| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
21
|
47
|
91/3/5 (11:55)
|
|
||
|
|
147
|
1067
|
91/1/14 (14:58)
|
|
||
|
|
213
|
1371
|
91/3/5 (18:35)
|
|
||
|
|
242
|
1714
|
90/7/15 (17:51)
|
|
||
|
|
16
|
110
|
90/2/22 (10:30)
|
|
||
|
|
170
|
1067
|
89/4/15 (20:34)
|
|
||
|
|
641
|
3296
|
90/12/21 (09:30)
|
|
||
|
|
2
|
10
|
90/10/19 (08:17)
|
|
||
|
|
4
|
35
|
90/7/12 (12:40)
|
|
||
|
|
35
|
304
|
90/5/27 (16:08)
|
|
||
|
|
111
|
498
|
90/2/22 (10:48)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
91/2/17 (18:35)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
91/2/9 (14:19)
|
|
||
|
|
24
|
104
|
91/1/14 (14:55)
|
|
||
|
|
29
|
106
|
91/1/14 (14:52)
|
|
||
|
|
90
|
368
|
91/1/14 (13:33)
|
|
||
|
|
5
|
9
|
90/12/26 (02:45)
|
|
||
|
|
9
|
36
|
90/12/23 (16:50)
|
|
||
|
|
7
|
25
|
90/12/22 (23:32)
|
|
||
|
|
6
|
26
|
90/12/20 (12:45)
|
|
بچه ها اینجا زنگ تفریحه مطالب طنز و خنده دار تون رو اینجا بنویسید![]()
اینجا تولد دوستانتان را نیز تبریک بگویید ![]()
امتیاز دادن به کلوب یادتون نره ![]()
لطفا اگر بحثی برای شما جالب بود اونو برای دوستانتونم به اشتراك بزارید![]()
![]()









فكر خیلی خوبیه! اولین داستان رو هم خودم در میارم! 
خوب بچه های عزیز، رسیدیم به اونجا كه همشهری كوچولوی قصه ی ما به خاطر حمله انتحاری آدم بدا دستش راستش از شونه اوخ شده بود. تازشم، از بیمارستان مرخصش كرده بودن و اون كه هیچ پولی نداشت خسته و گرسنه و تشنه و بی كس مونده بود.
اول از همه یه چند تا حرف زشت و بی ادبی به هر كسی كه به ذهنش رسید، از مامان و باباش، داداشا و آبجیاش و اجدادش گرفته تا مقام های محترم ریاست جمهوری افغانستان، ایران، صاحب كارش تو ایران، بچه همسایشون كه تو دو سالگی بهش گفته بود افغانی، بچه اون یكی همسایشون كه بعدنا بهش گفته بود افغانی، كارمندای اداره اتباع شهرشون، خواهر و مادر آقا پلیسی كه به جرم بی مدركی گرفته بودتش و كتك زده بودتش و تازه به این هم بسنده نكرده و رد مرز كرده بودتش و خیلی های دیگه كه اگه بخوام اسم ببرمشون طول می كشه، داد. همون لحضه یه گنجشك دید كه اومد و نشست رو سیم برق. نامردی نكرد و چند تا حرف بد هم به اون گنجشكه زد و برای تسلای خاطر خودش هی خدا خدا می كرد كه كاش آقا پلیسه اونجا بود و می زد دهن آقا پلیسه رو صاف می كرد و مامان باباش رو میاورد جلو چشمش.
در همین اثنا یه عده رو دید كه چندتا پرچم و پلاكارد و دست نوشته دستشونِ و دارن شعار می دن و به سمتی می رن! دوید و از یكیشون پرسید آقا چه خبره؟ چی شده؟ طرف برگشت و بهش گفت: داداش خیلی از دنیا عقبی ها! 45 تا از هموطنای عزیزتر از جون قاچاقچی و قاتلمون رو تو ایران اعدام كردن،اونوقت تو تازه می پرسی چی شده؟ خجالت نمی كشی؟
پس از ابراز مراتب تاسف از بی اطلاعیش به طرف گفت حالا كجا می خواین برین؟
طرف گفت: داریم می ریم جلو سفارت ایران تجمع اعتراض آمیز بكنیم!
بعد همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما كه جا خورده بود گفت: حالا اینی كه می گی چی هست؟
طرف گفت: هیچی بابا! می ریم اونجا چندتا شعار می دیم، یه چند تا عكس پاره می كنیم و چند تا پرچم آتیش می زنیم بر میگریدم! تو هم بیا! خیلی حال می ده!
همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما هم كه زمینه این كار رو از قبل داشت، اعلام آمادگی كرد و همراهشون شد.
