| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
40
|
227
|
90/10/30 (16:19)
|
|
||
|
|
39
|
327
|
90/9/9 (01:02)
|
|
||
|
|
26
|
233
|
90/3/28 (16:12)
|
|
||
|
|
97
|
626
|
90/3/28 (16:08)
|
|
||
|
|
57
|
403
|
88/11/29 (10:57)
|
|
||
|
|
3
|
36
|
88/11/29 (10:55)
|
|
||
|
|
10
|
66
|
88/2/25 (23:39)
|
|
||
|
|
33
|
263
|
88/2/25 (23:29)
|
|
||
|
|
34
|
303
|
88/2/9 (17:53)
|
|
||
|
|
10
|
68
|
87/10/13 (00:46)
|
|
||
|
|
14
|
111
|
87/10/5 (13:11)
|
|
||
|
|
6
|
126
|
87/10/2 (22:44)
|
|
||
|
|
4
|
66
|
87/9/29 (01:19)
|
|
||
|
|
55
|
493
|
87/9/20 (02:28)
|
|
||
|
|
34
|
350
|
87/9/20 (01:44)
|
|
||
|
|
16
|
140
|
87/9/12 (02:24)
|
|
||
|
|
11
|
100
|
87/9/11 (11:49)
|
|
||
|
|
11
|
100
|
87/9/9 (12:24)
|
|
||
|
|
13
|
93
|
87/9/3 (03:21)
|
|
||
|
|
8
|
165
|
87/9/2 (14:39)
|
|
چند روز قبل پای صحبت استاد ابراهیم دینانی تو تلوزیون نشسته بودم دوتا نکته فرمودند:
(نقل به مضمون) ما وقتی به آیینه مراجعه میکنیم برای دیدن خود! در حقیقت داریم تصویر خودمون رو میبینیم! نه خودمون رو! دیدن خودمون با دیدن تصویر خودمون دوتاست! و نکته دیگه ای که خیلی مهم بود این که فرمودند شناخت خداوند مقدم هست بر شناخت خود! یعنی اینکه برای شناخت خود ابتدا باید خدا رو بشناسی!!!! حالا اگه بخوای خودت رو ببینی دیگه داستانش چی میشه!!!!! بیچاره ما که به چه سادگی من! من! میکنیم!
این بحث با محوریت فهمیدن حقیقت وجودی خودمون و پی بردن به حقیقت من تو ماه مبارک ایجاد شد و فراز و نشیبهایی داشت... توضیحات و عنوان قبلی این بحث رو در ذیل مشاهده میفرمایین!
به امید دیدار شما در ادامه این بحث 
پس از باران
وقتی بارون میاد... چه زیر نم نم اون بخوای قدم بزنی! چه از زیر شر شر اون بخوای زود تر خودتو به زیر یک پناهگاهی برسونی... چه چتر داشته باشی ... چه نداشته باشی! چه اصلا به چتر اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی... چه توی یک کلبه کوهستانی باشی و یا اینکه توی اتاق و از پشت شیشه و از دریچه یک پنجره به آسمون بنگری... همیشه بارون زیباست و دوستش داری!... بارون هم که بند بیاد طراوتش هست! تازه وقت پدیدار شدن رنگین کمون هاش خوشگلشه! و وقت اون که از زیر شیروونیها جرات کنی بیای بیرون! تا طراوت رو از رو تن هر چی بارون خورده هست....
ماه رمضون تموم شد! اما قرار بر اینه انگار که با نیروی خودش یک سال ما رو راه ببره! این بحث با نوشته ذیل شروع شد ولی ضرورتی نیست که با رفتن ماه بسته بشه چه بسا ادامه این بحث خود طرحی نو باشه!
به امید همراهی بیشتر دوستان
دوستان نازنینم! دختر پسرهای گل و عزیز تر از جان کلوب آزادی معنوی
لحظات همگانی ورود به مهمانی پرارج و اعتبار خداوند حکیم و حضور در جشنواره سراسری اشک و دعا و شب زنده داری ها را تبریک عرض میکنم!
پرسیدند اینکه فرموده آیا به ان چیزی که میخورید مینگرید؟ مقصود چیست؟ فرمودند آنچه میشنوید که گوش شما دهان روح شماست!
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش (مولوی)
و اما آنچه غذای عالی حقیقت ماست علم است که یک بال پرواز است در کنار بال دیگر که به کار بستن و عمل است! پس چه خوب است دوستان در این روزها و شبهایی که دهان ظاهر را میبندیم دهان جان را باز کنیم و کمی به فکر خود! باشیم تا چنانکه سالها خوردیم و نوشیدیم و بالنده شدیم طفل جان ما نیز لقمه ای برگیرد رازی نوش کند! سر پا بایستد و قدمی بردارد! نه اینکه خدای نکرده در تظاهری جاهلانه راه را بی دقت فقط بگذرانیم!
