userinfo close

  ,

افغانستان عزیز


azezclub

تاسیس: 24 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نرگس سماء - معاونان
ا***فغانستان در انتظار فردایی بهتر***
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
21
47
91/3/5 (11:55)
147
1067
91/1/14 (14:58)
213
1371
91/3/5 (18:35)
242
1714
90/7/15 (17:51)
16
110
90/2/22 (10:30)
170
1067
89/4/15 (20:34)
641
3296
90/12/21 (09:30)
2
10
90/10/19 (08:17)
4
35
90/7/12 (12:40)
35
304
90/5/27 (16:08)
111
498
90/2/22 (10:48)
0
3
91/2/17 (18:35)
0
2
91/2/9 (14:19)
24
104
91/1/14 (14:55)
29
106
91/1/14 (14:52)
90
368
91/1/14 (13:33)
5
9
90/12/26 (02:45)
9
36
90/12/23 (16:50)
7
25
90/12/22 (23:32)
6
26
90/12/20 (12:45)

عنوان بحث

کامران خان , kamitanha
کامران خان - 16:00 1387/02/29

با هم بخندیم به هم نخندیم

easter2.gif بچه ها اینجا زنگ تفریحه مطالب طنز و خنده دار تون رو اینجا بنویسیدeaster2.gif

 cake.gif  اینجا تولد دوستانتان را نیز تبریک بگویید cake.gif

 balloons.gif امتیاز دادن به کلوب یادتون نره balloons.gif

 easter6.gif لطفا اگر بحثی برای شما جالب بود اونو برای دوستانتونم به اشتراك بزاریدeaster6.gif

 doves with a heart.gif

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 04:34 1389/06/18
74

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:

انسان پیدا کنید،سجده خواهم کرد

محمدرضا  , mohammadrezagholamhosseini
محمدرضا - 22:19 1389/06/5
73
یه بنده خدایی میره سوپرماركتی میگه:
ببخشید نوشابه خانواده دارین؟
فروشنده: بله داریم چندتا؟
مشتری: ببخشید به مجردا هم میدین؟


نرگس سماء , nargas_neka
نرگس سماء - 10:04 1389/04/9
72
چی میگی مشرقی داداش كامرانی دیگه نمیاد
مشرقی   , mashreqi
مشرقی - 13:49 1389/04/7
71

منم باهم میخندما

این كامران جون همیشه I Love Me

نرگس سماء , nargas_neka
نرگس سماء - 17:33 1389/04/6
70

جالب بود

میرزا مهدی صابری , bicyclerun
69

فكر خیلی خوبیه! اولین داستان رو هم خودم در میارم!

 

خوب بچه های عزیز، ‌رسیدیم به اونجا كه همشهری كوچولوی قصه­ ی ما به خاطر حمله انتحاری آدم بدا دستش راستش از شونه اوخ شده بود. تازشم، از بیمارستان مرخصش كرده بودن و اون كه هیچ پولی نداشت خسته و گرسنه و تشنه و بی كس مونده بود.

 

اول از همه یه چند تا حرف زشت و بی ادبی به هر كسی كه به ذهنش رسید،‌ از مامان و باباش، داداشا و آبجیاش و اجدادش گرفته تا مقام های محترم ریاست جمهوری افغانستان،‌ ایران، صاحب كارش تو ایران، بچه همسایشون كه تو دو سالگی بهش گفته بود افغانی، بچه اون یكی همسایشون كه بعدنا بهش گفته بود افغانی، كارمندای اداره اتباع  شهرشون، خواهر و مادر آقا پلیسی كه به جرم بی مدركی گرفته بودتش و كتك زده بودتش و تازه به این هم بسنده نكرده و رد مرز كرده بودتش و خیلی های دیگه كه اگه بخوام اسم ببرمشون طول می كشه، داد. همون لحضه یه گنجشك دید كه اومد و نشست رو سیم برق. نامردی نكرد و چند تا حرف بد هم به اون گنجشكه زد و برای تسلای خاطر خودش هی خدا خدا می كرد كه كاش آقا پلیسه اونجا بود و می زد دهن آقا پلیسه رو صاف می كرد و مامان باباش رو میاورد جلو چشمش.

