حالم طوری شد كه خیال كردم اگر همین حالا كاری نكنم، مثلا اگر شیشه ی ماشین را نشكنم، از زور عصبانی بودن خواهم تركید و هیچ وقت نخواهم توانست از سر جام تكان بخورم.
پیرزن یكی دو دفعه بوق زد و دوباره گفت: مگر كری بچه؟ گم شو از جلو ماشین!..
یكی دو تا ماشین دیگر آمدند و از بغل ما رد شدند. پیرزن سرش را درآورد و خواست چیزی بگوید كه من تف گنده یی به صورتش انداختم و چند تا فحش بارش كردم و تند از آنجا دور شدم.
كمی كه راه رفتم، نشستم روی سكوی مغازه ی بسته یی. دلم تاپ تاپ می زد.
مغازه در آهنی سوراخ سوراخی داشت. داخل مغازه روشن بود. كفش های جوراجوری پشت شیشه گذاشته بودند. روزی پدرم می گفت كه ما حتی با پول ده روزمان هم نمی توانیم یك جفت از این كفش ها بخریم.
سرم را به در وا دادم و پاهایم را دراز كردم. مچ دستم هنوز درد می كرد، دلم مالش می رفت، یادم آمد كه هنوز نان نخورده ام. به خودم گفتم: «امشب هم باید گرسنه بخوابم. كاشكی پدرم چیزی برایم گذاشته باشد...» ناگهان یادم آمد كه امشب شترم خواهد آمد من را سوار كند ببرد به گردش. از جا پریدم و تند راه افتادم. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود اما سر و صدای اسباب بازی ها از پشت در آهنی به گوش می رسید. قطار باری تلق تلوق می كرد و سوت می كشید. خرس گنده ی سیاه انگار نشسته بود پشت مسلسل و هی گلوله در می كرد و عروسك های خوشگل و ملوس را می ترساند. میمون ها از گوشه یی به گوشه ی دیگر جست می زدند و گاهی هم از دم شتر آویزان می شدند كه شتر دادش درمی آمد و بد و بیراه می گفت. خر درازگوش دندان هایش را به هم می سایید و عرعر می كرد و بچه خرس ها و عروسك ها را به پشتش سوار می كرد و شلنگ انداز دور بر می داشت. شتر گوش به تیك تیك ساعت دیواری خوابانیده بود. انگار وعده یی به كسی داده باشد. هواپیماها و هلیكوپترها توی هوا گشت می زدند. لاك پشت ها توی لاكشان چرت می زدند. ماده سگ ها بچه هایشان را شیر می دادند. گربه از زیر سبد دزدكی تخم مرغ در می آورد. خرگوش ها با تعجب شكارچی قفسه ی روبرو را نگاه می كردند. میمون سیاه ساز دهنی من را كه همیشه پشت شیشه بود، روی لب های كلفتش می مالید و صداهای قشنگ جوراجوری از آن درمی آورد. اتوبوس ها و سواری ها عروسك ها را سوار كرده بودند و می گشتند. تانك ها و تفنگ ها و تپانچه ها و مسلسل ها تند تند گلوله در می كردند. بچه خرگوش های سفید زردك های گنده یی را با دست گرفته می جویدند در حالی كه نیششان تا بناگوش باز شده بود. مهمتر از همه شتر خود من بود كه اگر می خواست حركتی بكند همه چیز را در هم می ریخت. آنقدر گنده بود كه دیگر پشت شیشه جا نمی گرفت و تمام روز لب پیاده رو می ایستاد و مردم را تماشا می كرد. حالا هم ایستاده بود وسط مغازه و زنگ گردنش را جرینگ جرینگ به صدا در می آورد، سقز می جوید و گوش به تیك تیك ساعت خوابانیده بود. یك ردیف بچه شتر سفید مو از توی قفسه هی داد می زدند: ننه، اگر به خیابان بروی ما هم با تو می آییم، خوب؟
خواستم با شتر دو كلمه حرف زده باشم اما هر چه فریاد زدم صدایم را نشنید. ناچار چند لگد به در زدم بلكه دیگران ساكت شوند اما در همین موقع كسی گوشم را گرفت و گفت مگر دیوانه شده یی بچه؟ بیا برو بخواب.
دیگر جای ایستادن نبود. خودم را از دست آژان خلاص كردم و پا به دو گذاشتم كه بیشتر از این دیر نكنم.
وقتی پیش پدرم رسیدم، خیابان ها همه ساكت و خلوت بود. تك و توكی تاكسی می آمد رد می شد. پدرم روی چرخ دستیش خوابیده بود به طوری كه اگر می خواستم من هم روی چرخ بخوابم، مجبور بودم او را بیدار كنم كه پاهایش را كنار بكشد و جا بدهد. غیر از چرخ دستی ما چرخ های دیگری هم لب جو یا كنار دیوار بودند كه كسانی رویشان خوابیده بودند. چند نفری هم كنار دیوار همینجوری روی زمین به خواب رفته بودند. اینجا چهار راهی بود و یكی از همشهری های ما در همین جا دكه ی یخفروشی داشت. سر پا خوابم می گرفت. پای چرخ دستیمان افتادم خوابیدم.
***
جرینگ!.. جرینگ!.. جرینگ!..
- آهای لطیف كجایی؟ لطیف چرا جواب نمی دهی؟ چرا نمی آیی برویم بگردیم.
جرینگ!.. جرینگ!.. جرینگ!..
- لطیف جان، صدایم را می شنوی؟ من شترم. آمدم برویم بگردیم د بیا سوار شو برویم.
شتر كه زیر ایوان رسید من از رختخوابم درآمدم و از آن بالا پریدم و افتادم به پشت او و خنده كنان گفتم: من كه نشسته ام پشت تو دیگر چرا داد می زنی؟
شتر از دیدن من خوشحال شد و كمی سقز به دهانش گذاشت وكمی هم به من داد و راه افتادیم. كمی راه رفته بودیم كه شتر گفت: ساز دهنیت را هم آورده ام. بگیر بزن گوش كنیم.
من ساز دهنی قشنگم را از شتر گرفتم و بنا كردم محكم در آن دمیدن. شتر هم با جرینگ جرینگ زنگ های بزرگ و كوچكش با ساز من همراهی می كرد.
شتر سرش را به طرف من برگرداند و گفت: لطیف، شام خورده یی؟
من گفتم: نه. پول نداشتم.
شتر گفت: پس اول برویم شام بخوریم.
در همین موقع خرگوش سفید از بالای درختی پایین پرید و گفت: شتر جان، امشب شام را در ویلا می خوریم. من می روم دیگران را خبر كنم. شما خودتان بروید.
خرگوش ته زردكی را كه تا حالا می جوید، توی جوی آب انداخت و جست زنان از ما دور شد.
شتر گفت: می دانی ویلا یعنی چه؟
من گفتم: به نظرم یعنی ییلاق.
شتر گفت: ییلاق كه نه. آدم های میلیونر در جاهای خوش آب و هوا برای خودشان كاخ ها و خانه های مجللی درست می كنند كه هر وقت عشقشان كشید بروند آنجا استراحت و تفریح كنند. این خانه ها را می گویند ویلا. البته ویلاها استخر و فواره و باغ و باغچه های بزرگ و پرگلی هم دارند. یك دسته باغبان و آشپز و نوكر و كلفت هم دارند. بعضی از میلیونرها چند تا ویلا هم در كشورهای خارج دارند. مثلا در سویس و فرانسه. حالا ما می رویم به یكی از ویلاهای شمال تهران كه گرمای تابستان را از تنمان درآوریم.
شتر این را گفت و انگار پر در آورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زیر پایمان خانه های زیبا و تمیزی قرار داشت. بوی دود و كثافت هم در هوا نبود. خانه ها و كوچه ها طوری بودند كه من خیال كردم دارم فیلم تماشا می كنم. عاقبت به شتر گفتم: شتر، نكند از تهران خارج شده باشیم!
شتر گفت: چطور شد به این فكر افتادی؟
من گفتم: آخر این طرف ها اصلا بوی دود و كثافت نیست. خانه ها همه اش بزرگ، مثل دسته گل هستند.
شتر خندید و گفت: حق داری لطیف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش برای خودش چیز دیگری است. جنوب و شمال: جنوب پر از دود و كثافت و گرد و غبار است اما شمال تمیز است. زیرا همه ی اتوبوس های قراضه در آن طرف ها كار می كنند. همه ی كوره های آجرپزی در آن طرف هاست. همه ی دیزل ها و باری ها از آن برها رفت و آمد می كنند. خیلی از كوچه و خیابانهای جنوب خاكی است، همه ی آب های كثیف و گندیده ی جوهای شمال به جنوب سرازیر می شود. خلاصه. جنوب محله ی آدم های بی چیز و گرسنه است و شمال محله ی اعیان و پولدارها. تو هیچ در «حصیرآباد» و «نازی آباد» و «خیابان حاج عبدالمحمود» ساختمان های ده طبقه ی مرمری دیده یی؟ این ساختمان های بلند هستند كه پایینشان مغازه های اعیانی قراردارند و مشتری هایشان سواری های لوكس و سگهای چند هزار تومانی دارند.
من گفتم: در طرف های جنوب همچنین چیزهایی دیده نمی شود. در آنجا كسی سواری ندارد اما خیلی ها چرخ دستی دارند و توی زاغه می خوابند.
چنان گرسنه بودم كه حس می كردم ته دلم دارد سوراخ می شود.
زیر پایمان باغ بزرگی بود پر از چراغهای رنگارنگ، خنك و پر طراوت و پر گل و درخت. عمارت بزرگی مثل یك دسته گل در وسط قرار داشت و چند متر آن طرفتر استخر بزرگی با آب زلال و ماهی های قرمز و دور و برش میز و صندلی و گل و شكوفه. روی میزها یك عالمه غذاهای رنگارنگ چیده شده بود كه بویشان آدم را مست می كرد.
شتر گفت: برویم پایین. شام حاضر است.
من گفتم: پس صاحب باغ كجاست؟
شتر گفت: فكر او را نكن. در زیرزمین دست بسته افتاده و خوابیده.
