userinfo close

  ,

طرفداران بنیان


bonyanclub

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: کاظم ع - معاونان
برنامه های موسسه بنیان تا اطلاع ثانوی متوقف است . واطلاعات مربوط به آن فقط از دفتر موسسه و سایت اصلی ادامه »
برنامه های موسسه بنیان تا اطلاع ثانوی متوقف است . واطلاعات مربوط به آن فقط از دفتر موسسه و سایت اصلی بنیان می باشد. هرگونه اطلاع رسانی ، نظریه و یا تبلیغی از منابع دیگر فاقد اعتبار می باشد.

دكتر فرشته میرهاشمی
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
709
88/9/5 (08:46)
50
939
90/6/11 (21:16)
31
362
87/5/22 (23:02)
2
495
86/10/20 (15:50)
6
377
88/10/21 (02:00)
13
253
87/8/30 (00:00)
1
274
87/5/10 (20:24)
2
318
86/12/16 (21:33)
3
294
86/10/21 (12:44)
0
187
88/1/17 (10:58)
0
52
87/12/1 (14:14)
12
128
87/7/24 (11:30)
3
48
87/6/14 (09:57)
0
42
87/6/1 (09:46)
0
21
87/5/10 (20:23)
15
120
87/3/6 (13:03)
1
18
87/3/3 (17:05)
16
97
87/2/20 (11:20)
19
161
87/2/20 (11:15)
11
110
87/2/20 (11:15)

عنوان بحث

فرزین كدیور , farzin5959
فرزین كدیور - 15:20 1386/11/9

جملاتی در باره تغییر نگرش به زندگی

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!!!

 

 

 

اگر

 

A B C D E F G H I J K  L M N O P Q R S T U V W X Y Z

 

برابر باشد با

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

 

 (تلاش سخت)    Hard work

 

H+A+R+D+W+O+ R+K

 

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

 

*

 

 (دانش)       Knowledge

 

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

 

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

 

*

 

 (عشق) Love    

 

L+O+V+E

 

12+15+22+5=54%

 

*

  

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

 

 (پول)    Money

 

M+O+N+E+Y

 

13+15+14+5+25= 72%

 

*

 

(رهبری) Leadership  

 

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

 

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

 

*

  

پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟

 

(نگرش)      Attitude

 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 

*

 

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

 

نگرش همه چیز را عوض میکند،

 

 نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr
11

جز تردید و هراس ، هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترین آرمان ها یا مرادهای دلش فاصله ای ایجاد کند . به محض آنکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند ، هر آرزویی بی درنگ بر آورده خواهد شد .

ترس تنها دشمن آدمی است .

عیسی مسیح گفت : ای کم ایمانان چرا ترسان هستید ؟

پس باید ایمان را جانشین ترس کنیم . زیرا ترس ، ایمان وارونه است . ترس یعنی ایمان به شر ، به جای ایمان به خیر .

هدف بازی زندگی این است که آدمی به روشنی خیر و صلاح خود را ببیند و هر چه تصویر شر را از ذهن بزداید . برای رسیدن به این هدف باید با مشاهده خیر و نیکی بر ذهن نیمه هشیار اثر گذارد .

 

 

چهار اثر از فلورانس اسکاولشین

 

 

فرزین كدیور , farzin5959
فرزین كدیور - 15:19 1387/02/11
10

40گام موفقیت


1.
آموزش بوسیله كتاب فقط یك نوع هوشمندی را پرورش می هد،بزرگترین روشنفكران آنهایی بودند كه ابتدا با عمل كردن چیز آموختند.


2.
هفت كلمه را در صدر ذهن خود جای دهید وبه منطق و هوشیاری كه در ژرفای آنها نهفته است توجه كنید وآن هفت كلمه را كه فرشته صلح به شما ندا میدهد بشنوید ((شما همان چیزی خواهید بود كه فكر می كنید.))


3.
این حقیقت كهن را بنویسیدو هر روز آن را بخوانید كه ((وقتی در جستجوی خوشبختی خویش هستید خوشبختی همیشه از نزدیك شدن به شما سر باز میزند ،ولی اگر بدنبال خوشبختی دیگران برآیید خودتان هم خوشبختی را خواهید یافت.))


4.
در میان كسانی باشید كه اهل عمل هستند وبی باكی نشان می دهندو بر عكس ،از افرادی كه شما را به غرق شدن در بهانه ها و توجیهات رهنمون می سازند،دوری كنید .منبع انرژی های خود را از هر نوع آلودگی حفظ كنید.


