| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
51
|
112
|
89/9/20 (22:11)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/27 (12:20)
|
|
||
|
|
150
|
320
|
90/10/11 (01:51)
|
|
||
|
|
82
|
161
|
90/9/19 (21:55)
|
|
||
|
|
200
|
417
|
90/9/19 (21:21)
|
|
||
|
|
105
|
241
|
90/8/24 (07:32)
|
|
||
|
|
31
|
83
|
90/7/14 (07:15)
|
|
||
|
|
18
|
70
|
90/6/31 (07:26)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
90/5/5 (19:42)
|
|
||
|
|
152
|
342
|
90/1/9 (14:20)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
89/12/8 (18:59)
|
|
||
|
|
40
|
93
|
89/11/22 (09:50)
|
|
||
|
|
58
|
184
|
89/11/10 (18:21)
|
|
||
|
|
32
|
82
|
89/7/25 (19:20)
|
|
||
|
|
74
|
138
|
89/5/19 (07:14)
|
|
||
|
|
3
|
10
|
89/3/2 (17:08)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
88/11/24 (22:41)
|
|
||
|
|
19
|
37
|
88/7/24 (09:31)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
88/3/2 (07:58)
|
|
||
|
|
5
|
13
|
87/6/6 (07:03)
|
|
به دنبال انتشار این فراخوان در شهرهای دیاربکر، ماردین، شرناخ، جولمرگ، باتمان، سرت و بسیاری از دیگر مناطق کردستان ترکیه، دانش آموزان به جای رفتن به مدارس، به برپایی تجمع های اعتراضی پرداختند و خواستار تحصیل در مدارس به زبان مادری خود شدند.
NNS ROJ: به دنبال انتشار فراخوانی از سوی کنگرەی جامعەی دمکراتیک، تعدادی زیادی از مدارس در شهرها و مناطق مختلف کردستان ترکیه به حالت تعطیل در آمدند و دانش آموزان از رفتن به مدارس خودداری کردند.
همزمان با آغاز اولین روز سال تحصیلی جدید در ترکیه، کنگرەی جامعەی دمکراتیک از دانش آموزان کرد درخواست کرد تا در راستای حق آموزش به زبان مادری، از رفتن به مدارس خودداری نمایند.
آژانس فرات در این باره نوشت به دنبال انتشار این فراخوان در شهرهای دیاربکر، ماردین، شرناخ، جولمرگ، باتمان، سرت و بسیاری از دیگر مناطق کردستان ترکیه، دانش آموزان به جای رفتن به مدارس، به برپایی تجمع های اعتراضی پرداختند و خواستار تحصیل در مدارس به زبان مادری خود شدند.
"کمیسون آموزش و زبان" وابسته به کنگرەی جامعەی دمکراتیک، در این فراخوان ضمن اشاره به سیاست های همگون سازی فرهنگی در ترکیه، از دانش آموزان کرد خواسته است تا به منظور اعتراض به ممنوعیت تحصیل به زبان مادری در کلاس های درس حاضر نشوند.
در همین حال در شهرهای سرت و اسلوپی، خانوادەی دانش آموزان اعلام کردەاند که به مدت یک هفته دانش آموزان را راهی مدارس نخواهند کرد.
شرکت خودروسازی "سوبارو" که یک شرکت ژاپنی است، در جدید ترین کیلیپ تبلیغاتی خود برای جذب مشتری مخاطبان صهیونیست خود می گوید: شما می توان با این خودرو به راحتی فلسطینیان را له کنید و به قتل برسانید.

به گزارش آزادی نیوز، این کیلیپ تبلیغاتی در ادامه می افزاید: شما اگر سوار بر این خودرو باشید، هیچ کسی نمی تواند جلوی شما را بگیرد.
گفتنی است هشتم اکتبر ۲۰۱۰ میلادی یک شهرک نشین صهیونیست که سوار بر خودروی مدل "سوبارو" بود، دو نوجوان فلسطینی را از روی عمد در منطقه "سلوان" زیر گرفت و آنان را به شدت زخمی کرد.
نیروهای پلیس صهیونیستی بلافاصله آن شهرک نشین را بازداشت کرده اما دو ساعت بعد بدون مجازات او را آزاد کردند.
«لئون كاهون» (Leon Cohen 1841-1900) یك یهودی فرانسوی و یكی از شرقشناسانی بود كه كتاب وی به نام « مقدمهای بر تاریخ آسیا »، تاثیر شگفت انگیزی در گرایش روشنفكران عثمانی و در كنار آنان، رویكرد شماری از روشنفكران ترك زبان مسلمان قلمروی روسیه به آرمانهای پانتورانیسم داشت.
نظریهی تاریخی وی درباره میراث كهن تركان، در پایهریزی نظام فكری جنبش پانتورانیسم و پان تركیسم، از اهمیت زیادی برخوردار است.
«ضیا گوك آلب» كه از وی بهعنوان پدر پانتركیسم نامبرده میشود، در نوشتههای خود بهطور آشكار از تاثیر تعیین كنندهای كه نوشتههای كاهون بر افكار و آرای او داشته است، یاد میكند.
لئون كاهون با برابر گرفتن « تور و تورك» ، توران زمین را بهعنوان سرزمین پدری و وطن اصلی تركان معرفی میكند. وی همچنین با تجلیل از چنگیزخان و امپراتوری مغول، تركان را فرزندان راستین مغول و میراثدار آنان می خواند و تشكیل امپراتوری جهانی ترك را از هر نظر شایسته و در توان این فرزندان (تركان) برمیشمارد.
نوشتههای كاهون كه در پی تحقق هدف سیاسی موردنظر انگلیس و در رقابت با روسیه است، در واقع یك فراخوان آشكار و فریبنده از تركان به تلاش و كوشش برای تاسیس یك امپراتوری تورانی ـ ترك در سرزمینهای جنوبی قلمروی امپراتوری روسیه از اقیانوس آرام تا دریای سیاه میباشد.
لئون كاهون، با روشنفكران تجدیدنظر طلب عثمانی در پاریس و استانبول ارتباط و مراوده نزدیك داشت. وی بسیاری از آنان را به عضویت لژهای ماسونیك، ازجمله گراندلژ اورلئان فرانسه درآورد. كسانی كه بعدها رهبری جنبش تركان جوان را برعهده گرفتند، همه از اعضای همین لژهای فراماسونری بودند.
« آرمینیوس وامبری» (1832-1913/ Arminius Vambery)، یهودی مجارستانی، یكی دیگر از شرقشناسانی بود كه به خدمت دولت انگلیس درآمد و در راه پیشبرد سیاستهای استعماری آن دولت در رقابت با روسیه در آسیا، خدمات ارزندهای انجام داد.
وی كه استعدادی شگفتانگیز در آموختن زبانهای مختلف داشت، مدتی را در استانبول به فراگیری زبانهای شرقی گذراند.
نامبرده بهویژه چندان به زبانهای فارسی، تركی و عربی تسلط یافت كه این زبانها را بهخوبی زبان مادری، صحبت میكرد و با ادبیات آنها آشنایی كامل داشت.
وامبری پس از آنكه مدت شش سال در استانبول بهعنوان مترجم در وزارت خارجه عثمانی، مشغول به كار بود، از سوی دولت انگلیس به ماموریت آسیای مركزی (خوارزم و فرارود) فرستاده شد. وی در سال 1863 میلادی با ظاهر یك فرد مسلمان مومن اهل استامبول و در لباس فقر و درویشی، همراه با كاروان حاجیان بخارایی به این سفر مبادرت ورزید و طی این سفر اطلاعات بسیار حساس و مفیدی از موقعیت جغرافیایی و اوضاع سیاسی و اجتماعی آسیای مركزی (خوارزم و فرارود) و شمال افغانستان و مواضع و استحكامات نظامی روسیه در شرق دریای خزر فراهم آورد.
وامبری در كتاب خود به نام «سفرهایی به آسیای مركزی»، ضمن شرح این مسافرت پرماجرا، طرح و نقشهی تاسیس یك امپراتوری پان تركیستی را ترسیم میكنند. وی در نوشتههای بعدی، برای مفهوم بندی امپراتوری «پان تورانی» موردنظر « طرحهایی از آسیای مركزی» را ارایه مینماید.
تا جاییكه مینویسد:
خاندان عثمانی با ویژگی دودمانی تركی و داشتن پیوندهای خویشاوندی زبانی، مذهبی و تاریخی، میتوانست بنیانگذار یك امپراتوری بزرگ از سواحل آدریاتیك تا چین باشد.
این امپراتوری همچنین میتوانست بسیار قویتر از امپراتوری رومانف باشد كه قهرا از ناهمگون ترین عناصر بهوجود آمده بود.
آناتولیها، آذربایجانیها، تركمنها، ازبكها، قرقیزها و تاتارها گروههایی بودند كه از پیوندشان [امپراتوری] معظم ترك میتوانست ظهور كند. در اینصورت این امپراتوری بسیار بهتر از تركیه كنونی قادر بود با رقیب شمالی خود مقابله كند.
نوشتههای ستایشآمیز وامبری درباره میراث كهن ساكنان باستانی آسیای مركزی (خوارزم و فرارود)، یعنی تورانیان و انتساب آن به تركان كه به منظور ترویج و گسترش فكر احیای ملت بزرگ ترك صورت میگرفت، در امپراتوری عثمانی با استقبال گرم و گستردهای روبرو گردید. آنگونه كه در كنار روشنفكران، بسیاری از صاحبمنصبان سیاسی و نظامی و حتا برخی از شاهزادگان عثمانی در هوای تجدید عظمت تاریخ، فرهنگ و تمدن گذشتهی تركان به حركت و جنبش برخاستند.
یك سال پس از انتشار كتاب وامبری، یعنی در سال 1865 میلادی، « انجمن عثمانیان نو» در استانبول پایهگذاری شد. در این انجمن، افزون بر روشنفكران تجددخواه چون « نامق كمال»، شماری از درباریان عثمانی طرفدار اصلاحات نیز عضویت داشتند.
«انجمن عثمانیان نو» با برداشتی تركی از اسلام كه آمیزهای از اسلامخواهی و تركگرایی بود، در پی آن بود كه با اصلاحاتی در ساختار سیاسی امپراتوری عثمانی و تبدیل آن به یك امپراتوری مشروطه، آنرا به نیروی محركهی مناسبی برای دستیابی به رویای تاسیس یك امپراتوری بزرگ ترك مبدل سازد.
ترویج تفكر انجمن عثمانیان نو و شیوه و هدف اقدامات اصلاحی رهبران این انجمن، سرانجام در اواخر قرن نوزدهم میلادی، به نهضت فكری و اجتماعی فراگیر و غالبی در امپراتوری عثمانی بدل گردید كه جنبش تركان جوان از درون آن برخاست.
وامبری در سال 1901 میلادی، «تئودر هرتسل» بنیانگذار نهضت «صهیونیسم» را كه در تلاش یافتن راهی برای كوچاندن یهودیان اروپا به سرزمین فلسطین بود به ملاقات «سلطان عبدالحمید دوم» به دربار عثمانی برد.12
نامبرده از یكسو با دربار عثمانی و با شخص سلطان نرد دوستی میباخت و سلطان عبدالحمید را در اداره امور مشورت میداد و از سوی دیگر، رهبران تركان جوان را كه شاگردان وفادار آموزههای پانتركی وی بودند، در دشمنی با سلطان ترغیب میكرد و برای مصادرهی قدرت راهنمایی مینمود.
«آرتور لوملی دیوید» (Arthur Lumley David)، یك انگلیسی یهودی تبار و یكی از شرقشناسانی بود كه نوشتههای وی درباره شكوه و عظمت تاریخ باستانی تركان و ویژگیهای زبان تركی، فكر برپایی ملت بزرگ ترك را در ذهن روشنفكران عثمانی پروراند و مواد و مصالح لازم موردنظر را برای شكلگیری اندیشهی پانتركیسم فراهم ساخت.
نوشتههای تركستایانهی این شرقشناس، بهویژه كتابهای «بررسیهای مقدماتی» و«دستور زبان تركی» كه در پی تبلیغ و اثبات برتری نژادی و زبانی تركی نسبت به سایر ملل شرق، از جمله اعراب و ایرانیان میباشد، بهطور آشكار با هدف برانگیختن و شعلهور ساختن احساسات ترك گرایی برتریجویانهی نژادی روشنفكران عثمانی و نخبگان ترك زبان قلمروی روسیه به رشته تحریر درآمده است.
همانگونه كه:هاستلر اشاره میكند، كتاب دستور زبان تركی حاوی یك نقشهی جغرافیایی مناطق ترك زبان آناتولی، روسیه، بالكان و خاور نزدیك و نیز شرحی از وابستگیها و گویشهای زبانی آنها بوده. هدف از انتشار كتاب، تبلیغ اندیشه ی وحدت تركها بود.