 

در همین اثنا یه عده رو دید كه چندتا پرچم و پلاكارد و دست نوشته دستشونِ و دارن شعار می دن و به سمتی می رن! دوید و از یكیشون پرسید آقا چه خبره؟ چی شده؟ طرف برگشت و بهش گفت: داداش خیلی از دنیا عقبی ها! 45 تا از هموطنای عزیزتر از جون قاچاقچی و قاتلمون رو تو ایران اعدام كردن،‌اونوقت تو تازه می پرسی چی شده؟ خجالت نمی كشی؟ 

پس از ابراز مراتب تاسف از بی اطلاعیش به طرف گفت حالا كجا می خواین برین؟ 

طرف گفت: داریم می ریم جلو سفارت ایران تجمع اعتراض آمیز بكنیم!

بعد همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما كه جا خورده بود گفت: حالا اینی كه می گی چی هست؟

طرف گفت: هیچی بابا! می ریم اونجا چندتا شعار می دیم، یه چند تا عكس پاره می كنیم و چند تا پرچم آتیش می زنیم بر میگریدم! تو هم بیا! خیلی حال می ده!

همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما هم كه زمینه این كار رو از قبل داشت،‌ اعلام آمادگی كرد و همراهشون شد.

خلاصه رفتن و تظاهرات كردن و تظاهرات هم تموم شد و پراكنده شدن و دوباره علی موند و حوضش!

 

بعد كه تنها شد، با خودش فكر كرد تا ببینه چی كار باید بكنه! هی فكر كرد و از این حبابای تو برنامه كودكان رو سرش درست كرد و آخر سر هم یه بشكن زد، چون به نتیجه رسیده بود. می خواست برگرده ایران پیش مامان باباش!

از اونجایی كه ‌همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما، از دسته اول همشهریهامونه! (كه من تو پست قبلیم بهشون اشاره كرده بودم و فكر كنم یكی از عمو معاونا یا خاله معاونا یه شاید هم خاله مدیر صلاح دیده كه حذفش كنه!)

دوباره عین همون دفعه قبلی كه اومده بوده ایران،‌ به صورت غیر قانونی از مرز رد می شه و قاچاقی میاد ایران!

ولی با این تفاوت كه این دفعه دستش اوخ شده و نمی تونه كار بكنه! مثلا بیل و كلنگ بگیره دستش،‌ یا یه فرغون پر از شن رو بلند كنه! یه كیسه سیمان بزاره رو دوشش! واااااااااااااااای! خدای من!

یعنی باید بشینه تو خونه؟  

چند سری هم با خودش گفت بره و آقا پلیس نا مهربون رو پیدا كنه و دستش رو بهش نشون بده! و بهش بگه خیلی بدی! بد! بد! بد! ولی با خودش گفت نكنه برم و دوباره من رو بگیره و بفرستتم كشور خودم؟ به خاطر همین هم ریسك نكرد و از این كار منصرف شد.

حالا تا همشهری ما فكر كنه و راهی پیدا كنه برای گذران امور زندگیش!

فعلا!

«یا علی» 

دل ارام افغان , saforajan
دل ارام افغان - 07:27 1389/03/28
68
نقل قول از : روح الله

نقل قول از : محمدرضا .

نقل قول از : روح الله

نقل قول از : ">مهاجر

پلیسه به افغانیه میگه ایست ، افغانیه میگه مرگ اوشمه بور شد

ادامه اش را هم بگین :
بعد پلیسه افغانیه را به باد فحش و کتک میگیره و بخور که نمی خوری!

(خنده داره نه؟؟؟!!!! )


بقیه شو بگو:

بنده خدا افغانیه کارت نداشته رد مرز(به قول ایرانیا تبعید)میکننش! بعد دیگه تا الان کسی ازش خبری نداره...


ادامه اش خوبه! اونجا بر اثر یک بمب گذاری انتحاری کشته میشه و از دست مهاجرت، پلیس و مدرک و بیکاری و گرسنگی و... خلاص میشه!


