userinfo close

  ,

گروه کوهنوردی بهمن


bahmangroupclub

تاسیس: 1 اسفند 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شاهین مشرقی - معاونان
برای سهولت در استفاده و پیگیری هر چه بهتر مطالب کلوب، لطفاً در هر بحثی مربوط به همان بحث نظر بدهید و ادامه »
برای سهولت در استفاده و پیگیری هر چه بهتر مطالب کلوب، لطفاً در هر بحثی مربوط به همان بحث نظر بدهید و در ایجاد بحث‌های جدید خسیس باشید!!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
779
3732
91/3/9 (21:14)
5
57
91/3/8 (22:21)
15
345
91/3/6 (17:33)
148
4849
89/12/27 (22:03)
398
7646
91/3/6 (17:45)
183
3655
90/12/21 (19:09)
603
3396
91/3/9 (18:43)
973
9116
91/2/30 (13:23)
0
3
91/2/24 (00:40)
307
2942
90/11/25 (12:27)
4
46
90/6/20 (09:32)
259
2470
90/2/21 (20:42)
179
7642
90/2/6 (09:20)
48
599
90/1/7 (16:35)
12
134
89/11/10 (15:04)
28
426
89/11/5 (14:48)
35
536
89/8/24 (20:38)
10
99
89/2/21 (16:01)
0
259
89/2/18 (14:34)
2000
9891
89/1/26 (20:37)

عنوان بحث :: این بحث را 5 نفر دنبال می کنند.

کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 21:04 1385/12/27

هوای دل

از آنجائی که تو گروه کوهنوردی بهمن بچه هایی هستند که با ادبیات و شعر الفتی دیرینه دارند.... بد نیست جائی باشه که  اشعار  این دوستان( با ذکر منبع ) مستقیم در دسترس باشه...
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 13:23 1391/02/30
973

دل ما رفته مهمانی... به یک دریای طوفانی....



به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

 

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

 

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

   فاضل نظری

هومن همائی , homan_h
هومن همائی - 17:29 1391/02/25
972


به آنکه بی هیچ دلیلی مهرش در دلم غوغا میکند



مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم




این همه فاصله ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم



از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم


بی تو دنیا به درک بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وترم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم


( امید صباغ نو )

               


ا ح س ا ن   , frisky_boy
ا ح س ا ن - 10:12 1391/02/25
971
مامان! تمام زندگی ام درد می کند

دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!

دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج

که تا همیشه گریه نمی کرد می کند

... این باد از کدام جهنّم رسیده است

که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند

هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی

یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند

ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد

که آتش نگاه مرا سرد می کند

بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم

دنیای خوب! باز مرا طرد می کند

هی فکر می کنم... و به جایی نمی رسم

هی فکر می کنم... و سرم درد می کند



سیّد مهدی موسوی
کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 14:36 1391/02/12
970

به شعرت شکفته شدم ...

بسیار زیبا بود..

 

 


 

به :

لحظه لحظه های پاک ....

 

میخانه بی خواب

 

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

 

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

 

 

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

 

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

 

 

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

 

سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را

 

 

رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن

 

آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را

 

 

مقصود شو دیوان به دیوان انـوری هــــــــا را

 

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

 

 

بی سکه هم راهند وهـم سازند و هـم سفره

 

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

 

 

می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی

 

ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را

 

 

امشب در این می خانه بی خواب چشمی کو

 

تا مثل من رنگین ببیند گـچ بـــــــــری ها را

 

 

داغـم چراغم خامشی دور از شب انـگور

 

حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را

 

 

مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستـم

 

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

 

 

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

 

تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را

 

 

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است

 

ساقی بیا این ور رهــــــا کن آن وری هـــــا را

 

 

.. مهدی فرجی ..

 

 

هومن همائی , homan_h
هومن همائی - 22:43 1391/02/11
969
       

      این بار که از زیر داربست انگور و ماه

      برمی گردی

      دستمالی بیاور

      هیچ می دانستی

      مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

      یا هیچ می دانستی

      دوستت که دارم

        چقدر زیباتری؟

        

کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 14:00 1391/01/28
968

شیرین تر از قهوه ای تلخ...تقدیم به لحظه های خیس خورده ی تنهایی ات...



سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت... ...


