| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
11
|
262
|
90/11/21 (18:36)
|
|
||
|
|
14
|
81
|
87/4/14 (01:53)
|
|
||
|
|
9
|
223
|
87/4/14 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
201
|
86/10/4 (13:37)
|
|
||
|
|
3
|
65
|
86/8/18 (21:00)
|
|
||
|
|
19
|
356
|
86/8/7 (11:56)
|
|
||
|
|
8
|
186
|
86/7/18 (21:02)
|
|
||
|
|
2
|
65
|
86/7/18 (18:26)
|
|
||
|
|
3
|
218
|
86/4/31 (19:51)
|
|
||
|
|
19
|
285
|
86/3/16 (13:12)
|
|
||
|
|
12
|
239
|
85/9/8 (20:48)
|
|
||
|
|
2
|
62
|
85/7/24 (17:55)
|
|
||
|
|
14
|
161
|
85/7/15 (20:25)
|
|
|
علی: همانطور که گفتی گریز از ترس امکان ناپذیر است چون ما آن را در واقع به یک جای دیگر در شخصیتمان که نا خوداگاه است هلش می دهیم .پنهانش می کنیم سرکوبش می کنیم اگر خیلی ماهر باشیم تازه اینکار را می کنیم و او لگدهای خودش را از همانجا می زند به نیمه خوداگاه یا نیمه هشیار می آید می گوید من هستم یادت رفته؟ به خواب و رویا ها می آید .تو از رابطه سخن گفتی و ترس از ان و راه حل ارائه دادی رویارویی...بلاه رویارویی باترس ها یک راه حل اساسی برای اکثر ترسها است حتی ترسهای مرضی و بیمار گونه و شدید .اما گاهی ما خودمان را در آنچه می ترسیم غرقه می سازیم تا ترسمان بریزد و گاهی کم کم پیش می رویم.....خوشحال می شوم دیگر دوستان ترسها و طریقه مواجهه با آن را برای همه بیان کنند و بحثمان را ادامه دهیم |
ترس، گریز از آن بی معنی است و امکان ناپذیر. اما ترس در رابطه نیست، ترس در نبود رابطه است، وقتی که را بطه ای باشد، ترسی وجود ندارد، درک آن رابطه جایی برای ترس نمی گذارد. شاید که اگر اینچنین بگوییم که ترس در نبود رابطه صحیح است، بهتر باشد، و یا اینکه ترس در رابطه نادرست با چیزی یا کسی است. اما رابطه درست چیست؟ آن چیز مجهول را چطور می توان شناخت؟ مجهول است دیگر، تنها نقل قولی یا رابطه ای نادرست با آن وجود دارد.
تنها راهش همین است: رویارویی.
|
ترسهای ما زندگی در جامعه جاهل و تباهی که اکثر ما نیز در آن به سر می بریم، با تحصیلات رقابتی ایکه باعث تشدید اضطراب و ترس می گردد، همه مارا با دلهره های گوناگون سخت تحت فشار قرار می دهد. ترس چیز وحشتناکی است که روزهای ما را دچار انحراف،دگرگونی و تیره و تار می کند. نوعی ترس وجود دارد که دارای جنبه فیزیکی است و آن واکنشی است که ما از حیوانات به ارث برده ایم. اما صحبت ما در رابطه با ترسهای روانی است که با آن سر و کار داریم.زیرا وقتی ما به ریشه ترسهای روانی خود پی بردیم قادر خواهیم بود که با ترسهای حیوانی خود نیز برخورد کنیم لذا پرداختن به علل ترس های حیوانی به عنوان کاری که قبل از همه چیز باید انجام شود در درک ترسهای روانی کمکی نمی کند.همه ما از چیزی هرا سانیم در انتزاع ترسی وجود ندارد.همواره در رابطه با چیزی ترس وجود دارد و شکل می گیرد.آیا شما ترسهایتان را می شناسید؟ترس از دست دادن شغل،ترس نداشتن غذا و پول کافی یا ترس ازآنچه همسایه ها یا افکار عمومی در باره شما می گویند یا ترس از عدم موفقیت ترس از دست دادن موقعیت و اعتبار اجتماعی ترس از مورد حقارت و تمسخر قار گرفتن ترس از درد و بیماری و ترس از نفوذ دیگران ترس از اینکه هرگز عشق را نشناسید ترس از دوست داشتنی نبودن ترس از دست دادن همسر یا فرزند ترس از زندگی در دنیایی که همچون مرگ است ترس از بی حوصلگی محض ترس از نیافتن به تصویری که دیگران از شما ساخته اند ترس از دست دادن ایمانتان ........همه اینها و ترسهای بیشمار دیگر را آیا می شناسید؟آیا ترسهای ویژه خود را می شناسید؟معمولا درباره این ترسها چه می کنید؟شما از آنها فرار می کنید؟آیا این طور نیست یا اینکه امکان دارد برای پوشاندن آنها متوسل به اختراع ایده ها و تصورات دیگری گردید؟ اما گریز از ترس باعث شدت بخشیدن به آن می شوند. (رهایی از دانستگی کریشنا مورتی فصل پنجم) بیایید با پاسخ دادن به این سوال بزرگ یا سوالات قدمی در راه رسیدن به بودن ناب و حقیقی برداریم. ما باز هم در اینباره گفتگو می کنیم و مشتاق شنیدن نظرات شما هستم. |
| |||||||||||
| |||||||||||
فعالیت خود مرکز
خیال می کنم بیشتر ما می دانیم که این همه تشویق و تحریصی که از ما به عمل می آید، برای آن است که در مقابل فعالیتهای خود مرکز مقاومت کنیم. مکاتب به کمک قول و قرار ها، از راه ایجاد ترس از انتقاد، از راه انوع و اقسام محکوم سازی ها به روش های مختلف کوشیده اند که انسان را از این فعالیت مستمری که از «من» بوجود می آید، بازدارند. شکست آنها دور را به دست سازمانهای سیاسی داده اند. باز هم تحریص، باز هم امید نهایی مدینه فاضله. تمامی انواع قانون گذاری ها، از محدودترین تا افراطی ترین آنها، من جمله بازداشتگاههای زندانیان سیاسی، برای مقابله با آنها بکار گرفته و به مورد اجرا گذاشته شده اند. با این وجود، ما به فعالیت خود مرکز خود که گویی تنها کاری است که می دانیم، ادامه می دهیم. اگر اتفاقا در موردش فکری بکنیم، قدری آن را تعدیل می کنیم، اگر از آن مطلع باشیم، مسیرش را تغییر می دهیم، اما تحول بنیادی و عمقی صورت نمی گیرد و توقف ریشه ای آن عمل واقع نمی شود. متفکرین از این قضیه آگاه اند، این را هم می دانند که تنها وقتی این فعالیت از مرکز متوقف می شود، خوشی معنا پیدا می کند. بسیاری از ما طبیعی بودن فعالیتهای خودمرکز را بدیهی می پنداریم و می گوییم که فقط پی آمدهای آن که چاره ناپذیر است، باید تعدیل، منظم و کنترل شود. اکنون کسانی که قدری جدی تر و گرم تراند، اما نه با صداقت- زیرا صداقت طریق خودفریبی است- باید دریابند که آیا پس از آگاهی از این روند کلی خارق العاده فعالیت خود مرکز، می توان از آن پا فراتر گذاشت.
برای درک ماهیت این فعالیت خود مرکز باید بطور بدیهی به بررسی آن پرداخت، به آن نظر کرد، از روند کلی آن آگاهی داشت. درصورتی که از آن آگاه شویم، آن وقت امکان از میان بردن آن وجود خواهد داشت، اما آگاهی از آن نیاز به درکی خاص دارد، نیاز به یک قصد مشخص برای رویارویی با مساله به گونه ای که هست- تفسیر، تعدیل و محکوم کردن-ضرورت ندارد. باید از آن چه می کنیم، از تمامی فعالیتهایی که از این حالت خودمرکز ناشی می شود، آگاه بوده و به آن شعور داشته باشیم. یکی از مشکلات اولیه ما این است که به محض آگاهی از آن فعالیت، می خواهیم آن را شکل دهیم، کنترل کنیم، محکوم کنیم و یا تعدیل نماییم، از این رو به ندرت می توانیم به طور مستقیم به آن نظر کنیم، تنها مقدار کمی از ما می دانیم چه باید کرد.
می دانیم که فعالیتهای خود مرکز، مخرب و زیان آورند و نیز می دانیم که هر نوع همانندی- با کشور، گروه خاص، تمایل معین و در جستجوی نتیجه بودن در این جا یا در آخرت، شکوه و جلال بخشیدن به پندارها، به دنبال نمونه یا الگو رفتن، در جست و جوی پرهیزکاری و غیره بودن- در اصل کار یک آدم خودمرکز است. تمامی روابط ما، با طبیعت، مردم و پندارها بازده فعالیت است. حال با اطلاع از همه این ها وظیفه انسان چیست؟ تمامی فعالیت های این گونه باید به پایان برسد، بی آنکه به خود تحمیل شود، تحت تاثیر قرار گیرد و یا جهت داده شود.
بیشتر ما می دانیم که این فعالیت خود مرکز ایجاد تبه کاری و هرج و مرج می کند ولی ما فقط به جهاتی متوجه آن می شویم و یا آن را در دیگران می بینیم و از اعمال خود جاهل ایم و یا چون آگاهی ما از عمل خودمرکزمان در رابطه با دیگران است، می خواهیم متحول شویم، جانشین پیدا کنیم و یا از آنچه که هستیم، پا فراتر بگذاریم. قبل از آنکه بتوانیم با آن مقابله کنیم، باید بدانیم که شیوه بوجود آمدن این روند چگونه است. برای ایم که چیزی را بفهمیم، باید توانایی نگاه کردن به آن را داشته باشیم و برای نگاه کردن به آن باید فعالیتهای مختلف آن را در سطوح مختلف، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه بشناسیم.
من فقط وقتی از این فعالیت «من» آگاه می شوم که مخالفت کنم، وقتی که خودآگاه ناامید می شود، وقتی که «من» مشتاق رسیدن به نتیجه ای باشد. یا زمانی از وجود این مرکز آگاهی پیدا کنم که لذت به پایان برسد و دلم بخواهد بیشتر از آن داشته باشم، آنگاه مقاومت ایجاد می کنم و به خاطر یک هدف معین، به ذهن شکل معینی می بخشم که به من شادی و رضایت خاطر بخشد، وقتی من از خود و فعالیت هایم آگاه می شوم که آگاهانه به دنبال پرهیزکاری بروم. به طور حتم هر کس که آگاهانه به دنبال پرهیزکاری برود، پرهیزکار نیست. فروتنی چیزی نیست که بتوان به دنبالش رفت، زیبایی فروتنی در همین است.
این روند خودمرکز نتیجه زمان است. تا زمانی که این فعالیت در هر جهتی که هست، خودآگاه یا ناخودآگاه، وجود دارد، حرکت زمان وجود دارد و من به گذشته و حال در ارتباط با آینده آگاه ام. فعالیت خود مرکز «من»، یک روند زمانی است. خاطره است که به فعالیت این مرکز که «من» نام دارد استمرار می دهد. اگر خود را مشاهده کنید و از این مرکز فعالیت آگاه باشید، خواهید دید که فقط روندی است ناشی از زمان، خاطره، تجربه و ترجمان هر تجربه بر اساس خاطره، همچنین خواهید دید که فعالیت ذاتی عبارت است از بازشناسی، که آن هم روند ذهن است.