5.
تنها چیزی كه برای رسیدن به مقصد مفید است اراده و خواست شماست ،كافی است چیزی را بخواهید.


6.
در كسب و كار،اصل همكاری و خدمت را مقدم بر هر چیز بدانید.


7.
اول هر ماه یك جمله را شعار خود قرار دهید و سعی كنید تا پایان ماه پاییبند آن باشید.

8.ایمان دید شما را باز می كند.



9.
وجود شك در زندگیمان مانند داشتن یك خیانتكار در زندگی است. شك خائن است زیرا از محدودیت ها و كمبودها جهت تاثیر گذاشتن بر زندگی شما استفاده می كند.


10.
به چیزهای پیش پا افتاده و كم ارزش زندگی زیاد توجه نكنید، بلكه یاد بگیرید به درون بنگریدوسطوح بالاتر آگاهیرا بشناسید.


11.
زندگی خویش رادرمسیردلخواه هدایت كنیدوبه آنچه می خواهیدبرسید.


12.
سعی كنید هر كسی را به نحوی درزندگی شماظاهرمی شودبه چشم یك آموزگاربنگریدواز او چیز بیاموزید.


13.
برای امروز زندگی كنید.از تمام وابستگی های گذشته خود به عنوان بهانه ای برای شرایط امروز خود دست بردارید.


14.
هنگامی كه ماخودشایستگی برگزیدن شیوه ابتكاری خویشتن برای برخورد با جهان خویش و مردمان آن را داریم،هیچ لزومی ندارد اجازه دهیم اعمال دیگران افكار ما را كنترل كند.


15.
نفرت دیگران را با عشق پاسخ گویید.عشقی راكه بروز می دهید به خودتان باز می گردد و هدیه آن آزادی ورهایی است.


16.
آنچه كه آینده بود حال است و آنچه كه حال است گذشته می شود، پس نگرانی چرا؟


17.
اگر ذهنم طوفانی باشد،افكار صلح جویانه راچه حاصل؟


18.
اگر برای تجربه كردن نتیجه تلاشم،كم طاقت باشم مانند این است كه سعی در خوردن میوه های نارس داشته باشم.


19.
بگذارآنچنان تلاش كنم كه همچون سرمشقی الهام بخش دیگران شوم.


20.
كسی كه بتواند با تواضع خوبگیرد،عظمت را تسخیرخواهد كرد.

 

21. افراد متقلب هیچگاه نمی توانند از آرامش ذهن لذت ببرند زیرا آنها با حقه هایشان به هم گره خورده اند.


22.
افراد صادق به همان اندازه كه دیگران از آنها راضی هستند ،از خود رضایت دارند.


23.
گاه در زندگی آنقدر ماسكهای مختلفی به چهره می زنم كه دیدن خود واقعی ام مشكل میشود.

24.اگر در همه كارها صادق باشم،افكار،گفته هاواعمالم سر شار از اعتماد به نفس خواهد شد.


25.
بزرگترین شفا بخشان خدا و گذر زمان است.


26.
زندگی با هدف زندگی با ارزشی است.


27.
خودت باش! طبیعی باش!این بسیار آسان تر ازاین است كه تظاهر كنی شخص دیگری هستی.



28.
وقتی عصبانی هستم،مقدار زیادی از انرژیام تلف می شود.

از انرژیت عاقلانه استفاده كن.


29.
سكوت به ذهن استراحت میدهد،واین به معنای استراحت دادن به بدن است. گاهی استراحت تنها داروی مورد نیاز است.


30.
آرامش وبردباری مانند دستگاه تهویه اتاق عمل می كنند، آنها كارایی شخص را افزایش می دهند


31.
راه حل از یك ذهن آرام به راحتی می آیید.



32.
اگر قادربه از بین بردن میلم به عصبانیت نباشم چطور میتوانم از دیگران برای عدم كنترل خودشان انتقاد كنم.



33.
موفقیت از آرامش ذهن بر می خیزد.


34.
بهترین راه برای ازبین بردن ترس،مجهزشدن به دانش وفهم است.


35.
بگذار من آهنربای آرامش باشم.بدین ترتیب،می توانم روح نا آرام راجذب كنم و به آن آرامش ببخشم.