شتر روی كاشی های رنگین لب استخر نشست و من جست زدم و پایین آمدم. خرگوش حاضر بود. دست من را گرفت و برد نشاند سر یكی از میزها. كمی بعد سر مهمان ها باز شد. عروسك ها با ماشین های سواری، عده یی با هواپیما و هلیكوپتر، الاغ شلنگ انداز، لاك پشت ها آویزان از دم بچه شترها، میمون ها جست زنان و معلق زنان و خرگوش ها دوان دوان سر رسیدند. مهمانی عجیب و پر سر و صدایی بود با غذاهایی كه تنها بوی آن ها دهان آدم را آب می انداخت. بوقلمون های سرخ شده، جوجه كباب، بره كباب، پلوها و خورش ها ی جوراجور و خیلی خیلی غذاهای دیگر كه من نمی توانستم بفهمم چه غذاهایی هستند. میوه هم از هر چه دلت بخواهد، فراوان بود. زیر دست و پا ریخته بود.
شتر در آن سر استخر ایستاد و با اشاره ی سر و گردن همه را ساكت كرد و گفت: همه از كوچك و بزرگ خوش آمده اید، صفا آورده اید. اما می خواستم از شما بپرسم آیا می دانید به خاطر كی و چرا همچنین مهمانی پرخرجی راه انداخته ایم؟
الاغ گفت: به خاطر لطیف. می خواستیم او هم یك شكم غذای حسابی بخورد. حسرت به دلش نماند.
خرس پشت مسلسل گفت: آخر لطیف اینقدر می آید ما را تماشا می كند كه ما همه مان او را دوست داریم.
پلنگ گفت: آری دیگر. همانطور كه لطیف دلش می خواهد ما مال او باشیم، ما هم دلمان می خواهد مال او باشیم.
شیر گفت: آری. بچه های میلیونر خیلی زود از ما سیر می شوند. پدرهایشان هر روز اسباب بازی های تازه یی برایشان می خرند آنوقت این ها یكی دو دفعه كه با ما بازی كردند، دلشان زده می شود و دیگر ما را به بازی نمی گیرند و ولمان می كنند كه بمانیم بپوسیم و از بین برویم.
من به حرف آمدم گفتم: اگر شما هر كدامتان مال من باشید، قول می دهم كه هیچوقت ازتان سیر نشوم. همیشه با شما بازی می كنم و تنهایتان نمی گذارم.
اسباب بازی ها یكصدا گفتند: می دانیم. ما تو را خوب می شناسیم. اما ما نمی توانیم مال تو باشیم. ما را خیلی گران می فروشند.
بعد یكیشان گفت: من فكر نمی كنم حتی درآمد یك ماه پدر تو برای خریدن یكی از ماها كفایت بكند.
شتر باز همه را ساكت كرد و گفت: برگردیم بر سر مطلب. حرف های همه ی شما درست است ولی ما مهمانی امشب را به خاطر چیز بسیار مهمی راه انداختیم كه شما به آن اشاره نكردید.
من باز به حرف آمدم گفتم: من خودم می دانم چرا من را به اینجا آوردید. شما خواستید به من بگویید كه ببین همه ی مردم مثل تو و پدرت گرسنه كنار خیابان نمی خوابند.
چند زن و مرد دور میزی نشسته بودند و تند تند غذا می خوردند. معلوم بود كه نوكر و كلفت های خانه بودند. من هم بنا كردم به خوردن اما انگار ته دلم سوراخ بود كه هر چه می خوردم سیر نمی شدم و شكمم مرتب قار و قور می كرد. مثل آن وقت هایی كه خیلی گرسنه باشم. فكر كردم كه نكند دارم خواب می بینم كه سیر نمی شوم؟ دستی به چشم هایم كشیدم. هر دو قشنگ باز بودند. به خودم گفتم: «من خوابم؟ نه كه نیستم. آدم كه به خواب می رود دیگر چشم هایش باز نیست و جایی را نمی بیند. پس چرا سیر نمی شوم؟ چرا دارم خیال می كنم دلم مالش می رود؟»
حالا داشتم دور عمارت می گشتم و به دیوارهای آن و به سنگ های قیمتی دیوارها دست می كشیدم. نمی دانم از كجا گرد و خاك می آمد و یك راست می خورد به صورت من. حالا توی زیرزمین بودم كه خیال می كردم گرد و خاك از آنجاست. در اولین پله گرد و خاك چنان توی بینی و دهنم تپید كه عطسه ام گرفت: هاپ ش!..
***
به خودم گفتم: چی شده؟ من كجام؟
جاروی سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاك پیاده رو را به صورتم زد.
به خودم گفتم: چی شده؟ من كجام؟ نكند خواب می بینم؟
اما خواب نبودم. چرخ دستی پدرم را دیدم بعد هم سر و صدای تاكسی ها را شنیدم بعد هم در تاریك روشن صبح چشمم به ساختمانهای اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوی من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه می انداخت و پیاده رو را خط خطی می كرد و جلو می رفت.
به خودم گفتم: پس همه ی آن ها را خواب دیدم؟ نه!.. آری دیگر خواب دیدم. نه!.. نه!.. نه..
سپور برگشت و من را نگاه كرد. پدرم از روی چرخ خم شد و گفت: لطیف، خوابی؟
من گفتم: نه!.. نه!..
پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.
رفتم بالا. پدرم بازویش را زیر سرم گذاشت اما من خوابم نمی برد. دلم مالش می رفت. شكمم درست به تخته ی پشتم چسبیده بود. پدرم دید كه خوابم نمی برد گفت: شب دیر كردی. من هم خسته بودم زود خوابیدم.
گفتم: دو تا سواری تصادف كرده بودند وایستادم تماشا كنم دیر كردم.
بعد گفتم: پدر. شتر می تواند حرف بزند و بپرد...
پدرم گفت: نه كه نمی تواند.
من گفتم: آری. شتر كه پر ندارد...
پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح كه از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی.
من كه فكر چیز دیگری را می كردم گفتم: پولدار بودن هم چیز خوبی است، پدر. مگر نه؟ آدم می تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟
پدرم گفت: ناشكری نكن پسر. خدا خودش خوب می داند كه كی را پولدار كند، كی را بی پول.
پدرم همیشه همین حرف را می زد.
هوا كه روشن شد پدرم چستك هایش را از زیر سرش برداشت به پایش كرد. بعد، از چرخ دستی پایین آمدیم. پدرم گفت: دیروز نتوانستم سیب زمینی ها را آب كنم. نصف بیشترش روی دستم مانده.
من گفتم: می خواستی جنس دیگری بیاوری.
پدرم حرفی نزد. قفل چرخ را باز كرد و دو تا كیسه ی پر درآورد خالی كرد روی چرخ دستی. من هم ترازو و كیلوها را درآوردم چیدم. بعد، راه افتادیم.
پدرم گفت: می رویم آش بخوریم.
هر وقت صبح پدرم می گفت «می رویم آش بخوریم» من می فهمیدم كه شب شام نخورده است.
سپور پیاده رو را تا ته خیابان خط خطی كرده بود. ما می رفتیم به طرف پارك شهر. پیرمرد آش فروش مثل همیشه لب جو، پشت به وسط خیابان، نشسته بود و دیگ آش جلوش، روی اجاق فتیله یی، قل قل می كرد. سه تا مشتری زن و مرد دوره نشسته بودند و از كاسه های آلومینیومی آششان را می خوردند. زن بلیت فروش بود. مثل زیور بلیت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بلیت ها را گذاشته بود وسط شكم و زانوهایش و چادر چركش را كشیده بود روی زانوهایش.
پدرم با پیرمرد احوال پرسی كرد و نشستیم. دو تا آش كوچك با نصفی نان خوردیم و پا شدیم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من می روم دوره بگردم. ظهر می آیی همینجا ناهار را با هم می خوریم.
***
اول كسی كه دیدم پسر زیور بلیت فروش بود. جلو مردی را گرفته و مرتب می گفت: آقا یك دانه بلیت بخر. انشاالله برنده می شوی. آقا ترا خدا بخر.
مرد زوركی از دست پسر زیور خلاص شد و در رفت. پسر زیور چند تا فحش زیر لبی داد و می خواست راه بیفتد كه من صدایش زدم و گفتم: نتوانستی كه قالب كنی!
پسر زیور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود.
دو تایی راه افتادیم. پسر زیور دسته ی ده بیست تایی بلیت هایش را جلو مردم می گرفت و مرتب می گفت: آقا بلیت؟.. خانم بلیت؟..
پسر زیور برای هر بلیتی كه می فروخت یك قران از مادرش می گرفت. خرجی خودش را كه در می آورد دیگر بلیت نمی فروخت، می رفت دنبال بازی و گردش و دعوا و سینما. پولدارتر از همه ی ما بود. ظهرها عادتش بود كه توی جوی آبی، زیر پلی، دراز بكشد و یكی دو ساعتی بخوابد. صبح آفتاب نزده بیدار می شد و از مادرش ده بیست تایی بلیت می گرفت و راه می افتاد كه مشتری های صبح را از دست ندهد تا كارش را ظهر نشده تمام كند. دلش نمی آمد بعد از ظهرش را هم با بلیت فروشی حرام كند.
تا خیابان نادری پسر زیور سه تا بلیت فروخت. آنجا كه رسیدیم گفت: من دیگر باید همینجاها بمانم.
مغازه ها تك وتوك باز بودند. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود. شترم هنوز كنار پیاده رو نیامده بود. دلم نیامد در را بزنم كه نكند خواب صبحش را حرام كرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خیابان ها پر شاگرد مدرسه یی ها بود. توی هر ماشین سواری یكی دو بچه مدرسه یی كنار پدر و مادرهایشان نشسته بودند و به مدرسه می رفتند.
در این وقت روز فقط می توانستم احمد حسین را پیدا كنم تا از دست تنهایی خلاص بشوم. باز از چند خیابان گذشتم تا رسیدم به خیابان هایی كه ذره یی دود و بوی كثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس های تر و تمیز داشتند. صورت ها همه شان برق برق می زدند. دخترها و زن ها مثل گل های رنگارنگ می درخشیدند. مغازه ها و خانه ها زیر آفتاب مثل آینه به نظر می آمدند. من هر وقت از این محله ها می گذشتم خیال می كردم توی سینما نشسته ام فیلم تماشا می كنم. هیچوقت نمی توانستم بفهمم كه توی خانه های به این بلندی و تمیزی چه جوری غذا می خورند، چه جوری می خوابند، چه جوری حرف می زنند، چه جوری لباس می پوشند. تو می توانی پیش خود بفهمی كه توی شكم مادرت چه جوری زندگی می كردی؟ مثلا می توانی جلو چشم هات خودت را توی شكم مادرت ببینی كه چه جوری غذا می خوردی؟ نه كه نمی توانی. من هم مثل تو بودم. اصلا نمی توانستم فكرش را بكنم.
