سلام سعی میکنم این رمان جالب رو که مخصوص خانمهاو دختران است رو تیکه تیکه بذارم تا همه بخونین.امیدوارم خوشتون بیاد....
فصل اول مشکلات من و مادرم:
جماعت بیکاری که همیشه دنبال چنین موضوع هایی بودند وکنار پیاده رو جمع شده بودند،مرا مطمئن کردند که درست آمده ام. نزدیک تر آمدم وبه سختی از میان جمعیت رد شدم. همه ساکت ایستاده بودند وفقط تماشا می کردند.همه چشم ها به مادر بود که گوشه پیاده رو ایستاده بود و روبه "بابایی" فریاد می زد:
- این یه قدم رو دیگه کوتاه نمی آم. به هیچ قیمتی حاضر به از هم پاشیده شدن زندگیم نیستم. نه اینکه فکر کنی عاشق این زندگی نکبتی و مزخرفم،یا عاشق چم و ابروی توام،نه!فقط به خاطر شکوفا اس که نمی ذارم زندگیمون روازهم بپاشونی.نمی خوام اون به پای اشتباه ها و ندونم کاری های ما بسوزه.
-
صدای دخترانه ای به آرامی وزیر لب گفت:
- عجب زنیه این زن!!
باتعجب به سمت او برگشتم.درباره مادرحرف میزد.هم سن وسال خودم،فقط کمی از من درشت تر و بلند تر بود.با اشتیاق به مادر نگاه می کردوانگار محو او شده بود. شاید هم به همین دلیل بود که متوجه نگاه متعجب من نشد.
خط سیر نگاهش را که به مادر ختم می شد،دنبال کردم.مادر کمی صدایش را پایین تر آورده بود.
- اگه همه جوونیم رو به پات گذاشتم،هرچی گفتی گوش کردم ودم بر نیاوردم.فقط وفقط به خاطر شکوفه بود. گفتی نرو سرکار،گفتم چشم!گفتی از بابا ومامانم دست بکشم،گفتم، چشم!بانداری هات،بابداخلاقی هات ساختم،فقط به خاطر اینکه دخترم بی مادر نشه!
کارگردان فریاد کشید:
- کات....!آکی!
سپس از زیر سایبانی که در گوشه پیاده روی آن سوی خیابان نصب شده بود،بیرون آمدودستانش را به سمت همه بازیگرها ،فیلمبردارهاوصدابردارها بلند کرد:
- خسته نباشین،مرسی!..... ده دقیقه استراحت کنین!..... شما هم مرسی خانم مظفری.همین برداشت رو استفاده می کنیم.لطفا شما برای پلان بعدی،رسیدن شکوفه ومادرش،آماده بشین! مادر نفس عمیقی کشید وبرای جمعیت که برایش کف میزدند،دستی تکان داد.آقای "بابایی" هم با خستگی دستی به موهایش کشید ونفسش رابه "پف" محکمی بیرون داد.مادر به سمت صندلی های کنار پیاده رو رفت وبا خستگی روی یکی از آنها رها شد.خواستم به سمتش بروم که صدای همان دختر کناری ام،مانع شد.
- مرسی! مرسی مستانه جان!"زن" ،"مادر" ،انسان" همه چیز یعنی تو! نمونه والگوی یه مادر خوب وزن موفق!
بعد بااشتیاق رو به من کرد وپرسید:
- قشنگه،نه؟!
سوالش غافلگیرم کرد. برای چند لحظه ای نتوانستم جوابی بدهم. امااو همچنان منتظر جواب من بود. پس با تردید ومن من کنان گفتم :
- فیلمی رو می گی که دارن میسازن؟
از اشتباه من ،لبخند کمرنگی روی لبهایش رنگ گرفت وگفت:
- نه! فیلم رو که نمی گم . هنرپیشه اولش رو می گم. مستانه مظفری!
کمی صبر کردم وبعد پرسیدم:
- میشناسیش؟
رویش را به سمت جایی که مادر نشسته بود، برگرداند وباغرور خاصی پاسخ داد:
- معلومه که می شناسمش. عشقمه! امیدمه! سالهاست که باهاش آشنام . اصلا مگه کسی هم هست که اونو نشناسه!
یاد حرف پدر افتادم که می گفت:" مدتهاست دیگه مادر رو نمی شناسه " اما تعجبم بیشتر از ادعای دختری بود که می گفت سالهاست با مادر آشناست،اما من نمی شناختمش.گفتم:
- چطوری باهاش آشنا شدی؟
با تعجب از اینکه جواب سوال به این سادگی را نمی دانستم،دوباره رویش را به سوی من برگرداند وجواب داد:
- معلومه دیگه! از طریق فیلمهاش. همه شون رو دیدم. دیدن که نه،بلعیدم! هر کدوم رو چند بار. بعضی از دیالوگ هاش رو هم حفظم . البته بعضی از فیلم هاش رو هم فقط یه بار دیدم.
