| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
779
|
3732
|
91/3/9 (21:14)
|
|
||
|
|
5
|
57
|
91/3/8 (22:21)
|
|
||
|
|
15
|
345
|
91/3/6 (17:33)
|
|
||
|
|
148
|
4849
|
89/12/27 (22:03)
|
|
||
|
|
398
|
7646
|
91/3/6 (17:45)
|
|
||
|
|
183
|
3655
|
90/12/21 (19:09)
|
|
||
|
|
603
|
3396
|
91/3/9 (18:43)
|
|
||
|
|
973
|
9116
|
91/2/30 (13:23)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
91/2/24 (00:40)
|
|
||
|
|
307
|
2942
|
90/11/25 (12:27)
|
|
||
|
|
4
|
46
|
90/6/20 (09:32)
|
|
||
|
|
259
|
2470
|
90/2/21 (20:42)
|
|
||
|
|
179
|
7642
|
90/2/6 (09:20)
|
|
||
|
|
48
|
599
|
90/1/7 (16:35)
|
|
||
|
|
12
|
134
|
89/11/10 (15:04)
|
|
||
|
|
28
|
426
|
89/11/5 (14:48)
|
|
||
|
|
35
|
536
|
89/8/24 (20:38)
|
|
||
|
|
10
|
99
|
89/2/21 (16:01)
|
|
||
|
|
0
|
259
|
89/2/18 (14:34)
|
|
||
|
|
2000
|
9891
|
89/1/26 (20:37)
|
|
دل ما رفته مهمانی... به یک دریای طوفانی....
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
فاضل نظری




مثل هر شب هوس عشق خودت
زد به سرم
چند ساعت شده از زندگیم بی
خبرم
این همه فاصله ده جاده و صد
ریل قطار
بال پرواز دلم کو که به سویت
بپرم
از همان لحظه که تو رفتی و
من ماندم و من
بین این قافیه ها گم شده و
در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم
که مگر
این همه فاصله کوتاه شود
در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و
عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد که درآمد
پدرم
بی تو دنیا به درک بی تو
جهنم به درک
کفر مطلق شده ام دایره ای
بی وترم
من خدای غزل ناب نگاهت شده
ام
از رگ گردن تو من به تو
نزدیک ترم
( امید صباغ نو )


به شعرت شکفته شدم ...
بسیار زیبا بود..
به :
لحظه لحظه های پاک ....
میخانه بی خواب
انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را
بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را
دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را
در سادگی هم می بری وا کن زری ها را
یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری
سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را
رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را
مقصود شو دیوان به دیوان انـوری هــــــــا را
ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را
بی سکه هم راهند وهـم سازند و هـم سفره
معشوق بازی و شکارو می خوری ها را
می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی
ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را
امشب در این می خانه بی خواب چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گـچ بـــــــــری ها را
داغـم چراغم خامشی دور از شب انـگور
حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را
مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستـم
لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را
خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را
لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است
ساقی بیا این ور رهــــــا کن آن وری هـــــا را
.. مهدی فرجی ..