آیا ذهن می تواند از همه این ها خلاص شود؟ بله، در لحظات نادر امکان اتفاق چنین چیزی هست، امکان اتفاق آن برای بیشتر ما وقتی است که عملی را ناخودآگاه و بدون قصد و هدف انجام می دهیم، اما آیا برای ذهن هرگز چنین امکانی که بتواند به کلی از فعالیت خودمرکز خلاص شود، وجود دارد؟ این سوالی بسیار مهم است که باید از خود بپرسیم، زیرا با صرف مطرح کردن سوال، پاسخ خود را پیدا خواهیم کرد. اگر ما از روند کلی این فعالیت خود مرکز آگاه بوده و با فعالیت هایش در سطوح مختلف شعور خود آشنا باشیم، ان وقت به طور یقین باید از خود بپرسیم آیا برای این فعالیت امکان از میان رفتن وجود دارد یا خیر؟ آیا ممکن است بر حسب زمان، برحسب آن چه که باید باشیم، برحسب آن چه که بوده ایم و آن چه هستیم نیندیشیم؟ زیرا همه روند فعالیت خود مرکز از همین اندیشه آغاز می شود، قصد شدن، قصد انتخاب کردن و احتراز کردن که همه یک روند زمان به شمار می آیند نیز از همان جا آغاز می شود. در این روند، ما شاهد تبه کاری بی منتها، مصیبت، پریشانی، تحریف و به قهقرا رفتن خواهیم بود.
به طور حتم روند زمان روندی انقلابی نیست. در روند زمان تحولی وجود ندارد، تنها استمرار به چشم می خورد و پایانی بر آن متصور نیست، چیزی به جز بازشناسی ندارد. انقلاب، تحول، موجودی تازه شدن تنها زمانی امکان دارد که روند زمان و فعالیت «خود» توقف کامل پذیرد.
اکنون با اگاهی از این روند کلی و تمامی «من»، به هنگام عمل وظیفه ذهن چیست؟ تنها از طریق تجدید حیات، از طریق انقلاب- نه از طریق شدن من، بلکه از طریق از میان بردن کامل من- تازه، هستی پیدا می کند. روند زمان نمی تواند بوجود آورنده تازگی باشد، زمان شیوه مناسب آفرینندگی نیست.
نمی دانم هیچ یک از شما یک لحظه خلاقیت داشته اید، منظور من از این سخن عملی کردن یک تصور نیست. منظور من آن لحظه خلاقیت است که بازشناسی در آن راه ندارد. در آن لحظه انسان دچار حالت خارق العاده ای است که در آن حالت، «من» به عنوان فعالیتی از طریق بازشناسی متوقف شده است. اگر ما اگاه باشیم، خواهیم دید که در آن حالت نه تجربه کننده ای که به خاطر بیاورد، ترجمان چیزی باشد، بشناسد و سپس تعیین هویت کند، وجود دارد و نه چیزی به نام روند اندیشه که متعلق به زمان است. در آن حالت آفرینش، حالت آفرینندگی تازه که بدون زمان است، عمل «من» اصلا وجود ندارد.
پس سوال ما به یقین این است: آیا برای ذهن، امکان بودن در آن حالت وجود دارد، البته نه به صورت لحظه ای و نه در لحظات نادر، بلکه- من ترجیح می دهم از کلمه «جاودانه» و «همیشه» استفاده نکنم، زیرا این واژه ها نیز به زمان دلالت دارند- بدون توجه به زمان. به طور حتم این برای هر یک از ما کشف مهمی است، زیرا این در به عشق باز می شود، تمامی درهای دیگر به فعالیت «خود» می گشایند. هر جا که عمل ناشی از خود باشد، عشق وجود ندارد. عشق به زمان مربوط نیست. عشق تمرین کردنی نیست. اگر این کار را بکنید(نظر خودمه: منظور تمرین عشق است)، پس عمل خودآگاهانه «من» است که امیدوار است به کمک دوست داشتن به نتیجه ای برسد.
عشق به زمان مربوط نیست. رسیدن به عشق از طریق هیچ کوشش هشیارانه، هیچ راه و رسم و آشنایی که همه اش به روند زمان مربوط می شود، ممکن نیست. ذهن که چیزی جز روند زمان نمی داند، قادر به شناسایی عشق نیست. عشق تنها چیزی است که تازگی و ابدیت دارد. از آن جا که بیشترما ذهن را که حاصل زمان است، پرورش داده ایم، ماهیت عشق را نمی شناسیم. در مورد عشق حرف می زنیم، می گوییم عاشق مردم، عاشق کودکان، همسران، همسایگان و طبیعت هستیم، ولی به محض آن که آگاه شویم که عاشق ایم، فعالیت «خود» به وجود می آید، از این رو دیگر عشق نام نخواهد داشت.
این روند کلی ذهن را باید فقط از طریق ارتباط- ارتباط با طبیعت، مردم، فرافکنی های خودمان و با هرچه که دوروبر ما هست- شناخت. زندگی چیزی به جز ارتباط نیست. اگر چه ممکن است برای دوری از ارتباط حتی کوشش نیز به خرج دهیم، ولی بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم. اگر چه ممکن است رابطه دردناک باشد، با منزوی کردن خود، با پناه بردن به عالم رهبانیت، نمی توانیم از آن بگریزیم. تمامی این روش ها نشانه های فعالیت «خود» است. با دیدن این تصویر کلی و آگاهی از تمامی روند زمان به عنوان هشیاری، بدون هیچ انتخاب، بدون هیچ نیت معین و هدف دار و بدون هیچ آرزویی برای رسیدن به هدف، خواهید دید که همین روند کذایی زمان به گونه ای داوطلبانه به پایان خواهد رسید، بدون این که القایی باشد یا نتیجه یک آرزو. تنها زمانی که آن روند به پایان برسد، عشق هستی خواهد یافت، عشقی که برای ابد تازه است.
لازم نیست در جست و جوی حقیقت باشیم. حقیقت چیزی نیست که دور باشد. حقیقت یعنی حقیقتی که در مورد ذهن است، یعنی حقیقتی که در مورد اعمال لحظه به لحظه است. اگر ما از این حقیقت لحظه به لحظه و از این روند کلی زمان آگاه باشیم، آن آگاهی باعث انتشار نوعی هشیاری و انرژی می شود که نامش هوشمندی یا عشق است. تا وقتی که ذهن از هشیاری به عنوان فعالیت خود استفاده می کند، زمان با تمامی مصایب، تعارض ها، تبه کاری ها و فریب های مغرضانه، قد علم خواهد کرد، تنها در آن زمان است که ذهن با درک این روند کلی توقف می کند و عشق توان هستی می یابد.
پرسش: استنباط من این است که سخت تنهایم. چه باید بکنم؟
کریشنامورتی: سوال شما این است که می خواهید بدانید چرا احساس تنهایی می کنید؟ آیا می دانید تنهایی چیست و آیا از آن آگاه اید؟ در این مورد بسیار تردید دارم، زیرا ما خود را د رفعالیت ها، در کتاب ها، در روابط و در پندارهایی که به واقع مانع آگاهی ما از تنهایی هستند، خفه کرده ایم.
راستی منظور ما از تنهایی چیست؟ تنهایی، نوعی احساس خالی بودن، نوعی احساس نبود کلی تعلقات، بی حد و اندازه نامطمئن بودن و پناه و سکانی در جایی نداشتن است. نه یاس است و نه ناامیدی، بلکه نوعی احساس خلا، نوعی احساس تهی بودن و نوعی احساس ناکامی داشتن. مطمئن هستم که همه ما آن را درک کرده ایم، چه خوشحالانه و چه بدحالانه، چه افراد خیلی خیلی فعال و چه اشخاصی که به دانش معتاد شده اند. همه این را می شناسند. تنهایی، احساس دردی واقعا پایان ناپذیر است، دردی که هر چند سعی در پرده پوشی آن می کنیم، قابل پنهان کردن نیست.
بیایید دوباره در مقابل آن قرار گیریم و ببینیم که چه چیزی اتفاق می افتد؟ ببینیم وقتی انسان احساس تنهایی می کند به چه کاری دست می زند؟ سعی انسان بر آن است که به کمک کتاب، پیروی از یک رهبر، رفتن به سینما و یا فعالیت بسیار در امور اجتماعی، دست به دعا و نیایش شدن، نقاشی کردن و یا در مورد تنهایی شعر نوشتن، از تنهایی بگریزد. این آن چیزی است که در واقع اتفاق می افتد. هنگامی که انسان از تنهایی، محنت آن و وحشت بی انتها و خارق العاده آن، آگاه می شود، به جست و جوی مفری می گردد، این فرار بسیار اهمیت پیدا می کند و از این رو فعالیتهای شخص، دانش او، آن چه که محبوب اوست و آن چه که دار و ندار وی نام دارد، مهم می شود. اهمیت قایل شدن برای ارزشهای ثانویه، انسان را به مصیبت و پریشانی می کشاند، ارزش های ثانویه به ناچار ارزش های نفسانی می شوند و تمدن جدید که بر این چیزها استوار است این راه فرار را در پیش پای شما می نهد، چه از راه مشاغل، چه از راه خانواده یا نام، مطالعات، نقاشی کردن و ...، تمامی فرهنگ ما بر پایه این فرار بنا نهاده شده است. فرهنگ ما بر آن استوار است و این حقیقتی است.
آیا هیچ وقت تلاش نموده اید تنها باشید؟ هنگامی که این کار را می کنید، تازه متوجه می شوید که تا چه اندازه دشوار است و برای تنها بودن چقدر انسان باید هوشمند باشد، زیرا ذهن مجال تنها بودن را به ما نمی دهد. ذهن بی تاب می شود، خود را با راه های فرار مشغول می کند، بنابراین راستی ما به چه کاری مشغول می شویم؟ بله، تلاش می کنیم این خلا فوق العاده را با دانسته ها پر کنیم. یاد می گیریم که چگونه ممکن است اجتماعی و فعال بود، چگونه مطالعه کنیم و یا چطور به رادیو گوش دهیم. با این کار به پر کردن چیزی مشغول می شویم که از روی دانسته های خود آن را نمی شناسیم. تلاش می کنیم این خلا را با دانش های گوناگون، روابط و یا چیزهایی پر کنیم. آیا این طور نیست؟ روند و حیات ما همین است. حالا ببینیم هنگامی که می دانید به چه کاری مشغول هستید، باز هم خیال می کنید که بتوان آن خلا تنهایی را پر کرد؟ آیا در این کار توفیقی بدست آورده اید؟ به سینما روی می آورید و توفیقی بدست نمی آورید، آنگاه به رهبر خود پناه می برید یا به کتابهای تان و یا به فعالیتهای بیشتر و بیشتر، آیا واقعا در پر کردن خلا توفیقی پیدا خواهید کرد یا تنها نقابی بر چهره آن می کشید؟ اگر تنها پرده پوشی کنید، باز هم خلا وجود دارد و بنابراین باز خواهد گشت. اگر بتوانید به طور کلی فرار کنید، آن هنگام در یک پناهگاه بطور کلی در را به روی خود می بندید ویا سخت اندوهگین می شوید. این همان چیزی است که دارد در دنیا اتفاق می افتد.