البته انجام اینگونه پژوهشهای تاریخی تركستایانهی هدفمند، تنها محدود به فعالیتهای پژوهشی این سه تن شرقشناس یهودی نمیشود، بلكه به پیروی و در كنار آنان، شمار قابل توجهی از شرقشناسان غربی دیگر نیز با برجسته كردن گذشتهی تاریخی تركان در آثار خود در جهت همان هدف گام برداشتند.
امروز این یقین حاصل است كه اكثریت قریب به اتفاق این شرق شناسان در خدمت پیشبرد سیاستهای استعماری دولتهای غربی، بهویژه دولت انگلیس، در میدان رقابتهای سلطهطلبانهی استعماری آن دولت با روسیه در آسیای مركزی (خوارزم و فرارود) و قفقاز، در طول قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی بودند. هدف اصلی این پژوهشها، همچنان كه در این نوشتار از آغاز بر آن تاكید شد، بهمنظور ایجاد كمربند پان تركی حایل میان قلمروی روسیه و مناطق نفوذ و متصرفات آسیایی دولت انگلیس، به ویژه حفظ هندوستان از دست اندازیهای دولت روسیه بود.
تا پیش از آن، روشنفكران مسلمان تركزبان قلمروی روسیه كه بیشتر در شبهجزیرهی كریمه فعال بودند و «اسماعیل بیك گاسپرالی» از شاخصترین آنان بود، میكوشیدند تا در چهارچوب یك جنبش «فرهنگی ـ دینی» با احیای همبستگی اسلامی، مسلمانان ترك زبان قلمروی روسیه را برابر گسترش و سلطه فرهنگ، زبان و ارزشهای روسی بسیج كنند. اما بعد و به تدریج این روشنفكران تحت تاثیر افكار و آموزههای مبلغان اروپایی احیای ملت بزرگ ترك، با گرایش آشكار به اندیشههای الحاقگرایانه و برتری جویانهی پان تركیسم سیاسی، در آثار و نوشتههای خود، تمام اقوام ترك و مردمان ترك زبان، از چین تا اروپا را به اتحاد و تاسیس یك امپراتوری واحد ترك فراخواندند.
- كمیتهی اتحاد و ترقی
خواستههای جنبش تركان جوان در حزب اتحاد و ترقی متجلی میشد و در واقع كمیتهی مركزی حزب اتحاد و ترقی، قلب تپندهی جنبش تركان جوان بود و رهبری فكری و سیاسی جنبش مذكور را برعهده داشت:
گردانندگان اصلی این جمعیت متشكل، كه عمدتا نیز یهودی بهشمار میرفتند، عبارت بودند از : «امانویل قاراصو»، «محمد جاوید دونمه»، «طلعتزاده»، «مدحت شكری»، «حفظی»، «فاضل»، «اسماعیل ماهر»، «حافظ سلیمان»، «البكتاش»، «اسماعیل حقی» و همچنین سران [فرماندهان] زرهی، «جمال پاشا»، «انور[پاشا]»، « مصطفی كمال [كمال آتاتورك سالهای بعد]» و ...
خاستگاههای رهبران اصلی كمیتهی اتحاد و ترقی، شهربندری «سالونیك» یونان بود. شهر سالونیك از سال 1492 میلادی به بعد، به تدریج مسكن اصلی یهودیان مهاجری شد كه پس از راندهشدن از اسپانیا به قلمروی امپراتوری عثمانی پناهنده شدهبودند.
شمار زیادی از یهودیان قلمروی عثمانی از سال 1666 میلادی، در پی شكست ادعاهای مسیح گرایانهی یكی از رهبران خود به نام «شابتای زوی» و به پیروی از وی، از سر اجبار و یا تدبیر، به دین اسلام گرویده بودند.
این یهودیان تازه مسلمان در میان تركان به «دونمه» مشهور شدند كه در زبان تركی عثمانی، به معنای گروندگان و یا برگشتگان از دین است. شواهد و اسناد تاریخی گواه آن است كه گروش این گروه از یهودیان به اسلام، امری ظاهری بوده و آنان این گرایش به اسلام و تظاهر به مسلمانی را بهعنوان یك ماموریت مخفی تلقی میكردهاند و در باطن همچنان بر یهودیت خود اصرار میورزیدند و نهانی از از تعالیم دین یهود پیروی میكردند.
اكثر رهبران كمیتهی اتحاد و ترقی، از همین یهودیان فرقه ظاهرالاسلام دونمه به شمارمیآمدند. «دكتركاظم» دبیركل كمیتهی اتحاد و ترقی، خود از یهودیان دونمه بود. تقریبا تمامی این رهبران در لژهای فراماسونری عضویت داشتند.
انقلاب تركان جوان سرانجام در سال 1908 میلادی، به رهبری كمیتهی اتحاد و ترقی به پیروزی رسید. در حكومت انقلابی تركان جوان، از همان آغاز، اختیار مهمترین پست های كشوری و لشكری در دست اعضای ”دونمه“ كمیتهی اتحاد وترقی قرار گرفت.
قدرت و نفوذ یهودیان در كمیتهی اتحاد و ترقی و نیز در ساختار حكومت تركان جوان تا به آن اندازه بود كه فرمان خلع سلاح عبدالحمید دوم از خلافت عثمانی در سال 1909 میلادی، توسط وكیل یهودی سالونیك«كاراسون افندی» و همكار ارمنی او «آرام افندی» به نامبرده ابلاغ شد.
این قدرت و نفوذ، از سال 1913 میلادی كه چهرههای تندروی كمیتهی اتحاد و ترقی به رهبری گروه سهنفرهی : انور پاشا، طلعت پاشا و جمال پاشا، با انجام یك كودتای داخلی و تسویه رقیبان حزبی، قدرت حكومت را بهطور كامل قبضه كردند، باز هم افزایش بیشتری یافت. از طرفی از همین زمان است كه پان تركیسم، به صورت علنی، بهعنوان ایدئولوژی رسمی و راهنمای عمل سیاسی حكومت تركان جوان معرفی، تبلیغ و با شدت به مورد اجرا گذاشته شد.
با پیروزی انقلاب تركان جوان و قرار گرفتن یهودیان ظاهرالاسلام دونمه در راس اداره كشور عثمانی، پارلمان برخاسته از این انقلاب، بهتدریج با وضع و تصویب قوانینی، زمینههای قانونی مهاجرت یهودیان از كشورهای اروپایی و حضور در سرزمین فلسطین را فراهم آورد. ازجمله آنكه، این مجلس در سال 1913 میلادی، قانونی را به تصویب رسانید كه برای نخستین بار، اجازهی خرید و حق تملك بر اراضی فلسطین را به یهودیان مهاجر میداد. بدینترتیب بود كه اولین سنگ بنای تاسیس كشور و دولت جعلی اسراییل در سرزمین فلسطین، بهدست كمیتهی اتحاد و ترقی كه رهبری انقلاب تركان جوان و اختیار حكومت بر سرزمینهای امپراتوری عثمانی را برعهده داشت، گذاشته شد. حكومت تركان جوان به رهبری كمیتهی اتحاد و ترقی كه با برگزیدن اندیشهی پان تركیسم، بهعنوان راهنمای عمل سیاسی و اجتماعی خود، به ورطهی ترك گرایی افراطی نژادپرستانه افتاده بود، رفتاری تحقیرآمیز همراه با اعمال خشونت نسبت به ملتهای غیر ترك تابع امپراتوری عثمانی (بهجز یهودیان) را در پیش گرفت.
راندن و آواره ساختن ارمنیها در سال 1915 میلادی ، تخریب و انهدام روستاهای كردنشین و كوچ اجباری كردها از خاك باستانی آنان كه بر اثر آن دهها هزارتن از آنان جان خود را از دست دادند و چندصدهزار تن دیگر آوارهی كوه و بیابان شدند و نیز اعمال سیاست نژاد پرستانه ی « ترك سازی» كردها و انكار هویت تاریخی، فرهنگی و قومی آنان و ...، تنها بخشی از اقدامات گستردهای بود كه سران كمیتهی اتحاد و ترقی و حكومت تركان جوان بهطور رسمی و علنی، در راستای سیاستهای خونبار پانتركیستی نسلكشی و پاك سازی قومی برضد ارمنیها و كردها در قلمروی عثمانی به مورد اجرا گذاشتند.
البته باید دانست اینگونه تسویههای خونین نژادگرایانهی كمیته اتحاد و ترقی، تنها به كردها و ارامنه محدود نمیشد، بلكه این سیاستی بود كه نسبت به بسیاری از اقوام و ملتهای غیرترك تابع امپراتوری عثمانی، از جمله اقوام و ملتهای شبه جزیره بالكان، نظیر یونانیان و بلغارها و ... نیز اعمال میگردید. یعنی یا « ترك» شدن داوطلبانه و یا قبول آوارگی و مرگ دستجمعی.تفكر پان تركیسم ریشه در طرحهای قدرتهای بیگانه دارد. این اندیشه نخست توسط اروپاییها مطرح گردیده است، به طوری كه تئورسینهای مهم اندیشه پانتركیسم، غیرترك زبان بودهاند.
به اعتراف «برنارد لوئیس»، خاورشناس معروف، سه یهودی اروپایی الهامبخش ملیگرایی تركان بودند. نخستین كسی كه شدیداً تلاش كرد، احساسات ملیگرایی ترك را شعلهور سازد، آرتر لملی دیوید (1211 ـ 1190 خورشیدی) میباشد. او كه یك یهودی انگلیسی بود، به تركیه مسافرت نمود و كتابی به نام «بررسیهای مقدماتی» نوشت كه طی آن كوشید ثابت كند تركان، نژاد مستقل و برجستهاند و بر اعراب و سایر ملل شرقی برتری دارند. انتشار این گونه آثار، كمكم روشنفكران وابسته و سیاستمدارانی چون رهبران «نهضت تركان جوان» را علاقهمند به «قومیت» و معتقد به «برتری نژاد ترك» ساخت. در سال 1230 میلادی فؤاد پاشا و جودت پاشا بسیاری از نوشتههای دیوید را به زبان تركی برگرداندند. در سال 1248 خورشیدی نویسنده دیگری به نام علی ساوی، جزوهای به زبان تركی منتشر ساخت كه تقریباً برگرفته از آثار دیوید بود و از عظمت و شكوه افتخارآفرین گذشته نژاد ترك سخن میگفت.
دیوید لئون كوهن، نویسنده فرانسوی یهودی تبار شخص دیگری بود كه در ایجاد و گسترش ملیگرایی تركان سهم بسزایی داشت. او در سال 1278 خورشیدی كتابی منتشر كرد كه در آن از برتری تركان و برجستگی نژاد آنان بر همه انسانها سخن راند. علاوه بر این كتاب، وی چندین داستان حماسی درباره گذشته تركان انتشار داد. هدف اصلی او در واقع، برانگیختن تعصبات قومی و نژادی، تحریف هویت اسلامی تركها و سست نمودن احساس همبستگی آنان با سایر ملل مسلمان بود. كوهن تنها به نوشتارها بسنده نكرد، بلكه در پاریس جمعیتهایی از تركان و مصریان تبعیدی تشكیل داد و به طور فعال و عملی كوشید نهضت ناسیونالیستی را در این كشورها پایهریزی كند.
یكی از اهداف عمده یهودیان از برانگیختن احساسات ملیگرایی، زمینهسازی برای اشغال فلسطین بوده است. در پی تماس نافرجام یهودیان با سلطان عبدالحمید برای واگذاری اراضی فلسطین به یهودیان مهاجر كه با انكار شدید سلطان مواجه شد، یهودیان به این نتیجه رسیدند كه تنها راه تحقق رویای خود، برانداختن عبدالحمید و مثله كردن امپراتوری عثمانی و شكستن وحدت عرب و ترك است. در نتیجه توطئههای استعمار و صهیونیسم، نهضت ناسیونالیستی «تركان جوان» ایجاد گردید كه منجر به انقلاب 1287 خورشیدی و عزل سلطان عبدالحمید گردید.