شیرین تر از قهوه ای تلخ...تقدیم به لحظه های خیس خورده ی تنهایی ات...
سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت... ...
به خاطر اندوهی که از تو پیرتر است
به خاطر چمدانی که راهی سفر است
به خاطر سیگار و به خاطر سرطان
برای کشف زنی قد بلند در فنجان
به خاطر سقفی که نبود روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت
برای آنها که وصله ی تنت شده اند
برای خاطره هایی که دشمنت شده اند
به خاطر غزل گیر کرده در دهنت
برای مرده ی جامانده توی پیرهنت
برای آنها که در تنت مرور شدند
به خاطر آن هایی که از تو دور شدند
به خاطر همه ی گریه های نیمه شبی
خدای گم شده در چند جمله ی عربی
برای خوردن نان بیات با املت
به خاطر تنهایی ، به خاطر دیابت
برای خاطر شعر-این دکان رنگ رزی-
برای این ادبیات فاخر عوضی
برای بالا آوردن جنون تنت
برای جن های مست کرده در دهنت
به خاطر بطری های چیده روی زمین
به خاطر سردرد و به خاطر کدئین
برای ماندن این دردهای سر در گم
به خاطر بی خوابی ، به خاطر والیوم
به خاطر این سردردهای ناممکن
به خاطر بیداری ، به خاطر ژلوفن
برای وا شدن زخم های آخری ات
به خاطر سیگار وغذای حاضری ات
قرار شد اندوه تو مستمر بشود
مقدر است که رنج تو بیشتر بشود
که تا نفس می آید دوندگی بکنی
مقدر است بمانی و زندگی بکنی :
شبیه قلبی که در نوار پیچیده
شبیه خفاشی که به غار پیچیده
شبیه خودکشی عنکبوت تنهایی
که گردن خود را لای تار پیچیده
شبیه لاشه ی در ریل منتشر شده ای
که بوی خونش توی قطار پیچیده
شبیه آدم از یاد رفته ای که دلش
به دور پاهای انتظار پیچیده
شبیه قاصدک مرده ای که در گوشش
هزار تا خبر ناگوار پیچیده
شبیه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای
که بوی ترسش وقت ناهار پیچیده
شبیه گم شدن کارمند جزئی که
جنازه اش دور میز کار پیچیده
شبیه نعشی که پیچ خورده دور خودش
سی و دوبار سرش دور دار پیچیده
شبیه مین خنثی نکرده ای شده ای
که در سرش هوس انفجار پیچیده
تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند
32 تا شمع لعنتی که فوت شدند ...
سی و دو تا شمع لعنتی که توی سرت...
تو دود میکنی و سوت می زند پدرت
سی و دو جلاد لعنتی که منتظرند...
سی و دو تا بمب ساعتی که منتظرند...
سی و دو پوکه ی خالی شده میان تنت
سی و دو تا دندان شکسته در دهنت
سی و دو رابطه ی پشت سر گذاشته ات
سی و دو نفرین از مادر نداشته ات
سی و دو زخم که اندازه ی تن اند هنوز
سی و دو زن که تو را جیغ میزنند هنوز
سی و دو تا زن در جیب های پیرهنت
سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت
سی و دو مار...که در دوزخ سر تو پُرند
سی و دو گرگ ...که در برفها تو را بخورند
سی و دو تا پل درهم شکسته پشت سرت
سی و دو عقرب آتش گرفته در جگرت
سی و دو مرتبه روی طناب بند شدن
سی و دو بار زمین خوردن و بلند شدن
میان پنجه ی دیروزها مچاله شدی
به زندگی چسبیدی ، سی و دوساله شدی...
***
برای زخمی که از خودش عمیق تر است
به خاطر چمدانی که خالی از سفر است
به خاطر تنها تر شدن...برای جنون
برای این سرگیجه ...برای غلظت خون
برای جیغی که در سرت بلند شده ست
برای روح زنی که همیشه در کمد است
برای یک بشقاب اضافه موقعِ شام
برای یک شبح قوز کرده در حمام
برای کندن این زخم های بی تسکین
به خاطر بیداری ، به خاطر کافئین
به خاطر بی خوابی ِ گونه های شُل ات
برای بالاتر رفتن کلسترول ات
برای چاقو دادن به دست های جدید
برای دوست شدن با شکست های جدید
برای پایی در حلقه ی فلک بودن
برای وارث یک درد مشترک بودن
برای اندوه چرک کرده در کفنت
برای دندان کرم خورده ی وطنت
برای رد شدن تانک ها...برای تفنگ
برای خوردن قحطی ، برای دیدن جنگ
برای رد شدن از روی نعش کودک ها
برای آمدن بمب ها و موشک ها
برای مرگ...زن هرزه ای که می آید
برای درک ِ زمین لرزه ای که می آید...
برای گفتن این فحش های زیر لبی
برای این شعر بی روایت عصبی
به رقص مرگ میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده...
دوست عزیزم : حامد ابراهیم پور
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد ...
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«و انْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
"مهدی موسوی"

این مست های بی سر وپا را جواب کن
امشب شب من است ،مرا انتخاب کن
مهمان من تمامی اینها و...پای من
قلیان وچای مشتریان را حساب کن
تمثال شاعرانهءدرویش را بکن
عکس مرا به سینهءدیوار قاب کن
هی!قهوه چی!ستاره به قلیان من بریز
جای ذغال،روشنش از آفتاب کن
انگورهای تازهءعشقی که داشتم
در خمره های کهنه بخوابان،شراب کن
از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام
ماهیچهءفرشته برایم کباب کن
از نشئه خلسه ای بده از سُکر،جرعه ای
افیون ومی بیار،بساز وخراب کن
دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی
باخنده های مشتریانت حساب کن...
..مهدی فرجی..

پیمان جان
ممنون از اینکه هوای دل رو تازه میکنی..
راز این داغ نه در سجدهی طولانی ماست
بوسهی اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجرهای در دل سیمانی ماست
موج با تجربهی صخره به دریا برگشت
کمترین فایدهی عشق پشیمانی ماست
خانهای بر سر خود ریختهایم اما عشق
همچنان منتظر لحظهی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بیخبر از بوسهی پنهانی ماست
فاضل نظری

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
..فاضل نظری..
فاضل نظری 
