userinfo close

  ,

بودا و بودیسم


buddhaandbuddhism

تاسیس: 12 اسفند 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مهیار م - معاونان
بودا, خورشید معنویت,حکمت و طریقت , بودا آفتاب جهان خرد و شفقت است. دراین انجمن درباره سرشت و زیست،آم ادامه »
بودا, خورشید معنویت,حکمت و طریقت , بودا آفتاب جهان خرد و شفقت است. دراین انجمن درباره سرشت و زیست،آموزه ها،سلوک،نظریه معرفت و حکمت و برکت بودا،ونیز نحله ها ومکاتب بودایی سخن می گوییم .
NIRVANA& NOTHINGNESS
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
97
2487
89/5/17 (01:20)
25
943
90/4/4 (20:10)
91
665
89/10/27 (13:04)
33
592
87/6/13 (11:29)
50
425
90/4/16 (05:25)
55
726
89/4/7 (10:49)
26
368
89/2/25 (14:06)
14
197
89/2/6 (22:59)
29
205
85/11/6 (20:51)
6
207
90/11/11 (19:56)
2
62
90/6/14 (16:28)
11
202
89/4/12 (13:27)
28
254
88/6/17 (11:07)
2
12
88/3/4 (16:18)
0
55
87/6/16 (12:36)
1
16
86/11/8 (16:25)
2
46
86/5/5 (15:45)
6
183
85/12/28 (22:48)
0
70
85/8/6 (04:43)
3
118
85/5/19 (17:27)

عنوان بحث

مهیار م , zen
مهیار م - 06:02 1385/02/19

كیوزاكو

داستانهای بودایی

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
مهیار م , zen
مهیار م - 11:45 1386/06/22
1

زمان حال

 

یک جنگجوی دلاور ژاپنی توسط نیروهای دشمن دستگیر شد و در زندان انداخته شد.او به خاطر وحشت از بازجوئی و شکنجه و اعدام در روز بعد آن شب خواب به چشمش نمی رفت
:سخنان استاد بودایی خود را به یاد آورد
.فردا واقعیت نیست ، بلکه تصور واهی است
.واقعیت زمان حال است
با یادآوری این سخنان جنگجو آرام شد و به خواب رفت. ـ
Present moment
A Japanese warrior was captured by his enemies and thrown into prison. That night he was unable to sleep because he feared that the next day he would be interrogated, tortured, and executed. Then the words of his Zen master came to him, "Tomorrow is not real. It is an illusion. The only reality is now." Heeding these words, the warrior became peaceful and fell asleep.
 ترجمه پروانه اسماعیل زاده
 
مهیار م , zen
مهیار م - 11:48 1386/06/22
2

 بی هیچ هراسی


داستان های ذن
دردوران فئودالی ژاپن ،در زمان جنگ های داخلی، یک سپاه مهاجم منطقه ای را با حمله ای برق آسا تسخیرکرد و کنترل آن را به دست گرفت . فقط دریک دهکده ، قبل از اینکه سپاه برسد همه بجز یک استاد بودایی فرار کردند. ژنرال در مورد این پیرفرتوت تا آنجا کنجکاو شد که خودش برای دیدن او به معبد رفت . وقتی ژنرال بر خلاف همیشه با رفتاری تسلیمانه روبرو نشد، از شدت عصبانیت و در حالی که دست به شمشیرش می برد با خشم فریاد زد: "تو یک احمقی" " تو نمی فهمی درمقابل کسی هستی که می تواندبی چشم به هم زدنی تورا با شمشیربکُشد؟!". علیرغم این تهدید، استاد بی هیچ هراسی و به آرامی پاسخ داد:" تو نمی فهمی مقابل کسی هستی که می تواند بی چشم به هم زدنی با شمشیر کشته شود؟"ـ
During the civil wars in feudal Japan, an invading army would quickly sweep into a town and take control. In one particular village, everyone fled just before the army arrived - everyone except the Zen master. Curious about this old fellow, the general went to the temple to see for himself what kind of man this master was. When he wasn't treated with the deference and submissiveness to which he was accustomed, the general burst into anger. "You fool," he shouted as he reached for his sword, "don't you realize you are standing before a man who could run you through without blinking an eye!" But despite the threat, the master seemed unmoved. "And do you realize," the master replied calmly, "that you are standing before a man who can be run through without blinking an eye?"
 
ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 02:35 1386/06/28
3

جمع کردن ذهن

جوانی لاف زن، پس ازبرنده شدن در چندین مسابقه تیر اندازی با کمان ، یک استاد ذن را که به چیره دستی در تیراندازی شهرت داشت، به مبارزه طلبید. مرد جوان مهارت عالی خود را با یک نمایش نشان داد، وقتی او با اولین تیر به هدفی در دور، به مرکز آن زد با دومین تیر، اولی را به دونیم کرد، به مرد پیر گفت: "آنجا را" " تو می توانی مثل آن به هدف بزنی" ـ
استاد از فضولی جوان ناراحت نشد و به آن هدف تیر اندازی نکرد ، اما به جای آن، به او پیشنهاد داد تابه دنبال او به بالای کوه بروند. کنجکاوی در مورد قصد آن پیر فرتوت، کمانگیر جوان را به دنبال او به بالای کوه کشاند تا جایی که، آنها به شکاف عمیقی رسیدند .روی آن شکاف به وسیله ی یک کنده چوب لرزان و مرتعش پلی زده شده بود. پیر بودایی در حالیکه با آرامش و قدم های تند به وسط آن پل لرزان و خطرناک می رفت یک درخت را در دور نشانه گرفت و خیلی راحت و مستقیم به هدف زد. استاد در حالیکه موقرانه به عقب به سطحی امن ، روی زمین بر می گشت به جوان گفت: "حالا نوبت توست" ـ
وحشت و ترس از آن پرتگاه ژرف و بدون انتها باعث شد مرد جوان نتواند خود را راضی کند که قدم بر روی آن کنده بگذارد چه برسد به آن که، تیری به هدف بزند. استاد در حالی که احساس می کرد حریفش در چه مخمصه ای افتاده است گفت:" تو بر کمانت خیلی مسلط هستی ولی بر ذهنت تسلط کمی داری که باعث منتفی شدن مهارتت در تیراندازی می شود"ـ

 

Concentration
After winning several archery contests, the young and rather boastful champion challenged a Zen master who was renowned for his skill as an archer. The young man demonstrated remarkable technical proficiency when he hit a distant bull's eye on his first try, and then split that arrow with his second shot. "There," he said to the old man, "see if you can match that!" Undisturbed, the master did not draw his bow, but rather motioned for the young archer to follow him up the mountain. Curious about the old fellow's intentions, the champion followed him high into the mountain until they reached a deep chasm spanned by a rather flimsy and shaky log. Calmly stepping out onto the middle of the unsteady and certainly perilous bridge, the old master picked a far away tree as a target, drew his bow, and fired a clean, direct hit. "Now it is your turn," he said as he gracefully stepped back onto the safe ground. Staring with terror into the seemingly bottomless and beckoning abyss, the young man could not force himself to step out onto the log, no less shoot at a target. "You have much skill with your bow," the master said, sensing his challenger's predicament, "but you have little skill with the mind that lets loose the shot."

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

http://www.parvazbaparwane.blogspot.com/

 

 

مهیار م , zen
مهیار م - 14:15 1386/07/3
4
زنگ، استاد
 
شاگردجدید از استاد ذن می پرسد که چگونه می تواند خودش را برای آموزش آماده کند؟ استاد پاسخ داد"فکر کن من یک زنگ هستم . اگر به آهستگی به من ضربه ای بزنی صدای ضعیفی خواهی شنید و اگر ضربه ی محکمی بزنی صدایی همانند ناقوس انعکاس آن خواهد بود .