نمیخواهیم مراسم شبهای معنوی برگزار کنیم بلکه چنانکه پیامبر در شب قدر فرمود بهترین کارها مذاکره علم است همه روزها و شبهایی که اینجا هستیم را شب قدر میدانیم و درکنار هم بر سر خوان معرفت لقمه های راز به تن جان میزنیم!
یا علی
كوتولههاى انسانى
شناسنامهاش را در آورد و نشانم داد، تا در مقابل سؤال من كه «شما كیستید؟» جوابى مستند ارائه كرده باشد.
گفتم: منظورم «خود شناسنامهاى» نبود؛ خواستم بپرسم كه تا چه حد خودت را مىشناسى تا به من معرفى كنى؟
گفت: اگر منظورت شناخت خودم از لحاظ فیزیكى و طبیعى است، چیزهایى درباره خودم مىدانم. شغل و وضعیت تحصیلى و زادگاه و سطح معلومات و امثال اینها را مىتوانم بیان كنم. یا این كه نشانى خانه و محل كارم، تعداد برادران و خواهرانم، سن و سال خودم و میزان حقوق و درآمدم را هم مىتوانم بگویم.
گفتم: آیا تو فقط همینهایى؟
گفت: یعنى چه؟
گفتم: یعنى از «خود»ت فقط همینها را مىشناسى؟
گفت: نه، بیش از این. مثلاً مىدانم وزن و قدم چه قدر است؛ درجه حرارت بدن، فشار خون و گروه خونم را هم مىدانم؛ تعداد استخوانهاى ریز و درشت اندامم را هم مىدانم، این كه چند كیلو خون و چه مقدار آب در بدنم هست و این كه طول رگهاى بدنم چه قدر است و وزن مغزم چه مقدار است و نحوه كار دستگاه گوارش، دستگاه تنفس، قلب و دستگاه گردش خون، سلسله اعصاب، ماهیچهها و غضروفها، پیچیدگى سیستم دستگاه بینایى و شنوایى، ظرافت دستگاه كلیه و كبد و غدههاى گوناگون بدن و ترشحات آنها و نقش زبان و دندان و لب و پلك و ابرو و بینى و... اینها را هم خواندهام و مىدانم. دیگر مىخواهى از خودم چه بدانم؟
گفتم: آنچه گفتى، یا به «خود طبیعى» مربوط مىباشد، یا به «خود صنفى و اجتماعى». اینها همه وجود و حقیقت و هویّت تو را نشان نمىدهد.
گفت: درست است. من یك سرى افكار، اندیشهها و احساسات هم دارم كه آنها هم بخشى از وجود من است.
گفتم: پس وقتى مىپرسم «تو كیستى»؟ در جواب، نباید تنها به اطلاعات شناسنامهاى بپردازى و به معلومات و مشخصاتى كه تو را به عنوان یك فرد، از دیگر افراد جامعه ممتاز و مشخص مىكند اكتفا كنى؛ توجه به اندیشه، روحیات و جهان درون هم هست. اما علاوه بر همه اینها من از یك «خود» دیگر مىپرسم؛ «خود انسانى» كه مهمتر از آن دو «خود» دیگر است.
گفت: بیشتر راهنمایى كن.
گفتم: ببین؛ از این همه موجوداتى كه در جهان بیكران و گسترده وجود دارد، هیچ چیز «بیهوده» و «بى هدف» خلق نشده است و هر چیزى به كارى مىآید و براى منظورى در جهان هستى وجود یافته است. حالا، شاید ما علت پیدایش بعضى از موجودات را ندانیم و نقشى را كه در مجموعه هستى دارند، نشناسیم؛ ولى هیچ چیز بىجهت و بىهدف نیست.
گفت: در تأیید حرف شما، یك بار به دستگاههاى به كار رفته در موتور اتومبیلم نگاه مىكردم و برایم سؤال بود كه این همه لوله و سیم و پیچ و مهره و وسایل و ابزار گوناگون و در هم و برهم براى چیست؟ و آیا اصلاً نیازى به این اندازه شلوغ كارى در موتور هست؟ تا این كه یك بار به علت روشن نشدن ماشین، به مكانیك رجوع كردم؛ یك بار به علت مصرف زیاد بنزین، یك بار به خاطر كار نكردن بخارى اتومبیل، یك بار براى از كار افتادن برفپاككن، یك بار جهت كم كردن روغن و... در هر بار مىدیدم كه مكانیك بخشى از موتور را مورد دستكارى و تعمیر و تعویض قرار مىدهد كه برایم جدید بود. برایم روشن شد كه همه این وسایل و دستگاهها براى هدف خاصى تعبیه شده و هیچ كدام بىجهت روى ماشین نصب نشده است.
