userinfo close

  ,

شیر زنان عصر ما ...


banovan

تاسیس: 5 خرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شیرین ش - معاونان
در این عالم،هزارهزار تو،نقش حقیقت رو ببین.اسیر رنگها و نقش ها نشو.عاشق نقاش شو.اگه نقاش جایی در نقشی ادامه »
در این عالم،هزارهزار تو،نقش حقیقت رو ببین.اسیر رنگها و نقش ها نشو.عاشق نقاش شو.اگه نقاش جایی در نقشی کمرنگ تر و گاه پر رنگ تر،قلم زده،تو بیراه نرو.تو فریب نخور. به نقاش اعتماد کن.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
0
89/11/6 (20:08)
4
22
89/3/15 (17:01)
0
0
89/3/3 (18:33)
0
0
87/11/21 (11:24)
0
0
87/8/5 (10:37)
0
2
87/7/11 (08:20)
9
39
87/2/3 (18:25)
2
18
87/2/3 (18:16)
1
7
86/12/25 (15:25)
2
21
86/12/25 (15:24)
1
6
86/12/25 (15:21)
2
19
86/12/25 (15:20)
5
22
86/12/25 (15:18)
2
20
86/12/25 (14:39)
1
7
86/12/25 (14:27)
9
53
86/2/27 (08:37)
6
54
86/1/20 (01:36)
4
58
85/5/24 (04:06)
4
3
85/4/13 (12:36)
12
12
85/4/1 (18:13)

عنوان بحث

شمیم یاس یاس , shamimeyas
شمیم یاس یاس - 22:58 1385/03/11

دختران آفتاب

سلام سعی میکنم این رمان جالب رو که مخصوص خانمهاو دختران است رو تیکه تیکه بذارم تا همه بخونین.امیدوارم خوشتون بیاد....
فصل اول مشکلات من و مادرم:
جماعت بیکاری که همیشه دنبال چنین موضوع هایی بودند وکنار پیاده رو جمع شده بودند،مرا مطمئن کردند که درست آمده ام. نزدیک تر آمدم وبه سختی از میان جمعیت رد شدم. همه ساکت ایستاده بودند وفقط تماشا می کردند.همه چشم ها به مادر بود که گوشه پیاده رو ایستاده بود و روبه "بابایی" فریاد می زد:



- این یه قدم رو دیگه کوتاه نمی آم. به هیچ قیمتی حاضر به از هم پاشیده شدن زندگیم نیستم. نه اینکه فکر کنی عاشق این زندگی نکبتی و مزخرفم،یا عاشق چم و ابروی توام،نه!فقط به خاطر شکوفا اس که نمی ذارم زندگیمون روازهم بپاشونی.نمی خوام اون به پای اشتباه ها و ندونم کاری های ما بسوزه.

-

صدای دخترانه ای به آرامی وزیر لب گفت:



- عجب زنیه این زن!!



باتعجب به سمت او برگشتم.درباره مادرحرف میزد.هم سن وسال خودم،فقط کمی از من درشت تر و بلند تر بود.با اشتیاق به مادر نگاه می کردوانگار محو او شده بود. شاید هم به همین دلیل بود که متوجه نگاه متعجب من نشد.

خط سیر نگاهش را که به مادر ختم می شد،دنبال کردم.مادر کمی صدایش را پایین تر آورده بود.



- اگه همه جوونیم رو به پات گذاشتم،هرچی گفتی گوش کردم ودم بر نیاوردم.فقط وفقط به خاطر شکوفه بود. گفتی نرو سرکار،گفتم چشم!گفتی از بابا ومامانم دست بکشم،گفتم، چشم!بانداری هات،بابداخلاقی هات ساختم،فقط به خاطر اینکه دخترم بی مادر نشه!



کارگردان فریاد کشید:



- کات....!آکی!



سپس از زیر سایبانی که در گوشه پیاده روی آن سوی خیابان نصب شده بود،بیرون آمدودستانش را به سمت همه بازیگرها ،فیلمبردارهاوصدابردارها بلند کرد:



- خسته نباشین،مرسی!..... ده دقیقه استراحت کنین!..... شما هم مرسی خانم مظفری.همین برداشت رو استفاده می کنیم.لطفا شما برای پلان بعدی،رسیدن شکوفه ومادرش،آماده بشین! مادر نفس عمیقی کشید وبرای جمعیت که برایش کف میزدند،دستی تکان داد.آقای "بابایی" هم با خستگی دستی به موهایش کشید ونفسش رابه "پف" محکمی بیرون داد.مادر به سمت صندلی های کنار پیاده رو رفت وبا خستگی روی یکی از آنها رها شد.خواستم به سمتش بروم که صدای همان دختر کناری ام،مانع شد.