شخص دیگری كه بیش از هر كس در ایجاد ناسیونالیسم ترك و عرب نقش داشت، خاورشناس معروف «ارمینوس وامبری» (جاسوس معروف انگلستان) بود. وامبری فرزند یكی از روحانیون یهودی مجارستانی بود. او درباره لزوم احیای ملیت ترك آثار زیادی منتشر كرد و درباره زبان و ادبیات تركها نیز كار كرد. آثار او مورد استقبال محافل روشنفكران غربگرای ترك قرار میگرفت و آنان را در قومگرایی دلگرم میكرد. وامبری با دولتمردان و سیاستمداران طراز اول تركیه نیز آشنایی داشت. وی در واقع یكی از اولین كسانی بود كه در ترویج اندیشه پان تورانیسم سعی و كوشش فراوان كرد و كلیه فعالیتهای او در خدمت و اهداف استعماری انگلستان در آسیا بود. وامبری یكی از بخشهای كتاب خود را كه در سال 1249 در انگلستان منتشر شده بود، به تورانیان اختصاص داده و استدلال میكرد كه همه گروههای ترك به یك نژاد تعلق دارد (در حالی كه تقسیمبندی نژادی براساس زبان، كاملاً غیرعلمی و سیاسی است) و طی سفری كه در آسیای میانه كرد، یك نقشه امپراتوری پانتركیسم را ترسیم كرد. این شخص همان است كه به صورت درویش در خانات آسیای میانه به گردش پرداخت و اسم كتاب خود را «سفر درویش دروغین در خانات آسیای میانه» نام نهاد، كه در تهران توسط «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» ترجمه و چاپ شده است.
نقشه نهایی وامبری این بود كه احساسات ناسیونالیستی تركها را در برابر روسیه تزاری تحریك كند و ضمن ایجاد مرزبندی میان ترك زبانان مسلمان با سایر مسلمانان، این بازی بزرگ را در نهایت به نفع انگلیسیها و صهیونیستها در آسیا تمام كند، اكثر پانتورانیستها از وامبری تأثیر پذیرفته و گفتهها و نوشتههای وی را درباره اصل و نژاد تركها به عنوان وحی مُنزَل قبول داشتهاند!!
یكی از اهداف عمده یهودیان از برانگیختن احساسات ملیگرایی، زمینهسازی برای اشغال فلسطین بوده است. در پی تماس نافرجام یهودیان با سلطان عبدالحمید برای واگذاری اراضی فلسطین به یهودیان مهاجر كه با انكار شدید سلطان مواجه شد، یهودیان به این نتیجه رسیدند كه تنها راه تحقق رویای خود، برانداختن عبدالحمید و مثله كردن امپراتوری عثمانی و شكستن وحدت عرب و ترك است. در نتیجه توطئههای استعمار و صهیونیسم، نهضت ناسیونالیستی «تركان جوان» ایجاد گردید كه منجر به انقلاب 1287 خورشیدی و عزل سلطان عبدالحمید گردید.
گروه تركان جوان با سیاست تورانیگری و اعتقاد به برتری نژاد ترك موجب پراكندگی مردم مسلمان غیرترك و ایجاد اختلاف و شكاف در قلمرو امپراتوری عثمانی و هموار شدن زمینه تسلط استعمار و صهیونیسم شدند. امپراتوری به نام اسلام توانسته بود، اقوام مسلمان را به زبانهای گوناگون در قلمرو خود داشته باشد. وقتی اقوام مسلمان میدیدند كه گروهی تركها را برترین نژاد و زبان آنها برترین زبان میدانند، دیگر حاضر نمیشدند، تحت حاكمیت عثمانی زندگی كنند. اغلب رجالی كه در حزب اتحاد و ترقی تركیه عضو مؤثر بودند، از «یهودیان دونمه» یا از متأثران افكار و آرای آنان بودهاند و آتاترك خود در دست یهودیان سالونیك روسی و در دامن آنان تربیت و رشد كرده بود.
یكی از طرفداران لئون كاهون، كاشنزاده بودكه دولت تورانی و خیالی او آسیای صغیر، عراق، شمال ایران، قفقاز، كریمه و استپهای میان ولگا ، مغولستان، چین و قزاقستان تا سواحل اقیانوس آرام را در بر میگرفت و شعار «از دریا به دریا» نیز از نظریههای وی بود.
اندیشه پانتركیسم در جمهوری آذربایجان وتركیه قبل از اینكه ایدهای درونزا باشد، اندیشهای برونزا (خارجی) است؛ چراكه یكی از ترفندهای غرب و بیگانگان در مقابله با اتحاد بر اساس اسلام ، تحمیل مكاتب انحرافی از جمله ناسیونالیسم قومی است. غرب قصد دارد از این مشربهای فكری به عنوان ایدئولوژی جایگزین در مبارزه با اسلام و كنار زدن آن استفاده كند. ناسیونالیسم قومی[میکرو ناسیونالیسم]، دام جدیدی است كه استعمار برای ضربه وارد كردن بر جهان اسلام تدارك دیده تا رویایی را كه طی تاریخ با برافروختن جنگهای صلیبی نتوانست به آن دست یازد، از این راه تحقق بخشد. غربیها از ناسیونالیسم قومی به عنوان وسیلهای برای شكستن وحدت امت اسلامی و جلوگیری از یكپارچگی جهان اسلام كه تهدید بالقوهای برای استعمار محسوب میگشت، استفاده كردند تا قادر شوند جهان اسلام را به واحدهای كوچك تجزیه نمایند و سپس بر امور آنها مسلط شوند. (تفرقه بینداز و حكومت كن)
با اینكه ناسیونالیسم در غرب در ایجاد بیشتر ماجراهای بزرگ سده نوزدهم مؤثر بود و وحدت ملی كشورهای اروپایی را به دنبال داشت ـ كه متعاقب آن به رقابت استعماری برای مستعمرهسازی كشورهای جهان سوم اقدام كردند ـ لیكن این ایدئولوژی در مشرق زمین به شكل دیگری نمایان شد. استعمار با به خدمت گرفتن ناسیونالیسم سركش، كوشید مانع وحدت مستعمرات شود تا آنان را ضعیف و زبون سازد و همچنان وابسته به قدرتهای بزرگ نگه دارد؛ زیرا وحدت این كشورها را خطر جدی برای منافع خود تلقی میكردند. البته باید گفت كه ناسیونالیسم افراطی نازیسم در اروپا كه پانتركیسم نیز مشابه آن است، فاجعة جنگ دوم جهانی و كشتار 50 میلیون انسان را رقم زد.
عقیدهی پژوهشگران تاریخ ترك، مطالعات نظری هدفمند چندتن از شرقشناسان یهودی دربارهی تاریخ و زبان كهن ساكنان باستانی آسیای مركزی [خوارزم و فرارود]، یعنی تورانیان و تعمیم آن به تركان، بیشترین سهم و اصلیترین نقش را در خلق اندیشهی پان تورانیسم و در نتیجه پان تركیسم داشته است.
دوستان در ادامه مبارزه با نژاد پرست ها این بار به بررسی پان تركیسم میپردازیم.
ابتدا علت پیدایش پان تركیسم و چرا این دیدگاه در نواحی تركنشین طرفدار دارد ؟
سیاست یکپارچه سازی و نابودی قومیتها به شدت از جانب حكومت مركزی از زمان پهلوی به شدت دنبال میشود . به طوری كه در تمام كشور سعی دارند زبان هار و ازبین ببرند و نژاد پارسی رو بهترین نژاد و باعث افتخار بدونند و فارسی صحبت كردن رو كلاس و صحبت كردن به زبان محلی رو بی فرهنگی و دهاتی بودن معرفی كنند و در رسانه ها لهجه های محلی رو مسخره كنند و طوری رفتار كنند كه شخص هویت اصلی خود رو فراموش كند و ذوب در هویت پارسی – آریایی شود. و این شیوه با سیاست جابه جایی قومیتی دنبال میشود به طوری كه سعی در فارسی كردن كرمانشاه و انتقال كوردها از كردستان به آذربایجان جنوبی هستند كه باعث نزاع و مسائل قومی بین ترك و كورد شده است و چندی پیش نیز حتما به یاد دارید سیاست جابه جایی اعراب از خوزستان و جایگزین كردن آنها و در بلوچستان سیاست جدایی شیعه و سنی .كه این درگیری های قومی سبب مشغولیت و انحراف آنها و هرز رفتن انرژی انها و غافل بودن آنها از حقوق خود میشود و طوری برنامه ریزی كرده اند كه مهاجرت ها به علت بیكاری به نواحی مركزی انجام شود و این افراد با مهاجرت در هویت فارسی ذوب شوند و گذشته و هویت خود رو از یاد ببرند. البته این ذوب شدن بیشتر در مهاجرین رخ می دهد . از بحث اصلی دور نشویم .
جوانان ترك وقتی این گرداب نابودی و كوره ذوب شدن رو میبینند برای گریز ، به پان ترکیسم به عنوان اندیشه ای نجات بخش روی می آورند كه افتادن از آن طرف پشت بام است. اینان بیشتر به کتابهای و نشانه های علاقه میبابند که هویت ترکی را تقویت کرده و حتی هویت فارسی و ایرانی را انکار كند . با بررسی دیدگاه ها می توان از استراتژی بهترین دفاع حمله است آنها پی برد در این مقاله ها، مطالب تاریخی که بیشتر از طرف دستگاه شوینسم تبلیغ می شود بسادگی مورد انکار قرار می گیرند. در این مقالات به عباراتی چون «نژاد موهوم آریایی»، ((زبان ساختگی فارسی و ضعف آن )) (( مطالب علیه كوروش و تاریخ ایران )) و ... برخورد می شود. و حتی به منابعی غیر موثق مثل نوشته های پورپیرار تكیه میشود . این مقالات در واقع پاسخی است به موج کوبنده پان فارسیسم.است سلاحی كه خود دقیقا مانند سلاح پان فارسیست حمله به تاریخ و هویت دیگران.كه بسیار ناپسند است چرا كه یك هویت طلب از تاریخ و فرهنگ و هویت خود دفاع میكند ولی به تاریخ و هویت دیگران توهین نمیكند. و به دنبال همراهی و تعامل با سایر اقوام است نه دشمنی با آنها و انرژی خود را صرف مبارزه با یك قوم نمیكند بلكه صرف دفاع از قوم و فرهنگ خود میكند. دیدگاه نژاد پرستانه فقط سبب انحراف است و باعث تعصب نادرست و قبول نكردن حقایق و بیمنطقی میشود كه نمونه آن رو به عینه مشاهده میكنیم و این نژاد پرستان در جامعه مجازی چون از منطق و برهان كافی برخوردار نیستند به ناچار رو به توهین – تحریف تاریخ و سرانجام مسدودست طرف مقابل روی می آورند و در جامعه حقیقی هم آتش زدن كتابها و آشوب و ترور از خصوصیات افراد نژاد پرست است. در ادامه به بررسی تاریخچه پان تركیسم میپردازیم و میبنیم كه آنها آلت دست قرار گرفته اند و در واقع اجرا كننده سیاست های قدرت های بزرگ هستند.
ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذین لایعقلون (سورهی انفال: 22)
همانا نزد خداوند شرورترین موجودات كسانی هستند كه (نسبت به حقایق) كر و لالاند و هرگز تعقل نمیكنند.
ممانعت از برگزاری مراسم روز جهانی کودک به زبان ترکی در زنجان
مسئولین امنیتی زنجان از برگزاری مراسم روز جهانی کودک در این شهر ممانعت و عده ای از فعالین فرهنگی آذربایجانی در زنجان را دستگیر و پس از یک روز بازداشت آزاد کردند.
به گزارش هرانا به نقل از ساوالان سسی، مراسم روز جهانی کودک که قرار بود روز جمعه ۱۷ مهر ٨٨ با خواندن سرودهای ترکی آذربایجانی در مهدکودک قصربازی در کوچه زند زنجان برگزار شود با ممانعت ماموران حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی زنجان و تهدید مسئولین برگزاری این مراسم لغو شد. ماموران همچنین با مراجعه به محل برگزاری مراسم ضمن پاره کردن پارچه نوشته های خوش آمدگویی به زبان ترکی، سه تن از خبرنگاران ماهنامه فرهنگی ترکی - فارسی بایرام به نامهای تلناز نعمتی، داود خداکرمی و بتول قاسمی را دستگیر کردند.بازداشت شدگان پس از یک روز بازداشت موقت با دادن تعهد آزاد شده اند.
تهدید و ارعاب وممانعت از برگزاری مراسم روز جهانی کودک به زبان ترکی آذربایجانی در حالی صورت می گیرد که این مراسم در بسیاری از مهدکودکهای شهر زنجان به زبان فارسی و با حمایت مسئولین برگزار گردید.
پیش از این نیز مسئولین امنیتی ایران از برگزاری مراسمات فرهنگی آذربایجانیها همچون روز جهانی زبان مادری، قلعه بابک، گرامیداشت ستارخان و دهها مراسم فرهنگی دیگر ممانعت کرده بودند ممانعت از برگزاری مراسمات فرهنگی آذربایجانیها در ایران در سالهای اخیر شدت یافته است و برگزارکنندگان و شرکت کنندگان این مراسمات بازداشت و مورد آزار و اذیت و بازداشت قرار می گیرند و به احکام سنگین زندان محکوم می گردند.
