| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
11
|
262
|
90/11/21 (18:36)
|
|
||
|
|
14
|
81
|
87/4/14 (01:53)
|
|
||
|
|
9
|
223
|
87/4/14 (01:46)
|
|
||
|
|
10
|
201
|
86/10/4 (13:37)
|
|
||
|
|
3
|
65
|
86/8/18 (21:00)
|
|
||
|
|
19
|
356
|
86/8/7 (11:56)
|
|
||
|
|
8
|
186
|
86/7/18 (21:02)
|
|
||
|
|
2
|
65
|
86/7/18 (18:26)
|
|
||
|
|
3
|
218
|
86/4/31 (19:51)
|
|
||
|
|
19
|
285
|
86/3/16 (13:12)
|
|
||
|
|
12
|
239
|
85/9/8 (20:48)
|
|
||
|
|
2
|
62
|
85/7/24 (17:55)
|
|
||
|
|
14
|
161
|
85/7/15 (20:25)
|
|
1- آموزشهای دون خوان 1968
مهران کندری - چاپ اول 1377
اولین کتاب کاستاندا که در واقع یک پایاننامه دانشگاهی است گزارش مستند یک دانشجوی مردمشناس غربی از اعمال حیرتآور یک جادوگر پیر سرخپوست است. این کتاب که در زمان انتشار غوغایی بپا کرد، نتیجه یادداشتبرداریهای کاستاندا در شمال مکزیک بین سالهای 1965 - 1960 است و بر مبنای این اعتقاد نویسنده شکل گرفته که رویدادهائی از این دست، شگفتانگیزتر از آن است که در دنیای واقعی روی دهد و مسلما در ذهن او و تحت تاثیر گیاهان روانگردانی بوقوع پیوسته که همواره قبل از هر تجربه، وادار به مصرف آنها میگردیده است.
2- حقیقتی دیگر 1971
ابراهیم مکلا - چاپ چهارم 1374
گزارشها ادامه مییابد و شگفتآورتر میشود. همزمان شک و تردید نویسنده به واقعی بودن رویدادهایی که مستقیما درگیر آنها بوده نیز فزونی مییابد. این کتاب که توصیف کارآموزی از سر گرفته شده کاستاندا از آوریل 1968 تا اکتبر 1970 است بعنوان دریچهای برگشاده به جهان پر رمز و راز جادو و جادو گران با استقبال فراوانی روبرو میشود به شکلی که در اندک مدتی هزاران نسخه از آن در سراسر جهان به فروش میرسد.
3- سفر به دیگرسو 1972
دل آرا قهرمان - چاپ هشتم 1371
کاستاندا پی میبرد که معرفت ساحران وابسته به مصرف گیاهان توهمزا نیست. به همین جهت این کتاب بازنگریای از نخستین روزهای آموزشش به حساب میآید. آنگونه که او شرح میدهد این کشف به معنای آن است که راه رسیدن به دنیای ساحران، درونی و در دسترس هر انسانی است. از این جهت است که سرفصلهای بخش اول این کتاب را به برشمردن ابزارهای اصلی خاموشی ذهن اختصاص میدهد. بخش دوم در باره ایختلان است. دنیای ذهن اصلی انسان.
توصیه میشود این کتاب قبل از دیگر کتابها مطالعه گردد.
4- افسانه های قدرت 1974
مهران کندری، مسعود کاظمی - چاپ ششم 1372
این کتاب که به آخرین سالهای کارآموزی کاستاندا در سال های 1971و 1972 و سپس پایان آن در ژوئن 1973 میپردازد همچنین حاوی مروری کوتاه و کامل از رئوس آموزشهایی که از سر گذرانده و علت مطرح شدن آنها است.
5- دومین حلقه قدرت 1977
مهران کندری، مسعود کاظمی - چاپ اول 1364
این کتاب شرح برخورد کاستاندا با کارآموزان دیگر ساحری است که او را به چشم رهبر جدیدشان مینگرند. بازگویی داستان گونه این روابط در نیمه اول کتاب بعدی نیز ادامه مییابد.
6- هدیه عقاب 1981
مهران کندری، مسعود کاظمی - چاپ چهارم 1372
در نیمه دوم این کتاب کاستاندا شرحی کلی از هدف و ساختار حلقهای از ساحران را که بدون اطلاع خود به آنان وابسته بوده، بیان میکند. او در مییابد که ساحری که با او برخورد کرده، تنها نبوده بلکه به گروهی متشکل از زنان و مردانی تعلق داشته که گروه ناوال را تشکیل میدادهاند.
7- آتش درون 1984
مهران کندری، مسعود کاظمی - چاپ چهارم 1371
شرحی بر تفاوت دیدگاههای ساحران جدید و اعقابشان که ادعا میشود بین 7 تا 10 هزار سال پیش در مکزیک کنونی میزیستهاند و طبقهبندی خاصی از هستی و موجودات زنده ارائه دادهاند که به جای اتکا به روش علمی و تجربی بر پایه شهود و الهام بنا نهاده شده است.
8- قدرت سکوت 1987
مهران کندری - چاپ سوم 1371
ساحری نوعی عرفان عملی با هدف بازگشت به مبداء است. در این کتاب، ریشه تجریدی و جزیی از کل بودن انسان در قالب داستانهایی از زندگی ساحران گذشته تشریح میشود.
9- هنر رویا دیدن 1993
مهران کندری - چاپ اول 1373
نویسنده در این کتاب مراحل قدم به قدمی را که برای پیشرفت در فن رویا دیدن به شیوه ساحران تولتک پیموده است تشریح میکند و خواننده را در جریان تجربیاتی شگفت آور و باور نکردنی از دنیاهای دیگری در رویا قرار میدهد که به اعتقاد تولتکها به اندازه دنیای ما واقعیند .
10- چرخ زمان 1998
مهران کندری - چاپ اول 1377
این کتاب حاوی برخی نقل قول ها از 8 کتاب اول نویسنده، و شرحی بر هر یک میباشد .
11- حرکات جادوئی 1998
مهران کندری - چاپ اول 1377
کاستاندا حرکات جسمیای را معرفی و همگانی میکند که ساحران کهن تولتک برای افزایش آگاهی و انرژی بکار میبردند و تا قبل از این تنها تحت شرایطی مخفیانه فقط نزد کارآموزان ساحری افشا میشده است.
12- جنبه فعال بی نهایت 1999
مهران کندری - چاپ اول 1379
آخرین کتاب کاستاندا اندکی پس از درگذشتش به چاپ میرسد. اشاراتی به رویدادهای زندگیش قبل و پعد از پیوستن به ساحران و افشا کردن آخرین و مهمترین راز آنها، این کتاب را به عمیقترین اثر نویسنده تبدیل کرده است.
13- گذر ساحران 1993
تایشا آبلار - مهران کندری - چاپ اول 1379
تایشا آبلار، کارآموز ساحری شرح میدهد چگونه پا به دنیای ساحران گذاشته است. این کتابی داستان گونه است که اثری عمیق در خواننده بجا میگذارد چرا که از دیدگاهی غیر شخصی فضای زندگی گروه ناوال را تشریح میکند. از آنجا که تایشا آبلار یک کمین کننده و شکارگر است، رویدادهای کتاب در دنیای آشنای زندگی روزمره میگذرد و سرشار از جزئیات آموخته هایش است. بهتر است این کتاب و کتاب های بعدی پس از کتابهای کاستاندا خوانده شوند.
14- رویای ساحره 1985
فلوریندا دانر - مهران کندری - چاپ اول 1368
تحت راهنمائی یکی از اعضای گروه ساحران فلوریندا دانر، سفری را آغاز میکند.
15- در رویا بودن 1991
فلوریندا دانر - مهران کندری - چاپ اول 1388
فلوریندا دانر شرح میدهد چگونه بعنوان یک رویابین پا به دنیای ساحران گذاشته است. همچون گذر ساحران این کتاب نیز حاوی گزارشات جالبی از روابط گروه ناوال است.
16- چهار میثاق 1997
این کتابی در مورد پروازگران است، اما به همان علتی که در یازده کتاب اول کاستاندا هیچ اشاره روشنی به این موضوع نمی شود در این جا هم جز موردی مبهم سخنی از آن بمیان نمی آید. در پس ظاهر اخلاقی این کتاب که برای همراهی با سلیقه اغلب مخاطبان به سبکی عامه پسند نوشته شده است، بی عیب و نقصی به شکلی نوآورانه و بینهایت دقیق، تشریح میشود .
17- خرد سرخپوستان تولتک 2000
دون میگوئل روئیز - فرشته جنیدی - 1382
بعنوان ادامهای بر چهار میثاق، نویسنده جزئیاتی تازهتر و دقیقتر از شیوه پیشنهادی خود برای رها کردن شکل انسانی ارائه میدهد.
با سلام
کتابهایش را خواندم، اما هنوز در اول راهم. آموزه هایش جذابیت خاصی دارد، ترکیبی از عمل و توضیحات مفصل. بسیار مشتاقم که با تجربیات و برداشتهای دیگر دوستان در این زمینه آشنا شوم.
|
ابتدا مطلب برایم جالب بود با 17 پاسخ اما وقتی جالب تر شد که دیدو تمام انها زحمات شخصی خود مدیر کلوپ است برای آگاهی دادن درباره خرد و طریقت تولتک های سرخپوست در راه رسیدن به همان معنای بودن یاbeeing جای تاسف دارد که من به عنوان یک عضو کلوپ کمکی در این کار بزرگ نکردم .امید وارم با قدم نهادن در این کلوپ بتوانم همراهی خوبی را ارائه دهم کتابهای کاستاندا به نظر من شگفت ترین و کهن ترین طریقت سلوک را به جهانیان عرضه کرد گرچه پر رمز و راز و درکش اندکی سخت به خاطر نا هماهنگی های فرهنگیمان اما با این همه هر که جوینده بود مفاهیم عمیق و کهن سلوک را دریافت و به کار بست.من بحث را بیش از این ادامه نمی دهم تا دیگر دوستان وارد گفتگو شوند و برداشت و دریافت های شخصی خود را از این کتب بیان کنند. |
رویای جدید: بهشت روی زمین
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P10.HTM
می
خواهم هر آنچه را طی زندگی آموخته اید فراموش کنید. این آغاز درکی تازه و رویایی
تازه است.
رویایی که در
آن زندگی میکنید، آفریده خود شماست. دریافت شما از واقعیت است که آن را میسازد، و
هر لحظه که بخواهید میتوانید آن را تغییر دهید. شما توان این را دارید که دوزخ را
بیافرینید، و توان این را دارید که بهشت را بیافرینید. پس چرا رویایی متفاوت
نداشته باشیم؟ چرا از ذهن خود، از تخیل خود، و از عواطف خود استفاده نکنیم و رویای
بهشت را نیافرینیم؟
فقط از تخیل
خود استفاده کنید تا اتفاقی فوق العاده بیفتد. مجسم کنید که قادرید هر وقت بخواهید،
جهان را با چشمانی متفاوت ببینید. هر بار که که چشمان خود را میگشایید، جهان
اطراف را به طرز متفاوتی ببینید.
همین حالا
چشمان خود را ببندید، و بعد باز کنید و به بیرون نگاه کنید.
آنچه میبینید
عشق است که از درختان میآید، عشق است که از آسمان میاید، عشق است که از نور میآید.
از هر آنچه در اطراف شماست، عشق دریافت میکنید. این حالت سعادت است. شما عشق را
مستقیما از همه چیز دریافت میکنید، از جمله از خودتان و از سایر انسانها. حتی
وقتی انسانها غمگین یا خشمگین هستند، پشت این احساسها میتوانید ببیند که عشق هم
ارسال میکنند.
با استفاده از
تخیل و چشمانی نو برای دریافت، میخواهم خود را ببینید که زندگی تازهای را آغاز
کرده اید، رویایی تازه، حیاتی که در آن نیازی ندارید هستی خود را توجیه کنید و
آزادید همان باشید که واقعا هستید.
تصور کنید که
اجازه دارید شاد باشید و واقعا از زندگی لذت ببرید. زندگی تان از کشمکش با خویش و
یا دیگران رهاست.
تصور کنید که
زندگیتان را بدون ترس از بیان رویاهای خویش، پیش میبرید. میدانید چه میخواهید، چه
نمیخواهید، و چه موقع میخواهید. نمیترسید که آنچه را نیاز دارید بخواهید، و نمیترسید
که به هرکس یا هر چیزی نه بگویید یا آری بگویید.
تصور کنید که
بدون ترس از قضاوت دیگران زندگی میکنید. رفتارتان را بر اساس آنچه دیگران در باره
تان میاندیشند تنظیم نمیکنید. دیگر مسئول عقاید دیگران نیستید. هیچ نیازی ندارد
که بر دیگران مسلط باشید و هیچ کس شما را تحت سلطه ندارد.
تصور کنید که
بدون قضاوت کردن در باره دیگران زندگی میکنید. میتوانید به آسانی آنها را
ببخشایید و داوری هایتان را دور بریزید. نیازی ندارد که حق به جانبتان باشد، و
نیازی ندارید که دیگران را خطاکار ببینید. به خودتان و دیگران احترام میگذارید و
دیگران هم به شما احترام میگذارند. تصور کنید که بدون ترس از دوست داشتن و دوست
داشته نشدن زندگی میکنید. دیگر نمیترسید که طرد شوید و نیاز ندارید که پذیرفته
شوید. میتوانید بدون شرم یا توجیه بگویید " دوستت دارم ". میتوانید با
قلبی گشوده در جهان گام بردارید و از آزار دیدن نهراسید.
تصور کنید که
زندگی میکنید بیآن که از خطر کردن یا از کشف زندگی هراسان باشید. نمیترسید که
چیزی را از دست بدهید. نمیترسید که در دنیا زندگی کنید و نمیترسید که بمیرید.
تصور کنید که
خودتان را همین طور که هستید دوست دارید. بدنتان را همین شکلی که هست دوست دارید و
عواطفتان را همین طور که هستند دوست دارید میدانید که همین گونه که هستید کاملید.
دلیل این که میخواهم
این چیزها را مجسم کنید این است که آنها کاملا امکانپذیر هستند ! شما میتوانید در
حالت سرخوشی، سعادت و برکت زندگی کنید، چون در رویای بهشت هستید. اما برای تحقق
این رویا، باید اول آن را بشناسید.
تنها عشق میتواند
شما را به این حالت سعادت برساند. سعادتمند بودن مثل عاشق بودن است. عاشق بودن مثل
سعادتمند بودن است. درمیان ابرها پرواز میکنید. هرجا میروید عشق دریافت میکنید.
کاملا امکان پذیر است که همواره این گونه زندگی کنید، امکان پذیر است، چون دیگران
این کار را کردهاند، و آنان با شما فرقی ندارند. آنها در سعادت زندگی میکنند، چون
میثاقهای خود را تغییر دادهاند و رویای دیگری را در سر میپرورانند.
هنگامی که
احساس کردید زندگی در مرتبه سعادت و برکت یعنی چه، آن را دوست خواهید داشت. خواهید
دانست که بهشت روی زمین حقیقت دارد، که این بهشت حقیقتا وجود دارد. وقتی دانستید
که بهشت وجود دارد، و وقتی دانستید که میشود در آن ساکن شد، دیگر به خودتان بستگی
دارد که کوشش لازم را انجام دهید. دو هزار سال پیش عیسی مسیح در باره ملکوت بهشت و
ملکوت عشق سخن میگفت، اما انسانها آن زمان آماده شنیدنش نبودند. آنان میگفتند: "
درباره چه چیز حرف میزنی؟ قلب من خالی است. من عشقی را که تو میگویی در قلبم
احساس نمیکنم. من آرامشی را که تو میگویی ندارم. " شما نباید این کار را
بکنید. فقط مجسم کنید که این پیام عشق ممکن است، و آن وقت در مییابید که از آن
شماست.
جهان بسیار
زیبا و شگفت انگیز است. زندگی میتواند خیلی آسان باشد اگر عشق راه زندگی شما باشد.
میتوانید تمام مدت عاشق باشید. انتخاب با شماست. ممکن است دلیلی برای عشق نداشته
باشید، اما میتوانید دوست داشته باشید چون دوست داشتن شما را خوشحال میکند. عشق
فعال فقط شادی میآفریند. عشق به شما آرامش درونی میدهد. میتواند ادراک شما را
از هر چیزی دیگرگون کند.
می توانید همه
چیز را با چشمهای عشق ببینید. میتوانید هشیار باشید که همه جا در اطرافتان عشق
هست. وقتی این طور زندگی کنید، دیگر مهی در ذهنتان باقی نمیماند. میه – تو – تی
برای همیشه از بین میرود. این چیزی است که قرنهای متمادی انسانها در جستجویش
بودهاند. ما هزاران سال به دنبال شادی گشتهایم. شادی، بهشت گمشده است. آدمیان
برای رسیدن به آن بسیار تلاش کردهاند، و این بخشی از تحول ذهن است. این آینده
بشریت است.
این نوع زندگی
ممکن است، و راه تحقق آن در دست شماست. موسی آن را سرزمین موعود نامید، بودا ان را
نیروانا نامید، عیسی آن را بهشت نامید، و تولتکها آن را رویای جدید مینامند. بدبختانه
هویت شما در آمیخته با رویای این سیاره است. همه باورهای شما و میثاقهای شما در مه
غوطه ور هستند. شما حضور انگل را احساس میکنید، ولی خیال میکنید که او خود شماست.
این چیزی است که رها کردن آن را دشوار میکند – رها کردن انگل و آفرینش فضایی برای
تجربه عشق. شما به " قاضی " وابسته اید، به " قربانی " وابسته
اید. رنج بردن به شما احساس امنیت میدهد، چون آن را خوب میشناسید.
اما واقعا
دلیلی برای رنج کشیدن وجود ندارد. تنها دلیل رنج کشیدن شما این است که خودتان رنج
کشیدن را بر میگزینید. اگر به زندگی خود نگاه کنید، بهانههای زیادی برای رنج
کشیدن پیدا میکنید، اما حتی یک دلیل درست پیدا نمیکنید. شادی یک انتخاب است، و
رنج هم یک انتخاب است.
تشرف به مرگ:
در آغوش کشیدن فرشته مرگ
آخرین را ه رسیدن به آزادی شخصی،
آماده کردن خویش برای تشرف به مرگ است و پذیرفتن مرگ به عنوان استاد. آنچه فرشته
مرگ میتواند به ما بیاموزد این است که چگونه حقیقتا زنده باشیم. ما آگاه میشویم که
هر لحظه ممکن است بمیریم؛ فقط لحظه حاضر را برای زنده بودن در اختیار داریم. حقیقت
این است که نمی دانیم فردا میمیریم یا نه. چه کسی میداند؟ ما این تصور را داریم که
سالهای زیادی در آینده به ما تعلق دارد. ولی آیا این طور است ؟
اگر به بیمارستان برویم و دکتر به ما
بگوید که فقط یک هفته برای زندگی فرصت داریم، چه میکنیم؟ همانطور که قبلا گفتیم،
دو راه وجود دارد. یکی این است که رنج بکشیم چون قرار است بمیریم، و به همه بگوییم:
” بیچاره من، من دارم میمیرم. “ و غمنامه ای حقیقی به وجود بیاوریم. انتخاب دیگر
این است که از هر لحظه برای شاد بودن استفاده کنیم و آن کاری را بکنیم که واقعا
دلمان میخواهد. اگر فقط یک هفته دیگر زنده هستیم، پس بگذارید از زندگی لذت ببریم.
بگذارید زنده باشیم. میتوانیم بگوییم: ” من دیگر خودم خواهم بود. از این به بعد
سعی نمی کنم به خاطر خوشایند دیگران زندگی کنم. دیگر از این که در باره من چه فکر
میکنند نمی ترسم. چه اهمیتی دارد که آنها راحع به من چه فکری میکنند وقتی قرار
است هفته دیگر بمیرم؟ دیگر خودم خواهم بود. “
فرشته مرگ به ما میآموزد که هر روز
طوری زندگی کنیم که انگار آخرین روز زندگی ماست؟ انگار که فردایی نخواهد بود. ما
میتوانیم هر روز را با این جمله آغاز کنیم: ” من بیدار شدهام و خورشید را میبینم.
سپاس خود را به خورشید، و به همه کس و همه چیز عرضه میکنم، چون هنوز زنده هستم. یک
روز دیگر برای این که خودم باشم. “
من زندگی را این گونه میبینم. این
آن چیزی است که فرشته مرگ به من آموخته است – کاملا پذیرا بودن، و دانستن این که هیچ
دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد. و البته با کسانی که دوست میدارم، عاشقانه رفتار
میکنم، چون ممکن است آخرین روزی باشد که میتوانم به آنها بگویم چقدر دوستشان
دارم. نمی دانم که آنها را دوباره خواهم دید یا نه، برای همین هم نمی خواهم با
آنان دعوا کنم.
در صورتی که من با شما دعوای مفصلی بکنم
و تمام عواطف مسمومی را که دارم به شما منتقل کنم، اگر شما فردای آن روز بمیرید من
چه کنم؟ وای، خدای من، ”قاضی “ مرا محکوم میکند و من از آنچه به شما گفتهام احساس
گناه خواهم کرد. همچنین احساس گناه میکنم چون به شما نگفتهام که چقدر دوستتان
دارم. عشقی که مرا خوشحال میکند، عشقی است که میتوانم با شما تقسیمش کنم. چرا نیاز
دارم که عشق به شما را انکار کنم؟ مهم نیست که شما در مقابل مرا دوست داشته باشید یا
نه. ممکن است من فردا بمیرم، یا شما فردا بمیرید. آنچه مرا خوشحال میکند این است که
بگذارم بدانید چقدر دوستتان دارم.
شما میتوانید این طور زندگی کنید. به
این شکل خود را برای تشرف به مرگ آماده میکنید. آنچه در تشرف به مرگ اتفاق میافتد
این است که رویای قدیمی ای که در ذهن خویش دارید برای همیشه میمیرد. مسلما خاطراتی
از انگل خواهید داشت – از قاضی، قربانی و باورهای اعتیادی خود – اما انگل دیگر
زنده نخواهد بود.
آنچه در تشرف به مرگ میمیرد، انگل
است. به دلیل وجود ” قاضی “و ” قربانی “، تشرف به مرگ آسان نیست، چون آنها با
تمام امکانات خود مبارزه میکنند. آنها نمی خواهند بمیرند. و ما احساس میکنیم
خودمان هستیم که داریم میمیریم، و به همین دلیل از مرگ میترسیم.
وقتی در رویای سیاره زندگی میکنیم، مثل
این است که مرده باشیم. هر کس از تشرف به مرگ زنده بیرون بیاید، هدیه شگفت انگیزی
دریافت میکند، و آن رستاخیز است. رستاخیز یعنی برخاستن از میان مردگان، زنده
بودن، دوباره خود بودن. رستاخیز مثل کودک بودن است – وحشی و آزاد بودن، اما با یک
تفاوت. تفاوت در این است که آزادی ما با خرد همراه است، نه با معصومیت. ما قادریم
اهلی شدنهای خویش را درهم شکنیم، دوباره آزاد باشیم، و ذهن خویش را شفا بخشیم. ما
تسلیم فرشته مرگ میشویم، با این دانش که انگل میمیرد و ما با ذهنی سالم و عقلی کامل
زنده میمانیم. آن وقت آزادیم که از ذهن خود استفاده نماییم و زندگی خود را بکنیم.
این چیزی است که در روش تولتکها، فرشته
مرگ به ما میآموزد. فرشته مرگ به سوی ما میآید و میگوید: ” میبینی، هر چه این
جا هست از آن من است، نه از آن تو. خانه ات، همسرت، فرزندانت، اتومبیلت، شغلت، پولت
– همه به من تعلق دارد و من هر وقت بخواهم میتوانم آنها را بگیرم. اما فعلا تو میتوانی
از آنها استفاده کنی. “
وقتی تسلیم فرشته مرگ شدیم، برای همیشه
شادمان خواهیم بود. چرا؟ زیرا فرشته مرگ گذشته را میگیرد و به زندگی اجازه میدهد
که جریان یابد. هر لحظه ای که میگذرد، فرشته مرگ آن بخش مرده را میگیرد و ما میتوانیم
در زمان حال زندگی کنیم. انگل میخواهد که ما گذشته را با خودمان حمل کنیم، و این
زنده بودن را بسیار سنگین میکند. وقتی میکوشیم در گذشته زندگی کنیم، چگونه میتوانیم
از زمان حال لذت ببریم؟ وقتی در رویای آینده هستیم، چرا باید بار گذشته را بکشیم؟ چه
وقت میخواهیم در زمان حال زندگی کنیم؟ این چیزی است که فرشته مرگ انجام دادنش را
به ما میآموزد.
انضباط جنگجو :
تسلط بر رفتارهای خویشتن
تصور کنید یک روز صبح زود که از خواب
بیدار میشوید، پر از شور و شوق هستید. احساس خوبی دارید. شاد و سرشار از انرژی
هستید تا روزتان را آغاز کنید. بعد موقع صبحانه با همسرتان دعوا میکنید و سیلی از
عواطف ناخوشایند شما را در بر میگیرد. عصبانی میشوید و در احساس خشم مقدار زیادی
از اقتدار شخصی خود را تلف میکنید. پس از دعوا احساس میکنید که خالی شده اید و
فقط دلتان میخواهد بروید گریه کنید. در واقع به قدری خسته هستید که به اتاق تان
میروید، از حال میروید، و سعی میکنید بهبود پیدا کنید. تمام روز را غرق در
عواطف ناخوشایند سر مینمایید. انرژی کافی برای بیرون رفتن ندارید و تنها چیزی که
میخواهید، فاصله گرفتن از همه کس و همه چیز است.
ما هر روز با مقداری انرژی روانی، عاطفی
و جسمی از خواب بر میخیزیم، و این انرژی را طی روز مصرف میکنیم. اگر به عواطفمان
اجازه دهیم که همه انرژی ما را مصرف کنند، دیگر انرژی ای برای تغییر زندگی یا نیرو
دادن به دیگران نخواهیم داشت. چگونه دیدن جهان بستگی به عواطفی دارد که احساس میکنیم.
وقتی عصبانی هستیم، همه چیز به نظرمان غلط و نامطلوب میرسد، هیچ چیز سر جای خودش
نیست. همه چیز را سرزنش میکنیم، حتی هوا را؛ چه بارانی باشد و چه آفتابی، خوشایند
ما نیست. وقتی غمگین هستیم، همه چیز در اطرافمان غم انگیز میشود و ما را به گریه
میاندازد. به درختها نگاه میکنیم، احساس اندوه به ما دست میدهد؛ باران را نگاه
میکنیم، و همه چیز اندوهگین به نظرمان میرسد. شاید آسیب پذیر شده ایم و نیاز
داریم که از خود محافظت کنیم، چون نمی دانیم در چه لحظه ای ممکن است مورد حمله
قرار بگیریم. به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نداریم. همه اینها به این دلیل است که با
چشمان ترس به دنیا مینگریم !
تصور کنید که ذهن انسان هم مثل پوست
اوست. وقتی به پوست سالم دست میزنید، احساس بسیار خوشایندی پیدا میکنید. پوست
برای لمس کردن ساخته شده، و احساس لمس کردن شگفت انگیر است. حالا تصور کنید که
پوست شما زخمی شده و چرک کرده است. اگر به پوست زخمی دست بزنید، به آن صدمه میزنید،
پس سعی میکنید آن را بپوشانید و محافظت کنید. دوست ندارید کسی به زخم شما دست
بزند، چون آزار میبینید.