- مرسی! مرسی مستانه جان!"زن" ،"مادر" ،انسان" همه چیز یعنی تو! نمونه والگوی یه مادر خوب وزن موفق!

بعد بااشتیاق رو به من کرد وپرسید:



- قشنگه،نه؟!



سوالش غافلگیرم کرد. برای چند لحظه ای نتوانستم جوابی بدهم. امااو همچنان منتظر جواب من بود. پس با تردید ومن من کنان گفتم :



- فیلمی رو می گی که دارن میسازن؟



از اشتباه من ،لبخند کمرنگی روی لبهایش رنگ گرفت وگفت:



- نه! فیلم رو که نمی گم . هنرپیشه اولش رو می گم. مستانه مظفری!



کمی صبر کردم وبعد پرسیدم:



- میشناسیش؟



رویش را به سمت جایی که مادر نشسته بود، برگرداند وباغرور خاصی پاسخ داد:



- معلومه که می شناسمش. عشقمه! امیدمه! سالهاست که باهاش آشنام . اصلا مگه کسی هم هست که اونو نشناسه!

یاد حرف پدر افتادم که می گفت:" مدتهاست دیگه مادر رو نمی شناسه " اما تعجبم بیشتر از ادعای دختری بود که می گفت سالهاست با مادر آشناست،اما من نمی شناختمش.گفتم:



- چطوری باهاش آشنا شدی؟



با تعجب از اینکه جواب سوال به این سادگی را نمی دانستم،دوباره رویش را به سوی من برگرداند وجواب داد:



- معلومه دیگه! از طریق فیلمهاش. همه شون رو دیدم. دیدن که نه،بلعیدم! هر کدوم رو چند بار. بعضی از دیالوگ هاش رو هم حفظم . البته بعضی از فیلم هاش رو هم فقط یه بار دیدم.



کنجکاوی و حساسیتم هر لحظه بیشتر میشد. دلم می خواست بفهمم اینها چرا اینقدر عاشق مادرند؟



- فکر می کنی کافیه؟

- اینکه بعضی از فیلم هاش رو فقط یه بار دیده باشم؟! خوب گفتم که به خود فیلم بستگی داره...

با شتابزدگی جمله اش را قطع کردم.

- نه فیلم هاش رو نمی گم .منظورم به اون نوع آشناییه که فقط از طریق فیلمهاست! فکر می کنی همین یه وسیله برای شناخت دقیق یه فرد کافیه.

- چرا نباشه ؟! تازه فقط فیلم ها هم که نبودن . من تمام مصاحبه هاش رو خوندم و جمع کردم. اگه بخوای حاضرم به تو هم نشون بدم. حتی یه بار هم خودم باهاش صحبت کرئم . خصوصیِ خصوصی! فقط من و خودش بودیم . باورت نمی شه ، نه ؟!



بدون این که منتظر جواب من بشود ، سر رسیدش را از توی کیفش درآورد :



- می دونم که باورت نمی شه ؛ یعنی هیچ کس باورش نمی شه . همه اولش مثل تو تعجب می کنن. اما وقتی امضاش رو می بینن ، از شدت هیجان زدگی پس می افتن .



صفحه اول سر رسیدش را جلوی چشمانم گرفت تا امضای مادرم را ببینم . امضای خانم (( مستانه مظفری )) ، هنر پیشه مطرح و مشهور سینما . غرور و افتخار از داشتن چنین امضایی از وجودش می بارید . انگار مالک بزرگ ترین گنج جهان شده بود . گنجی که به مادر من تعلق داشت ، اما برای من هیچ ارزشی نداشت . فقط سایه اش مثل یک بختکِ مزاحم ، روی سرم بود و همه جا مرا دنبال می کرد . هیچ گاه هم به من اجازه نداده بود که خودم باشم؛ مریم عطوفت . همیشه دخترِ خانم (( مستانه مظفری )) بوده ام که باید از داشتن چنین مادری به خودش می بالید ، اما خودش نمی دانست چرا؟

آن دختر هم مثل بچه ای شیشه ای سرش را گرم می کند و فکر می کند الماس است ، به آن امضاء می بالید و وقتی هم که سکوت و تعجب مرا از این همه اشتیاق دید، فکر کرد توانسته است مرا غافلگیر کند:



- دیدی گفتم باور نمی کنی ؟ این که چیزی نیست . یه خبر دیگه هم دارم که مطمئنم از شنیدنش بیشتر غافلگیر می شی . دیروز که با مستانه مظفری صحبت کردم ، تونستم شماره تلفنش رو بگیرم .