به خاطر اندوهی که از تو پیرتر است

به خاطر چمدانی که راهی سفر است

 

به خاطر سیگار و به خاطر سرطان

برای کشف زنی قد بلند در فنجان

 

به خاطر سقفی  که  نبود روی سرت

برای چاقوهای شکسته در کمرت

 

برای آنها که وصله ی تنت شده اند

برای خاطره هایی که دشمنت شده اند

 

به خاطر غزل  گیر کرده در دهنت

برای مرده ی جامانده توی پیرهنت

 

برای آنها که در تنت مرور شدند

به خاطر آن هایی  که از تو دور شدند

 

به خاطر همه ی گریه های نیمه شبی

خدای گم شده در چند جمله ی عربی

 

برای خوردن نان بیات با املت

به خاطر تنهایی ، به خاطر دیابت

 

برای خاطر شعر-این دکان رنگ رزی-

برای این ادبیات  فاخر عوضی

 

برای بالا آوردن جنون تنت

برای جن های مست کرده در دهنت

 

به خاطر بطری های چیده روی زمین

به خاطر سردرد و به خاطر کدئین

 

برای ماندن این دردهای سر در گم

به خاطر بی خوابی ، به خاطر والیوم

 

به خاطر این سردردهای ناممکن

به خاطر بیداری ، به خاطر ژلوفن

 

برای وا شدن زخم های آخری ات

به خاطر سیگار وغذای حاضری ات

 

قرار شد اندوه تو مستمر بشود

مقدر است که رنج تو بیشتر بشود

 

که تا نفس می آید دوندگی بکنی

مقدر است بمانی و زندگی بکنی :

 

شبیه قلبی که در نوار پیچیده

شبیه خفاشی که به غار پیچیده

 

شبیه خودکشی عنکبوت تنهایی

که گردن خود را لای تار پیچیده

 

شبیه لاشه ی در ریل منتشر شده ای

که بوی خونش توی قطار پیچیده

 

شبیه آدم از یاد رفته ای که دلش

به دور پاهای انتظار پیچیده

 

شبیه قاصدک مرده ای که در گوشش

هزار تا خبر ناگوار پیچیده

 

شبیه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای

که بوی ترسش وقت ناهار پیچیده

 

شبیه گم شدن کارمند جزئی که

جنازه اش دور میز کار پیچیده

 

شبیه نعشی که پیچ خورده دور خودش

سی و دوبار سرش دور دار پیچیده

 

شبیه مین خنثی نکرده ای شده ای

که در سرش هوس انفجار پیچیده

 

تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند

32 تا شمع لعنتی که فوت شدند ...

 

سی و دو تا شمع لعنتی که توی سرت...

تو دود میکنی و سوت می زند پدرت

 

سی و دو جلاد لعنتی که منتظرند...

سی و دو تا بمب ساعتی که منتظرند...

 

سی و دو پوکه ی خالی شده میان تنت

سی و دو تا دندان شکسته در دهنت

 

سی و دو رابطه ی پشت سر گذاشته ات

سی و دو نفرین از مادر نداشته ات

 

سی و دو زخم که اندازه ی تن اند هنوز

سی و دو زن که تو را جیغ میزنند هنوز

 

سی و دو تا زن در جیب های پیرهنت

سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت

 

سی و دو مار...که در دوزخ  سر تو پُرند

سی و دو گرگ ...که در برفها تو را بخورند

 

سی و دو تا پل درهم شکسته پشت سرت

سی و دو عقرب آتش گرفته در جگرت

 

سی  و دو مرتبه روی طناب بند شدن

سی و دو بار زمین خوردن و بلند شدن

 

میان پنجه ی دیروزها مچاله شدی

به زندگی چسبیدی ، سی و دوساله شدی...

 

***

برای زخمی که از خودش عمیق تر است

به خاطر چمدانی که خالی از سفر است

 

به خاطر تنها تر شدن...برای جنون

برای این سرگیجه ...برای غلظت خون

 

برای جیغی که در سرت بلند شده ست

برای روح زنی که همیشه در کمد است

 

برای یک بشقاب اضافه موقعِ شام

برای یک شبح قوز کرده در حمام

 

برای کندن این زخم های بی تسکین

به خاطر بیداری ، به خاطر کافئین

 

به خاطر بی خوابی ِ گونه های شُل ات

برای بالاتر رفتن  کلسترول ات

 

برای چاقو دادن به دست های جدید

برای دوست شدن با  شکست های جدید

 

برای پایی در حلقه ی فلک بودن

برای وارث  یک درد مشترک بودن

 

برای اندوه  چرک کرده در کفنت

برای دندان کرم خورده ی  وطنت

 

برای رد شدن تانک ها...برای تفنگ

برای خوردن  قحطی ، برای دیدن جنگ

 

برای رد شدن از روی نعش کودک ها

برای آمدن بمب ها و موشک ها

 

برای مرگ...زن هرزه ای که می آید

برای درک ِ زمین لرزه ای که می آید...

