userinfo close

  ,

باروخ اسپینوزا


baruch_spinoza

تاسیس: 19 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: عادت نکنیم - معاونان
چه مجلسیست كزو های وهو نمیاید؟!!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
7
42
89/12/4 (22:08)
29
351
89/12/4 (22:06)
3
22
89/5/2 (03:59)
15
42
88/1/5 (02:19)
0
3
87/9/10 (08:54)
0
3
87/9/3 (09:30)
2
20
87/8/25 (04:21)
0
10
87/8/12 (08:45)
23
73
87/4/11 (19:13)
6
55
87/2/24 (13:06)
9
43
86/7/22 (20:00)
1
23
86/5/21 (01:43)
4
24
86/5/7 (07:58)
0
14
86/4/29 (03:07)
0
19
86/3/9 (11:40)
1
28
86/3/4 (08:19)
5
81
86/2/20 (12:39)
4
28
86/2/5 (00:04)
5
39
86/2/4 (23:57)
8
68
86/1/28 (21:03)

عنوان بحث

نگاه ساده , negahe_sade
نگاه ساده - 10:26 1384/07/1

در باره باروخ اسپینوزا فیلسوفی

باروخ اسپینوزا فیلسوفی هلندی بود که در سال 1623 میلادی در آمستردام به دنیا آمد. وی از خانواده ای یهودی و ثروتمند بود و علوم عالی و زبان های قدیمی مانند عبری را فراگرفت و در سیاست و نقد آئین یهود مهارتی تام داشت.

وی علاقمند فلسفه دکارت شد. نخست به دین یهود بی علاقه بود و به همین جهت مورد نفرت و دشمنی یهودیان و مطرود آنها گردید و ازاینرو نام خود را که باروخ بود به بندیت تبدیل کرد و از همه ادیان کناره گرفت و در حوالی لاهه و سپس در خود شهر لاهه انزوا اختیار کرد.

او زندگی خود را در تفکر و تعمق و مطالعه و تالیف گذرانید و از راه صیقل دادن شیشه جهت ساختن ذره‌بین گذران زندگی می کرد.

اسپینوزا طریقه و فلسفه ویژه به خود دارد و افکار فلسفی اش نزدیک به افکار صوفیه است. اسپینوزا دز زندگی خود دو رساله منشر کرد. یکی رساله ای در بیان فلسفه دکارت که برای یکی از شاگردان خود نوشته است و دیگری کتابی است به نام رساله الهایات که در آن عقاید خود را در تفسیر تورات و ترتیب زندگانی اجتماعی مردم بیان کرده است. اما چون این کتاب با آموزه‌های علمای یهود سازگار نبود سروصدایی به پا کرد و از این جهت اسپینوزا دیگر اثری منتشر نکرد.

از عمده تالیفات او یکی رساله کوچکی است به نام "بهبود عقل" که ناتمام است و کتاب ناتمام دیگری به نام سیاست و کتابی موسوم به "علم اخلاق" که مجموعه اصول فلسفی آثار اوست. اسپینوزا در سال 1677 به مرض سل در لاهه درگذشت.

انیشیتن در سفری به ایتالیا مورد این سوال واقع شد : اعتقادت به خدا چگونه است؟ وی پاسخ داد : به ایده اسپینوزا معتقدم ....
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
محمد رضا رنجبران , arshiajoon2000
9
عادت نکنیم , aadat
عادت نکنیم - 12:13 1386/07/7
8

اگه تو بحث های قدیم موضوعی مناسب ورز دادن فکر یافت نشد یا همه ی چرخ ها مربع از اب در اومدن ...

خوب برادر چراغ اول رو روشن کن و یه موضوع پیشنهاد کن منتظر چی هستی؟!! 

 

ا ا , imandar
ا ا - 19:05 1386/07/5
7

بحثهای پیشین هم شرح بود ...

شرح و مطابقت فلاسفه بر هم ، به اندازه ی کافی انجام شده ... در کتابها و اتاقها و بحثها ...

شارح زیاده ... اونچه نیازه فیلسوفه ...