آیا می توان این خلا، این تهی بودن را پر کرد؟ اگر پاسخ منفی است، پس می شود از چنگ آن گریخت؟ اگر یکی از را ههای گریختن را آزموده و آن را بی فایده دیده باشیم، آیا دیگر راه های فرار نیز بی فایده نیستند؟ پرکردن خلا با هر چیزی فرقی ندارد، بنابراین، آن چه را هم که به اصطلاح اندیشه می گوییم، یکی از راههای گریختن است. تعویض شیوه فرار تفاوت چندانی ایجاد نمی کند.
بنابراین چطور باید دانست که در مورد این تنهایی چه باید کرد؟ بله، تنها زمانی می دانید چه باید کرد که کاملا دست از فرار کشیده باشید. وقتی این تمایل در شما وجود داشته باشد که با «آن چه هست» روبه رو شوید- که معنایش این است که پیچ رادیو را باز نکنید و به عبارتی از تمدن روی برگردانید- آن وقت تنهایی شما پایان می پذیرد، زیرا در آن صورت تنهایی کاملا تحول پیدا می کند، دیگر تنهایی نام ندارد. اگر شما آن چه هست را بفهمید، آن چه هست واقعیت پیدا می کند. از آنجا که ذهن به طور مستمر از دیدن آن چه هست امتناع می کند، می گریزد و سرباز می زند، بنابراین برای خود موانعی ایجاد می کند و از آنجا که موانع موجود بسیار ما را از دیدن محروم می کنند از درک آن چه هست عاجزیم و از این رو تدریجا از حقیقت دور می افتیم. همه این موانع را ذهن برای آن که «آن چه هست» را نبیند بوجود آورده است. دیدن «آن چه هست» نه تنها به استعداد فراوان و آگاهی از عمل نیاز دارد، بلکه پشت کردن به همه ساخته های دست انسان که حساب های بانکی، نام آوری و آنچه که تمدن نام دارد را نیز شامل می شود، از آن جمله است. وقتی «آن چه هست» را ببینید، متوجه خواهید شد که چگونه تنهایی تحول پیدا خواهد کرد.
اولین و آخرین رهایی، کریشنامورتی،
پرسش: تفاوت میان آگاهی و درونگری چیست؟ و چه کسی در آگاهی است؟
کریشنامورتی: اجازه دهید ابتدا به بررسی در مورد معنای درون نگری بپردازیم. منظور ما از درونگری یعنی خودکاوی و خود را امتحان کردن، اما چرا شخص خود را امتحان می کند؟ برای آنکه بهبود یابد، برای آنکه تغییر یابد و تعدیل شود. برای این است که شخص چیزی شود، در غیر این صورت به چنین کاری دست نمی زند. اگر طالب تغییر، تعدیل و شدن چیزی به جز آن چه که هستید نباشید، به امتحان خود نمی پردازید. علت روشن درون نگری همین است. من خشمناکم و به درون نگری، به بررسی خود روی می آورم تا از شر خشم خلاص شوم یا اینکه آن را تغییر داده و یا تعدیل کنم. هر جا که درون نگری، یعنی میل به تغییر و تعدیل پاسخ ها و واکنش های مربوط به «خود» وجود داشته باشد، همیشه هدفی مورد نظر است، وقتی به این هدف نرسیم، حالات عاطفی و افسردگی به ما دست می دهد. از این رو، درون نگری با افسردگی مرتبط است. نمی دانم شما به هنگام درون نگری به منظور متحول کردن خود متوجه آن شده اید یا خیر، ولی همیشه موجی از افسردگی در جریان است. این موج عاطفی همیشه به سوی شما می آید و شما باید بر علیه آن بجنگید، باید خود را ازنو مورد کاوش قرار دهید تا بر آن حالت عاطفی غلبه کنید. درون نگری فرآیندی است که رهایی در آن راه ندارد، زیرا روند تحول از آن چه هست به آنچه نیست، می باشد. در این فرآیندچیزی جز این اتفاق نمی افتد. در این عمل همیشه یک روند جمع کننده وجود دارد، من به بررسی چیزی برای تغییر دادن آن مشغول است، بنابراین همیشه با یک تعارض دوگانه و بالتبع با یک روند ناکامی روبه رو است. خلاصی هرگز وجود ندارد و درک این ناکامی موجب افسردگی می شود.
آگاهی چیزی کاملاً متفاوت است. آگاهی، مشاهده بدون محکوم سازی است. آگاهی بوجودآورنده ادراک است، زیرا در آن نه محکومیتی است نه تعیین هویتی، آن چه هست، مشاهده آرام است و دیگر هیچ. اگر کسی قصد فهمیدن چیزی را داشته باشد، باید به مشاهده بنشیند، باید دست از انتظار بردارد، محکوم نکند، نباید مثل لذت به دنبال آن برود و نه به عنوان چیزی که در آن لذتی نیست، از آن احتراز کند. تنها چیزی که باید باشد، مشاهده آرام حقیقت است، چشم انداز مقصودی پیدا نیست، آن چه هست، آگاهی از اموری است که دفعتاً ظهور می کنند. اما وقتی که محکوم سازی، تعیین هویت و یا توجیه وجود داشته باشد مشاهده و درک آن مشاهده به توقف دچار می شود. آن وقت قضیه به عکس می شود و آن چه خود نمایی می کند، چشم انداز مقصودی است برای «خود» و «من» با تمامی خصوصیات اخلاقی، خاطرات، خواسته ها و علاقه مندی هایش. در درون نگری، محکوم سازی و تعیین هویت وجود دارد، در آگاهی، چنین چیزی نیست، از این رو در آگاهی پیشرفت خود معنا ندارد. میان این دو تفاوت بسیار وجود دارد.
شخصی که می خواهد خود را پیشرفت دهد، هرگز آگاه نخواهد بود، زیرا پیشرفت بر محکوم سازی و رسیدن به نتیجه دلالت دارد. در حالی که آگاهی عبارت است از مشاهده بدون محکوم سازی و رسیدن و بدون انکار یا پذیرش. این آگاهی با امور خارجی و با آگاه بودن، با تماس داشتن با اشیاء و با احساس بودن آغاز می شود.
ابتدا آگاهی از اشیا اطراف و حساس بودن به اشیاء و طبیعت است، آنگاه به مردم، یعنی دارای رابطه بودن، سپس آگاهی از نظریات پیدا می شود. این آگاهی که عبارت است از حساس بودن نسبت به امور، طبیعت، مردم و نظریات از روندهای جداگانه تشکیل نشده، بلکه یک روند واحد است. مشاهده دائم همه امور، همه افکار، همه احساسات و اعمال است، به ترتیبی که درون انسان سر راست می کنند. از آن جا که آگاهی محکوم کردنی نیست، چیزی به نام جمع آوری دانش وجود ندارد. انسان زمانی محکوم می کند که دارای معیاری باشد، به عبارت دیگر، اندوخته ای داشته باشد و بدین ترتیب بتواند خود را پیش ببرد. آگاهی یعنی درک فعالیت های «خود» یا «من» در ارتباط با مردم، نظرات و اشیاء، این نوع آگاهی لحظه به لحظه است و بنابراین قابل تمرین نیست. وقتی چیزی را تمرین می کنیم عادت می شود، ولی آگاهی عادت نیست. ذهنی که دارای عادت است، دارای حساسیت می باشد، ذهنی که در داخل شیار عمل خاصی حرکت می کند، کند است و انعطاف ناپذیر، در حالی که آگاهی طالب انعطاف پذیری و هشیاری دائم است. چنین چیزی دشوار نیست. وقتی شما واقعاً به چیزی علاقه منداید، وقتی به مراقبت از فرزندتان، همسرتان، از گل ها، از درختان و پرندگانتان علاقه مند باشید، جز این کاری نمی کنید. بدون آنکه محکوم کنید و بدون تعیین هویت به مشاهده می نشینید، ازاین رو ، در این مشاهده ارتباط کامل احساسات و افکار بوجود می آید و چنین چیزی فقط زمانی صورت می گیرد که شما بصورتی عمیق و ژرف به چیزی علاقه نشان دهید.
بنابراین، میان آگاهی و درون نگری که نوعی بهبود خویش است، تفاوت بسیار وجود دارد. درون نگری به ناکامی و تعارض بیشتر منجر می شود. در حالی که آگاهی، روند خلاصی از عمل «خود» است، عبارت است از آگاه بودن از حرکات، افکار و اعمال روزانه خویش و آگاه بودن از دیگری برای پرداختن به مشاهده او. این کار زمانی عملی است که کسی را دوست داشته باشیم، وقتی به چیزی بطور عمیق علاقه نشان دهیم، وقتی بخواهیم خود را- تمامی وجود و محتوای خود، و نه فقط یکی دو لایه از خود – را بشناسیم، در آن صورت بطور وضوح محکوم کردن وجود نخواهد داشت. در آن صورت باید برای همه اندیشه ها، عواطف، حالات احساسی و سرکوب ها آغوش بگشاییم و از آن جا که آگاهی لحظه به لحظه گسترش بیشتری پیدا می کند، خلاصی بیشتر از چنگ حرکت پنهانی اندیشه ها، انگیزه ها و علاقه مندی ها حاصل و میوه اش آزادی است، در مقابل درون نگری، تعارض پرور است و روندی است خود بسته، ازاین رو در آن، همیشه ناکامی و ترس وجود دارد.
شما (پرسشگر) در ضمن می خواهید بدانید که چه کسی آگاه است؟ وقتی شما تجربه ای همه جانبه .و ژرف دارید، چه اتفاقی می افتد؟ وقتی شما دارای این چنین تجربه ای هستید، از آن چه که تجربه می کنید، آگاه اید. زمانی که عصبانی هستید، در همان لحظه عصبانیت، حسادت یا لذت، می دانید که خوشحال، خشمناک و غیره اید. تنها زمانی که تجربه پایان می پذیرد، تجربه کننده و مورد تجربه از هم فاصله می گیرند. آن وقت تجربه کننده به مشاهده مورد تجربه می نشیند. در لحظه تجربه نه مشاهده کننده ای وجود دارد و نه مورد مشاهده ای، تنها چیزی که هست، عمل تجربه است. خیلی از ما تجربه نمی کنیم. همیشه خارج از حالت تجربه کردن قرار داریم و بنابراین، این سوال مطرح است که مشاهده کننده کیست و آن کس که آگاه است، چه کسی است؟ به طور یقین، چنین سوالی غلط است. همان لحظه که تجربه کردن آغاز می شود، نه کسی که آگاه باشد وجود دارد و نه چیزی که او از آن آگاه باشد. نه مشاهده کننده ای است و نه مورد مشاهده ای، بلکه فقط حالت تجربه کردن وجود دارد و دیگر هیچ. برای بسیاری از ما زندگی کردن در حالت تجربه فوق العاده دشوار است، زیرا چنین کاری نیاز به انعطاف پذیری خارق العاده، نوعی سرعت عمل و حساسیت در درجات بالا دارد و هرگاه دنبال نتیجه و طالب توفیق باشیم، هدف مد نظرمان باشد و به حسابگری روی آوریم- تمامی آن چه باعث ناکامی می شود – این نوع زندگی را انکار خواهیم کرد. کسی که طالب هیچ چیز نیست، در تکاپوی رسیدن به هدفی نمی باشد، در جستجوی نتیجه گیری و دلالت های ضمنی آن نیست، در حالت تجربه مستمر است. از این رو، هر چیزی برایش حرکت و معنایی دارد، نه چیزی کهنه است، نه نیم سوخته و نه تکراری، زیرا «آن چه هست» هرگز کهنه نیست. این چالش است، آن چه کهنه است، پس مانده بیشتری به صورت خاطره یا مشاهده کننده که خود را از مورد مشاهده، از تجربه و حالت جدا می داند، دارد.
