userinfo close

  ,

افغانستان عزیز


azezclub

تاسیس: 24 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نرگس سماء - معاونان
ا***فغانستان در انتظار فردایی بهتر***
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
21
47
91/3/5 (11:55)
147
1067
91/1/14 (14:58)
213
1371
91/3/5 (18:35)
242
1714
90/7/15 (17:51)
16
110
90/2/22 (10:30)
170
1067
89/4/15 (20:34)
641
3296
90/12/21 (09:30)
2
10
90/10/19 (08:17)
4
35
90/7/12 (12:40)
35
304
90/5/27 (16:08)
111
498
90/2/22 (10:48)
0
3
91/2/17 (18:35)
0
2
91/2/9 (14:19)
24
104
91/1/14 (14:55)
29
106
91/1/14 (14:52)
90
368
91/1/14 (13:33)
5
9
90/12/26 (02:45)
9
36
90/12/23 (16:50)
7
25
90/12/22 (23:32)
6
26
90/12/20 (12:45)

عنوان بحث

کامران خان , kamitanha
کامران خان - 16:00 1387/02/29

با هم بخندیم به هم نخندیم

easter2.gif بچه ها اینجا زنگ تفریحه مطالب طنز و خنده دار تون رو اینجا بنویسیدeaster2.gif

 cake.gif  اینجا تولد دوستانتان را نیز تبریک بگویید cake.gif

 balloons.gif امتیاز دادن به کلوب یادتون نره balloons.gif

 easter6.gif لطفا اگر بحثی برای شما جالب بود اونو برای دوستانتونم به اشتراك بزاریدeaster6.gif

 doves with a heart.gif

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
کامران خان , kamitanha
کامران خان - 16:02 1387/02/29
1

تاریخچه ی تقلب ...

گویند: «تقلب مفهومی‌است بس اساسی» به طوری که شاعر میگوید:
تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبیر خردمند را
تاریخچه‌ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن لشش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه‌ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه‌ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه‌ی فوق الذکر، دشت کند. این بود که اولین تقلب تاریخ بشری زده شد. البته این تقلب با روش‌های فوق العاده ابتدایی (البته در مقابل ترفند‌های کنونی) صورت گرفت. بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالای ورقه‌ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را دو در فرمود.
زان پس تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد. بدین ترتیب که گسترش یافت و مصادیقی متفاوت پیدا کرد. از جمله تقلب‌های رایج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زنی، تقلب در بازی (که از آن به جر زنی تعبیر میشود) را می‌شود نام برد.


حال روش هایی از تقلب در امتحانات را به نظرتان می‌رسانیم:

روش های نوشتاری:

1- نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...
2- نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...
3- نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه و...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ‌های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه‌ی آئورت و همچنین سوراخ های ممنوعه و ...

روش های با کلاسی:

1- استفاده از ماشین حسابهای مهندسی
2- استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس

3- استفاده از موبایل ، اس ام اس و بلوتوث

روش های جوادی:

1- خر نمودن یک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روی ورقه‌ی طرف به صورت تابلو.
3- روش بویایی:خودتان ماسک بزنین و یک بوی گند از خودتان در بکنین تا مراقب، جرات نزدیک شدن به شما را نکند. اونوقت با خیال راحت بشینید تقلب کنید .
4- روش شیمیایی:بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.

توجه:

اگر در این امر تبهر کافی ندارید اصلا سمت این کار نروید که عواقبی جز ضایع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد ، من به بخشه هیچ مسئولیتی در این زمینه قبول نمیکنم

کامران خان , kamitanha
کامران خان - 16:07 1387/02/29
2

چندی یش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود 27.gif  گفتم چه خبر خیلی خوشحالی 26.gif . دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه در دست چپ وجیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری که سالهاست بهش علاقه دارم09.gif وتوهم باید زن بگیری سنی ازت گذشته05.gif04.gif.از آن دیدار یکماه گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پراز بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره زیر چشم ورم وهنوز شماره۴۲ پشت لنگه کفش روی لپهایش پیدا بود.وکل ماجرا برایم گفت وتاکید کردهیچ وقت زن نگیر.گفتم حالا چه کار میکنی؟گفت میرم که طلاقش بدم01.gif .
حکایت:لذت زن را قندو عسل که ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزید رحمت.
هر لنگه کفشی که بر سر ما میخورد مضر حیات است وچون مکرر موجب ممات.
پس درهر لنگه کفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخی واجب .
مرد همان به که به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه کفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه کفش لاحسابش هم از راه رسید،جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی درآورده وحقوق یکماهه او را به بهانه جوئی بخورد.


ای که ازجیب شوهر بدبخت
روز وشب پول برمی داری
***
شوهر ونوکرو کلفت همگی درکارند
تاتوپول بدست آوری وماشین بخری
شوهرت با کت وشلوار پراز وصله بود
شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری.