ما فکر میکریدم او بیچاره کشته شده  در حالی که فقط مجروح شده و یک دستش را ازشانه قطع شده بوده  حالا دیگه تازه اول بد بختیهاش بود.بیمدرک که بود رد مرز هم که شده بود گشنه گی و بیکاری و حالا هم فقط یک دانه دست داشت

*************************

ای جک میتانه اغاز یک داستان غم انگیز باشه ببینم نفر بعدی چی فکر میکنه

مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 00:27 1389/03/21
67
 ز خر خوانان عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا رو کن به مشروطی که آن هم عالمی دارد

(ایام امتحانات تسلیت باد)
نرگس سماء , nargas_neka
نرگس سماء - 11:18 1389/03/20
66
کجاش خنده دار بود
محمدرضا  , mohammadrezagholamhosseini
محمدرضا - 21:26 1389/03/10
65
نقل قول از : روح الله

نقل قول از : ">مهاجر

پلیسه به افغانیه میگه ایست ، افغانیه میگه مرگ اوشمه بور شد

ادامه اش را هم بگین :
بعد پلیسه افغانیه را به باد فحش و کتک میگیره و بخور که نمی خوری!

(خنده داره نه؟؟؟!!!! )


بقیه شو بگو:

بنده خدا افغانیه کارت نداشته رد مرز(به قول ایرانیا تبعید)میکننش! بعد دیگه تا الان کسی ازش خبری نداره...

میرزا مهدی صابری , bicyclerun
64

یه شب 3 نفر می رن دزدی. یك یه گونی هم با خودشون می برن.

یه هو صاب خونه بیدار می شه!‌

هر سه تا برای این كه لو نرن می رن تو گونی هاشون و درش رو می بندن.

صاب خونه میاد بره آب بخوره،‌ (سریع تو دلتون نگین افتاد تو حوزك، اون گنجشكك اشی مشی بود) می بینه سه تا گونی گوشه اتاق افتاده. كنجكاو می شه!‌ لگد می زنه به اولیه،‌ طرف دزده صدای نون خشكی در میاره. صاب خونه می گه خوب،‌این نون خشكه.

لگد می زنه به دومیه،‌ دزده صدای پیت حلبی در میاره،‌ صاب خونه می گه خوب،‌ اینم حلبیه.

لگد می زنه به سومیه! ازش صدا در نمیاد. تعجب می كنه. یه لگد دیگه میزنه!‌ بازم صدا ازش در نمیاد. با خودش می گه:‌ اِ،‌ این چرا صدا نمیده؟‌بعد یه اگد محكم تر بهش می زنه!‌

دزده كه دردش گرفته بوده،‌ داد می زنه: نامرد نزن آرده دیگه!

مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 23:04 1389/03/5
63
توجاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده ۱۰۰هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه4.gif4.gif4.gif
نرگس سماء , nargas_neka
نرگس سماء - 10:09 1389/03/2
62
خر پیری زمان مردن خرهای دیگر را نصیحت میکند : 1- سر یک مشت علف دعوا نکنید . 2- مواظب گورخر باشید پسر عمویتان است . 3- ترکها نسبتی با ما ندارند الکی خودشان را به ما چسبانده اند ما اصلیتمان تهرانی است
مهاجر    , ehsan_red83
مهاجر - 01:49 1389/02/30
61
دو تا باجناق به نام كافی و نعمت سوار یه خره بودند .
نعمت میگه  اگه یه خر دیگه بود كافی بود .
كافی هم میگه  همین یه خر هم كه هست نعمت است.
میرزا مهدی صابری , bicyclerun
60

یه روز 2 گروه رو می خواستن ببرن جهنم!

بهشون می گن اگه ببریمتون جهنم شماره 1، هر روز تو دهنتون قیر داغ می ریزیم. اگر هم ببریمتون تو جهنم شماره 2، ماهی یه بار تو دهنتون قیر داغ می ریزیم.

بعد این که تقسیمشون می کنن، یه روز یکی از اینایی که تو جهنم شماره 2 بوده با خودش فکر می کنه می گه: ما که ماهی یه بار تو دهنمون قیر میریزن وضعمون اینه! برم یه سری به اونا که روزی یه بار تو دهنشون قیر می ریزن در چه حالین.

میره جهنم شماره 1 و یه هو می بینه همشون دور هم جمعن و دارن میگن و می خندن. تعجب می کنه! دلیلش رو ازشون می پرسه.

رئیسشون می گه: یه روز قیر هست، کارگر نیست! روزی که کارگر هست قیر نیست! خودمون هم موندیم چی کار کنیم.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.