شما برای خود می توانید به گونه ای ساده و آسان این را آزمایش کنید. باردیگر که عصبانی شدید یا حسادت کردید و یا حرص و آز و خشونت به خرج دادید، مراقب خودتان باشید. در چنین حالتی، «شما» وجود ندارید. تنها همان حالت وجودی، وجود دارد. در همان لحظه یا در همان ثانیه بعدی که نام گذاری اش می کنید، واژه ای برایش معین می نمایید و آن را حسادت، خشم و حرص و آز می نامید، بی درنگ باعث بوجود آمدن مشاهده کننده و موردمشاهده، تجربه کننده و مورد تجربه می شوید. وقتی که تجربه کننده و مورد تجربه وجود داشته باشد، آنگاه تجربه کننده سعی می کند تجربه را تعدیل داده، آن را تغییر بدهد، چیزهایی در موردش به یاد بیاورد و اموری از این قبیل و بدین ترتیب تقسیم میان خود و مورد تجربه را حفظ کند. اگر شما از این احساس نامی نبرید – که معنایش این است که در جست و جوی نتیجه گیری نیستید، محکوم نمی کنید و به آرامی و سکوت از این احساس اگاه اید- آنگاه خواهید دید که در آن حالت عاطفی، در آن حالت تجربه کردن، نه مشاهده کننده ای وجود دارد و نه مورد مشاهده ای، زیرا مشاهده کننده و مورد مشاهده پدیده ای مرکب اند و بدین ترتیب آن چه هست، فقط تجربه کردن است و دیگر هیچ.
بنابراین، درون نگری و آگاهی کلاً با هم فرق دارند. درون نگری به ناکامی و تعارض بیشتر منجر می شود، زیرا آرزوی تغییر به صورت ضمنی در آن نهفته است و تغییر به جز استمراری تعدیل شده نیست. آگاهی حالتی است که در آن محکوم سازی، توجیه و یا تعیین هویت راه ندارد، بنابراین، تفاهم وجود دارد. در آن حالت انفعالی و بیداری هشیارانه نه تجربه کننده ای دیده می شود و نه مورد تجربه ای.
درون نگری که نوعی پیشرفت خود و یا توسعه خویش است، هیچ گاه به حقیقت نخواهد رسید، زیرا همیشه روندی خودانحصاری است، در مقایسه، آگاهی حالتی است که حقیقت در آن تجلی خواهد کرد، حقیقت آن چه هست، حقیقت ساده حیات روزانه. تنها پس از پی بردن به حقیقت حیات روزانه می توانیم دور برویم. برای دور رفتن باید از نزدیک آغاز کرد، اما بیشتر ما می خواهیم از جا بپریم و بدون استنباط آن چه نزدیک است، از دور آغاز کنیم. وقتی به نزدیک اشراف پیدا کنیم، می بینیم که میان نزدیک و دور فاصله ای نیست. اصلا فاصله ای وجود ندارد، ابتدا و انتها یکی است.
درباره دعا و مراقبه (مدیتیشن)
پرسش: آیا اشتیاقی که در دعا اظهار می شود، راهی بسوی خدا نیست؟
کریشنامورتی: اول باید مسائلی را که در این سوال وجود دارد، مورد بررسی قرار دهیم. سئوال بر دعا، تمرکز حواس و تفکر اشاره دارد. حالا منظور ما از دعا چیست؟ پیش از هر چیز، در دعا نوعی التجا و التماس به آن چه که خداوند یا حقیقت می نامیم وجود دارد. شما به عنوان یک فرد، از آن چه که نامش را خدا می گذارید، درخواست، التجا و طلب کمک و هدایت می کنید؛ بدین ترتیب، شما در پی پاداش و رضایت خاطر هستید. مثلا وقتی گرفتاری های کشوری و فردی دارید، برای هدایت دست به دعا بر می دارید یا آشفته و پریشان هستید و درخواست سروسامان گرفتن می کنید و آن چه را که خدا می نامید به یاری می طلبید. این سخن اشاره بر آن دارد که خداوند- حال خداوند چیست به جای خود محفوظ؛ فعلا به بحث در این باره نمی پردازیم – آشفتگی هایی را که شما و من آفریده ایم باید سروسامان بخشد. در حالی که به هر حال این ما هستیم که تمامی این پریشانی، مصیبت، هرج و مرج، ظلمی که لرزه بر اندام می اندازد و نبود عشق را آفریده ایم و حالا می خواهیم که خدا به کارمان سر و سامان بخشد؛ به عبارت دیگر، می خواهیم که شخص دیگری پریشانی، مصیبت، غم و اندوه و تعارض ما را از میان ببرد، به دیگری التماس می کنیم که برای مان نور و شادی بیاورد.
البته وقتی برای چیزی دعا می کنید، خواهش می کنید، التماس می کنید، معمولا حاصل می شود. وقتی چیزی می خواهید، آن را دریافت می کنید؛ ولی آنچه دریافت می کنید، ایجاد نظم نمی کند؛ زیرا آن چه دریافت می کنید، نه صراحت بخش است و نه ادراکی ایجاد می کند. تنها کارش راضی کردن و تشفی بخشیدن است؛ ولی موجب ادراک نخواهد شد، زیرا وقتی شما چیزی را طلب می کنید، همان چیزی را که خود متجلی می کنید، دریافت می دارید. چطور ممکن است حقیقت – خداوند – درخواست شما را استجابت کند. آیا آنچه که در اندازه نمی گنجد و غیرقابل وصف است، می تواند در قید نگرانی ها، مصایب و پریشانی های جزئی ما باشد که خود آفریده ایم؟ پس آن چه دعا را مستجاب می کند چیست؟ بی شک آن چه در اندازه نمی گنجد، به آن چه قابل اندازه گیری و جزیی و کوچک است پاسخ نمی گوید. پس چه چیزی جوابگو است؟ در لحظه ای که دعا می کنیم به طور نسبی در آرامش ایم، در حالتی هستیم که قابلیت پذیرش داریم؛ از این رو، ناخودآگاه خود ما موجب نوعی صراحت زودگذر می شود. چیزی می خواهیم، آرزویش را داریم، در آن لحظه درخواست خاضعانه، قابلیت پذیرش نسبی را داریم، خودآگاه ما، ذهن فعال ما، به طور نسبی آرام است؛ بنابراین، ناخودآگاه خود را در آن منعکس می کند و ما پاسخ خود را می گیریم. شکی نیست که پاسخ نه از جانب حقیقت است و نه از جانب آن چه قابل اندازه گیری نیست؛ آن چه پاسخ می دهد، ناخود آگاه خود ماست. بنابراین، بیایید دچار گمراهی نشویم و خیال نکنیم که وقتی به دعای مان پاسخ گفته می شود، در ارتباط با حقیقت قرار می گیریم. حقیقت باید به سوی ما بیاید؛ ما نمی توانیم به سوی آن برویم.
در این مساله دعا، یک عامل دیگری نیز دخیل است: پاسخ آن چه که ما به آن ندای درونی می گوییم. همان طور که گفتم، وقتی ذهن به عجز و لابه و التماس می پردازد، نسبتا آرام است؛ وقتی شما به ندای درونی گوش می کنید، به صدای خود که خود را در ذهن نسبتا آرام متجلی کرده است، گوش می کنید. چنین چیزی هم نمی تواند ندای حقیقت باشد. ذهنی که پریشان، جاهل، مشتاق، طالب و ملتمس است، چطور می تواند حقیقت را درک کند؟ ذهن، زمانی می تواند به دریافت حقیقت نایل شود که به طور مطلق ساکت باشد؛ نه خواستار چیزی باشد، نه اشتیاق به خرج دهد، نه آرزو و نه خواهش کند؛ چه برای خود، چه برای کشور و چه برای دیگری. وقتی ذهن به طور مطلق آرام بود و وقتی آرزو متوقف شد، در آن صورت فقط حقیقت جلوه خواهد کرد. آن کس که طالب و ملتمس و ملتجا است و اشتیاق هدایت شدن دارد، آن چه را در جست و جوی آن است، دریافت خواهد داشت؛ اما حقیقت نیست. آن چه دریافت می کند، پاسخ لایه های ناخودآگاه ذهن خود اوست که خود را در خودآگاه او متجلی می کنند؛ آن صدای ضعیف آرام که او را هدایت می کند، حقیقت نیست، بلکه صرفا پاسخ ناخودآگاه است.
در این مساله نیایش، مساله تمرکز حواس نیز مطرح است. برای بیشتر ما تمرکز حواس روندی انحصارگر است. تمرکز حواس به کمک تلاش، اجبار، هدایت و تقلید ایجاد می شود و از این رو، روندی انحصارگر به شمار می آید. من به آن چه به اصطلاح مراقبه می نامند علاقه مندم؛ ولی افکارم پریشان است؛ بنابراین، ذهنم را بر روی یک تصویر، یک صورت ذهنی و یا یک پندار متمرکز می کنم و افکار دیگر را به کنار می زنم. این روند تمرکز حواس که انحصارگری به همراه دارد، نوعی وسیله مراقبه به حساب می آید و این همان کاری است که می کنیم. وقتی می نشینید تا به مراقبه بپردازید، به خیال خود ذهنتان را روی یک واژه، یک صورت ذهنی و یا یک تصویر متمرکز می کنید؛ اما ذهن همه جا در گردش است. ایده ها، افکار و احساسات دیگر مرتب اخلال می کنند و شما سعی می کنید آن ها را برانید؛ وقت شما به مبارزه با افکار خودتان می گذرد. به این روند، مراقبه (مدیتیشن) می گویید. به عبارت دیگر، شما کوشش به خرج می دهید تا هوش و حواس خود را معطوف چیزی کنید که به آن علاقه مند نیستید و افکار شما رو به تزاید می گذارند، به طور مرتب افزایش پیدا کرده و اخلال ایجاد می کنند، بنابراین، شما انرژی خود را صرف انحصارگری در دفاع و در کنارزدن می کنید؛ اگر شما بتوانید ذهنتان را بر اندیشه انتخاب شده خویش یا یک شیئ خاص متمرکز کنید، خیال می کنید که لااقل توفیق مراقبه نصیب تان شده است. واضح است که این مراقبه نیست. این روندی انحصارگر – انحصار گر از جهت دوری کردن از ایده های خزنده و ایجاد مقاومت در برابر آن ها-است. نه نیایش مراقبه است و نه تمرکز حواسی که انحصارگری شیوه آن است.
مراقبه چیست؟ تمرکز حواس، مراقبه نیست؛ زیرا هرجا که علاقه مندی مطرح باشد، تمرکز حواس چیزی نسبتا آسان است. ژنرالی که نقشه جنگ یا نقشه قتل عام افراد را می کشد، هوش و حواس اش بسیار متمرکز است. کاسبی که درآمدی دارد، هوش و حواس اش بسیار متمرکز است؛ او حتی ممکن است که بی رحم باشد و همه عواطف و احساسات بگذارد و همه هوش و حواسش را متمرکز رسیدن به چیزی که طالب آن است بکند. کسی که به چیزی علاقه مند است، به طور طبیعی و خودبه خود دارای تمرکز حواس است. این تمرکز حواس، مراقبه نیست؛ انحصارگری صرف است.
