__
عنوان بحث
دیالوگ های.....
12 مرداد 87 - 20:50
دیالوگ های فراموش نشدنی باران عزیز............
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
15
2 مهر 1387 ساعت 10:19

 

دختره بدجوری رفته تو مخت؛ نه؟

 (توفیق اجباری)

 

 

14
26 شهریور 1387 ساعت 01:58
كسی از عقل ناقص شما بیشتر از این انتظار نداره اقا شاهین
13
25 شهریور 1387 ساعت 00:19

میدونی من عاشق چیم؟

توی اتوبان صاف پر از ماشین همینجوری تخت گاز برونم آرزومههههه

---------------------------------------

جالب بود نینوا جان

12
24 شهریور 1387 ساعت 21:06

بابابزرگ !  (توی صاحبدلان یه بابا بزرگ می گفت یه ساعت حال می کردم !! )
11
24 شهریور 1387 ساعت 11:55
رای دیدن قیافه ی جنابعالی نیومدم اومدم ماشینمو ببرم

(توفیق اجباری)

10
23 شهریور 1387 ساعت 20:48

با تشکر از ازیتای عزیز

منم مثل همین مبحث در باران ما ایجاد کردم خوشحال میشم اونجام شرکت کنید

www.baranema.com

 

dialog.JPG

 

ممنون میشم مارو همراهی کنید

 
9
20 شهریور 1387 ساعت 02:36

TA HALA SHODE BA YEKI BERI BAD AZASH KHOSHET BIAD?

OO LAA LAA KHOSHAM BIAD? NA BABA MOTENAFFER MISHAM!

CHERA?

 AZ BAS BOO MIDAN!!

HAMEYE DIALOGASH FOGHOLADAST. MESLE KHODESH

(DAYERE ZANGI)

8
16 شهریور 1387 ساعت 19:20

باران:دروغ میگفتی هیچی توشون نیست هیچی

بومی :گفتم شاید باشه

بومی:اسمت چیه

باران:باران

بومی:چه عجایب

باران:قشنگه نه

 

بارانو بومی اپیوزدی داستان های جزیره

7
16 شهریور 1387 ساعت 19:09

خیال کردی می خوام بزنم
 نگاه هیچی ندارم هیچی می خوام بیابونی ترک کنم

خون بازی

6
16 شهریور 1387 ساعت 19:06

میگن تو اون دنیا همه اعضای بدن شروع میکنن به حرف زدن منم نگاه دستم می کردم انگار همینجوری دهن باز کرده بود حرف می زد

کوارتت

5
16 شهریور 1387 ساعت 19:04

اخی نازی

اقای گلزار من عاشقتونم اقای گلزار من واسه شما تا حالا 3 بار خودکشی کردم

اقای گلزار بمیرم براتون

توفیق اجباری

با این که دوستش ندارم توفیقو ولی قشنگ بود ایناش

4
16 شهریور 1387 ساعت 18:56

اسم من دیناس نوه اسد خیلی صحاف زداه

بابا بزرگ بابابزرگم

تنها سوار سفینه نجاتت شدی گذاشتی رفتی اسد خلیل باشه به هم میرسم(فکر کنم این بود)

3
12 شهریور 1387 ساعت 15:07

باران : اینجوری نگام نکن

 

صابر ابر : دیوونه دارم عاشقانه نگات میکنم

 

باران : خب من تجربشو ندارم نمیدونم

 

(دایره زنگی )

 

2
13 مرداد 1387 ساعت 21:51

برای دیدن قیافه ی جنابعالی نیومدم اومدم ماشینمو ببرم

توفیق اجباری

1
12 مرداد 1387 ساعت 20:52

یه بچه انداختن رو کولم فرستادن بالا شهر گدایی مثل گوسفند ولم کردن تو خیابون با یه بچه

پشتم یه کاسه گدایی تو دستم.............یکی تیکه میپروند یکی فحشم میداد یکی نصیحت

 میکرد یکی میگفت برو از دولت پول بگیر بعضی هام کمک میکردن

(برگ برنده،سبروس الوند)

__