41.gif36.gif

یعنی من زن نگیرم ؟ ‌17.gif

اردیبهشت اردیبهشتی , artavahishta
3

نه نگیر

دل ارام افغان , saforajan
دل ارام افغان - 07:14 1387/02/30
4

cake.gifکامی جان تولدت مبارکcake.gif

دل ارام افغان , saforajan
دل ارام افغان - 07:14 1387/02/30
5
دو تا برادره آخره شر بودن، خوار همه محل رو سرویس كرده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن: تورو خدا یكم این بچههای مارو نصیحت كنید، پدر مارو درآوردن. كشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یكی یكی بیاریدشون. خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، میدونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میكنه. باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟!! پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده. داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر میكنن ما برش داشتیم
امیرعلی غ , aliaghajafari
امیرعلی غ - 07:25 1387/02/30
6

راستی كامی جون تولدت مبارك صد سال به این سالا

 cake.gif  تولدت مباركcake.gif

مشرقی   , mashreqi
مشرقی - 12:14 1387/02/30
7

قاضی از متهم می پرسه:
آقا صادقانه بگویید تاکنون ازدواج کرده اید یا خیر؟
متهم:
به جون جفت بچه هام خیر!



پسر جوونی با کمال ادب به دختر خانمی نزدیک شد و گفت:
ببخشید، شما همون دختر خانمی نیستید که یه خواهر خوشکل داره؟
دختر خانم با عصبانیت جواب داد:
نه آقا حتما شما منو با خواهرم اشتباه گرفتین.


کامی جون تفلدتم مبارک.
نرگس سماء , nargas_neka
نرگس سماء - 12:23 1387/02/30
8
تولدت مبارک داداشی
کامران خان , kamitanha
کامران خان - 12:37 1387/02/30
9

تشکر از همه کسانی که تولدم را تبریک گفتند

خوبه یاد آوری کردمولی بعضی ها واقعا شرمنده م کردند مثلا اردیبهشت 17 بار تولدمو تبریک گفت صندوق پیامم پر شد و گرنه بیشتر تبریک می گفت

کامران خان , kamitanha
کامران خان - 12:53 1387/02/30
10

چگونه با کلاس شیم...

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
 
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پیانوی بابام پام مونده زیرش"
  اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
  اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
  اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
  اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
  اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
  اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
  اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "
 
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
 
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!

اردیبهشت اردیبهشتی , artavahishta
11
اردیبهشت اردیبهشتی , artavahishta
12

فکر میکنم مطلب طولانی زیر برای خیلی از دوستان تکراری باشه ولی خواندنش خالی از لطف نیست:

٥ درس مهم درباره رفتار با مردم

نخستین درس مهم - زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

دومین درس مهم- کمک در زیر باران
یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

            ارادتمند        
خانم نات کینگ‌کول

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
«هر مانعى، فرصتى است تا وضعیت‌مان را بهبود بخشیم.»

پنجمین درس مهم- فداکارى
سال‌ها پیش، هنگامى که داوطلبانه در بیمارستانى کار می‌کردم، دختر کوچکى در آنجا بود که از بیمارى جدّى و نادرى رنج می‌برد. تنها شانس نجات او از این بیمارى، تزریق خون برادر ٥ ساله‌اش که سال قبل به نحو معجزه‌آسایى از همین بیمارى نجات یافته بود و در بدنش پادتن (آنتی‌بادی) لازم براى مقابله با این بیمارى تشکیل شده بود، به او بود. پزشک شرایط دختر را براى برادر کوچکش توضیح داد واز او پرسید آیا مایل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد.
پسر بچه براى چند لحظه تردید داشت. سپس نفس عمیقى کشید و گفت: «بله، من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم.»
او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزریق به رگ‌هاى خواهرش کردند. پسر بچه روى تخت خوابیده بود و لبخند می‌زد. کم کم رنگ صورت خواهرش برگشت و آثار حیات در او نمایان گشت. در این هنگام پسر بچه رو به پزشک کرد و با صدایى لرزان پرسید: «من الان کم‌کم می‌میرم؟»
پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزریق خون او به خواهرش را درست نفهمیده بود. او فکر کرده بود پزشک می‌خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش تزریق کند.

کامران خان , kamitanha
کامران خان - 12:49 1387/02/31
13

احمقانه ترین سوالات از مایکروسافت

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران

کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده اند منتشر کرد. به

نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که

حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف

کرده اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان

پرسیده شده به شرح زیر است:

1- کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمی توانم

دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.

 

2- کاربر: من نمی توانم کانال های تلویزیون را با مونیتورم عوض کنم.



3- کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.



4- کاربر: اینترنت من کار نمی کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده اید ، همه سیم های کامپیوتر را چک کرده اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده ام!


5- کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی گوید چون با من لج کرده



6- مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.



7- مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاهتان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می کنم من را ببیند؟



8- کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

در یک مورد دیگر نیز مرکز مشاوره مایکروسافت در انگلیس لیستی از سوال های ابلهانه مشتریانش را اینگونه منتشر کرده است.

مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید...

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده.
مرکز : و الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟ مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

سید تمیم احراری , cool_cool
سید تمیم احراری - 17:28 1387/02/31
14
hapbdbalt.GIF
میلاد حمیدی , look100
میلاد حمیدی - 15:42 1387/03/1
15

pope in hat beard.jpg    HAPPY HAPPY BIRTH DAY

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.