پس مراقبه چیست؟ مراقبه بی شک، فهمیدن است، مراقبه قلبی یعنی درک کردن. وقتی انحصارگری وجود دارد، فهمیدن بی معناست. وقت التماس و درخواست چطور می تواند ادراک هم وجود داشته باشد؟ در ادراک آرامش و آزادی هست؛ آزادی از آنچه می فهمید، آزادی از آنچه آزاد می شوید. تمرکز حواس صرف و یا دعا کردن، ایجاد درک و فهم نمی کند. ادراک پایه و اساس اولیه روند مراقبه است. لازم نیست حرف های مرا بپذیرید؛ ولی اگر شما به بررسی دقیق و عمیق نیایش و تمرکز حواس بپردازید، درخواهید یافت که هیچ یک از آنها به ادراک منتهی نمی شود. آن ها صرفا به یک دنده بودن، به تثبیت و به وهم وخیال منجر می شوند. در حالی که مراقبه – مراقبه ای که در آن فهم و ادراک باشد – ایجاد آزادی، صراحت و یکپارچگی می کند.
پس در این صورت، منظور ما از درک چیست؟ درک یعنی مفهوم مناسب دادن به همه چیز و ارزش مناسب قایل شدن برای همه چیز. جاهل بودن، یعنی ارزش های غلط قایل شدن؛ ماهیت اصلی حماقت، عدم درک ارزش های مناسب است. زمانی ادراک حاصل می شود که ارزش های صحیح وجود داشته باشند و ارزش های صحیح، تثبیت شده باشند. چطور شخص می تواند ارزش های درست را تثبیت کند؛ ارزش های درست مالکیت، ارزش های درست ارتباط، ارزش های درست پندارها؟ برای بوجود آمدن ارزش های صحیح، باید متفکر را درک کرد. اگر من متفکر را که خودم هستم درک نکنم، آن چه را انتخاب می کنم، معنایی نخواهد داشت؛ به عبارت دیگر، اگر من خود را نشناسم، آن وقت عمل و اندیشه من به هیچ وجه دارای پایه و اساسی نیست. بنابراین، خودشناسی آغاز مراقبه یا مدیتیشن است؛ البته نه شناختی که از طریق کتاب ها، متخصصین و رهبران اخذ می شود؛ بلکه شناختی که از طریق کندوکاو شخصی که خودآگاهی نام دارد، حاصل می شود. مراقبه، آغاز خودشناسی است و مراقبه بدون خودشناسی یعنی هیچ؛ اگر من شیوه های افکار و احساسات خود را درک نکنم، اگر انگیزه ها، آرزوها، خواسته ها و علاقه مندی به الگوهای کردارد که همان ایده ها هستند را درک نکنم؛ اگر خود را نشناسم، پایه و اساسی برای درست اندیشیدن وجود ندارد؛ متفکری که صرفا در طلب است، در نیایش است و یا انحصارگری را پیشه کرده و خود را درک نمی کند و ناگزیر کارش به پریشانی و وهم و خیال می انجامد.
آغاز مراقبه، خودشناسی است که معنایش آگاه بودن از تک تک حرکات، فکر و احساسات و شناختن تمامی لایه های ناخودآگاه است؛ نه فقط لایه های سطحی؛ بلکه فعالیت های مخفی که به طور عمیقی پنهان هستند. برای شناختن فعالیت های بسیار پنهان، انگیزه های مخفی شده، پاسخ ها، افکار و احساسات، باید ذهن خودآگاه ما آرامش داشته باشد؛ به عبارت دیگر، ذهن خودآگاه باید آرام باشد تا بتواند فرافکنی ناخودآگاه را دریافت دارد. ذهن سطحی خودآگاه به فعالیت های روزمره خویش، امرار معاش، گول زدن دیگران، استثمار مردم و فرار از دست مشکلات – همه فعالیت های وجود ما – مشغول است. این ذهن سطحی باید مفهوم صحیح فعالیت های خود را بداند و بدین ترتیب، برای خود آرامش ایجاد کند. این کار صرفا از طریق ایجاد نظم و قاعده و اجبار و انضباط ممکن نیست. راه رسیدن به آرامش، سکوت و بی حرکتی ذهن، فقط و فقط درک فعالیت های خود است؛ راه این کار مشاهده فعالیت ها، آگاه بودن از آن ها، با دیدن بی رحمی های خود، نحوه حرف زدنش با خدمت کار، همسر، دختر، مادر و غیره است. وقتی ذهن خودآگاه سطحی به طور کامل از همه این فعالیت ها آگاه باشد، آنوقت به کمک این ادراک، بی درنگ و به طور آنی ساکت می شود؛ نه زور و اجبار آن را تخدیر می کند و نه میل و آرزو آن را نظم و قاعده می بخشد؛ آنوقت در وضعیتی قرار می گیرد که صمیمیت، اشارات ناخودآگاه، اشارات لایه های بی شمار ذهن – امیال نژادپرستانه، خاطرات مدفون شده، علاقه های پنهان و زخم های عمیق التیام نیافته – را می پذیرد؛ تنها وقتی که تمامی این ها خود را متجلی کرده و درک شوند و وقتی که بار از دوش همه شعور آگاه برداشته شود و دیگر همه جراحات و همه خاطرات بند از پایش بگسلند، در آن صورت، در وضعی قرار خواهد گرفت که جاودانگی را در آغوش می گیرد.
مدیتیشن، خودشناسی است و بدون خودشناسی، مدیتیشن معنا ندارد. اگر شما از تمامی پاسخ های تان در تمام مدت آگاه نباشید – اگر آگاهی تان کامل نباشد – فعالیت های روزمره خود را نشناسید، صرف خود را محبوس کردن در یک اتاق و به مدیتیشن نشستن در مقابل تصویر یک رهبر و مرشد، گریزی بیش نیست؛ زیرا بدون خودشناسی، تفکر صحیح وجود ندارد و بدون تفکر صحیح، آن چه انجام دهید بی معنی است؛ هر قدر هم قصدتان شریف باشد. از این رو، نیایش بدون خودشناسی مفهومی ندارد؛ ولی وقتی خودشناسی باشد، تفکر صحیح و در نتیجه عمل صحیح وجود دارد. وقتی عمل صحیح وجود داشته باشد، نه پریشانی هست و نه التماس به دیگری که شما را از پریشانی برهاند. انسانی که آگاهی کامل دارد مراقبه می کند؛ او دست به نیایش بر نمی دارد؛ زیرا چیزی نمی خواهد. از طریق دعا، نظم و قاعده بخشیدن، تکرار و اموری از این قبیل، می توانید نوعی بی حرکتی ایجاد کنید؛ ولی چنین چیزی ملالت صرف است و با این کار ذهن و قلب خود را به یک حالت کسل دچار می کنید. آن چه را تمرکز حواس می گویید، تخدیر ذهن و انحصارگری است و به حقیقت منتهی نخواهد شد؛ تمامی تنحصارگری ها همین طوراند. آن چه ایجاد درک و فهم می کند، خودشناسی است و در صورتی که نیت درست در کار باشد، داشتن شناخت دشوار نیست. اگر شما علاقه مند به کشف تمامی روند خود باشید – نه فقط جزء سطحی آن؛ بلکه روند کلی تمامی وجود خود- در آن صورت کار نسبتا ساده است. اگر واقعا می خواهید خود را بشناسید، باید به جست و جوی تمام و کمال ذهن و قلب خود بپردازید تا از محتوای کامل آن ها آگاه شوید و وقتی که قصد شناختن در کار باشد، خواهید شناخت؛ آن وقت می توانید بدون محکوم سازی و توجیه تک تک حرکات اندیشه و احساس را درک کنید؛ با فهمیدن هر حرکت اندیشه و احساس – به محض آن که سر راست می کنند – شما به آفرینش آرامشی م یپردازید که اجباری نیست و تحت قاعده و نظمی صورت نمی گیرد و فقط و فقط بازده نبود مشکل و نبود تناقض است. مانند استخری است که در شب های بدون باد، آرام و ساکت است؛ وقتی ذهن بی حرکت است، آن وقت آن چه در اندازه نمی گنجد، ظهور پیدا می کند.
تغییر در روان انسان - تنها
انقلاب واقعی
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش
در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
قسمت
پنجم - دیدارها در هندوستان
سکوت وجوه مختلفی دارد. میتواند سکوت بین دو صدا باشد، یا فاصله دو نت موسیقی، و یا
سکوتی گسترده که در بین دو گفته و یا دو فکر متفاوت شکل میگیرد. علاوهبراین حالت دیگری از سکوت
نیز وجود دارد که
بسیار عمیق، گسترده و فراگیر است، چنین سکوتی آن زمانی نمود دارد که در محوطهای باز
باشی و خورشید نیز در حال غروب باشد؛ سکوتی که میتوان حتی صدای پارس سگی در
دوردستها را تشخیص داد و یا صدای صوت قطاری را که در مسیری کوهستانی پیش میرود؛ سکوت در
خانه، آن هم زمانی که همه خوابیدهاند و کشش خودویژه آن ترا در خود فرو میبرد،
زمانی که نیمه شب بیدار میشوی و به آواز جغدی در دره گوش میدهی، و آنگاه این سکوت با تمامی
گستره خود به صدایش
پاسخ میدهد. حتی سکوت میتواند از خانهای متروکه و ویرانه باشد و یا سکوت یک کوه؛ سکوتی
بین دو انسان، زمانی که هردوی آنها چیز مشابهای را دیده، احساس کرده و یا انجام دادهاند.
شب، در آن دره پرت افتاده با همه آن تپههای قدیمی و صخرههای بینظیر و شکیلش، سکوتی را
در خود حفظ کرده
بود که عملا میتوانستی همچون دیواری آنرا لمس کنی. و تو از پشت شیشههای پنجره به
ستارگان درخشان در آسمان نگاه میکردی. این سکوتی نبوده که درون ذهن خود آنرا مجسم کرده باشی؛ اینطور
نبوده که مثلا روستاییان در
خوابند و یا زمین در آرامش هست؛ بلکه این سکوت که از هر سویی سر برآورده ـ از فراسوی تمامی
ستارگان، از سوی این تپههای تیره و در درون قلب و ذهن خودت شکل گرفته. این سکوتی بود که انگار
همه چیز را در خود فروبرده، از
ساحل شنی کنار مصب رودخانه گرفته ـ مکانی که در زمان بارندگیهای طولانی و طغیان آب، با
رودخانه در تماس قرار میگرفت ـ تا شاخهها و تنه درختان و شاخ و برگهایش و نسیمی که درست در همین
لحظه شروع به وزیدن نمود.
مراقبه ذهنی که
یگانه و همگون میباشد، عین آرامش و زهدی است که انسان همواره در جستجویش بوده.
در بطن چنین سکوتی است که همه اشکال و کیفیتهای مختلف سکوت متمرکز هستند.
علاوه بر این سکوت اعجابانگیزی نیز وجود دارد که در معابد و یا در کلیسایی خالی حضورش لمس میگردد،
سکوتی که خود بخشی از
تمامیت سکوت بیرون از ذهن و بخشی از هستی میباشد.
ذهنی که در مراقبه
هست عملا در چنین حالتی از سکوت قرار میگیرد، و در تمامی حالات و اشکال سکوت نیز حضور
مییابد. این سکوت، سکوتی واقعی است که از ذهنی عمیقا مومن ناشی میشود، و سکوت خدایان نیز در واقع
امر سکوتی است که محاط بر زمین
میباشد. ذهن در مراقبه، تمامی این سکوت را در خود جذب میکند، و عشق مسیر حرکت این سکوت میباشد.