موضوعی باشه تا به ورز دادن فکرمون بپردازیم بد نیست

 

عادت نکنیم , aadat
عادت نکنیم - 13:16 1386/07/5
6
به به کلوب ما هم از خواب تابستونی بیدار شد دوستان جدید و تازه نفس اومدن...
سلام دوستان
 لطف کنین یه سر به بحث های قبلی بزنین فکر کنم موضوعات جالبی پیدا کنین شاید اینطوری مجبور نباشیم چرخ رو از نو اختراع کنیم
محمد رضا رنجبران , arshiajoon2000
5
بی نهایت زیبا بود استاد ارتین سپاسگزارم
ا ا , imandar
ا ا - 19:17 1386/07/3
4

هگل در رابطه با اسپینوزا می‌گوید:
« برای فیلسوف شدن لازم است اول اسپینوزا را خواند ».

اسپینوزا یک فیلسوف خردگرا
است . او خدا باور است ولی خدا باوری او با همه آنچه در ادیان الهی تعریف شده است تفاوت دارد .
اسپینوزا در نامه‌ای درباره خدا می‌گوید:
"اینکه می‌گویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم....، پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است، مرا به خودتان بد گمان می‌سازید زیرا من فکر می‌کنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمی‌توانید تصور کنید. از این فکر شما تعجبی نمی‌کنم، زیرا اگر مثلث را از زبان می‌بود خدا را کاملتر مثلثات می‌گفت و دایره ذات خدا را اکمل دوایر می‌خواند؛ همین طور هر موجودی صفات خاص خود را بر خدا نسبت می‌دهد."

 

اسپینوزا می‌گوید:‌یگانه راه رستگاری و آزادی نوع بشر این است كه ایمان داشته‌ باشیم كه ما خدا هستیم و هر چه خدا می‌كند ما هم می‌توانیم بكنیم. اسپینوزا بدون هیچ شرط و قید بنی‌آدم را خدا می‌كند مشروط بر این كه انسان ایمان داشته‌باشد كه خدا است. یعنی قدرت نوع بشر به مرحله‌ای برسد كه فرمانفرمای مطلق هستی گردد.
 
 
 
به عقیده اسپینوزا خداوند هستی را بوجود نیاورد چون نمی‌توانست هستی را بوجود بیاورد زیرا موجود قادر به وجود آوردن چیز دیگر نیست و هستی همان خدا و خدا همان هستی است و هر چه،‌ بهر شكل در خلقت دیده ‌می‌شود از خداست و در یك موقع با او بوجود آمده است
 
از شری عزیز
 
محمد رضا رنجبران , arshiajoon2000
3

باروخاسپینوزا

باروخ اسپینوزا



بندیکت د اسپینوزا (زادهٔ ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ - درگذشتهٔ ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود امستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ واقع گرا سده هفدهم بشمار می‌آید.

اسپینوزا آموزش را در مدرسه ­­ی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تاثیر فلسفه ­ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می‌­کرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.

باروخ (بندیکت) د اسپینوزادر یک خانواده ­ی مذهبی یهودی درامستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتا رواداری بود.

پدر اسپینوزا او را به مدرسه ­­ی یهودیان سپرد تا با آموزش در حوزه ­ی تئولوژی خاخام شود. اسپینوزا در سن ۱۵ سالگی شاگردی استثنایی در حوزه ­ی امور دینی بود، اما آموزش در این زمینه او را راضی نمی­ساخت. به دلیل آشنایی به چند زبان، مستقلا به مطالعه ­ی آثار فلسفی پرداخت. در سن ۱۸ سالگی، نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد و تدریجا موضوعاتی چون دخالت یک خدای شخصی در امور انسانی، برگزیدگی قوم یهود از طرف خداوند و نیز حقوق ویژه ­ی روحانیان را مورد شک و پرسش قرار داد.