جلو مغازه یی سه تا بچه كیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می كردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یكیشان را بو كردم. بچه ها به عقب نگاه كردند و من را برانداز كردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم كه یكیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد!
فقط فرصت كردم كه عكس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند كه گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار كلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن كرباسی ام رنگ چرك و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرك و پاشنه هام ترك خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون كنم.
آیا تقصیر آن ها بود كه من زندگی این جوری داشتم؟
مردی از توی مغازه بیرون آمد و با اشاره ی دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نكرده ایم چیزی به تو بدهیم.
من جنب نخوردم و چیزی هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ی دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رویی دارد!
من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نیستم.
مرد گفت: ببخشید آقا پسر، پس چكاره اید؟
من گفتم: كاره یی نیستم. دارم تماشا می كنم.
و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تكه كاشی سفیدی ته آب جو برق می زد. دیگر معطل نكردم. تكه كاشی را برداشتم و با تمام قوت بازویم پراندم به طرف شیشه ی بزرگ مغازه. شیشه صدایی كرد و خرد شد. صدای شیشه انگار بار سنگینی را از روی دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض كردم و حالا در نرو كی در برو! نمی دانم از چند خیابان رد شده بودم كه به احمد حسین برخوردم و فهمیدم كه دیگر از مغازه خیلی دور شده ام.
احمد حسین مثل همیشه جلو دبستان دخترانه این بر آن بر می رفت و از ماشین های سواری كه دختر بچه ها را پیاده می كردند، گدایی می كرد. هر صبح زود كار احمد حسین همین بود. من عاقبت هم نفهمیدم كه احمد حسین پیش چه كسی زندگی می كند اما قاسم می گفت كه احمد حسین فقط یك مادر بزرگ دارد كه او هم گداست. احمد حسین خودش چیزی نمی گفت.
وقتی زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به كلاس رفتند ما راه افتادیم. احمد حسین گفت: امروز دخل خوبی نكردم. همه می گویند پول خرد نداریم.
من گفتم: كجا می خواهیم برویم؟
احمد حسین گفت: همین جوری راه می رویم دیگر.
من گفتم: همین جوری نمی شود. برویم قاسم را پیدا كنیم یكی یك لیوان دوغ بزنیم.
قاسم ته خیابان سی متری دوغ لیوانی یك قران می فروخت و ما هر وقت به دیدن او می رفتیم نفری یك لیوان دوغ مجانی می زدیم. پدر قاسم در خیابان حاج عبدالمحمود لباس كهنه خرید و فروش می كرد. پیراهن یكی پانزده هزار، زیر شلواری دو تا بیست و پنج هزار، كت و شلوار هفت هشت تومن. خیابان حاج عبدالمحمود با یك پیچ به محل كار قاسم می خورد. در و دیوار و زمین خیابان پر از چیزهای كهنه و قراضه بود كه صاحبانشان بالا سرشان ایستاده بودند و مشتری صدا می زدند. پدر قاسم دكان بسیار كوچكی داشت كه شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفری در همانجا می خوابیدند. خانه ی دیگری نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس های پاره و چركی را كه پدر قاسم از این و آن می خرید، توی دكان یا توی جوی خیابان سی متری می شست و بعد وصله می كرد. خیابان حاج عبدالمحمود خاكی بود و جوی آب نداشت و هیچ ماشینی از آنجا نمی گذشت.
من و احمد حسین پس از یكی دو ساعت پیاده روی رسیدیم به محل كار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتیم به خیابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت كه قاسم مادرش را به مریضخانه برده. مادر قاسم همیشه یا پا درد داشت یا درد معده.
***
نزدیك های ظهر من و احمد حسین و پسر زیور در خیابان نادری، لب جو، كنار شتر نشسته بودیم و تخمه می شكستیم و درباره ی قیمت شتر حرف می زدیم. عاقبت قرار گذاشتیم كه برویم توی مغازه و از فروشنده بپرسیم. فروشنده به خیال این كه ما گداییم، از در وارد نشده گفت: بروید بیرون. پول خرد نداریم.
من گفتم: پول نمی خواستیم آقا. شتر را چند می دهید؟
و با دست به بیرون اشاره كردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟!
احمد حسین و قاسم از پشت سر من گفتند: آری دیگر. چند می دهید؟
صاحب مغازه گفت: بروید بیرون بابا. شتر فروشی نیست.
دماغ سوخته از مغازه بیرون آمدیم انگار اگر فروشی بود، آنقدر پول نقد داشتیم كه بدهیم و جلو شتر را بگیریم و ببریم. شتر محكم سر جایش ایستاده بود. ما خیال می كردیم می تواند هر سه ما را یكجا سوار كند و ذره یی به زحمت نیفتد. دست احمد حسین به سختی تا شكم شتر می رسید. پسر زیور هم می خواست دستش را امتحان كند كه فروشنده بیرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمی بینی نوشته اند دست نزنید؟
و با دست تكه كاغذی را نشان داد كه بر سینه ی شتر سنجاق شده بود و چیزی رویش نوشته بودند ولی ما هیچكدام سر در نمی آوردیم. از آنجا دور شدیم و بنا كردیم به تخمه شكستن و قدم زدن. كمی بعد پسر زیور گفت كه خوابش می آید و جای خلوتی پیدا كرد و رفت توی جوی آب، زیر پلی، گرفت خوابید. من و احمد حسین گفتیم كه برویم به پارك شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقی كرده بودیم كه نگو. هیچ یكیمان حرفی نمی زدیم. من دلم می خواست الان پیش مادرم بودم. بدجوری غریبیم می آمد.
دم در پارك شهر احمد حسین دو هزار داد و ساندویچ تخم مرغ خرید و گذاشت كه یك گاز هم من بزنم. بعد رفتیم در جای همیشگی توی جو، آب تنی بكنیم. چند بچه ی دیگر هم بالاتر از ما آب تنی می كردند و به سر و روی هم آب می پاشیدند. من و احمد حسین ساكت توی آب دراز كشیدیم و سر و بدنمان را شستیم و كاری به كار آنها نداشتیم. نگهبان پارك به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتیم و رفتیم جلو آفتاب نشستیم روی شن ها. من و احمد حسین با شن شكل شتر درست می كردیم كه صدای پدرم را بالای سرمان شنیدم. احمد حسین گذاشت رفت. من و پدرم رفتیم به دكان جگركی و ناهار خوردیم. پدرم دید كه من حرفی نمی زنم و تو فكرم گفت: لطیف، چی شده؟ حالت خوب نیست؟
من گفتم: چیزی نیست.
آمدیم زیر درخت های پارك شهر دراز كشیدیم كه بخوابیم. پدرم دید كه من هی از این پهلو به آن پهلو می شوم و نمی توانم بخوابم. گفت: لطیف، دعوا كردی؟ كسی چیزی بهت گفته؟ آخر به من بگو چی شده.
من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم می آمد كه بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم می خواست الان صدا و بوی مادرم را بشنوم و بغلش كنم و ببوسم. یك دفعه زدم زیر گریه و سرم را توی سینه ی پدرم پنهان كردم. پدرم پا شد نشست من را بغل كرد و گذاشت كه تا دلم می خواهد گریه كنم. اما باز چیزی به پدرم نگفتم. فقط گفتم كه دلم می خواست پیش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم كه باز كردم دیدم پدرم بالای سر من نشسته و زانوهایش را بغل كرده و توی جماعت نگاه می كند. من پایش را گرفتم و تكان دادم و گفتم: پدر!
پدرم من را نگاه كرد، دستش را به موهایم كشید و گفت: بیدار شدی جانم؟
من سرم را تكان دادم كه آری.
پدرم گفت: فردا برمی گردیم به شهر خودمان. می رویم پیش مادرت. اگر كاری شد همانجا می كنیم یك لقمه نان می خوریم. نشد هم كه نشد. هر چه باشد بهتر از این است كه ما در اینجا بی سر و یتیم بمانیم آن ها هم در آنجا.
توی راه، از پارك تا گاراژ، نمی دانستم كه خوشحال باشم یا نه. دلم نمی آمد از شتر دور بیفتم. اگر می توانستم شتر را هم با خودم ببرم، دیگر غصه یی نداشتم.
رفتیم بلیت مسافرت خریدیم باز توی خیابان ها راه افتادیم. پدرم می خواست چرخ دستیش را هر طوری شده تا عصر بفروشد. من دلم می خواست هر طوری شده یك دفعه ی دیگر شتر را سیر ببینم. قرار گذاشتیم شب را بیاییم طرف های گاراژ بخوابیم. پدرم نمی خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم كه می خواهم بروم یك كمی بگردم دلم باز شود.
***
طرف های غروب بود. نمی دانم چند ساعتی به تماشای شتر ایستاده بودم كه دیدم ماشین سواری رو بازی از راه رسید و نزدیك های من و شتر ایستاد. یك مرد و یك دختر بچه ی تر و تمیز توی ماشین نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده می خندید. به دلم برات شد كه می خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشین بیرون می كشید و می گفت: زودتر پاپا. حالا یكی دیگر می آید می خرد.
پدر و دختر می خواستند داخل مغازه شوند كه دیدند من جلوشان ایستاده ام و راه را بسته ام. نمی دانم چه حالی داشتم. می ترسیدم؟ گریه ام می گرفت؟ غصه ی چیزی را می خوردم؟ نمی دانم چه حالی داشتم. همین قدر می دانم كه جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب می گفتم: آقا، شتره فروشی نیست. صبح خودش به من گفت. باور كن فروشی نیست.
مرد من را محكم كنار زد و گفت: راه را چرا بسته یی بچه؟ برو كنار.
و دو تایی داخل مغازه شدند. مرد شروع كرد با صاحب مغازه صحبت كردن. دختر مرتب برمی گشت و شتر را نگاه می كرد. چنان حال خوشی داشت كه آدم خیال می كرد توی زندگیش حتی یك ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهایم بی حركت، دم در ایستاده بودم و توی مغازه را می پاییدم. میمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و دیگران من را نگاه می كردند و من خیال می كردم دلشان به حال من می سوزد.