گفتم: مثال خوبى زدى. در دستگاه بدن ما هم شبیه این برنامه، بلكه به مراتب پیچیدهتر و مجهزتر به كار رفته است؛ ولى ما اغلب از نقش و كاركرد آنها بىخبریم. همین كه مریض مىشویم، كمى به نقش آنها واقف مىشویم. هر بار كه كسى بیمار مىشود و این بیمارى یا به دستگاه گوارش مربوط مىشود، یا به قلب، یا تنگى نفس، یا درد مفاصل، یا سردرد و تهوّع، یا تب و فشار خون، یا قند و سوء هاضمه، یا بیمارىهاى پوستى، ریزش مو، درد دندان، لاغرى، بىاشتهایى، چاقى و وزن اضافه و... گوشهاى از سیستم پیچیده بدن برایش حساسیت و اهمیت پیدا مىكند و متوجه مىشود كه چه اسرار و رموزى در خلقت بدنى او وجود دارد.
گفت: بعد درونى و روحى انسان هم همین شگفتىها را دارد و حالات درونى، نیروهاى باطنى، قوه توهم و تخیل، حافظه، مغز و فكر، مهر و علاقه، كینه و نفرت، خشم و غضب، خواب و بیدارى، احساس سیرى و گرسنگى، حس خستگى یا نشاط، خودخواهى و غرور، علاقه به وطن و زادگاه، كشش به سوى جنس مخالف و عاطفه نسبت به فرزند، هر یك از اینها هم گوشهاى از «ساختار روحى» ما را تشكیل مىدهد و همه هم لازم است و در جایى به كار مىآید و به درد مىخورد.
گفتم: یك انسان در مجموعه عالم خلقت، چه جایگاهى دارد؟
گفت: «آن ذرّه كه در حساب ناید، ماییم».
گفتم: از یك جهت درست است؛ یعنى در این جهان بىانتها و هزاران كهكشان و سحابى و این همه موجودات شگفت و ریز و درشت و دنیاى پر رمز و راز گسترده، ما اصلاً به حساب نمىآییم. به همان اندازه كه كره با عظمت زمین، در برابر جهان هستى و منظومه شمسى و عوالم بالا، مثل یك نقطه در یك زمین بزرگ فوتبال است، انسان هم نسبت به مجموعه عالم، مثل سر سوزن در مقابل اقیانوسهاى عظیم است؛ اما همین انسان، بسیار مهم و با عظمت است. به تعبیر امام خمینى، «انسان، فهرست كائنات است».
گفت: جهانى است بنشسته در گوشهاى.
گفتم: به قول هاتف اصفهانى: دل هر ذره را كه بشكافى، آفتابیش در میان بینى.
گفت: شنیدهام این شعر، مضمون یك حدیث است.
گفتم: در شعرى كه منسوب به حضرت على علیهالسلام است، آمده است: «اتزعم انّك جرم صغیر...؛ آیا مىپندارى كه تو جرم و چیز كوچكى هستى، در حالى كه جهان بزرگتر در درون توست»!
گفت: مترلینگ گفته است: اشخاص بزرگ و نامى به كوه مىمانند؛ هر چه به ایشان نزدیكتر شوى، عظمت و ابهت آنان بر تو بیشتر معلوم مىگردد.
گفتم: مثل این كه وارد مشاعره شدهایم. حرف اصلى و بحث اولى یادمان رفت.
گفت: صحبت از این بود كه ما یك «خود انسانى» داریم و باید آن را هم بشناسیم.
گفتم: آفرین، خوب یادت مانده. در میان این همه موجودات، یكى هم انسان است. هر چیزى نقشى و جایگاهى در دستگاه عظیم آفرینش دارد. مثل پیچ و مهره و عقربه و رقاصك و فنر و... كه در یك ساعت هستند و هر كدام نقشى ایفا مىكنند، كار ما به عنوان یك «انسان» در مجموعه بزرگ و پیچیده جهان هستى چیست؟ ما به چه كار مىآییم؟ نقش ما چیست؟ ما در كجاى این عالم قرار داریم و چه مىكنیم و چه باید بكنیم. این یعنى همان شناختِ «خود انسانى».
گفت: شاعر مىگوید:
اندكى در خود نگر تا كیستى؟
از كجایى، در كجایى، چیستى؟
گفتم: هیچ مىدانى این شعر، برگرفته از یك حدیث است؟ حدیثى مشهور؟
گفت: چه جالب! نه، نمىدانستم.