اسپینوزا مراسم عبادی و دینی را بی ­اهمیت و زاید خواند و به این نظر رسید که متون کتاب مقدس را نباید لغت به لغت فهمید. از همین رو، او را در سن ۲۴ سالگی به جرم افکارانحرافی از جامعه ­ی یهودیان هلند اخراج و ورودش را به کنیسه ­ها ممنوع کردند. نظریاتش دشمنان زیادی برای او تراشیده بود و پس از اینکه سوء قصدی به جان او نافرجام ماند، از آمستردام گریخت و گوشه­گیری و انزوا پیشه کرد و خود را یکسره وقف فلسفه نمود.












































اسپینوزا زندگی ساده ­ی خود را از راه تراش شیشه ­های ذره ­بین تامین می­کرد. در سال ۱۶۷۳ شهریار پفالتس که با نظریات فلسفی اسپینوزا آشنا بود، به وی پیشنهاد کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را داد، مشروط بر آنکه او از آزادی پژوهش فلسفی برای براندازی دین عمومی سوء­استفاده نکند. اسپینوزا این دعوت را رد کرد، چون نمی­خواست استقلال فکری خود را قربانی مقام و عقل را تابع ایمان سازد. وی در پاسخ به دعوت آن شهریار نوشت: «از آنجا که نمی­دانم مرزهای آزادی فلسفی، برای اینکه دین برانداخته نشود کجاست، نمی­توانم از فرصت به دست آمده استفاده کنم».

در سال ۱۶۷۵ یک دیندار کاتولیک به نام آلبرت بورگ در نامه‌ای به اسپینوزا نوشت: «من این نامه را بنابر وظیفه ­ی دینی خود برایتان می‌­نویسم تا عشق به همسایه را حتا به شما که یک کافر هستید نشان دهم. شما را فرا می‌­خوانم که روح خود را به موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید. شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفه ­ی حقیقی را یافته ­اید. اما از کجا می­دانید که فلسفه ­ی شما بهترین است؟ آیا می­خواهید کفرگویی­های ناگفتنی موجودی نکبت­زده، کرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کرم­ها می­شود، گستاخانه بر حکمت بی ­انتهای پدر جاودانی برتر شمارید؟ از شما خواهش می­کنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید».

اسپینوزا در پاسخ این مؤمن مسیحی نوشت: «من ادعا نمی­کنم که بهترین فلسفه را یافته ­ام، اما می­دانم که حقیقت را می­توان شناخت. تمام دلایلی که شما در نامه ­ی خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آن می‌­توان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه می­خواهید باور کنم که بُرهان­های من ساخته و پرداخته ­ی ارواح خبیث است و سخنان شما ملهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من می‌­بینم و نامه ­ی ­شما نیز آشکارا نشان می­دهد که برده ­ی این کلیسا شده ­اید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه‌است. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمی­خواهید جزو موجودات فاقد خرد به شمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!».

اسپینوزا کتاب مقدس را حاوی قوانینی اخلاقی می­دانست که فرمانبری می­طلبد، اما کمکی به شناخت حقیقت نمی­کند. اگر کسی این سخن را در ایتالیا یا اسپانیا بر زبان می­آورد، بی ­تردید کلیسا او را در آتش می­سوزاند. همعصران اسپینوزا نمی­دانستند او را چگونه آدمی ارزیابی کنند. حتا بسیاری از هوشمندان زمانه اش او را رهزن عقل سلیم می­دانستند، اما معدودی نیز یک مقدس.

مهم­ترین اثر اسپینوزا «اتیک» نام دارد. اما این کتاب بر خلاف عنوانش، به معنای گسترده ­ی کلمه بیشتر متافیزیک است و فلسفه ­ی اخلاق در آن جایگاه اصلی را ندارد. اسپینوزا در زمان حیاتش، این اثر را فقط ددر اختیار معدودی از دوستانش قرار داد و به اصرار شخصی او، انتشار این کتاب پس از مرگش صورت گرفت.

اسپینوزا از جوانی دچار بیماری سل بود و تقریبا تمام عمر ناچار شد از یک رژیم سخت غذایی پیروی کند. اهل خوشگذرانی و معاشرت نبود. در نهایت سادگی می­زیست و پول بازنشستگی ایی را که بنابر وصیت دوستی دریافت می­کرد، خود از پانصد گولدن به سیصد گولدن کاهش داد. وی هشت ماه پیش از مرگش نامه ­ای نوشت که نشان می­دهد علیرغم جسمی فرسوده و بیمار، ذهنی از نظر فلسفی و علمی تیز و شاداب داشته‌است. اسپینوزا در ۲۱ فوریه­ی ۱۶۷۷ در سن ۴۵ سالگی در لاهه چشم از جهان فروبست.