کنجکاوی و حساسیتم هر لحظه بیشتر میشد. دلم می خواست بفهمم اینها چرا اینقدر عاشق مادرند؟
- فکر می کنی کافیه؟
- اینکه بعضی از فیلم هاش رو فقط یه بار دیده باشم؟! خوب گفتم که به خود فیلم بستگی داره...
با شتابزدگی جمله اش را قطع کردم.
- نه فیلم هاش رو نمی گم .منظورم به اون نوع آشناییه که فقط از طریق فیلمهاست! فکر می کنی همین یه وسیله برای شناخت دقیق یه فرد کافیه.
- چرا نباشه ؟! تازه فقط فیلم ها هم که نبودن . من تمام مصاحبه هاش رو خوندم و جمع کردم. اگه بخوای حاضرم به تو هم نشون بدم. حتی یه بار هم خودم باهاش صحبت کرئم . خصوصیِ خصوصی! فقط من و خودش بودیم . باورت نمی شه ، نه ؟!
بدون این که منتظر جواب من بشود ، سر رسیدش را از توی کیفش درآورد :
- می دونم که باورت نمی شه ؛ یعنی هیچ کس باورش نمی شه . همه اولش مثل تو تعجب می کنن. اما وقتی امضاش رو می بینن ، از شدت هیجان زدگی پس می افتن .
صفحه اول سر رسیدش را جلوی چشمانم گرفت تا امضای مادرم را ببینم . امضای خانم (( مستانه مظفری )) ، هنر پیشه مطرح و مشهور سینما . غرور و افتخار از داشتن چنین امضایی از وجودش می بارید . انگار مالک بزرگ ترین گنج جهان شده بود . گنجی که به مادر من تعلق داشت ، اما برای من هیچ ارزشی نداشت . فقط سایه اش مثل یک بختکِ مزاحم ، روی سرم بود و همه جا مرا دنبال می کرد . هیچ گاه هم به من اجازه نداده بود که خودم باشم؛ مریم عطوفت . همیشه دخترِ خانم (( مستانه مظفری )) بوده ام که باید از داشتن چنین مادری به خودش می بالید ، اما خودش نمی دانست چرا؟
آن دختر هم مثل بچه ای شیشه ای سرش را گرم می کند و فکر می کند الماس است ، به آن امضاء می بالید و وقتی هم که سکوت و تعجب مرا از این همه اشتیاق دید، فکر کرد توانسته است مرا غافلگیر کند:
- دیدی گفتم باور نمی کنی ؟ این که چیزی نیست . یه خبر دیگه هم دارم که مطمئنم از شنیدنش بیشتر غافلگیر می شی . دیروز که با مستانه مظفری صحبت کردم ، تونستم شماره تلفنش رو بگیرم .
از حفظ ، شماره ای را گفت که هیچ شباهتی به شماره تلفن ما نداشت . شماره تلفن دفتر فیلمسازیشان بود. جایی که معمولاً کسی نمی توانست آن جا پیدایش کند.
- می بینی ! همان وقت حفظش کردم . می خوای بگم تو هم بنویسی ؟! اصلاً می خوای تو رو هم با اون آشنا کنم .
با سکوت بی خیالانه ای سرم را تکان دادم . معلوم بود که خیلی تعجب کرده است .
- نه؟! یعنی تو واقعاً دلت نمی خواد با اون آشنا بشی ؟! تو دیگه چه جانوری هستی دختر ؟!
کاش می دانست که چه قدر دلم می خواهد با او بیشتر آشنا شوم . بیشتر به افکار و دغدغه هایش پی ببرم و یا آن ها را درک کنم . دلم می خواست می توانستم با او از مشکلاتمان ، گریه ها و رنج هایمان صحبت کنم. اما نتوانستم .
دلم نمی آمد او را ناامید کنم یا این بت خیالی را که در ذهنش ساخته شده بشکنم . پس گذاشتم تا همچنان با این معشوق فرضی اش سرگرم باشد.
صدای کارگردان مرا از افکارم جدا کرد . بلندگوی دستی اش را جلوی دهان برد و گفت :
.....................................................................................
پیام در تاریخ 85/3/11 ساعت: 15:06 توسط شمیم یاس ویرایش شد.