گفتم: از یكى از امامان ما نقل شده است كه: «رحمت خدا بر آن كسى است كه بداند از كجاست و در كجاست و به كجا مىرود؛ رحم اللّه امرءً عرفِ من اَین و فى اَین و الى اَین».
گفت: متأسفانه خیلىها به این مسئله توجه ندارند و این نكته اصلاً برایشان مسئله و موضوع نیست تا درباره آن فكر كنند؛ چه رسد به این كه جواب درست آن را پیدا كنند.
گفتم: و... تا چه رسد به این كه زندگىشان در مسیر و مدار رسیدن به آن جواب باشد!
گفت: شما به چنین افراد كه زندگى مىكنند، اما نمىدانند چرا، چه اسمى مىگذارید؟
گفتم: نابالغ!
گفت: نابالغ كه مناسب نیست؛ چون اینها اغلب به سن بلوغ هم مىرسند، ازدواج هم مىكنند و گاهى حتى صاحب فرزند و نوه ونتیجه هم مىشوند.
گفتم: مگر نه این كه بلوغ یعنى رسیدن و نابالغ یعنى كسى كه نرسیده و هنوز خام و نارس است. خوب، گاهى رسیدن به سن تكلیف و پانزده سالگى است؛ گاهى رسیدن به مرحله رشد اجتماعى و صنفى است؛ گاهى هم رسیدن به مرحله رشد انسانى. كسى كه عمرى را طى كند ولى هنوز نداند كه از كجاست و در كجاست، اگر نابالغ نیست، پس چیست؟
گفت: پس شما بلوغ را هم سه قسم مىدانید، مثل همان «خود»!
گفتم: دقیقاً همین طور است؛ كسى كه از نظر سنى و رشد جسمى به مرحلهاى مىرسد، مىگویند بالغ شده، كسى كه از نظر اجتماعى، كسب و كار، معاشرت و ارتباطات به حدى از رشد رسیده، او هم به بلوغ صنفى و اجتماعى رسیده است. یك بلوغ هم دارید كه «بلوغ انسانى» است كه ربطى به سن و سال، پول، اعتبار، روابط اجتماعى، زرنگى، كار و كسب و سود و سرمایه ندارد. به فهم و شعور و درك جایگاه انسان در نظام هستى بستگى دارد.
گفت: پس ما در جهان كوتولهها و نابالغین زندگى مىكنیم.
گفتم: از كجا كه ما هم جزو همانها نباشیم؟! كسى كه فلسفه حیات را نشناسد و مسیر سیر كمالى خود را نفهمد و در آن مسیر گام بر ندارد، نابالغ است؛ هر چند هشتاد سال عمر كند و دهها نوه و نتیجه داشته باشد و كلى دوست و آشنا و اعتبار و پس انداز!
گفت: خیلى جالب است! نابالغهاى هشتاد ساله! و دنیاى كوتولههاى انسانى!
گفتم: البته آن طرف قضیه را هم باید دید. خیلىها هم در سن جوانى و نوجوانى، خود را شناختهاند و یك شبه ره صد ساله را پیمودهاند. خودشناسى، رسیدن به این بلوغ انسانى و «خود انسانى» است.
گفت: جواب آن سؤال اول كه «تو كیستى؟» خیلى دشوار است.
گفتم: و البته خیلى هم سودمند است. بىجهت نیست كه در احادیث آمده است كه «خودشناسى» سودمندترین شناختهاست.
منبع: نشریه پرسمان دانشجو/شماره 39-سال 1384
با سلامی دیگر به دوستان جان!
بعد از این چند هفته که گذشته لازم بود یه نگاه اجمالی به پستهای ارسالی این بحث بندازم! الان میبینم که از خیلی از جاها میشه حرف ها رو ادامه داد اما ترجیح میدم حرف ازرمیدخت رو پیگیری کنم و در ضمن تو این نوشته کلیات حرفایی که زدیم رو یاداوری کنم.
ضمن تشکر از ازرمیدخت عزیز ببینید دوستان شما فکر میکنید برای چی ازرمیدخت برای بار چندم پیگیر این موضوع شده که این بحث رو ادامه بدیم و به سوالات جواب داده بشه؟! ازرمیدخت الان با اون ازرمیدخت قبلی که این سوالها براش مهم نبود یا اصلا این سوالها براش وجود نداشت چه تفاوتی داره؟ ... خب من جواب این سوالا رو میدم اما شما هم کمی توجه کنید!
الان اگه شما تشنتون باشه یا گشنتون بشه چه میکنید؟ خب معلومه میرید دنبال اب یا غذا! تا قبل از اون که این نیاز رو احساس کنید اصلا به فکرش نبودید اما الان چی؟ کم کم چند وقت دیگه که بگذره دیگه به تکاپو میفتین و از هر کسی اب یا غذا طلب میکنین! حالا فرق این دو موضوع چیه؟ خیلی ساده تشنگی گشنگی جسم رو همه تجربه کردیم و تجربه میکنیم اما تشنگی و گشنگی روح رو نه! یعنی همه نه بلکه هر کی بخواد و هر کی این نیاز در درون او متولد بشه!