در چنین سکوتی است که آرامش روان و تبسمی بر لب، جان میگیرد.
دایی زن که در
گفتگوی قبلی ما حضور داشت،
این بار بدون برادر زادهاش که شوهر و فرزندش را از دست داده بود، برگشت. او این بار به شکلی
کاملا مشخص و بارز، منظمتر و خوش فرمتر لباس پوشیده بود، با این همه در درون خود اما ناآرامتر
و نگرانتر بنظر میرسید؛ چهرهاش متاثر از این ناآرامی و درون متلاطم، تیرهتر بچشم
میآمد. کف زمینی که
ما روی آن نشسته بودیم، خیلی سخت بود؛ از جایی که ما نشسته بودیم، براحتی میتوانستی درخت
نارونی را که در محوطه بیرونی خانه قرار داشت، آن هم از پشت شیشهها ببینی. و حتی احیانا کبوتر را که
شاید مجددا به روی شاخههای آن
درخت برگردد. تقریبا در همین ساعات صبح به این محل آمده و روی همان شاخه و دقیقا در همان
محل مینشیند. وقتی میآمد، پشتش به پنجره بوده و سرش بسوی جنوب ـ صدای آرامش در هرحال از
فراسوی پنجره بسته نیز به داخل خانه رسوخ میکرد.
”مایل هستم که با شما
درباره جاودانگی و چگونگی مضمون بخشیدن به یک زندگیای که
خودش را میتواند در عالیترین شکل عملی به تعالی برساند،
صحبت کنم. بر اساس آنچه که شما در صحبت قبلی مطرح نمودهاید، این نکته
برایم تداعی میشود که سمت توجه شما تنها و تنها بیان حقایق است، ولیکن
ما فقط به فقط به چیزهایی بسنده میکنیم که حتی در مورد آنها نیز شاید
که چیزی نمیدانیم، و یا تنها به اعتقادی عادی قانع هستیم. عملا ما نمیدانیم
که آتمان چیست و هیچ چیزی نیز دربارهاش نمیدانیم. ـ ما در بهترین
حالت تنها و تنها آنرا در حرف و کلام میشناسیم. این سمبل و یا این کلمه
جای واقعیت را اشغال کرده و اگر بشر این سمبل را بشکافد و بخواهد آنرا
مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد، کاری که شما به بهترین شکل در صحبت قبلی
انجام دادهاید ـ طبعا همه ما وحشتزده و حیران خواهیم ماند. اما برای
فرار از چنین دلهرهای، ما کماکان به آن دل میبندیم، چون ما هیچ چیز دیگری
بغیر از آنچه که به ما آموزش داده شده، نمیدانیم؛ آنچه را که پیشینیان به ما منتقل
کردهاند، و باری که متاثر از سنتها و آداب روی دوش ما سنگینی میکند.
با توجه به این موضوع، در قدم اول مایلم که برای صرفا اطلاع خودم، در
این زمینه از شما سوال کنم: آیا اساسا یک واقعیت دایمی وجود دارد، این حقیقت
که – حتی اگر بتوان برایش نامی و یا وضعیتی مشخص کرد، مثلا آتمان، یک
روح یا هر چیز دیگری ـ چیزی که بعداز مرگ نیز تداوم یافته و حیاتش جاری باشد؟
من از مرگ نمیترسم. من مرگ همسرم و یا چندتایی از بچههایم را بچشم دیدهام،
اما این آتمان، به عنوان نمودی از یک واقعیت، کماکان ذهن مرا بخود مشغول
میدارد. آیا درون من چنین جاودانهای موجودیت دارد؟“
اگر ما درباره
چیزی که پایدار باشد، صحبت میکنیم، در واقع منظور ما چیزی خواهد بود که علیرغم
تغییرات، بدون در نظر گرفتن همه تجارب، علیرغم تمامی نگرانیها، اندوه و تالمات و خشونتها، کماکان
در ما بقا داشته باشد، اینطور
نیست؟ چیزی که هیچگاه از بین نمیرود؟ پیش از هرچیز این سوال مطرح میشود: چگونه انسان میتواند
چنین چیزی را تشخیص دهد؟ آیا با کمک اندیشه خود، با کمک کلمات قادر به این کار است؟ آیا
انسان میتواند چیزی را که جاودانه و پایدار است، با وسائلی که خود پایدار نیست و از بین رفتنی
هست، تشخیص دهد؟
ایا انسان میتواند چیزی را که تغییرناپذیر است با کمک وسائلی که بطور همه جانبه و بطور
مداوم در حال تغییر هستند – بطور مثال اندیشه انسان ـ دریابد؟ اندیشه میتواند به یک ایده، و یا
آتمان و یا روح و امثالهم تصوری از پایداری القا کند و بگوید:” این حقیقت است“، و از آنجاییکه
مکانیسم اندیشه
خود ترس از تغییرات مداوم را زمینهساز میگردد، به ناچار بفکر راه گریزی افتاده و
چیزی پایدار را میجوید ـ نمودی ثابت را که در بین انسانها بتواند باقی بماند، و نامش را عشق میگذارد.
اندیشه خود به هیچ وجه پایدار
نیست، تغییر میکند، بدینسان هرآنچه که او به عنوان یک چیز پایدار مطرح و معرفی میکند، نمیتواند
پایدار باقی بماند. میتوان اینطور نیز در نظر گرفت که انسان میتواند تمامی زندگی خود را
به خاطرههایش بند کرده و آنرا چیزی پایدار متصور شود، و آنگاه تلاش کند این سوال را برای خود
پاسخ دهد که آیا
چنین چیزی بعد از مرگ نیز به حیات خود ادامه خواهد داد؟ اندیشه اینها را خلق میکند، به
آنها تداوم میبخشد، هر روز به آنها خوراک میرساند و خود را نیز بدانها بند میکند. این تصور و
توهمی بسیار بزرگ است، و از آنجاییکه اندیشه و فکر در زمان حیات دارد، و آنچه را که دیروز تجربه کرده،
در فردا و یا
فرداهای دیگر بیاد میآورد؛ بنابراین در این رابطه مقولهای بنام زمان متولد میشود.
متاثر از چنین وضعیتی است که در اینجا از سویی تداوم و پایداری زمان مطرح است و از سوی دیگر
تداوم ایدهای که فکر بجای خود دامنزننده آن نیز میشود، اینکه به هر حال حقیقت میتواند
چیزی باشد که دست یافتنی
است. همه اینها ثمره اندیشه و فکر است – ترس، زمان و حقیقتی که دست یافتنی است و اینکه میتوان
از حیاتی برخوردار بود که در قرون و اعصار تداوم دارد.
”اما آنکس که فکر میکند،
این اندیشهگر، و یا متفکر، او کیست – اندیشهگری که تمامی این موضوعات و مسائل
درون ذهنش مطرح میشود؟“
آیا در اینجا
اساسا اندیشهگری هم هست، و یا اینکه تنها اندیشه است که تجسمی از اندیشهگر را
شکل میدهد؟ و اینکه بعد از خلق این اندیشهگر، پایدار بودنش را، تجسمی از روحش را، وجود آتمان
در او را و تمامی چنین تصوراتی را شکل میدهد و گمانههایی از این دست را دامن میزند؟
” آیا منظور شما این است که اگر من از اندیشیدن دست بکشم،
حیاتم بدون اینکه نقصانی را بخود بیند، بدون هیچ مانعی و رادعی پیش خواهد
رفت؟“
آیا هیچگاه با
وضعیتی آنچنان طبیعی برخورد داشتهای که اندیشه بطور کامل بیرون از صحنه بوده باشد؟ و در
صورت وقوع چنین حالتی، آیا تو به حضور خود بمثابه اندیشهگر، یک مشاهدهگر، و یا کسی
که دارد چیزی را تجربه میکند، واقف و آگاه بودهای؟ فکر عبارت است از پاسخی که از
بطن خاطرات و یادها به جلوی ذهن میآید، و از جمعبندی تمامی این یادها و خاطرات و
تجارب است که آن موجود
اندیشهگر، شکل میگیرد. اگر اندیشیدن – که همان مراجعه به یادها و تجارب میباشد
– غایب باشد، آیا دیگر از موجودیت چیزی با نام ”من“ میتوان سخنی به میان آورد، چیزی
که ما اینچنین در موردش شلوغ کرده و به بحث و فحص میپردازیم؟ البته منظور از این
گفته، آن نیست که شخص مغزش را از دست بدهد، و یا تاکید روی شخصی باشد که در رویاها و
خیالات واهی غوطهور است، و یا
فردی که اندیشهاش در کنترل و در حالتی از سکون و سکوت قرار داشته باشد؛ بلکه ما درباره
ذهنی صحبت میکنیم که بطور کامل و همه جانبه بیدار و هوشیار است. اگر هیچ اثری از اندیشیدن و
کلمه در میان نباشد، آیا ذهن بطور کامل و همه جانبه در حالت و وضعیت دیگری سیر نخواهد کرد؟
” به یقین در چنین حالتی، امری کاملا متفاوت بروز خواهد نمود، بالاخص زمانی که ” خود“ دست به عمل نزند، ”خود “ تلاش نکند که در معرکه وارد شود؛ با همه اینها
تشریح این موضوع نمیتواند تاکیدی به این نکته باشد که چیزی به عنوان خود
نمیتواند اساسا موجودیت داشته باشد – چون مثلا نمیبایست دست به عملی بزند.“
طبیعی است که موجودیت دارد! ”من“، ” خود“ و یا تمامی مجموعه خاطرات وجود
دارد. ما تنها و تنها زمانی متوجه آن میشویم که چالش و یا تصمیمی خاص مطرح باشد، و شاید که همانند
موجودی بخواب رفته، و یا حتی ابن الوقت در گوشهای انتظار میکشد تا برای دست زدن به عملی و
ابراز وجود، خودش را
بنمایاند. یک آدم حریص همواره با حرص و آز خود درگیر است؛ شاید او متوجه شده باشد که
در لحظاتی این حالت در او فعال نیست، اما این وضعیت همواره در کارزار بوده و تنها مترصد
فرصتی میباشد.
” این موجود زنده و فعال چیست که خودش را درون حرص نمودار میسازد؟“
همان حرص هست. در اینجا از دو بخش مجزا صحبتی در میان نیست، آنها تفکیک ناپذیرند.
” من آنچه را که شما « اگو» مینامید، کاملا درک میکنم، «من» به عبارتی دیگر
همان خاطرات و یادها است، یا همان حرص، تلاشی سلطهجویانه و یا تمامی اشکال
و نمودهای بروز ایدهها و نظراتش در قبال همه امورات، با این همه آیا چیزی
غیر از این « خود » وجود ندارد؟ با توجه به گفته شما: اگر در اینجا خودی
نباشد، آیا فکر نمیکنید که تنها فراموشی و نسیان است که غلبه میکند؟“
زمانی که سروصدای کلاغها آرام گیرد، در اینجا چیزی بروز میکند: بطور مشخص، کنکاشی که در ذهن جریان
مییابد ـ مسائل، نگرانیها، تقابل و تضادها، حتی همین تحقیق در مورد اینکه مثلا آیا پس از مرگ
چیزی هم از انسان باقی میماند
یا نه. این سوال تنها زمانی میتواند پاسخ درخور خودش را بیابد که ذهن بیش از آن دیگر حریص
و یا حسود نباشد. این نکته که چه چیزی پس از مرگ روی میدهد، موضوع زیاد مهمی نیست. آنچه که
مهم است، این است که آیا میتوان پایانی به همه اشکال و نمودهای شخصیتی خود داد؟
تنها معضل و مسئله واقعی
همین است – نه اینکه مثلا واقعیت چیست، نه اینکه آیا چیزی هم هست که در درون انسان و یا
بیرون از انسان از حیاتی دایمی برخوردار باشد، و چیزی باشد که در تمامی اعصار بیهیچ تغییری
پایدار ماند و از این قبیل چیزها
– بلکه آن ذهنی میبایست در مد نظر و توجه قرار گیرد که تحت تاثیر فضای فرهنگی و شرائط زندگی
خود قرار گرفته و نسبت به آن عرصههایی که موظف و پاسخگو میگردد. توجه به چنین ذهنی حائز اهمیت
است. و اگر سادهتر مطرح شود اینکه چگونه یک ذهن میتواند خودش را برهاند و خودش را بطور عمیق
و بنیادین رها
کند.