نازی یک حزب آلمانی است برجسته ترین عضوی که تا حالا داشته ادولف هیتلر بوده است. حزب نازی از صلیب شکسته و رنگهای قرمز و سیاه که گفته میشود نشان دهنده "خون و خاک" هستند به عنوان نماد و سمبل خود استفاده می نماید. در حقیقت سیاه، سفید و قرمز رنگهای قدیمی پرچم آلمان متحد شمالی بودند.
نازیسم به عنوان یک مفهوم تاریخی، نوعی نظام حکومتی دیکتاتوری سرمایه داری است. فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه مالی بزرگ است، (که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکومت از به قدرت رسیدن کارگران در جامعه حاکم میشود)، برعلیه سایر بخشهای سرمایه داری و دیگر بخشهای جامعه نظیر کارگران. این واژه بعدها در مفهوم گستردهتری به کار رفت و به دیگر رژیمهای دست راستی که دارای ویژگیهای مشابهی بودند، اطلاق شد. نازیسم نوعی از اندیشه فاشیسم و دیکتاتوری سرمایه مالی میباشد.
این اصطلاح بارها در ارتباط با دیکتاتوری آلمان نازی از سال ۱۹۳۳ تا سال 1945 (رایش سوم) استفاده میگردد. این تفکر توسط حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (ان اس دیای پی یا حزب نازی ) و به وسیله پیشوا آدولف هیتلر مطرح گردید. طرفداران نازیسم نظریه برتری "نژاد آریایی" و ملت آلمان را نسبت به سایر نژادها و ملل مطرح نمودند. نازیسم در آلمان امروزی غیر قانونی میباشد، گرچه بقایا و احیا کنندگان نازیسم مشهور به "نئو نازی" در آلمان و خارج از آن مشغول فعالیت میباشند.
اصول کلی اندیشه نازیسم
نازیسم دارای همان معنای فاشیسم است. این کلمه از حروف اول اسم حزب فاشیستی هیتلر که «حزب کارگری ملی سوسیالیستی» خوانده می شد و البته نه کارگری بود نه ملی و نه سوسیالیستی ترکیب یافته است.
مطابق با کتاب " نبرد من "، هیتلر نظریه سیاسی خود را از مشاهدات سیاست امپراتوری اتریش - مجارستان مطرح نمود. او درامپرا توری اتریش - مجارستان به دنیا آمده بود و تبعه آنجا بود، و معتقد بود که تنوع نژادی و زبانی سبب ضعف و بی ثباتی امپراتوری میگردد. البته، او مشاهده نمود که دموکراسی نیز باعث بی ثباتی قوا میگردد، چون جایگاه قدرت در دستان اقلیت نژادی میباشد.
معنای علمی این واژه عبارتست از نظام دیکتاتوری متکی به اعمال زور و ترور آشکار که توسط ارتجاعی ترین و متجاوز ترین محافل امپریالیستی مستقر می شود. فاشیسم از طرف سرمایه انحصاری پشتیبانی می شود و هدف آن حفظ نظام سرمایه داریست، در هنگامی که حکومت به شیوه های متعارف امکان پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادی های دموکراتیک را در کشور از بین می برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه ای از تئوری ها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی و نژادی می پوشاند.
از نظر تاریخی فاشیسم نخست در ایتالیا در سال 1919 بوجود آمد و سه سال بعد توانست حکومت را در این کشور غصب کند. حزب فاشیستی آلمان در سال 1920 ایجاد شد و نام عوام فریبانه ناسیونال سوسیالیست برخود نهاد. این حزب در سال 1933 به کمک انحصارهای بزرگ آلمانی و خارجی حکومت را بدست گرفت و دیکتاتوری خونین هیتلری را مستقر کرد.
بنیادهای اندیشه نازی
برنامههای سوسیالیست ملی
نژاد پرستی
ضد – یهودی گرایی، که در آخر منجر به هالوکاست گردید.
ایجاد یک نژاد برتر توسط سرچشمه حیات (نام یک سازمان در رایش سوم)
ضد- اسلاو
اعتقاد به برتری سفید پوستان، ژرمن ها، آریاییها یا نژاد اروپای شمالی
مرگ آسان و اصلاح نژاد با رعایت بهداشت نژادی
ضد- مارکسیسم،ضد- کمونیسم، ضد- بلشویسم
عدم پذیرش دموکراسی
اصل پیشوا
نمایش فرهنگ محلی غنی
داروین گرایی اجتماعی
دفاع از خون و خاک (نمایش رنگهای قرمز و سیاه در پرچم نازی)
ایجاد فضای زندگی بیشتر برای آلمان
وابستگی به فاشیسم
لغو رسمی آپارتاید در افریقای جنوبی
به معنای پایان آپارتاید نیست!
حزب ملی افریقای جنوبی که پس از جنگ جهانی دوّم در سال 1948 قدرت سیاسی را در این کشور بدست گرفت، سیاست جدا سازی نژدای را در محراق توجه قرار داد، در دهــه های پنجاه، شصت، هفتاد و هشتاد همچنان ادامه یافت، در افریقای جنوبی علی الرغم آنکه اقلیت سفید پوستان از سطح بالای زنده گی قاره افریقا که همسان با کشور های غربی بود، برخوردار گشته بودند، اکثریت سیاه پوستان از هر لحاظ چون درآمد، تحصیل و حتا ورود به ادارات دولتی مورد تبعیض قرار داشتند که در نتیجه سیاه پوستان، هنـدی ها یا رنگین پوستان افریقایی بشمول باشنده گان گنیا و تانزانیا همه و همه به عنـوان شهروندان درجه آخر تنزیل یافتند.
مبارزه علیه آپارتاید تاریخ طولانی و مشحون از فرود و فراز دارد، اعتصابها، راهپیمایی ها، اعتراضهای سازمان یافته بوسیله احزاب و سازمانهای ضد آپارتاید بویژه کنـگره ملی افریقای جنوبی Africa National Congers)) با قربانی هـا، زندانی شدن های طویل المدت ( از جمله نیلسون ماندیلا قهـرمان اسطوره ای مبارزه با آپارتاید 27 سال زندان مخوف رژیم تبعیض طلب افریقای جنوبی را سپری کرد ) و پیکار عادلانه توأم بود.
در نتیجه این همه مقاومت و رشادت دلیرانه دولت وابسته به حزب ملی نتوانست به شیوه سابق عمل کند، در سال 1990 با عقب نشینی نخستین گام ها را برای مذاکره و کناره گیری از قدرت برداشت و با لغو ممنوعیت کنگره ملی افریقا (ANC) و دیگر سازمانهای سیاسی چپگرا راه را برای بمیان آمدن تغییر باز کرد، نیلسون ماندیلا آزاد گردید، متون آپارتاید بتدریج از کتابهای قانون حذف شد و نخستین انتخابات چند نژادی در سال 1994 برگذار یافت، حزب (ANC) با اکثریت آراء پیروز شد و از آن زمان تا کنون زمام امور را بدست دارد.
با آنهم میلیون ها نفر از باشنده گان افریقای جنوبی که اکثر شان سیاه پوست هستند، همچنان از فقر و تنگدستی در حاشیهء شهر ها به زنده گی بخور و نمیر ادامه میدهند، بسیاری از آنها این امر را میراث آپارتاید میدانند، امّا برخی از آنها این را هم میگویند که همچو پیامد ناشی از ناکامی و نا کار آمدی دولت اخیر در مقابله با مسایل اجتمـاعی بوده که تا هنوز نتوانسته اند بر دشواری ها غلبه کنند و از تحت تاثیر معنوی و اقتصادی آپارتاید و نفوذ همه جانبه سفید پوستان و حامیان آنان رهایی یابند.
وضعیت کنونی:
بعد از فروپاشی رسمی آپارتاید و آغاز ریاست جمهوری نیلسون ماندیلا بر خلاف باور های عمومی نه تنها آپارتاید و تبعیض نژادی کثیرالجوانب در افریقای جنوبی از بین نرفته است، بل با پیچیده گی های بسیار عمیق تری دقیقاً همان عملکرد گذشته را حفظ و اتفاقاً اقلیت سفید پوست که منافع وثیقی در سیستم پیشین داشتند، اکنون راضی تر از همیشه بوده و هیچ گونه تغییری در روند استثمار شان بمیان نیامده است.
آپارتایدی که بر اساس برتری نژادی در اینجا حکم فرما بود ظاهراً وجود ندارد، امّا ساده انگاری است که فکر کنیم همه چیز به همین ساده گی به پایان رسیده و ایدهء برتری نژادی مرده است، سیستم حاکم بر ساختار کشور بسیار پیچیده تر از گذشته با همان منطق آپارتاید در حال عمل است، امروز چیزی بنام برتری نژادی در قلمــرو سیاست دیده نمی شود، امّا قضیه به شکل بسیار درد ناکتری در حوزه و گسترهء اقتصادی ادامه یافته است، بی عدالتی محض در مسایل نظیر دسترسی به آموزش، یافتن کار آبرومند، حق تقاعد و انواع بیمه ها مثل بیمه اجتماعی و بهداشت که همچنان برای اغلب سیاه پوستان یک رویا و آرزوست، از یکطرف و مسایلی چون امکان دسترسی به، فُرصت های حتا نا برابر برای حفظ زنده گی مانند آب آشامیدنی سالم برای سیاهپوستان افریقای جنوبی علی الرغم وجود رییس جمهور سیاهپوست، کاملاً حکمفرماست.
افریقای جنوبی امروز دیگر شاهد اعتصاب های داخلی و اعتراض های خارجی نیست، زیرا در ظاهراین اکثریت رای دهنده گان هستند که رییس جمهـور سیاه پوست را بر می گزینند، اما برداشت عینی در فریقای جنوبی نشانگر حاکمیت مطلق همان گروه اقلیت سفید پوست بر سرنوشت تمام مردم است، فابریک های امریکایی و انگلیسی از یکسو و شرکت های اروپایی از سوی دیگر نه تنها به سود آوری بزرگ و استثمار شدید خود ادامه میدهند، بل این سود آوری از دورۀ آپارتاید رسمی بیشتر و مضاعف شده است و برهان آن چنین است: چون به نظر می آید که " آپارتاید مرده است! " بنابر آن دیگر مشروعیتی برای اعتصاب ها و اعتراض ها که وسیله مناسب و کارآمد مبارزه علیه آپارتاید بود دیگر وجود ندارد.
Jan pilger جان پیلچر روز نامه نگار و فیلم ساز معروف آسترالیایی که وضعیت آپارتاید در افریقای جنوبی امروز را با سفر های متعدد خویش از نزدیک مشاهده نموده و با ساختن فیلمی تحت عنـوان " آپارتاید مرده است " که یکی از بهترین کار های وی می باشد، حقایق انکار ناپذیری را پیرامون موجودیت آپارتاید به شیوه خشن تر از دیروز آن در افریقای جنوبی را افشاء و انگشت گذاری نموده است.
پیلچر به نقل از رسانه انتی تز میگوید: " این آپارتاید با نام جدید در افریقای جنوبی به آن گروه اقلیت و متحدان اقتصادی شان اجازه داده که علی الرغم تعداد بسیار کمتر شان همه چیز و همه چیز از زمین تا زمان را در اختیـار داشته باشند، امروزه به این شیوه ای جدید آپارتاید، بازار آزاد میگویند. "
همچنان:
آپارتاید Apartheid که از نگاه لغوی ریشه انگلیسی داشته و به معنای مجزا و جدا نگهداشتن است، نه تنها در عرصـه نژادی که به تبعیض نژادی معروف است، بل در عرصه های دیگر حیات اجتماعی و سیاسی چون در پهنه علوم ( مثلاً: در مسأله پذیرش به دانشگاهها یا تفکیک رشته های علوم نظر به ناحیه ها و منطقه های زیست و غیره که بدین بهانه شماری از دانش آموزان را از شامل شدن در مراکز تعلیمی و همچنان از دسترسی به رشته های گوناگون علوم محروم گردانیده و دور نگهداشته میشوند، یا بنابر ملحوظ های سیاسی میگویند فُلان رشتهء از علوم صِرف در فُلان ایالت یا ولایت قابل پذیرش است، ولی در سطح کشور پذیرش ندارد... )، آپارتاید جنسی هم نوع دیگر آنست ( مجزا ساختن زنان از مردان یا تفکیک آنان بر مبنای جنسیت و به دیده تحقیر نگریستن به زنان ) در آپارتاید جنسی زن تحت مقرره های سختگیرانه و مرد سالارانه قرون وسطایی از کمترین حقوقی در جامعه برخوردار نیست، مانند زن افغان که بجرم زن بودن از بیشترین حقوق مدنی و اجتماعی محروم گردانیده شده و با دریغ تحت چنان فضای مختنق به انسان درجه دوّم تنزیل یافته و همچو پیـامد لکه ننگیست بر جبین نا شرم زمامـداران و اختیار داران کشور مصیبت دیده ما.