 

مهیار م , zen
مهیار م - 14:17 1386/07/3
5
تعقیب همزمان دو خرگوش
داستان های ذن

یک شاگرد ورزش های رزمی نزد استادش رفت و گفت:"علاقه مندم ورزش های رزمی بیشتری را یادبگیرم، ضمن فراگیری نزد شما دوست دارم نزد استاد دیگری سبک دیگری را هم آموزش ببینم،نظرشما در این مورد چیست؟ "ا
:استاد پاسخ داد
"شکارچی که دو خرگوش را همزمان تعقیب می کند نمی تواند هیچ یک را شکار کند" 
 
ترجمه پروانه اسماعیل زاده
مهیار م , zen
مهیار م - 12:50 1386/07/13
6

کارنیکو کردن از پرکردن است


داستان های زن


یک خواننده آوازهای نمایشی زیر نظر آموزگار سخت گیری آموزش می دید .استاد او روی تمرین ِ قطعه ای از یک آواز سماجت می کرد هر روز و هر ماه ،تکرار و تکرارِ همان قطعه ،بدون اینکه کمی بیشتر از آن را اجازه دهد. بالاخره او ناامید و وازده شد مرد جوان رفت تا استاد دیگری بیابد.
یک شب هنگام توقف در یک مهمان خانه به یک مسابقه از بر خوانی برخورد کرد. چیزی را که از دست نمی داد بنا براین در مسابقه شرکت کرد، البته او همان قطعه ای راکه خوب بلد بود، خواند. وقتی خواندن او به پایان رسید اداره کننده مسابقه ، اجرای او را به شدت تحسین کرد . علیرغم شرمساریِ شاگرد ، مجری باور نکرد که این اجرای یک مبتدی باشد. از او پرسید :" آموزگار تو چه کسی است؟ او باید استاد بزرگی باشد".ا
بعد ها شاگرد ،همانند استاد کوشی جی مشهور شد

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

 

مهیار م , zen
مهیار م - 13:13 1386/07/13
7

سخت کار کردن


داستان های ذن


یک شاگرد ورزشهای رزمی نزد استاد خود رفت و با شوق فراوان گفت:" بسیار علاقه مندم که تکنیک های رزمی شما را هر چه زودتر یاد بگیرم. چقدر طول می کشد تا در این فن استاد شوم". استاد با حالتی نه چندان جدی گفت: " 10 سال". شاگرد با بی صبری پاسخ داد:" اما من می خواهم خیلی زودتر ازاین مدت ، استاد شوم، سخت کار خواهم کرد. اگر مجبور باشم روزی ده ساعت یا بیشتر تمرین خواهم کرد. در این صورت چه مدت طول خواهد کشید؟" استاد لحظه ای فکر کرد و گفت:  " 20 سال"

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:31 1386/08/8
8

شاهکار


داستانهای ذن

استاد خوشنویسی روی یک تکه کاغذ مشغول نوشتن حروف بود، یکی از شاگردان بسیار باهوش او را تماشا می کرد. وقتی کار استاد تمام شد،نظر شاگردان را پرسید، آن شاگرد بی درنگ گفت: اصلا خوب نبود. استاد دوباره سعی کرد ولی شاگرد باز هم انتقاد کرد. چندین بار دیگر ،خوشنویس با دقت دوباره نوشت و هر بار شاگرد آن را رد می کرد. بالاخره وقتی شاگرد توجه اش به جایی دیگر بود استاد از فرصت استفاده کرد و سریع حروفش را نوشت.از شاگرد پرسید: " حالا چه طور؟" شاگرد برگشت و نگاه کرد و از روی تعجب فریاد زد:"آن... یک شاهکار بود !

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:34 1386/08/8
9

زیبایی طبیعت

 

یک استادذن، باغبان یک معبد مشهور بود. این شغل را به خاطر علاقه وافر او به گل ها ، بوته ها و درخت ها به او داده بودند .معبد کوچکتر دیگری در همسایگی بود که در آن استاد بودایی پیری زندگی می کرد. یک روز استاد ذن چشم به راه مهمانان مخصوص بود، او هم به صورت ویژه ای به باغ رسیدگی کرد.علف های هرز را وجین کرد، بوته هارا هرس کرد و چمن ها را شنکش کشید ، مدت زیادی وقت گذاشت و با دقت برگ ،های پاییزی را جمع و جور کرد. از آن طرف دیوار ما بین دو معبد، پیر بودایی کار کردن او را با علاقه تماشا می کرد. وقتی کارش تمام شد استاد باغبان ایستاد و در حالیکه از آن چه خود انجام داده بود، لذت می برد، به پیر مرد گفت: "قشنگ نیست؟" پیر بودایی پاسخ داد: " بله ،اما یک چیز کم دارد. به من کمک کن تا به آن طرف دیوار بیایم تا برایت درستش کنم". باغبان معبد بعد از کمی درنگ او را بلند کرد و از روی دیوار پایین گذاشت. استاد پیر به آرامی بطرف درختی که در وسط باغ بود رفت و تنه ی درخت را گرفت و تکان داد. برگها به رو ی همه ی زمین باغ ریخت سپس گفت " خوب، حالا می توانی مرا باز گردانی."