حالا تصور کنید که همه انسانها دچار
ناراحتی پوستی هستند. هیچ کس نمی تواند به دیگری دست بزند، چون به او آسیب میرساند.
همه زخم هایی روی پوستشان دارند، و بنا بر این پوست زخمی و چرکین عادی به نظر میرسد
و درد و رنج هم عادی و متعارف محسوب میشود؛ و ما باور داریم که این روال عادی
است.
می توانید تصور کنید که اگر همه
انسانها ناراحتی پوستی داشته باشند، ما چگونه رفتار خواهیم کرد؟ مسلما به سختی یکدیگر
را در آغوش میگیریم، چون این کار بسیار دردناک است. بنا بر این نیاز پیدا میکنیم
که بین خود و دیگران فاصله زیادی ایجاد کنیم.
ذهن بشری دقیقا به پوست زخمی و چرکین
میماند. هر انسانی جسمی عاطفی دارد که کاملا از زخمهای چرکین پوشیده شده است. هر
زخمی با یک سم عاطفی چرکی شده – سم همه عواطفی که موجب رنج کشیدن ما میشوند، مثل
نفرت، خشم، حسادت و غم. یک عمل غیر عادلانه زخمی را در ذهن ما میگشاید و ما با سم
عاطفی واکنش نشان میدهیم، به دلیل باورها و مفاهیمی که در باره بی عدالتی و انصاف
در سر داریم. ذهن به قدری زخمی و پر از سم است که همه این ذهن زخمی و مسموم را طبیعی
میدانند، چون روند اهلی شدن آن را ایجاد کرده است. این وضعیت عادی تصور میشود، ولی
من میتوانم به شما بگویم که عادی نیست.
ما دارای رویایی غیر کارکردی از سیاره
خود هستیم، و انسانها روحا“ بیمار هستند و این بیماری ترس نام دارد. نشانههای این
بیماری همه عواطفی است که موجب رنج بشر میشوند: خشم، نفرت، غم، حسادت و خیانت. وقتی
که ترس خیلی زیاد باشد، ذهن منطقی از کار میافتد، و ما این را بیماری روانی میخوانیم.
وقتی که ذهن بسیار ترسیده باشد و زخمها بسیار دردناک باشند، رفتار روان پریشانه
ظاهر میشود، و در این صورت قطع رابطه با جهان بیرون بهتر و مطمئنتر به نظر میرسد.
اگر ما بتوانیم وضعیت ذهنی خود را یک
بیماری ببینیم، راه مداوای آن را مییابیم. دیگر لزومی ندارد که به رنج کشیدن
ادامه بدهیم. اول از همه ما به حقیقت نیاز داریم تا زخمهای عاطفی را بگشاید، زهر
آنها را خارج کند و زخمها را کاملا شفا دهد. چگونه میتوانیم این کار را بکنیم؟ باید
کسانی را که احساس میکنیم در حق ما ظلم روا داشتهاند ببخشاییم، نه به این دلیل که
آنها لایق بخشایش هستند، بلکه به این دلیل که ما خودمان را بیش از آن دوست داریم که
حاضر باشیم بهای این ظلم را بپردازیم.
بخشایش تنها راه شفا یافتن است. ما
میتوانیم بخشایش را برگزینیم چون نسبت به خویشتن احساس همدردی داریم. میتوانیم
احساس رنجش را رها کنیم و اعلام نماییم: دیگر کافی است ! من دیگر نمی خواهم ” قاضی
“ بزرگی باشم که علیه خودم رای میدهم. دیگر نمی خواهم خودم را مورد آسیب و سوء
استفاده قرار دهم. دیگر نمی خواهم ” قربانی “ باشم.
نخست نیاز داریم که والدین خود را
ببخشاییم، بعد برادرها، خواهرها، دوستان، و خداوند را. وقتی خداوند را بخشیدید، بالاخره
موفق میشوید که خود را ببخشید. وقتی خودتان را بخشیدید، احساس طرد خویشتن در ذهن
شما از بین میرود. پذیرش خویشتن آغاز میشود و عشق به خود با چنان شدتی رشد میکند
که شما نهایتا خود را همانطور که هستید میپذیرید. و این آغاز انسان آزاد است. بخشایش
کلید آزادی است.
وقتی کسی را ببینید بی آن که دیگر واکنش
عاطفی ناخوشایندی نسبت به او داشته باشید، میفهمید که او را بخشیده اید. نام آن
شخص را میشنوید و دیگر واکنش ناخوشایندی نشان نمی دهید. وقتی کسی به آن زخم قدیمی
دست بزند و این دیگر شما را نیازارد، میفهمید که واقعا موفق به بخشیدن شده اید.
حقیقت مانند تیغ جراحی است. حیقیقت
دردناک است، زیرا زخم هایی را که توسط دروغها پوشیده شدهاند باز میکند، و آن
وقت است که شفا آغاز میشود. این دروغها همان چیزی است که ما نظام انکار مینامیم.
خوب است که ما نظام انکار داریم، چون اجازه میدهد که زخمها را بپوشانیم و به
فعالیت ادامه دهیم. اما وقتی که دیگر زخمی نداریم یا سمی نداریم، نیازی به دروغ
گفتن نیست. ما نیازی به نظام انکار نداریم، چون ذهن سالمی داریم که مثل پوست سالم
میتواند لمس شود بی آن که آزار ببیند. وقتی ذهن پاکیزه و سالم است، لمس شدن برایش
خوشایند است.
مشکل بیشتر افراد این است که مهار
عواطف خویش را از دست میدهند. آن گاه عواطف هستند که رفتارهای انسان را در اختیار
دارند، و نه بر عکس. وقتی اختیار از دست مان خارج میشود، چیزهایی میگوییم که
نباید بگوییم و کارهایی میکنیم که نباید بکنیم. به همین دلیل اهمیت زیادی دارد که
با کلام خویش گناه نکنیم و تبدیل به جنگجویی معنوی شویم. ما باید بیاموزیم که
عواطف خویش را مهار کنیم تا از این راه توان کافی برای تغییر میثاقهای مبتنی بر
ترس به دست آوریم، از دوزخ بگریزیم و بهشت شخصی خویشتن را بیآفرینیم.
ما چگونه میتوانیم تبدیل به جنگجو
شویم؟ برخی خصوصیات جنگجو در همه جای دنیا یکسان است. جنگجو آگاه است. این بسیار
مهم است. ما آگاهیم که در جنگ هستیم، و جنگ درون ذهن ما نیاز به انضباط دارد – نه
انضباط یک سرباز، بلکه انضباط یک جنگجو؛ نه انضباط تحمیل شده از بیرون که به ما میگوید
چه بکنیم و چه نکنیم، بلکه انضباط برای این که در هر شرایطی خودمان باشیم.
جنگجو تسلط دارد – نه بر دیگران، بلکه
بر عواطف خویشتن، بر نفس خویشتن. وقتی ما تسلط مان را از دست میدهیم است که عواطف
خود را سرکوب میکنیم، نه وقتی که تسلط داریم. تفاوت عمده بین جنگجو و قربانی در این
است که قربانی سرکوب میکند، اما جنگجو مهار میکند، خویشتنداری میکند. قربانی
سرکوب میکند چون میترسد عواطف خود را نشان دهد و میترسد آنچه را میخواهد بگوید.
مهار کردن و خویشتنداری همان سرکوب کردن نیست. مهار کردن یعنی تسلط بر عواطف و بیان
آنها در مواقع مناسب، نه زودتر و نه دیرتر. برای همین است که جنگجوها بی عیب و
نقص عمل میکنند. آنان تسلط کامل بر عواطف خویش و در نتیجه بر رفتار خویش دارند.
هنر دگرگونی :
رویای دقت دوم
ما آموختیم که رویایی که در آن به سر
میبریم نتیجه رویای جامعه است که توجه ما را به آن جلب کردهاند و از طریق باورهایمان
آن را تغذیه میکنیم. روند اهلی سازی را میتوان رویای دقت اول نامید، زیرا
در طی آن توجه ما برای اولین بار جلب شده و اولین رویای زندگی مان را از آن طریق
خلق کردهایم.
یکی از راههای تغییر باورهایتان این
است که توجه خود را بر همه این باورها و میثاقها متمرکز کنید و میثاق هایی را که
با خود در گذشته بسته اید، عوض کنید. در طی انجام دادن این کار، شما برای بار دوم
از توجه خود استفاده میکنید، و بدین تربیت رویای دقت دوم یا رویای جدید شکل
میگیرد.
تفاوت عمده در این است که حالا شما
معصوم نیستید. وقتی کودک بودید این گونه نبود، چون شما انتخاب دیگری نداشتید. اما
حالا دیگر کودک نیستید. حالا به اختیار شماست که آنچه را میخواهید باور کنید یا نکنید.
میتوانید هر چه را میخواهید باور کنید، و این شامل باور کردن خود هم میشود.
اولین قدم، آگاهی از وجود مه درون
ذهن است. باید آگاه شوید که تمام مدت در حال رویا دیدن هستید. تنها با آگاهی است که
دگرگونی رویا ممکن میشود. اگر آگاه شوید که کل ماجرای زندگی شما نتیجه باورهای شماست
و آنچه باورش کرده اید واقعیت ندارد، آن گاه میتوانید این وضعیت را تغییر دهید. هر
چند برای این که واقعا باورهای خود را تغییر دهید، نیاز دارید توجهتان را بر آن چیزی
متمرکز کنید که مایل به تغییرش هستید. باید بدانید کدام یک از میثاقهای قبلی را
میخواهید تغییر دهید تا بتوانید این کار را بکنید.
گام بعدی گسترش آگاهی نسبت به همه
محدودیت هایی است که به خود تحمیل میکنید. باورهایی که بر اساس ترس استوار شدهاند،
شما را ناخرسند و محدود میکنند. باید فهرستی از همه این باورهای محدود کننده، همه
میثاقهای مبتنی بر ترس تهیه کنید، و از طریق این روند است که شما آغاز به دگرگونی
میکنید. تولتکها آن را ”هنر دگرگونی “ مینامند، که خود استادی کاملی است. شما
از طریق تغییر میثاقهای مبتنی بر ترسی که موجب رنجتان میشوند، به استادی در
دگرگونی دست مییابید، و آن گاه به برنامه ریزی مجدد ذهن خویش به هر طریق که مایل
هستید میپردازید. یکی از روشهای این کار کشف و عمل به باورهایی همچون چهار میثاق
است.
تصمیمی به اجرای چهار میثاق، اعلام
جنگ علیه انگل برای کسب مجدد آزادی است. چهار میثاق امکان پایان بخشیدن به رنجهای
عاطفی را فراهم میکنند و میتوانند درهای زندگانی سرشار از شادمانی و آغاز رویایی
جدید را به رویتان بگشایند. دیگر به خودتان بستگی دارد که اگر مایل باشید، از امکانات
رویای جدید خویش بهره برداری کنید. چهار میثاق برای این خلق شدهاند که شما را در
هنر دگرگونی همراهی کنند و به شما کمک کنند تا میثاقهای محدود کننده را درهم بشکنید،
توان شخصی بیشتری کسب کنید و قویتر شوید. شما هر چه قویتر بشوید، میثاقهای بیشتری
را میتوانید در هم بشکنید، تا زمانی که به هسته مرکزی این میثاقها دست یابید و
بر آنها فائق شوید.
عمل به چهار میثاق جدید، حرکتی از جایگاه
اقتدار است. شکستن طلسم جادوی سیاه در ذهن شما نیاز به توان شخصی زیادی دارد. شما
هر بار که یکی از میثاقها را در هم میشکنید، نیرویی فوق العاده به دست میآورید.
باید با شکستن میثاقهای خیلی کوچک آغاز کنید که به قدرت کمتری نیاز دارند. وقتی میثاقهای
کوچکتر در هم شکستند، نیروی شما رو به افزایش میگذارد، تا جایی که بالاخره میتوانید
با شیاطین بزرگ ذهن خویش رودررو شوید.
مثلا دخترک کوچکی که به او گفته شده
بود آواز نخواند، حالا بیست سال دارد و هنوز هم آواز نمی خواند. یکی از راههای فائق
شدن بر این باور که صدای زشتی دارد این است که به خود بگوید: ” من سعی میکنم
بخوانم، حتی اگر این کار را به خوبی انجام نمی دهم. “ آن وقت او میتواند وانمود کند
که کسی برایش دست میزند و میگوید: ” اوه ! خیلی قشنگ بود. “ این کار میثاق را
به مقدار ناچیزی کمرنگ میکند، اما هنوز آن را در هم نمی شکند. با این همه او کمی
توان و شجاعت به دست میآورد که این کار را دوباره و دوباره تکرار کند، تا این که
بالاخره موفق به در هم شکستن این میثاق شود.
این یک راه خروج از دوزخ است. شما به
جای هر میثاق درد آوری که میشکنید، باید یک میثاق شادی آور بگذارید. این موجب میشود
میثاق قبلی دیگر نتواند باز گردد. اگر میثاق جدید بتواند همان مقدار فضا را اشغال کند،
آن وقت میثاق قبلی هرگز نمی تواند برگردد، چون جایش پر شده است.
باورهای غریبی در ذهن وجود دارند که
این روند را ناامیدانه جلوه میدهند. به همین دلیل است که باید قدم به قدم پیش بروید
و با خودتان شکیبا باشید، چون این روند کند است. نحوه زندگی فعلی شما نتیجه سالها
اهلی شدن است. نمی توانید امیدوار باشید که این اهلی شدن در عرض یک روز نابود شود.
شکستن میثاقها بسیار دشوار است، چون ما قدرت کلام را که قدرت اداره ماست، به هر
میثاق افزودهایم.
ما نیاز به همان مقدار قدرت داریم تا
میثاق قبلی خود را باطل کنیم. با قدرتی کمتر از آنچه آن موقع به کار بردهایم، نمی
توانیم موفق شویم. به علاوه، همه توان شخصی ما برای حفظ میثاق هایی که با خود بسته
ایم سرمایه گذاری شدهاند. به همین دلیل است که میثاقهای ما عملا مثل اعتیادی قوی
هستند. ما به این گونه بودن معتادیم. به خشم، حسادت و ترحم به حال خویش معتادیم. به
باورهایی معتادیم از این قبیل: ” من به اندازه کافی خوب نیستم، به اندازه کافی
باهوش نیستم. چرا سعی کنم؟ دیگران این کار را میکنند، چون از من بهتر هستند. “
همه این میثاقهای قدیمی که بر رویای
ما از حیات حاکمیت دارند، نتیجه تکرارهای دائمی هستند. بنابر این برای اجرای چها
میثاق شما نیاز به تکرار دارید. تمرین میثاقهای جدید زندگی شما را بهتر میکند. تمرین
است که استاد میسازد.
راه تولتکها به سوی آزادی
شکستن میثاقهای قدیمی
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P9.HTM
همه از آزادی حرف میزنند.
در همه جای دنیا مردم مختلف، نژادهای گوناگون و کشورهای متفاوت به خاطر آزادی میجنگند.
اما آزادی چیست؟ ما آمریکاییان مدعی هستیم که در کشوری آزاد زندگی میکنیم. اما آیا
ما واقعا آزاد هستیم؟ آیا آزادیم که همان کسی
باشیم که حقیقتا هستیم؟ پاسخ منفی است. ما آزاد نیستیم. آزادی حقیقی مربوط به روان
و جان بشر است، یعنی آزاد باشیم که آن که واقعا هستیم باشیم.
چه کسی مانع آزادی ماست؟ ما دولت را
مقصر میدانیم، آب و هوا را مقصر میدانیم، والدینمان را مقصر میدانیم، مذهب مان
را مقصر میدانیم، خداوند را مقصر میدانیم. واقعا چه کسی مانع آزاد بودن ماست؟ ما
خودمان مانع آزادی خویش هستیم. آزاد بودن واقعا چه معنائی دارد؟ گاهی اوقات ما
ازدواج میکنیم و میگوئیم که آزادی خود را از دست دادهایم، بعد طلاق میگیریم ولی
باز هم آزاد نیستیم. چه چیز مانع ما میشود؟ چرا نمی توانیم خودمان باشیم؟
ما خاطراتی از زمانهای دور داریم، وقتی
که آزاد بودیم و دوست داشتیم آزاد باشیم، اما فراموش کرده ایم که آزادی واقعا چه
معنائی دارد.
اگر بچه دو یا سه یا چهار ساله ای را
نگاه کنیم شاید انسانی آزاد را ببینیم. چرا این انسان آزاد است؟ چون این انسان هر چه
میخواهد میکند. انسان موجودی کاملا وحشی است. درست مثل گل، درست مثل درخت، یا حیوانی
که اهلی نشده باشد – وحشی ! و اگر انسانهای دو ساله را در نظر بگیریم، متو جه میشویم
که اقلب اوقات این انسانها لبخند دلپذیری بر لب دارند و دارند تفریح میکنند. آنها
دارند جهان را کشف میکنند. از بازی کردن نمی ترسند. آنها وقتی صدمه میبینند، وقتی
گرسنه هستند، وقتی برخی از نیازهایشان برآورده نشده باشد، میترسند. اما غصه گذشته
را نمی خورند، مضطرب آینده نیستند، و تنها در زمان حال زندگی میکنند.
بچههای کوچک از بیان احساسات واقعی
خود نمی ترسند. آنها به قدری مهربان هستند که اگر عشق ببینند، در آن ذوب میشوند. آنها
اصلا از دوست داشتن نمی ترسند. این توصیف یک انسان طبیعی است. ما در کودکی از آینده
نمی ترسیم و از گذشته شرم نداریم. تمایل انسانی و طبیعی ما این است که از زندگی
لذت ببریم، بازی کنیم، کشف کنیم، شاد باشیم و دوست بداریم.
اما چه بر سر انسان بزرگسال آمده است؟
چرا ما این همه فرق کرده ایم؟ چرا وحشی نیستیم؟ از دیدگاه ” قربانی “، میتوانیم
بگوییم که اتفاق غم انگیزی برایمان افتاده است، و از دیدگاه جنگجو، میتوانیم بگوییم
که آنچه برایمان پیش آمده طبیعی است. اتفاقی که واقعا افتاده این است که ما حالا یک”
کتاب قانون “ شخصی داریم و یک ” قاضی “ بزرگ و یک ” قربانی “ که زندگی ما را اداره
میکنند. ما به دلیل وجود این قاضی و این قربانی دیگر آزاد نیستیم و نظام باورهای
ما اجازه نمی دهد که آنچه واقعا هستیم باشیم. به محض این که ذهن ما با همه این
آشغالها برنامه ریزی شد، ما دیگر شادمان نیستیم.
این زنجیره آموزشها از انسانی به
انسان دیگر و از نسلی به نسل دیگر، در جامعه بشری کاملا متعارف است. نیازی نیست که
والدین خود را سرزنش کنید که به شما آموختهاند مثل آنها باشید. آنها جز آنچه میدانستند،
چه چیز میتوانستند به شما بیاموزند ؟
آنها بهترین کاری را که از دستشان بر
میآمد کردند، و اگر به شما آزار رساندهاند، به دلیل نحوه اهلی شدن خودشان، ترسهای
خودشان و باورهای خودشان بوده است. آنها بر برنامه ریزی ای که دریافت کرده بودند
تسلطی نداشتند، پس نمی توانستند رفتاری متفاوت داشته باشند. هیچ نیازی نیست که
والدین یا کسانی که از ما سوء استفاده کردهاند، از جمله خودمان را سرزنش کنیم. اما
وقت آن فرا رسیده است که جلوی سوءاستفاده را بگیریم. زمان آن فرا رسیده که خود را
از تسلط ” قاضی “ برهانیم، و این کار از طریق تغییر بنیادی میثاقها امکان پذیر
است. دیگر وقت آن فرا رسیده است که از نقش ” قربانی “ خلاص شویم.
خود واقعی هر یک از ما کودک کوچکی
است که هنوز رشد نیافته است. گاهی اوقات وقتی به ما خوش میگذرد یا داریم بازی میکنیم،
وقتی احساس شادی میکنیم، وقتی نقاشی میکنیم، یا شعر مینویسیم، یا پیانو میزنیم،
یا به هر طریقی احساسات خود را بیان میکنیم، این کودک بیرون میآید. اینها
شادمانه ترین لحظات زندگی ما هستند – وقتی خود واقعی ما بیرون میآید، وقتی به
گذشته نمی اندیشیم و دلواپس آینده نیستیم. آن وقت شبیه بچهها میشویم.
اما یک چیز هست که همه اینها را عوض
میکند، و ما به آن مسئولیت میگوئیم. ” قاضی “ میگوید: ” صبر کن، تو مسئولی، وظایفی
داری که باید انجام بدهی، باید کار کنی، باید مدرسه بروی، باید زندگی را اداره کنی.
“ همه این مسئولیتها به ذهن هجوم میآورند. آن وقت چهره ما عوض میشود و دوباره
جدی میشویم. اگر وقتی که بچهها ادای بزرگسالان را در میآورند نگاهشان کنید، میبینید
که چهره اشان تغییر میکند. میگویند: ” مثلا من یک وکیل هستم “، آن وقت صورت جدی
یک آدم بزرگ را به خود میگیرند. ما به دادگاه میرویم و همان چهره را در آن جا میبینیم
– و این همان است که هستیم. ما هنوز بچهایم، اما آزادی خود را از دست دادهایم.
آزادی ای که از دست دادهایم، آزادی
خود بودن و بیان خود است. اما اگر به زندگی خود نگاه کنیم، میبینیم که بیشتر
وقتمان صرف کارهایی میشود که برای خوشایند دیگران انجام میدهیم؛ برای پذیرفته
شدن از سوی دیگران به جای زندگی کردن برای خود. این اتفاقی است که برای آزادی ما
افتاده است، و ما در جامعه خود و در همه جوامع بشری میبینیم که از هر هزار نفر، نهصد
و نود و نه نفر اهلی شدهاند.
بدتر از همه این که بیشتر ما از عدم
آزادی خویشتن آگاه نیستیم. چیزی در درون ما نجوا میکند که آزاد نیستیم، ولی ما
نمی فهمیم که آن چیست، و چرا آزاد نیستیم.
مشکل بیشتر آدمها این است که زندگی
میکنند بی آن که دریابند ذهن شان تحت تسلط قاضی و قربانی قرار دارد، و به همین دلیل
فرصتی برای آزاد بودن ندارند. اولین گام به سوی آزادی شخصی، آگاهی نام دارد. ما نیاز
داریم که بدانیم آزاد نیستیم، تا بتوانیم به سوی آزادی برویم. ما نیاز داریم که از
مشکل آگاه باشیم، تا بتوانیم آن را حل کنیم.
آگاهی قدم اول است، چون اگر آگاه
نباشیم، هیچ چیز را نمی توانیم تغییر دهیم. اگر ندانیم که ذهنمان پوشیده از زخمها
و پر از سموم عاطفی است، نمی توانیم دست به پاکسازی و شفای زخمها بزنیم، و به
رنج کشیدن ادامه میدهیم.
هیچ دلیلی برای رنج کشیدن وجود ندارد.
با آگاهی، شما میتوانید عصیان کنید و بگویید: ” دیگر کافی است ! “ میتوانید به
دنبال راهی برای شفا یافتن و تغییر دادن رویای شخصی خویش باشید. رویای این سیاره
تنها یک رویاست. واقعیت ندارد. اگر به داخل این رویا بروید و با باورهای خویش
رودررو شوید، خواهید دید بسیاری از این باورها که شما را به سوی ذهنی زخمی هدایت کردهاند،
حتی حقیقت ندارند. در خواهید یافت که این همه سال درد و رنج بیهوده کشیده اید. چرا؟
چون نظام باورهایی که به ذهن شما داده شده بود، بر دروغ استوار بود.
برای همین است که اهمیت دارد استاد
رویای خویش شوید؛ برای این است که تولتکها استادان رویا شدند. زندگی شما تجلی رویایتان،
و یک هنر است. و اگر از رویایتان لذت نمی برید، هر زمان که بخواهید میتوانید
زندگی تان را تغییر دهید. استادان رویا از زندگی خود یک شاهکار میآفرینند؛ آنها
با انتخاب هایی که میکنند رویای خویش را در اختیار میگیرند. هر چیزی نتایجی دارد
و استاد رویا از نتایج آگاه است.
تولتک بودن یک طریقه است. طریقه ای
از زندگی است که در آن مرید و مراد وجود ندارد، که در آن شما حقیقت خویش را دارید
و بر مبنای حقیقت خویشتن زندگی میکنید. یک تولتک خردمند میشود، وحشی میشود، و
دوباره آزاد میشود.
سه نوع استادی هست که به انسانها کمک
میکند تولتک شوند. اولین آنها ” استادی در آگاهی “ است؛ یعنی شما آگاه شوید که
واقعا چه کسی هستید و چه امکاناتی دارید. دومین آنها ” استادی در دگرگونی “ است: چگونه
تغییر کنید، چگونه از اهلی شدن گذشته رها شوید. سومین آنها ”استادی در قصد “ است.
قصد از دید گاه تولتکها آن بخش از زندگی است که دگرگونی انرژی را ممکن میسازد؛ یگانه
موجودی که به طور ناپیدا همه انرژیها را احاطه کرده است، و ما آن را ”خدا “ مینامیم.
قصد همان زندگی است؛ همان عشق بی قید و شرط است. ” استادی در قصد “ همان ” استادی
در عشق “ است.
هنگامی که از راه تولتکها به سوی
آزادی سخن میگوییم، متوجه میشویم که آنها نقشه کاملی برای در هم شکستن اهلی شدگی
و رسیدن به آزادی دارند. آنها ” قاضی “، ” قربانی “ و نظام باورها را به انگلی
تشبیه میکنند که ذهن آدمی را اشغال کرده است. از دیدگاه تولتکها همه انسان هایی که
اهلی شدهاند بیمار هستند. آنها بیمارند چون انگلی بر ذهن و مغزشان تسلط دارد. غذای
این انگل عواطف منفی است که زاییده ترس هستند.
اگر به توصیفی که از انگل میشود
توجه کنیم، میبینیم که آن را موجودی زنده میدانند که از زندگی موجودات دیگر تغذیه
میکند در تمام کتاب این مستقیم ترین اشاره به زنده بودن
بیگانه است، انرژی آنها را میمکد بی آن که در عوض هیچ کمک مفیدی انجام
دهد، و به تدریج به میزبان خود صدمه میزند. ” قاضی “، ” قربانی “ و نظام باورها کاملا
بر این توصیف منطبق هستند. آنها با هم موجودی زنده را میسازند که از انرژی عاطفی یا
روانی پدید آمده است، و این انرژی زنده است. البته این انرژی مادی نیست، اما عواطف
هم از انرژی مادی تشکیل نشدهاند. رویاهای ما نیز از انرژی مادی نیستند، اما میدانیم
که وجود دارند.
یکی از کارکردهای مغز تبدیل انرژی
مادی به انرژی عاطفی است. مغز ما کارخانه عواطف است. و گفتیم که مهم ترین کارکرد
ذهن رویا دیدن است. تولتکها معتقدند که انگل – ” قاضی “، ” قربانی “ و نظام
باورها – بر ذهن ما مسلط است و رویای شخصی ما را در اختیار دارد. انگل از طریق ذهن
ما رویا میبیند و از طریق جسم ما زندگی میکند. او از طریق عواطفی که زاییده ترس
هستند به حیات خود ادامه میدهد، و از طریق رنج و فاجعه آفرینی رشد مییابد.