و اما نگاهی گذرا بیندازیم به آرای این متفکر سده ­ی هفدهم. اسپینوزا تحت تاثیر فلسفه ­ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می­کند بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد. خدا برای اسپینوزا، خدایی آن جهانی نیست که جهان را از نیستی آفریده باشد. جهان ناآفریده‌است. نه آغازی داشته و نه پایانی برای آن در نظر گرفته شده. جهان برای اسپینوزا، خدای جاودانی و به عبارت دیگر صورت پدیداری الوهیت است. برای وی، خدا و طبیعت و جوهر این همانند. این، عالی­ترین مفهوم متافیزیک اسپینوزاست.

اسپینوزا بر خلاف آموزه­‌های دکارت که به یک جوهر ناکرانمند (خدا) و دو جوهر کرانمند (روح یا اندیشه و ماده یا گستردگی) قائل بود، فقط خدا را به عنوان جوهر معتبر می­دانست. برای او اندیشه و گستردگی، صفات­ جوهر یگانه هستند، ویژگی­های عمومی ذاتی خدا.

اسپینوزا جوهر را چنین تعریف می­کند: جوهر آن چیزی است که بخودی خود است و از طریق خود فهمیده می­شود. مفهوم جوهر وابسته به هیچ مفهوم دیگری نیست. جوهر کامل­ترین ذاتی است که به اندیشه درمی­آید و به جان هستی و به طبیعت آن تعلق دارد. سایر تعیینات جوهر: ناکرانمندی، بی­زمانی، یگانگی، تقسیم ­ناپذیری و آزادی است. اسپینوزا جوهر را آزاد می­داند، زیرا که از ضرورت طبیعت خود ناشی می­شود و از طریق خود رفتارش را مقرر می­کند.

روش اسپینوزا بصورتی سرسختانه ریاضی و عقلی است. در استنتاج منطقی او که مدعی قطعیت مطلق است، تجربیات، نقشی بازی نمی­کنند. در مهم­ترین اثرش یعنی «اتیک» تعاریف و اصل­های متعارف (آکسیوم­ها) را مبنا قرار می­دهد، گزاره ­های آموزشی را بر آن­ها استوار می­سازد، برهان­ها را ارائه می­دهد و توضیحات و نتیجه ­گیری­ها را به آنان می‌­پیوندد.

شناخت برای اسپینوزا در سه مرحله صورت می­گیرد: در مرحله ­ی نخست، به یاری دریافت حسی و تصورات که هر دو پذیرشی غیرفعال و بدون بصیرت نسبت به دلایل و ارتباطات بر می‌­انگیزند. دومین مرحله به یاری فهم صورت می­گیرد که در آن انسان بطور فعال مفاهیم عمومی را در مورد تصورات و دیده ­ها و شنیده ­های خود به کار می­گیرد و به بصیرت در مورد دلایل و علت­ها نایل می­شود. با این حال به نظر اسپینوزا این هنوز عالی­ترین مرحله ­ی شناخت نیست. زیرا برای درک واپسین علت­های تمام اشیا یعنی جوهر، باید فهم محدود انسانی را در مورد زنجیره ­ی نامحدود علت­ها به کار برد و این از توانایی فهم ما خارج است. برای اسپینوزا سومین و عالی­ترین مرحله ­ی شناخت آن است که به کمک شناخت شهودی به دست می­آید. شناخت شهودی، شناخت درونی زنده و نگرش روحی جوهر و پی ­بردن به ذات واقعی همه ­ی اشیا است. اسپینوزا این شناخت را «عشق روحی به خدا» می­نامد. در پرتو چنین شناختی است که انسان به ذات­های واقعی، امور پایدار و صورت­ها از یکسو و قوانین یعنی رویدادهای یکسان از دیگر سو پی ­می­برد.