36.
اگر كسی با عصبانیت با من صحبت میكند،بگذارمن كسی باشم كه آب آرام بخش عشق را روی آتش می ریزم.


37.
اگرچهره ام مملوازنگرانی باشد،دیگران راهم نگران خواهم كرد.



38.
انسانهای شكاك نمیتوانند به آرامش برسند،پس برای افرادی كه آرامش ذهن ندارند شادی وجود نخواهد داشت.


39.
خدا قدرت زیادی دارد.اگر غصه زیادی داری باخدا در میان بگذار.


40.
سكوت،نبودن صداست.سكوت وآرامش،تعادل ذهن است .

فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr
9

عالی بود . مرسی

 

 

فرزین كدیور , farzin5959
فرزین كدیور - 15:57 1386/11/24
8

فورچون مقاله بسیار مفصلی را به ملیندا فرنچ (گیتس) اختصاص داده است. ملیندا گیتس که به زندگی ساده و دور از جار و جنجال علاقه دارد، در یکی از معدود موارد حاضر شده با گزارشگر نشریه فورچون به گفتگو بنشیند. ترجمه آزاد و خلاصه‌شده این مقاله را در زیر می‌توانید بخوانید. ترجمه البته مقداری شتاب‌آلود صورت گرفت.

سال‌ها قبل از اینکه ملیندا فرنچ، با بیل گیتس ملاقات کند و با او ازدواج کند، عاشق بود، عاشق یک کامپیوتر مک! ملیندا در یک خانواده سخت‌کوش از طبقه متوسط اجتماع، در دالاس به دنیا آمد ولی اکنون با ثروتمندترین مرد آمریکا و در یک کاخ بزرگ با فناوری بالا در ساحل دریاچه واشنگتن زندگی می‌کند. او یکی از رؤسای بنیاد خیره بیل و ملیندا است که 37.6 میلیارد دلار دارایی دارد.

بیل و ملیندا که امیدوارند در طول عمر خود بتوانند 100 میلیارد دلار صرف کارهای بشردوستانه کنند تا به حال در این بنیاد 14.4 میلیارد دلار خرج کرده‌اند، بیشتر از کل مبلغی که بنیاد راکفلر از سال 1913 خرج کرده است.

ملیندا انرژی زیادی صرف اداره بنیاد خیریه‌اش می‌کند، ساعت 10 شب وقتی همه خسته‌اند، ‌او تازه می‌خواهد روی سخنرانی روز بعد در مورد بیماری مالاریا کار کند، سخنرانی که باید در جمع 300 پزشک، دانشمند و مسئولان بهداشت و درمان ایراد کند. او باید در مورد ریشه‌کن کردن بیماری‌ای صحبت کند که سالانه یک میلیون نفر را از پای درمی‌آورد.

اداره تشکیلات مهمی که گاهی در نشست‌های آن پنج وزیر بهداشت کشورهای آفریقایی شرکت می‌کنند کار ساده‌ای نست و ملیندا مجبور است، به طور هفتگی 30 ساعت را به آن اختصاص دهد.

ملیندای 43 ساله تمایلی به خودنمایی و ظاهر شدن در دیدگان عمومی و رسانه‌ها ندارد. او و شوهرش که از او 9 سال بزرگ‌تر است، دو دختر 5 و 11 ساله و یک پسر 8 ساله دارند. آنها 14 سال قبل با هم ازدواج کرده‌اند. از جولای ماه میلادی جاری ، گیتس قصد دارد 40 ساعت از وقتش را به بنیاد خیریه و تنها 15 ساعت را به مایکروسافت اختصاص دهد.

وقتی بیل و ملیندا با هم ازدواج کردند، ملیندا به مراتب تحصیلات بهتری از گیتس داشت، او از دانشگاه دوک در رشته علوم کامپیوتر و اقتصاد فار‌غ التحصیل شده بود و تحصیلات مدیریت اجرایی تجاری هم داشت، بیل در مقابل مشهورترین ترک تحصیل کرده هاروارد بود، البته ژوئن سال گذشته، گیتس درجه دکترای افتخاری از هاروارد گرفت.

از لحاظ ورزشی هم ملیندا بر گیتس برتری دارد، او یک بار در هفته با دوستانش می‌دود، می‌تواند در یک ساعت 7 مایل بدود و سعی می‌کند 5 روز در هفته ورزش کند، در ماراتون سیاتل شرکت کرده است و کوهنوردی هم می‌کند.