آزادی که ما در جستجویش هستیم، استفاده
کردن از ذهن و جسم خودمان و زیستن زندگی خویشتن است، به جای این که بر اساس نظام
باورهایمان زندگی کنیم، یا در واقع نظام باورها به جای ما زندگی کند. وقتی کشف کردیم
که ذهن ما تحت تسلط ” قاضی “ و ” قربانی “ قرار دارد و ”ما “ ی حقیقی به کناری
گذاشته شده، آن وقت فقط دو راه داریم. یکی این است که به زندگی همیشگی خود ادامه
دهیم، تسلیم ” قاضی “ و ” قربانی “ بمانیم و به زندگی در رویای سیاره زمین ادامه
دهیم. انتخاب دیگر این است که همان کاری را بکنیم که وقتی کودک بودیم و والدین ما
میکوشیدند ما را رام و اهلی کنند، انجام میدادیم. میتوانیم عصیان کنیم و بگوییم:
” نه ! “ میتوانیم علیه انگل اعلام جنگ کنیم، علیه ” قاضی “ و ” قربانی “ – جنگی
برای به دست آوردن استقلال خویش، جنگی برای کسب حق استفاده از ذهن خویش و مغز خویش.
برای این است که در همه سنتهای شمنی
امریکایی، از کانادا گرفته تا آرژانتین، مردم خود را ”جنگجو “ مینامند، زیرا
آنان در مبارزه دائمی با این انگل ذهنی به سر میبرند. این معنای حقیقی جنگجوست. جنگجو
کسی است که علیه اشغال انگل میجنگد. او عصیان میکند و اعلام جنگ مینماید، اما
جنگجو بودن به این معنا نیست که همیشه برنده میشویم؛ ما ممکن است پیروز شویم و ممکن
است شکست بخوریم، اما همواره بیشترین تلاشمان را میکنیم و دست کم یک فرصت برای
آزادی مجدد داریم. انتخاب این مسیر به ما دست کم تشخص و اعتبار عصیان را میبخشد و
تضمین میکند که ما دیگر قربانی بی دفاع عواطف وسواس گونه و بوالهوسانه خویش یا
عواطف مسموم دیگران نخواهیم بود. حتی اگر مقهور دشمن بشویم، یعنی مقهور انگل بشویم،
باز هم از گروه قربانیانی نخواهیم بود که مبارزه نمی کنند.
نهایت پیروزی جنگجو این است که ماورای
رویای سیاره زمین قرار گیرد و رویای شخصی خویش را مبدل به رویای بهشت کند. بهشت هم
مانند دوزخ در درون ذهن ما جای دارد. آن جا مکانی است برای شادی، برای مسرت، مکانی
که در آن آزادیم دوست داشته باشیم و واقعا خودمان باشیم. ما میتوانیم در همین
زندگی به بهشت دست یابیم، نیازی نیست صبرکنیم تا پس از مرگ به آن جا برویم. خداوند
همواره حضور دارد و ملکوت بهشت همه جا هست، اما نخست ما باید چشمی برای دیدن و گوشی
برای شنیدن حقیقت داشته باشیم. ما نیاز داریم که از این انگل آزاد شویم.
این انگل را میتوان به اژدهائی تشبیه
کرد که هزار سر دارد. هر سر این انگل یکی از ترس هایی است که ما داریم. اگر میخواهیم
آزاد باشیم، باید انگل را نابود کنیم. یک راه، رودررو شدن با آن است، یعنی این که
ما با ترسهای خود یکی یکی رودررو شویم. این روندی کند، اما نتیجه بخش است. هر بار
که با یکی از ترس هایمان رودررو میشویم کمی آزادتر میگردیم.
راه دوم برخورد با آن این است که
انگل را تغذیه نکنیم. اگر به انگل غذا نرسانیم، از گرسنگی میمیرد. برای این کار
باید مهار عواطف خود را به دست بگیریم، باید از سوخت رساندن به عواطف ناشی از ترس
دست برداریم. گفتنش آسان است، اما انجام دادنش بسیار دشوار است. دشوار است چون ”
قاضی “ و ” قربانی “ بر ذهن ما تسلط دارند.
سومین راه حل تشرف به مرگ است.
تشرف به مرگ در بسیاری از سنتها و مکتبهای باطنی سراسر جهان وجود دارد – در مصر،
هند، یونان و آمریکا. این مرگی است نمادین که انگل را میکشد، بی آن که به بدن
مادی آسیب بزند. وقتی ما به طور نمادین ” میمیریم “، انگل هم باید بمیرد. این
راه حل سریعتر از دو راه قبلی به نتیجه میرسد، اما از هر دوی آنها سختتر است. شجاعت
زیادی میخواهد تا با فرشته مرگ رودررو شویم. نیاز به توان زیادی داریم.
بیایید نگاه دقیقتری به این سه راه
حل بیندازیم.
چهارمین میثاق: همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P8.HTM
این فقط یک
میثاق دیگر است، اما اجازه میدهد که سه میثاق دیگر به عادات عمیقا ریشه داری مبدل
شوند. میثاق چهارم در مورد عمل به سه میثاق قبلی است: همیشه بیشترین تلاشتان را
بکنید.
در هر شرایطی، همیشه
بیشترین تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر. اما به خاطر داشته باشید که
بیشترین تلاش شما همواره یکسان نیست. همه چیز زنده است و دائما در حال تغییر، پس
گاهی اوقات بیشترین تلاش شما از کیفیتی عالی برخوردار است و گاهی اوقات به اندازه
کافی خوب نیست. وقتی صبح سرحال و پر انرژی از خواب بیدار میشوید، بیشترین تلاشتان
بهتر از زمانی است که شب است و خسته هستید، بیشترین تلاش شما وقتی سالم هستید به
نسبت وقتی که بیمار هستید یا زمانی که هوشیار هستید نسبت به وقتی که گیج هستید
متفاوت است. بیشترین تلاش شما بستگی به این دارد که خوشحال هستید یا ناراحت یا
خشمگین یا حسود.
بیشترین تلاش
شما , نسبت به حالات روزانه تان ممکن است از یک لحظه به لحظه دیگر فرق کند، از یک
ساعت به ساعت دیگر، و از یک روز به روز دیگر. بیشترین تلاش شما همچنین ممکن است با
گذشت زمان تغییر کند. با عادت کردن به این چهار میثاق، بیشترین تلاش شما به تدریج
به مرتبه بهتری میرسد.
بدون توجه به
کیفیت، همچنان بیشترین تلاشتان را بکنید – نه بیشتر و نه کمتر. اگر خیلی سعی کنید
تا بیش از نهایت تلاشتان انجام دهید , انرژی بیش از حدی مصرف میکنید، و تازه به
احتمال زیاد بیشترین تلاشتان کافی نخواهد بود. وقتی بیش از اندازه کار میکنید، بدن
خود را از انرژی تهی میسازید و به زیان خود عمل میکنید، به طوری که برای رسیدن
به هدف باید وقت بیشتری صرف کنید. اما اگر کمتر از آنچه میتوانید انجام دهید، خود
را دچار احساس تقصیر، گناه و پشیمانی میکنید.
فقط بیشترین
تلاشتان را بکنید و این قانون را در همه موقعیتهای زندگی خود مراعات کنید، مهم
نیست که بیمار یا خسته باشید – وقتی همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید، جایی برای
قضاوت و احساس تقصیر نمیماند. و اگر خود را مورد قضاوت قرار ندهید، به هیچ وجه به
احساس گناه، سرزنش و تنبیه خویش دچار نمیشوید. با انجام دادن بیشترین تلاش در همه
موارد، طلسمی عظیم را که تحت نفوذش بوده اید باطل میکنید.
مردی بود که میخواست
از رنج رها شود، پس به معبدی بودایی رفت تا استادی پیدا کند که در این راه کمکش
کند. او نزد استاد رفت. پرسید: " استاد، من اگر چهار ساعت در روز به مراقبه
بپردازم، چه مدت طول میکشد تا از رنج رها شوم؟ "
استاد به او
نگاهی انداخت و گفت: " اگر روزی چهار ساعت مراقبه کنی، شاید پس از ده سال بر
رنج هایت فائق بیایی. "
با این اندیشه
که میشود بهتر از این عمل کرد، مرد پرسید: " آه، استاد، اگر بتوانم روزی هشت
ساعت مراقبه کنم، چه مدت طول میکشد تا به این تعالی برسم؟ "
استاد به او
نگریست و گفت: " اگر روزی هشت ساعت مراقبه کنی، شاید بتوانی طی بیست سال به
این تعالی برسی. "
مرد پرسید: "
چرا اگر بیشتر تلاش کنم، بیشتر طول میکشد؟ "
استاد پاسخ داد:
" تو به این دنیا نیامدهای که زندگی یا شادی ات را قربانی کنی. تو برای
زندگی کردن، برای شاد بودن و برای عشق ورزیدن آمدهای. اگر با دوساعت مراقبه در
روز بتوانی بهترین کاری را که میتوانی انجام دهی اما به جای این کار هشت ساعت
مراقبه کنی، فقط خودت را خسته میکنی و به هدفت نمیرسی و از زندگی لذت نمیبری. بیشترین
تلاشت را بکن، تا شاید بیاموزی بیتوجه به این که چه مدت مراقبه میکنی، میتوانی
زندگی کنی، عشق بورزی و شادمان باشی. "
وقتی بیشترین
تلاشتان را بکنید، زندگی پرشوری خواهید داشت. فعال و خلاق خواهید بود، با خودتان
خوب خواهید بود، و از خود برای خانواده، جامعه و همه چیز مایه خواهید گذاشت. اما
عمل کردن است که موجب میشود شما شدیدا احساس رضایت و شادمانی کنید. وقتی همیشه
بیشترین تلاشتان را بکنید، با رضایت اقدام به عمل میکنید. هنگامی که بیشترین
تلاشتان را بکنید، با عشق اقدام به عمل میکنید، نه به این دلیل که انتظار پاداش
دارید. بیشتر افراد دقیقا عکس این عمل را میکنند: آنها فقط وقتی اقدام به عمل میکنند
که امید پاداش داشته باشند، و اینان از خود عمل لذت نمیبرند. به همین دلیل است که
بیشترین تلاش خود را نمیکنند.
مثلا بسیاری از
مردم هر روز سر کار میروند، در حالی که حواسشان به روزی است که قرار است حقوق
بگیرند. آنها به سختی انتظار آن روز را میکشند. آنان به خاطر پاداش کار میکنند، و
در نتیجه در مقابل کار مقاومت میکنند. آنها میکوشند از عمل پرهیز کنند، آن وقت
عمل برایشان دشوار میشود، و به همین دلیل نمیتوانند آن را به بهترین وجه ممکن
انجام دهند.
تمام طول هفته
را به سختی کار میکنند و از کار کردن رنج میبرند نه به این خاطر که این کار را
دوست دارند، بلکه به این دلیل که احساس میکنند مجبورند. آنها مجبورند کار کنند، چون
مجبورند اجاره بپردازند و چون ناچارند از خانواده شان حمایت کنند. آنها همه این
حرمانها را تحمل میکنند و وقتی حقوقشان را میگیرند ناراضی هستند. آنان دو روز
آخر هفته را برای استراحت و انجام دادن آنچه میخواهند در اختیار دارند. آن وقت چه
میکنند؟ سعی میکنند بگریزند. مست میکنند چون خودشان را دوست ندارند، زندگی شان
را دوست ندارند. وقتی آنچه را هستیم دوست نداشته باشیم، راههای بیشماری برای
آزار دادن خود در اختیار داریم.
از سوی دیگر، اگر
شما اقدام به عملی کنید فقط به خاطر نفس آن عمل و بدون انتظار پاداش، متوجه میشوید
که از هر کاری میکنید لذت میبرید. پاداش خواهد آمد، اما شما وابسته به آن نیستید.
حتی ممکن است خیلی بیش از آنچه تصور میکردید پاداش بگیرید، بیآن که به انتظار آن
بوده باشید. اگر آنچه را انجام میدهیم دوست داشته باشیم، و اگر همیشه بیشترین
تلاشمان را بکنیم، آن وقت واقعا از زندگی لذت میبریم. تفریح میکنیم، حوصله مان
سر نمیرود و دچار حرمان نمیشویم.
وقتی بیشترین
تلاشتان را بکنید، به " قاضی " فرصت نمیدهید که شما را مقصر بداند یا
سرزنش کند. اگر بیشترین تلاشتان را کرده باشید و با این همه قاضی تلاش کند تا بر
حسب " کتاب قانون " خودتان شما را مورد قضاوت قرار دهد، به او پاسخ میدهید:
" من بیشترین تلاشم را کردم. " پس جای هیچ تاسفی باقی نمیماند. به همین
دلیل است که باید همیشه بیشترین تلاشمان را بکنیم. حفظ این میثاق دشوار است، اما
این میثاقی است که شما را واقعا آزاد میکند.
هنگامی که
نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر، آن وقت میآموزید که خود را همانطور
که هستید بپذیرید. اما باید آگاه باشید و از اشتباهاتتان درس بگیرید. آموختن از
اشتباه به این معنی است که تمرین کنید، به نتیجه کارتان منصفانه نگاه کنید و به
تمرین ادامه دهید. این امر آگاهی شما را افزون میکند.
وقتی بیشترین
تلاشتان را بکنید، احساس نمیکنید دارید وظیفهای اجباری را انجام میدهید، چون از
هر کاری که میکنید لذت میبرید. وقتی که از کاری لذت میبرید یا آن را طوری انجام
میدهید که تاثیر منفی بر رویتان نداشته باشد، میدانید که دارید نهایت تلاشتان را
میکنید. دارید بیشترین تلاشتان را میکنید چون دلتان میخواهد که آن کار را انجام
دهید، نه به این خاطر که مجبورید انجامش دهید، نه به این خاطر که میخواهید "
قاضی " درونتان را خشنود کنید، و نه به این خاطر که میخواهید دیگران را
خشنود کنید.
اگر اقدام به
عملی کنید چون مجبور هستید، آن وقت دیگر هیچ امیدی نیست که بیشترین تلاشتان را
بکنید. در این صورت بهتر است از انجام دادن آن کار صرف نظر کنید، نه، شما فقط کاری
را که به بهترین وجه انجام خواهید داد میکنید چون این کار شما را بسیار شادمان میکند.
وقتی بیشترین تلاشتان را میکنید چون برایتان لذتبخش است، به خاطر لذت بردن از کار
به آن اقدام میکنید.
عمل یعنی سرشار
زندگی کردن. عمل نکردن طریقی است برای نفی زندگی، برای انکار زندگی. عمل نکردن
یعنی این که سالهای سال هر روز مقابل تلویزیون بنشینید چون میترسید خطر ابراز
وجود را به جان بخرید. ابراز آنچه هستید یعنی اقدام به عمل. شما ممکن است افکار
بزرگی در سر داشته باشید اما آنچه تفاوت ایجاد میکند عمل است. بدون عمل، فکر هیچ
وقت متجلی نمیشود؛ نه نتیجهای در پی دارد و نه پاداشی.
یک مثال خوب در
این مورد داستان فارست گامپ است. او افکار بزرگ نداشت اما اهل عمل بود. او خوشحال
بود چون همیشه در هر کاری که انجام میداد بیشترین تلاشش را میکرد. او بیآن که
چشمداشتی داشته باشد، پاداشهای بسیار قابل توجهی میگرفت. عمل کردن یعنی زنده
بودن. یعنی پذیرفتن مخاطره ابراز کردن رویاها. این با تحمیل کردن رویایتان به
دیگری فرق دارد، چون هر کسی حق دارد رویای خودش را ابراز کند.
بیشترین تلاش
خود را کردن عادتی عالی است. من در هر کاری که میکنم و در هر حسی که دارم بیشترین
تلاشم را میکنم. ارائه دادن بیشترین تلاش در زندگی برایم به صورت آیینی درآمده
است، چون خودم خواستهام که از آن آیینی بسازم. این هم باوری است مثل هر باور
دیگری که انتخاب کردهام. من از هر چیزی آیینی میسازم، و همیشه نهایت تلاش خودم
را میکنم. دوش گرفتن برای من یک آیین است، و با این عمل به بدنم میگویم که چقدر
دوستش دارم. آب را بر بدنم احساس میکنم و از آن لذت میبرم. بیشترین تلاشم را میکنم
نا نیازهای بدنم را برآورده سازم. بیشترین تلاشم را میکنم تا آنچه را میتوانم به
بدنم بدهم و آنچه را بدنم به من میدهد دریافت کنم.
در هندوستان
آیینی را انجام میدهند که "پوجا " نام دارد. در این آیین آنان بتهایی را
که مظهر صفات خداوند هستند و به اشکال گوناگون ساخته شدهاند بر میدارند , آنها
را تطهیر میکنند، تغذیه میکنند، و ستایش مینمایند. آنها همچنین اورادی برای این
بتها میخوانند. خود بت نیست که اهمیت دارد. آنچه اهمیت دارد طریقه برگزار کردن
این آیین است، طریقی است که آنان میگویند: " خدایا دوستت دارم ".
خداوند زندگی
است. خداوند زندگی در عمل است. بهترین راه برای گفتن " خدایا دوستت دارم
" این است که زندگی کنیم و بیشترین تلاشمان را بکنیم. بهترین راه برای گفتن
" خدایا شکرت " این است که گذشته را رها کنیم و در زمان حال زندگی کنیم،
همین حالا و همین جا. زندگی هر چه از شما میگیرد، بگذارید بگیرد. وقتی شما از
گذشته صرف نظر میکنید و از آن دست میکشید، به خود اجازه میدهید که در لحظه اکنون
کاملا زندگی کنید. گذشته را رها کردن به معنای داشتن توان لذت بردن از رویایی است
که هم اکنون دارد تحقق مییابد.
شما اگر در
رویای گذشته زندگی کنید، نمیتوانید از آنچه اکنون اتفاق میافتد لذت ببرید چون
همواره آرزو میکنید که چیزی جز آنچه هست، باشد. هیچ فرصتی برای دلتنگی برای چیزی
یا کسی نیست، چون شما زنده هستید. لذت نبردن از آنچه اکنون رخ میدهد یعنی در
گذشته زندگی کردن، و این به معنای نیمه زنده بودن است، که موجب دلسوزی برای خویشتن،
رنج بردن و اشک ریختن میشود.
شما با حق شاد
زیستن به دنیا آمده اید. با حق دوست داشتن، لذت بردن و عشق را با دیگری شریک شدن
به دنیا آمده اید. شما زنده هستید، پس زندگی کنید و از زندگی لذت ببرید. در برابر
زندگیای که در درون شما جریان دارد مقاومت نکنید، زیرا این خداوند است که در درون
شما جریان دارد. صرف هستی شما هستی خداوند را ثابت میکند. هستی شما، هستی زندگی و
انرژی را ثابت میکند.
ما نیاز نداریم
چیزی را بدانیم یا ثابت کنیم. فقط بودن، خطر کردن و از زندگی لذت بردن است که
اهمیت دارد. وقتی میخواهید نه بگویید، نه بگویید، و وقتی میخواهید بله بگویید، بله
بگویید. شما حق دارید که خودتان باشید. شما فقط وقتی بیشترین تلاشتان را میکنید،
میتوانید خودتان باشید. وقتی بیشترین تلاشتان را نمیکنید، دارید حق این را که
خودتان باشید، نفی و انکار میکنید. این بذری است که باید در ذهن خود پرورش بدهید.
شما نیازی به معرفت یا مفاهیم عمیق فلسفی ندارید. نیازی به پذیرفته شدن از سوی دیگران
ندارید. شما الوهیت خویش را با زنده بودن و خود و دیگران را دوست داشتن ابراز میکنید.
بیان عشق خداوندی است که بگویید: " دوستت دارم. "
سه میثاق
نخستین در صورتی موثر واقع میشوند که بیشترین تلاشتان را بکنید. توقع نداشته
باشید که همیشه بتوانید معصومانه از کلام استفاده کنید. عادات روزمره شما بسیار
قوی هستند و در ذهن تان ریشه دارند. اما میتوانید نهایت تلاشتان را بکنید. توقع
نداشته باشید که بتوانید هیچ چیز را به خود نگیرید؛ فقط بیشترین تلاشتان را بکنید.
توقع نداشته باشید که هرگز تصورات باطل نکنید، اما بیشک میتوانید نهایت تلاشتان
را بکنید.
با نهایت تلاش
خود را کردن است که عادات گناه کردن با کلام، همه چیز را به خود گرفتن و تصورات
باطل داشتن، تضعیف میشوند و به دفعات کمتری اتفاق میافتند. شما اگر بتوانید این
میثاقها را رعایت کنید، نیازی به قضاوت کردن در باره خویشتن ندارید، نیازی به
احساس گناه یا تنبیه خویش ندارید. اگر بیشترین تلاشتان را بکنید،احساس خوبی نسبت
به خود خواهید داشت حتی اگر هنوز هم تصورات باطل بکنید، هنوز هم همه چیز را به خود
بگیرید و هنوز هم معصومانه از کلام استفاده نکنید.
اگر همیشه
بیشترین تلاشتان را بکنید، و بارها و بارها این کار را تکرار کنید، استاد دگرگونی
میشوید. تمرین است که استاد میسازد. با بیشترین تلاش را کردن، شما تبدیل به
استاد میشوید. هر آنچه در زندگی آموخته اید، از طریق تکرار آموخته اید. شما استاد
سخن گفتن به زبان خود هستید چون تمرین کرده اید. عمل است که ایجاد تفاوت میکند.
اگر بیشترین تلاشتان را بکنید تا به آزادی شخصی دست یابید، تا به خود عشق بورزید، در
مییابید که فقط مسئله زمان مطرح است تا آنچه را در جستجویش هستید به دست آورید. مسئله
این نیست که ساعتهای متمادی مراقبه کنید یا به خیالپردازی و رویا دیدن در بیداری
بنشینید. باید برخیزید و انسان باشید. باید زن یا مردی را که هستید گرامی بدارید. به
بدنتان احترام بگذارید، از بدنتان لذت ببرید، بدنتان را دوست داشته باشید، آن را
تغذیه کنید، تمیز نگهش دارید و آن را شفا دهید. ورزش کنید و آنچه را احساس خوبی به
بدنتان میدهد انجام دهید. این یک " پوجا " برای بدن شماست، و رابطهای است
است بین شما و خدا.
نیازی نیست که
مجسمه حضرت مریم، مسیح یا بودا را پرستش کنید. اگر دوست دارید یا احساس خوبی به
شما میدهد، این کار را بکنید. بدن شما تجلی خداوند است و اگر به بدنتان احترام
بگذارید، همه چیز برایتان تغییر میکند. وقتی دوست داشتن همه بخشهای بدن را تمرین
کردید، بذر عشق را در جسم خویش میپاشید، بذر عشق را در ذهن خود میپاشید و هنگامی
که بذرها رشد کردند، بدنتان را عمیقا دوست خواهید داشت، به آن احترام خواهید گذاشت
و به آن افتخار خواهید کرد.
آن گاه است که
هر عملی تبدیل به آیینی برای پرستش خداوند میشود. پس از آن، مرحله ستایش خداوند
از طریق هر اندیشه، هر عاطفه و هر باور است، خواه " درست " باشد و خواه
" غلط ". هر اندیشهای تبدیل به رابطه با خداوند میشود، و شما به زندگی
بدون قضاوت و بدون قربانی، آزاد از نیاز به غیبت یا سوء استفاده از خویش دست مییابید.
هنگامی که شما
هر چهار میثاق را همزمان اجرا کنید، دیگر امکان ندارد که در دوزخ به سر ببرید. امکان
ندارد. اگر با کلام خویش گناه نکنید، اگر هیچ چیز را به خود نگیرید، اگر تصورات
باطل نداشته باشید و اگر همواره بیشترین تلاش خود را بکنید، زندگی قشنگی خواهید
داشت. خواهید توانست زندگی تان را صد در صد تحت اختیار بگیرید.
این چهار میثاق
خلاصه چگونگی استاد شدن در دگرگونی است – یکی از استادیهای تولتکها. شما دوزخ را
به بهشت تبدیل میکنید. رویای سیاره زمین را تبدیل به رویای شخصی خودتان از بهشت
میکنید. معرفت، آن جا در انتظار شماست تا از آن استفاده کنید. این چهار میثاق
وجود دارند؛ تنها لازم است که این میثاقها را بپذیرید و به معنا و اقتدار آنها
احترام بگذارید.
فقط بیشترین
تلاشتان را بکنید که به این میثاقها احترام بگذارید. شما میتوانید همین امروز
این میثاق را با خود ببندید: من احترام گذاشتن و عمل به این چهار میثاق را انتخاب
میکنم. به قدری ساده و منطقی است که حتی یک کودک هم میتواند آنها را درک کند. اما
شما باید ارادهای بسیار قوی داشته باشید؛ ارادهای قوی برای رعایت کردن این میثاقها.
چرا؟ چون هر جا که میرویم، در مییابیم که مسیر ما پر از مانع است. همه تلاش میکنند
تا مانع از متعهد ماندن ما به این میثاقها شوند، و همه چیز در اطراف ما به گونهای
سازمان یافته که ما این میثاقها را در هم شکنیم. مشکل ما وجود میثاقهای دیگری
است که همه جزو رویای سیاره ما هستند. آن میثاقها زنده و بسیار هم قوی هستند.
به این دلیل
است که شما باید شکارچی بزرگی باشید، جنگجوی بزرگی باشید تا بتوانید از این چهار
میثاق در زندگی خویشتن دفاع کنید. شادی شما، آزادی شما، تمام راه زندگی شما به این
امر بستگی دارد. هدف جنگجو فائق آمدن بر جهان و تعالی جستن، گریختن از دوزخ و هرگز
به آن بازنگشتن است. همانطور که تولتکها به ما آموختهاند، پاداش این مسیر فائق
آمدن بر تجربه رنج بشری و تبدیل شدن به تجسم خداوند است و این است پاداش.
ما واقعا نیاز
داریم که از هر ذره قدرتی که در اختیار داریم، برای پیروز شدن در رعایت این میثاقها
استفاده کنیم. من ابتدا توقع نداشتم که بتوانم در این کار توفیق حاصل کنم. بارها
شکست خوردم، اما دوباره به پا خواستم و ادامه دادم. باز هم شکست خوردم، و دوباره
آغاز کردم. برای خودم متاسف نشدم. به هیچ وجه برای خودم احساس تاسف نکردم. به خودم
گفتم: " اگر شکست خوردم , مهم نیست، من به اندازه کافی قوی هستم، به اندازه
کافی باهوش هستم، پس میتوانم موفق شوم ! " دوباره برخاستم و به راهم ادامه
دادم. شکست خوردم و دوباره به راه افتادم، و هر بار برایم آسانتر و آسانتر شد، هر
چند که در آغاز خیلی سخت بود، خیلی دشوار بود.