البته آپارتاید که همانا تبعیض نژادی است، با نژاد پرستیRacism که تفکر برتر دانستن یک نژاد بالای نژاد های دیگر است، تفاوت دارد، در نژاد پرستی نظریه برتری مطرح بوده و طرفداران آن معتقد اند که دست تقدیر برخی نژاد های بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده است، بدینترتیب اینان منکر برابری انسانها و حقوق مساوی برای آنها میباشند، در حالیکه علم و تجربه ثابت کرده است که تفاوت های نژادی، صوری و فرعی بوده از نظر رشد استعداد و امکانات معنوی و فکری و فعالیت اجتماعی و علمی هیچگونه اهمیت و تأثیری ندارد.
امّا در این میان هیومانیزم ( انسان گرایی، بشر دوستی ) اندیشه و طرز دید والا و سترگیست که همه نسلهای بشریت را صرف نظر از رنگ، پوست، نژاد، جنس و حتا عقاید سیاسی و ایدیالوژیک و گرایشهای مذهبی، سمتی، قومی، تباری، محلی و زبانی یکسان دانسته و مقام بشریت را واجب الاحترام و ُمکرم میداند.
برده داری در ایران
تا زمان ناصرالدین شاه و حتی تا آغاز مشروطیت، بردهداری در خانوادههای اعیانی تهران کمابیش رواج داشتهاست.
این بردگان سیاه، معمولا از دو طریق به ایران میآمدهاند. یا حجاج ایرانی در موسم حج آنان را از مکه خریداری نموده و از طریق شامات و عراق به ایران میآوردند و یا برده فروشان آنها را از راه خلیج فارس به سواحل جنوبی کشور انتقال میدادهاند. ورود بردگان به ایران در دوران صدارت امیرکبیر، سالانه بین دو تا سه هزار نفر گزارش شدهاست. این بردگان به سه گروه بمبئی، نوبهای و حبشی تقسیم میشدهاند.
علاوه بر بردگان وارداتی، بردههای داخلی نیز وجود داشتهاند که معمولا از خانوادههای بلوچ خریده و یا دزدیده میشدهاند. به بردگان مذکر کاکا و به بردگان مونث دده یا کنیز گفته میشدهاست. برای بردگان مذکر نامهایی همچون «مبارک» و «فیروز» و یا طبق مثل مشهور «کافور» انتخاب می شدهاست. برای کنیزها، نامهای «غنچهدهان»، «زعفران» و یا صنوبر، نامهای معمول بودهاست. با پیر شدن کنیز، به او «دده» اطلاق میشدهاست. به فرزند کنیز از ارباب، «دده والده» گفته میشدهاست. در زمان محمدشاه قاجار اولین قانون بر ضد بردهداری در ایران اجرا شد. ولی تا پایان دوران قاجار امکان عملی اجرای آن به مفهوم واقعی وجود نداشت.
در روز ۱۸ بهمن ۱۳۰۷ لایحه دو فوریتی زیر در مجلس شورای ملی به تصویب رسید.
«ماده واحده-در مملکت ایران هیچکس به عنوان برده شناخته نشده و هر بردهای بمجرد ورود به خاک یا آبهای ساحلی ایران آزاد خواهد بود. هرکس انسانی را به عنوان برده خرید و فروش کرده یا رفتار مالکانه دیگری نسبت به انسانی بنماید یا واسطه دیگری در حمل و نقل برده بشود محکوم به یک تا سه سال حبس تادیبی خواهد بود.»
تعصب و نژاد پرستی ومردم آمریکا
سایت helpme
نژاد پرستی نوع خاصی از تعصب است که بر مبنای استدلالات نادرست و عمومیت دادن برخی خصوصیات به گروهی از انسانها، به گونه ای غیر قابل انعطاف، شکل می گیرد. تعصب از کلمه ی لاتین « پرجودیسم » که به معنای پیش داوری کردن پیش از روشن شدن حقایق است، ریشه می گیرد. هرگاه فردی اجازه دهد عقاید متعصبانه اش مانع از رشد و حرکت دیگری شود تبعیض نژادی رخ داده است. و آنان که همه ی افراد یک نژاد را از برخی مشاغل خاص، مسکن، حقوق سیاسی، فرصتهای تحصیلی یا تعاملات اجتماعی محروم می کنند عاملان تبعیض نژادی هستند.
در قرون گذشته درگیری میان سه نژاد اصلی قفقازی، آسیایی و سیاه پوست همواره وجود داشته که گاه شامل محرومیت های اجتماعی ناشی از خودستایی بوده و زمانی منجر به نسل کشی های تحت حمایت حکومتها شده است. نژاد پرستی احساس ترس یا نفرتی است نا بجا از یک انسان تنها به دلیل نژاد وی. حتی زمانی که رنگ پوست مطرح نباشد عوامل دیگری چون زبان، مذهب، ملیت، تحصیلات، جنسیت یا سن وسال منجر به بروز تعصبات می گردد.
جامعه شناسان، مورخان و انسان شناسان معتقدند وقتی دو گروه با رنگ پوست و ظاهر فیزیکی متفاوت با هم در تماس قرار می گیرند و بر سر یک موضوع رقابت می کنند تبعیض نژادی با شدت و خشونت بیشتری بروز می کند. اما جوامعی که عاری از هر گونه درگیری نژادی هستند از پتانسیل همه ی شهروندان خود بهره برده و بسوی حذف این تعصبات گام می بردارند.
نفرت آمریکایی ها، ناشی از مشاهده ی رفتار کوکلاکس کلانها، احساسات غیر انسان دوستانه ای که هیچ پایه و اساسی ندارد و بد رفتاریهای زبانی است که همه ی ما در زندگی روزانه مان تجربه می کنیم. به عقیده ی من مؤثرترین اقدام در جهت توقف این رفتارها گفتگوی معقولانه است بی آنکه خود را درگیر تعصبات کنیم.
در گذشته آفریقاییها به آمریکا آورده می شدند و مجبور بودند تمام عمرشان بدون دریافت مزد کار کنند. همه ی منافع متعلق به ارباب بود، درحالی که او تنها مقدار ناچیزی از آن را صرف تهیه ی غذا، پوشاک و سرپناه برای برده ها می کرد.
اولین آفریقاییها در آمریکا که نه سواد خواندن و نوشتن داشتند و نه حامی و پشتیبانی، همواره از سوی سفید پوستان طرد می شدند. برخورد غیر انسانی با برده های آفریقایی – آمریکایی نمونه ای از وحشیانه ترین شکنجه ها در طول تاریخ است.
ناتوانی در دفاع از خود در برابر آزارهای دیگران ممکن است برای همه ی عمر همچون لکه ی ننگی بر روح انسان باقی بماند . اما ساده تر خواهد بود اگر ما به جای روی آوردن به خشونت و دیگر روشهای دفاعی ، برای کمک به آنهایی که مورد خشونت واقع می شوند ، با هم یکی شده و سعی کنیم آنها را درک کنیم و بپذیریم تصورات برخی افراد درباره ی این انسانها صحیح نیست.
کودکان ازبدو تولد تا دوازده سالگی اطلاعاتی را از جهان پیرامونشان دریافت می کنند. آنها از طریق مدرسه، خانواده، اطرافیان، دوستان و جامعه آموزش میبینند و همینطور پیام هایی را از کتابها، فیلمها، تلویزیون و دیگر رسانه ها دریافت می کنند و بر اساس این اطلاعات عقاید، نگرش و نظراتشان شکل می گیرد.
نگرش همان احساسات ما نسبت به یک فرد یا ایده است و عقاید ما ، پایه و اساس نگرش و رفتار ما با سایر انسان ها محسوب می شوند. آن گاه که عقایدمان متعصبانه باشد، نگرش و رفتارمان نیز متعصبانه خواهد بود. نژاد پرستی عقیده ای است بر اساس استدلال نادرست و تصورات غلط و عمومیت دادن این تصورات. و استریوتایپ یعنی داشتن عقایدی اغراق آمیز درباره ی یک گروه از مردم که با نامگذاری، نسبتهای نژادی و ساختن جوک آغازمی شود.
قربانیان تعصب اغلب خودشان به این عقاید نادرست دامن می زنند. آنها می آموزند با استفاده از روشهایی که برای حیاتشان ضروری است، از خود دفاع کنند. توهین هایی که به یک قوم و نژاد خاص نسبت داده می شود، موجب می شود احساساتی چون رنجش، خشم، شرم، خصومت، محرومیت و پریشانی یکجا در وجود یک فرد جمع شود. دانش آموزان مدارس آمریکا اعتراف می کنند که وقتی عصبانی می شوند ، اصطلاحات توهین آمیز نژادی را به کار می برند. من در گذشته در مدرسه مان شاهد آن بودم که دانش آموزان جوکها و اسامی نژادی را به زبان می آوردند اما می گفتند منظوری ندارند واینها فقط یک شوخی است.
نفرت نژادی اغلب منجر به بروز خشونت می شود. امروزه در آمریکا گروههایی وجود دارند که افراد متعلق به بعضی گروهها و مذاهب را در خیابانها مورد ضرب وشتم قرار داده و حتی به قتل می رسانند و به این ترتیب نوع خودسرانه ای از عدالت گستری مورد نظر خود را اعمال می کنند . چنین افرادی معمولا همانند مردم عادی فاقد قدرت هستند ، بنابر این غالب این گروهها در پی کسب قدرت بر می آیند . اینها در ساختارهای تشکیلاتی گروههایی مانند نازیها و کوکلاکس کلانها صاحب قدرتی کاذب می شوند . نفرت نژادی ای که قدرت نا محدود پیدا کند ، تبدیل به فاجعه خواهد شد . نسل کشی هایی که تحت حمایت نازی های آلمانی رخ داد نمونه ای است از قدرتمند شدن نفرت و کینه . این فاجعه نیز ابتدا از مسایل جزیی تر مانند جوکهای نژادی ، آغاز شد و سپس به محدودیت هایی مانند از دست دادن شغل ، حقوق شهروندی ، حق رای و در نهایت از دست دادن جان منجر شد .
برای توقف نژاد پرستی در آمریکا چه میتوان کرد ؟ سندی معتبر از تاریخ جانسن به نام گزارش کرنرمی گوید : باید استراتژیهایی وجود داشته باشد که موجب تحقق وعده های دموکراسی آمریکایی برای همه ی شهروندان شهری و روستایی ، سفید و سیاه ، اسپانیایی تبار و هندی-آمریکایی و هر اقلیت دیگری گردد . نمی توان انتظار داشت فقط رنگین پوستان برای مبارزه با نژاد پرستی تلاش کنند . همه ی ما باید از سیاه و سفید و سرخ و زرد ، استرالیایی ، اکراینی ،روسی یا ایرلندی در این راه گام برداریم .
اگر شما با اسمی که به رنگ پوست ، نژاد ، طرز راه رفتن و یا لهجه ی صحبت کردنتان مربوط می شود نامیده می شوید ، نژاد پرستی را تجربه کرده اید .تبعیض نژادی یک موضوع احساسی بسیار تحریک آمیز است و برخورد منطقی و آرام در مقابل آن بسیار مشکل و معمولا اولین واکنش در برابر آن حمله است . بر طبق گزارش آلفرد فلیشمن- خبرنگار روزنامه ی سنت لوییز- تبعیض نژادی یکی از بلاهای جامعه ی آمریکایی امروز است و وقتی مانند زمان حال، در سکوت و بی توجهی ، در حال رشد است خطر آن بسیار بیشتر خواهد بود .
اگر به نوع زندگی خود دقت کنیم می بینیم که ما آمریکایی ها حتی متوجه آنچه می گوییم ، جوکهایی که به زبان می آوریم و موسیقی ای که گوش می کنیم نیستیم . عده ای از مردم بازی کردن با عقاید دیگران را تنها یک شوخی می پندارند در حالیکه همیشه یک نفر در این میان رنجیده خاطر می شود حتی اگر ناراحتی اش را نشان ندهد .
امروزمردم دنیا خواهان برابری ، عدالت و آزادی هستند در حالیکه آمریکا به مظهر تعصب ونژاد پرستی تبدیل شده است . موقعیت امروز و فردای آمریکا از نظر تبعیض نزادی به ما بستگی دارد زیرا این ما هستیم که باید برای توقف آن اقدام کنیم.