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:39 1386/08/8
10

عنکبوت

به نقل از یک داستان تبتی ، یک شاگرد هنگام مراقبه در اتاقش، به نظرش آمد، عنکبوتی را دید که از مقابلش به طرف پایین حرکت می کند . هر روز این جانور ترسناک بر می گشت و هر بار بزرگ و بزرگ تر می شد. شاگرد وحشت زده نزد استادش رفت و این معما ی غیر قابل حل را گزارش داد و گفت که تصمیم دارد ، هنگام مراقبه یک چاقو در زیر لباسش پنهان کند و به محض اینکه عنکبوت ظاهر شد او را بکشد. استاد او را از این کار منع کرد. به جای آن پیشنهاد کرد، هنگام مراقبه یک تکه گچ با خودش بیاورد و وقتی عنکبوت نمایان شد یک علامت ضربدر روی شکم آن جانور بزند و سپس نتیجه را بازگو کند. شاگرد به مراقبه برگشت وقتی عنکبوت ظاهر شد او بر خلاف میلش برای حمله به عنکبوت ،همان کاری را کرد که استاد پیشنهاد داده بود . وقتی او برای شرح ماجرا نزد استاد بازگشت، استاد به او گفت پیراهنش را بالا بزند و به شکم خودش نگاه کند. یک " ×" آن جا بود.

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:41 1386/08/8
11

مرد مقدس

در روستاهای اطراف ، حرفهایی در مورد مرد فرزانه مقدسی که در خانه ای کوچک در بالای کوه زندگی می کرد پیچیده بود. مردی از روستا تصمیم گرفت که به سفر ِطولانی و مشکل برای دیدن او برود. وقتی او به خانه ی مرد مقدس رسید، خدمتکار پیری دم در به او خیر مقدم گفت. ـ
او به خدمتکار گفت:"من می خواهم مرد فرزانه ی مقدس را ببینم". خدمتکار لبخندی زد واو را به داخل راهنمایی کرد. هنگامی که آنها در میان خانه راه می رفتند،در فکر دیدن مرد مقدس مشتاقانه به اطراف خانه نگاه میکرد. بی آن که متوجه شود به در پشتی هدایت شده بود و به طرف بیرون خانه بدرقه شد.او ایستاد و رو به خدمتکار گفت:" اما من می خواهم مرد مقدس را ببینم" ـ
مرد پیر پاسخ داد" شما پیش از این او را دیده اید" " هر کسی که شما در زندگی ملاقات می کنید، حتی اگر آنها ساده ، بی آلایش،...به نظر می رسند ،هریک را انسان فرزانه ی مقدسی ببینید. اگر شما این کار را بکنیدآنگاه آن مشکلی که شما را امروز به اینجا آورده حل خواهد شد"

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:47 1386/08/8
12

تا ببینیم


داستان های ذن

 

بر اساس یک داستان تائویستی ،برزگر پیر ی سال ها در مزرعه اش کار کرده بود. روزی اسبش فرار می کند.همسایه که خبر را می شنود به دیدن او می رود
از روی همدردی می گوید:" عجب بدشانسی ای"ـ
برزگر پاسخ داد: "تا ببینیم...."ـ
.صبح روز بعد اسب در حالی که سه اسب وحشی با خودش آورده بود، برمی گردد
همسایه با تعجب فریاد می زند:" چه عالی"ـ
مرد پیر پاسخ می دهد: " تا ببینیم..."