پس برای اسپینوزا، عالی­ترین هدف شناخت، شناخت جوهر است. به نظر او خطا، شناخت نادرست نیست، بلکه کمبود شناخت است. نظریه ­ی شناخت اسپینوزا بر ایده­‌های فطری در انسان استوار است که او آن­ها را مفاهیم عمومی (notiones communes) می‌­نامد. این مفاهیم عمومی مقدم بر تجربه و در نفس انسانی وجود دارند. جوهر، آگاهی و مادیت از جمله ­ی این مفاهیم هستند که قوانین اندیشه ­ی منطقی به شمار می­روند. همین مفاهیم عمومی هستند که تعیینات دیگری را که صفات جوهر هستند میسر می­سازند.

صفت (attribut) برای اسپینوزا چیزی است که نیروی فهم به عنوان ذات متعلق به جوهر می­شناسد. جوهر دارای بی ­نهایت صفات است و دلیل اینکه ما فقط دو صفت اندیشه و گستردگی آن را درک می­کنیم، به شعور محدود انسان باز می­گردد. اسپینوزا نفس انسان را وجهی (modi) از صفت اندیشه ­ی جوهر و جسم انسان را وجهی از صفت گستردگی آن می­داند. وی اما زمان را جزو مفاهیم عمومی نمی­داند و آن را تصوری کمکی برای انسان به عنوان موجودی فانی به شمار می­آورد.

به نظر اسپینوزا، در فعالیت­های روحی انسان باید اندیشه را از خواست و اراده تفکیک کند، اما نزد خدا، روح و اراده یکی است. اسپینوزا به غایتمندی در جهان باور نداشت. او می­گفت که در جهان غایتی وجود ندارد، زیرا جهان در کل خود نمی­تواند در خدمت غایتی باشد وگرنه غایت آن می­باید بیرون از جهان قرار داشته باشد. اما بیرون از جهان چیزی وجود ندارد. اشیا جداگانه نیز، نمی­توانند مطابق غایتی بوجود آمده باشند، چرا که غایت­ها پیش ­شرطی برای آن هستند که اشیا می‌­توانستند طور دیگری باشند، در صورتی که همه چیز با ضرورت روشن چنین شده‌است.

اسپینوزا فلسفه ­ی اخلاق خود را بر نگرش­های متافیزیکی و روان­شناختی استوار می­سازد. به نظر وی، وظیفه و هدف اخلاقی انسان باید «حفظ خویشتن» باشد. حفظ خویشتن، دربرگیرنده ­ی شناخت، فضیلت، آزادی، توانمندی، قدرت و نیکبختی است. در نقطه­ی مقابل حفظ خویشتن، «ویرانسازی خویشتن» قرار دارد. خطا، رذیلت، بندگی، ناتوانی، درماندگی و نکبت در خدمت ویرانسازی خویشتن قرار دارند. به این ترتیب می­توان گفت که برای اسپینوزا آنچه که در خدمت حفظ خویشتن است نیک و آنچه که در خدمت ویرانی خویشتن است شر است