پدر و دختر خواستند از مغازه بیرون بیایند. پدر یك سكه ی دو هزاری به طرف من دراز كرد. من دستهایم را به پشتم گذاشتم و توی صورتش نگاه كردم. نمی دانم چه جوری نگاهش كرده بودم كه دو هزاری را زود توی جیبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور كرد. دو نفر از كارگران مغازه بیرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توی سواری و شتر را نگاه می كرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش می رفت. كارگرها كه شتر را از زمین بلند كردند، من بی اختیار جلو دویدم و پای شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. كجا می برید. من نمی گذارم.
یكی از كارگرها گفت: بچه برو كنار. مگر دیوانه شده یی!
پدر دختر از صاحب مغازه پرسید: گداست؟
مردم به تماشا جمع شده بودند. من پای شتر را ول نمی كردم عاقبت كارگرها مجبور شدند شتر را به زمین بگذارند و من را به زور دور كنند. صدای دختر را از توی ماشین شنیدم كه به پدرش می گفت: پاپا، دیگر نگذار دست بهش بزند.
پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشین خواست حركت كند كه من خودم را خلاص كردم و دویدم به طرف ماشین. دو دستی ماشین را چسبیدم و فریاد زدم: شتر من را كجا می برید. من شترم را می خواهم.
فكر می كنم كسی صدایم را نشنید. انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم در نمی آمد و فقط خیال می كردم كه فریاد می زنم. ماشین حركت كرد و كسی من را از پشت گرفت. دست هایم از ماشین كنده شده و به رو افتادم روی اسفالت خیابان. سرم را بلند كردم و آخرین دفعه شترم را دیدم كه گریه می كرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد.
صورتم افتاد روی خونی كه از بینی ام بر زمین ریخته بود. پاهایم را بر زمین زدم و هق هق گریه كردم.
دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد.


تابستان 1347

مرتضی ت , morteza410
مرتضی ت - 20:31 1384/12/21
2
● ماهی سیاه کوچولو

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
«مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟ »
ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»
ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»
مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟.....»
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...»
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»
همسایه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!»
همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟»
ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسایه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»
ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»
ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»
همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.»
ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟»
ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟»
دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!»
یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.»
همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.»
دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»
ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!»
دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»
سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»
چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟»
پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.»
هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»
دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»
یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»
دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»
دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»
کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»
کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»
ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»
ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم كه بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:
« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»
ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»
ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»
ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»
ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»
ماهی گفت :« چه کیسه ای؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»
ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.»
آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»
ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»
ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.»
مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.
یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»
آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»
ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟»
ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»
یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»
ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»
به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»
لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.
ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»
ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»
ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»
ماهی گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم.»
ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»
ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»
ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»
ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»
ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»
یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»
ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.»
اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»
ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»
یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»
ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید ....»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»
ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»
ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»
ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ...»
اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:« ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»
ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»
ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!»
ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»
ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما ...»
یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم ...»
مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»
ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟»
ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر ...»
بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»
یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»
یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.»
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»
یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»
آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:
« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...»
ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»
ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»
خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»
این بود که گفت:
«می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟»
ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم ... اما ببینم ... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»
ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»
این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟»
ماهی ریزه گفت:« تو دیگر ... کی هستی؟ ... مگر نمی بینی دارم ... دارم از بین ... می روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!»
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:
« من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»
ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»
ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.»
ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»
ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.»
ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو«شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود .......


زمستان 46

مرتضی ت , morteza410
مرتضی ت - 20:29 1384/12/21
1
● یك هلو و هزار هلو

بغل ده فقیر و بی آبی باغ بسیار بزرگی بود، آباد آباد. پر از انواع درختان میوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از این سرش حتی با دوربین نگاه می كردی آن سرش را نمی توانستی ببینی.
چند سال پیش ارباب ده زمین ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاییان اما باغ را برای خودش نگاه داشته بود. البته زمین های روستاییان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده یك همواری بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابی بود، و مقداری زمین های ناهموار در بالای تپه ها و سرازیری دره ها كه روستاییان از ارباب خریده بودند و گندم و جو دیمی می كاشتند.
خلاصه. از این حرف ها بگذریم كه شاید مربوط به قصه ی ما نباشد.
دو تا درخت هلو هم توی باغ روییده بودند، یكی از دیگری كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل های این دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوری كه هر كسی در نظر اول می فهمید كه هر دو درخت یك جنسند.
درخت بزرگتر پیوندی بود و هر سال هلوهای درشت و گلگون و زیبایی می آورد چنان كه به سختی توی مشت جا می گرفتند و آدم دلش نمی آمد آنها را گاز بزند و بخورد.
باغبان می گفت درخت بزرگتر را یك مهندس خارجی پیوند كرده كه پیوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهای درختی كه اینقدر پول بالایش خرج شده باشد چقدر قیمت دارد.
دور گردن هر دو درخت روی تخته پاره یی دعای « وان یكاد» نوشته آویزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند.
درخت هلوی كوچكتر هر سال تقریباً هزار گل باز می كرد اما یك هلو نمی رساند. یا گل هایش را می ریخت و یا هلوهایش را نرسیده زرد می كرد و می ریخت. باغبان هر چه از دستش برمی آمد برای درخت كوچكتر می كرد اما درخت هلوی كوچكتر اصلا عوض نمی شد. سال به سال شاخ و برگ زیادتری می رویاند اما یك هلو برای درمان هم كه شده بود، بزرگ نمی كرد.
باغبان به فكرش رسید كه درخت كوچكتر را هم پیوندی كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بنای كار را به لج و لجبازی گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوی كوچكتر را بترساند. رفت اره یی آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوی كوچكتر شروع كرد به تیز كردن دندانه های اره. بعد كه اره حسابی تیز شد. عقب عقب رفت و یكدفعه خیز برداشت به طرف درخت هلوی كوچكتر كه مثلا همین حالا تو را از بیخ و بن اره می كنم و دور می اندازم تا تو باشی دیگر هلوهایت را نریزی.
باغبان هنوز در نیمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول می دهم كه از سال آینده هلوهایش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلی كرد آنوقت دوتایی سرش را می بریم و می اندازیم توی تنور كه بسوزد و خاكستر شود.
این دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد.
لابد همه تان می خواهید بدانید درخت هلوی كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهایش را رسیده نمی كرد. بسیار خوب. از اینجا به بعد قصه ی ما خودش شرح همین قضیه خواهد بود.
***
گوش كنید!..
خوب گوش هایتان را باز كنید كه درخت هلوی كوچكتر می خواهد حرف بزند. دیگر صدا نكنید ببینیم درخت هلوی كوچكتر چه می گوید. مثل این كه سرگذشتش را نقل می كند:
« ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بودیم و توی سبدی نشسته بودیم. باغبان سر و ته سبد و كناره های سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آ‏فتاب پوست لطیفمان را خشك نكند و گرد و غبار روی گونه های قرمزمان ننشیند. فقط كمی نور سبز از میان برگ های نازك مو داخل می شد و در آنجا كه با سرخی گونه هایمان قاتی می شد، منظره ی دل انگیزی درست می كرد.
باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چیده بود، از این رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرمای شبهای پاییز هنوز توی تنمان بود و گرمای كمی از برگ های سبز می گذشت و تو می آمد، به دل همه مان می چسبید.
البته ما همه فرزندان یك درخت بودیم. هر سال همان موقع باغبان هلوهای مادرم را می چید، توی سبد پر می كرد و می برد به شهر. آنجا می رفت در خانه ی ارباب را می زد. سبد را تحویل می داد و به ده برمی گشت. مثل حالا.
داشتم می گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوی رسیده و آبدار بودیم. از خودم بگویم كه از آب شیرین و لذیذی پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار می خواست بتركد. قرمزی طوری به گونه هایم دویده بود كه اگر من را می دیدی خیال می كردی حتماً از برهنگی خودم خجالت می كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاییزی تر بود، انگار آب تنی كرده باشم.
هسته ی درشت و سفتم در فكر زندگی تازه یی بود. بهتر است بگویم خود من به زندگی تازه یی فكر می كردم. هسته ی من جدا از من نبود.
باغبان من را بالای سبد گذاشته بود كه در نظر اول دیده شوم. شاید به این علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعریف خودم را نمی كنم. هر هلویی كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهایی كه تنبلی می كنند و فریب كرم ها را می خورند و به آن ها اجازه می دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتی هسته شان را بخورند.
اگر همانطوری كه توی سبد نشسته بودیم پیش ارباب می رفتیم، ناچار من قسمت دختر عزیز دردانه ی ارباب می شدم. دختر ارباب هم یك گاز از گونه ام می گرفت و من را دور می انداخت. آخر خانه ی ارباب مثل خانه ی صاحبعلی و پولاد نبود كه یك دانه زردآلو و خیار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتی كه باغبان نقل می كند كه ارباب برای دخترش از كشورهای خارجه میوه وارد می كند. سفارش می كند كه با طیاره برای دخترش پرتقال و موز و انگور حتی گل بیاورند. البته برای این كارها مثل ریگ پول خرج می كند. حالا خودت حساب كن ببین پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازی ها و مسافرت ها و گردش های دختر ارباب چقدر می شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته یی – از مطلب دور افتادم.
باغبان سبد در دست از خیابان وسطی باغ می گذشت كه یك دفعه زیر پایش لانه ی موشی خراب شد به طوری كه كم مانده بود باغبان به زمین بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختی خورد و در نتیجه من لیز خوردم و افتادم روی خاك. باغبان من را ندید و گذاشت رفت.
حالا دیگر آفتاب توی باغ پهن شده بود. خاك كمی گرم بود اما آفتاب خیلی گرم بود. شاید هم چون تن من خنك بود، خیال می كردم آفتاب خیلی گرم بود.
گرما یواش یواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسید. شیره ی تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسید به هسته ام. كمی بعد حس كردم دارم تشنه می شوم.
پیش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام می شد ازش آب می نوشیدم و خورشید را نگاه می كردم كه بیشتر بر من بتابد و بیشتر گرمم كند. خورشید بر من می تابید. گونه هایم داغ می شدند. من از مادرم آب می مكیدم، غذا می خوردم، و شیره ی تنم به جوش می آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زیباتر و گلگون تر و آبدارتر می شدم، و قرمزی بیشتری توی رگ های صورتم می دوید و سنگینی می كردم و بازوی مادرم را خم می كردم و تاب می خوردم.
