userinfo close

  ,

پیش از تاریخ در ایران


bastanclub

تاسیس: 22 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آناهیتا اولیایی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
3
78
91/3/4 (23:10)
2
91
88/10/26 (09:40)
16
179
91/3/4 (23:30)
1
60
90/9/22 (21:00)
0
2
90/12/13 (22:14)
0
5
90/9/22 (21:02)
0
14
90/5/17 (12:47)
0
9
90/1/6 (05:03)
2
29
89/11/27 (13:31)
1
18
89/10/15 (23:46)
1
9
89/9/15 (11:11)
0
6
89/5/4 (15:57)
4
16
89/5/4 (15:47)
0
23
89/2/8 (09:45)
0
37
89/2/5 (00:50)
0
23
89/1/30 (22:56)
0
8
88/12/1 (00:58)
1
10
88/11/9 (17:45)
1
15
88/11/2 (22:43)
30
65
88/8/16 (00:22)

عنوان بحث

آناهیتا اولیایی , anahita9090

جمجمه

وقتی بچه بودم جمجمه یك نماد ترسناك بود، نه فقط برای من برای بیشتر آدمها، توی كارتون ها شكل ساده ترسیم مرگ و ترس بود، روی وسایل نقش یك جمجمه به معنی این بود كه به آن قسمت از آن شی نباید دست زد، روی یك بطری یا ظرف یعنی نباید آن را خورد، روی دیوار یعنی نباید نزدیك شد و خلاصه همه جا علامت نباید و نزدیك نشو و ترس و مرگ بود.

همیشه فكر میكردم با اینكه شاید دختر كم ترسی هستم اما وقتی جمجمه اول رو ببینم كمی ترس برم خواهد داشت اما وقتی اولین بار یك جمجمه رو توی دستم گرفتم تمام توهم های ساده ای كه بچگی به من داده بودند از بین رفت، او نه تنها ترسناك نبود بلكه یك وجود غمگین، آرام، ناتوان، بخشنده، بی زبون و ساده بود.

اول سطح صیقلی و گرد یك جمجمه كرم رنگ به من هشدار داد كه باید با یك دوست آشنا بشم! بعد كم كم حفره های ظریف چشم ها كه من با ابزارهای كوچكم آن ها را از خاك خالی میكردم و تصور میكردم كه میتوانست دو تا چشم در این حفره ها باشد ولی نیست. به صورت مورب اندكی عمیق تر به حفره مثلی بینی رسیدم كه كمی از بین رفته بود و در نهایت تعدادی دندان و آرواره بالایی... بخش پایینی فك تا چند روز بعد به دست نیامد خیلی عمیق تر بود.

بعد روی چند گور دیگر كار كردم و باور كردم كه معاشرت با آنها چه آرامبخش است. از خیلی چیزها آزادت میكند.

از حرص خوردن بیخود

از بدی و دشمنی

از كینه توزی و بدبینی

از مال اندوزی و طمع كردن

از نا مردی و دروغ گفتن و ....

از همه چیزهایی كه وقتی فكر كنی دنیا چقدر بی ارزشه دیگه اونها رو انجام نمیدی!

باورت نمیشه كه چه حس عجیبی از رها شدن و آزادی بهت میدن و با چشمان تو خالی و با زبان بی زبانی اینهمه حرف به آدم میزنند حرفهایی كه هر چقدر هم سعدی و خیام بزنند به گوش آدم نمیرود، چقدر سبك میشوی وقتی به حرفهایشان گوش میدهی.

ناتوان به آدم نگاه میكنند به آدمی كه توی چشم و بینی و فكشان را با ابزار بیرون میكشد و با كمال وقاحت اجازه هم نمیگیرد دستبند و گردنبند و دیگر اشیای نزدیكشان را بر میدارد.

بارها فكر كردم روزی چنین خواهیم شد! آنوقت الان برای 50 تومان بیشتر در تاكسی را میكوبیم! سر دیگران كلاه میگذاریم و حرص میخوریم!

نمی ارزد!

الان دیگر جمجمه برای من نماد ترس نیست بلكه نماد رهایی است

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سمیرامیس  هخامنش , ycglhkd
1

سلام

اناهیتاجون با این نوشته هات منو بردی به خاطرات حفاری منم اولش اینجوری بودم میترسیدم ووحشت داشتم اما با کار کردن  با اونها زندگیم یه جوری دیگه شده بسیار لذت بخش چون فکر کردم هرچقدر حرص این دنیارو بخورم آخرش اینه پس تصمیم گرفتم زندگی کنم پس باید از این جمجمعه  تشکر کنیم شما اینجور فکر نمیکنید؟

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.