نگاه ساده , negahe_sade
نگاه ساده - 11:04 1384/07/1
2
باروخ اسپینوزا(١٦٣٢ – ١٦٦٧ م ) هنوز هشت ساله بود و شاگرد وفادار که اوریل آکوستا جوان پرشور یهودی رساله ای نوشت و در ان شدیداً به معاد و عالم آخرت حمله کرد.ولی اربابان کنیسه او را مجبور کردند که در ملأ عام در مقابل چشمان مسیحیان هالند که به قوم یهود در پناهگزینی شان به هالند نیکی های فراوانی کرده بودند توبه کند .توبهء نصوح !به این طرز که بر آستانهء درگاه کنیسه خوابید و اعضای روحانی کنیسه از روی بدن او گذشتند. و آکوستا که به خانه بازگشت ،خود را کشت،به نسبت تحقیری که شده بود.
پدر اسپینوزا بازرگانی بود مؤفق که دلش می خواست پسرش نیز هماننداو تاجر شود و بازاری .ولی اسپینوزا ترجیح داد که وقت خود را در کنیسه بگذراند و به مطالعهء تاریخ و آیین قوم خویش غرق شود. او به زودی تورات را خواند و "تلمود" (١ ) را فرا گرفت،و به عقاید موسای قرطبی مبنی بر وحدت خدا و کاینات گرایش پیدا کرد و به چند متفکر و اندیشمند دیگر یهود ارادت .مانند "موسای بن میمون"و " ابن عزرا"و "بن جرسن" و پس از آن متوجه شد که تناقضات و اباطیل کتاب عهد عتیق در مغزش نفوذ کرده ولی حل این تناقضات را که موسای میمون گفته بود،فراموش نموده است . به همین سبب هرچه اسپینوزا بیشتر می خواند و می اندیشید باور های مذهبیش نسبت به روز افرینش و روز اخرت به شک و تردید مبدل می شد.بعدها که زبان هالندی را فرا گرفت،میدان و فرصت وسیعتر و بیشتری پیدا کردتا آثار متفکران مسیحی را نیز در باره مسایل مهم از قبیل ذات خداوند و سرنوشت بشر مطالعه نماید. اسپینوزا نبشته های اندیشه ورزان اسکولاستیک را نیز مطالعه کرد و عقاید و افکار و روش استدلال هندسی آنان را پذیرفت .یعنی قضیه را مطرح می ساخت،سپس آنرا ثابت می کرد و بعد به تبصره و فرع روی می آورد.همچنین آثار جردانو برونو بر او تأثیر فراوان گذاشت . همان فیلسوفی که محکمهء تفتیش عقاید یا انگیزسیون فتوا داد که زنده در آتش بسوزد و سوخت و در باره او هم در همین نبشته سخن خواهیم گفت،ولی افکار و نظریات همو بود که جزئی از افکار اسپینوزا را تشکیل می داد.اسپینوزا تحت تاثیر افکار دکارت (١٥٩٦ -١٦٥٠م ) نیز قرار گرفت ،کسی که پدر فلسفهء اصالت اندیشه و اصالت ذهن در فلسفهء جدید اروپایی شمرده می شود.همان فیلسوفی که می گفت «می اندیشم پس هستم .» آنچه نظر اسپینوزا را از افکار جالب و دکارت به خود جلب نمود. این عقیده دکارت بود که ذات بسیطی هست که تمام اشکال وصور عالم ماده در تحت آن است و ذات بسیط دیگری هست که تمام صور عالم روح در زیر آن قرار دارد. این تفاوت میان دو ذات نهایی عشق اسپینوزا را بر وحدت مورد حمله قرار داد و بذر پر حاصلی شد برای خرمن افکار او .
سرانجام اسپینوزا را در سال ١٦٥٦ م به تهمت کفر و الحاد به دادگاه کشانیدند و شیوخ کنیسه از وی پرسیدند که آیا راست است که به دوستان خود گفته که عالم به منزلهء بدن خداست و فرشته گان زاده خیال اند و روح حیات است و کتاب «عهد عتیق» سخنی در باره بقا و خلود نگفته است ؟دریغا که ما پاسخهای او را در تاریخ فلسفه نمی یابیم .ولی این مساله روشن است که او به وعده و تمهید شیوخ کنیسه که می گفتند،دست از عقایدت بردار،وفاداری و ایمان خود را به کنیسهء یهود حفظ کن و در عوض هر سال مبلغی در حدود ٥٠٠ فلورن (گلدن) برایت می دهیم،وقعی نگذاشت . پس در ٢٧ خولای ١٦٥٦ با تمام تشریفات و اداب مبهم عبری از جامعهء یهود طرد و تکفیر شد. فشرده متن لعنت نامهء کنیسه چنین بود (٢ ) :
(( شیوخ مجمع روحانیون به این وسیله به اطلاع می رسانند که پس از انکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقاید و اعمال ناشایستی است . نخست به طرق و مواعید گوناگون کوشش کردند تا او را از این راه بد برگردانند.ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند...