پس اگر شکست
خوردید، خود را مورد قضاوت قرار ندهید. اجازه ندهید که قاضی تان این رضایت را به
دست آورد که شما را محکوم کند. محکم و پر طاقت باشید. دوباره برخیزید و دوباره با
خود میثاق ببندید. " بسیار خوب، من میثاقم را شکستم و نتوانستم از کلامم
معصومانه استفاده کنم. دوباره شروع میکنم. من فقط امروز به این چهار میثاق عمل میکنم.
امروز با کلامم گناه نمیکنم. چیزی را به خودم نمیگیرم، تصورات بیهوده نمیکنم و
بیشترین تلاشم را میکنم. "
اگر یکی از این
میثاقها را شکستید، روز بعد از نو آغاز کنید، و سپس روز بعد از آن. در آغاز دشوار
خواهد بود، اما هر روز آسانتر و آسانتر میشود تا این که یک روز کشف میکنید
زندگی تان را با این چهار میثاق اداره میکنید. و از مشاهده این که چگونه زندگی
تان متحول شده است، شگفت زده میشوید.
نیازی نیست که عقاید مذهبی متعصبانه داشته باشید. عشق و احترام شما به خویشتن هر روز افزایش پیدا میکند. شما میتوانید این کار را بکنید. اگر من توانستم، شما هم میتوانید. به آینده فکر نکنید؛ حواستان را جمع امروز کنید، و در زمان حال زندگی کنید. فقط برای امروزتان زندگی کنید. همیشه نهایت تلاش خود را بکنید تا به تمام میثاقها وفادار باشید، به زودی این کار برایتان آسان میشود. امروز آغاز یک رویای جدید است.
سومین میثاق: تصورات باطل نکنید
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P7.HTM
سومین میثاق
این است: تصورات باطل نکنید.
ما تمایل داریم
که در باره همه چیز تصوراتی به سر راه دهیم. مشکل این جا است که این تصورات را
باور میکنیم. میتوانیم سوگند یاد کنیم که واقعی هستند. ما در باره آنچه دیگران
میاندیشند و یا انجام میدهند، تصوراتی داریم – آنها را به خود میگیریم – آن وقت
سرزنش شان میکنیم و با ارسال زهر عاطفی با کلام مان، واکنش نشان میدهیم. به همین
دلیل است که هر وقت تصوراتی به سر راه میدهیم، دنبال مشکل میگردیم. تصور میکنیم،
تعبیر غلط میکنیم، مسئله را به خود میگیریم و از هیچ، فاجعهای عظیم میسازیم.
همه غم و اندوه
و ماجراهای فاجعه باری که در زندگی تجربه کردهایم، ریشه در تصورات و به خود گرفتن
مسائل دارد. کمی به خود فرصت بدهید تا حقیقت این حالت را دریابید. تمام جهان تسلط
بر دیگران بر پایه تصورات ما و به خود گرفتن آنچه روی میدهد استوار است. تمام
رویای ما از دوزخ مبتنی بر این جریان است.
ما مقدار قابل
توجهی زهر عاطفی تولید میکنیم، به این صورت که تصوراتی به سر راه میدهیم یا
موضوعی را به خود میگیریم، چون معمولا بر پایه تصورات مان به غیبت کردن میپردازیم.
به خاطر آورید که غیبت راه ارتباطی ما با یکدیگر در رویای دوزخ، و شیوه انتقال زهر
به یکدیگر است. ما چون میترسیم توضیح بخواهیم، تصوراتی میکنیم، و گمان میکنیم
که تصورات ما صائب هستند، آن وقت از آنها دفاع میکنیم و میکوشیم تا دیگری را بر
خطا جلوه دهیم. همیشه بهتر است توضیح بخواهیم تا این که تصوراتی به سر راه دهیم که
موجب رنج کشیدن ما میشوند.
میه – تو – تی بزرگ
در ذهن بشر آشفتگی عظیمی ایجاد میکند و موجب تعبیر غلط و درک غلط ما از همه چیز
میگردد. ما فقط آنچه را میخواهیم میبینیم و آنچه میخواهیم میشنویم. چیزها را
آن طور که هستند درک نمیکنیم. عادت داریم خیالپردازیهایی کنیم که هیچ مبنایی در
واقعیت ندارند. ما عملا در ذهن خود خیالاتی میپرورانیم. چون چیزی را نمیفهمیم، در
باره معنای آن به تصورات مان متوسل میشویم، و هنگامی که حقیقت روشن میشود، حباب
خیالات ما در هم میشکند و در مییابیم که واقعیت اصلا با آنچه ما میپنداشتیم
مطابقت ندارد.
یک مثال: در
فروشگاه بزرگی راه میروید و کسی را میبینید که از او خوشتان میآید. آن شخص به
طرف شما بر میگردد، لبخند میزند و بعد به راه خودش میرود. ممکن است بر اساس
همین یک اتفاق، شما تصورات فراوانی بکنید. با این تصورات کلی خیالپردازی میکنید و
واقعاً میخواهید آنها را باور کنید. از تصورات شما رویایی کامل پرداخته میشود، و
شاید به این نتیجه برسید: " اوه، این شخص واقعاً از من خوشش میآید. "
در ذهن شما رابطهای کامل از این جا آغاز میشود. شاید حتی در این سرزمین خیالی با
او ازدواج هم بکنید. اما این خیالپردازی فقط در ذهن شما وجود دارد، در رویای شخصی
شما.
تصورات به سر
راه دادن در روابط انسانی یعنی دنبال مشکل گشتن. ما اغلب گمان میکنیم که شریک
زندگی مان میداند ما چگونه میاندیشیم و نیازی نیست که به او بگوییم چه میخواهیم.
گمان میکنیم که او کاری را که ما میخواهیم انجام میدهد، چون ما را خیلی خوب میشناسد.
اگر او کاری را که ما تصور میکنیم باید انجام دهد، انجام ندهد، ان وقت آزار میبینیم
و میگوییم: " تو باید میفهمیدی."
یک مثال دیگر: شما
تصمیم به ازدواج میگیرید، و تصور میکنید که همسر آینده شما در باره ازدواج همان
نظری را دارد که شما دارید. بعد که با هم زندگی مشترکی را آغاز میکنید، متوجه میشوید
که این مطلب حقیقت ندارد. مشکلات و برخوردهای زیادی ایجاد میشود، اما شما هنوز هم
نمیکوشید احساسات خود را در باره ازدواج روشن کنید. شوهر از کارش به خانه باز
میگردد و میبیند همسرش عصبانی است، و او متوجه نمیشود چرا. شاید به این دلیل که
زن تصور میکرده شوهرش میداند که او چه میخواهد، چون او را خیلی خوب میشناسد و
میتواند فکرش را بخواند. وقتی میبیند توقعاتش برآورده نشده، ناراحت میشود. تصورات
در زندگی خانوادگی موجب اختلافات بسیاری میشود، مشکلات زیادی میآفریند و در
رابطه ما با کسانی که قاعدتا باید دوست شان داشته باشیم، سوء تفاهمهای زیادی
ایجاد میکند.
در هرنوعی از
روابط انسانی ما میتوانیم تصور کنیم که دیگران میدانند ما چه فکر میکنیم و
نیازی نیست که خواسته خود را به آنها بگوییم. آنان آنچه را ما میخواهیم انجام
خواهند داد چون ما را خوب میشناسند. اگر آنچه را میخواهیم و آنچه را تصور میکردیم
انجام خواهند داد، انجام ندهند، ناراحت میشویم و میاندیشیم: " چطور ممکن
است این کار را بکنی؟ تو باید میدانستی. " بازهم ما تصور میکنیم که طرف
مقابل میداند که از او چه میخواهیم. فاجعهای کامل به وقوع پیوسته چون ما این
تصور را داشته ایم و بسیاری تصورات دیگر از آن سرچشمه گرفته.
نحوه فعالیت ذهن
انسان بسیار جالب است. ما نیاز داریم که همه چیز را توجیه کنیم، همه چیز را توضیح
بدهیم و همه چیز را بفهمیم تا احساس امنیت کنیم. ما میلیونها سوال داریم که به
پاسخ نیاز دارند، چون چیزهای بسیاری هست که ذهن منطقی نمیتواند توضیح شان دهد. مهم
نیست که پاسخ صحیح باشد یا نه؛ صرف پاسخ گرفتن موجب احساس امنیت میشود. به همین
دلیل است که تصورات به سر راه میدهیم.
اگر دیگران
چیزی به ما بگویند، بر اساس آن تصوراتی میکنیم، و اگر چیزی نگویند، سلسله تصوراتی
میکنیم تا نیاز به دانستن خود را ارضا کنیم و آن تصورات را جانشین نیاز خود به
ارتباط برقرار کردن نماییم. حتی زمانی که چیزی را میشنویم ولی نمیفهمیم، تصوراتی
میکنیم در باره این که معنای آن چه بوده است، و آن تصورات را باور میکنیم. ما
انواع تصورات را به سر راه میدهیم، چون شهامت پرسش کردن نداریم.
این تصورات
اکثرا سریع و نا خودآگاهانه ساخته میشوند، چون ما میثاقهایی داریم برای این که
به این شکل ارتباط برقرار کنیم. ما توافق کرده ایم که پرسش کردن کار خیلی مطمئنی
نیست؛ میثاق بسته ایم که مردم اگر ما را دوست داشته باشند، باید بدانند که چه میخواهیم
یا چه احساسی داریم. وقتی چیزی را باور میکنیم، تصور میکنیم که حق با ماست، تا
جایی که حاضریم رابطهای را خراب کنیم ولی از دفاع از موقعیت خویش دست بر نداریم.
ما تصور میکنیم
که همه زندگی را مثل ما میبینند. تصور میکنیم که دیگران مثل ما میاندیشند، مثل
ما احساس میکنند، مثل ما قضاوت میکنند و مثل ما سوء استفاده میکنند. این بزرگ
ترین تصوری است که انسانها دارند. به همین دلیل است که ما میترسیم در حضور
دیگران خودمان باشیم، چون فکر میکنیم که دیگران ما را مورد قضاوت قرار میدهند، ما
را قربانی میکنند، از ما سوء استفاده میکنند، و ما را سرزنش میکنند، همانطور که
ما خودمان با خودمان رفتار میکنیم. به همین دلیل است که پیش از آن که دیگران ما
را طرد کنند، خودمان خود را طرد میکنیم. این نحوه کارکرد ذهن انسان است.
ما همچنین
تصوراتی در باره خودمان داریم، و به این صورت تعارض درونی بسیاری ایجاد میکنیم. "
من فکر میکنم که توان انجام دادن این کار را دارم. " شما این تصور را میکنید،
و سپس کشف میکنید که قادر به انجام دادن آن کار نیستید. شما خودتان را دست بالا و
یا دست کم میگیرید چون این فرصت را به خود نمیدهید که پرسشهایی از خود بکنید و
به آنها پاسخ دهید. شاید نیاز داشته باشید که دادههای بیشتری در مورد هر موقعیت
ویژه گرد آوری کنید. یا شاید نیاز داشته باشید که در مورد آنچه واقعاً میخواهید، دیگر
به خودتان دروغ نگویید.
شما اغلب وقتی
رابطهای را با کسی که دوست دارید آغاز میکنید، باید دلیل علاقه خود به این شخص
را توجیه کنید. آن وقت فقط آنچه را مایل هستید میبینید و آنچه را در مورد او نمیپسندید
انکار میکنید. به خود دروغ میگویید تا حق را به جانب خود بدهید. آن وقت تصوراتی
را پایه گذاری میکنید، و یکی از آنها این است: " عشق من او را عوض میکند."
اما این حقیقت ندارد. عشق شما هیچ کس را عوض نمیکند. دیگران اگر تغییر میکنند، به
این دلیل است که میخواهند تغییر کنند، نه به این دلیل که شما میتوانید آنها را
عوض کنید. آن وقت اتفاقی بین تان میافتد و شما آزرده میشوید. ناگهان آنچه را
قبلا نمیخواستید ببینید میبینید. با این تفاوت که حالا این خصوصیت توسط سم عاطفی
شما بزرگ نمایی شده است. حالا باید رنج عاطفی خود را توجیه کنید و دیگری را به
دلیل انتخابهای خودتان سرزنش کنید.
ما نیازی به
توجیه عشق نداریم؛ عشق یا هست یا نیست. عشق واقعی پذیرش دیگران است همانطور که
هستند، بدون تلاش برای تغییر دادنشان. اگر بکوشیم آنها تغییر دهیم، یعنی واقعاً
دوستشان نداریم. مسلما اگر شما تصمیم دارید با کسی زندگی کنید، اگر این توافق را
میکنید، همیشه بهتر است با کسی توافق کنید که دقیقا همانطوری است که شما میخواهید.
کسی را پیدا کنید که اصلا نیازی به تغییر نداشته باشد. خیلی آسانتر است که کسی را
پیدا کنید که هم اکنون همانطور است که شما میخواهید، تا این که سعی کنید او را
عوض کنید. همچنین طرف مقابل باید شما را همانطور که هستید دوست داشته باشد. در
این صورت نیازی نیست که شما را عوض کند. اگر دیگران احساس میکنند که باید شما را
عوض کنند، یعنی این که آنها واقعاً شما را آن گونه که هستید دوست ندارند. چرا با
کسی بمانیم که ما را آن طور که هستیم نمیخواهد؟
ما باید آنچه
هستیم باشیم، آن وقت نیازی نیست که تصویر غلطی از خود ارائه دهیم. اگر شما مرا همانطور
که هستم دوست دارید، مرا بر گزینید. و اگر مرا آن طور که هستم دوست ندارید، "
خداحافظ، کسی دیگر را پیدا کنید. " شاید سنگدلانه به نظر برسد، اما چنین
ارتباطی به این معناست که میثاقهای شخصیای که با دیگران میبندیم، شفاف و معصومانه
هستند.
روزی را مجسم
کنید که دیگر در باره همسرتان یا هر کس دیگر در زندگی تان هیچ تصوری به ذهن راه
نمیدهید. آن وقت طریقه ارتباط برقرار کردن شما کاملا تغییر میکنید و روابط شما
دیگر موجب رنج و تعارض ناشی از تصورات غلط نخواهد بود.
راه احتراز از
تصور کردن پرسش کردن است. مطمئن شوید که ارتباط شما شفاف است. اگر نمیفهمید، بپرسید.
شهامت این را داشته باشید که تا دست یافتن به شفافیت کامل، به پرسیدن ادامه دهید، و
تازه آن وقت هم تصور نکنید که همه چیز را در باره موقعیت موردنظر میدانید. وقتی
پاسخ را شنیدید،دیگر مجبور نیستید تصور کنید، چون حقیقت را میدانید.
شما باید
همچنین شهامت این را بیابید که آنچه را میخواهید درخواست کنید. هر کسی حق دارد که
به شما " آری " یا " نه " بگوید، و شما همیشه حق دارید که
درخواست کنید. به همین صورت هر کسی حق دارد که از شما درخواست کند، و شما هم حق
دارید " آری " یا " نه " بگویید.
اگر چیزی را
نمیفهمید، بهتر است بپرسید تا متوجه شوید، به جای این که به تصورات متوسل شوید. روزی
که دست از تصور کردن بردارید، ارتباطاتی تمیز و شفاف و آزاد از سموم عاطفی خواهید
داشت. بدون تصور کردن، دنیای شما دنیایی معصوم میشود.
با داشتن
ارتباط شفاف، تمام روابط شما تغییر میکند، نه تنها با همسرتان، بلکه با همه. دیگر
نیازی به تصورات نخواهد بود، چون همه چیز کاملا روشن است. این چیزی است که من میخواهم؛
این چیزی است که شما میخواهید. اگر ما به این طریق با هم رابطه برقرار کنیم، کلام
مان معصومانه میشود. اگر همه انسانها بتوانند به این شکل رابطه برقرار کنند، با
بیگناهی در کلام، نه جنگی خواهد بود نه خشونتی و نه سوء تفاهمی. تمام مشکلات
انسانها حل میشود اگر ما بتوانیم ارتباطی خوب و شفاف داشته باشیم.
پس این سومین
میثاق است: تصورات باطل نکنید. گفتن این مطلب آسان است، اما من میدانم که
انجام دادنش دشوار است. دشوار است، چون ما اغلب بر خلاف آن عمل میکنیم. ما همه
این عادات را داریم، بیآن که خودمان آگاه باشیم. آگاه شدن از این عادات و پی بردن
به اهمیت این میثاق، نخستین گام است. اما درک اهمیت کافی نیست. اطلاعات یا عقاید
بذری است که در ذهن ما کاشته میشود. آنچه واقعاً تفاوت ایجاد میکند عمل است. عمل
کردن مکرر و مکرر اراده شما را تقویت میکند، دانه را آبیاری میکند، و بنیانی قوی
و محکم میگذارد تا عادات جدید رشد کنند. پس از تکرارهای بسیار، این میثاقهای جدید
طبیعت ثانویه شما میشود و خواهید دید که چگونه جادوی کلام شما میتواند شما را از
جادوگر سیاه به جادوگر سفید مبدل کند.
جادوگر سفید از
کلام برای آفرینش، بخشش، شراکت و عشق استفاده میکند. با عادت کردن به این میثاق، کل
زندگی شما عمیقا دگرگون میشود.
هنگامی
که شما کل رویای خویش را تغییر دادید، جادو در زندگی تان تحقق مییابد. آنچه به آن
نیاز دارید به آسانی به سوی تان میآید، چون روح آزادانه در درون شما حرکت میکند.
این تسلط بر قصد، تسلط بر جان، تسلط بر عشق، تسلط بر سپاس و تسلط بر زندگی است. و
این هدف تولتک هاست. این راهی است که به آزادی شخصی میانجامد.
دومین میثاق: هیچ چیز را به خود نگیرید
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P6.HTM
سه میثاق بعدی
هم زائیده اولین میثاق هستند. دومین میثاق این است: هیچ چیز را به خود نگیرید.
هر اتفاقی که
در اطراف شما افتاد، آن را به خود نگیرید. مثالی میزنم: اگر من شما را در خیابان
ببینم و بیآن که شما را بشناسم بگویم: " هی، تو چقدر احمق هستی "، مسلما
این جمله به شما بر نمیگردد، بلکه به خودم بر میگردد. شما اگر آن را به خود
بگیرید، شاید باور کنید که احمق هستید. شاید فکر کنید: " از کجا میداند؟ او
روشن بین است یا هر کسی میتواند حماقت مرا ببیند؟ "
شما آن
را بخود میگیرید، چون با آنچه گفته شده موافق هستید. به محض این که آن را بپذیرید،
زهر در درون شما جریان مییابد و به دام رویای دوزخ میافتید. آنچه باعث میشود به
دام بیفتید، چیزی است که ما آن را اهمیت شخصی مینامیم. اهمیت شخصی، یا همه
چیز را بخود گرفتن، بیانگر نهایت از خود راضی بودن است، چون شخص بر این تصور است
که همه چیز مربوط به " من " است. در طول دوران تربیت، یا اهلی شدن، ما
میآموزیم که همه چیز را به خود بگیریم. فکر میکنیم مسئول همه چیز هستیم. من، من،
من، همواره من !
هیچ کدام
از کارهایی که دیگران میکنند، به خاطر شما نیست. به خاطر خودشان است. همه مردم در
رویا و در ذهن خود زندگی میکنند. آنان در دنیایی کاملا متفاوت با دنیای ما زندگی
میکنند. ما وقتی چیزی را به خود میگیریم، فرض میکنیم که آنها میدانند در دنیای
ما چه میگذرد، و میکوشیم دنیای خود را به دنیای آنها تحمیل کنیم.
حتی زمانی که
موقعیتی بسیار شخصی به نظر میرسد، حتی زمانی که دیگران مستقیما به شما توهین میکنند،
این مطلب ربطی به شما ندارد. آنچه آنها میگویند یا انجام میدهند و یا عقایدی که
ابراز میکنند، همه طبق میثاقهایی است که در ذهن خویش دارند. نقطه نظرهای ایشان
حاصل برنامه ریزیای است که در مدت اهلی شدن دریافت کردهاند.
اگر کسی
درباره شما اظهار عقیده کند و بگوید: "
هی، تو چقدر چاقی "، آن را به خود نگیرید، چون حقیقت این است که شخص مورد نظر
با احساسات، باورها و عقاید خود درگیر است. این شخص میکوشد زهرش را به سوی شما
سرازیر کند، و شما هم آن را میپذیرید، آن وقت این زهر از آن شما میشود.
اگر همه
چیز را به خود بگیرید، به آسانی به دام این درندگان و جادو گران سیاه میافتید. آنان
میتوانند شما را به آسانی با عقیدهای کوچک گیر بیندازند و هر قدر که خواستند، زهر
به خورد شما بدهند، و چون شما همه حرفها را به خودتان میگیرید، به دام شان میافتید.
شما همه آشغالهای
عاطفیای را که به خورد تان میدهند میبلعید، و این آشغالها را از آن خود میکنید.
اما اگر آنها را به خود نگیرید، وسط دوزخ در امان خواهید بود. در امان بودن از زهر
در وسط دوزخ هدیه این میثاق است.
هنگامی که آنچه
را گفته میشود به خود میگیرید، احساس تقصیر میکنید، و واکنش شما دفاع از
باورهای تان است، و اینجا است که برخورد به وجود میآید. شما از مسئلهای کوچک
ماجرایی بزرگ میسازید، چون نیاز دارید که حق به جانب شما باشد و طرف مقابل تان
خطا کار جلوه کند. شدیدا میکوشید که محقّ قلمداد شوید، و به همین دلیل عقاید تان
را ابراز میکنید. به همین صورت هر چه احساس میکنید، بازتاب رویای شخصی و انعکاس
میثاق شماست. آنچه میگویید، آنچه میکنید و عقایدی که دارید، طبق میثاقهایی است
که پذیرفته اید، و این عقاید هیچ ربطی به من ندارند.
برای من مهم
نیست که شما در بارهام چه میاندیشید، و آنچه را میاندیشید به خودم نمیگیرم. وقتی
مردم میگویند: " میگوئل تو بهترین هستی "، آن را به خودم نمیگیرم، و
وقتی هم میگویند " تو بدترین هستی "، بازهم به خودم نمیگیرم. میدانم
شما وقتی خوشحال هستید ممکن است بگوئید: " میگوئل تو فرشتهای ! " اما
وقتی روحیه تان بد است، میگویید: " اوه، میگوئل تو مثل شیطانی ! چقدر نفرت
انگیزی ! چطور ممکن است این حرفها را بزنی؟ " در هر صورت در من اثری نمیگذارد،
چون خودم میدانم چه هستم. نیازی ندارم که از سوی دیگران پذیرفته شوم. نیازی ندارم
کسی را داشته باشم که به من بگوید: "میگوئل، تو بسیار خوب عمل میکنی !
" یا بگوید: " چطور جرات کردی این کار را بکنی؟ "
نه، من آن را
به خودم نمیگیرم. شما هرچه میخواهید بیندیشید، هر چه میخواهید احساس کنید؛ من
میدانم که این مشکل شماست، نه مشکل من. شما دنیا را این گونه میبینید. اصلا به
من مربوط نمیشود، چون شما با خودتان در گیر هستید، نه با من. دیگران عقاید خود را
دارند، که متناسب و موافق با نظام اعتقادی اشان است، پس آنچه در باره من میاندیشند،
واقعاً در باره من نیست، بلکه در باره خودشان است. حتی ممکن است بگویید: میگوئل، آنچه
تو میگویی مرا اذیت میکند. " اما آنچه من میگویم شما را اذیت نمیکند؛ بلکه
آن چیزی که در شما زخم خورده است، با حرفهای من آزار میبیند. شما خودتان را اذیت
میکنید. هیچ راهی وجود ندارد که من این سخن شما را به خودم بگیرم. نه به خاطر این
که من شما را باور ندارم یا به شما اعتماد ندارم، بلکه به این دلیل که میدانم شما
دنیا را با دید متفاوتی مینگرید، با دید خودتان. شما تصویر یا فیلم کاملی در مغزتان
میسازید، و در آن فیلم شما کارگردان هستید، تولید کننده هستید، بازیگر اصلی هستید.
هر کس دیگری نقش دوم را دارد. این فیلم شماست.
نحوه فیلم دیدن
شما بستگی به میثاقهایی دارد که در زندگی پذیرفته اید. نقطه نظر شما برای تان
امری شخصی است. آن حقیقت تنها به شما تعلق دارد. پس اگر از دست من عصبانی شوید، با
خودتان درگیر هستید. من بهانهای هستم برای این که شما عصبانی شوید. و شما عصبانی
میشوید چون ترسیده اید، چون در گیر ترس هستید. اگر نترسیده باشید، هیچ دلیلی وجود
ندارد که از دست من عصبانی شوید. اگر نترسیده باشید، هیچ دلیلی وجود ندارد که از
من متنفّر باشید. اگر نترسیده باشید، هیچ دلیلی وجود ندارد که حسود یا غمگین باشید.
اگر بدون ترس
زندگی کنید، اگر عشق بورزید، هیچ جایی برای احساسات ذکر شده در بالا باقی نمیماند.
اگر هیچ کدام از آن عواطف را احساس نکنید، منطقا احساس خوبی خواهید داشت. وقتی
احساس خوبی داشته باشید، همه چیز دور و بر شما خوب خواهد بود. وقتی همه چیز در
اطراف شما خوب باشد، همه چیز شما را خوشحال میکند. شما به همه چیزهایی که دور و
برتان است عشق خواهید ورزید چون به خودتان عشق میورزید. چون خودتان را همین طور
که هستید دوست دارید. چون از خودتان رضایت دارید. چون در زندگی خوشحال هستید. شما
از فیلمی که دارید تولید میکنید رضایت دارید، و از میثاقهایی که با زندگی بسته
اید راضی و خوشحال هستید. شما آرام و خوشحال هستید. در حالت سعادتی هستید که در آن
همه چیز شگفت انگیز است، همه چیز زیباست. در این حالت سعادت و برکت، دائما به هرچه
که مشاهده میکنید، عشق میورزید.
هر چه مردم
انجام میدهند، احساس میکنند، میاندیشند یا میگویند، آن را به خود نگیرید. اگر
به شما بگویند که چقدر فوق العاده هستید، آن را به خاطر شما نمیگویند. شما میدانید
که فوق العاده هستید. لازم نیست حرف دیگران را باور داشته باشید که به شما میگویند
فوق العاده هستید. هیچ چیز را به خود نگیرید. حتی اگر کسی با اسلحه از راه برسد و
گلولهای در مغز شما خالی کند، خودتان را دخیل ندانید و آن را به خود نگیرید. حتی
در این موقعیت خیلی نهایی.
حتی اگر عقایدی
که در باره خودتان دارید الزاما حقیقی نباشند، نیازی نیست آنچه را در مغز تان میگذرد
یا به خود میگویید جدی بگیرید. بهتر است آن را هم به خود نگیرید. ذهن این قدرت را
دارد که با خودش حرف بزند، اما قدرت این را هم دارد که اطلاعاتی را از دیگر قلمروهای
وجود بشنود. گاهی در ذهن تان صدایی میشنوید، و ممکن است شگفت زده شوید که این صدا
از کجا میآید. این صدا ممکن است از واقعیت دیگری آمده باشد که در آن موجودات
دیگری با ذهنی مشابه انسان زندگی میکنند. تولتکها این
موجودات را موکل مینامند. در اروپا، آفریقا و هند، آنها را خدایان مینامند.