به مناسبت 90 سالگی نلسون ماندلا
شهرگان - خسرو شمیرانی
shemiranie@yahoo.com
از دفاعیه ماندلا: "من با تسلط سفیدها مبارزه کرده ام، من با تسلط سیاه ها مبارزه کرده ام. من به جامعه ای آزاد و دمکراتیک که همۀ اعضای آن در هارمونی و امکانات برابر زندگی می کنند، احترام می گذارم. این آرمانی است که برای آن زندگی می کنم و امیدورام به آن دست پیدا کنم، اما اگر ضرورت داشته باشد حاضرم برای این آرمان جان خود را بدهم"
معلم انگلیسی ناتوان از تلفظ نام کوچک ماندلا، او را نلسون نام گذاشت
ماندلا در زندان: "زندانی نمی تواند وارد هیچ قراردادی شود. فقط انسان های آزاد می توانند مذاکره کنند"
مادیبا: پیام آور عشق و حقیقت
پورتره ای از نسلون ماندلا به مناسبت نودمین سالگرد تولدش *
شهرگان - خسرو شمیرانی
shemiranie@yahoo.com
ماشن های لوکس، قصر های دراندشت، پول و طلا، ریاست، پست و مقام؟ نه نه! بزرگترین لذت زندگی اش موسیقی هندل و چایکوفسکی و تماشای غروب است. همیشه همینطور بوده. و زندان رژیم آپارتاید سال های سال او را از این لذت "کوچک" محروم کرد.
تارنمای "کنگره ملی آفریقا" زندگی نامۀ یکی از جان های بزرگِ انسانیِ قرن بیستم را با جملات بالا شروع می کند.
اما آیا براستی دیوار های آپارتاید می توانستند موسیقی را بیرونِ قلبی که در ِ آن حتی بر روی زندانبان خود نیز بسته نبود، متوقف کند. و یا تاریکی سلولی که سالها نور روز را ندیده بود می توانست کمترین سایه ای بر آن دل بزرگ و روشن بیافکند؟ تاریخ به این سوال پاسخی منفی و قاطع داده است.
سال های زندان کار خود را کرده اند. 90 ساله است اما هنوز ، بدون توجه به اینکه روز گذشته چه ساعتی برای او به پایان رسیده است، هر صبح ساعت چهار و نیم بیدار می شود. از پنج تا شش ورزش می کند. شش و نیم صبحانه صرف می شود و اخبار روز خوانده می شود و سپس روز جدیدی آغاز می شود. 12 ساعت کار در روز برایش عادی است. وقت شناسی برایش یک چیز با اهیمت نیست، بلکه یک امر بدیهی است و وقت ناشناسی را توهین به طرف مقابل می داند.
مادیبا کیست؟
مادیبا که در آفریقای جنوبی با نام نلسون ماندلا مترادف شده است، عنوانی است که از سر احترام به بزرگان قبیلۀ ماندلا داده می شود.
رُلی لالا، نوزادی که قرار بود روزی قلب انسان های بیشمار از رنگ ها و زبان های گوناگون را تسخیر کند، در 18 مین روز جولای سال 1918 به دنیا آمد. هنوز توپ های جنگ جهانی اول خاموش نشده بودند و تا پایه گذاری رسمی رژیم آپارتاید هنوز سی سال باقی بود. رُلی لالا در هفت سالگی به عنوان اولین فرزند خانوادۀ اشرافی خود به دبستان رفت و در آنجا نلسون نامیده شد. دلیل این تغییر نام ناتوانی آموزگار مسیحی او در تلفظ نام رُلی لالا بود. این معلم انگلیسی، "نلسون" را از نام یک افسر بلندپایه نیروی دریایی بریتانیا گرفته بود.
ماندلا نه ساله بود که پدرش از بیماری سل درگذشت. دوره دبیرستان را در زمانی کوتاه تر از معمول پشت سر گذاشت. در کالج به عنوان نماینده شورای دانشجویی انتخاب شد. به دلیل پیوستن به اعتراضات دانشجویی تحصیل او در دانشگاه معلق شد. دیرتر برای اینکه اسیر ازدواج ناخواسته ای که خانوداه ترتیب داده بود نشود به ژوهانسبورگ فرار کرد. مدتی به عنوان گارد در معدن کار کرد اما بعد لیسانس خود را دریافت کرد. تحصیل در رشته حقوق را آغاز کرد اما در سال 1948 بدون اخذ پایان نامه دانشگاه را ترک کرد.
در اوج جنگ جهانی دوم گروه کوجکی از جوانان عضو کنگرۀ ملی آفریقا ANC گرد هم جمع شدند. این گروه از ویلیام نموکو، والتر سیسولو، الیور تامبو، آشبای مدا، نلسون ماندلا و 54 نفر دیگر تشکیل شده بود و رهبری آن را آنتون لِمبِد Anton Lembede به عهده داشت. این مجموعۀ کوچک وظیفه ای را در مقابل خود نهاد که شاید بی انجام آن هرگز آفریقای جنوبی از آپارتاید خلاص نمی شد. وظیفه مذکور که ناممکن به نظر می رسید این بود که کنگرۀ ملی آفریقا را به یک جنبش اجتماعی تبدیل کند. جنبش حق طلبانه ای که میلیونها کار گر، برزگر و متخصص را در بر می گرفت.
اساسی ترین مساله مورد نظر گروه جوان مذکور این بود که نشان دهد، راهکارهای پارلمانتاریستی و عریضه نویسی که در محور فعالیت های رهبری قدیمی ANC مبنی بر مبارزه پارلمانتاریستی برای رسیدن به حقوق مردم آفریقای جنوبی، روشی درخور زمان نیست.
آنتون لِمبِد و دوستان او معتقد بودند تنها راه رسیدن به هدف تکیه بر هویت ملی و ناسیونالیسم رادیکال آفریقایی بود. بر اساس همین تفکر بود که در سال 1944 "لیگ جوانان کنگره ملی آفریقا" شکل گرفت.
پشتکار، صداقت و دیسیپلین نلسون جوان در راهی که می رفت چنان بود که نمی توانست دیگران را تحت تاثیر نگذارد، پس او در سال 1947 به عنوان دبیر "لیگ جوانان" انتخاب شد.در این سال علاوه بر آنتون لِمبِد که در کمیته رهبری ANC حضور داشت، 2 نفر دیگر به عضویت این کمیته در آمدند. با طرح شعار Inyaniso که "حقیقت" معنی می دهد، و وفاداری به این شعار، لیگ جوانان کنگره ملی توانست به سرعت در اعماق جامعه ریشه بدواند و زمینه را برای پذیرش سیاست هایش در درون کنگره ملی بوجود بیاورد.
در سال 1948 همه چیز یک سره شد. "حزب ملی" در انتخاباتی که فقط سفیدها حق شرکت در آن را داشتند قدرت را به دست گرفت و نژادپرستی به دکترین رسمی حکومت تبدیل شد و در نتیجه، تبعیض نژادی و تحقیر بی حد و مرزِ اکثریت جامعه مسیری بود که نزدیک به نیم قرن سایه ای سنگین بر جنوب قارۀ سیاه انداخته و لکۀ ننگی ابدی بر پیشانی بشریت شد.
در پی این رخداد، در سال 1949 نلسون ماندلا همراه با دیگر رهبران لیگ جوانان "برنامۀ عمل" را به کنگره پیشنهاد کردند. در دنیای خارج از آفریقا جنگ جهانی دوم تمام شده بود و جرقه های جنگ سرد در هوا چرخان بود. سرانجام جنگ سرد آغاز شد. جنگی که گاه زبانه های آتش گرم آن هزاران انسان را در کام خود می کشید.
در اولین سالهای دهه 1950کره در جنگ علیه آمریکا می سوخت و بخش هایی از اروپای شرقی دستخوش ناآرامی های گاه خونین بود. این ناآرامی ها از مقاومت اقشاری از مردم در مقابل حکومت های اقماری اتحاد جماهیر شوروی ناشی می شد. همزمان در آفریقای جنوبی که به سرزمین های تحت سلطۀ ملکۀ انگلستان commonwealth تعلق داشت، قوانین تبعیض آمیز هر روز گسترده تر و اعمال آنها سبعانه تر می شد. در سال 1952 کنگره ملی آفریقا کمپین نافرمانی مدنی در مقابل قوانین ناعادلانه آپارتاید را آغاز کرد. ماندلای 34 ساله به عنوان رهبر نیروهای داوطلب در سطح کل کشور انتخاب شد. در این دوره ماندلا به سراسر کشور سفر می کرد و با تلاشی خستگی ناپذیر گروه های داوطلب برای پیوستن به کمپین نافرمانی مدنی را سازمان می داد. تلاش های ماندلا، او و همراهانش را به دادگاه کشاند. قاضی در حکم خود نوشت، ماندلا به عنوان متهم ردیف اول و دیگر متهمان در اقدام مسالمت جویانه برای مقاومت در مقابل قوانین موجود مجرم شناخته می شوند. در حکم آمده بود که این گروه پیروان خود را به عدم کاربرد خشونت ترغیب می کند.
بر اساس قانون ضد کمونیسم، ماندلا به زندان تعلیقی محکوم شد. پس از پایان کمپین او از شرکت در هر گونه گرد هم آیی نیز منع شد. در همین دورۀ محکومیت به "عدم فعالیت" ماندلا امتحانات پایانی دانشکده حقوق را پشت سر گذاشت و به عنوان وکیل، یک دفتر حقوقی باز کرد.
در پایان سال 1952 ماندلا به پاس تلاش هایش در "کمپین برای نافرمانی مدنی" به ریاست لیگ جوانان و نائب رئیسی کنگره ملی انتخاب شد.
الیور تامبو از رهبران و بنیانگذاران لیگ جوانان که در دفتر حقوقی اش با نلسون ماندلا شریک بود، در سال 1993، یک سال پیش از پایان ابدی آپارتاید در آفریقای جنوبی و مدت کوتاهی قبل از مرگ خود، وقتی که ریاست کنگره ملی را به عهده داشت، در باره آن سال ها نوشت:
"هر روز صبح، وقتی که ماندلا و من تلاش می کردیم به میز کار خود برسیم، باید صف طولانی مراجعینی را پشت سر می گذاشتیم که اتاق انتظار و راهرو ها را پر کرده بودند. .... در آفریقای جنوبی، بدون زمین بودن یک کشاور به نوعی یک جرم بود و بسیاری از مراجعان برای این آمده بودند که از زمین های آبا و اجدادی اشان آنها را بیرون انداخته بودند. .... ما در جامعه خودمان به عنوان متخصص به جایگاهی دست یافته بودیم. نه من و نه ماندلا نمی خواستیم علیه رژیم آپارتاید سرکشی کنیم. اما هر حضور ما در دادگاه و هر مراجعه ما به زندان برای گفت وگو با موکلانمان، تحقیر و درد جان سوزِ وارده به مردم مان را به ما یاد آوری می کرد.
جایگاه تامبو و ماندلا به عنوان وکلای دعاوی، این دو حقوق دان را از تعرض قوانین نژادپرستانه مصون نگه نداشت. ماندلا دیر تر در این باره نوشت که دفتر کارشان از آنها گرفته شد و آنها به محلی با کیلومترها فاصله فرستاده شدند. محلی که موکلان در ساعت کاری قادر به رسیدن به آن نبودند.
در دهه 1950 جدایی نژادی در دانشگاه های عمومی، "قوانین عبور ومرور" و مبارزه علیه استثمار کارگران توجه ماندلا را جلب کرد. انواع و اقسام فشار، ایجاد موانع متعدد کاری، بازداشت و زندان های مکرر ثمرات توجه ماندلا به مسائل بالا بودند.
در نیمۀ دوم دهه 50 ماندلا دفتر حقوقی خود را از دست داد و فعالیت سیاسی برایش ممنوع شد. فاجعۀ کشتار جمعی که در شارپ ویل ((1)) در سال 1960 صورت گرفت به غیرقانونی شدن کنگره ملی آفریقا و زندانی شدن نلسون ماندلا که هنوز دوران زندان تعلیقی را می گذراند، انجامید.
پس از آزادی، به دلیل فشارهای روز افزون بر اثر غیرقانونی بودن کنگره ملی، ماندلا دوباره تحت پیگرد قرار گرفت. اینبار اما او زندگی مخفی را برگزید. گاهی لباس یک کارگر را پوشید و گاهی نقش راننده را بازی کرد. مهارت او در فرار از پلیس نام مستعار Pimpernel را برای وی به ارمغان آورد. ((2)) در همین سالها کنگره ملی آفریقا شاخه نظامی خود را تاسیس کرد. دیرتر ماندلا در دادگاه گفت: "در جون 1961 بعد از بررسی مفصل و طولانیِ وضعیت آفریقای جنوبی من و دیگر همقطارانم به این نتیجه رسیدیم که استفاده از خشونت گریزناپذیر است. وقتی که حکومت درخواست های صلح آمیز ما را با خشونت پاسخ می دهد، غیر واقع گرایانه است که رهبران آفریقا صلح و عدم خشونت را موعظه کنند."