” برای رهایی خود از کجا و چگونه میبایست شروع کنم؟“
تو نمیتوانی خودت را برهانی. تو خود ریشه و هسته تمامی این موضوعات هستی، و زمانی که تو
سوال میکنی: ” چگونه؟“، در واقع تو دنبال یک متد میگردی که آن موجود درون ترا
نابود کند، اما در بطن چنین پروسهای خود کماکان ” خودی “ و هویتی دیگر را خلق میکنی.
” اگر مجاز باشم که از شما باز هم چیزی سوال کنم: با همه این
اوصاف جاودانگی چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ مرگ
پایان است، و پایان راه زندگی همان پایان غم و درد و اندوه است. بشر همواره
و بدون لحظهای توقف در جستجوی جاودانگی بوده، بدنبال شرائطی بوده که
مرگ در آن وجود نداشته باشد.“
شما باز هم به همان سوالی برگشتید که در واقع اینطور است: چه چیزی بیزمان است، چیزی که فرای
اندیشه حیات داشته
باشد؟ آنچه که فرای اندیشه عملکرد داشته باشد، خلوص و پاکیزهگی است، و اندیشه، علیرغم
همه ترفندهایی که بکار میبرد، نمیتواند هیچگاه تاثیری در آن داشته باشد، چون اندیشه به
هر حال همیشه کهنه است. این پاکی وخلوص است و به همان گون عشق نیز که مرگ نمیشناسد؛ اما اگر
قرار باشد چنین
حالت و چنین چیزی بروز کند، آنگاه میباید ذهن از تمامی هزاران دیروز و دیروزها با همه
آن یادها و خاطرههایش رها باشد. و آزادی نمود حالت و شرائطی است که در آن اثری از کینه،
خشونت، وحشیگری موجودیت ندارد. حال چگونه در حالیکه ما همه این امور را در زندگی روزمره خود
داریم، آنها را
موقتا در گوشهای رها کرده و درباره جاودانگی، عشق و یا حقیقت سوال کنیم؟
تغییر در روان انسان - تنها
انقلاب واقعی
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش
در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
قسمت
چهارم - دیدارها در هندوستان
مراقبه گشایشی به سوی پدیدههای نوفرای تکرار آن چیزی است که از گذشته است – و مراقبه پایان
تکرار گذشته است. مرگی که از مراقبه شکل میگیرد، جاودانگی به همراه دارد. نو و تازه را نمیتوان در
محدوده اندیشه و فکر یافت، و مراقبه اما به مفهوم دقیق ساکت شدن اندیشه است.
مراقبه اکتسابی نیست، و
نمیتواند برای تحکیم یک نگرش و یا حتی ناشی از شوقی احساسی باشد. رودی است که در عین زمان
مهارناپذیر بوده و خروشان از فراسوی سواحل خویش گذر میکند. موسیقی بیصداست؛ چیزی نیست که بتوان آنرا مهار کرد و یا
بدام انداخت. سکوتی
است که در آن از همان ابتدا مشاهدهگر، بطور کامل غایب است.
زن یادآور شد که
سنش چهل و پنج سال است، خیلی مرتب و با سلیقه بنظر میرسید، لباس ”ساری“ زیبایی پوشیده و
در دستانش نیز النگوهای زیبایی انداخته بود. به گفته او، پیرمرد همراهش، دایی او بود. هر سه روی
زمین روی ایوان خانه نشسته بودیم که مشرف به باغ بزرگی بود که در آن چندتایی درخت انبه، یک درخت
بید، و درختانی
تازه کاشته شده نخل قرار داشتند. زن بشدت ناراحت و افسرده بنظر میرسید. دستانش
متاثر از ناآرامی درونیاش مداوما میلرزید و بنظر میرسید که زن در تلاش بسیار زیادی است تا
بتواند خودش را کنترل کند و اینکه مبادا در زمان حرف زدن لرزشی در صدایش شکل گیرد
و یا احیانا بغضش بترکد. دایی
زن گفت:
”ما برای صحبت در مورد وضعیت خواهر زادهام پیش تو آمدهایم. چند سال پیشتر از
اینها شوهرش فوت کرد، و پس از آن در مدت بسیار کوتاهی پسرش،
و حال برای ریزش اشکهایش پایانی نمیتوان متصور شد و اینکه بدینسان نه
تنها از روال عادی زندگی دور افتاده، بلکه هر روز پیرتر و شکستهتر میشود. ما نمیدانیم
که بالاخره چکار باید بکنیم. مشاورهها و پیشنهادات پزشکان
نیز بنظر میرسد که کارساز نباشند و او هرچه بیشتر پیوندها و مناسبات
عاطفی خود با بچههای دیگرش را از دست میدهد. هر روز لاغرتر و لاغرتر
میشود. ما نمیدانیم که چگونه این مسائل میبایست پایان گیرد، و او به
همین خاطر اصرار داشت که برای مشورت پیش شما بیاییم.“
” من شوهرم
را حدود چهار سال پیش از دست دادم. او خودش دکتر بود و بخاطر سرطان فوت
کرد. بنظر میرسد که او بیماری خودش را سالها از من پنهان میکرده، چون تنها
در آخرین سال پیش از فوت او، من از وجود این بیماری در جان او مطلع شدم.
او از درد زیاد عذاب میکشید، اگر چه پزشکان به او مداوما مورفین تزریق
میکردند و یا بعضا داروهای دیگری تجویز میکردند، با این همه او در برابر
چشمانم هر روز پژمردهتر و کوچکتر میشد، تا اینکه برای همیشه مرا ترک کرد.“
بخاطر اشکهایی که بیاختیار از چشمانش جاری شده بود، صحبتش را قطع کرد. در
میان باغ روی درختی، کبوتری نشسته و به آرامی صدایی از گلویش بیرون میآید. رنگش ترکیبی از
قهوهای و خاکستری بود با کلهای کوچک و اندامی که در مقایسه با آن کله، بزرگ نمایان میشد –
البته نه آنقدر
بزرگ، چون به هر حال این یک کبوتر بود. ناگهان پریده و از آنجا دور شد و بخاطر پروازش،
شاخهای که رویش نشسته بود، به لرزش افتاده و آنگاه به آرامی در جای خود آرام گرفت.
”این تنهایی کنونیام را نمیتوانم تحمل کنم. زندگی بدون
وجود او برایم کمترین مفهومی ندارد. من بچههایم را دوست
داشتم؛ آنها سه تا بودند: یک پسر و دو دختر. روزی پسرم از محلی که بصورت
پانسیون در آن مشغول تحصیل بوده، نامهای برایم ارسال کرده و در آن از
وجود کسالتی در بدن خود صحبت به میان آورد و اینکه حالش خوب نیست و پس از گذشت
چند روز از دریافت نامه، با پیامی تلفنی که مدیر مدرسه برایم فرستاد، مطلع
شدم که پسرم فوت کرده است.“
او دیگر در این لحظه قادر به کنترل خود نبوده و به هقهق افتاد. پس از آن نامهای را به من
نشان داد که طبعا میبایست
از پسرش باشد، که در آن قید شده بود: بخاطر احساس ناراحتی و کسالت، مایل هست که به خانهاش و نزد
مادر و خانوادهاش برگردد و اینکه ابراز امیدواری کرده بود که همه چیز به خوبی و خوشی پیش
برود. زن توضیح
داد که بچهاش همیشه مواظب او بوده و توجه خاصی نیز به او داشته؛ خودش حتی مایل نبوده که
برای تحصیل برود، بیشتر تمایل داشت که همراه مادر و در کنارش باشد. و اما مادر به نحوی از
انحاء او را مجبور کرد که برای تحصیل برود، با ترس از اینکه تاثرات درونی زن شاید تاثیری منفی روی
آن پسر جوان باقی
گذارد. حال دیگر خیلی دیر شده بود. دخترها توجه چندانی به همه این قضایا نداشتند،
چون به هرحال آنها هنوز خیلی کوچک بودند. ناگهان زن با حالتی نزار پرسید:
”دیگر نمیدانم چکار باید بکنم. مرگ پسرم بگونهای غیرمنتظره زندگیام را به خاک
سیاه نشانده. حتی خانهای را که بخاطر ازدواجمان ساخته بودیم،
و بجای خود برایمان بسیار عزیز بوده، حال مثل ویرانهای
شده و همه چیز آن بخاطر حوادثی که اینگونه روی داده، داره از هم وا
میره.“
دایی زن میبایست فردی مومن و معتقد باشد، کسی که هوادار اجرای سنتها است،
چون اضافه کرد که:
”این خواست خداست که او پیش شما برای مشورت بیاید. او همه آداب و مناسک مورد
لزوم را بطور کامل اجرا کرده، اما هیچکدام نتوانستند به او کمکی کنند.