ذهن ما در سطح
خدایان نیز وجود دارد. ذهن ما همچنین در آن واقعیت وجود دارد و میتواند آن واقعیت
را دریابد. ذهن ما با چشم میبیند و واقعیت بیداری را درک میکند. اما ذهن بدون
چشم هم میتواند ببیند، هر چند عقل به سختی از این ادراک آگاه است. ذهن در بیش از
یک بعد زندگی میکند. بارها اتفاق میافتد که شما تصور اتی دارید که زاییده ذهن
شما نیستند، بلکه آنها را با ذهن خود دریافت کرده اید. شما حق دارید که این صداها
را باور بکنید یا نکنید، و حق دارید که آنها را به خود نگیرید. ما این حق انتخاب
را داریم که صداهایی را که درون ذهن مان میشنویم باور بکنیم یا نکنیم، همانطور که
حق انتخاب داریم که در رویای سیاره خودمان چه را بپذیریم و چه را نپذیریم.
ذهن همچنین میتواند
با خود حرف بزند و به خود گوش دهد. ذهن هم مانند بدن از قسمتهای مختلفی تشکیل شده
است. همانطور که میتوانید بگویید: " من یک دست دارم، میتوانم آنرا تکان
بدهم و دست دیگرم را احساس کنم "، ذهن هم میتواند با خودش حرف بزند. بخشی از
ذهن حرف میزند و بخش دیگر گوش میدهد. وقتی هزاران بخش مختلف ذهن شما همزمان با
هم حرف میزنند، مشکل بزرگی ایجاد میشود. این همان چیزی است که میه- تو- تی
خوانده میشود. به خاطر میآورید؟
میه- تو- تی را
میشود به بازار مکارهای تشبیه کرد که در آن هزاران نفر همزمان مشغول گفتگو و
معامله هستند. هر کدام اندیشهها و احساسات متفاوتی دارند؛ هر کدام نقطه نظرهای
متفاوتی دارد. برنامه ریزیهای ذهن – یعنی همه میثاقهایی که پذیرفته ایم – الزاما
با هم سازگار نیستند. هر میثاق مانند موجود زنده مجزایی است که شخصیت و صدای خود
را دارد. میثاقهایی هستند که با هم ناسازگارند و دایم با هم مبارزه میکنند، تا
این که به جنگی بزرگ در ذهن منجر میشوند. میه- تو- تی باعث میشود که انسانها به
سختی بدانند چه میخواهند، چگونه میخواهند و یا چه زمانی میخواهند. خواستهها با
هم سازگار نیستند، چون بخشهایی از ذهن هستند که چیزی را میخواهند، و بخشهای دیگری
که دقیقا بر عکس آن را میخواهند.
بخشی از ذهن به
برخی اندیشهها و اعمال اعتراض میکند، و بخش دیگری از اعمالِ اندیشههای متناقض حمایت
میکند. همه این موجودات زنده کوچک زد و خوردی درونی را موجب میشوند، زیرا همه
زنده هستند و هر کدام صدای خود را دارند. تنها با بررسی میثاق هاست که میتوانیم
این مبارزات ذهنی را کشف و خنثی کنیم و سرانجام در این بینظمی میه- تو- تی ایجاد
نظم نماییم.
هیچ چیز را به
خود نگیرید، چون وقتی چیزی را به خود میگیرید، خود را به رنج میاندازید، آن هم
برای هیچ. انسانها به رنج کشیدن در سطوح مختلف و به درجات متفاوت اعتیاد پیدا
کردهاند، و به یکدیگر در تداوم این اعتیاد کمک میکنند. انسانها با هم پیمان
بستهاند که در رنج کشیدن به یکدیگر کمک کنند. اگر نیاز داشته باشید که کسی با شما
بدرفتاری کند، به آسانی کسی را مییابید که آزارتان دهد. همین طور اگر با کسانی
باشید که نیاز به رنج کشیدن دارند، چیزی در شما وادار تان میکند که با آنها رفتار
آزار دهندهای داشته باشید. گویی آنها یادداشتی روی پشت خود نصب کردهاند که روی
آن نوشته شده: " به من لگد بزن. " آنها نیاز به توجیه رنجهای خود دارند.
اعتیاد آنها به رنج کشیدن چیزی نیست جز میثاقی که هر روز تشدید میشود.
هر جا که بروید،
کسانی را پیدا میکنید که به شما دروغ بگویند، و همین طور که آگاهی تان افزایش مییابد،
متوجه میشوید که خودتان نیز به خود دروغ میگویید. از دیگران انتظار نداشته باشید
که به شما راست بگویند، زیرا آنها به خود نیز دروغ میگویند. شما باید به خود
اعتماد کنید و تصمیم بگیرید که آیا مایلید آنچه را دیگران به شما میگویند باور
کنید یا نه.
وقتی ما آدمها
را همانطور که هستند ببینیم بدون این که رفتار و گفتار آنها را به خود بگیریم، هرگز
از آنها آزار نمیبینیم. حتی اگر دیگران به شما دروغ بگویند، ایرادی ندارد. آنها
به شما دروغ میگویند چون میترسند. میترسند که شما متوجه شوید که آنها کامل
نیستند. از چهره برداشتن این نقاب اجتماعی دشوار است. اگر افراد چیزی میگویند ولی
کار دیگری میکنند، شما به خودتان دروغ گفته اید اگر به اعمال آنها گوش فرا ندهید.
اما در صورتی که با خودتان صادق باشید، خود را از شر مقدار متنابهی رنج عاطفی خلاص
میکنید. گفتن حقیقت به خودتان ممکن است رنج تان دهد، ولی نیازی نیست که به این
رنج وابسته بمانید. شفا در راه است، و فقط مسئله زمان مطرح است تا امور بر وفق
مراد شما شود.
اگر کسی رفتارش
با شما بر مبنای عشق و احترام نباشد، موهبتی است که چنین کسی از شما فاصله بگیرد. اگر
این شخص فاصله نگرفت، شما مسلما چندین سال دیگر هم در کنار او رنج خواهید برد. جدا
شدن ممکن است برای مدت کوتاهی آزار دهنده باشد، اما سرانجام قلب شما شفا مییابد. پس
میتوانید آنچه را واقعاً میخواهید انتخاب کنید. شما در خواهید یافت که برای
انتخابهای درست بیش از آن که نیاز به اعتماد کردن به دیگران داشته باشید، نیاز
دارید که به خودتان اعتماد کنید.
شما وقتی قویا
عادت کردید که هیچ چیز را به خود نگیرید، از بسیاری ناراحتیها در زندگی اجتناب
خواهید کرد. خشم، حسادت و حسرت شما ناپدید خواهند شد، و حتی غم شما ناپدید میشود
اگر مسائل را به خود نگیرید.
اگر بتوانید از
دومین میثاق یک عادت بسازید، میبینید که هیچ چیز دیگر قادر نیست شما را دوباره به
دوزخ باز گرداند. وقتی هیچ چیز را به خود نگیرید، به آزادی قابل توجهی دست مییابید.
در برابر جادوی سیاه ایمن میشوید و هیچ طلسمی، هر چند قوی باشد، نمیتواند به شما
آسیب بزند. همه عالم میتوانند پشت سر شما حرف بزنند و غیبت کنند، و شما اگر هیچ
چیز را به خودتان نگیرید، از آسیب در امان خواهید بود. ممکن است کسی عمدا زهری
عاطفی برای تان ارسال کند، و شما اگر آن را به خود نگیرید، زهر را نخواهید نوشید. هنگامی
که زهرهای عاطفی را ننوشید، آنها برای فرستنده صدمه زنندهتر میشوند، اما نه
برای شما.
شما میتوانید
ببیند که این میثاق چه اندازه مهم است. هیچ چیز را به خود نگرفتن به شما کمک میکند
تا بسیاری از عادتها و امور روزمرهای را که شما را در دام رویای دوزخ میاندازد
و دچار رنج بیهوده میکند، در هم شکنید. فقط با تمرین این میثاق دوم، شما آغاز به
درهم شکستن تعداد زیادی توافقهای کودکانه و حقیرانه میکنید که موجب رنج شما میشوند.
و اگر میثاق اول و دوم را به کار بندید، هفتاد و پنج در صد از میثاقهای ابلهانه و
آزار دهندهای را که شما را در دوزخ نگه داشته، درهم میشکنید.
این میثاق را
روی کاغذ بنویسید و آن را هر جا مایلید بچسبانید تا همواره به خاطر تان بیاورد که:
هیچ چیز را به خود نگیرید.
وقتی عادت
کردید که چیزی را به خود نگیرید، دیگر نیازی نیست به آنچه دیگران میگویند یا
انجام میدهند، اعتماد کنید. فقط نیاز دارید که به خود اعتماد کنید و انتخابهای مسئولانهای
انجام دهید. شما هرگز مسئول اعمال دیگران نیستید؛ فقط مسئول خودتان هستید. وقتی که
واقعاً این مطلب را درک کردید و از به خود گرفتن همه چیز دست برداشتید، آن وقت به
سختی امکان دارد که سخنان یا اعمال دیگران موجب آزارتان شود.
اگر به این
میثاق وفادار بمانید، میتوانید با قلبی کاملا گشوده در جهان سفر کنید، و هیچ کس
به شما آسیب نخواهد زد. میتوانید بگویید: " دوستت دارم "، بدون این که
از مسخره شدن یا طرد شدن بترسید. میتوانید آنچه را نیاز دارید بخواهید. میتوانید
آری بگویید یا نه بگویید – هر کدام که دلتان خواست – بدون احساس گناه یا قضاوت در
باره خویش میتوانید تصمیم بگیرید که همواره به دنبال دل خود بروید. آن گاه میتوانید
در میان دوزخ بمانید اما آرامش درونی و شادی را تجربه کنید. میتوانید سعادتمند
بمانید، و دوزخ بر شما چیره نشود.
اولین میثاق: با کلام خود گناه نکنید
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P5.HTM
اولین میثاق
مهم ترین آنها و همچنین دشوارترین آنهاست این میثاق بقدری مهم است که تنها به کمک
آن شما قادر خواهید بود به مرحلهای از وجود ارتقا یابید که من آن را بهشت زمینی
میخوانم.اولین میثاق این است: با کلام خود گناه نکنید. خیلی ساده به نظر میآید، اما
خیلی قدرتمند است.
چرا کلام؟ کلام
شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیما از سوی
خداوند به شما داده شده است. در سِفر آفرینش عهد قدیم هنگامی که از آفرینش جهان
سخن میرود، گفته شده: " در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و خدا کلمه
بود. " شما از طریق کلام توان آفرینند گی خویش را بیان میکنید. از طریق کلام
است که همه چیز را متجلی میکنید به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام
متجلی میشود. آنچه آرزو میکنید، آنچه احساس میکنید، و آنچه حقیقتاً هستید همه
از طریق کلام متجلی میشود.
کلام تنها یک
نشانه یا یک نماد مکتوب نیست. کلام یک نیرو ست؛ اقتداری است که برای بیان و ارتباط
برقرار کردن، اندیشیدن، و نهایتا برای آفرینش رویدادهای زندگی خود در اختیار
دارید.شما میتوانید سخن بگوئید. کدام حیوان دیگری در روی این سیاره میتواند سخن
بگوید؟ کلام قدرتمند ترین ابزاری است که به عنوان موجودی بشری در اختیار دارید، و این
ابزاری جادویی است. اما مانند شمشیری دو لبه، کلام شما میتواند زیباترین رویاها
را بیافریند و یا همه چیز را در اطراف شما نابود سازد. یک لبه آن استفاده نادرست
از کلام است، که دوزخی واقعی میسازد. لبه دیگر آن بیعیب و نقص بودن کلام است، معصوم
بودن آن است، که فقط زیبایی، عشق و بهشت زمینی را میآفریند.کلام، بسته به این که
چگونه مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد و یا شما را از آنچه اکنون
هستید بیشتر دربند کند همه افسونی که شما دراختیار دارید، مبتنی بر کلام است.کلام
شما افسون خالص است، و استفاده غلط از آن جادوی سیاه.
کلام به قدری
قدرتمند است که یک کلمه میتواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیونها انسان
را نابود سازد. سالها پیش مردی در آلمان با استفاده از کلام، همه مردم یک کشور را
که از باهوش ترین اقوام بودند، آلت دست قرار داد. او آنها را تنها با قدرت کلام
خویش به سوی جنگی جهانی سوق داد و دیگران را متقاعد کرد تا هولناک ترین اعمال
خشونت بار را انجام دهند. او ترس مردم را با کلام تقویت کرد، و مانند انفجاری بزرگ،
جنگ و کشتار سراسر جهان را فرا گرفت. در همه جای دنیا انسانها انسانهای دیگر را
نابود کردند، چون از یکدیگر میترسیدند. کلام هیتلر که مبتنی بر باورها و میثاقهای
ترس آور بود، تا قرنهای متمادی در خاطر بشر خواهد ماند.
ذهن آدمی به
خاکی بارور میماند که دائما بذرهایی در آن کاشته میشود. بذرها عقاید، آرمانها و
مفاهیم هستند، شما بذری را میکارید، اندیشهای را میکارید که آن رشد میکند. کلام
مانند بذر است، و ذهن بشر بسیار حاصلخیز ! تنها مشکل اینجا است که اکثرا برای
بذرهای ترس حاصلخیز است. هر ذهنی حاصلخیز است، اما تنها برای نوعی از بذر که
آمادگی آن را دارد. آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی
حاصلخیز است، و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم.
مثال هیتلر را
به خاطر آورید: او همه بذرهای ترس را پراکنده کرد، و آنها با قدرت تمام رشد کردند
و منجر به تخریب دسته جمعی شدند. با دیدن قدرت مهیب کلام، ما باید بفهمیم که چه
نیرویی از دهان ما خارج میشود. بذر ترس یا شکی که در ذهن ما کاشته میشود، ممکن
است فاجعهای پایان ناپذیر از رویدادها را بیافریند. هر کلمه به طلسمی میماند، و
آدمیان کلمه را مثل جادو گران سیاه به کار میگیرند و بدون اندیشیدن، طلسمها را
به سوی یکدیگر پرتاب میکنند.
هر انسانی یک
جادوگر است؛ ما میتوانیم با کلام خویش طلسمی را به گردنی بیاویزیم و یا طلسمی را
باطل کنیم. ما دائما با عقاید خود طلسم میافکنیم. یک مثال: من دوستی را میبینم و
فکری را که به مغزم خطور کرده به او میگویم :" عجیب است ! چهره ات رنگ چهره
آدمهایی است که دارند به سرطان مبتلا میشوند." اگر او به این کلام گوش بدهد
و آن را بپذیرد، در کمتر از یک سال به سرطان مبتلا میشود و این قدرت کلام است.
در طی اهلی شدن
ما، والدین و خواهر و برادر هایمان نظر خود را در باره ما بدون فکر کردن ابراز
میکنند. ما این عقاید و نظرها را باور میکنیم و همواره در ترس ناشی از آنها به سر
می بریم . مثلا این که شنا کردن یا ورزش یا نوشتن را خوب بلد نیستیم. یک نفر میگوید:
" نگاه کن، این دختر چه زشت است ! دختر میشنود و باور میکند که زشت است، و با این باور بزرگ میشود. مهم نیست که او چقدر از
زیبایی بهره دارد؛ تا زمانی که این میثاق را پذیرفته است، باور دارد که زشت است. این
طلسمی است که او زیر نفوذ آن است.
کلام میتواند
با جلب توجه ما وارد ذهن مان شود و کل باور ما را در جهت مثبت یا منفی تغییر دهد. یک
مثال دیگر: شما ممکن است باور داشته باشید که احمق هستید، چون این مطلب را از
زمانی که به خاطر دارید باور داشته اید. این میثاق ممکن است بسیار فریب دهنده باشد
و شما را وادارد تا کارهای زیادی انجام دهید، فقط برای این که ثابت کنید کند ذهن و
احمق هستید. شما ممکن است کاری انجام دهید و به خود بگویید: " دلم میخواست
باهوش و زیرک بودم، اما حتما احمق هستم، و گرنه این کار را نمیکردم." ذهن در
صدها جهت متفاوت میرود، و ما میتوانیم روزهای بسیاری را صرف اثبات احمق بودن خود
کنیم.
آن وقت
یک روز یک نفر توجه شما را به خود جلب میکند و با استفاده از کلام درست به شما میباوراند
که احمق و کند ذهن نیستید. شما آنچه را این شخص میگوید باور میکنید، و میثاق
جدیدی میبندید. طلسم باطل میشود، فقط با قدرت کلام. برعکس اگر شما باور داشته
باشید که احمق هستید و یک نفر پیدا شود که پس از جلب توجه شما بگوید :" بله
تو واقعاً احمق ترین آدمی هستی که من دیدهام "، میثاق قبلی شما تشدید میشود
و قدرت بیشتری مییابد.
حالا بگذارید
ببینیم معنای بیعیب و نقص یا معصوم چیست. مذاهب در باره گناه و گناهکار سخن میگویند،
اما بگذارید معنای حقیقی گناه را درک کنیم. گناه کاری است که شما به زیان خویشتن
انجام میدهید. هر احساس، باور یا کلامی که به زیان شماست گناه است. شما وقتی برای
هر چیزی خود را مورد قضاوت قرار میدهید یا سرزنش میکنید، به زیان خویش عمل
میکنید. بیگناه بودن یعنی درست بر خلاف این. بیعیب و نقص بودن یعنی به زیان خود
نبودن. شما وقتی معصومانه عمل میکنید، وقتی بیگناه هستید، مسئولیت اعمال خود را
میپذیرید، اما خود را مورد قضاوت قرار نمیدهید و سرزنش نمیکنید.
از این دیدگاه،
کل مفهوم گناه تغییر میکند و از مبحثی مذهبی یا اخلاقی به امری در حیطه عقل سلیم
تبدیل میشود. گناه با طرد خویشتن آغاز میشود. طرد خویشتن بزرگ ترین گناهی است که
مرتکب میشوید. در زبان مذهب، طرد خویشتن گناهی کبیره است و موجب مرگ میشود. از
سوی دیگر، بیگناهی به حیات منجر میشود.
معصوم
بودن در کلام، یعنی آن را علیه خویشتن بکار نگرفتن. اگر من شما را در خیابان ببینم
و احمق خطاب تان کنم به نظر میرسد که از کلام علیه شما استفاده کردهام. اما در
واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام، چون شما به خاطر سخنان من از من بیزار
میشوید و این بیزاری برای من خوب نیست. بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم
زهر به سوی شما سرازیر کنم در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کردهام.
من اگر
خودم را دوست داشته باشم، این عشق را در تبادلاتی که با شما دارم نشان میدهم، و
در این صورت معصومانه از کلام استفاده میکنم، چون چنین عملی عکس العملی دوستانه
خواهد داشت.اگر شما را دوست داشته باشم، شما نیز مرا دوست خواهید داشت. اگر به شما
توهین کنم، شما هم به من توهین خواهید کرد. اگر نسبت به شما حق شناس باشم، شما نیز
نسبت به من حق شناس خواهید بود. اگر با شما خود پسندانه برخورد کنم، با من خود
پسندانه برخورد خواهید کرد. اگر از کلام برای افسون کردن شما استفاده کنم، شما هم
مرا افسون خواهید کرد.
بی گناه بودن
در کلام، یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی؛ یعنی به کار گرفتن انرژی در جهت
حقیقت و عشق به خود. اگر با خودتان میثاق ببندید که در کلام تان بیگناه باشید، دقیقا
به همین قصد، آن وقت حقیقت از طریق شما تجلی میکند و همه سموم عاطفیای را که در
شما وجود دارد، شستشو میکند. اما بستن این میثاق دشوار است، چون ما آموخته ایم که
دقیقا بر عکس عمل کنیم. ما آموخته ایم که
دروغ بگوییم، هم در ارتباط مان با دیگران و هم در ارتباط با خودمان، و این دومی
خیلی مهمتر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم.
اقتدار کلام
اغلب مورد سوء استفاده کامل قرار میگیرد. ما از کلام برای نفرین، سرزنش، ایجاد
احساس قصور و تخریب استفاده میکنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده میکنیم،
اما در دفعات کمتر، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده میکنیم – برای
انتقال زهر خشم، حسد، بخل و نفرت. کلام، جادوی خالص است و مقتدرترین موهبتی است که
ما انسانها داریم، اما از آن علیه خودمان استفاده میکنیم. ما طرح انتقام میریزیم.
با کلام مان هرج و مرج ایجاد میکنیم. از کلام برای ایجاد نفرت بین نژادها، قومها،
خانوادهها و ملتها استفاده میکنیم. ما مکررا از کلام سوء استفاده میکنیم، و
این استفاده نادرست است که آفرینش و تداوم بخشیدن به رویای دوزخ را ممکن میسازد. استفاده
نادرست از کلام یعنی چگونه یکدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت ترس و شک نگه
داریم. چون کلام جادویی است که انسانها در اختیار دارند و سوء استفاده از کلام
یعنی جادوی سیاه، پس همه ما تمام مدت از جادوی سیاه استفاده میکنیم، بیآنکه
بدانیم کلام ما تماما جادویی است.
مثلا خانمی بود
که هم باهوش بود و هم قلب مهربانی داشت. او دختر کوچولویی داشت که تا سر حد پرستش
دوستش داشت. شبی پس از طی یک روز کاری خیلی سخت و بد، خسته و پر از تنش و با سر
دردی وحشتناک به خانه بازگشت. در آن شرایط او نیاز به سکوت و آرامش داشت، اما دختر
کوچولویش با شادی بالا و پایین میپرید و آواز میخواند. دخترک از احساسات مادرش
آگاه نبود؛ او در عالم خودش سیر میکرد، در رویاهای خودش. او آن قدر حال خوشی داشت
که دم به دم بلندتر میخواند و جست میزد تا احساس شادی و عشق خود را بیان کند. او
به قدری به صدای بلند آواز خواند که سر درد مادرش بدتر شد، به طوری که اختیار خودش
را از دست داد و خشمگین به دختر زیبای کوچولویش نگاه کرد و گفت: " بس کن. صدایت
خیلی بد است. ممکن است خفه شوی؟! " حقیقت این است که تحمل مادر نسبت به هر
صدایی به پایان رسیده بود، نه این که صدای دخترک بد باشد. اما دخترک آنچه را مادرش
گفته بود باور کرد، و در آن لحظه میثاقی با خودش بست. پس از آن او دیگر هرگز آواز
نخواند، چون باور کرده بود که صدایش بد است، و نمیخواست دیگران را با شنیدن آن
بیازارد. در مدرسه او دختر کمرویی بود و هر وقت از او میخواستند آواز بخواند، رد
میکرد. حتی صحبت کردن با دیگران برایش دشوار شده بود. همه چیز این دخترک به خاطر
این میثاق عوض شد: او گمان کرد که باید هر احساس و عاطفهای را سرکوب کند تا محبوب
و مورد پذیرش باشد.
ما هر گاه عقیدهای
را میشنویم و آن را باور میکنیم، میثاقی را میپذیریم که بخشی از نظام باورهای ما
میشود. این دختر کوچک بزرگ شد، و اگر چه صدای قشنگی داشت، دیگر هرگز آواز نخواند.
او از یک طلسم، عقدهای کامل ساخت. این طلسم را کسی که بیش از همه وی را دوست میداشت
به گردنش افکنده بود: مادرش. مادر او متوجه نشد که با کلامش با او چه کرده است. متوجه
نشد که از جادوی سیاه استفاده کرده و بچه اش را طلسم کرده است. او از اقتدار کلامش
آگاه نبود، بنابر این نباید سرزنشش کرد. او آنچه را مادر و پدر خودش و دیگران
بارها با او کرده بودند، انجام داد. او از کلام سو ء استفاده کرد.
ما چند بار این
کار را با فرزندانمان انجام میدهیم؟ ما این نوع عقاید را به آنها میدهیم، و آنها
این جادوی سیاه را سالهای متمادی با خود حمل میکنند. کسانی که دوست مان دارند، ما
را اسیر جادوی سیاه میکنند، اما نمیدانند که چه میکنند. به همین دلیل است که
باید آنها را ببخشیم، چون نمیدانند که چه میکنند.
یک نمونه دیگر:
شما یک روز صبح بسیار شادمان از خواب بیدار میشوید. یکی دو ساعت مقابل آینه مینشینید
و خود را خوشگل میکنید. بعد یکی از بهترین دوستان شما از راه میرسد و میگوید: "
برایت چه اتفاقی افتاده؟ چقدر زشت شدهای ! نگاه کن چه لباسی پوشیده ای. مسخره به
نظر میآیی. " همین کافی است تا شما را بلافاصله به جهنم وارد کند. شاید این
دختر مخصوصا این جمله را گفته تا شما را اذیت کند. و موفق هم شده. او عقیدهای را
با تمام اقتداری که در پشت کلامش نهفته است، ابراز داشته. اگر عقیده او را بپذیرید،
این به میثاقی جدید بدل میشود و شما تمام توان خود را صرف آن میکنید. آن وقت این
باور تبدیل به جادوی سیاه میشود.
این نوع طلسمها
به دشواری باطل میشوند. تنها چیزی که ممکن است چنین طلسمهایی را باطل کند، پذیرفتن
میثاقی جدید مبتنی بر حقیقت است. حقیقت مهم ترین بخش بیگناهی در کلام است. در یک
لبه شمشیر دروغهایی است که جادوی سیاه را میآفریند، و در لبه دیگر حقیقت است که
قدرت باطل کردن و درهم شکستن طلسم جادوی سیاه را دارد. تنها حقیقت ما را آزاد
خواهد ساخت.
به ارتباطات
روزانه انسانها نگاه کنید، و مجسم کنید که ما چند بار باکلام خود یکدیگر را جادو
میکنیم. در طول زمان این ارتباط به بدترین شکل جادوی سیاه تبدیل شده است، و ما آن
را غیبت مینامیم.
غیبت بدترین
نوع جادوی سیاه است، چون زهر خالص است. ما از طریق میثاقها آموخته ایم که چگونه
غیبت کنیم. وقتی بچه بودیم، میشنیدیم که بزرگسالان دور و بر ما غیبت میکنند و
تمام مدت در باره دیگران ابراز عقیده مینمایند. آنها حتی در باره کسانی که اصلا
نمیشناختند، عقایدی ابراز میکردند. همراه با این عقاید، سم عاطفی منتقل میشد، و
ما میآموختیم که این طریقه عادی ارتباط برقرار کردن است.
غیبت یکی از
شکلهای مهم ارتباط در جامعه انسانی است. این راهی است که آدمها را به هم نزدیک میکند،
چون ما وقتی میبینیم کسی همان احساس بدی را دارد که ما داریم، احساس بهتری پیدا
میکنیم. ضرب المثلی قدیمی میگوید: " بدبختی شراکت را دوست دارد. "
کسانی که در جهنم رنج میبرند، نمیخواهند تنها باشند. ترس و رنج بخش مهمی از
رویای این سیاره هستند، و از این راه است که رویای سیاره، ما را مغموم میکند.