 

برای گفتن این فحش های زیر لبی

برای این شعر بی روایت عصبی

 

به رقص مرگ میان تنت ادامه بده

نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده...

 

دوست عزیزم : حامد ابراهیم پور




کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 16:06 1391/01/23
967

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد ...



سبزه ها را گره زدم به غمت

غم از صبر، بیشترشده ام

سال تحویل زندگیت به هیچ

سیزده های دربهدر شده ام

 

سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوری ها

 

بچه بودم... و غیر عیدی و عشق

بچه ها از جهان چه داشته اند؟!

در گوشم فرشته ها گفتند

لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

 

خواستی مثل ابرها باشی

خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

 

ماه من بود و عشق دیوانه!

تا که یکدفعه آفتاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود

مُرد و آرام روی آب آمد

 پشت اشک و چراغقرمزها

ایستادم! دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

 

«و انْ یکاد»ی که خواندم و خواندی

وسط قصه ی درازی ها!!

باختم مثل بچه ای مغرور

توی جدی ترین  بازی ها!

 

سبزه ها را گره زدم اما

با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثل من ذره ذره می میرند

همه ی سال های بی تحویل!


  "مهدی موسوی"

 

 

پیمان داودی , kave40
پیمان داودی - 23:55 1390/12/16
966



توان گفتن آن راز جاودانی نیست !

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست !


پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست


ز دست عشق به جز خیر برنمی آید

و گرنه پاسخ دشنام " مهربانی " نیست!







کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 12:58 1390/12/16
965
ممنون از لطفت ... در این خانه به امید تو باز است هنوز ....
...................


تقدیم به لحظه های دود سیگار و چای وقتی که عشق پنجه به دیوار می کشد :


این مست های بی سر وپا را جواب کن

امشب شب من است ،مرا انتخاب کن

 

مهمان من تمامی اینها و...پای من

قلیان وچای مشتریان را حساب کن

 

تمثال شاعرانهءدرویش را بکن

عکس مرا به سینهءدیوار قاب کن

 

هی!قهوه چی!ستاره به قلیان من بریز

جای ذغال،روشنش از آفتاب کن

 

انگورهای تازهءعشقی که داشتم

در خمره های کهنه بخوابان،شراب کن

 

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام

ماهیچهءفرشته برایم کباب کن

 

از نشئه خلسه ای بده از سُکر،جرعه ای

افیون ومی بیار،بساز وخراب کن

 

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی

باخنده های مشتریانت حساب کن...

 

..مهدی فرجی..



پیمان داودی , kave40
پیمان داودی - 15:12 1390/12/15
964


دلم برای همه  تنگ شده بانوجان ... پیروزو پاینده باشی ...



هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار  " ابر بهاری " ببار  " کافی نیست




چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار  بار  بیآید  بهار "  " کافی  نیست


به جرم عشق تو      بگذار آتشم بزنند

برای کشتن حلاج      دار کافی نیست


گل سپیده     به دشت سپید می روید

سپید بختی این روزگار   کافی نیست


خودت بخواه..... این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست












کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 11:53 1390/12/15
963

پیمان جان

ممنون از اینکه هوای دل رو تازه میکنی..



 

راز این داغ نه در سجده‌ی طولانی ماست

بوسه‌ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه‌ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده‌ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه‌ی ویرانی ماست

 

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه‌ی پنهانی ماست

 

فاضل نظری

پیمان داودی , kave40
پیمان داودی - 00:11 1390/12/15
962


زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه برما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم ودل سیرم ؟

که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من میمیمرم از این درد و درمانی نمی بینم ...


                                         فاضل نظری
کوه بانو        , beti_nvt
کوه بانو - 18:30 1390/12/13
961

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

..فاضل نظری..

پیمان داودی , kave40
پیمان داودی - 12:58 1390/09/23
960





پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

آری  " اگر  بسیار  اگر  کم "  فرق  دارند



شادم  "  تصور می کنی  " وقتی   ندانی

" لبخندهای " شادی  و  غم  فرق   دارند



من  با یقین  کافر جهان با شک مسلمان

با  این  حساب " اهل  جهنم " فرق  دارند



" برعکس  " می گردم طواف خانه اش را

 " دیوانه ها   "  آدم   به   آدم   فرق   دارند





فاضل نظری














پیمان داودی , kave40
پیمان داودی - 22:40 1390/09/21
959




ّ   کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد فراوانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است







{ فاضل نظری }









کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.