مادرم می گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشید دوست ماست. زمین به ما غذا می دهد و خورشید آن را می پزد. بعلاوه خوشگلی تو از خورشید است. ببین، آنهایی كه خودشان را از آفتاب می دزدند چقدر زردنبو و استخوانی اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزی خورشید از زمین قهر كند و بر آن نتابد، دیگر موجود زنده یی بر روی زمین نخواهد ماند. نه گیاه نه حیوان.
از این رو تا می توانستم تنم را به آفتاب می سپردم و گرمای خورشید را می مكیدم و در خودم جمع می كردم و می دیدم كه روز به روز قوتم بیشتر می شود. همیشه از خودم می پرسیدم:
« اگر روزی كسی خورشید را برنجاند و خورشید از ما قهر كند، ما چه خاكی به سر می كنیم؟» عاقبت جوابی پیدا نكردم و از مادرم پرسیدم: مادر، اگر روزی كسی خورشید خانم را برنجاند و خورشید خانم از ما قهر كند، ما چكار می كنیم؟
مادرم با برگ هایش غبار روی گونه هایم را پاك كرد و گفت: چه فكرهایی می كنی! معلوم می شود كه تو دختر باهوشی هستی. می دانی دخترم، خورشید خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمی كند فقط ممكن است روزی یواش یواش نور و گرمایش كم بشود بمیرد آنوقت ما باید به فكر خورشید دیگری باشیم والا در تاریكی می مانیم و از سرما یخ می زنیم و می خشكیم.
راستی كجای قصه بودم؟
آری، داشتم می گفتم كه گرما به هسته ام رسید و تشنه شدم. كمی بعد شیره ی تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواری دوان دوان از راه رسید و شروع كرد به دور و بر من گردیدن.
وقتی كه از سبد به زمین افتاده بودم، پوستم از جایی تركیده بود و كمی از شیره ام به بیرون ریخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نیش هایش را توی شیره فرو كرد و كشید. بعد ول كرد. مدتی به جای نیش هایش خیره شد بعد دوباره نیش هایش را فرو كرد و شاخك هایش را راست نگاه داشت و پاهایش را به زمین فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشیدن كه من به خودم گفتم الان نیش هایش از جا كنده می شود. مورچه سوار كمی دیگر زور داد. عاقبت تكه یی از شیره ی سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.
همین موقع ها بود كه صدایی شنیدم. دو نفر از بالای دیوار توی باغ پریدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلی و پولاد بودند و آمده بودند شكمی از میوه سیر بكنند. مثل آن یكی روستاییان هیچ ترسی از تفنگ باغبان نداشتند. آن یكی روستائیان هیچوقت قدم بباغ نمیگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلی همیشه پابرهنه با یك شلوار پاره و وصله دار توی باغ ولو بودند. باغبان حتی چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلی در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند.
خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روی من پریدند و رفتند به سراغ مادرم. كمی بعد دیدم دارند برمی گردند اما اوقاتشان بدجوری تلخ است. از حرف زدن هایشان فهمیدم كه از دست باغبان عصبانی اند.
پولاد می گفت: دیدی؟ این هم آخرین میوه ی باغ كه حتی یك دانه اش قسمت ما نشد.
صاحبعلی گفت: آخر چكار می توانستیم بكنیم؟ یك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پای درخت، تكان نمی خورد.
پولاد گفت: پدرسگ لعنتی! حتی یك دانه برای ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم می خواست یك دانه از آن آبدارهایش را زوركی توی دهانم می تپاندم!.. یادت می آید سال گذشته چقدر هلو خوردیم؟
صاحبعلی گفت: انگاری ما آدم نیستیم. همه چیز را دانه دانه می چیند می برد تحویل می دهد به آن مردكه ی پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصیر ماست كه دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم و می گذاریم كه ده را بچاپد.
پولاد گفت: می دانی صاحبعلی، یا باید این باغ مال ده باشد یا من همه ی درخت ها را آتش می زنم.
صاحبعلی گفت: دو تایی می زنیم.
پولاد گفت: بی غیرتیم اگر نزنیم.
صاحبعلی گفت: بچه ی پدرمان نیستیم اگر نزنیم.
بچه ها چنان عصبانی بودند و پاهایشان را به زمین می زدند كه یك دفعه ترسیدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رویشان بودم كه خاری به پای پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربیاورد كه چشمش به من افتاد و خار پایش را فراموش كرد. من را از زمین برداشت و به صاحبعلی گفت: نگاه كن صاحبعلی!
بچه ها من را دست به دست می دادند و خوشحالی می كردند. دلشان نیامد كه من را همینجوری بخورند. من خیلی گرم بودم. دلم می خواست من را خنك بكنند بخورند كه زیر دندانشان بیشتر مزه كنم. دست های پر چروك و پینه بسته شان پوستم را می خراشید اما من خوشحال بودم چون می دانستم كه من را تا آخرین ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هایشان را خواهند مكید و من روزها و هفته ها زیر دندانشان مزه خواهم كرد.
صاحبعلی گفت: پولاد، شرط می كنم تا حالا همچنین هلوی درشتی ندیده بودیم.
پولاد گفت: نه كه ندیده بودیم.
صاحبعلی گفت: برویم كنار استخر. خنكش كنیم بخوریم خوشمزه تر است.
من را چنان با احتیاط می بردند كه انگار تنم را از شیشه ی نازكی ساخته بودند و با یك تكان می افتادم می شكستم.
كنار استخر سایه و خنك بود. بیدها و نارون های پیوندی چنان سایه ی خنكی انداخته بودند كه من در نفس اول خنكی را حتی در هسته ام حس كردم. من را با احتیاط توی آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پینه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توی استخر بیندازد. آب حسابی یخ بود. كمی كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلی!
صاحبعلی گفت: ها، بگو.
پولاد گفت: می گویم این هلو خیلی قیمت داردها!
صاحبعلی گفت: آری.
پولاد گفت: آری كه حرف نشد. اگر می دانی بگو چند.
صاحبعلی فكری كرد و گفت: من هم می گویم خیلی قیمت دارد.
پولاد گفت: مثلا چقدر؟
صاحبعلی باز فكری كرد و گفت: اگر حسابی سردش بكنیم – حسابی ها! – هزار تومان.
پولاد گفت: پول ندیدی خیال می كنی هزار هم شد پول.
صاحبعلی گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته یی بگو چقدر.
پولاد گفت: صد تومان.
صاحبعلی گفت: هزار كه از صد بیشتر است.
پولاد گفت: تو بمیری! من كه از خودم حرف در نمی آورم. از پدرم شنیده ام.
صاحبعلی گفت: اگر این جوری است شاید هم هر دو یكی باشد. من هم از خودم حرف در نمی آورم. از پدرم شنیده ام.
پولاد من را یواشكی لمس كرد و گفت: دست هایم یخ كرد. به نظرم وقتش است بخوریم.
صاحبعلی هم من را با احتیاط لمس كرد و گفت: آری، سرد سرد است.
آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بیرون را گرم حس كردم. حالا دلم می خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذیذتر از آن هستم كه خیال می كنند. دلم می خواست تمام قوت و گرمایی را كه از خورشید و از مادرم گرفته بودم به تن این دو بچه ی روستایی برسانم.
در حالی كه پولاد و صاحبعلی برای خوردن من تصمیم می گرفتند، من توی این فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ی دیگر هم خواهم شد. به خودم می گفتم: « روزی ذره های بدنم خاك و آب بودند، بعضی هایشان هم نور خورشید. مادرم آن ها را كم كم از زمین می مكید و تا نوك شاخه هایش بالا می آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و یواش یواش من درست شدم. من ذره های تنم را كم كم، از تن مادرم مكیدم و با ذره های نور خورشید قاتی كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلویی رسیده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلی من را می خورند و مدتی بعد ذره های تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها می شود. البته آنها هم روزی خواهند مرد، آنوقت ذره های تن من چه خواهند شد؟»
بچه ها تصمیم گرفتند من را بخورند. صاحبعلی من را داد به پولاد و گفت: یك گاز بزن.
پولاد یك گاز زد و من را داد به صاحبعلی و خودش شروع كرد لب هایش را مكیدن. صاحبعلی هم یك گاز زد و من را داد به پولاد.
همانطوری كه به خودم گفته بودم زیر دندانشان خیلی مزه كردم.
اكنون گوشت تن من از بین می رفت اما هسته ام در فكر زندگی تازه یی بود. یك دقیقه بعد از هلویی به نام من اثری نمی ماند در حالی كه هسته ام نقشه می كشید كه كی و چه جوری شروع به روییدن كند. من در یك زمان معین هم می مردم و هم زنده می شدم.
آخرین دفعه پولاد من را توی دهانش گذاشت و آخرین ذره گوشتم را مكید و فرو برد و وقتی من را دوباره بیرون آورد، دیگر هلو نبودم، هسته یی زنده بودم كه پوسته ی سختی داشتم و تویش تخم زندگی تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتیاج به كمی استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برویم.
وقتی بچه ها انگشت ها و لب هایشان را چند دفعه مكیدند، پولاد گفت: حالا چكار كنیم؟
صاحبعلی گفت: برویم توی آب.
پولاد گفت: هسته اش را نمی خوریم؟
صاحبعلی گفت: برایش نقشه یی دارم. بگذار باشد.
پولاد من را گذاشت در پای درخت بیدی و عقب عقب رفت و خیز برداشت خودش را به پشت انداخت توی آب در حالی كه زانوانش را توی شكمش جمع كرده بود و دست هایش را دور آن ها حلقه بسته بود. یك لحظه رفت زیر آب، دست و پایی زد و سرپا ایستاد و لای و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زیر چانه اش می رسید. خزه های روی آب از سر و گوش و صورتش آویزان بود.
صاحبعلی گفت: پولاد، رویت را بكن آن بر.
پولاد گفت: شلوارت را در می آوری؟
صاحبعلی گفت: آری. می خواهم پدرم نفهمد باز آمدیم شنا كردیم. كتكم می زند.
پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگردیم به خانه، خیلی وقت داریم.