با مقایسه ذهن
انسان و کامپیوتر، غیبت را میشود به ویروس کامپیوتری تشبیه کرد. ویروس کامپیوتری
قطعهای از زبان کامپیوتر است که به همان زبان بقیه رمزها نوشته شده است، با این
تفاوت که به قصد صدمه زدن ساخته شده است. این رمز وقتی که اصلا انتظارش را ندارید،
وارد برنامه کامپیوتر شما میشود، و اغلب شما اصلا متوجه آن نمیشوید. هنگامی که
این رمز وارد شد، کامپیوتر شما دیگر درست کار نمیکند، یا این که اصلا کار نمیکند،
چون رمزها آن چنان با پیامهای مشکل زا در آمیختهاند که دیگر نمیتوانند نتایج
مطلوبی به دست دهند.
غیبت هم دقیقا
به همین شیوه عمل میکند. مثلا شما کلاس جدیدی را با آموزگار جدیدی آغاز کرده اید
و از مدتها قبل منتظر این واقعه بوده اید. روز اول کلاس پیش کسی میروید که قبلا
این کلاس را گذرانده است، و او به شما میگوید: " این معلم آدم متفرعن و پر
مدعایی است و اصلا نمیداند در باره چه حرف میزند. به علاوه، آدم فاسدی است، مراقب
خودت باش ! "
شما بلافاصله
تحت تاثیر کلام و رمز عاطفی شخص گوینده قرار میگیرید، اما نمیدانید که مقصود آن
شخص از گفتن این مطلب چه بوده است. شاید او به دلیل رد شدن در کلاس عصبانی باشد و
شاید هم ترس یا تعصب باعث شده باشد این داوری را بکند. اما چون شما آموخته اید که
مثل یک کودک اطلاعات را جذب کنید، بخشی از وجودتان این غیبت را باور میکند و با
این پیشداوری وارد کلاس میشوید. همانطور که معلم حرف میزند، شما احساس میکنید
زهر در درون تان فعال میشود و متوجه نمیشوید که از دید کس دیگری به این معلم
نگاه میکنید؛ کسی که پشت سر او حرف زده است. بعد شروع میکنید با سایر هم شاگردیها
در این باره گفتگو کردن، و آنها هم بعد از این او را فردی پر ادعا و فاسد میبینند.
شما از کلاس متنفّر میشوید و خیلی زود تصمیم میگیرید از رفتن به آن خودداری کنید.
شما معلم را مقصر میدانید و سرزنش میکنید، در حالی که غیبت است که باید مورد سرزنش
قرار گیرد.
همه این آشفتگی
را یک ویروس کوچک کامپیوتری به وجود میآورد. ذرهای اطلاعات غلط میتواند ارتباط
بین افراد را مختل کند یا از بین ببرد، و از طریق انتقال از یکی به دیگری، مثل یک
بیماری مسری همه را آلوده کند. تصور کنید که وقتی کسی در حضور شما غیبت میکند، ویروسی
کامپیوتری را وارد مغز شما میکند و هر بار موجب میشود که اندیشه شما مقداری از
روشنی و وضوح خود را از دست بدهد. و تصور کنید که با هر کوششی که برای پاک سازی
آشفتگی ذهنی خود از طریق انتقال مطلب به دیگری انجام میدهید، به جای تخفیف اثر
این سم، در عمل آن شخص دیگر را نیز به این ویروس آلوده میکنید.
حالا مجسم کنید
که این طرح تا بینهایت سلسله وار همه افراد روی زمین را شامل شود. نتیجه این میشود
که جهان پر از انسانهایی خواهد شد که میتوانند اطلاعات را تنها از طریق
جریانهایی دریافت کنند که توسط یک سم، یعنی یک ویروس مسری، مسدود شدهاند. باز هم
تکرار میکنم که این ویروس سمی، آن چیزی است که تولتکها آن را میه-تو-تی مینامند
– هرج و مرجی حاصل از هزاران صدا که میکوشند همه همزمان در مغز سخن بگویند.
بدتر از آن، جادو
گران سیاه یا مزاحمان کامپیوتری هستند که عمدا این ویروسها را میسازند و منتشر
میکنند. زمانی را به خاطر آورید که شما یا فرد دیگری که میشناسید، از دست کسی
خشمگین بوده اید و میل داشته اید انتقام بگیرید. شما برای انتقام گرفتن، به آن شخص
یا در باره او مطالبی میگویید، با این قصد که سمی مهلک را منتشر سازید و کاری
کنید که شخص مورد نظر احساس بدی نسبت به خود پیدا کند. ما وقتی کودک هستیم، این
کار را بدون اندیشیدن انجام میدهیم، ولی وقتی بزرگ شدیم، حسابگرتر میشویم و
عمدا تلاش میکنیم تا حال دیگران را خراب کنیم. بعد به خودمان دروغ میگوییم و
اظهار میداریم که او شایسته چنین تنبیهی بوده است، چون کار غلطی انجام داده.
وقتی ما جهان
را از طریق یک ویروس کامپیوتری میبینیم، توجیه شقاوت آمیز ترین رفتارهای مان آسان
میشود. اما آنچه نمیبینیم این است که با سوءاستفاده از کلام خود، خودمان را عمیقتر
در دوزخ جا میدهیم.
ما سالیان
متمادی غیبت شنیده ایم و باکلام دیگران افسون شده ایم و همچنین با کلام خود در
مورد خودمان. ما دائما با خودمان حرف میزنیم و اکثر اوقات چنین مطالبی به خود میگوییم:
"آه، چقدر چاق و زشت بنظر میرسم، پیر شدهام و موهایم میریزد. من احمق هستم؛
هیچ وقت هیچ چیز را نمیفهمم. هرگز به اندازه کافی خوب نخواهم بود و هرگز آدم
کاملی نخواهم شد. " ملاحظه میکنید
که چگونه کلام خود را علیه خود به کار میبریم؟ ما باید بفهمیم که کلام چه هست و
چه میکند. اگر شما اولین میثاق را درک کنید که میگوید با کلام خود گناه نکنید،آن
وقت شروع میکنید به دیدن همه تحولاتی که در زندگیتان رخ میدهد. اولین تغییرات در
رابطه شما با خودتان اتفاق میافتد، و سپس در رفتار شما با سایرین، مخصوصا کسانی
که بیش از همه دوست میدارید.
ملاحظه کنید که
چقدر وقت صرف غیبت کردن درباره کسی کرده اید که بیش از همه دوست میدارید، تا
دیگران را قانع کنید که از نقطه نظر شما حمایت کنند. چند بار توجه دیگران را جلب
کرده اید و علیه محبوب خود سم پاشی کرده اید تا دیگران به شما حق بدهند؟ عقیده شما
فقط نقطه نظر شماست، و الزاما صحیح نیست. عقیده شما ناشی از باورهای شماست، ناشی
از منیت شما و رویاهای شما. ما همه این زهر را میآفرینیم و آن را انتشار میدهیم،
فقط به این قصد که احساس کنیم حق با ماست.
اگر ما اولین
میثاق را در زندگی سرمشق خود قرار بدهیم و با کلام خود مرتکب گناه نشویم، همه سموم
عاطفی از ذهن ما پاک میشود و دیگر در رابطه مان با دیگران اثر نمیگذارد.
معصومیت در
کلام همچنین موجب میشود از طلسمهای منفی دیگران در امان باشیم. چون ما هنگامی
باوری منفی را میپذیریم که ذهن مان برای آن خاک حاصلخیزی باشد. اگر شما با کلام
تان مرتکب گناه نشوید، آن وقت ذهن تان دیگر برای کلماتی که ناشی از جادوی سیاه
هستند، خاک حاصلخیزی نخواهد بود. بر عکس، برای دریافت کلماتی که ناشی از عشق هستند،
حاصلخیز خواهد بود. شما میتوانید میزان معصومیت در کلام را با میزان عشق به خود
بسنجید. این که چقدر خود را دوست دارید و چه احساسی نسبت به خود دارید، مستقیما با
کیفیت و صداقت کلام شما ارتباط دارد. وقتی در کلام بیگناهید، احساس خوبی دارید، شاد
هستید و با خود در صلح و آرامش به سر میبرید.
شما میتوانید
تنها با عمل به میثاق اول، از دوزخ خارج شوید. هم اکنون من این بذر را در ذهن شما
میکارم. این که این بذر رشد کند یا نه، تنها بستگی به حاصلخیزی ذهن شما برای
بذرهای عاشقانه دارد. دیگر به عهده خود شماست که این میثاق را با خود ببندید: من
با کلام خود گناه نمیکنم. اگر این بذر را تغذیه کنید، به مرور که در ذهن شما رشد
میکند، بذرهای عاشقانه دیگری را به وجود میآورد که جای بذرهای ترس را میگیرند. اولین
میثاق، نوع بذری را که اندیشه شما برای آن حاصلخیز است، عوض میکند.
با کلام خود
گناه نکنید. این اولین میثاق است و شما اگر میخواهید آزاد باشید، اگر میخواهید
شاد باشید، و اگر میخواهید از آن مرتبه وجودی که دوزخ نام دارد بیرون بیایید، باید
آن را بپذیرید . این میثاق اقتدار بسیاری به همراه دارد. کلام را در راه درست بکار
ببرید. کلام را برای شریک کردن دیگران در عشق به کار ببرید. از جادوی سفید استفاده
نمایید، و از خودتان آغاز کنید. به خود بگویید که چقدر شگفت انگیز هستید، چقدر
عالی هستید. به خودتان بگویید که چقدر خود را دوست دارید. با استفاده از کلام، همه
میثاقهای کودکانه و حقیرانه را درهم بشکنید.
این کار ممکن
است. این کار ممکن است، چون من آن را انجام داده ام، و من از شما بهتر نیستم. نه، ما
عینا مثل هم هستیم. مغز و بدن ما مثل هم کار میکنند، چون همه انسان هستیم. اگر من
قادر بودهام این میثاقها را در هم بشکنم و میثاقهای جدیدی بیافرینم پس شما هم
میتوانید. اگر من توانستهام با کلام خویش گناه نکنم، چرا شما نتوانید؟ تنها همین
یک میثاق کافی است که کل زندگی شما را تغییر دهد. معصومیت کلام میتواند شما را به
آزادی شخصی برساند، میتواند شما را به موفقیت عظیم و به فراوانی برساند؛ میتواند
همه ترسها را زایل کند و آنها را به شادی و عشق مبدل سازد.
تصور کنید که
با معصومیت کلام چهها میتوانید خلق کنید. با معصومیت کلام میتوانید از دنیای
ترسها رها شوید و زندگی کاملا متفاوتی را تجربه کنید. میتوانید درست در میان
هزاران انسان دیگر که در دوزخ زندگی میکنند، در بهشت زندگی کنید، چون شما نسبت به
آن دوزخ مصونیت دارید. میتوانید به ملکوت فردوس در آیید، تنها با همین یک میثاق:
با کلام خود گناه نکنید.
اهلی شدن و رویای سیاره زمین
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P4.HTM
هر آنچه اکنون در این لحظه میبینید و میشنوید، چیزی جز یک رویا نیست. شما در این لحظه دارید رویا میبینید. شما در بیداری دارید رویا میبینید.
رویا دیدن فعالیت مهم و عمده ذهن است، و ذهن بیست و چهار ساعت در شبانه روز رویا میبیند. ذهن رویا میبیند هنگامی که مغز بیدار است، و همچنین هنگامی که مغز در خواب است.
تفاوت در این است که وقتی مغز بیدار است، چهار چوبی مادی موجب میشود که ما اشیا را به طریقی خطی ادراک کنیم. وقتی به خواب میرویم، دیگر چهارچوب نداریم، و رویا تمایل به تغییر مداوم دارد.
موجودات بشری تمام مدت رویا میبینند. قبل از تولد ما، انسانهایی که پیش از ما میزیستند رویایی بزرگ و برونی آفریدند که میتوانیم آن را رویای جامعه یا رویای سیاره زمین بنامیم. رویای سیاره زمین، رویای مشترک میلیاردها رویای کوچکتر و شخصیتر است که با هم رویای یک خانواده، رویای یک جامعه، رویای یک شهر، رویای یک کشور و بالاخره رویایی را که همه بشریت را در بر میگیرد، میسازند. رویای سیاره در بر گیرنده تمام قوانین اجتماعی، باورها، مقررات، مذاهب و فرهنگهای مختلف است که شامل چگونگی اداره حکومتها، مدارس، وقایع اجتماعی و تعطیلات هم میشود.
ما با توانایی رویا دیدن به دنیا میآییم، و انسانهایی که پیش از ما زیستهاند به ما میآموزند که چگونه به شیوه جامعه رویا ببینیم. رویای برونی بشر تعداد بیشماری قاعده دارد، و هنگامی که فردی متولد میشود، ما توجه او را جلب میکنیم و این قواعد را وارد ذهنش میسازیم. رویای برونی از پدر و مادر، مدارس و مذهب استفاده میکند تا به ما بیاموزد که چگونه رویا ببینیم.
توجه قابلیتی است که موجب میشود ما بر آنچه مایلیم دریافت کنیم متمرکز شویم و آن را تشخیص بدهیم. ما میتوانیم همزمان میلیونها چیز را دریافت کنیم، اما با استفاده از توجه میتوانیم آنچه را میخواهیم در پیش زمینه ذهن نگه داریم. بزرگسالان اطراف ما توجه ما را جلب کردند و اطلاعاتی را از طریق تکرار به مغز ما دادند. از این طریق است که ما هر چه میدانیم آموخته ایم.
ما با استفاده از توجهمان یک واقعیت جامع، یک رویای جامع را فرا میگیریم. فرا میگیریم که چگونه در جامعه رفتار کنیم: چه چیز را باور کنیم و چه چیز را باور نکنیم؛ چه چیز پذیرفتنی است و چه چیز نیست؛ چه چیز خوب است و چه چیز بد؛ چه چیز زیباست و چه چیز زشت؛ چه چیز درست است و چه چیز غلط. همه چیز از پیش تعیین شده است – همه این دانش، همه این قوانین و مفاهیم در باره چگونگی رفتار در جهان.
شما وقتی به مدرسه میرفتید، روی نیمکت کوچکی مینشستید و توجه خود را به آنچه آموزگار تان به شما میآموخت معطوف میکردید. وقتی به کلیسا میرفتید،توجه خود را بر آنچه کشیش میگفت متمرکز میکردید. همین شیوه با پدر و مادر، خواهران و برادران هم کاربرد داشته است. همه آنها میکوشیدند تا توجه شما را جلب کنند. ما همچنین میآموزیم چگونه توجه دیگران را به خود جلب کنیم، تا جایی که نیاز به جلب توجه ممکن است به رقابت بینجامد. بچهها برای جلب توجه پدر و مادر شان با هم رقابت میکنند، و همچنین است در ارتباط با معلمها و دوستان شان: " به من نگاه کن ! نگاه کن ببین دارم چه کار میکنم ! آهای، من اینجا هستم. " نیاز به توجه بسیار شدید میشود و در دوران بزرگسالی نیز ادامه مییابد.
رویای برونی توجه ما را جلب میکند و به ما میآموزد به چه ایمان بیاوریم، و این کار را از زبانی که به آن سخن میگوییم آغاز میکند. زبان رمزی است برای ادراک، تفاهم و ارتباط بین انسانها. هر حرف و هر کلمه در هر زبانی یک میثاق است. ما این را یک صفحه از کتاب مینامیم؛ کلمه " صفحه " میثاقی است که ما آن را درک میکنیم. هنگامی که ما رمز را میفهمیم، توجهمان جلب میشود و انرژی از یک نفر به سوی نفر دیگر جریان مییابد.
شما زبان خود را انتخاب نکرده اید. شما مذهب یا ارزشهای اخلاقی خویش را انتخاب نکرده اید – آنها قبل از تولد شما وجود داشتهاند. ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه. ما هرگز حتی کوچک ترین این میثاقها را بر نگزیدهایم. ما حتی نام خود را نیز انتخاب نکردهایم.
ما به عنوان کودک، امکان این را نداشتیم که باورهای خود را انتخاب کنیم، اما اطلاعاتی را که انسانهای دیگر در باره رویای سیاره به ما منتقل کردند، پذیرفتیم. تنها راه ذخیره سازی اطلاعات، پذیرش میثاق هاست. رویای برونی ممکن است توجه ما را جلب کند، اما اگر آن را نپذیریم، اطلاعات مربوط به آنرا ذخیره نمیکنیم. به تدریج که میثاقها را میپذیریم، آنها را باور میکنیم، و این آن چیزی است که ایمان نامیده میشود. ایمان داشتن یعنی باور داشتن بدون قید و شرط.
ما در کودکی از این طریق میآموزیم. کودکان هر چه را بزرگ ترها بگویند، باور میکنند. ما با آنها موافقت میکنیم، و ایمان مان به قدری قوی است که نظام اعتقادی مان کل رویای ما از حیات را در اختیار میگیرد. ما این باورها را انتخاب نکردهایم، و امکان داشت که علیه آنها عصیان کنیم، ولی به اندازه کافی قوی نیستیم تا پیروز شویم. نتیجه این است که با توافق خودمان به این باورها تسلیم میشویم.
من این روند را اهلی شدن انسانها مینامم. و از طریق این اهلی شدن است که ما میآموزیم چگونه زندگی کنیم و چگونه رویا ببینیم. در روند اهلی شدن انسانها، اطلاعاتی که از رویای برونی میآید به رویای درونی انتقال مییابد و نظام جامع باورهای ما را میآفریند. اول از همه نام اشیا را به کودکان میآموزند: مامان، بابا، شیر، شیشه. و هر روز پس از روزی دیگر در خانه و بعد در مدرسه و سپس در کلیسا یا از طریق تلویزیون به ما گفته میشود که چگونه زندگی کنیم، و چه رفتاری پذیرفتنی است. رویای برونی به ما میآموزد که چگونه موجودی بشری باشیم. ما برداشتی کلی داریم از این که " زن " چیست و " مرد " چیست. و ما همچنین قضاوت کردن را فرا میگیریم: خودمان را مورد قضاوت قرار میدهیم، دیگران را مورد قضاوت قرار میدهیم، نزدیکان مان را مورد قضاوت قرار میدهیم.
کودکان به همان شیوهای اهلی میشوند که گربه، سگ یا سایر حیوانات اهلی میشوند. ما برای این که به یک سگ آموزش بدهیم، او را تنبیه میکنیم یا به او پاداش میدهیم. ما فرزندانمان را که این همه دوستشان داریم، به همان شیوهای تربیت میکنیم که حیوانات اهلی را: با نظام تنبیه و پاداش. وقتی که مطابق میل مادر و پدر مان رفتار میکنیم، به ما گفته میشود که " تو دختر خوبی هستی " یا " تو پسر خوبی هستی ". وقتی این کار را نمیکنیم، " دختر بد " یا " پسر بد "ی هستیم هنگامی که بر خلاف مقررات عمل میکردیم، تنبیه میشدیم؛ وقتی که مطابق مقررات عمل میکردیم، پاداش میگرفتیم. خیلی زود از تنبیه شدن یا پاداش نگرفتن ترسیدیم. پاداش، توجهی بود که از والدین یا افراد دیگر، مثل خواهر و برادرها، آموزگاران و دوستان، دریافت میکردیم. خیلی زود نیاز به جلب توجه دیگران و پاداش گرفتن در ما شکل گرفت.
دریافت پاداش احساس خوبی به انسان میدهد، پس کوشیدیم آنچه را دیگران از ما انتظار دارند انجام دهیم تا بتوانیم پاداش بگیریم. با توجه به ترس از تنبیه و نیاز به پاداش، ما کم کم ادعا کردیم کسی هستیم که نبودیم – فقط به خاطر خوشایند دیگران، تنها به خاطر این که به نظر به اندازه کافی خوب باشیم. در آغاز خشنود کردن پدر و مادر مد نظرمان بود و بعد خشنود کردن آموزگاران در مدرسه، و سپس کلیسا، تا این که به نقش بازی کردن عادت کردیم. ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب.
همه تمایلات طبیعی ما در فرایند اهلی شدن از دست رفته است. و هنگامی که به اندازه کافی بزرگ شده ایم که بفهمیم، کلمه نه را میآموزیم. بزرگ ترها میگویند: " این کار را نکن، آن کار را نکن. " ما عصیان میکنیم و میگوئیم " نه " ما عصیان میکنیم، چون میخواهیم از آزادی خود دفاع کنیم . دلمان میخواهد خودمان باشیم، ولی هنوز هم کوچک هستیم و دیگران بزرگ و قوی هستند. پس از مدتی میترسیم، چون میدانیم که هر بار مرتکب اشتباهی شویم، تنبیه میشویم.
اهلی شدن به قدری شدید است که در دورهای از زندگی دیگر نیازی به پدر و مادر یا مدرسه یا کلیسا نیست تا ما را اهلی کنند. ما به قدری خوب تربیت شده ایم که خودمان خود را اهلی میکنیم. ما حیوانی هستیم که خودش خود را اهلی میکند. حالا میتوانیم با همان نظام باورهایی که به ما داده شده، خودمان را اهلی کنیم، و با استفاده از همان نظام پاداش و تنبیه. هنگامی که از قواعد نظام باورها سرپیچی میکنیم، خودمان را تنبیه میکنیم؛ هنگامی که " بچه خوبی " هستیم، به خودمان پاداش میدهیم.
نظام باورها شبیه یک " کتاب قانون " است که ذهن ما را مقید میکند. بیتردید هر آنچه در کتاب قانون هست، حقیقت است. ما همه قضاوت هایمان را بر پایه این کتاب قانون انجام میدهیم. حتی اگر این قضاوتها خلاف طبیعت ما باشد. حتی قوانین اخلاقی مثل " ده فرمان " نیز در فرایند اهلی شدن در ذهن ما برنامه ریزی شدهاند. همه این میثاقها یکی یکی وارد کتاب قانون شدهاند، و این میثاقها هستند که بر رویای ما حکومت میکنند.
چیزی در ذهن ما وجود دارد که همه کس و همه چیز را مورد قضاوت قرار میدهد، حتی هوا را، سگ را، گربه را، همه چیز را. قاضی درونی از آنچه در کتاب قانون آمده است استفاده میکند تا هر کاری را که میکنیم یا نمیکنیم، آنچه را میاندیشیم یا نمیاندیشیم، آنچه را احساس میکنیم یا احساس نمیکنیم، مورد قضاوت قرار دهد. همه چیز تحت حاکمیت مطلق این قاضی مستبد قرار دارد. هر زمان که عملی خلاف کتاب قانون انجام دهیم، قاضی درونی میگوید که ما مقصر و گناهکار هستیم و لازم است که تنبیه شویم، باید خجالت بکشیم. این اتفاق چندین بار در روز میافتد، روزی پس از روز دیگر، و در همه سالهای عمر ما.
بخش دیگری از وجود ما این قضاوتها را دریافت میکند، و این بخش قربانی نامیده میشود. قربانی همه خجالتها، گناهان و سرزنشها را تقبل میکند این بخشی از ماست که میگوید: " بیچاره من، به اندازه کافی خوب نیستم، به اندازه کافی باهوش نیستم، به اندازه کافی جذاب نیستم، شایسته عشق نیستم، بیچاره من." آن وقت قاضی بزرگ موافقت میکند و میگوید: " بله، تو به اندازه کافی خوب نیستی و همه اینها بر پایه نظامی از باورها ست که ما هرگز انتخابش نکردهایم. این باورها به قدری قوی هستند که حتی اگر سالها بعد ما در معرض مفاهیم و برداشتهای جدیدی قرار بگیریم و بکوشیم که خودمان تصمیم بگیریم. متوجه میشویم که این باورها هنوز زندگی ما را در اختیار دارند.
هر آنچه بر خلاف کتاب قانون باشد، احساس غریب و نا مطلوبی در قسمت شبکه خورشیدی (1) بدن ایجاد میکند که ترس نام دارد. شکستن مقررات کتاب قانون، زخمهای عاطفی را میگشاید، و واکنش شما ایجاد سم عاطفی است. چون هر چه در کتاب قانون هست باید حقیقت داشته باشد، پس هر آنچه به مقابله با باورهای شما برخیزد، در شما ایجاد ناامنی میکند. کتاب قانون حتی اگر غلط باشد به شما احساس امنیت میدهد.
به همین دلیل است که ما نیاز به مقدار قابل ملاحظهای شجاعت داریم تا بتوانیم با باورهای خود به مقابله برخیزیم. چون حتی اگر بفهمیم که خودمان همه این باورها را انتخاب نکردهایم، واقعیت این است که با همه آنها موافقت کردهایم. این توافق به قدری شدید است که حتی اگر حقیقی نبودن آن را درک کنیم، درصورتی که بر خلاف مقررات آن قدمی برداریم، احساس تقصیر، گناه و شرم میکنیم. همانطور که دولت، کتاب قانونی دارد که بر رویای جامعه حکومت میکند، نظام باورهای ما نیز کتاب قانونی است که بر رویاهای ما حکم میراند. همه این قوانین در ذهن و مغز ما حک شدهاند. ما آنها را باور داریم و در درون، بر پایه این قوانین قضاوت میکنیم. قاضی حکم صادر میکند و قربانی از مقصر بودن و تنبیه رنج میکشد. اما چه کسی میگوید که در این رویا عدالتی هست؟ عدالت حقیقی این است که برای هر اشتباه فقط یک بار تنبیه شویم. بیعدالتی حقیقی این است که برای هر خطا بیش از یک بار تنبیه شویم.
ما چند بار تاوان یک خطا را میپردازیم؟ هزاران بار. انسان تنها حیوانی است که برای یک خطا هزاران بار تاوان میپردازد. باقی حیوانات فقط یک بار بابت هر خطا مجازات میشوند. ما حافظهای قوی داریم. اشتباه میکنیم، قضاوت میکنیم، خودمان را گناهکار میدانیم و خود را مجازات میکنیم. اگر عدالت وجود داشته باشد، این کافی است، ما نیازی به تجدید محاکمه نداریم. اما هر بار که بخاطر میآوریم، مجددا خود را مورد قضاوت قرار میدهیم، دوباره خود را مقصر میشماریم، دوباره خود را مجازات میکنیم، و این کار را بارها و بارها تکرار میکنیم. اگر همسری داشته باشیم، او نیز اشتباه ما را خاطر نشان میسازد، آن وقت میتوانیم باز هم یک بار دیگر خود را قضاوت کنیم و گناهکار بدانیم و مجازات کنیم. آیا این منصفانه است؟
چند بار همسر مان، فرزندانمان و والدین مان را به خاطر یک خطا مجازات میکنیم؟ هر بار که آن خطا را به یاد میآوریم، آنها را دوباره سرزنش میکنیم، و همه سم عاطفیای را که به هنگام بیعدالتی احساس میکنیم، برای آنها میفرستیم و آنها را وا میداریم که بابت همان خطا تاوانی مجدد بپردازند. آیا این عدالت است؟ قاضی ذهن ما اشتباه میکند، چون کتاب قانون و نظام باورها اشتباه هستند. کل رویا بر قانونی غلط بنا شده است. نود و پنج درصد باورهایی که در ذهن خود ذخیره کردهایم، دروغ هستند، و ما رنج میکشیم چون همه این دروغها را باور کردهایم.