پس در حقیقت درسته که ازرمیدخت الان با ازرمیدخت قبلی قد و وزن و نمیدونم شیوه زندگیش هیچ فرقی نکرده اما مطمنا تایید میفرمایید که دوتا ادم هستند! و با هم فرق دارند! حالا این فرق چی هست؟! این فرق یه ظرفیت روحی جدید هست که در ازرمیدخت به وجود اومده یعنی روحش وسیعتر شده رشد کرده یه سوال جدید داره! خب کسی که دچار این رشد میشه و این ظرفیت براش به وجود میاد ایا به اینکه تو اون لحظه محل زندگیش تو نیویورک باشه یا تو یکی از روستاهای اطراف هرات! فرق میکنه؟ خیلی ها اطرافش هستند و خیلی هم تو شرایط بهتر از اون هستند منتها این ظرفیت براشون پیش نیومده و این رشد فقط برای ازرمیدخت اتفاق افتاده!
این یعنی تشنگی روح گشنگی روح! حالا جواب این تشنگی و گشنگی چیه؟ دانستن و به جواب رسیدن! وقتی این اگاهی کسب شد یعنی سیراب شدی یعنی بزرگتر و وسیعتر شدی یعنی مکانیزم تغذیه و رشد روحت رو فعال کردی!
خب اینا رو که گفتیم در حقیقت میخوایم اشاره کنیم که وقتی در مورد خودمون صحبت میکنیم تمرکزمون رو این قسمت باشه! نه اینکه تو تعریفهای همیشگی از انسان و جامعه و فلان بیسار گیر کرده باشیم و فقط تعاریف این و اون رو واگویه کنیم! کمی دقت کنیم به اون مکانیزمی که در زندگی ما جریان داره و داره ما رو میسازه! تو ماه رمضون قرار بود این تمرکز بوجود بیاد! اگه این تمرکز به وجود بیاد و توجهمون رو به خودش جلب کنه اون وقته که مواظبیم چی میخوریم و چی مینوشیم! یک سطح فراتر از نوشیدن و خوردن ظاهریمون! اون وقته که اگه یک حرف درستی بشنوی میبینی که شیر و عسل خوردی و اگه یه غیبتی بشنوی فرمود گوشت برادر دینی خودت رو خوردی!!!!!!!
این دهان بستی دهانی باز شد! تا خورنده ی لقمه های راز شد! اون وقته که این سوالا تو رو به جایی میرسونند که به جوابهای درگوشی میرسی و محرم میشی تا از لقمه های راز برداری!
اون حرفی هم که در مورد جنس ادمی زدیم و گفتیم این حقیقت یا اون حقیقت باید خیلی توضیح داد و خیلی تمرکز کرد تا پی برد! اون طوری که شایسته هست و این تشنگی روحی رو جواب میده! متاسفانه یکی از عمده ترین موانع که حجاب فهم میشه همین تعریفهای به ظاهر خیلی مفهوم هست که همه ما حفظیم و فوری اون رو ارائه میدیم! در صورتی که معمولا همون ها مانع فهم عمیق و معرفت ما میشن!
یه مثالی که تو ذهنم شکل گرفته بود بگم این هست که وقتی ما مثلا می پرسیم یک نرم افزار نام ببر مثلا شما میفرمایید فتو شاپ یکی دیگه شاید بگه وورد! یا اگه یکی دیگه بخوای نام ببری مثلا میگی اتوکد و و و همه اینا نرم افزار هستند ولی کارهای متفاوتی رو انجام میدن هر کدوم هم ورژنی داره حالا اگه بپرسیم این نرم افزار جنسش! چیه چی میگید؟
الان تو سطح اول ذهنتون تو چه تعریفی از جنس نرم افزار ایستاده؟ خب همونظور که در مورد ادمی اولین جایی که ذهن ادمی میایسته همین بدن ماست و اینجا هم غالبا همون سی دی! که دستمونه رو بعنوان جواب مطرح میکنیم! تو مرحله بعد هم با هم بحث میکنیم که اصلا این حرف یعنی چی و هر برنامه ای یه سیستم و تعریف خاصی داره و فلان! اما تو لایه عمیقتر این بحثها میبنیم که همه برنامه ها با یه زبونی نوشته میشن و طراحی میشن! (حالا من با زبانهای برنامه نویسی اشنا نیستم و البته در مثال مناقشه نیست! دوستان به حرف توجه داشته باشن) و وقتی ما که سرگرم استفاده کردن از این نرم افزار ها و برنامه ها هستیم هیچ از اون جنس برنامه ای که این تصویرها و امکانات رو برای ما به وجود میاره یادمون نمیاد و کاملا غافلیم! به فرض هم اگه بریم و بخوایم با زبان برنامه نویسی اشنا بشیم خداییش تو قدم اول با چه دنیای نامفهومی روبرو میشیم!
