userinfo close
  ,

بودا و بودیسم


buddhaandbuddhism

تاسیس: 12 اسفند 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مهیار م - معاونان
بودا, خورشید معنویت,حکمت و طریقت , بودا آفتاب جهان خرد و شفقت است. دراین انجمن درباره سرشت و زیست،آم ادامه »
بودا, خورشید معنویت,حکمت و طریقت , بودا آفتاب جهان خرد و شفقت است. دراین انجمن درباره سرشت و زیست،آموزه ها،سلوک،نظریه معرفت و حکمت و برکت بودا،ونیز نحله ها ومکاتب بودایی سخن می گوییم .
NIRVANA& NOTHINGNESS
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
97
2360
89/5/17 (01:20)
25
905
90/4/4 (20:10)
91
656
89/10/27 (13:04)
33
584
87/6/13 (11:29)
50
413
90/4/16 (05:25)
55
700
89/4/7 (10:49)
26
365
89/2/25 (14:06)
14
196
89/2/6 (22:59)
29
199
85/11/6 (20:51)
6
166
90/11/11 (19:56)
2
54
90/6/14 (16:28)
11
194
89/4/12 (13:27)
28
245
88/6/17 (11:07)
2
10
88/3/4 (16:18)
0
42
87/6/16 (12:36)
1
15
86/11/8 (16:25)
2
43
86/5/5 (15:45)
6
166
85/12/28 (22:48)
0
60
85/8/6 (04:43)
3
113
85/5/19 (17:27)

عنوان بحث

مهیار م , zen
مهیار م - 06:02 1385/02/19

كیوزاكو

داستانهای بودایی

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهیار م , zen
مهیار م - 11:29 1387/06/13
33

 

جرات عاشقی

بیست رهرو مرد و یک رهرو زن به نام ای شون، نزد یک استاد ذن مراقبه می کردند.ای شون با اینکه موهای سرش را تراشیده و لباس ساده ای به تن داشت، بسیار زیبا بود. چند تن از رهروها در نهان عاشق او بودند. یکی از آنها نامه ای عاشقانه برایش نوشت و بر ای یک ملاقات پنهانی پافشاری داشت. ای شون پاسخش را نداد. روز بعد، پس از سخنرانی استاد برای گروه ، ای شون از جا برخاست و در حالی که به نویسنده ی نامه اشاره می کرد گفت:" اگر به راستی اینقدر عاشق من هستی ،اینک بیا و مرا در آغوش بگیر."

ترجمه ها از پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:28 1387/02/8
32

آزار ذهن

 

دو رهرو در حین سفرشان به رودخانه ای رسیدند وبا زنِ جوانی در آنجا روبرو شدندکه نمی توانست از رودخانه عبور کند،آن زن از آنها خواهش کرد اگر امکانش باشد او را به آن طرف آب ببرند .
یکی از رهرو ها مردٌد بود ولی دیگری سریعن او را روی شانه هایش گذاشت و از میان آب عبور کرد و در ساحل آن طرف رود به زمینش نهاد ،آن زن از او سپاسگزاری کرد و رفت.

هم چنان که آنها به راهشان ادامه می دادند،یک رهرو حسابی فکرش مشغول و پریشان بود و نمی توانست ساکت باشد ، به حرف آمد و پرسید، "برادر ، آموزش روحانی ما می گوید، از هر گونه تماس با زنان دوری کنیم ، ولی تو آن زن را روی شانه هایت به آن سوی آب حمل کردی! "

دیگر رهرو پاسخ داد:"من آن دختر را تا آنسوی رود حمل کردم اما تو او را تا اینجا با خود آوردی ! "

مهیار م , zen
مهیار م - 15:27 1387/02/8
31

پرواز پروانه

 

تائویست بزرگ، چانگ تزو یک بار در خواب دید، پروانه ایست که به این جا و آن جا بال می زند. در رویایش هیچ از اطلاعی ازهویت خود به عنوان یک آدم نداشت. او فقط یک پروانه بود. ناگهان بیدار شد و خودش را دید که در آنجا دراز کشیده است ، او دوباره یک آدم بود. آنگاه با خودش فکر کرد ،"قبلن انسانی بودم که خواب پروانه بودن را می دید ، یا الان پروانه ای هستم که خواب آدم بودن را می بیند".