صاحبعلی گفت: مگر خورشید را بالای سرت نمی بینی؟
پولاد دیگر چیزی نگفت و رویش را آن بر كرد. وقتی صدای افتادن صاحبعلی در آب شنیده شد، پولاد رویش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زیرآبی زدن و به سر و صورت یكدیگر آب پاشیدن. بعد هر دو گفتند: بیوقت است. بیرون آمدند. پولاد پاچه های شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پای بید برداشتند و راه افتادند. از دیوار ته باغ بالا رفتند و پریدند به آن بر. خانه های ده دورتر از باغ اربابی بود.
پولاد گفت: خوب، گفتی كه برایش نقشه یی داری.
صاحبعلی گفت: سایه كه پهن شد می آیم صدایت می كنم می رویم بالای تپه می نشینیم برایت می گویم چه نقشه یی دارم.
كوچه های ده خلوت اما از مگس و بوی پهن پر بود. سگ گنده یی از بالای دیواری پرید جلوی پای ما. پولاد دستی به سر و صورت سگ كشید و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توی خانه تپید.
كوچه سربالا بود چنان كه كمی آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ی پولاد یكی می شد. صاحبعلی از همان پشت بام ها راهش را كشید و رفت. چند خانه آن برتر خانه ی خودشان بود. من را توی مشتش فشرد و جست زد توی حیاط خانه شان و پایش تا زانو رفت توی سرگین خیس و نرمی كه مادرش یك ساعت پیش آنجا ریخته بود و صاحبعلی خبر نداشت. مادرش به صدای افتادن، سرش را از سوراخ خانه بیرون كرد و گفت: صاحبعلی، زود باش بیا برای پدرت یك لقمه نان و آب ببر.
صاحبعلی من را برد به طویله و در گوشه یی، توی پهن سوراخی كند و من را چال كرد. دیگر جز سیاهی و بوی پهن چیزی نفهمیدم. نمی دانم چند ساعتی در آنجا ماندم. بوی تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رویم برداشته می شود. صاحبعلی بود. من را درآورد و یكی دو دفعه وسط دست هایش مالید و به شلوارش كشید تا تمیز شدم. از همان راهی كه آمده بودیم رفتیم تا رسیدیم پشت بام خانه ی پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست می كردند و با زن همسایه حرف می زدند كه تاپاله های خشك را از دیوار می كند و تلنبار می كرد.
صاحبعلی از مادر پولاد پرسید كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نیست.
پولاد را سر تپه پیدا كردیم. بز سیاهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا می كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلی درست مثل پوسته ی من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سیاه سوخته شده بودند.
پولاد با بیصبری گفت: خوب، نقشه ات را بگو.
صاحبعلی گفت: می خواهی صاحب یك درخت هلو بشوی؟
پولاد گفت: مگر دیوانه ام كه نخواهم!
صاحبعلی گفت: پس برویم.
پولاد گفت: بزه را چكار كنیم؟
صاحبعلی گفت: ولش می كنیم توی خانه.
پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشید ننشسته برش نگردانم.
صاحبعلی گفت: پس سگه را می گذاریم پیش بزه.
پولاد دستی به سر و گوش سگ كشید و گفت: بزه را می پایی تا من برگردم. خوب؟
ما سه تایی دوان دوان رفتیم تا رسیدیم پای دیوار باغ. صاحبعلی گفت: بپر بالا.
پولاد گفت: دیگر نمی خواهد نقشه ات را پنهان كنی. خودم فهمیدم. می خواهیم هسته ی هلومان را بكاریم.
صاحبعلی گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكی كه ته باغ ریخته می كاریم. آنوقت چند سالی كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلویی هستیم. خودت كه می فهمی چرا جای دیگر نمی خواهیم بكاریم.
پولاد گفت: سر تپه، توی سنگها كه درخت هلو نمی روید. درخت آب می خواهد، خاك نرم می خواهد.
صاحبعلی گفت: حالا دیگر مثل آخوند مرثیه نخوان، من رفتم بالا ببینم باغبان برنگشته باشد.
باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلی در یك گوشه ی خلوت باغ، پشت تل خاكی، زمین را كندند و من را زیر خاك كردند و دستی روی من زدند و گذاشتند رفتند.
خاك تاریك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبید. البته من هنوز نمی توانستم برویم. مدتی وقت لازم بود تا قدرت رویش پیدا كنم.
از سرمایی كه به زیر خاك راه پیدا می كرد، فهمیدم زمستان رسیده و برف روی خاك را پوشانده است. خاك تا نیم وجبی من یخ بست اما زیر خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و یخ نكنم.
بدین ترتیب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زیر خاك به خواب خوش و شیرینی فرو رفتم. خوابیدم كه در بهار آماده و با نیروی بیشتری بیدار شوم، برویم، از خاك درآیم و برای پولاد و صاحبعلی درخت پر میوه یی شوم. درختی با هلوهای درشت و آبدار و با گونه های گلگون مثل دخترهای خوشگل خجالتی.
از خواب هایی كه در زمستان دیدم چیز زیادی به یاد ندارم فقط می دانم كه یك دفعه خواب دیدم درخت بزرگی شده ام، پولاد و صاحبعلی از من بالا رفته اند شاخه هایم را تكان می دهند و تمام بچه های لخت ده جمع شده اند هلوهای من را توی هوا قاپ می زنند با لذت می خورند و آب از دهانشان سرازیر می شود سینه و شكم و ناف برهنه شان را خیس می كند. بچه ی كچلی هی پولاد را صدا می زد و می گفت: پولاد. نگفتی اینها كه می خوریم اسمش چیست؟ آخر من می خواهم به خانه كه برگشتم به مادر بزرگم بگویم چی خوردم، و زیاد هم خوردم اما از بس لذیذ بود هنوز سیر نشده ام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط كنم كه باز هم سیر نشوم.
دو تا بچه ی كوچك هم بودند كه اصلا چیزی به تنشان نبود و مگس زیادی دور و بر بل و بینی و دهانشان نشسته بود. بچه ها هر كدام هلوی درشتی در دست گرفته بودند و با لذت گاز می زدند و به به می گفتند.
این، یكی از خواب هایم بود.
آخرین دفعه گل بادام را در خواب دیدم.
مریض و بیهوش افتاده بودم یك دفعه صدای نرمی بلند شد و من حس كردم همراه صدا بوهای آشنای زیادی به زیر خاك داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بیا جلو عطرت را توی صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بیدار نشد، دست هایت را بكش روی صورت و تنش بگذار بوی گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بیدارش كن كه وقت رویش و جوانه زدن است. همه ی هسته ها دارند بیدار می شوند.
عطر گل بادام و دست هایش كه بروی تن و صورت من حركت می كردند، چنان خوشایند بودند كه دلم می خواست همیشه بیهوش بمانم. اما نشد. من به هوش آمدم. خواستم دوباره خودم را به بیهوشی بزنم كه گل بادام خندید و گفت: دیگر ناز نكن جانم. تو تخم زندگی را توی شكمت داری و تصمیم گرفته یی برویی و درخت بزرگی شوی و میوه بیاوری. مگر نه؟
گل بادام مثل عروس خوشگلی بود كه از برف سفید و تمیزی لباس پوشیده و لپ هایش را گل انداخته باشد. البته من هنوز برف ندیده بودم. تعریف برف را وقتی هلو بودم از مادرم شنیده بودم.
دلم می خواست بدانم گل بادام قبلا با كی حرف می زد و كی او را بالای سر من آورده. گل بادام دست هایش را دور گردن من انداخت، من را بوسید و خندان گفت: چه هیكل گنده یی داری. وسط دست هایم جا نمی گیری.
بعد گفت: بهار هم اینجا بود. گفت كه وقت رویش و جوانه زدن است.
من به شنیدن نام بهار انگار خواب بودم بیدار شدم. خیال كردم بهار آمده و رفته و من هنوز پوسته ام را نشكافته ام. با این خیال پریشان سراسیمه از خواب پریدم دیدم خاك تاریك و خیس من را بغل كرده ناز می كند. پوسته ام از بیرون خیس بود و از داخل عرق كرده بود. ذره های آب از بالا روی من می ریخت و از اطراف بدنم سرازیر می شد و می رفت زیر تنم و زیر خاك. چند دانه ی خاكشیر كه دور و بر من بودند، داشتند ریشه هایشان را پهن می كردند. یكیشان اصلا قد كشیده بود و گویا از خاك بیرون زده بود. ریشه های نازكش سرهایشان را این بر و آن بر می كردند و ذره های غذا و آب را می مكیدند و یكجا جمع می كردند و می فرستادند به بالا. دانه ی ناشناس دیگری هم بود كه ریشه ی كوچكی رویانده بود و سرش را خم كرده بود و خاك را با حوصله و آرام آرام سوراخ می كرد و بالا می رفت. تصمیم داشت دو روز دیگر تیغ زدن آفتاب را تماشا كند.
ریشه ی تازه یی از زیر تنم رد می شد و هر دم كه به جلو می خزید و درازتر می شد، قلقلكم می داد. می گفت كه مال درخت بادام لب جوست. ریشه ی بادام هم با قوت تمام رطوبت خاك و ذره های غذا را می مكید و تو می برد.
آبی كه روی من می ریخت مال برف روی خاك بود و چند روز بعد قطع شد.
روزی صدای خش و خشی شنیدم و كمی بعد دسته یی مورچه ی سیاه و زبر و زرنگ رسیدند پیش من و شروع كردند من را نیش زدن و گاز گرفتن. مورچه ها گرمای خورشید و بوی هوای بهاری را به داخل خاك آورده بودند. از نیش زدن هایشان فهمیدم كه دارند نقب می زنند. مدتی من را نیش زدند وقتی دیدند نمی توانند سوراخم بكنند، راهشان را كج كردند و نقب را در جهت دیگری زدند. من دیگر آن ها را ندیدم تا وقتی كه خودم روی خاك آمدم و درخت شدم.