اونجاست که میبنی جنس یکیه! اما با همون جنس برنامه های مختلف با قابلیتهای مختلف ارائه میشه!
فکر میکنم برای امروز این نوشته کافی باشه برای تمرین ذهن و ورود لایه به لایه! دوستان کمک کنند تا از این دست و پا زدنها بهره ای به ساحل برسونم که کار سخته!
خدایا به امید تو
خب یه توضیح کوچولو از طرف خودم لازمه ارائه بشه و اون هم اینکه اگه شبهای قدر این بحث از طرف من بی پاسخ گذاشته شد آگاهانه بود! بیشتر تمایل داشتم چنانچه سوالهایی تو ذهن دوستان هست همراه و مشغله ذهنی شما باشه تا فرشته های نازل شونده جواب هاشو بر شما نازل کنند و خودتون به کشف برسید...
کم کم ادامه میدیم ایشالله 
انسان راستین
شیخ(ابوسعید ابوالخیر) ما را گفتند: «كه فلان كس بر روی آب راه میرود». گفت: «سهل است چغزی(قورباغه) و صعوهای(نوعی پرنده و كوچكتر از گنجشك) نیز بر روی آب راه میرود». گفتند: «فلان كس در هوا میپرد». گفت: «زغن(پرندهای شبیه كلاغ) و مگس نیز در هوا میپرد». گفتند: «فلان كس در یك لحظه از شهری به شهر دیگر میرود». گفت: «شیطان نیز در یك نفس از مشرق به مغرب میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود كه در میان بنشیند و برخیزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میا خلق، ستد و داد كند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یك لحظه از خدای غافل نباشد».
اسرار التوحید (محمد بن منور)
سلام...
من تا بیام جوابای عقب مونده این بحث رو بدم شما کمی فکر کنید ببینید این سخنرانی رئیس جمهور تو مجمع عمومی سازمان ملل رو از بحث های کلوب ما تقلب نکردن؟
خداییش یه نگاهی بندازین مخصوصا همین بحث که از انسان داشتیم تعریف میدادیم و البته فضای عمومی آزادی معنوی!

شب گرد عزیز : منظور نیچه چیزیی نبوده جز اینكه در گذشته ای نه چندان دور مردم عامی ، به اینكه تفكر كردن برای عده ای خاص هست ، اعتقاد داشتند و كاملا پذیرنده بودند !!! 
بذارین من کمی جنجالی بشم و حرفی بزنم تا دوستای واقعیمو خوشحال کنم و حسودا هم چشماشون بترکه!!!! راستش من برای اولین شب قدر امسال یعنی دیشبی که شب نوزدهم بود هدیه خودم رو از آسمون گرفتم! و اون هم یافتن یک نکته مهم تو زمینه تحصیلی خودم بود که ایشالله به صورت یک مقاله بتونم ارائه بدم! فرشته این کار هم دوستی به اسم رزاجون بود که چیزی ازم خواسته بود و من مجبور شدم به منابعی مراجعه کنم و ناغافل به این مطلب برسم و در حقیقت این مطلب تاریخی برام کشف بشه! شاید رزا که چیز عجیبی ازم خواسته بود میخواست منو ازمایش کنه تا ببینه در مورد ادعایی که کردم سررشته دارم یا نه! در حالی که ناخواسته سبب و وسیله اون هزار هزار فرشته ای شد که شبای قدر بر ادمی فرود میان!
ایشالله نعمتهای اسمونی شما خیلی بیشتر و بزرگ تر باشه و به امید شبهای بهتری برا دو شب باقیمونده! ... دوستان دست بجنبونین! 
با آن كه ابتدای بحث برای شناخت انسان كامل یك تقسیم بندی اصولی در قابل روح، نفس و جسم صورت گرفت، ولی باز این قشــــون هستــــی شناسی ما همون خونه اول اتــــراق كرده!
بیشتر داریم درباره پـــدیده ها بحث می كنیم و نه وجـــود انسان و به قول فرشیــــد خان جنس آدمــــی! بهتر نیست مطالبی را كه میگیم نسبت به یه سنجه ای بگیم؟ دیدگاه مـــادی یا دیدگاه دینـــی و معنوی. این بحث رو باید به صورت خطی دنبال كرد تا شاید یه جایی به هم برسند! و تشكیل یه ماتریس فكری بدهند! می دونید كه چی گفتم!!