اما گیتس گرچه تنیس‌باز و گلف‌باز خوبی است، اما تنها از سال قبل شروع به دویدن کرده است ، البته او در حین تماشای DVD روی تردمیل می دود.آنها سه شب در هفته فیلم تماشا می‌کنند.

دوستان این زوج گفته‌اند که ملیندا به  گیتس کمک کرده است که صبورتر، مهربان‌تر و برون‌گراتر شود، او فهم بهتری از مردم دارد و از بینش خود برای کمک به شوهرش استفاده می‌کند، در سال 2000 وقتی همکار 28 ساله بیل گیتس ، استیو بالمر، جای او در مایکروسافت به عنوان مدیر اجرایی گرفت، ملیندا به او در گذراندن این دوره کمک کرد.

بیل و ملیندا گیتس با وجود در اختیار داشتن مبلغ کلانی پول برای صرف در اموارت بشردوستانه، این مزیت را دارند که این پول را درست و عاقلانه خرج می‌کنند. آنها از خودشان می‌پرسند که کدام مشکل بیشتر مردم دنیا را آزار می‌دهد؟ تا پولشان را در راه مبارزه با کشنده‌ترین بیماری‌ها جهان خرج می‌کنند، بیماری‌هایی مانند ایدز، ‌مالاریا و سل.

بیل گیتس علاقه زیادی به واکسن‌سازی و پیشگیری از بیماری‌ها مهلک دارد. بنیاد خیریه آنها کمک می‌کند که برای مردم نقاط فقیر دنیا، پشه‌بندهای آغشته به حشره‌کش تهیه شود. آنها به افراد بسیار فقیر برای راه انداختن تجارت‌های کوچک و کشاورزی کمک می‌کنند.

 

دو سال قبل بیل و ملیندا با هم به کنیا رفتند تا یک جنبش سبز در آنجا راه بیندازند و 150 میلیون دلار صرف افزایش زمین‌های حاصل‌خیز آفریقا کنند.

بونو خواننده معروف راک که به خاطر شرکت در فعالیت‌های مبارزه با فقر معروف است، دوست مشترک این زوج است.

اگر موفق هستید به خاطر این است که در جایی و در زمانی، کسی به شما زندگی و یا ایده حرکت در مسیر صحیح داده است، شما تا زمانی که به شخصی که بخت کمتری نسبت به شما داشته است، کمک مشابه کنید، مرهون حق زندگی خود هستید.

سخنرانی تودیع ملیندا گیتس در سال 1982 از آکادمی Ursuline

بر خلاف بیل گیتس که والدینش جزو رهبران اجتماعی سیاتل بودند، ملیندا در شرایطی بزرگ شد که بهره‌ای از ثروت و امتیاز ویژه‌ نبرده بود، پدرش در یک برنامه فضایی کار می‌کرد و مادرش یک زن خانه‌دار بدون تحصیلات دانشگاهی بود. ملیندا یک خواهر بزرگ‌تر و دو برادر کوچک‌تر از خود دارد، والدینش به او می‌گفتند که اهمیتی ندارد که به کدام کالج راه پیدا کند، آنها در هر صورت هزینه آن را خواهد پرداخت.

خانواده ملیندا وقتی 14 ساله بودند، صاحب نخستین کامپیوتر خود شدند، یک اپل II . ملیندا به تظاهر به اینکه خواب رفته، والدینش را فریب می‌داد تا بتواند با آن بازی کند، او زبان برنامه‌نویسی بیسیک را هم یاد گرفت، همان زبانی که در یک تعطیلات تابستانی به فرزندانش آموخت.

ملیندا در 16 سالگی دومین کامپیوتر عمرش را هم دید، این بار پدرش برای خانواده یک اپل III خریده بود.

در دوران تحصیل در دبیرستان، ملیندا برای هر روز خود هدفی داشت،‌ آن هدف می‌توانست دویدن به طول یک مایل یا آموختن یک کلمه باشد. ملیندا از زمانی که فهمید فقط دو نفر اول دبیرستان می‌توانند وارد یک کالج خوب شوند، هدفش را بر آن متمرکز کرد.