در رویای سیاره، رنج کشیدن بشر، زندگی در ترس و ایجاد فاجعههای عاطفی، همه امری عادی به شمار میآید. رویای برونی، رویایی خوشایند نیست؛ رویایی شدن راز خشونت، ترس، جنگ و بیعدالتی است. رویای شخصی افراد بشر ممکن است متفاوت باشد، اما کلا و اساسا یک کابوس است. اگر به جامعه بشری نگاه کنیم، میبینیم که مکانی بسیار دشوار برای زیستن است. زیرا ترس بر آن حاکم است. در سر تا سر جهان ما انسانهایی را میبینیم که گرفتار رنج، خشم، انتقام، اعتیاد، خشونتهای خیابانی و بیعدالتیهای ترسناک هستند. این فجایع در سطوح مختلفی در کشورهای گوناگون جهان وجود دارند، اما در هر حال ترس است که رویای برونی انسان را در اختیار دارد. اگر ما رویای جامعه انسانی را با توصیفاتی که ادیان مختلف جهان از دوزخ ارائه دادهاند مقایسه کنیم، میبینیم که دقیقا مثل هم هستند. مذاهب میگویند که دوزخ مکانی است برای مجازات، مکانی که در آن ترس، درد و رنج هست، جایی که انسانها را میسوزانند. آتش محصول عواطفی است که از ترس ناشی میشوند. ما هر گاه احساساتی مثل خشم، حسادت، حسرت یا نفرت را تجربه میکنیم، میبینیم که آتشی در درون مان میسوزد. ما در رویای دوزخ زندگی میکنیم.
اگر شما دوزخ را به منزله مرتبه یا حالتی از ذهن به تصور آورید، ما در دوزخ به سر میبریم. کسانی هستند که به ما اخطار میکنند اگر آنچه را آنان میگویند انجام ندهیم، به دوزخ میرویم. چه خبر بدی ! همه ما هم اکنون در دوزخ هستیم، و حتی کسانی که این مطلب را به ما میگویند. هیچ بشری نمیتواند دیگری را به دوزخ محکوم کند، چون ما هم اینک در دوزخ به سر میبریم. البته کسان دیگری هم هستند که میتوانند ما را به دوزخ عمیق تری ببرند – البته اگر ما اجازه دهیم.
هر فردی رویای شخصی ویژه خود را دارد که درست مثل رویای جامعه اکثرا تحت تسلط ترس قرار دارد. ما میآموزیم تا رویای دوزخ را در زندگی خود بپرورانیم، و همچنین در رویای شخصی خود. ترسهای مشابه برای هر کس به شکل متفاوتی ظاهر میشود ؛خشم، حسادت، نفرت، حسرت و سایر عواطف منفی. رویای شخصی ما میتواند بدل به کابوسی دائمی شود که در آن رنج میکشیم و میترسیم. اما نیازی نیست که کابوس ببینیم. ما میتوانیم از رویایی لذت بخش برخوردار شویم.
همه بشریت در جستجوی حقیقت، عدالت و زیبایی است. ما در جستجویی ابدی برای حقیقت هستیم، چون تنها دروغهایی را که در ذهن خود ذخیره کردهایم، باور داریم. در جستجوی عدالت هستیم، چون در نظام اعتقادیای که داریم، جایی برای عدالت وجود ندارد. در جستجوی زیبایی هستیم، چون هر چقدر هم یک نفر زیبا باشد، ما به وجود زیبایی در دیگری باور نداریم. ما به جستجو ادامه میدهیم، در حالی که همه چیز در درون ما جا دارد.
حقیقتی وجود ندارد که با جستجو به آن دست یابیم. به هر جا سر بگردانیم، هر آنچه میبینیم حقیقت است، اما با توجه به توافقها و باورهایی که در ذهن مان ذخیره کردهایم، چشم دیدن حقیقت را نداریم.
ما حقیقت را نمیبینیم، چون کور هستیم. آنچه ما را کور میکند، همه باورهای کاذبی است که در ذهن داریم. ما نیاز داریم که حق با ما باشد و دیگران اشتباه کنند. ما به آنچه باور داریم اعتماد میکنیم و باورهای ما موجب رنجمان میشود. به این میماند که گویی در مِهِی زندگی میکنیم که نمیگذارد دورتر از جلوی پایمان را ببینیم. ما در مِهِی زندگی میکنیم که واقعیت ندارد. این مه یک خیال است. رویای شما از زندگی است، تمام مفاهیمی است که در باره خدا به آنها اعتقاد دارید، همه توافقهایی است که با دیگران به عمل آورده اید، میثاقهایی است که با خود، و حتی با خداوند دارید.
تمام ذهن شما مهی است که تولتکها آن را میه-تو-تی mitote مینامند. ذهن شما رویایی است که در آن هزاران نفر همزمان سخن میگویند، و هیچ کدام حرف دیگری را نمیفهمد. این وضعیت ذهن موجود بشری است: یک میه-تو-تی بزرگ. با این میه-تو-تی بزرگ شما نمیتوانید آنچه را واقعاً هستید، ببینید. در هند آن را مایا مینامند، که به معنای توهم است. این مفهوم شخصیت است در جمله " من هستم ". هر آنچه در باره خویشتن و جهان باور دارید، همه مفاهیم و برنامه ریزیهایی که در ذهن دارید، همه، میه-تو-تی هستند. ما نمیتوانیم ببینیم که حقیقتاً چه کسی هستیم؛ نمیتوانیم ببینیم که آزاد نیستیم.
به همین دلیل است که انسانها در برابر زندگی مقاومت میکنند. زنده بودن بزرگ ترین ترسی است که انسانها دارند. مرگ بزرگ ترین ترسی نیست که ما داریم؛ بزرگ ترین ترس ما پذیرفتن خطر زنده بودن است – زندگی کردن و بیان کردن آنچه حقیقتاً هستیم. ما آموخته ایم که زندگی مان را در جهت ارضای خواستههای دیگران بگذرانیم. آموخته ایم که طبق دیدگاههای دیگران زندگی کنیم، از ترس این که پذیرفته نشویم و از نظر دیگران به اندازه کافی خوب نباشیم.
در طی جریان اهلی شدن، تصویری از کمال به دست میآوریم و میکوشیم به اندازه کافی خوب باشیم. ما تصویری خلق میکنیم از کسی که باید باشیم تا همه ما را بپذیرند. مخصوصا تلاش میکنیم تا خوشایند کسانی باشیم که دوست مان دارند، مثل مادر و پدر، برادر و خواهرهای بزرگ تر، رهبران مذهبی و آموزگاران. در این تلاش برای خوب بودن به نظر آنها، تصویری از کمال میسازیم. اما این تصویر قالب ما نیست. ما این تصویر را میسازیم، اما این تصویر واقعی نیست. ما هرگز از این دیدگاه کامل نخواهیم بود. هرگز !
کامل نبودن مساوی است با طرد کردن خویشتن. و میزان این طرد کردن خویشتن بستگی به این دارد که بزرگسالان تا چه اندازه موفق شده باشند تمامیت وجود ما را در هم بشکنند. بنابر این از اهلی شدن تا خوب بودن به نظر دیگران، راهی نیست. اما برای خودمان به اندازه کافی خوب نیستیم چون تصویری که از کمال خویشتن داریم قالب ما نیست. ما نمیتوانیم خودمان را ببخشیم که چرا آنچه آرزو داریم باشیم نیستیم، و یا چرا آنچه اعتقاد داریم باید باشیم نیستیم. از این که کامل نیستیم نمیتوانیم خود را ببخشیم.
ما میدانیم که آنچه باور داریم باید باشیم نیستیم، و به این دلیل احساس ساختگی بودن، حرمان و بیشرافتی میکنیم. پس سعی میکنیم خودمان را پنهان کنیم و ادعای چیزی را کنیم که نیستیم. نتیجه این است که احساس عدم اصالت میکنیم، و برای این که دیگران به موضوع پی نبرند، از صورتکهای اجتماعی مختلف استفاده میکنیم. بسیار وحشت داریم که مبادا کس دیگری متوجه شود که ما آنچه ادعا میکنیم، نیستیم. ما دیگران را هم بر طبق تصویری که از کمال داریم، مورد قضاوت قرار میدهیم، و طبیعتاً آنها نسبت به توقعاتی که از ایشان داریم، کم میآورند.
ما شرافت خود را زیر پا میگذاریم تا خوشایند دیگران باشیم. حتی به جسم خود صدمه میزنیم فقط برای این که مورد پذیرش دیگران قرار بگیریم. شما نوجوانانی را میبینید که مواد مخدر مصرف میکنند، فقط به این دلیل که نوجوانان دیگری که در اطرافشان هستند، آنها را طرد نکنند. آنها آگاه نیستند که مشکل اصلی ایشان این است که خودشان خود را نمیپذیرند. آنها خود را طرد میکنند چون آنچه ادعا میکنند، نیستند. آنها میخواهند جور خاصی باشند، اما نیستند، و به این دلیل احساس شرم و گناه میکنند. موجودات بشری به طور پایان ناپذیری خود را تنبیه میکنند، به این دلیل که آنچه گمان میکنند باید باشند، نیستند. آنها از خودشان سوء استفاده میکنند، و از دیگران هم استفاده میکنند تا با خودشان بد رفتاری کنند.
اما هیچ کس به اندازه خود ما با ما بدرفتاری نمیکند، و نظام باورها و قاضی و قربانی هستند که ما را به این کار وا میدارند.
حقیقت این است که بسیاری از مردم میگویند که همسرشان یا مادر یا پدرشان با آنها بد رفتاری میکند، اما میدانید که ما خودمان خیلی بیشتر با خودمان بد رفتاری میکنیم. آن طور که ما خودمان را قضاوت میکنیم، بدترین، قاضیها هم نمیکند. اگر در برابر دیگران اشتباهی از ما سر بزند، سعی میکنیم اشتباه خود را نفی کنیم و آن را بپوشانیم. اما به محض این که تنها شدیم قاضی به قدری قدرت میگیرد و به قدری احساس تقصیر میکنیم که احساس حماقت و بد و نا لایق بودن به ما دست میدهد.
در طول زندگی تان هیچ کس به اندازه خودتان با شما بد رفتاری نکرده و از شما سوء استفاده نکرده است. و حد این سوء رفتار با خویش دقیقا همان حد و مرزی است که شما از جانب شخصی دیگر تحمل میکنید. اگر کسی کمی بیش از حدی که شما خود را میآزارید، شما را بیازارد، به احتمال قوی به او اعتراض میکنید یا از او فاصله میگیرید، اما اگر کسی فقط کمی کمتر از خودتان شما را بیازارد، احتمالا رابطه اتان را با او حفظ میکنید و شکیبایی زیادی نسبت به وی نشان میدهید.
اگر با خودتان به شدت بد رفتاری کنید، میتوانید تحمل کنید که دیگری شما را کتک بزند، تحقیر کند و با شما مثل یک آشغال رفتار کند. چرا؟ چون نظام اعتقادی شما میگوید :" من سزاوار این رفتار هستم. این شخص به من لطف میکند که با من میماند. من لیاقت عشق و احترام را ندارم. من به اندازه کافی خوب نیستم. "
ما نیاز داریم که دیگران ما را بپذیرند و دوست بدارند، اما نمیتوانیم خودمان خود را بپذیریم و دوست بداریم. هرچه عشق به خود در ما بیشتر باشد، کمتر خود آزاری را تجربه میکنیم. خود آزاری نتیجه طرد کردن خویشتن است، و طرد کردن خویشتن نتیجه داشتن تصویری از کمال است که هرگز نمیتوانیم به آن دست یابیم. تصویر ما از کمال دلیل طرد شدن ما از جانب خودمان است؛ به دلیل وجود آن است که نمیتوانیم خود را همان گونه که هستیم بپذیریم، و به همین دلیل هم دیگران را آن طور که هستند نمیپذیریم.
پیش درآمدی بر یک رویای جدید
هزاران میثاق هست که ما با خودمان، با دیگران، با رویای زندگی مان، با خداوند، با جامعه، با والدین مان، با همسرمان و با بچه هایمان داریم. اما مهم ترین میثاقها آنهایی است که با خودمان داریم. در این میثاقها شما به خود میگویید که چه کسی هستید، چه احساسی دارید، به چه چیز اعتقاد دارید و چگونه رفتار میکنید. نتیجه این میثاقها چیزی است که آن را شخصیت خود مینامید. در این میثاقها شما میگویید :" این من هستم. این اعتقاد من است. من برخی کارها را میتوانم بکنم و برخی کارها را نمیتوانم. این واقعیت است، آن خیال است ؛این ممکن است،آن ممکن نیست."
یک میثاق تنها، آن قدرها مسئله برانگیز نیست، اما ما تعداد زیادی میثاق داریم که موجب رنج بردن ما میشوند و موجب میشوند که در زندگی شکست بخوریم. اگر میخواهید حیاتی شاد و سرشار داشته باشید، باید شجاعت این را پیدا کنید که میثاقهای مبتنی بر ترس را در هم بشکنید و اقتدار شخصی خود را مطالبه کنید. میثاقهای مبتنی بر ترس موجب صرف انرژی بسیاری میشوند، اما میثاقهای مبتنی بر عشق به ما کمک میکنند تا انرژی خود را حفظ کنیم و حتی انرژی بیشتری کسب کنیم.
هریک از ما با مقداری اقتدار شخصی به دنیا میآییم که هر روز آن را بازسازی میکنیم. بدبختانه ما همه اقتدار شخصی خود را در درجه اول صرف ایجاد این میثاقها میکنیم. و بعد صرف حفظ و نگهداری آنها. توان شخصی ما توسط همه میثاقهایی که آفریده ایم هدر میرود، و نتیجه اش احساس ناتوانی است. هر روز فقط آن قدر توان برایمان باقی میماند که بتوانیم زنده بمانیم، چون بیشتر اقتدار مان صرف نگهداری میثاقهایی میشود که ما را در دام رویای سیاره مان نگه میدارد. ما چگونه میتوانیم کل رویای زندگی خویش را تغییر دهیم وقتی که توان کافی برای تغییر کوچک ترین میثاقها را نداریم؟
اگر بتوانیم ببینیم میثاقهای ما هستند که بر زندگی مان حکومت میکنند، و این که رویای زندگی مان را دوست نداریم، آن وقت نیاز به تغییر میثاقها را احساس میکنیم. هنگامی که بالاخره آماده تغییر میثاقها شدیم، چهار میثاق قدرتمند هستند که به ما کمک میکنند تا توافقهایی را که زاده ترس هستند و انرژی ما را هدر میدهند، درهم بشکنیم.
هر بار که شما توافقی را میشکنید، همه اقتداری که برای خلق و تداوم آن مصرف میکردید، به شما باز میگردد. اگر شما این چهار میثاق جدید را به کار بندید، آنها به اندازه کافی توان شخصی میآفرینند تا شما بتوانید کل نظام توافقهای کهنه را تغییر دهید.
شما نیاز به ارادهای قوی دارید تا بتوانید این چهار میثاق را اختیار کنید – اما اگر بتوانید زیستن با این میثاقها را آغاز کنید، تحول حاصله در زندگیتان شگفت انگیز خواهد بود. میبینید که فاجعه دوزخ در برابر چشمان تان ناپدید میشود. به جای زیستن در رویای دوزخ، رویای جدیدی میآفرینید – رویای شخصی تان از بهشت.
1 - solar plexus دایرهای روی شکم که مرکز آن ناف است
(م)
درباره تولتکها
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P2.HTM
هزاران
سال پیش در تمام خطه جنوبی مکزیکو تولتکها را " زنان و مردان خردمند "
میدانستند. مردمشناسان از تولتکها به عنوان قوم یا نژاد سخن گفتهاند، اما در
واقع تولتکها دانشمندان و هنرمندانی بودند که جامعهای تشکیل دادند تا به کشف و
حفظ معرفت معنوی و آیینهای باستانی بپردازند. آنان به صورت گروههایی مرکب از
استاد (ناوال) و شاگرد در تئوتی هواکان، شهر قدیمی اهرام در خارج از مکزیکو سیتی، گرد
هم آمدند. آن منطقه را جایی میدانند که در آن " آدمیان به خدا تبدیل میشوند
".
هزاران
سال بعد، ناوالها مجبور شدند خرد باستانی نیاکان خویش را پنهان کنند و در خفا به
آن بپردازند. فتح قاره آمریکا توسط اروپاییها و سوء استفادههای روز افزون تنی
چند از نوآموزان از قدرتهای شخصی موجب شد که ناوالها به محافظت از این دانش
باستانی بپردازند و نگذارند افرادی که شایستگی ندارند تا به طور خردمندانهای از
آن استفاده کنند و یا کسانی که ممکن بود عمدا در جهت منافع شخصی از آن سوء استفاده
کنند، به این معرفت دست یابند.
خوشبختانه
معرفت باطنی تولتکها از طریق سلسلههای متفاوتی از ناوالها نسل به نسل انتقال
یافت و هر چند صدها سال در پرده اسرار باقی ماند، پیشگوییهای باستان حاکی از این
بود که زمانی فرا خواهد رسید که لزوم بازگرداندن این حکمت به مردم احساس شود. و
اکنون دون میگوئل به عنوان یک ناوال از سلسله عقابان سلحشور، هدایت شده تا آموزشهای
پرقدرت تولتکها را به ما برساند.
معرفت
تولتک از همان وحدت بنیادی حقیقت که همه سنتهای باطنی مقدس در سرتاسر جهان از آن
بر آمدهاند، نشئت گرفته است. این عرفان اگر چه مذهبی نیست، به همه استادان معنویای
که جهان را سیراب کردهاند، ارج مینهد. و در حالی که بر معنویت احاطه دارد، در
واقع به عنوان طریقتی برای زندگی توصیف شده است که ویژگی آن قابلیت حصول فوری شادی
و عشق است.
مقدمه: آینه دودی
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P3.HTM
سه
هزار سال پیش، انسانی درست مثل من و شما نزدیک شهری محصور در کوهستانها زندگی میکرد.
آن شخص آموزش میدید تا حکیم شود، تا دانش نیاکان خویش را فرا گیرد، اما با همه
چیزهایی که به او آموخته میشد موافق نبود. در قلبش احساس میکرد که باید چیزی بیش
از اینها وجود داشته باشد.
یک روز هنگامی
که در غاری خفته بود، در رویا دید که بدن خودش را که خفته است تماشا میکند. از
غار بیرون آمد. هلال ماه همزمان با میلیونها ستاره در آسمان میدرخشید. آن وقت در
درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد. او به دستانش نگاه
کرد، بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که میگفت: "من از نور ساخته شدهام.
من از ستارگان ساخته شدهام."
او دوباره به
ستارگان نگریست و متوجه شد که ستارهها نیستند که نور میآفرینند، بلکه نور است که
ستارهها را میآفریند. گفت: " همه چیز از نور ساخته شده، و فضای ما بین آنها
خالی نیست." آن وقت دانست که هر آنچه وجود دارد، یک موجود زنده است، و نور
پیام آور حیات است، چون زنده است و همه اطلاعات را در بر دارد.
او سپس فهمید
که هر چند از ستارهها ساخته شده، آن ستارهها نیست. اندیشید: " من مابین
ستارهها هستم." آن وقت او ستارهها را "تونال" نامید و نور بین
ستارهها را " ناوال "، و دانست که آنچه خالق هماهنگی و فضای بین این
دوست، " حیات " یا " قصد است. بدون حیات، تونال و ناوال ممکن نیست
وجود داشته باشند. حیات نیروی مطلق است، رفیع است، و خالقی است که همه چیز را میآفریند.
این آن چیزی
بود که او کشف کرد: همه چیز در هستی، تجلی یک موجود زنده است که ما او را "
خدا " مینامیم. همه چیز خداست. و او به این نتیجه رسید که ادراک انسانی
همانا نور است که نور را مشاهده میکند. او همچنین دانست که ماده آینه است - همه
چیز آینه است و نور را باز میتاباند و تصویرهائی از نور میآفریند - و جهانِ توهم،
رویا، مانند دودی است که به ما اجازه نمیدهد آنچه را در حقیقت هستیم مشاهده کنیم.
" خود حقیقی ما عشق خالص و نور خالص است."
این ادراک
زندگی او را عوض کرد. هنگامی که دانست حقیقتاً چیست، به بقیه انسانهای اطرافش
نگریست، به طبیعت نگریست، و از آنچه میدید به حیرت افتاد. و خود را در همه چیز
دید – در همه موجودات بشری، در همه حیوانات، در همه درختان، در آب، در باران، در
ابرها و در زمین. و دید که هستی آمیزهای از تونال و ناوال است که میلیاردها تجلی
حیات را میآفریند.
او طی لحظاتی
چند همه چیز را فهمید. خیلی هیجان زده و قلبش از آرامش سرشار شد. به سختی میتوانست
صبر کند تا آنچه را کشف کرده با دیگران در میان بگذارد. اما برای توضیح دادن
کلماتی وجود نداشت. او کوشش کرد تا به دیگران بگوید، اما آنها نمیتوانستند بفهمند.
آنها میتوانستند بفهمند که او تغییر کرده است، که چیز بسیار زیبایی در نگاهش میدرخشد
و در صدایش موج میزند. آنان متوجه شدند که او دیگر در باره هیچ چیز و هیچکس قضاوت
نمیکند. او دیگر هرگز شبیه هیچکس نبود.
او میتوانست
همه را خیلی خوب درک کند، اما هیچ کس نمیتوانست او را درک کند. آنان به این باور
رسیدند که او تجسمی از خداوند است، و او هنگامی که این را شنید، لبخندی زد و گفت: "
حقیقت دارد. من خدا هستم. اما شما هم خدا هستید. ما مثل هم هستیم، من و شما. ما
تجلی نور هستیم. ما خدا هستیم. " اما باز هم مردم او را درک نمیکردند.
او کشف کرد که
آینهای برای باقی مردمان است، آینهای که در آن میتوانست خود را ببیند، به خود
گفت: " همه آینه هستند. " او خود را در همه میدید، اما دیگران او را
مانند خود نمیدیدند.آن گاه دریافت که همه در رویا هستند، اما بدون آگاهی، بدون
این که بدانند واقعاً چه کسی هستند. آنان نمیتوانستند او را مانند خود ببینند، زیرا
دیواری از دود یا مه غلیظ بین آینهها وجود داشت و این دیوار از تفسیر تصاویر نور،
یعنی از تفسیر رویای آدمیان، بوجود آمده بود.
آن وقت فهمید
که آنچه را آموخته است، به زودی فراموش خواهد کرد. او میخواست تمام مشاهداتی را
که داشته به خاطر آورد، پس تصمیم گرفت خویشتن را " آینه دودی " بنامد تا
بتواند همیشه به خاطر آورد که هماره یک آینه است و دودِ بین آینهها آن چیزی است
که نمیگذارد بدانیم چه کسی هستیم. او گفت: " من آینه دودی هستم، چون در همه
شما به خویشتن نگریسته ام، اما اگر ما نمیتوانیم خود را در دیگران باز شناسیم، به
دلیل وجود دود بین آینه هاست. این دود رویاست، و آینه شما هستید، کسی که رویا میبیند."
چهار میثاق
(نویسنده دون میگوئل روئیز، ترجمه خانم دل آرا قهرمان)
معرفی نویسنده
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P11.HTM
دون میگوئل
روئیز در خانوادهای از شفاگران به دنیا آمد، و در یکی از روستاهای مکزیک تحت
تربیت مادری شفاگر و پدربزرگی شمن یا ناوال بزرگ شد. اعضای خانواده امیدوار بودند
که او سنت صدها ساله شفاگری و معلمی را ادامه دهد و دانش مکنونه تولتکها را گسترش
داده، به نسلهای بعد منتقل کند. اما میگوئل که جذب زندگی متجدد شده بود، ترجیح
داد به دانشکده پزشکی برود. او تحصیلات پزشکی را به پایان رسانید و در جراحی تخصص
گرفت.
در آغاز دهه
هفتاد میلادی، یک شب دیر وقت پشت فرمان اتومبیلش به خواب رفت. اتومبیل واژگون شد و
با دیواری برخورد کرد. او ناگهان بیدار شد و در حالی که سعی میکرد دوستانش را از
خطر نجات دهد، متوجه شد که از جسم فیزیکی خودش بیرون آمده است. این تجربه نزدیک به
مرگ زندگی او را متحول کرد.
بر اثر ضربه
حاصله از این تجربه، او آغاز به طرح پرسشهایی از خویشتن کرد و برای یافتن پاسخها
به تمرینات شدیدی در جهت کسب مهارت در خرد باستانی اعقاب خویش پرداخت. نخست مادرش
استاد او بود و سپس یکی از شمنهای قدرتمند صحرای مکزیک آموزش وی را به عهده گرفت.
پدربزرگش که در آن زمان از جهان رفته بود، از طریق رویاهایش تعالیمی به وی داد.
در سنت تولتکها،
ناوال استادی است که فرد را به سوی آزادی شخصی هدایت میکند. دون میگوئل روئیز
ناوالی است متعلق به سلسله " سلحشوران عقاب "، و خود را وقف انتقال دانش
و خرد تولتکها به دیگران کرده است.
او از طریق
برگزاری کارگاههای آموزشی، سخنرانیها، و سفرهای هدایت شده به تئوتی هواکان در
مکزیک، به انتقال خرد باستانی میپردازد.
پیشگفتار مترجم
http://www.fdigarsoo.memebot.com/B15P1.HTM
با
تشکر از خانم شهرزاد صدیق، که این کتاب را از راه دور برای من و شما فرستادند.
این کتاب
حاصل تجربیات و اندیشههای مردی است از تبار سرخپوستان آمریکای مرکزی، که باورهای
بنیادی تولتکها را به زبانی ساده با مثالهای قابل فهم و طبقهبندی بسیار موثر به
نسلهای جدید ارمغان کرده، با این امید که رویای سیاره زمین را تغییر دهند.
چون در کتابهای
کارلوس کاستاندا و در کتابهای پائولو کوئیلو هر دو از رویا سخن گفته میشود، لازم
است که مشابهتها و تفاوتهای معنایی آن را یاد آوری کنم. در آثار کارلوس کاستاندا
رویابینی هنری است که جنگجو یا مبارز با استعداد و در هر حال انسان پویا و تلاشگری
که میخواهد علاوه بر تجربه زندگی روزمره، چیزی از ورای آن دریابد و پاسخ پرسشهایش
را از طریقی یا طریقتی جویا شود، میتواند با تمرین و ممارست و با داشتن استاد
مناسب بر آن مسلط شود و از طریق آن به برخی از اهداف خویش در رسیدن به شناخت نایل
شود.
در کتاب حاضر، دون
میگوئل روئیز به چیزی اشاره میکند و آن را ”رویای سیّاره" مینامد که در
کتاب سفر به دیگرسو اثر کارلوس کاستاندا، دون خوان آن را نوعی تعریف و توصیف از
جهان مینامد و معتقد است که غیر از آنچه ما واقعیت مینامیم، واقعیتهای دیگری
نیز وجود دارند.
واقعیت این
جهان را هندیها ”مایا“ مینامند که هرمان هسه، نویسنده آلمانی، در داستانی به همین
نام آن را به وجهی ساده توصیف کرده است. برای انتقال هرچه سادهتر منظور نویسنده
این کتاب باید بگویم که او نه تنها معتقد است که واقعیت فعلی جهان حاضر را ”توهم“
مشترک نسلهای متمادی و میلیونها نفر از افراد بشری در زمان حال شکل داده و میدهد،
بلکه بر این باور است که میتوان این ”توهم“ مشترک را تغییر داد.
پس رویای سیاره
زمین در این کتاب همان حاصل توهم مشترک ساکنان آن است، و به طوری که مشاهده میشود،
این رویا در قرنهای متمادی، به ویژه در قرن بیستم، بارها به کابوس نزدیک شده است.