من در پست قبلیم كه دیدگاه اسلامی را گفتم، قصد داشتم بیشتر رو اون نردبان كمالات نفس كه 7 پله داشت بالا و پایین می رفتیم و در پستهای بعدی به یه دیدگاه تطبیــــقی برسیم. ولی به هر حال.
پیش فرض ذهنی خیلیها درباره موضوعاتی مثل، عقل، علم، انسان، عشق، عرفان، دین و... متفاوته. مثلا یكی میگه روح كه فربه شد، وبال گردن صاحبشه!،
ولی از دیدگاه بزرگی مثل بیدل دهلوی، این دانستن و آگاهی آدمی است كه اگه فربه شد، قفس آدمی را به رخش میكشه:
زین پیش كه دل قابل فرهنــگ نبود
از پیچ و خم تعلقــــــم ننــــــــگ نبود
آگاهیام از هر دو جهان وحشت داد
تا بــــال نداشتم قفس تنـــــــگ نبود!
عقل بزرگترین سرمــــایه آدمی است، درست! ولی تعریفها و انواع متفاوتی از عقل در بین مكاتب وجود داره؛ عقل ابزاری، عقل باطنی، عقل ظاهری، عقل جوهری، عقل ذهنی، عقل حسی، عقل عشقی، عقل پولی!
و... باید بگیم كدام عقل؟ عقل در خدمت چه چیزی؟ و از دیدگاه كی؟
شهید مطهری چه زیبا میگه: «وقتی عــــــــارف برای همهی عالم یك حقیقت بیشتر قائل نیست و آن حقیقت عشق است، قهرا از نظر او دیگر حقیقت ]و گوهر اصلی انسان[ فكر نیست كه فیلســــــوف میگفت، حقیــــقت انسان دل اوست. دل هم یعنی همان مركز عشق الـــهی. پس یك تفاوت بین مكتب عقل و مكتب عرفان در مسئله «مـــن» انسان است.»-انسان كامل-ص148
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیــــــل و قــــال است
من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حـــال است
دكارت حدود چهارصد سال قبل داد می زد: من فكر می كنم پس هســــتم. یعنی هستی خودش رو متكی به فكر می دونست، بی خبر از اینكه او قبل از آنیكه فكر كنه وجود داشته كه گفته «من»! ولی عارف می گوید: «من» تو همان است كه عشق می ورزد، نه آن كه فكر میكند.
عرفان و تصوف ما پر از مفاهیمیه كه عقل را آتش و بلای جان می دونه، عقل رو عقـــال و پایبند بشر برای كشف حقیقت می بینه، عقل رو تحقیر میكنه؛ جالبه این متن رو از كتاب داستان «گناه تفكر» جمالزاده بخونید:
«این اشعار را چند بار پی در پی خواندم و پیش خود گفتم از این قرار این عقلی كه اینقدر تعریفش را می كردند جز كارخانـﮥ غم و غصه سازی و دستگاه شیطانی وهم و ظن و وسوسه چیز دیگری نیست و در موضوع این نكتـﮥ باریك و معنی بغرنج در آن عالم شبانگاهی و تجرد زمانی دراز تفكر كردم ولی عاقبت فكرم به جائی نرسید و ناگهان جمله هائی از كتاب قابوسنامه به خاطرم آمد در باب آداب «جوانمرد پیشگی» كه در مدرسه از بر كرده بودیم و هنوز در خاطرم مانده بود.
می فرماید: «لیكن اندر اندیشه لختی آهستگی گزیند تا در آتــش تفكـــر سوخته نگردد كه خداوندان طریقت تفكر را آتش دیدند» به خود گفتم پسرك تا دیوانه نشده ای بهتر است چراغ را خاموش نموده سعی كنی قدری استراحت نمائی كه برای دیـــوانه شدن فردا هم روز خداست این را گفته سر را زیر شمد پنهان كردم و چشم بستم.»-ص1
من هم تا دیـــوونه نشدم برم استراحت كنم! فردا هم روز خداست... آخه كی گفته آدمی 200 ساله كه وجود داره؟ پس این همه مدت رو چهكار میكـــرده؟!
نیچه خیلی...
رهرو منزل عشـقــــــــــــیــم و ز سر حد عــــدم
تا به اقلیم وجـــــــــــود این همه راه آمــــــــده ایم
خب دیگه خدفـــــــــــــــــــس...
چشم میام... کمی فرجه لطفا
تو یه بخشی میخواستم بگم شبهای قدر که میاد وقتی تا صبح میشینین و مثلا دعای مجیر میخونین... وقتی هی خدا رو صدا میزنین و میگین خدایا منو از اتش نجات بده! باید به این اگاهی رسیده باشی و بدونی که اتش چیه! وگه نه خودت رفته باشی و وسط جهنم بساط پهن کرده باشی بعد هی بگی خدایا اجرنا من النار یا مجیر!... خب این که میشه ....