او دوست داشت که به کالج نتردام برود و سرانجام موفق به این کار شد، اما چیزی که پیشبینی نمی‌کرد که این بود که مسئولان این کالج هیچ علاقه‌ای به کامپیوتر نداشتند و آن را یک هوس زودگذر می دانستند و می خواستند که دپارتمان کامپیوتر کالج را تعطیل کنند، به همین خاطر ملیندا به کالج دوک رفت. ملیندا بعد از فارغ‌التحصیلی برای کاراموزی به IBM رفت.

آشنایی و ازدواج با بیل گیتس

در 22 سالگی ملیندا به عنوان یک مدیر بازاریابی نسخه‌های ابتدایی نرم افزار ورد وارد سیاتل شد و به مایکروسافت پیوست.

 4 ماه بعد وقتی که او برای یک نمایش رایانه‌های شخصی به نیویورک رفت، در یک میهمانی شام در کنار بیل گیتس نشسته بود و همینجا بود که نگاهش بیل گیتس را شیفته کرد!! بیل گیتس با آن بدن لاغر و استخوانی و چهره باهوشش توانسته بود میلیاردها دلار به جیب بزند ولی این میزان پول هم برای خریدن عشق کافی نبود، مادر ملیندا در آغاز با رفت و آمد آنها مخالفت می‌کرد ولی علاقه آنها کار خودش را کرد.

ملیندا از ازدواج با گیتس وحشت داشت، گیتس پول زیادی داشت و موفقیتی زیادی کسب کرده بود، موفقیتی که خلوت و زندگی طبیعی او را از او دریغ می‌کرد. آیا ریاست گیتس بر یکی از بزرگ‌ترین نهادهای سرمایه‌داری می‌توانست در کنار تشکیل خانواده معنی پیدا کند؟

در اول ژانویه سال 1994، سرانجام بیل و ملیندا با هم ازدواج کردند. در مراسم کوچکی که در در جزایر هاوایی برگزار شد و خواننده مورد علاقه‌شان ویلی نلسون در آن می‌خواند، ازدواج صورت گرفت.

 

مدتی بعد بیل و ملیندا نخستیت اختلاف زناشویی‌شان را تجربه کردند که بر سر ساختن خانه بود. گیتس می‌خواست خانه بسیار بزرگی در ساحل دریاچه واشنگتن در بیرون سیاتل بسازد، خانه‌ای که رؤیاهای دوران مجردی‌اش را تحقق میِ‌بخشید، یک خانه با مساحت 40 هزار فوت مربع، با چند گاراژ، اتاق ورزش، استخر سرپوشیده، تئاتر شخصی با ماشین سازنده پاپ‌کورن! و البته نمایشگرهای با فناوری بالا که محیط خانه را شبیه حس و حال بودن در یک بازی رایانه‌ای می‌کرد.

ملیندا مخالفت کرد و بعد از چند ماه بحث قرار شد که یک آرشیتکت طرح را تغییر دهد و یک محیط خودمانی‌تر بسازد با یک دفتر کار برای او و یک محل سکونت با دید بیرونی کم بنا کند.

ملیندا گیتس و بنیاد خیریه

گرچه ملیندا در بعضی از پروژه‌های مایکروسافت مثل Expedia, Encarta, Cinemania کار مدیریتی کرده است، اما عمده شهرتش را مدیون بنیاد خیریه موسوم به بیل و ملیندا است.

ایده تشکیل این بنیاد چند ماه قبل از مرگ مادر بیل گیتس در سال 93 به علت سرطان سینه، به ذهن آنها خطور کرد، در ابتدا آنها قصد داشتند که کلاس‌های درس را مجهز به لپ تاپ کنند اما به زودی دریافتند که کارهای به مراتب مهمتری هم وجود دارند، ملیندا در صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز مطلب تکان دهنده‌ای خواند مبنی بر اینکه بچه‌های کشورهای در حال توسعه به خاطر ابتلا به بیماری‌هایی می‌میرند که مردم آمریکا نام آنها را هم نشنیده‌اند، ‌بیماری‌هایی مثل مالاریا و سل که در آمریکا شیوع ندارند، تنها ابتلا به روتاویروس سالانه 500 هزار کودک را از پای درمی‌آورد.

 

بنیاد خیریه گیتس با کمک شرکت‌های بزرگ دیگر، کمک‌های دولتی 17 کشور و اتحادیه اروپا، 138 میلیون کودک را در 70 کشور بسیار فقیر جهان تحت پوشش واکسیناسیون تب زرد، هپاتیت و کزار قرار داده است. این بنیاد پول زیادی را صرف خرید پشه‌بندهای آغشته به حشره‌کش، کاندوم و آنتی‌بیوتیک می‌کند.