دادگاه رژیم آپارتاید ماندلا را مجرم شناخت و به پنج سال زندان محکوم کرد. زمانی که هنوز در زندان به سر می برد بار دیگر دادگاهی شد و در مورد دیگری، در اتهام "خرابکاری" مجرم شناخته شد. دفاعیه ماندلا در این پرونده که Rivonia Trial نام گرفت، با عباراتی پایان یافت که در تاریخ مبارزه با آپارتاید ماندگار شدند: "من با تسلط سفیدها مبارزه کرده ام، من با تسلط سیاه ها مبارزه کرده ام. من به جامعه ای آزاد و دمکراتیک که همۀ اعضای آن در هارمونی و امکانات برابر زندگی می کنند، احترام می گذارم. این آرمانی است که برای آن زندگی می کنم و امیدورام به آن دست پیدا کنم، اما اگر ضرورت داشته باشد حاضرم برای این آرمان جان خود را بدهم" ((3))
در این دادگاه ماندلا به حبس ابد محکوم شد. او به زندان معروف و دهشتناک Robben Island منتقل شد. در سال 1984 به زندان Pollsmoor منتقل شد. در سال 1988 بار دیگر او را جابجا کرده و به آخرین سکونت گاه اجباریش، Victor Verster بردند. نلسون ماندلا در زندان بارها معاملۀ پیشنهادی زندان بانان را پس زد و حاضر نشد با پذیرش انچه بر خلاف آرمان های آزادی خواهانه و برابری طلبانه اش بود از بند رهایی یابد. آخرین بار وقتی که دوباره به او پیشنهاد شد تا در بارۀ شرائط آزادیش با زندان بانان مذاکره کند گفت: "زندانی نمی تواند وارد هیچ قراردادی شود. فقط انسان های آزاد می توانند مذاکره کنند"
ماندلا در تاریخ 11 فوریه 1990 آزاد شد و با قدرت تمام تلاش زندگی اش را در خارج از زندان آغاز کرد تا به اهدافی که او و هم قطارانش چهار دهه پیش تر برای خود تعین کرده بودند، دست یابد. در سال 1991 پس از چندین دهه دوباره نشست سراسری کنگره ملی افریقا در کشور برگزار شد. در این نشست ماندلا به ریاست ANC انتخاب شد و دوست دیرینه او الیور تامبو مدیرکلی را به عهده گرفت. ماندلا و همراهان او کمی پس از آزادی وی از زندان اعلام کردند که مبارزه مسلحانه را کنار گذاشته و با اتکا به نیروی مردم و با مبارزه مدنی به تلاش برای رسیدن به آرمان هایشان ادامه می دهند.
ماندلا با وجود تحریکات بسیار زیاد هرگز نژادپرستی را با نژاد پرستی پاسخ نداد. پاسخ او به سال ها سرکوب، زندان و قتل دوستانش، بخشش و تلاش برای روشن شدن حقیقت بود. چوبه های دار به پا نکرد. انتقام جویی نکرد و در کشوری که می توانست بر اثر کوچکترین اشتباهی جویی از خون جاری شود، آفریقای جدید را بنا کرد. افریقایی که با تمام مشکلاتش راهی دگرگونه به دیگران نشان می دهد. او نشان داد که نمی تواند به باور های خویش به آزادی و برابری پشت کند.
ماندلا در سال 1993 به نمایندگی از طرف تمام انسان هایی که در آفریقای جنوبی برای ایجاد صلح در سرزمین خود درد کشیده و قربانی داده بودند جایزه صلح نوبل را پذیرفت.
در تاریخ 10 ماه می 1994 به عنوان اولین رئیس جمهور منتخب مردم آفریقای جنوبی سوگند یاد کرد و درست پنج سال دیرتر از تمام مشاغل دولتی کناره گرفت. او اکنون در محل زادگاه خود، در Qunu, Transkei زندگی می کند. بیش از 100 جایزه بین المللی دریافت کرده است و از پنجاه دانشگاه معتبر جهان دارای مدارج افتخاری است.
زیرنویس ها
* این نوشته با استفاده از منابع زیر تهیه شده است
http://www.nelsonmandela.org/
http://www.anc.org.za/people/mandela.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Nelson_Mandela
((1)) در روز 21 مارس 1960 ، پلیس در شهر شارپ ویل به سوی تظاهر کنندگانِ ضد آپارتاید آتش گشود، 67 نفر را کشت و 180 نفر را زخمی کرد. این کشتار که محکومیت جهانی را به دنبال داشت باعث شد آفریقای جنوبی که جزئی از سرزمین های زیر چتر سلطنتی بریتانیای کبیر محسوب می شد به یک جمهوری تبدیل شود
http://www.encyclopedia.com/doc/1O48-Sharpevillemassacre.html
((2))
Pimpernel
نام گیاهی است که گلهای سفید آن به هنگام هوای بد، گلبرگ های خود را در هم کشیده، خود را می بندد و از هوای بد محفوظ می کند.
((3))
برگرفته از آخرین دفاع نسلون ماندلا که تحت عنوان: "من برای مرگ آماده هستم" در تارنمای کنگره ملی آفریقا منتشر شده است.
http://www.anc.org.za/ancdocs/history/rivonia.html
حزب پان ایرانیست
با قدرت گرفتن نازی ها در نیمه اول دهه سی میلادی و اجرای سیاست تهاجمی آلمان، رضا شاه نیز در پی گسترش روابط در همه زمینه ها با این متحد نیرومند جدیدش برآمد و در داخل کشور نیز ملی گرایی با گرایش باستان گرا و نه ملی گرایی مدرن و سکولار، به شکل ایدئولوژی رسمی و حکومتی تثبیت شد. نمودهای بارز این تغییر را در معماری بناهای دولتی آن دوران می توان دید. اگر گذرتان به خیابان فردوسی تهران افتاد به ساختمان قدیمی بانک ملی نگاه کنید و همینطور به ساختمان راه آهن و بسیاری بناهای دیگر. همچنین در متون درسی مدارس نیز این جهت گیری به گذشته باستانی گنجانده شد و در نتیجه تعدادی از دانش آموزان مدارس نیز در چنین حال و هوایی پرورش یافتند یعنی گرایش به باستان گرایی و ستایش نازیسم. بعد از سقوط رضا شاه و اشغال ایران توسط سه دولت متفق، گروهی از این جوانان با تشکیل هسته ای به نام "انجمن" به شکل نیروی شبه نظامی راست افراطی خود را متشکل کردند. از سران این جریان محسن پزشکپور و داریوش همایون را می توان نام برد ( هر دو در قید حیات و هنوز فعال سیاسی اند. )
نشان شبه نظامیان "انجمن"
نشان نیروهای ویژه اس اس آلمان هیتلری
"انجمن" همان هسته اولیه حزب پان ایرانیست بود. این حزب در 1329 اعلام موجودیت کرد ولی بعد به سه شاخه تقسیم شد. دو شاخه از آن به حمایت از حرکت ملی شدن صنعت نفت پرداخت. ( حزب ملت ایران که داریوش فروهر رهبر آن بود یکی از این دو شاخه است). شاخه اصلی حزب به کمک رکن دو ارتش، دربار و تیمسار آریانا، و مزدوران استعمار از قماش خانم "آن لمبتون" وابسته سفارت انگلیس و همینطور "سر شاپور ریپورتر" یک ایرانی زرتشتی ساکن هند و مرتبط با سرویس اطلاعاتی انگلیس، دست به حملات بسیار خشن بر علیه تجمعات ملیون و اعضای حزب توده و تشکلات جانبی اش زد و به نوعی گروه فشار دربار در آن برش زمانی محسوب می شد. در هنگام کودتا نیز اعضای حزب و از جمله امیر موبور، دوشادوش شعبان بی مخ و لومپنهای دیگر در سقوط دولت مصدق همگام با دربار و امپریالیسم، چاقو زدند و چماق کشیدند.
بررسی اسناد حزب و گفتگوهای شخصی ام با شاهدان عینی، نشان می دهد که در دهه 40 شمسی، حزب به شکل نیمه رسمی بخشی از بدنه رژیم شاه بود و در مراسم سالگرد قیام ملی 28 مرداد(!) نیز حضور داشت. پاداش این خوش خدمتی، فرستاده شدن تعدادی اعضایش به مجلس شورا و همینطور قائم مقامی حزب رستاخیز توسط یک عضو دیگر( دکتر عاملی تهرانی) بود.
ایدئولوژی این حزب مبتنی بر تقدیس خاک و خون است. برداشت این حزب از واژه ملت مشابه دیدگاههای فاشیستهای آلمان و ایتالیا و اسپانیاست و تصادفی نیست که کلیه پرچمها و نشانه هایش به نحوی مرتبط با فاشیستها ی فوق الذکر است. زحمت زیادی کشیده است تا نشان دهد نژاد پرست نیست ولی یک نگاه دقیق به نوشته های اعضا، تمام این زحمت رهبرانش را بر باد می دهد.
نشان حزب پان ایرانیست
نشان حزب نازی آلمان
عقاب نازی ها

این حزب به شکل آشکار ادعای ارضی بر کشورهای همسایه دارد و مبلغ نوعی میلیتاریسم برای گسترش مرزهای فعلی ایران تا رسیدن به مرزهای باستانی اش می باشد. به نظر می رسد یکی از دلایل موافقت حکومت اسلامی با فعالیت آزاد حزب در ایران ( با وجود این که هیچ گاه سلطنت طلب بودنش را انکار نکرده است)، استفاده از آن برای سرکوب فعالیتهای اقلیتهای قومی ساکن ایران و به ویژه تورک ها و عربها باشد.
در این آدرس یک متن پان ایرانیستی در مورد تورکها را می توانید بخوانید:
وبلاگ فرمان آریا
http://farmane-ariya.blogfa.com/post-54.aspx
این حزب از بدو تاسیس تا کنون خصومت آشکاری با چپ های ایران ( و سوسیالیسم به شکل کلی) داشته و در موارد متعدد دست به قتل و زخمی کردن آنها زده است.
یک سند شهربانی دوران مصدق نشان می دهد اعضای حزب توده بعد از مدتها چاقو خوردن از سوی پان ایرانیستها و سومکا سرانجام تصمیم گرفتند برای دفاع شخصی خود را به سلاح سرد مجهز کنند. این حملات هیستریک به چپ ها تقریبا جزو جدایی ناپذیر متون پان ایرانیستی شده است.
در هر صورت این بود بخش کوچکی از ماجرای راست افراطی و نژادپرست ایران که در حزب پان ایرانیست متشکل شده اند. لازم دیدم به اعضای کلوب در مورد فاشیسم نهفته در چنین احزابی که برای جوانان بی اطلاع از تاریخ می تواند فریب دهنده نیز باشد هشدار دهم.
در بخش بعد به معرفی یک حزب ناسیونالیست افراطی دیگر خواهم پرداخت.
فاجعه نسل كشی در رواندا
منبع: نشریه ماهانه داخلی "سازمان عفو بین الملل (amnesty international)، آپریل 2004.
نویسنده مقاله: ماركوس هارمن (Markus Harmann) روزنامه نگار و خبرنگار از برلین
برگردان: عزیز فولادوند
[مقدمه و پاورقی ها از مترجم است.]
مـقدمــه
سؤالات زیادی به ذهن هر وجدان بیدار میزند. هنوز جهان به غارت رفته فقیر از عواقب وحشتناك تسلط استعمار رها نشده است. دورانی كه استعمار چیان اروپایی قاره افریقا را جولانگاه تاخت و تاز خود قرار داده بودند و با حد و مرزكشیدن های اختیاری، عدم توجه به مختصات بومی، مذهبی، اقلیمی و دهها فاكتور دیگر در كنار تخریب شالودها وزیر بناهای اقتصادی و نهاد های سیاسی ریشه های اختلافات قومی را بنا نهاده و عامدأ آنها را در راستای تأمین منافع استعماری اشان دامن میزدند. در هر قاره ای ما به نوعی شاهد این پروسه و عواقب فاجعه بار آن هستیم: افریقا، آمریكای لاتین، آسیا، خاور میانه.
پس از شكست رایش سوم و تجربه دردناك از فجایع شوم جنگ دوم جهانی وجدان جریه دار بشرییت برای جلوگیری كردن از تكرار این تراژدی دردناك برای اولین بار در طول تاریخ بشر با امید به همزیستی مسالمت آمیز اقدام به تشكیل نهادی جهانی بنام جامعه ملل [1]متحد نمود. بر بستری از ایرادها و نواقص ساختاری از جمله حق وتو برای كشورهای عضو دائم شورای امنییت یعنی عالی ترین ارگان تصمیم گیری سازمان ملل متحد (امریكا، روسیه، فرانسه، انگلستان و چین) این سازمان از همان ابتدا دچار تناقض درونی شدید گردید. از طرفی تعهد و الزام به دفاع از حقوق انسان و جلوگیری از بروز جنگ و از طرف دیگر تصادم منافع دول قدرتمند برای حفظ مناقع سیاسی و اقتصادی خود.