از حفظ ، شماره ای را گفت که هیچ شباهتی به شماره تلفن ما نداشت . شماره تلفن دفتر فیلمسازیشان بود. جایی که معمولاً کسی نمی توانست آن جا پیدایش کند.



- می بینی ! همان وقت حفظش کردم . می خوای بگم تو هم بنویسی ؟! اصلاً می خوای تو رو هم با اون آشنا کنم .

با سکوت بی خیالانه ای سرم را تکان دادم . معلوم بود که خیلی تعجب کرده است .



- نه؟! یعنی تو واقعاً دلت نمی خواد با اون آشنا بشی ؟! تو دیگه چه جانوری هستی دختر ؟!



کاش می دانست که چه قدر دلم می خواهد با او بیشتر آشنا شوم . بیشتر به افکار و دغدغه هایش پی ببرم و یا آن ها را درک کنم . دلم می خواست می توانستم با او از مشکلاتمان ، گریه ها و رنج هایمان صحبت کنم. اما نتوانستم .

دلم نمی آمد او را ناامید کنم یا این بت خیالی را که در ذهنش ساخته شده بشکنم . پس گذاشتم تا همچنان با این معشوق فرضی اش سرگرم باشد.

صدای کارگردان مرا از افکارم جدا کرد . بلندگوی دستی اش را جلوی دهان برد و گفت :
.....................................................................................

پیام در تاریخ 85/3/11  ساعت: 15:06 توسط شمیم یاس ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شمیم یاس یاس , shamimeyas
شمیم یاس یاس - 12:36 1385/04/13
4
صدای کارگردان مرا از افکارم جدا کرد . بلندگوی دستی اش را جلوی دهان برد و گفت :
- بسیار خب ! فوراً آماده بشین تا پلان رسیدن (( نسرین و شکوفه )) رو هم بگیریم . این آخریشه دیگه !

تماشاگران هم ساکت باشن ! چون این پلان خیلی حساسه ! بهتره که توی همون برداشت اول تکلیفش روشن بشه . (( مستانه )) تو هم آماده باش. این صحنه به حس بیشتری نیاز داره . یه بار دیگه دیالوگ هات رو نگاه کن .

دختری که کنار من بود با هیجان به صحنه ای خیره شد که قرار بود فیلمبرداری شود .

دخترک 4-5 ساله ای را که بازیگر نقش شکوفه بود، به درون خانه فرستادند . مادر هم جلوی در ایستاد . با صدای کارگردان فیلمبرداری شروع شد .

- همه سر جای خودشون ! آماده ! نور، صدا ، دوربین ، حرکت .!

مادر با مشت به در کوبید . چند لحظه بعد صدای شکوفه آمد که می پرسید : (( کیه ؟)) مادر با لحنی که سعی می کرد بغض آلود باشد ، جیغ زد :

- باز کن عزیزم ! باز کن منم ! مادرت !

در باز شد و شکوفه خودش را بیرون انداخت . در بغل مادر که دستانش را باز کرده بود تا او را در آغوش کشد ، جا گرفت ؛ در آغوش مـادر من ! مادری که مدت هاست عطر آغوشش را فراموش کرده ام . مادری که هم می توانستم هنر پیشه شوم تا دستِ کم در فیلم ها دخترِ مادرم باشم . مادری که اکنون برای سعادت دختری که دخترش نبود گریه می کرد . با همه این احوال، گاهی از داشتن مادری چنین مشهور و معروف احساس غرور خاصی داشتم . دلم می خواست بدانم دختری که کنار من ایستاده بود و این گونه عاشقانه او را ستایش می کرد ، چرا چنین علاقه ای به او پیدا کرده است ؛ علاقه ای که در من وجود نداشت ، اما دلم آن را طلب می کرد .

- چه صحنه زیبا و با احساسی !

صدای دختر کناری ام ، توجه مرا به مادرم جلب کرد . شکوفه را در آغوش کشیده بود و گریه می کرد ؛ گریه می کرد و حرف می زد .