 

ابتلا به ایدز در میان زنان کشورهای در حال توسعه به شدت افزایش یافته است و ملیندا هیچ احساس گناهی بابت گسترش برنامه‌هایی اکه احیانا در تناقض با توصیه‌های کلیسای محافظه‌کار کاتولیک باشند، نمی‌کند. او می گوید که «کاندوم زندگی‌ها را نجات می‌دهد.»

یکی از دوستان نزدیک ملیندا به نام شارلوت گایمن خاطره‌ای از ملیندا نقل می‌کند: روزی این دو در مراسمی که به خاطر مرگ مادر ترزا در خانه‌اش تشکیل شده بود به زنی مبتلا به ایدز و سل برخوردند که پوست و استخوان شده بود و نگاه خیره‌اش را هیچ کس نمی‌توانست فراموش کند.  روز بعد ملیندا به دیدار این زن رفت، دست در دستانش گذاشت، او را دلداری داد و چند بار به او گفت که «تو ایدز داری، این تقصیر تو نیست.»

آینده فرزندان

آرزوی ملیندا این است که فرزندانش در یک محیط ساده و معمولی و نه تجملی بزرگ شوند. در سال 2006، بیل و ملیندا دو فرزند بزرگ‌تر خود را به آفریقای جنوبی بردند و پرورشگاهی در کیپ تاون را به آنها نشان دادند، تا از نزدیک با شرایط زندگی مردم دنیا آشنا شوند.

بیل و ملیندا تصمیم دارند 95 درصد ثروت خود را در زمان حیاتشان صرف کارهای خیرخواهانه کنند و هنوز تصمیم نگرفته‌اند، چقدر پول برای فرزندانشان باقی بگذارند، آنها در این مورد این فلسفه جالب را دارند:

«یک فرد ثروتمند باید برای فرزندانش آنقدر پول بگذارد که آنها بتواند هر کاری بکنند، ولی این پول نباید آنقدر زیاد باشد که آنها هیچ کاری نکنند!»

فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr
7

http://www.cloob.com/club/post/list/clubname/four_effects_of_skavelshin/wrapper/true

 

 

کلاس جادوگری

 

جالبه منتظرتونیم

 

 

فرزین كدیور , farzin5959
فرزین كدیور - 13:40 1386/11/11
6

سلام كاظم جان

درست حدس زدی من تو جشن 5 بهمن بودم.

تازه دوره بیسیك بنیان رو گذروندم و خیلی خوشحالم كه وارد این سفر شدم

از دیدنت خیلی خوشحال شدم و از دقت نظرت تشكر می كنم.

شاد و موفق باشی...

فرزین كدیور , farzin5959
فرزین كدیور - 13:33 1386/11/11
5

گوسفند سیاه - ایتالو کالوینو

 

 

 

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

 

 

 

 

 

 

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.

عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

به نقل از کتاب : شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو؛

آرش بهدین , ararsh_behdin
آرش بهدین - 12:46 1386/11/11
4

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این كار شما تروریسم خالص است!

پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

 

((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))

 

آرش بهدین , ararsh_behdin
آرش بهدین - 12:34 1386/11/11
3

زندگی، آنگاه حقیقتاً زندگی است که جاری باشد.

هستم اگر می روم؛

گر نروم ، نیستم.

زندگی رودخانه ای است از فنا تا به فنا.

زندگی اصلاً پدیده ای منطقی نیست.

منطق ساخته و پرداخته ذهن ماست.

ما با منطق که یک ابزار است ، معیشت مان را سامان می دهیم.

زندگی ، حیرت در شگفتی هاست؛

پرسه زدن در زیبایی هاست.

زندگی معامله نیست،

تجارت نیست؛

شهود عاشقانه ی اشیاست .16.gif

فلورانس اسکاولشین , reyhanehrr
2

Thoughts

become

things

 

the secret movie

 

 

 

کاظم ع , kazem_eid
کاظم ع - 00:19 1386/11/11
1
سلام

تشکر فرزین جان
بسیار زیبا بود
از خواندنش لذت بردم

راستی من فکر میکنم شما رو تو جشن فارغ التحصیلی 5 بهمن هتل ارم دیدم .
شما این دوره اونجا بودی؟

موفق باشی
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.