 

مهیار م , zen
مهیار م - 12:54 1386/11/17
30
نبرد چای
 
 
یک استاد تشریفات چای در ژاپن باستان اتفاقابه یک نظامی، آن گونه که باید احترام نگذاشت . او فورن بابت این کم توجهی اش پوزش خواست .ولی سرباز به تندی، برای تلافی ،او را به یک دوئل با شمشیر فراخواند . استاد چای که تجربه ی نبرد با شمشیر را نداشت ، از پیشوای ذنی که در شمشیرزنی صاحب سبک و نام بود ، راهنمایی خواست، پیشوای ذن نمی توانست به او کمکی کند، اما توجه به این نکته که، استاد پذیرایی با چای چگونه با تمرکز وآرامش مراسم چای را به اجرا در می آورد به او گفت:" فردا در هنگام جنگ تن به تن با سرباز، سلاحت را بالای سرت نگه دار، به گونه ای که آماده ی ضربه زدن هستی ، و با همان تمرکز و آرامشی با او روبرو شو که هنگام اجرای مراسم چای داری".
روز بعد در زمان و مکان مقرر برای مبارزه ،استاد آن پند را بکار بست.افسر در حالی که خودش را برای ضربه زدن آماده کرده بود، برا ی زمانی طولانی به چهره متمرکز اما آرام استاد چای نگاه کرد. بالاخره سرباز شمشیرش را غلاف کرد ، از این گستاخی خود پوزش خواست و بدون هیچ جنگی میدان را ترک کرد .
مهیار م , zen
مهیار م - 15:46 1386/11/6
29

خود خواهی

 

 

نخست وزیر سلسله تانگ یک قهرمان ملی بود چون در هر دو زمینه ی سیاست و نظامی رهبر موفقی بود.

اما او باوجود شهرت، قدرت و ثروتش او خود را یک مرید متواضع بودایی به حساب می آورد .
اغلب او به ملاقات پیشوای ذن مورد علاقه اش می رفت و زیر نظر او آموزش می دید و به نظر می آمد خیلی خوب با هم سر می کردند. نخست وزیر بودن او ظاهرا تاثیری روی روابط آنها نداشت ،ارتباط آنها به سادگی یک استاد قابل احترام و یک شاگرد مودب به نظر می رسید .
یک روز در حین دیدار معمول آنها ، نخست وزیر از پیشوا پرسید ""پیشوا... ،از نظر آیین بودایی خودپسندی چیست؟"
صورت پیشوا سرخ شد، با لحن مهربانی ولی مسخره وتو هین کننده ای ،جمله ای پراند:"این دیگه چه
پرسش احمقانه ایه؟!"
این پاسخ غیر منتظره و این لحن توهین آمیز، نخست وزیر را تکانی داد و او کج خلق و عصبانی شد.


 

سپس پیشوای ذن لبخندی زد و گفت:" این،عالیجناب، خودپرستی است."
 
 
 
 
ترجمه ها از پروانه اسماعیل زاده
مهیار م , zen
مهیار م - 15:44 1386/11/6
28

بیداری

 

 

روزی استاد اعلام کرد ، رهرو جوانی به مرحله ی بالای بیداری و رهایی رسیده است. اخبار سبب جنب و جوشی در میان رهرو ها شد. چند نفر از آنها به دیدن رهرو جوان رفتند و از او پرسیدند :"ما شنیده ایم که شما بیدار و رها شده اید.درست است؟"ـ
او پاسخ داد: "بله درست است"ـ

"وشماچه احساسی دارید؟ " -
رهرو جوان پاسخ داد:" مانند همیشه تاریک "
مهیار م , zen
مهیار م - 15:43 1386/11/6
27

چای . آهن . ذن

 

 

هاکویین استاد ذن ، برای شاگردانش در باره پیرزن صاحب چایخانه در روستا صحبت می کرد. هاکویین ضمن تعریف چیره دستی او در مراسم چای از درک بسیار عالی او از ذن گفتگو می کرد. بسیاری از شاگردان از این امر متعجب می شدند و خودشان به روستا می رفتند تا از نزدیک شاهد این امر باشند هر وقت زن پیر می دید که آنها دارند می آیند فورن می توانست حدس بزند که آنها آیا برای صرف چای آمده اند یا درک او از ذن .آنها یی که برای صرف چای آمده بودند، او با مهربانی از آنها با چای پذیرایی می کرد .برای آنهایی که می خواستند درباره دانش او از ذن بدانند ،او مخفی میشد تا نزدیک در (ورودی ) می رسیدند او با سیخ آتش بهم زنی ( بخاری) به آنها حمله ور می شد فقط یکی از ده نفر می توانست از دست کتک خوردن او فرار کند.