آنقدر آب مكیده بودم كه باد كرده بودم و عاقبت پوسته ام پاره شد. آنوقت ریشه چه ام را به صورت میله ی سفیدی از شكاف پوسته ام بیرون فرستادم و توی خاك فرو بردم كه رشد كند و ریشه ام بشود تا بتوانم روی آن بایستم و قد بكشم. بعد ساقه چه ام را بیرون فرستادم و یادش دادم كه سرش را خم بكند و رو به بالا خاك را سوراخ بكند و قد بكشد برود خورشید را پیدا كند. نوك سر ساقه چه ام جوانه ی كوچكی داشتم كه وقتی از خاك درمی آمدم، از آن ساقه ی برگدار درست می كردم. تا ریشه ام ریشه بشود و بتواند غذا جمع كند، از غذای ذخیره یی كه خودم داشتم می خوردم و به ریشه چه و ساقه چه ام می خوراندم.
توی خاك هوا هم داشتم كه خفه نشوم. گرمای بیرون هم باز به داخل خاك می رسید.
در این موقع ها من دیگر خسته نبودم. من قبلا توی خودم رشد كرده بودم و خودم را از بین برده بودم و شده بودم یك چیز دیگری. البته وقتی هسته بودم، هسته ی كاملی بودم و دیگر نمی توانستم رشد و حركت كنم اما حالا كه می خواستم درخت بشوم، درخت بسیار ناقصی بودم و هنوز جای رشد و حركت بسیاری داشتم. فكر می كردم شاید فرق یك هسته ی كامل با یك درخت ناقص این باشد كه هسته ی كامل به بن بست رسیده و اگر تغییر نكند خواهد پوسید؛ اما درخت ناقص، آینده ی بسیار خوبی در پیش دارد. اصلا همه چیز ثانیه به ثانیه تغییر می كند و وقتی این تغییرها روی هم انباشته شد و به اندازه معینی رسید، حس می كنیم كه دیگر این، آن چیز قبلی نیست بلكه یك چیز دیگری است. مثلا من خودم كه حالا دیگر هسته نبودم بلكه شكل درخت بودم. ریشه و ساقه چه داشتم و جوانه و برگچه های زردم را، لای دو لپه ام، روی سرم جمع كرده بودم و مرتب بالا كشیده می شدم. می خواستم وقتی از خاك درآمدم برگچه هایم را جلو آفتاب پهن كنم كه خورشید رنگ سبز بهشان بزند. خیال شاخه های پر شكوفه و هلوهای آبدار و گل انداخته را در سر می پروراندم. درختچه ی ناچیزی بودم با وجود این چه آینده ی درخشانی جلو روی من بود!..
سنگریزه یی به اندازه ی گردو جلوم را گرفته بود و نمی گذاشت بالا بروم. دیدم كه نمی توانم سوراخش كنم ناچار دور زدم و رد شدم رفتم بالا.
هر چه بالاتر می رفتم گرمای آفتاب را بیشتر حس می كردم بیشتر به طرف خورشید كشیده می شدم. حالا دیگر از میان ریشه های علف های روی خاك حركت می كردم. عاقبت به جایی رسیدم كه روشنایی آفتاب كم و بیش خاك را روشن كرده بود. فهمیدم كه بالای سرم پوسته ی نازكی بیشتر نمانده. چند ساعت بعد بود كه با یك تكان سر، خاك را شكافتم و نور و گرما را دیدم كه به پیشواز آمده بودند.
من اكنون روی خاك بودم خاكی كه مادر مادرم بود و مادر من نیز هست و مادر تمام موجودات زنده هم هست.
درخت بادام، سراپا سفید، از آن بر تل خاك، زیر آفتاب برق می زد و چنان حال خوشی داشت كه من را هم از ته دل خوشحال كرد. من سلام كردم. درخت بادام گفت: سلام به روی ماهت، جانم. روی خاك خوش آمدی. زیرزمین چه خبر؟
بوته های خاكشیر قد كشیده بودند و سایه می انداختند اما من هنوز دو تا برگچه ی كمرنگ بیشتر نداشتم و سرم را یواش یواش راست می كردم.
روزی كه پولاد و صاحبعلی به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضی گیاهان بلندتر بود اما بوته های خاكشیر از حالای من خیلی بلندتر بودند. آنها چنان با عجله و تند تند قد می كشیدند كه من تعجب می كردم. اول خیال می كردم چند روز دیگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتی ملتفت شدم كه رگ و ریشه ی محكمی توی خاك ندارند، به خودم گفتم كه بوته های خاكشیر بزودی پژمرده خواهند شد و از بین خواهند رفت.
پولاد و صاحبعلی از دیدن من خوشحال شدند. هر دو گفتند: این درخت دیگر ما ل ماست. چند مشت آب از جوی آوردند ریختند در پای من و گذاشتند رفتند. گویا باغبان همان نزدیك ها كرت ها را آب می داد. صدای بیلش شنیده می شد.
آخرهای بهار بود كه دیدم بوته های خاكشیر مثل این است كه دیگر نمی توانند بزرگ بشوند. آن ها گل كرده بودند و دانه هایشان را می پراكندند و یواش یواش زرد می شدند. تابستان كه رسید، من هم قد آن ها بودم اما هنوز شاخه یی نداشتم. می خواستم كمی قد بكشم بعد شاخه بدهم.
پولاد و صاحبعلی زیاد پیش من می آمدند و گاهی مدتی می نشستند و از آینده ی من و نقشه های خودشان حرف می زدند. روزی هم مار بزرگی، سرخ و براق، آورده بودند كه معلوم بود سرش را با چماق داغون كرده بودند. آنوقت زمین را در نیم متری من كندند و مار را همانجا زیر خاك كردند.
پولاد دست هایش را به هم زد و گفت: عجب كیفی خواهد كرد!
البته منظورش من بودم.
صاحبعلی گفت: یك مار با چند بار كود و پهن برابر است.
پولاد گفت: خیال می كنم سال دیگر نوبرش را بخوریم.
صاحبعلی گفت: چه می دانم. ما كه تا حالا درخت نداشتیم.
پولاد گفت: باشد. من شنیده ام درخت هلو و شفتالو زودتر بار می دهند.
من خودم هم این را می دانستم. مادرم در دو سالگی دو هلو نوبر آورده بود.
فكر می كردم كه وقتی هلوهایم بزرگ و رسیده بشوند چه شكلی خواهم شد. دلم می خواست زودتر میوه بیاورم تا ببینم هلوها چه جوری شیره ی تنم را خواهند مكید. دلم می خواست هلوهایم سنگینی بكنند و شاخه هایم را خم بكنند بطوریكه نوكشان به زمین برسد.
تابستان گذشت و پاییز آمد.
توی تنم لوله های نازكی درست كرده بودم كه ریشه هایم هر چه از زمین می گرفتند از آن لوله ها بالا می فرستادند. وسط های پاییز لوله ها را از چند جا بستم و ریشه هایم دیگر شیره به بالا نفرستادند. آنوقت برگ هایم كه غذا برایشان نمی رسید، شروع كردند به زرد شدن. من هم دم همه شان را بریدم تا باد زد و به زمین انداخت و لخت شدم.
بیخ دم هر برگی گره كوچكی بسته بودم. در نظر داشتم بهار دیگر از هر كدام از این ها جوانه یی بزنم و شاخه یی درست كنم. فكر نوبرم را هم كرده بودم. می خواستم مثل مادرم در دو سالگی میوه بدهم. درست یادم نیست، چهار یا پنج گره در بالاهای تنم داشتم كه در نظرم بود از آنها غنچه و گل بدهم. دوست داشتم مرتب به گل هایم فكر كنم.
هر چه هوا سردتر می شد بیشتر من را خواب می گرفت چنان كه وقتی برف بر زمین نشست و زمین یخ بست، من كاملا خواب بودم.
پولاد و صاحبعلی دور من كلش و تكه پاره ی گونی پیچیده بودند. آخر من هنوز پوست نرم و نازكی داشتم و در یخ بندان زمستان برای خرگوش ها غذای لذیذی به حساب می آمدم بعلاوه ممكن بود سرما بزندم آنوقت در بهار مجبور بودم دوباره از ته برویم بالا بیایم.
بهار كه رسید اول از همه ریشه هایم به خود آمدند بعد ساقه ام با رسیدن شیره ی تازه بیدار شد و جوانه هایم تكان خوردند و كمی باد كردند. آبی كه از خاك به من می رسید، همه ی اندام هایم را از خواب می پراند و به حركت وا می داشت. توی جوانه هایم برگ های ریزریزی درست می كردم كه وقتی جوانه هایم سر باز كردند، بزرگ و پهنشان كنم. اكنون غنچه هایم مثل دانه ی جو، كمی بزرگتر، شده بودند. سه غنچه بیشتر برایم نمانده بود. آن یكی ها را گنجشك شكمویی نك زده بود و خورده بود.
سه گل باز كردم اما وسط های كار دیدم نمی توانم هر سه را هلو بكنم. یكی از گل هایم اول ها پژمرد و افتاد. دومی را چغاله كرده بودم بعد نتوانستم غذا برایش برسانم پژمرد و باد زد انداخت به زمین. آنوقت تمام قوتم را جمع كردم تا هلوی بی مثل و مانندی برسانم كه هر كس ببیند چشم هایش چهار تا بشود و هر كس بخورد تا عمر دارد لب به میوه ی دیگری نزند.
گلبرگ هایم را چند روز بعد از گل كردن ریختم و شروع كردم میوه ام را در درون كاسه ی گل غذا دادن و بزرگ كردن تا جایی كه كاسه ی گل پاره شد و چغاله ام بیرون آمد.
هلوی من كمی به نوك سرم مانده قرار داشت بنابراین از همان روزی كه به اندازه ی چغاله ی بادام بود، من را كم و بیش خم می كرد و من نگران می شدم كه اگر بخواهم هلویی به دلخواه خودم برسانم باید كمرم خم بشود و شاید هم بشكند اما من اصلا نمی خواستم به خاطر زحمتی كه ناچار پیش می آمد، هلویم را پژمرده كنم و دور بیندازم. راستش را بخواهید من تصمیم گرفته بودم در سال های آینده هلوهایم را تا هزار برسانم از این رو لازم بود كه در قدم اول و در هلوی اول خودم را از امتحان بگذرانم. ماری كه بچه ها در نزدیكی من زیر خاك كرده بودند حالا دیگر متلاشی شده بود و خاك اطرافم را پر قوت كرده بود. از بركت همین مار، صاحب شاخ و برگ حسابی شده بودم.