کلا حرف و سخن با این راهی که ما اومدیم و حرفهایی که مطرح شده، زیاد هست برا گفتن... من هم خراب! امیدوارم کم کم حالم بهتر بشه بنویسم!

نه دیگه چرا جانور باشه؟!! ادمه! بهدش هیچی حرف تو گوشش نرفته! بهدش هیچی بلد نبوده صفر گرفته! یهنی روحش که گشنه بوده از راه گوشش بهش غذا نداده و بهدش روحش مرده و بهدش صفر گرفته!!! همش هم تقصیر جانورش بوده چون دهانشو نبسته تا دهان دیگرش باز بشه!
نیچه میگه : اگه درست و كامل به بشر نگاه كنیم و بخواهیم نام انسان رو بر اون بذاریم ، بشر واقعی 200 سال بیشتر نیست كه به وجود اومده ... چون تفكر كردن از این در اون شكل گرفته ...
البته منظورش این نیست كه بشر فكر نمی كرده ... منظورش اینه كه تفكر دیگه فقط برای یك عده خاصی معنی نمیده ...
من خیلی زور زدم كه توی این بحث شركت نكنم ... به خصوص چون مدیر جان این بحث رو كمی با این ماهی كه درش هستیم قاطی كرده بودن ... حالا كه تكلیف رو با این ماه روشن كردن منم شركت میكنم ...
من با آزرمیدخت عزیز و همین طور آوسنه موافقم ... با اینكه قبول دارم نیاز یكیه ولی راه رسیدن برای ارضای یك نیاز مهمتره ... نه ذات نیاز ... پس قطعا بشر امروزی با بشر دیروزی متفاوته ... اون مثال هایی كه از گذشته و آدمهای گذشته می زنید خیلی كم و محدود هستن ...
قبوا دارم كه : ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه ی تو گلشنی ور بود خاری تو همیه گلخنی
با این حال خیلی راحت در مورد غذای روح و پرسش های بشری حرف میزنید ها ... ؟؟؟!!!
من اصلا حرفم این نیست و نمیخوام درباره ماه رمضون یا هر چیزی که به اعتقادات دینی ربط داره حرف بزنم! چندبار هم گفتم باز هم میگم من قصد و غرضم این بوده که تو این فرصت بیایم آگاهیهامونو افزایش بدیم! حالا چرا تو این ماه... غیر مستقیم به حقیقت انسان اشاره کردم و منظورم از هرچی حقیقت تو این نوشته ها بوده فقط اونچیزی که مربوط به جنس ادمی میشه هست و بس!
اصلا بذار واضح بگم منظورم این بود که جنس انسان همین خرد و اندیشه هست! همون که میگه ای برادر تو همه اندیشه ای! خب این اندیشه که جنسش علم و دانش هست با علم و دانش فربه و گسترده میشه یعنی رشد و شکوفایی انسان به کسب علمه! و فهمیدن! گشنگی و تشنگی هم چه قدیمی ها بکشن چه جدیدی ها به خودی خود ارزشی نداره! ارزشش به اینه که کفه ترازو رو از حالات خاکیمون به طرف حالات افلاکیمون هدایت میکنه! وقتی از شکم و خور و خوابش بگذری فرصتی پیش میاد به خودت بپردازی! حالا هر چی دنبال علم حقیقی تر بری نور بیشتری کسب کردی! این کسب کردن رو هم تشبیه کردیم به غذا خوردن روح!
خب با این حساب درسته که از اینجا شروع کردیم ولی به این معنی نیست که همینجا تمومش کنیم و میتونیم بعدا هم ادامه بدیم! روحمون هم که یکی دوتا سوال و گیر نداره! تا جایی که بپرسه! یعنی گشنه تشنه اش بشه بهش غذا میدیم! من تشنگی روحیمو تو یک سطحی با اون سوال مطرح کردم شما بهش جواب بدین! شما هم درباره اونچیزی که گیر داری بیا اینجا صحبت کن شاید تو گفته های الکن ما شربتی یا ملینی! برای دلپیچه های روحیت پیدا شد!
خب قراره بیاموزیم دیگه! من بحثو از یه نقطه دیگه ادامه میدم!
آزرمیدخت عزیز! یادمه یه بار جایی نوشته بودی کاغذ سفید رو این روزا قاب میگیرن و میزنن به دیوار! اسمشو هم گذاشتن هنر ... چی؟!!! ممکنه کمی بیشتر در این باره بگی یاد بگیرم ممنونم 