مهیار م , zen
مهیار م - 15:41 1386/11/6
26

هوشیاری كامل

 

 


تِنو پس از ده سال شاگردی به درجه ی آموزگاری رسید. در یک روز بارانی ، او به ملاقات استاد نامی ذن نان -این رفت.

هنگام ورود ،استاد با سئوالی به او خوش آمد گفت "آیا شما کفش صندل و چترتان را در ایوان گذاشتید؟

تنو پاسخ داد :بله

استاد ادامه داد:"چتر را در سمت چپ کفش هایتان گذاشتید یا سمت راست آنها؟" ـ

تنو نمی دانست چه پاسخی بدهد و فهمید که هنوز به درجه ی هوشیاری کامل نرسیده است. بنا براین او شاگرد نان-این شد و ده سال دیگر به مطالعه پرداخت .

مهیار م , zen
مهیار م - 20:48 1386/10/22
25

هوشیاری كامل

 

 


تِنو پس از ده سال شاگردی به درجه ی آموزگاری رسید. در یک روز بارانی ، او به ملاقات استاد نامی ذن نان -این رفت. ـ
به محض اینکه پایش را داخل اتاق گذاشت ، بااین پرسش استاد روبرو شد "آیا شما کفشها و چترتان را در ایوان گذاشتید؟"

تنو پاسخ داد :بله

استاد ادامه داد:"چتر را در سمت چپ کفش هایتان گذاشتید یا سمت راست آنها؟" ـ

تنو نمی دانست چه پاسخی بدهد و فهمید که هنوز به درجه ی هوشیاری کامل نرسیده است. بنا براین او شاگرد نان-این شد و ده سال دیگر به کار آموزی پرداخت
 


 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 20:46 1386/10/22
24

غافلگیر كردن ارباب

 

 

شاگردان یک معبد ترسی آمیخته با احترام نسبت به رهرو بزرگتر داشتند، نه با این دلیل که او سخت گیر بود ، بلکه به این دلیل که هیچ چیزی او را آشفته نمی کرد. او به نظر آنها عجیب ، حتی کمی هم ترسناک می آمد.یک روز شاگردان تصمیم گرفتند که او را آزمایش کنند. دسته ای از آنها در گوشه ی تاریک راهرو پنهان شدند ومنتظر رهرو سالخورده شدند که در آنجا قدم می زد. پس از مدتی آن مرد ظاهر شد و، یک فنجان چای داغ در دست داشت درست وقتی که او از آنجا عبور می کرد شاگردان تا جایی که می توانستند، در حالی که فریاد بلندی می زدند همگی با هم ناگهان بیرون ریختند.اما رهرو هیچ واکنشی نشان نداد . او در کمال آرامش به راهش به سوی میزی در انتهای راهرو ادامه داد و به آرامی فنجان را روی میز گذاشت، و سپس ،در حالی که سکوت راهرو را فرا گرفته بود، به طرف دیوار برگشت و غافلگیرانه داد زد " یوهاها ! "

مهیار م , zen
مهیار م - 21:50 1386/09/5
23
حركت ذهن
 
 
دو نفر در مورد پرچمی که با وزش باد در حال حرکت بود با هم بحث می کردند اولی می گفت: در واقع این باد است که در حال حرکت است . دومی با او مخالفت کرد و گفت:خیر، این پرچم است که حرکت می کند. یک پیشوای ذن که اتفاقا آنجا قدم می زد بحث آنها را قطع کرد و گفت :" نه پرچم  نه باد  هیچکدام  حرکت نمی کنند  این  ذهن  شماست  که  حرکت  می کند."
 
