__
عنوان بحث
سهراب سبزاندیش
25 آبان 86 - 20:20

 

و بیاریم سبد

 

 

ببریم اینهمه سرخ اینهمه سبز

 

 

16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif

 

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
16
20 اردیبهشت 1387 ساعت 11:20

من اناری می کنم دانه

و به دل می گویم

ای کاش این مردم

دانه های دلشان پیدا بود 

 

 

15
10 بهمن 1386 ساعت 12:47

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم

گفتم :

آیتی بهتر از این می خواهید ؟

14
7 بهمن 1386 ساعت 12:31

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها راببینیم.

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی

عشق را.

13
25 دی 1386 ساعت 13:22

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .

شب سلیس است ، و یکدست، و باز.

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست.

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است.

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

12
23 دی 1386 ساعت 08:06

از شب ریشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب گریختم.

بی پروا بودیم: دریچه ام را به سنگ گشودم.

مغاک جنبش را زیستم.

هوشیاری ام را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم، شب تاب دورست!

رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته مان: من خوابگرد راه تما شماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.

11
21 دی 1386 ساعت 12:53
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها

در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من


بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم
بی تو می ریزم

نو بهارم کن
نو بهارم

ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
10
21 دی 1386 ساعت 08:05
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 
تا ته کوچه شک
 
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 
رفتم ‚ رفتم تا زن
 
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 
چیزها دیدم در روی زمین
 
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 
کاغذی دیدم از جنس بهار
 
موزه ای دیدم دور از سبزه
 
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 
من قطاری دیدم روشنایی می برد
 
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 
خاک از شیشه آن پیدا بود
9
21 دی 1386 ساعت 08:01

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی میخوانم

که اذانش را باد گفته باشد، سر گلدسته سرو

من نمازم را، پی (( تکبیرة الاحرام )) علف میخوانم

پی (( قد قامت )) موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به شهر

(( حجرالاسود )) من روشنی باغچه است

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی،... می دانم

پرده ام بی جان است

خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک (( سیلک))

نسبم شاید، به زن فاحشه ای در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی میکرد.

تار هم می ساخت،تار هم میزد.

خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز، میجویدم در خواب.

آب بی فلسفه میخوردم.

توت بی دانش میچیدم.

تا اناری ترکی بر میداشت، دست فواره خواهش میشد.

تا چلویی میخواند، سینه از ذوق شنیدن میسوخت.

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.

فکر، بازی میکرد.

زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقکها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه، من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو میکرد

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر میزد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم، نور در هاون میکوبید

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید

در چراگاه (( نصیحت)) گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن میگفت: (( شما ))

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم، از جنس بهار

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش (( انشا ))

اشتری دیدم بارش سبد خالی ((پند و امثال))

عارفی دیدم بارش (( تننا ها یا هو)).

من قطاری دیدم، روشنایی میبرد

من قطاری دیدم، فقه میبرد و چه سنگین میرفت

من قطاری دیدم ، که سیاست میبرد ( و چه خالی میرفت)

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری میبرد.

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خال های پر پروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلوغ خورشید

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت

پله هایی که به سردابه الکل می رفت

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق،

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را میکرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته زردآلو را، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از ((خزر)) نقشه جغرافی، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود، موج پیدا بود

برف پیدا بود، دوستی پیدا بود

کلمه پیدا بود

آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون

سمت مرطوب حیات.

شرق در اندوه نهاد بشری

فصل ولگردی در کوچه زن

بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک باد بزن پیدا بود.

سفر دانه به گل

سفر پیچک این خانه به آن خانه

سفر ماه به حوض

فوران گل حسرت از خاک

ریزش تاک جوان از دیوار

ریزش شبنم روی پل خواب

پرش شادی از خندق مرگ

گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور

جنگ یک پله با پای بلند خورشید

جنگ تنهایی با یک آواز

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل

جنگ خونین انار و دندان

جنگ ((نازی)) ها با ساقه ناز

جنگ طوطی و فصاحت با هم

جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود

حمله باد به معراج حباب صابون

حمله لشگر پروانه به برنامه ((دفع آفات))

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر ((لوله کشی))

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی

حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر

فتح یک باغ به دست یک سار

فتح یک کوچه به دست دو سلام

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی

فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بهد از ظهر

قتل یک قصه سر کوچه خواب

قتل یک غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل یک بید به دست ((دولت))

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه یونان می رفت.

جغد در ((باغ معلق)) می خواند

باد در گردنه خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه آرام ((نگین))، قایقی گل میبرد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم

شهرها را دیدم

دشت ها را، کوه ها را دیدم

آب را دیدم،خاک را دیدم

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را میشنوم

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی میریزد.

و صدای سرفه روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه سنگ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را میشنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گلها را می گیرم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را میدانم

مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمیخندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمیخندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست،

مرگ در سایه خواهش

و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی.

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ((ماه))،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی ((مجذور)) آینه است.

زندگی گل به ((توان)) ابدیت،

زندگی ((ضرب)) زمین در ضربان دل ما،

زندگی ((هندسه)) سادهو یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیتی دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمیدانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پروانه دگرگون میشد.

و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجاییم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

لب دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام، سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.)

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی ((راز)) گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در ((افسون)) گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای ((هستی)).

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه چنار، تابستان 1343

8
20 دی 1386 ساعت 16:05

از سبز به  سبز

من در این تاریكی

فكر بره روشن هستم

كه بیاید علف خستگی ام را بچرد.

من در این تاریكی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

كه دعاهای نخستین بشر را تر كرد.

من در این تاریكی

در گشودم به چمن های قدیم

به طلایی هایی كه به دیوار اساطیر تماشا كردیم.

من در این تاریكی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نورس مرگ اب را معنی كردم.

7
20 دی 1386 ساعت 15:44

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب


6
20 دی 1386 ساعت 15:30

آشنا هستم به سرنوشت تر آب

     عادت سبز درخت

سلام ریحانه عزیز دوست خوبم

بسیار لذت بردم من هم با شما خواهم بود

5
17 دی 1386 ساعت 15:06
من دلـم می خواهد
خانه ای داشته باشم بر دوست
كنج هر دیوارش
دوست هایـم بنشینند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسی می خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد
یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند
شرط وارد گشتن - شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن - یك دل بیرنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می كوبـم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار
خانهً ما اینجاست
تا كه سهراب نپرسد دیگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟
!!!
4
8 دی 1386 ساعت 13:53

قناری نخ زرد آواز خود را پای چه احساس آسایشی بست

 

 

3
13 آذر 1386 ساعت 07:43

 

 

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم 16.gif

 

 

بالش من پر آواز چلچله هاست 16.gif

 

 

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد  16.gif

 

 

ستاره ها از سردی رگ هایم لرزیدند 16.gif

 

 

از شکاف اندیشه

کو نسیمی که درون آید ؟ 16.gif

 

 

آشنا هستم به سرنوشت تر آب

عادت سبز درخت 16.gif

 

 

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟ 16.gif

 

 

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق

سابه ها را با آب

شاخه ها را با باد 16.gif

 

 

همیشه با نفس تازه راه باید رفت 16.gif

 

 

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد 16.gif

 

 

نگاه کن به تموج ، به انتشار من  16.gif

 

 

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم 16.gif

 

 

چه درونم تنهاست !