نام کلوب :بالایه 25 ساله ها
نام انگلیسی : balaye_25_saleha
تاسیس : 17 شهریور 1385
136 عضو ، 24 بحث ، 37 آلبوم ، 1 نظرسنجی

بالایه 25 ساله ها

تبلیغات

__
عنوان بحث
شما در لحظه های تنهایی چه شعر یا آهنگی رو زمزمه می کنید؟
26 خرداد 86 - 11:39

سلام دوستان

مدت زیادی هست که در این کلوب بحثی ایجاد نشده.بنابر این برای اینکه این کلوب از حالت یکنواختی بیرون بیاد این بحث رو ایجاد کردم.(هر چند که این بحث تا حدودی برگرفته از  کلوبهای دیگه هست )

شما در لحظه های تنهایی چه شعر یا آهنگی رو زمزمه می کنید؟

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
6
10 آذر 1386 ساعت 11:50

تا به كی شعر كه هیچش نخرند   ؟             تا به كی ذوق كه تحقیر كنند؟

تا به كی اینهمه تا كی گفتن         ؟              تا به كی اینهمه تا كی تا كی؟؟؟؟

 

5
8 تیر 1386 ساعت 21:02

شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.
.

.

.
شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
 زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو
 مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو

شاملو

4
6 تیر 1386 ساعت 10:30
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست..............

3
30 خرداد 1386 ساعت 11:11

man nemidoonam 63 nafar inja baraye chi ozv hastand ke gheyr az yekishoon hichkood toye bahs sgherkat nakardand va hich bahse jadidi ro ham ijad nemikonand.

2
26 خرداد 1386 ساعت 12:13

برون شو ای غم از سینه كه لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو كه آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی كه از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید
كه كفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
چه نور است این چه تابست این چه ماه و آفتاب است این
مگر آن یار خلوت جو ز كوه و غار می آید
در و دیوار این سینه همی دَرَّد ز انبوهی
علمهاتان نگون گردد كه آن بسیار می آید
غلط گفتم ، غلط گفتم كه این اوراق شعر من
ز شرم آن پریچهره به استغفار می آید

مولانا

1
26 خرداد 1386 ساعت 11:43

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

.......

........ 

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

__