... بناً به حکم فرشته گان و دستور اولیای دین،ما همه اعضای مجمع روحانیون در حضور کتاب مقدسی که ششصد و سیزده حکم دارد،باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تفسیق می کنیم و او را به همان نحو لعنت می نماییم که الیشع فرزندان را کرد و تمام نفرین های مذکور در «سفر احکام» را در حق وی جاری می سازیم .لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز،در خواب و بیداری،در حال دخول و خروج ! خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد ...
... و به این وسیله به اطلاع همه می رسانیم که هیچکس نباید با او گفتگو کند،کسی نباید با او مکاتبه داشته باشد هیچکس نباید به او خدمتی کند،هیچکس نباید با او در زیر یک سقف بنشیند،کسی نباید بیشتر از چهار ذراع به او نزدیک شود.هیچکس نباید نوشته ای را که او املا کرده است یا به دست خود نوشته است بخواند.))
اسپینوزا فتوای اخراج و تکفیر را با متانت شنید و پذیرفت ولی سخت تنها و منزوی شد.دوستان سابقش از او جدا شدند،پدرش او را ترک نمود و خواهرش نیز سعی کرد تا وی را از ارث محروم سازد.
اسپینوزا کتاب هایی به نام های "رساله در باره دین و دولت"،"اصلاح قوه مدرکه"،"رسالهء اخلاق"یا "اثبات اخلاق به شیوه هندسی"نگاشته است .وهمچنان کتاب های دیگری چون « در پیرامون سیاست » و « رنگین کمان » که به زبان لاتینی نوشته شده اند،یعنی به زبان علمی و فلسفی اروپای قرن هفدهم .
البته من سر آن ندارم که افکار و اندیشه های فلسفی اسپینوزا را بیاورم و توضیح دهم،در این مقال کوچک . به نظرم،همینقدر هم کافی است که ببینیم اسپینوزا چه افکار و نظریاتی در باره خدا داشت .
سوال می کرد که :خدا را می توان شخص گفت ؟ و پاسخ می داد:به آن معنا که درانسان استعمال می شود نمی توان خدا را شخص نامید. می گفت (( عامهء مردم خدا را از جنس نر و مذکر می دانند نه زن مونث )) عامه آنقدر مؤدب است که نمی خواهد خدا را به صفت مونث بشناسد،زیرا این فکر انعکاس انفعال و تبعیت زن از مرد در این دنیاست. (٣ )
کسی به او نامه ای نوشت و اعتراض کرد که چرا چنین می گوید و چرا خدا را شخص نمی داند. اسپینوزا جوابی داده که گزنوفون فیلسوف باستانی شکاک یونان را به خاطر می آورد:
(( اینکه می گویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم ... پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است،مرا به خودتان بدگمان می سازید زیرا فکر می کنم که شما کمالا تی بالا تر از صفات فوق نمی توانید تصور کنید.از این فکر شما تعجبی نمی کنم،زیرا اگر مثلث را زبان می بود،خدا را کاملترین مثلثات می گفت و دایره،ذات خدا را اکمل دوایر می خواند ... الخ))
بلی،دو قرن پس از مرگ اسپینوزا برای برپا کردن مجسمه ای از او در لاهه اعانه جمع کردند،از هرگوشهء جهان کسانی که به علم و دانش احترام می گذاشتند،در این امر خیر شرکت جستند. ویل دورانت می گوید که هیچ ساختمانی برپایهء اینهمه عشق و محبت بنا نشده است .در سال ١٨٨٢ م از آن مجسمه پرده برداشتند و ارنست رنان در ان مراسم چنین گفت خوار و زبون باد آنکه هنگام عبور از اینجابه این قیافه نجیب و متفکر ناسزا بگوید.سزای او همان جهل اوست .این مرد،از روی این پایهء سنگی به تمام جهان راه خوشبختی را نشان می دهد و هرکه از این راه برود به آن خواهد رسید.سیاحان متفکر که در قرون آینده از اینجا خواهند گذشت در دل خود خواهند گفت:- شاید حقیقتی ترین مظهر خدا در اینجا تجلی کرده است .))

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.