پولاد و صاحبعلی این روزها كمتر به سراغ من می آمدند. فكر می كنم پیش پدرهایشان به مزرعه یا برای درو و خرمن كوبی می رفتند. اما روزی به دیدن من آمدند و چوب دستیشان را در كنار من به زمین فرو كردند و من را به آن بستند. به نظرم همان روز بود كه پولاد یكدفعه گفت: صاحبعلی!
صاحبعلی گفت: ها، بگو.
پولاد گفت: می گویم نكند این باغبان پدر سگ درخت ما را پیدایش كند!..
صاحبعلی گفت: پیدایش كند كه چی؟
پولاد چیزی نگفت. صاحبعلی گفت: هیچ غلطی نمی تواند بكند. درخت را خودمان كاشتیم و بار آوردیم، میوه اش هم مال خود ماست.
پولاد توی فكر بود. بعد گفت: زمین كه مال ما نیست.
صاحبعلی گفت: باز هم هیچ غلطی نمی تواند بكند. زمین مال كسی است كه آن را می كارد. این یك تكه زمین كه ما درخت كاشته ایم مال ماست. پولاد دل و جرئتی پیدا كرد و گفت: آری كه مال ماست. اگر غلطی بكند همه ی باغ را آتش می زنیم.
صاحبعلی با مشت زد به سینه ی لخت و آفتاب سوخته اش و گفت: این تن بمیرد اگر بگذارم آب خوش از گلویش پایین برود. آتش می زنیم و فرار می كنیم.
خیال می كنم اگر آن روز پولاد و صاحبعلی جوبدستشان را به من نمی دادند، شب حتماً می شكستم. چون باد سختی برخاسته بود و شاخ و برگ همه را به هم می زد و صبح دیدم كه چند تا از شاخه های درخت بادام شكسته است.
روزها پشت سر هم می گذشتند و من با همه ی قوتم هلویم را درشت تر و درشت تر می كردم و می گذاشتم كه آفتاب گونه هایش را گل بیندازد و گرما داخل گوشتش بشود. دخترم چنان محكم تنم را چسبیده می مكید كه گاهی تنم به درد می آمد اما هیچوقت از دستش عصبانی نمی شدم. آخر من حالا دیگر مادر بودم و برای خودم دختر خوشگلی داشتم.
صاحبعلی و پولاد چنان سرگرم من شده بودند كه درختان دیگر باغ را تقریباً فراموش كرده بودند و مثل سالهای گذشته در كمین هلوهای مادرم ننشسته بودند. من خودم را مال آن ها می دانستم و به آن ها حق می دادم كه وقتی هلویم كاملا رسیده باشد آن را بچینند و با لذت بخورند همانطوری كه روزی خود من را خورده بودند.
اول های پاییز بود كه روزی پولاد تنها و غمگین پیش من آمد. دفعه ی اول بود كه یكی از آن ها را تنها می دیدم. پولاد اول من را آب داد بعد نشست روی علف ها و آهسته آهسته به من و هلویم گفت: درخت هلویم، هلوی قشنگم، می دانید چه شده؟ هیچ می دانید چرا امروز تنهام؟ آری می بینم كه نمی دانید. صاحبعلی مرد. او را مار گزید... « ننه منجوق پیرزن» یك شب تمام بالای سرش بود. به خیالم او هم كاری ازش نمی آمد. همه ی دواهایی را كه گفته بود من و پدر صاحبعلی رفته بودیم از كوه و صحرا آورده بودیم اما باز صاحبعلی خوب نشد. طفلك صاحبعلی!.. آخر چرا رفتی من را تنها گذاشتی؟..
پولاد شروع كرد به گریه كردن. بعد دوباره به حرف آمد و گفت: چند روز پیش، ظهر كه از صحرا برمی گشتم سر تپه به هم برخوردیم، قرار گذاشتیم برویم ماری بگیریم بیاوریم مثل سال گذشته همینجا چال كنیم كه خاكت را پر قوت كند. رفتیم به دره ی ماران. توی دره ی ماران تا بگویی مار هست. یك طرف دره كوهی است كه همه اش از سنگ درست شده. نه خیال كنی كه كوه سنگ یك پارچه است. نه. خیال كن سنگ های بزرگ و كوچك بسیاری از آسمان ریخته روی هم تلنبار شده. مارها وسط سنگ ها لانه دارند و گرما كه به تنشان بخورد بیرون می آیند.
زمین خود ما و همسایه مان و زمین پسر خاله ی صاحبعلی و چند تای دیگر هم توی دره ی ماران است. توی زمین ها همیشه صدای سوت مار شنیده می شود.
من و صاحبعلی در پای كوه پس سنگ ها را نگاه می كردیم و چوبدستی هامان را توی سوراخ ها می كردیم كه مار پر چربیی برایت پیدا كنیم. همینجوری لخت هم بودیم. یك تا شلوار تنمان بود. پشتمان اینقدر داغ شده بود كه اگر تخم مرغ را رویش می گذاشتی می پخت. همچنین داشتیم از این سنگ به آن سنگ می پریدیم كه یك دفعه پای صاحبعلی لیز خورد و به پشت افتاد و یك دفعه طوری جیغ زد كه دره پر از صدا شد. صاحبعلی به پشت افتاده بود روی سنگی كه ماری رویش چنبر زده بود. صاحبعلی جیغ دیگری هم كشید و افتاد ته دره روی خاك ها. من دیگر فرصت به مار ندادم. یك چوب زدم به سرش و بعد به شكمش بعد باز به سرش. دو موش و یك گنجشك توی شكمش بودند.
صاحبعلی بیهوش افتاده بود و صدایی ازش نمی آمد. چوبدستی اش پرت شده بود نمی دانم به كجا. جای نیش مار قرمز شده بود. اگر مار پایش یا دستش را زده بود می دانستم چكار باید بكنم اما با وسط پشتش چكار می توانستم بكنم؟ ناچار صاحبعلی را كول كردم و آوردم به ده. « ننه منجوق پیرزن» صبح، سر قبر، به ننه ی من گفته بود كه اگر صاحبعلی را زودتر پیش او می بردم نمی مرد. آخر من چه جوری می توانستم صاحبعلی را زودتر ببرم. درخت هلو، تو خودت می دانی كه صاحبعلی از من سنگین تر بود. اگر الاغی داشتم و باز دیر می كردم آنوقت ننه منجوق حق داشت بگوید كه دیر كرده ام. آخر من چكار می توانستم بكنم؟..
پولاد باز شروع كرد به گریه كردن. من حالا حس می كردم كه صاحبعلی و پولاد را خیلی خیلی دوست داشتم. وقتی فكر كردم كه دیگر صاحبعلی را نخواهم دید، كم مانده بود از شدت غصه تمام برگ هایم را بریزم و برای همیشه بخشكم و جوانه نزنم.
پولاد گریه اش را تمام كرد و گفت: من دیگر نمی توانم توی ده بمانم. هر جا كه می روم شكل صاحبعلی را جلو چشمم می بینم و غصه می كنم. به كوه كه میروم، بز را كه به صحرا میبرم، دست كه بر سر سگ ها می كشم، روی سرگین ها كه راه می روم، با بچه های دیگر كه توی مزرعه ملخ و سوسمار می گیرم، علف كه خرد می كنم، پشت بام ها كه می روم، همیشه شكل صاحبعلی جلو چشمم است. انگار همیشه من را صدا می كند. پولاد!.. پولاد!.. آری درخت هلو، من طاقت ندارم این صدا را بشنوم. می خواهم بروم به شهر پیش دایی ام شاگرد بقال بشوم. من نمی دانم چكار باید می كردم تا صاحبعلی زنده می ماند. حالا نمی دانم چكار باید بكنم كه من هم مثل او یكدفعه نیفتم بمیرم. من كوچكم. عقلم به هیچ چیز قد نمی دهد. همینقدر می دانم كه نمی توانم توی ده بمانم. من رفتم، درخت هلو. هلویت را هم گذاشتم بماند برای خودت.
وقتی دیدم پولاد می خواهد پا شود برود، گذاشتم هلویم بیفتد جلو پایش. پولاد هلو را برداشت بویید بعد خاك هایش را پاك كرد و من را از ته تا نوك سر دو دستی ناز كرد و گذاشت رفت.
سال دیگر من خوب قد كشیده بودم و شاخ و برگ فراوانی از همه جای تنم روییده بود. بیست سی تا گل داده بودم و دیگر می توانستم سرم را از تل خاك بالاتر بگیرم و سرك بكشم و آن برهای باغ را تماشا كنم.
روزی باغبان ملتفت سرك كشیدن های من شد و آمد من را دید. از شادی نمی دانست چكار بكند. از شكل و رنگ برگ و گلم فهمید كه بچه ی كی هستم. درخت هلوی خوبی توی باغش روییده بود بدون آنكه برایش زحمتی كشیده باشد. من خیلی ناراحت بودم كه عاقبت به دست باغبانی افتاده ام كه خودش نوكر آدم پولدار دیگری است و به خاطر پول، مردم ده را دشمن خودش كرده است.
ده پانزده هلو رسانده بودم اما وقتی فكر می كردم كه هلوهایم قسمت چه كسانی خواهد شد، از خودم بدم می آمد. من را پولاد و صاحبعلی كاشته بودند، بزرگ كرده بودند و حق هم این بود كه هلوهایم را همان ها می خوردند.
روزی فكری به خاطرم رسید و از همان روز شروع كردم هلوهایم را ریختن. باغبان وقتی ملتفت شد كه دیگر هلویی بر من نمانده بود. خیال كرد جایم بد است. بلند بلند گفت: سال دیگر جایت را عوض می كنم كه بتوانی خوب آب بخوری و هلوهای درشت و خوشگل بیاوری.
بهار سال دیگر كه ریشه هایم را بیدار كردم دیدم نظم همه شان به هم خورده و بعضی ها اصلا خشكیده اند و بعضی ها كنده شده اند. البته ریشه های سالم هم زیاد داشتم. اول شروع كردم ریشه های سالم را توی خاك های مرطوب فرو كردن بعد ریشه های تازه یی درآوردم و به اطراف فرستادم. آنوقت به فكر جوانه زدن و برگ و شكوفه افتادم و مادرم را شناختم.
از آنوقت تا حالا كه نمی دانم چند سال از عمرم می گذرد، باغبان نتوانسته هلوی من را نوبر كند و از این پس هم نوبر نخواهد كرد. من از او اطاعت نمی كنم حالا می خواهد من را بترساند یا اره كند یا قربان صدقه ام برود.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.