من به حیات دوباره و پس از مرگ اعتقاد دارم، اما این نکته نیز نمیتواند
زمینهای برای تسکین او باشد. او خودش مایل نیست در این زمینهها صحبت کند. بنظر
او همه این امور موضوعاتی پوچ و بیمعنی هستند و بدینسان هیچکدام
از ما نتوانستهایم منشاء هیچ تسکینی و یا تسلای خاطری برای او باشیم.“
- آیا واقعا مایل هستید که در این باره صحبت کنیم؟ و عمیقا و بنیادا تمامی ریشههای قضیه را
در برابر چشمانمان بگشاییم؟ یا
اینکه تنها برای برخی نصایح و از این قبیل به اینجا آمدهاید تا بدینسان نسبت به غم خود
آرامشی کسب کنید، یا مایلید که با بررسی کردن و با این و یا آن دلیل و استدلال و غیره اندوه و غم
خود را با شنیدن کلماتی و اصواتی تسکین دهید؟
زن در جواب گفت:
” واقعا مایلم که در عمق مسئله پیش
برویم، تنها چیزی که مرا به تردید وامیدارد این است که آیا به اندازه کافی
نیرو و توان در اختیار دارم که گفتههای شما را بتوانم درک کرده و دنبال
نمایم. زمانی که شوهرم هنوز زنده بود، به همراه هم در برخی از سخنرانیهای
شما شرکت کرده بودیم. اما حال فکر میکنم که درک و دنبال کردن گفتههای
شما در شرایطی که من هم اکنون در آن واقع هستم، برایم کمی دشوار باشد.“
- چرا دچار اندوه هستی؟ لطفا به من جواب ندهید، چون همه آنها کلماتی بیش نخواهند بود که در واقع
ناشی از تلاشی شکل میگیرند که شما برای ترسیم اندوه و احساس خود بکار خواهی برد، و نه آنچه که
به عنوان واقعیت
در قلب تو جریان دارد. اگر سوالی مطرح میشود، لطفا جواب ندهید. فقط گوش کنید و تلاش کنید
که خودتان در لابلای حواس و احساسات خود آنرا بکاوید. چرا نسبت به مرگ چنین اندوهی
شکل میگیرد – در هر خانهای، از خانه ثروتمندان گرفته تا آدمهای فقیر، از دستاندرکاران قدرت در
این سرزمین گرفته
تا آن گدای ژندهپوش کنار خیابان؟ زمانی که شما برای آنها گریه میکنید، آیا این
اشکها واقعا منشا کمکی هم برایتان خواهند بود؟ او برای همیشه رفته و دیگر بازگشتناپذیر است. کاری
که شما میکنید، در واقع هیچگاه باعث بازگشت او نخواهد شد. نه اشکها، نه باورها، نه همه این
مراسم عجیب و غریب و یا
خدایان مختلف نخواهند توانست او را برگردانند. این واقعیتی است که میبایست بپذیری؛
شما در این رابطه هیچ چیزی را نمیتوانی تغییر دهی. اما اگر تو برای خودت گریه میکنی، برای
تنهایی خودت، برای زندگی تهی خودت، برای همه آن رضایت خاطری را که در طی آن دوره نصیب تو شده
بود، بخاطر محبتی
متقابل، در چنین حالتی اگر درست نگریسته شود، آیا همه این اشکها ناشی از تهی
بودن زندگی خودت و نمودی از زاری شخصی نیستند؟ شاید اولین باری باشد که این امر باعث شده تا شما
به فقر درونی خود واقف گردی. تو همه اینها را روی دوش شوهرت گذاشته بودی، اینطور نیست، اگر ما
البته مجاز باشیم خیلی
دوستانه در این زمینه با هم صحبت کنیم، و این وابستگی شما به شوهرت، به شما آرامش میداد، اینطور نیست؟
همه آنچه را که شما هم اکنون
احساس میکنی – از آنچه که از دست دادهای، درد ناشی از تنهایی و نگرانی – همه اینها به شکلی
از اشکال نمود زاری شخصی است، اینطور نیست؟ خودت به همه آنها نگاه کن. به قلبت فشار نیار و نگو که:
من شوهرم را دوست داشتم، و به هیچ وجه به خودم فکر نمیکردم. من میخواستم از او
نگهداری کنم و حافظ او
باشم، و البته علاوه بر این تلاش کردهام که در برخی مواقع بر او مسلط گردم؛ چون به هرحال
همه این امورات بخاطر خودش هم بوده و در این میان من هیچگاه صرفا به خودم فکر نمیکردم...
حال او از این میانه رفته، و شرایط کنونی ناشی از چنین خلاء درونی، در برابرت قد علم کرده، اینطور
نیست؟ مرگ او برایت
تکاندهنده بوده و بطور واقعی شرائط ذهنی و حسی شما را برایت نمایان ساخته است. شاید مایل نیستی که
به این واقعیت بنگری، و بخاطر ترس و دلهره آنرا نادیده میگیری، اما اگر کمی عمیقتر به آن بنگری
و بدون دلهره چهره
واقعی آنرا دریابی، خواهی دید که تمامی اشکهایت بخاطر تنهایی خودت است، ناشی از
فقر و ضعف درونی خودت میباشد – در واقع امر ناشی از دلسوزی برای خود هست.
” شما کماکان خیلی خشک
و سخت با موضوع برخورد میکنید، اینطور فکر نمیکنید؟“ زن اینچنین
واکنش نشان داد. ”من برای بدست آوردن
آرامش خاطر واقعی پیش شما آمدهام، آیا این همه آن چیزی است که شما میتوانید
در اختیارم قرار دهید؟“
- این تخیلی بیش نیست که بسیاری از مردم در نظر میگیرند – اینکه اساسا تسلای روحی و تسکین
روانی میتواند وجود خارجی داشته باشد، و اینکه شخصی دیگر میتواند آنرا در اختیار
سایرین قرار
دهد، و اینکه شما نیز میتوانی بدان دست یابی. من تردید دارم که اساسا چنین چیزی
موجودیت داشته باشد. در زمانی که شما دنبال آرامش روحی برای خود هستی، نمیتواند حالتی دیگری
بروز کند، مگر اینکه خودت را در تخیل و رویایی غرق کنی، و زمانی که همه این تخیلات و رویاها فرو
میریزند آنگاه
شما عمیقا رنجور و مغموم خواهی شد، چون تمامی آرامش روحی مورد نظرت، از برابرت میگریزند.
بنابراین برای درک رنج و اندوه و یا برای غلبه بر آن، لازم است که عمیقا و درونا بنگریم که قضیه
از چه قرار است و چه حالاتی
در اینجا بروز میکنند. نه اینکه بخواهیم سرپوشی روی آن بگذاریم. آیا فکر نمیکنی که نشان
دادن و مشخص کردن تمامی این امور به هیچ وجه سرسخت بودن و بیاحساس بودن نیست؟ این
نوع نگرش، آن چیز وحشتناکی نیست که مردم میبایست از آن بترسند. وقتی که تو تمامی این امور
را درک کنی و دریابی، آنگاه بدون فوت وقت از تمامی مخمصههای ناشی از آن اندوه، بدون هیچ
زحمت و سختی، کاملا
سالم و سرزنده بیرون میآیی، بدون اینکه هیچ واهمهای از زندگی روزمره و حوادث
آن در تو بوجود آید. مرگ برای همه ما به هر حال امری اجتنابناپذیر است؛ بشر نمیتواند
از آن بگریزد. ما تلاش میکنیم که انواع مفاهیم و نتیجهگیریها را در تصور خود شکل داده
و خودمان را به انواع و اقسام
اعتقادات و غیره بند کنیم که بتوانیم به نحوی از انحا از مرگ دوری نماییم، اما به
هر حال با همه آن کارهایی که انسان انجام میدهد، با این همه مرگ کماکان در جای
خود قرار دارد؛ فردا، یا دیرتر و یا حتی بعد از سالیانی چند – او به هر حال در آنجا منتظر است.
بشر باید بالاخره یکبار هم که شده وضع خودش را با این واقعیت اعجابانگیز روشن کند.
اینبار دایی زن شروع
به صحبت میکند، و بدینسان باز هم سنتها و اعتقاد به آتمان، به روح، به برگشت مجدد حیات
که همواره در میدان کارزار حاضر و آماده هست و از این قبیل موضوعات، برمیگردد. در این لحظه
او درست در بطن مبحثی قرار گرفته که با اشتیاق قلبیاش همگون بود، جایی که او میتواند همه
استنادهایش را، همه
نقل قولهای منحصر به فردش را مطرح نماید. در یک آن میتوانستی متوجه شوی که او چگونه جابجا
شده و حال بشکل چهارزانو نشسته و تمام هیکلش کشیده شده است. و برقی چشمانش را روشن ساخته و
آماده برای مباحثه و مبارزه میباشد، آنهم مبارزهای که در دنیا و در کارزاری همچون تبادل کلمات
و اصوات جریان
خواهد یافت. در چنین مباحثهای او خودش را در جایگاه یک فرد متدین و در دفاع از مقدسات،
باورها و سنتها میبیند؛ سنتهایی که بخاطر تکرارها و توجهات بسیار مداوم و عمیقش، کاملا بیمعنی
و سطحی شدهاند.
”اما آتمان در جان تک تک انسانها جای دارد. شوهر او نیز طبعا پس از مرگ مجددا به
این دنیا برگشته و بدینسان حیاتش کماکان تداوم خواهد یافت، تا زمانی که به این واقعیت
آگاه و متوجه شود که او یک برهمان هست. ما برای رسیدن به این حقیقت
میبایست از لابلای بسیاری دردها و تالمات روحی گذر کنیم. زندگی ما تنها
تصوری بیش نیست؛ تمامی جهان تصوری بیش نیست. در اینجا تنها یک حقیقت وجود
دارد و بس.“
بدین ترتیب او این مبحث را ادامه داد و پیش رفت. زن نگاهی به من انداخت، بدون
اینکه توجه چندانی به گفتههای او از خود نشان دهد. و تبسم بسیار ظریفی در چهرهاش نقش
بست؛ و هردوی ما به کبوتری که
مجددا برگشته و در همان جای سابق خود نشسته بود، نگاه کردیم.
- بر روی زمین و در درون انسان
هیچ چیز مداوم و مستمری وجود ندارد. اندیشه میتواند به آنچه که خود بدان میپردازد،
تجسمی از استمرار بدهد؛ او میتواند در شکل یک کلمه بدان تصور، حیات مداوم ببخشد،
به یک تخیل و یک ایده، و یا
به یک سنت. اندیشه به این نکته تاکید میکند که این چیز بخصوص، مستمر و پایدار است؛ اما
آیا واقعا اینطوری است؟ اندیشه خود منتجه تحرکات خاطرهها و یادهاست، و آیا خاطره میتواند
یک چیز پایدار و مستمر باشد؟ اندیشه میتواند تصوری را خلق کرده و به آن تصور تداوم بخشد، آنرا
چیزی پایدار بنامد؛
با نامگذاری آن همچون آتمان، و یا هرچیزی که دلتان میخواهد، و اینکه آن تصور
معین میتواند چهره این مرد و یا آن زن را مستمر باقی نگه دارد. تمامی این مسائل ناشی از فعالیتها
و تحرک اندیشه و افکار است، چیزی که ترس را خلق میکند، و متاثر از این ترس، اشتیاق و تمایل
برای دستیابی به
چیزی پایدار شکل میگیرد – ترس از اینکه مثلا انسان فردا چیزی برای خوردن نداشته باشد و یا
سقفی که بتواند زیر آن بخوابد – و یا ترس از مرگ. این ترس منتجه و ثمره اندیشه است و یا حتی
همان براهمان نیز خود محصولی از اندیشه و فکر است.
دایی زن مجددا به سخن آمده و میگوید: ”یادها و خاطرهها
و افکار همانند شمعی میمانند. انسان آنرا خاموش کرده و مجددا آنرا
روشن میکند؛ بشر چیزی را فراموش میکند و پس از مدتی مجددا آنرا بیاد میآورد.
انسان میمیرد و مجددا متولد شده و در یک زندگی دیگر حیات مییابد. شعله شمع کماکان
همان خواهد بود که بوده – و البته در عین حال میتواند
همان نباشد. در آن شعله است که انسان چیزی مستمر و پایدار را در مییابد.“
- اما شعلهای را که انسان در یک
لحظه خاموش کرده دیگر
همان شعلهای نخواهد بود که مجددا و پس از روشن کردن شمع بدست میآید. شعله
قبلی از بین میرود تا آنگاه شعلهای نوین بوجود آید. اگر هرچیزی استمرار داشته
باشد، آنگاه دیگر هیچ چیز نوی اساسا وجود نخواهد داشت. هزاران دیروزهای گذشته، هیچگاه نمیتوانند مجددا شکل گیرند؛
حتی یک شمع نیز
سوخته و از بین میرود. همه چیز میبایست از بین بروند تا اینکه یک چیز نو امکان پیدایش
و بروز پیدا کنند.
بنظر میرسید که دایی زن خودش را در موقعیتی حس نمیکرد که بتواند جایگاه دفاع از گفتهها و
موکدات خود را<