- می بینی دخترم ! بالاخره برگشتم !... بالاخره به دستت آوردم !... فکر کردی تنها رهات می کنم و می رم ...؟! می رم و می ذارم که بابای نادونت هر بلایی خواست سرت بیاره ... نه عزیزم ! من به هیچ قیمتی از تو دست نمی کشم . من به خاطر تو از همه چیز می گذرم . حتی التماس کردن به بابات ... حتی مخالفت کردن با پیشنهاد پدر خودم که از من می خواست از بابات طلاق بگیرم و خودمو راحت کنم ... اما تکلیف تو چی شد؟... چه کس دیگه ای به فکر تو بود ... تو هنوز مادر می خوای ... هنوز کسی رو می خوای که شب ها برات قصه و لالایی بگه ... فردا که خواستی مدرسه بری ، صبح ها با خنده راهیت کنه ... تو کسی رو می خوای که وقتی برات خواستگار اومد ، ناز کنه و بگه دخترم قصد ازدواج نداره .

حرفهایش بیشتر آتشم می زد . کاش حتی یک بار با نقش بازی کردن ، این حرفها را در گوش من هم زمزمه کرده بود تا دلم را به آنها خوش کنم، تا کمی بیشتر دوستش داشته باشم . همان قدر که در کودکی دوستش داشتم . حتی بیشتر از این دختر کنار دستی ام که از مادرم فقط اسمش را بلد است.

بالاخره به خودم جرئت دادم و از دختر کناری ام پرسیدم:

- چرا دوستش داری؟

همان طور که نگاهش به مادرم بود، جواب داد:

- برای اینکه تمام اون چیزهایی رو که دوست دارم ولی ندارم، یکجا داره!

- مثلا چه چیز؟

- مثلا امید، آرزو ، دلخوشی به یه مادر! همیشه توی فیلم هاش نقش مادر رو بازی می کنه ؛ مادری که بچه هاش رو عاشقونه دوست داره. حتی اگر فیلم باشه ، بازم دلم رو خوش می کنه . بالاخره همهاش هم که دروغ نیست. اون جای مادری رو که من ندارم برام گرفته . خوش به حال دخترش که چنین مادری داره . باور کن به اون حسودیم می شه.

دلم می خواست به او بگوییم :"باورم میشه . چون اون دختر هم به تو حسودیش میشه . تو مادر نداری و دنبال مادر می گردی . اما ، اون مادری داره که هیچ وقت برایش مادری نکرده" باز هم چیزی نگفتم . صدای کارگران دوبار بلند شد و فرمان "کات" داد . دختر عاشقانه برای مادرم ابراز احساسات می کرد ، کف می زد و اشک هایش را پاک می کرد . مادرم هم خونسردانه بلند شد و پس از احترام کوتاهی به مردم ، به سوی همکارانش رفت. دختر با اشتیاق حیرت انگیزی مردم را پس می زد و به دنبال مادر می رفت . من هم به دنبالش به سوی مادر رفتم . مادر لیوان شربتش را برداشت و با خستگی روی یکی از صندلی ها رها شد . کارگران خسته نباشیدی گفت و رفت کنار فیلمبردار . دختر که اکنون در جلوی من ایستاده بود، صبر کرد تا اطراف مادر خلوت شود . من هم صبر کردم و ایستادم . پس از چند لحظه دختر نزد مادر رفت و با اشتیاق به او سلام کرد. چنان مودبانه جلوی مادر ایستاده بود که انگار در مقابل ملکه ای ایستاده است. مادر با حرکت سر جواش را داد. با هم دست دادند. درست همان لحظه که دستش را پایین می آورد ، مرا دید. لبخندی زد و با دست به من اشاره کرد تا به سویش بروم. برای چند لحظه تردید کشنده ای به جانم افتاد پاهایم پیش نمی رفت . بخصوص که آن دختر هم آنجا ایستاده بود . انگار هم او بود که مانع رفتنم نزد مادر می شد .به نوعی از او و صداقتش در محبت به مادر شرم داشتم . اما مادر باز هم به سمت من اشاره کرد. این بار اشاره اش به قدری آشکار بود که حتی آن دختر هم متوجه شد و به عقب نگاه کرد . آن جا فقط من ایستاده بودم و آن دختر باور نمی کرد که مادر به من اشاره می کند . دیگر بیش از این نمی توانستم صبر کنم . در حالی که سرم را پایین انداخته بودم تا چشمانم از نگاه خیره دختر پنهان بماند ، جلوتر رفتم . نزدیک تر که شدم سرم را بالا آوردم ، مادر را دیدم که لبخندی زد و گفت :
...............................................................................



suzy M , suzy
suzy M - 14:30 1385/03/19
3
shamim jan pas chi shod donbalash??????????????
suzy M , suzy
suzy M - 06:15 1385/03/13
2
Ta inja ke jaleb bood montazere baghiyash hastam.khaste nabashid
&& $@ , parandeye_abi
&& $@ - 04:36 1385/03/12
1
salam merc az matne ghashangetun
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.