خلاصه رفتن و تظاهرات كردن و تظاهرات هم تموم شد و پراكنده شدن و دوباره علی موند و حوضش!
بعد كه تنها شد، با خودش فكر كرد تا ببینه چی كار باید بكنه! هی فكر كرد و از این حبابای تو برنامه كودكان رو سرش درست كرد و آخر سر هم یه بشكن زد، چون به نتیجه رسیده بود. می خواست برگرده ایران پیش مامان باباش!
از اونجایی كه همشهری كوچولوی ناز قصه ی ما، از دسته اول همشهریهامونه! (كه من تو پست قبلیم بهشون اشاره كرده بودم و فكر كنم یكی از عمو معاونا یا خاله معاونا یه شاید هم خاله مدیر صلاح دیده كه حذفش كنه!) 
دوباره عین همون دفعه قبلی كه اومده بوده ایران، به صورت غیر قانونی از مرز رد می شه و قاچاقی میاد ایران!
ولی با این تفاوت كه این دفعه دستش اوخ شده و نمی تونه كار بكنه! مثلا بیل و كلنگ بگیره دستش، یا یه فرغون پر از شن رو بلند كنه! یه كیسه سیمان بزاره رو دوشش! واااااااااااااااای! خدای من! 
یعنی باید بشینه تو خونه؟
چند سری هم با خودش گفت بره و آقا پلیس نا مهربون رو پیدا كنه و دستش رو بهش نشون بده! و بهش بگه خیلی بدی! بد! بد! بد! ولی با خودش گفت نكنه برم و دوباره من رو بگیره و بفرستتم كشور خودم؟ به خاطر همین هم ریسك نكرد و از این كار منصرف شد.
حالا تا همشهری ما فكر كنه و راهی پیدا كنه برای گذران امور زندگیش!
فعلا!
«یا علی»
ما فکر میکریدم او بیچاره کشته شده در حالی که فقط مجروح شده و یک دستش را ازشانه قطع شده بوده حالا دیگه تازه اول بد بختیهاش بود.بیمدرک که بود رد مرز هم که شده بود گشنه گی و بیکاری و حالا هم فقط یک دانه دست داشت
*************************
ای جک میتانه اغاز یک داستان غم انگیز باشه ببینم نفر بعدی چی فکر میکنه
بقیه شو بگو:
بنده خدا افغانیه کارت نداشته رد مرز(به قول ایرانیا تبعید)میکننش! بعد دیگه تا الان کسی ازش خبری نداره...
یه شب 3 نفر می رن دزدی. یك یه گونی هم با خودشون می برن.
یه هو صاب خونه بیدار می شه!
هر سه تا برای این كه لو نرن می رن تو گونی هاشون و درش رو می بندن.
صاب خونه میاد بره آب بخوره، (سریع تو دلتون نگین افتاد تو حوزك، اون گنجشكك اشی مشی بود) می بینه سه تا گونی گوشه اتاق افتاده. كنجكاو می شه! لگد می زنه به اولیه، طرف دزده صدای نون خشكی در میاره. صاب خونه می گه خوب،این نون خشكه.
لگد می زنه به دومیه، دزده صدای پیت حلبی در میاره، صاب خونه می گه خوب، اینم حلبیه.
لگد می زنه به سومیه! ازش صدا در نمیاد. تعجب می كنه. یه لگد دیگه میزنه! بازم صدا ازش در نمیاد. با خودش می گه: اِ، این چرا صدا نمیده؟بعد یه اگد محكم تر بهش می زنه!
دزده كه دردش گرفته بوده، داد می زنه: نامرد نزن آرده دیگه!




یه روز 2 گروه رو می خواستن ببرن جهنم!
بهشون می گن اگه ببریمتون جهنم شماره 1، هر روز تو دهنتون قیر داغ می ریزیم. اگر هم ببریمتون تو جهنم شماره 2، ماهی یه بار تو دهنتون قیر داغ می ریزیم.
بعد این که تقسیمشون می کنن، یه روز یکی از اینایی که تو جهنم شماره 2 بوده با خودش فکر می کنه می گه: ما که ماهی یه بار تو دهنمون قیر میریزن وضعمون اینه! برم یه سری به اونا که روزی یه بار تو دهنشون قیر می ریزن در چه حالین.
میره جهنم شماره 1 و یه هو می بینه همشون دور هم جمعن و دارن میگن و می خندن. تعجب می کنه! دلیلش رو ازشون می پرسه.
رئیسشون می گه: یه روز قیر هست، کارگر نیست! روزی که کارگر هست قیر نیست! خودمون هم موندیم چی کار کنیم.