 
 
 
ترجمه پروانه اسماعیل زاده
مهیار م , zen
مهیار م - 15:29 1386/09/3
22

چه عرض كنم ؟

 

یک دختر زیبا در دهکده ای باردار شد.والدین عصبانیش می خواستند بدانند که پدر بچه کیست؟ دختر ابتدا در مقابل اعتراف مقاومت می کرد، بالاخره دختر خجالت زده و مضطرب از هاكویین نام برد. هاكویین پیشوای ذن که تا قبل از آن به دلیل زندگی پاکی که داشت ، مورد احترام همگان بود. وقتی که والدین بی حرمت شده ، هاکویین را با اتهام دخترشان روبرو کردند ، او به سادگی پاسخ داد: چه عرض كنم!
وقتی بچه به دنیا آمد، والدین او را برای هاکویین بردند، او که هم اکنون در چشم همه ی مردم روستا منفور و پست می آمد. از آنجایی که مسئولیت آن کودک با او بود، والدین دختر از او خواستند که از بچه نگهداری کند
هاکویین در حالی که کودک را می گرفت به آرامی گفت: چه عرض كنم!

برای چند ماه او به خوبی از کودک مراقبت کرد تا وقتی که دختر مقابل دروغی که گفته بود نتوانست طاقت بیاورد. او اعتراف کرد که پدر واقعی، مرد جوانی در دهکده بود که او سعی کرده بود بدینوسیله از او محافظت کند. والدین دختر فورن نزد هاکویین رفتند ببیند تمایل به پس دادن بچه دارد.آنها با پوزش فراوان آن چه را که رخ داد ه بود توضیح دادند.
هاکویین در حالیکه کودک را به آنها می داد گفت: چه عرض كنم؟!
 
 
 
 
مهیار م , zen
مهیار م - 19:14 1386/08/25
21

درك ماهی ها

روزی چانگ تزو ودوستش کنار یک رودخانه قدم می زدند چانگ تزو گفت: به ماهیها نگاه کن چگونه نزدیک یکدیگر شنا می کنند. به راستی که بسیار خوشحالند!
دوستش پاسخ داد: شما که ماهی نیستید، بنا بر این شما به درستی نمی توانید بگویید که آنها خوشحالند.

چانگ تزو پاسخ داد : شما من نیستید، بنا بر این چگونه می دانید که من نمی دانم ماهی ها خوشحالند!

مهیار م , zen
مهیار م - 20:03 1386/08/23
20

طبیعت هر چیز

 

دو رهرودر حالی که کاسه های خود را در رودخانه می شستند متوجه یک عقرب شدند که در حال غرق شد ن بود.یک رهرو فورا با ملاقه اش او را گرفت وروی صخره ی ساحل گذاشت در حین انجام این کار نیش زده شد. او به کار شستن کاسه اش بازگشت و عقرب دوباره در آب افتاد و رهرو عقرب را نجات دا د و دوباره نیش زده شد. دیگر راهب از او پرسید" ای دوست چرا باز هم او را نجات می دهی در صورتی که می دانی نیش زدن طبیعت اوست؟


رهرو پاسخ داد:زیرا نجات دادن او نیز طبیعت من است.

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

 

مهیار م , zen
مهیار م - 20:20 1386/08/20
19

در جستجوی بودا

 

یک رهرو برای یافتن بودا عازم سفری طولانی شد. او سال های زیادی را در این جستجوی خویش فدا کرد تا به سرزمینی رسید که گفته می شد بودا در آنجا زندگی می کند. وقتی در حال عبوراز عرض رودخانه ای برای رسیدن به آن دیار بود، در حالی که قایقران پارو می زد او به اطراف نگاه می کرد.توجه او به چیزی که به سوی آنها شناور بود جلب شد وقتی آن نزدیکتر شد او دریافت که آن جسد یک شخصی است وقتی آن جسد آنقدر نزدیک شد که او بتواند آن را لمس کند، ناگهان متوجه شد آن بدن مرده ی خودش است! او کنترلش را از دست داد و ناله ای از دیدن منظره ی جسدخویش سر داد،ساکت وبی جان، شناور و بی هدف همراه جریان های رود خانه. آن لحظه آغاز رهایی او بود.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.