این کابوسها در قلمروهای روان فردی، اجتماعی، رابطه بین اقوام و نهایتا در جنگهای
جهانی اول و دوم تجلی کردند.
متاسفانه
انتظاری که در قلمرو فردی از روانکاوی فرویدی داشتیم نتوانست در ابعاد گسترده
نتیجه بخش باشد. در قلمرو اجتماعی نیز انتظاراتی که پیروان باورهای اشتراکی و
سوسیالیستی داشتند نتوانست نتیجه مطلوب را به بار آورد و ورشکستگی عظیم آن پس از
مرگ رهبر سوسیالیست یوگسلاوی و تکه تکه شدن این سرزمین و کشتارهای فجیعی که به
نام تضادهای قومی و مذهبی در سارایوو اتفاق افتاد، بیش از همیشه نشان داد که اگر
تغییر در اعماق ناخود آگاهی بشر انجام نپذیرد، تغییرات ظاهری روشنفکرانه با تسلط
یک نظام رهبری حتی صالح نیز دوام یک الگوی رفتاری انسانی را تضمین نمیکند.
آنچه دون
میگوئل روئیز میخواهد بگوید این است که هر یک از ما در قلمرو زندگی شخصی خویش
قادریم باورهای منفی موروثی را به تدریج تغییر دهیم و سهمی در تبدیل این ”رویای
دوزخی“ به ”رویایی بهشتی“ ایفا کنیم. این کار نه آسان است و نه به سرعت اتفاق میافتد،
اما میتواند جهتی نو سالم به حرکت انسانهای پویا و معتقد به تغییر بدهد.
رویا در کتابهای
پائولو کوئیلو، مخصوصا در کیمیاگر، تجسم افسانه شخصی دارنده آن است. اگر فردی از
کودکی در رویای پزشک شدن بوده است، زمانی به افسانه شخصی خویش دست مییابد که این
رویا را متحقق کند. آثار کوئیلو به خواننده این باور را میدهند که برای تحقق رویا
یا رویاهای ویژهای در این جهان حضور پیدا کرده و خداوند از طریق نشانهها و کمکهای
فراوان دیگری او را در جهت تحقق رویاهایش یاری میکند و هر زمان که قصد دست کشیدن
از تعقیب افسانه شخصی خویش را داشته باشد، گرفتاریها و صدمات مختلف وی را دوباره
به سوی آن سوق میدهند. عوارض عدم تعقیب رویاها در کیمیاگر، سفر به دشت ستارگان و
حتی کوه پنجم برشمرده شده است. در این کتاب اخیر، که قهرمان داستان آن یکی
از انبیاء یهود است، در مییابیم که "رویا" ی فرد یا "افسانه
شخصی" او الزاما آن کاری نیست که دوست دارد انجام دهد، و او نه برای خوشایند
دیگران و نه حتی برای خوشایند نفس خویش در این راه قرار گرفته است. هر کسی بهر
کاری آمده است و تاخیر در پرداختن به آن موجب ایجاد عوارض جسمانی و روانی کم و بیش
شدید و عمیقی در او میشود. ترس انسانها از دنبال کردن سرنوشتی که سرشت آنان به
سوی آن متمایل است، در ساحل رودخانه پیدرا به صورت ترس فردی و دنبال کردن
الگوی "دیگری" ظاهر شده و در کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد به
شکل الگویی از رفتار اجتماعی که پیروی از آن ورونیکا را به سوی خودکشی و گروه
بسیار زیادی از افراد جوامع متعدد را به سوی زندگی عاری از حیات، رنگ باخته و بیحاصل
هدایت میکند. بیشتر این افراد به گواهی آمار دست کم یک بار دست به خودکشی زدهاند.
پس رویا در آثار کوئیلو به معنای "آرزو" یا "هدف" یا
"غایت" زندگی فرد میباشد.
با این باور که
زندگی بر سیاره زمین مقطعی کوتاه و تجربهای گذراست، تلف کردن آن با تداوم بخشیدن
به "رویای دوزخ" کاری عبث مینماید. ولی اگر کسی زندگی کوتاه انسان را
در این سیاره پروندهای مجزا و بدون سابقه و بدون تداوم بداند، آن گاه دیر تلف
کردن اوقات پر ارزش زندگی به بد گویی و بد اندیشی در باره دیگران یا سرزنش و شماتت
بیحاصل خویشتن باز هم عبثتر و بیهودهتر جلوه میکند. پس بیایید با استفاده از
آموزشهای این پزشک جراح سرخپوست، که شاید مشابه آن را در کتابهای متفاوت دیده
باشید، به راهی گام نهیم یا راهی را تداوم بخشیم که هدف بنیادین آن آزادی درونی و
شخصی انسان است؛ آزادیای که اگر به دست نیاید، هیچ آزادی اجتماعی و بیرونیای نمیتواند
جایگزین آن شود - یا شاید این آزادی درونی وسیله تحقق و سپس تضمین تداوم آزادی
بیرونی باشد.
اصطلاحات به
کار گرفته شده در این کتاب در زبان انگلیسی بسیار ساده و قابل فهم هستند، اما
انتقال آنها و انطباق آنها با زبان فارسی به آن سادگی نبود. اصطلاح impeccable، که در فصل 2 به کار رفته است، از نظر
ریشه لغوی یعنی غیر قابل لغزش یا بیگناه. در کتاب سفر به دیگر سوی
کاستاندا همین اصطلاح را من "بی عیب و نقص بودن" ترجمه کردهام. در آن
جا اشاره نویسنده و استاد او به "عمل" بود و من معادل مناسب تری برای آن
نیافتم و هنوز هم سراغ ندارم. در این کتاب اشاره نویسنده به عدم لغزش و بیگناهی
در کلام است. اگر آن جا منظور "کردار نیک" بوده، این جا منظور
"گفتار نیک" است. پس از ترجمه صفحاتی متعدد، متوجه شدم که باید بر مبحث
عدم ارتکاب گناه از طریق کلام تاکید شود، در نتیجه تغییرات لازم را در متن دادم.
در فصل 2و3و4
این کتاب در باره این مطالب و ضرری که به خود شخص گوینده و شنونده میخورد، به
تفصیل سخن گفته شده است. اما مطلب مهم دیگری که میخواهم ذکر کنم این است که همانطور
که شک و ظن و عیب جویی و سرزنش دیگران آثار بسیار منفی و مضر و مخربی دارد، داشتن
این اندیشههای منفی نسبت به خویشتن نیز بسیار صدمه زننده است. البته اگر کسی
بخواهد به عنوان یک تکلیف ذهنی یا شرعی یا معنوی یا روانشناسانه یک بار در طی روز
یا شب پیش از خواب به " محاسبه" بپردازد و کارهای درست و نادرست، گفتههای
درست و نادرست و اندیشههای درست و نادرست خویش را بررسی و ارزیابی کند و از آنها
درس بگیرد، این کار بسیار نیکو و مفید است. اما آنچه قابل نکوهش است این است که
بسیاری از افراد در تمام ساعات روز، چه در وقت کار و چه در وقت استراحت، ذهن خویش
را لبریز از سرزنش و عیب جویی نسبت به خود یا دیگران یا هر دو میکنند و انرژی
ذهنی بسیار ارزشمندی را که در کل هستی جایگزینی ندارد و سهم آنان برای استفاده
درست از یک روز زندگی، با کار، سازندگی، گردش در طبیعت یا ابراز و اظهار محبت به
عزیزان و اطرافیان است، صرف مخرب ترین و بیهوده ترین فعالیتهای ذهنی یعنی غیبت
میکنند. معنای خوفناک دیگری که این کلمه دارد، غیبت از حضور است. غیبت از لحظه
حاضر، تغافل از شکر یا تنعم، تغافل از نظاره آیات خداوندی، تغافل از مراقبه و
مشاهده نفس، تغافل از مجاهده. و این همه، نتیجهای فوری دارد، و آن این است که
تمرکز در هر کاری را که شخص به آن مشغول است از بین میبرد و کیفیت آن را پایین میآورد.
نتایج اخلاقی، جسمانی، روانی و روحانی آن، مباحث دیگری است که به برخی از آنها در
این کتاب اشاره شده است.
همانطور که
ملاحظه خواهید کرد، یا دست کم به نظر من این طور رسید، این کتاب با همه جذابیت
هایش برای کسانی که مقید به عمل هستند یا ذهنشان درگیر مطالبی میشود که مطالعه میکنند،
در ابتدا جذاب، در اواسط دشوار و سنگین، و در انتها بسیار سبک و آرام بخش است. هر
گاه در مراحل سنگین آن متوقف شدید بخاطر آورید که همانطور که در فصل 5 گفته شده، همیشه
در حد توان بکوشید - نه بیشتر و نه کمتر. پس توقع خیلی زیاد نداشته باشید و با
وسواس و توقع بیش از حد در خود مقاومت ایجاد نکنید.
دل آرا
قهرمان - 24 مهرماه 1379
پیوست: گیاهان روانگردان
هدف از استفاده از گیاهان:
استفاده از گیاهان روانگردان، در ابتدای آموزش دیدن کاستاندا، جایگاه ویژهای داشت.
در واقع آشنایی کاستاندا با دونخوان نیز، با هدف و جمع آوری اطلاعات درباره این گیاهان
آغاز شد. دونخوان، افزون بر بیان اثرگذاری این داروها، شرحی درازدامن درباره کشت
و تربیت و (مطیع کردن) و نحوه استفاده از آنها داده است.
کاستاندا، با هدایت و مهار دونخوان، به استفاده از گیاهان پرداخته و (حالات
واقعیت غیر معمول) را تجربه کرده است.
استفاده از این گیاهان، با هدف پدید آوردن گونهای آمادگی شخصی برای طریقت
معرفت است. کاستاندا در ابتدا سعی میکرد، با حفظ نگرش علمیاش، شرحی برای تعالیم دونخوان
بیابد و بسازد. او در حالتی نبود تا (واقعیتی) را که مرشدش از آن سخن میگفت به
درستی درک کند و آن گاه که بهرهای ناتمام مییافت، آن رویداد را آنقدر به شیوه
آشنای خودش تفسیر میکرد که به سطح (تونال) و جهان عادی پایین میآورد.
بر این اساس، دونخوان لازم دید نیرنگی به کار گیرد تا حال کاستاندا را دگرگون
سازد و چشم او را به (واقعیت غیر معمول) باز کند. او بدین منظور به استفاده از گیاهان
مشغول شد.
(فقط دیوانه است که بار معرفت
پیشه شدن را با طیب خاطر به دوش میکشد عاقل را باید با حقه و ترفند در این راه
انداخت.)110
گفته شده است این داروها بر سلسله اعصاب اثر میگذارند و جریانها و پیوندهای غیر
عادی عصبی پدید میآورند و سبب دگرگونی در ساختها و پرداختهای ذهنی میشوند و این
تا اندازهای، همانند اثری است که از درنگیدن گفت و گوی درونی به دست میآید. گیاهان
روانگردان اگرچه به گونه ناپایدار سبب میشود تا پایههای تفکر عادی ما از هم گسیخته
شوند و ما از (دومین دقتمان) که در حوزه ناوال باقی مانده است، آگاهی یابیم و با کمک
آن اولین دقت خود را آزاد سازیم و (تمام دقت) خود را به کار برده تا به (ناوال) و
واقعیت ناب راه یابیم.111
نظر دانشمندان
در این که پارهای گیاهان دارای اثرهای ویژه روانی هستند، جای تردید نیست. قبیلههای
سرخ پوست از دیرباز، به این اثرگذاریها آگاه بودهاند و از آنها به گونه گسترده
برای سرخوشی، مداوا، افسونگری و به دست آوردن حالت خلسه استفاده میکردند و حتی پس
از گسترش و جا پا باز کردن مسیحیت در آن دیار، اجرای مناسک خوردن (پیوت) ادامه
داشت.112
این اثرگذاریها را دانشمندان، کم و بیش پذیرفتهاند.
استیس عقیده دارد حالت عرفانی را با مواد مخدری مانند مسکالین و اسید لیسرژیک
(Lysetjic Acid) و… میتوان
پدید آورد. امّا استیس، به روشنی یادآور میشود: مسکالین، آن حال را در سالک پدیدار
نساخته، بلکه بازدارندههای روانی را برداشته که پیش از آن، او را از دیدن چیزها،
آن گونه که در واقع هستند، باز میداشتهاند.113
همچنین آزمایشها نشان میدهند که ماده شیمیایی مسکالین که از گیاه (پیوت)
گرفته شده است، حالتی همراه با پندارهای شدیدی از رنگها و فرمها پدید میآورد.114
الدوس هاکسلی که به گونه گسترده به پژوهش درباره مسکالین پرداخته است، مینویسد:
(فرضیه این است که
عمل مغز و بافت عصبی و ارگانهای حسی در اساس بازدارندهاند نه تولیدکننده. هر شخصی
در لحظهای قادر است تمام وقایعی را که برایش رخ داده است، به خاطر آورده و یا هر
آن چه را که در هر کجای کائنات رخ میدهد درک کند. مغز و بافت عصبی برای پیشگیری
از پریشانی و آشفتگی فکری، جلوی همه این دانشها را میگیرد. و فقط برگزیدهای اندک
که برای ما فایده عملی دارد و اجازه عبور میدهد، ولی به نظر میرسد برخی اشخاص،
با این توانایی به دنیا میآیند که از این عملِ جلوگیری مغز و بافت عصبی در آنها
نشانی نیست. برخی دیگر این توانایی را در نتیجه تمرینات فکری یا به وسیله هیپنوتیزم
حاصل میکنند. استفاده از مسکالین نیز شخص را به همین نتیجه رهنمون میسازد. در
مغز رشتههای آنزیم وجود دارد که در جهت بهبود کار آن خدمت میکنند، برخی از این
آنزیمها مقدار گلوکز آنزیمها را متوقف ساخته و بنابراین از اندازه گلوکز مورد دسترس
عضوی که به قند نیاز دائمی دارد میکاهد.)
دونخوان، در باره اثرگذاری این گیاهان به وجه مبالغه آمیزی سخن میگوید، اما
سپسها، به روشنی یادآور میشود: اثر این گیاهان، ناپایدار است و تنها در ابتدای
آموزش کاستاندا از آن کمک گرفته است تا او را با حوزه ناوال آشنا سازد. بر این
اساس، به شرح درباره (گیاهان قدرت) (مسکالیتو) و (دودک) و… سخن میگوید اما سپسها
وقتی کاستاندا از او میپرسد: چرا دیگر از این باره سخنی نمیگوید، بیهیچ شرمی میگوید:
در آغاز آموزش، به خاطر او به درون تمام این (جفنگیات کاذب سرخ پوستی) رفته و آنها
را بررسی کرده است.
در این جا برای آگاهی بیشتر خواننده محترم، مناسب است از آن چه دونخوان ـ به
تعبیر او جفنگیات کاذب ـ درباره چهار گیاه قدرتزا و روانگردان گفته است، گزیدههایی
نقل کنیم. این چهار گیاه عبارتند از قارچ (دودک) پیوت، تاتوره (علف جمیسون) و بذر
ذرت. قارچ و پیوت، بیشتر برای به دست آوردن (معرفت) و (رؤیت) استفاده میشود، در
حالی که تاتوره و بذر ذرت، برای به دست آوردن قدرت است، قدرتی که دونخوان اسم
متفق (همزاد) بر آن مینهد.
دود (قارچ)
دونخوان، با پدید آوردن دگرگونیهایی در گونه خاصی از قارچ اروپایی، از آن برای
تدخین استفاده میکند. این دود برای کسانی که در پی کسب قدرتاند کارساز نیست. این
دود برای کسانی است که مشتاق دیدناند.115
دونخوان، مدعی است که با دود این امکان را یافته است که به کلاغی دگر شود!
کاستاندا از او میخواهد که مراد خود را از کلاغ شدن شرح دهد؛ اما او خودداری
میورزد.116 اما او از زنی دیوخوی نام میبرد که قصد کشتن او را داشته است. دونخوان
ازاو تعبیر به (پرنده سیاه) میکند؛ چرا که میتواند خود را به شکل پرندهای درآورد.
دود به دونخوان این امکان را داده از خود در برابر آن زن نگهداری کند. دود بهترین
(متفق) و (محافظی) است که یک مرد میتواند داشته باشد.117
دود هر کاری میتواند انجام دهد و به مرد دانش و قدرت اقدام میدهد. وقتی کسی
وارد حوزهاش میشود، همه قدرتهای دیگر تحت فرمان او هستند. البته یک عمر وقت میبرد
که با دو قسمت اصلی و حیاتی دود آشنایی حاصل گردد: چپق و مخلوط دود!
او، شگفتیهایی از قدرت و کارایی چپقی که در اختیار دارد و از استادش به یادگار
مانده است نقل میکند.118
البته از دیرباز (چپق) یکی از سمبلهای دینی بومیان آمریکا بوده و تصور میشد که
کل معنای وجود انسانی با آیین (پیپ) (چپق) پیوند خورده است. از این چپقها در تمام
رسمها و آیینهای تشریفاتی و در تصویب قراردادها و عهدنامهها استفاده میشد. بومیان
آمریکا، آن را خدای جنگ و صلح و داور مرگ و حیات میپنداشتهاند.119
پیوت
دونخوان، استفاده از پیوت را، راه به دست آوردن خرد، دانش و راه صحیح زندگی کردن
میدانست.120 از برگرفته شدههای پیوت، مسکالین است که پیش از این، در توهم زایی
آن، نکتههایی رایادآور شدیم.
از نظر دونخوان، کاری که پیوت میکند آن است که ما را با یک نیروی یاور، پیوند
میدهد و در حقیقت آن نیروست که نقش آموزگار دارد و ما را به حوزه ناوال میبرد. دونخوان،
برحسب قاعده خود، از شرح درباره دعاوی خویش خودداری میورزد.
تاتوره
دونخوان، پس از دگرگونیهایی که در این گیاه پدید میآورد، آن را به کاستاندا
میخوراند. به کاستاندا حالت شگفتی دست میداد، ماهیچه هایش از نیرو متورم میشد،
مشتهایش به خارش میافتاد و پاشنههای پاهایش میل به دنبال کردن کسی پیدا میکرد.
این دارو احساس خوشایندی و قدرتمندی در فرد پدید میآورد و فرد لَبالَب از
اشتیاق میشود. دونخوان مدعی است در جوانی با خوردن تاتوره توانسته است مردی را
با یک ضربت آهسته بازو بکشد. همچنین گاومیشی را که بیست مرد از عهده آن برنمی
آمدند به زمین بکوبد. یک بار توانسته است چنان بپرد که از برگهای بلندترین درخت
فراتر رود. امّا به روشنی میگوید: او و دیگر سرخ پوستان، کم کم علاقه خود را به پیوت
از دست دادهاند، زیرا در پی قدرت نیستند. آنان اکنون به معرفت و رؤیت بها میدهند.121
سخن پایانی
بر خواننده ناقد و بصیر روشن است که سخنان و ادعاهای کاستاندا، با ذکر دلیل
همراه نیستند و شکل اعلامی دارند. افزون بر این (آن گونه که از ترجمههای آثارش پیداست)
سخنان و ادعاهای وی به جایی پایبند نیستند و مدرک و سندی از آنها در دست نیست. و
اطمینانی بر درستی گزارشهای وی از دونخوان و دیگر ساحران وجود ندارد. و به دلیل
مستند نبودن، راه همواری برای بررسی درستی و گزارشها وجود ندارد، ضمن آن که در خیلی
موردها، آن چه را کاستاندا ارائه میدهد، در ذهن انسان غریب و گاه محال میآید. ولی
با این حال خالی از مایههای عرفانی نیست. اگرچه به دلیل همانندیهای آن با دیگر
عرفانها، احتمال این که کاستاندا آن را از دیگر عرفانها برگرفته باشد و با حکایتهای
قومها و قبیلههای سرخ پوست و خیال انگیزیها و پنداربافیهای خود درآمیخته باشد، احتمال
جدی است.
در موردهای بسیار، چون توجه به حقیقتی دیگر و ساحَتی برتر، کوشش برای (رؤیت) و
معرفت شهودی و برتری راه دل بر عقل، شرایط سلوک و نیاز سالک به مرشد و… خواننده
همانندیهایی با عرفان اسلامی احساس میکند، ولی این همانندیها، بیش از آن که ما را
در فهم عرفان سرخ پوستی کمک کند، خاصیت گمراه کننده دارند و ما را از واقعیت دور میکنند
و از درک فرقها و ناسانیها، حتی در موردهای همانند، باز میدارند؛ از این روی
نگارنده در جریان این پژوهش از ذکر همانندیها و شاهدها و گواهها از عرفان اسلامی
خودداری ورزید.
در پایان تأکید دوباره بر این نکته لازم است این بررسی، نه درباره عرفان سرخ
پوستی به معنای عام، بلکه در بررسی حکایتی است که کاستاندا از قرائت دونخوان و
چند (ناوال) دیگر از این عرفان دارد. این تحقیق، با این انگیزه صورت گرفته، تا از
خرده جریانی که ترجمه آثار کاستاندا با چندین و چند بار چاپ شدن و مخاطبان زیاد از
آن حکایت میکرد، پرده بردارد.
اما جای این پرسش از آگاهان و دانش آموختگان حوزه باقی است که آیا نمیتوان
عرفان و معنویت نهفته در تعالیم اسلام را در قالبهای پر کشش ادبی و هنری به نسل
تشنه امروز عرضه کرد؟
آیا پاسخی راستین به این نیاز روزافزون، سد و بازدارندهای از فرو غلطیدن نسل
ما به وادی پاسخهای دروغین و پوشالی نیست. و آیا خالی بودن میدان فرهنگ از عرصه
اندیشههای اصیل و انسان ساز، میدان را به روزی حرفهای مفت فرومایگان و سودجویان
در عرصه فرهنگ و نشر نخواهد گشود.
پینوشتها:
1. سفر جادویی با کارلوس کاستاندا،
مارکارت رانیان کاستاندا، مهدی کندری/34، میترا، تهران 1377.
2. کاستاندا و آموزشهای
دوخوان/24.
3. هدیه عقاب، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری و مسعود کاظمی، مقدمه، فردوس، تهران، 1368.
4. همان/13.
5. سفر به دیگرسو، کارلوس کاستاندا،
دل آرا قهرمان/3، میترا، تهران، 1375.
6. چرخ زمان، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری/30، میترا، تهران، 1377.
7. دومین حلقه قدرت، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری و مسعود کاظمی/1، فردوس، تهران، 1362.
8. حرکات جادویی، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری/2، میترا، تهران، 1377.
9. چرخ زمان/176.
10. دین و اسطوره در آمریکای
وسطی، مهران کندری/11ـ12، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1372.
11. قدرت سکوت، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری، میترا، تهران، 1377.
12. سفر جادویی با کارلوس کاستاندا/9.
13. قدرت سکوت، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری/13.
14. هنر خواب بینی، کارلوس کاستاندا،
فرزاد همدانی، نشر سیمرغ، تهران، 1373.
15. برداشتی از هنر خواب بینی/14؛
قدرت سکوت/14.
16. قدرت سکوت/14.
17. چرخ زمان/267.
18. همان/262.
19. آتشی از درون، کارلوس کاستاندا،
ادیب صالحی/19، شباویز، تهران، چاپ پنجم، 1374.
20. هدیه عقاب؛ چرخ زمان/195.
21. چرخ زمان/196.
22.همان/125.
23. آتشی از درون/61.
24. چرخ زمان/26.
25.همان/26.
26. سفر به دیگرسو/283.
27.چرخ زمان/207.
28.همان/208.
29.همان/55.
30.همان/124.
31.همان/86.
32. آتشی از درون/54.
33. چرخ زمان/232.
34.حرکات جادویی/13.
35.چرخ زمان/24.
36.همان/46.
37.واقعیت دیگر/160.
38. تعلیمات دونخوان، کارلوس کاستاندا،
حسین نیر/74، فردوسی، تهران، 1374.
39. هنر خواب بینی/74.
40.همان/20.
41. سفر جادویی، پیشگفتار.
42. آتشی از درون/31.
43.همان/33.
44.چرخ زمان/176.
45. آتشی از درون.
46.چرخ زمان/38.
47.همان/28.
48.همان/191.
49.آتشی از درون/54.
50.چرخ زمان/64، به نقل از حقیقتی
دیگر.
51.همان، به نقل از افسانههای
قدرت/117.
52.آموزشهای دونخوان/111.
53.چرخ زمان/65.
54. آموزشهای دونخوان/99.
55.آتشی از درون/49.
56.قدرت سکوت/13.
57.چرخ زمان/40.
58. حقیقتی دیگر/46.
59.همان/47.
60. تعلیمات دونخوان/113.
61.چرخ زمان/40.
62. حقیقتی دیگر/48.
63.همان/260.
64.همان/261.
65. آتشی از درون، کارلوس کاستاندا،
مهران کندری/91.
66. هنر خواب بینی/181.
67.همان/67.
68.چرخ زمان/40.
69. تعلیمات دونخوان/76.
70. قدرت سکوت/13.
71.چرخ زمان/34.
72. سفر جادویی با کاستاندا/210.
73.چرخ زمان/162.
74.سفر به دیگرسو/49ـ50.
75.چرخ زمان/62.
76.همان/99.
77.همان/82، به نقل از سفر به
دیگرسو.
78.همان/153، به نقل از افسانههای
قدرت.
79.کاستاندا و آموزشهای دونخوان،
لوتار. ار. لوتکه. مهران کندری، 12، میترا، تهران، 1375؛ چرخ زمان/100.
80.کاستاندا و آموزشهای دونخوان/13.
81.آتشی از درون/83.
82.همان/82.
83.چرخ زمان/92، 94.
84.همان/95، 133، به نقل از
افسانههای قدرت و حقیقت دیگر.
85.همان/113.
86. ارض ملکوت، هنری کربن، دهشیری/41.
87.چرخ زمان/89،به نقل از سفر
به دیگرسو؛ کاستاندا و آموزشهای دونخوان/127.
88.همان.
89.کاستاندا و آموزشهای دونخوان/101.
90.همان/61.
91.همان/62.
92.چرخ زمان/47، به نقل از حقیقت
دیگر.
93.همان/48.
94.کاستاندا و آموزشهای دونخوان/78؛
چرخ زمان/81، به نقل از سفر به دیگرسو.
95.سفر به دیگرسو/300.
96.همان/31ـ40.
97. اسرار التوحید، محمد بن
منور، تصحیح و تعلیق محمدرضا شفیعی کدکنی/165، آگاه، تهران، 1366.
98.بودیسم، راهول، قاسم خاتمی/83.
99. چپق مقدس، اپس براون، علی
پاشایی/110، چاپ اول، 1355.
100.کاستاندا و آموزشهای دونخوان/133.
101.همان/135.
102.همان/70.
103.همان/74.
104.همان.
105. حرکات جادویی/35ـ36.
106. هنر خواب بینی/34.
107.همان.
108.کاستاندا و آموزشهای دونخوان/128.
109.همان/124.
110.چرخ زمان/38.
111. سفر به دیگرسو/7.
112. انسان و سمبل هایش، کارل
گوستاویونک، ابوطالب صارمی/17.
113. عرفان و فلسفه، استیس،
بهاءالدین خرمشاهی/19، 65، سروش، تهران، 1361.