تجربه های سالهای بعد نشان داد كه عملأ این سازمان به مثابه ابزاری در دست قدرتهای بزرگ گردیده و در انجام مأموریت تاریخی اش بطور شرم گینانه و فضیحت باری شكست خورده است. عدم توانائی و ارائه راه حل در مسئله فلسطینیها از برجسته ترین صحنه های این شكست فضیحت بار است. بی كفایتی، فقدان شجاعت و تهور سیاسی و عدم كارآئی این ارگان بین المللی در آخرین كشاكش سیاسی در رابطه با موضوع عراق خود را به اذهان عمومی جهان نشان داد. نسل كشی صد روزه در روآندا كه گفته می شود در خلال آن حدود هشتصد هزار تن از اعضای قبیله توتسی و هوتوهای میانه رو به دست هوتوهای افراطی كشته شدند از چشم سازمان ملل متحد پنهان نبود. ای بسا با دخالت سریع و مسئولانه جامعه جهانی امكان جلوگیری كردن به موقع این فاجعه هولناك انسانی وجود داشت. گرچه با میانجیگری بین المللی، جنگ داخلی خاتمه یافت و دولت سازش ملی زمام امور را در دست گرفت ولی قتل عام رواندا پی آمدهای سیاسی گسترده ای در پی داشته است و جامعه جهانی و سازمان ملل متحد به دلیل خودداری از مداخله به موقع برای خاتمه آن مورد انتقاد بوده اند.
آغاز فاجعه:
رییس جمهوری وقت رواندا، جونوال هابیاریمانا، كه از اعضای قبیله هوتو بود در 6 آوریل سال 1994 مورد یك سؤء قصد قرار گرفت: بر اثر شلیك موشك زمین به هوا هواپیمای حامل او در نزدیكی فرودگاه كیگالی، پایتخت رواندا سقوط نمود و موجب مرگ رئیس جمهور گردید. این سانحه مقدمات یك نسل كشی بی سابقه ای را فراهم نمود. هوتوهای تندرو این واقعه را به مخالفان توتسی نسبت دادند و به حملات گسترده علیه اقلیت قومی توتسی و هوتوهای میانه رو دست زدند.
نسل كشی رواندا یكصد روز به طول انجامید و در جریان آن 800000 هزار انسان جان خود را به فجیع ترین صورت ممكن از دست دادند. سرانجام نیروهای شورشی، كه افراد توتسی در آن اكثریت داشتند، توانستند كنترل اوضاع را در دست بگیرند. تسلط شورشیان بر اوضاع به فرار حدود دو میلیون تن از اعضای قبیله هوتو به كشور زئیر (جمهوری دمكراتیك كنگو) منجر شد.
شكستی فضیحت بار و شرم آور
ده سال پیش در روآندا قتل عامی هولناك بوقوع پیوست: در طول 100 روز بیش از 800000 انسان بقتل رسیدند. تازه امروز پس از گذشت یكدهه سازمان ملل متحد اقرار به گناه و جرم خود می كند.
افكار عمومی جهان متوجه اولین انتخابات آزاد در افریقای جنوبی بود كه در كشور كوچك روآندا سلاخی بزرگی آغازیدن گرفت. سه هفته قبل از انتخابات در دماغه امید نیك در تاریخ 6 آپریل 1994حدود 3000 كیلومتر در شمال هواپیمای رئیس جمهور روآندا Juvenal Habyarimana در حال پرواز بر فراز پایتخت روآندا كیگالی Kigali مورد اصابت قرار گرفت. تا امروز موضوع در پرده ابهام قرار دارد. این سوء قصد زمینهٌ قتل عامی هوكناكی را فراهم نمود كه از زمان هلوكاس[2] (Holocaust) تا كنون بی سابقه بوده است. بنا به تخمین سازمان ملل متحد در طول 100 روز 800000 نفر به طرز فجیع، وحشیانه و با سقاوتی غیر قابل توصیفی قتل عام شدند: سه چهارم جمعییت قوم در اقلییت توتسی (Tutsi) و در ضمن هزاران نفر از قوم هوتی (Huti) كه جزء مخالفین و در اپوزیسیون بودند.
روزها گذشت تا اینكه بالاخره برای اولین بار اخبار دهشتناك این فاجعه انسانی به روزنامه های اروپائی راه پیدا نمود. در آن اخبار بطور خیلی كوتاه و سرسری مآب از "جنگ قبائل" و "حملات" خبر داده میشد. "ما این تراژدی انسانی را با قالبها و كلیشه های ذهنی خودمان ارزیابی می كردیم. در ذهن ما رواندا سرزمینی بود واقع در مأجوج و یأجوج؛ دشت هزاران تپه كه ساكنانش از زمانی كه انسان ابوالبشر به یاد دار با كنده و شمشیر جمجمه همدیگر را له و لورده میكردند". با این جملات گریل (Grill) خبرنگار هفته نامه آلمانی دی سایت (Die Zeit) در شهر كاپ در كتاب منتشر شده اش در سال 2003 بنام "آه ای آفریقا" سعی میكند آبروی خود و همقطارانش را نجات دهد و بی عملی اشان را توجیه كند. به گفتهٌ او شور و شوق عمومی در باره "كمكهای توسعه" به افریقای جنوبی باعث گردید كه در ابتداء امر توجهٌ چندانی به حوادث روآندا مبذول نگردد. یك دهه پس از گذشت نسل كشی كه توسط ارتش شورشیان تبعیدی توتسی در اوگاندا (RPF) در تاریخ 4 یولای 1994 متوقف گردید جزئیات این تراژدی هولناك رخ می نماید: حتی شهروندانی كه تا بروز این حادثه در صلح و تفاهم با همسایگان خود زندگی می كردند (مثل پزشكان،كشیشها، قضات) به یكباره تحت تأثیر تبلیغات مسموم و تحریك آمیز رادیو و طیف آریستوكرات تبدیل به جانیان آدمكش شدند. نفرت و خشم انباشته شده بین ساكنین و ااقوام بومی كه نتیجه و ارثیه دوران تسلط استعمارگران در این قاره می باشد بطرز فجیع و با سنگدلی بیكرانی به بیرون زده شد.
در بین قربانیان 10 سرباز بلژیكی حافظ صلح سازمان ملل متحد هم دیده میشود.سازمان ملل متحد با دست پاچگی سربازانش را از منطقه خارج نمود؛ اشتباه غیر قابل گذشتی كه دبیركل سازمان ملل متحدكوفی عنان هم مدتهای مدیدی است كه به آن اقرار كرده است. در اواخر ژانویه 2004 به مناسبت گشایش كنفرانس "جلوگیری از نسل كشی"در شهر استكهلم او از " شكستی فضیحت بار و شرم آور" جامعه جهانی یاد كرد. عنان اضابه كرد كه اعضاء جامعه ملل "سنگین ترین خطا" را مرتكب شدند و از گذاشتن نام "نسل كشی" روی این واقعه امتناع نمودند. در اوایل 1998 معلوم گردید كه بنا به گزارشی سری در ژانویه 1994 به سازمان ملل متحد در رابطه با افزایش خشونت و گسترش دامنه آن در رواندا هشدار داده شده بود. پس از دریافت این گزارش عنان رئیس جمهور رواندا, سفیر كبیر امریكا، بلژیك و فرانسه را در جریان امر گذاشت ولی دستوری با این محتوی صادر نمود كه آنها مبادرت به اقدامی نكنند. سه هفته بعد از صدور ابلاغیه عنان، آن سلاخی دهشتناك آغاز شد. پس از اینكه "هئیت تحقیقات" اتهام سنگین دست داشتن در گناهٍ نسل كشی در این كشور كوچك افریقای جنوبی را متوجه این نهاد جهانی نمود، پاول كاگامه (Paul kagame) رئیس جمهور وقت روآندا هم رسمأ از سازمان ملل متحد درخواست نمود كه بخاطر شكست و عدم توانائی اش عذرخواهی نماید. این انتقاد متوجه شخص كوفی عنان هم میشد. در دوران این نسل كشی هولناك او معاونت دبیر كل را در مأموریت های محافظت از صلح سازمان ملل متحد را عهده دار بود. پس از خاتمه این فاجعه هولناك تعداد 120000 نفر مشكوك به شركت در این قتل عام دستگیر شدند و در زندانهای كاملأ پر نگهداری شدند. هنوز هم تعداد 10000 نفر در زندانها بسر میبرند. دستگاه قضائی بیشتر از 100 حكم در سال نمی تواند صادر كند. شعبه ای از دادگاه جنائی بین المللی در شهر آروشا/تانزانیا مشغول رسیدگی به پرونده اتهام عاملین و طراحان اصلی این نسل كشی بی سابقه می باشد.
به منظور تسریع رسیدگی به پرونده متهمین دولت روآندا در سال 2001 سیستم قضائی ویژه ای را كه تا كنون در جهان سابقه نداشت سازماندهی نمود. دادگاههای مردمی فعال در دهات و روستاها كه به گاساسا (Gacaca) معروف هستند (در لغت به معنی: "دادگاه سریع") مستقلانه به موضوع اتهام میپردازند و خود مختارانه در مورد تقصیر و بیگناهی تصمیم گرفته رأی صادر می نمایند. ساكنین خود اداره كنندهٌ این دادگاهها هستند. درگرد هم آئیهای عمومی با رای همگانی قضات این دادگاهها انتخاب میشوند. تعداد "گاساسا ـ قضات" انتخاب شده تا كنون بالغ بر 260000 میباشند. پرنسیپ حاكم بر اداره این دادگاهها همان پرنسیپ "كمیسیونهای عدالت" در افریقای جنوبی میباشد: افراد عادی باید این امكان را بیابند كه در مورد حوادث سال 1994 و آنچه او خود تجربه و حس كرده است به كمیسیون گزارش دهد. بسرعت مشكل نمودار شد: در موارد نادری دلایل اثبات جرم وجود دارد. در گزارشات شهود اغلب مرز حقیقت و داستانسرائی روشن نیست. دولت مجموعأ 24000 زندانی را به امید موفقییت كار این دادگاهها آزاد نمود. آزادشدگان در روستاهای محل سكونتشان با بازماندگان مقتولین روبرو میشدند: در اكثر موارد انتقامجویها و خونخواههای خود سرانه بوقوع میپیوست. در سال 2003 در روستای یندا چارلز روتین دوكا (Charls Rutinduka) در جلوی چشمان فرزندانش قطعه قطعه گردید. شیوه كشتاری كه در مورد صدها هزاران نفر در نسل كشی سال 1994 اجراء گردید. قرار بود كه روتین دوكا چند روز بعد در دادگاه گاساسا حاضر شود و اقرار نماید.
[1]) در ژوئن 1945 پنجاه كشور جهان با اعزام نمایندگان خود به سانفرانسیسكو در فكر ریختن پاپه و اساس یك سازمان بین المللی كه ضامن صلح عمومی و امنییت جهانی باشد بودند. ملل رنج كشیده و مصیبت دیده جهان بفكر جلوگیری كردن از جنگی دوباره بودند. بدین طریق "سازمان ملل متحد" در سال 1945 برای استقرار و حفظ صلح، امنییت و توسعه همكاریهای جهانی در زمینه امور اقتصادی – اجتماعی فرهنگی و حل و فصل دشواریها و مشكلات جامعه انسانی بوجود آمد. مقر این سازمان در شهر نیو یورك می باشد. در 25 آپریل 1945 "منشور ملل متحد" به امضاء 50 كشور جهان رسید. آنچه در زیر می آید خلاصه ای از پیشگفتار این منشور است كه از تاریخ تصویب آن تا كنون هیچگونه تغییری در آن بوجود نیامده است:
"ما مردم ملل متحد با تصمیم به حفظ نسلهای آینده از بلایا و مصائب جنگ كه در طول عمر خودمان دو بار انسانها را دستخوش نكبات و بدبختی های بسیار نموده و با اعلام اطمیان قاطع به حقوق اساسی و به حیثییت شخصییت انسان و تساوی حقوق مرد و زن و همچنیین حقوق ملتها اعم از كوچك وبزرگ و ایجاد امكانات ضروری برای مخفوظ داشتن عدالت و احترام و تعهداتی از انعقاد عهود ناشی میشود و سایر مناقع حقوق جهانی و ایجاد شرایط زندگی بهتر برای بشر عزم نمودیم كه جهت تحقق بخشیدن باین مقصد و نیات مساعی خود را مشتركأ بكار اندازیم."
(تا كجا این اهداف "تحقق" یافته است صحنه سیاسی كنونی جهان پاسخ روشنی به آن خواهد داد. مترجم)
[2] ) قتل عام یهودیان در زمان رایش سوم.