روز بعد پسرش وقتی سعی می کند سوار یکی از اسبهای رام نشده شود،از روی اسب به زمین پرت می شود افتد و پایش می شکند. همسایه دوباره بر می گردد که برای این بد شانسی ابراز همدردی کند. ـ

برزگرپاسخ می دهد:" تا ببینیم..."

روز بعد افسرهای ارتش برای سرباز گیری مردان جوان به آن روستا می روند، می بینند که پای پسرش شکسته است، آنها او را معاف می کنند. همسایه به او تبریک می گوید که چه خوب شد که پسرش را به ارتش نبردند

برزگر پاسخ داد:" تا ببینیم..."

 

 


ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:51 1386/08/8
13

کادو ئی از توهین


 


روزگاری دلاور سالاری زندگی می کرد که با وجود سن زیاد هنوز قادر بود هر حریفی را شکست دهد. آوازه ی او در اقسا نقاط آن سر زمین پیچیده بود و شاگردان بسیاری برای آموزش تحت نظر او گرد آمده بودند.
روزی جنگجو ی نا شناخته ای به آن دهکده آمد و مصمم بود که اولین کسی باشد که استاد را شکست می دهد. او علاوه بر نیرو مندی اش، توان عجیبی در بهره برداری از نقاط ضعف حریف ،به نفع خود داشت. او منتظر اولین حرکت حریف می ماند تا نقطه ضعفی بدست آورد و سپس برق آسا و بیرحمانه با تمام نیرو حمله ور میشد. در نبرد با او هرگز کسی بیش از دور اول دوام نیاورده بود.ـ
استاد پیر بر خلاف نظر و نگرانی شاگردانش، نبرد با جنگجوی جوان را با گشاده رویی پذیرا شد.ـ
به محض اینکه هردو به میدان نبرد آمدند جنگجوی جوان شروع به توهین کردن به استاد پیر کرد. خاک و تُف به صورتش ریخت. ساعت ها با زخم زبان، هر آنچه اهانت و ناسزا در عالم بشریت وجود داشت به او گفت.ـ
اما دلاور پیر فقط خاموش و آرام ایستاد. سر انجام جنگجوی جوان با احساس شرمساری صحنه را ترک گفت.ـ

شاگردان که گرد استاد جمع شده بودند و تا حدودی مایوس از اینکه پاسخ گستاخی او داده نشده بود، از استاد پرسیدند چگونه توانسته چنین بی حرمتی را تحمل کند و او را وادارد که صحنه نبرد را ترک کند.ـ

استاد پاسخ داد: اگر کسی آمد هدیه ای به شما بدهد و شما دریافت نکنید آن هدیه از آن کیست؟ !

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:53 1386/08/8
14

گربه و آیین مذهبی

 

وقتی یک استاد و پیروانش شروع به مراقبه عصر نمودند گربه ای که در آن معبد بود آنچنان سرو صدایی براه انداخت که آنها نتوانستند تمرکز کنند . لذا استاد دستور داد که گربه را هنگام مراقبه عصر حبس کنند .ـ
سالها بعد، وقتی استاد از دنیا رفت گربه همچنان در طول زمان مراقبه حبس می شد. سرانجام وقتی گربه مرد، گربه ی دیگری به معبد آورده شد و آن را هم هنگام مراقبه بعد از ظهر حبس می کردند.ـ
قرن ها بعد ، شاگردان تعلیم دیده ی آن معبد طی رسالات مذهبی در مورد اهمیت مناسک مذهبی حبس گربه در هنگام مراقبه بسیار قلم زدند.

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

مهیار م , zen
مهیار م - 15:55 1386/08/8
15

سئوالی نیست

روانشناسی در یک جمع، به محض اینکه با استاد ذن برخورد کرد تصمیم گرفت سئوالی را از او بپرسد که قبلا در ذهنش بود

او پرسید: کلا َشما چگونه به مردم کمک می کنید؟
استاد پاسخ داد: من آنها را به جایی می رسانم که سئوالی برای پرسیدن نداشته باشند.

 

 

ترجمه پروانه اسماعیل زاده

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.