| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
13
|
149
|
90/4/13 (12:59)
|
|
||
|
|
2
|
25
|
89/11/3 (14:37)
|
|
||
|
|
3
|
56
|
88/12/3 (21:54)
|
|
||
|
|
5
|
119
|
88/7/16 (23:30)
|
|
||
|
|
2
|
14
|
88/5/10 (21:03)
|
|
||
|
|
8
|
38
|
88/2/6 (22:52)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/2/1 (16:23)
|
|
||
|
|
6
|
29
|
87/10/5 (23:18)
|
|
||
|
|
1
|
7
|
87/7/28 (10:29)
|
|
||
|
|
7
|
72
|
87/4/1 (00:41)
|
|
||
|
|
3
|
15
|
86/11/7 (12:12)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
86/10/21 (13:53)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
86/10/1 (12:49)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
86/9/30 (10:47)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/9/27 (15:11)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
86/9/24 (23:40)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/9/10 (23:44)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
86/9/2 (11:20)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
86/7/28 (18:32)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
86/7/18 (17:32)
|
|
حسین منزوی
مجله تماشا- شماره 66 سال2- هشتم تیرماه سال 1351
مقدمه
« حسین منزوی را، من – به تاكید و مكرر- شاعر- واژهای كه در به كار بردن آن امساك روا میدارم- خواندهام. «همیشه عاشق» نیز لقبی است كه اغلب به دنبال « شاعری» او، آوردهام. این عاشقی- یا استعداد عاشق شدن- مثل چشمهای است كه از گوشهای از وجود او میجوشد و به تطهیر و تصفیهی جان و جمال و امحاء«بدی»های حیات او موج میزند. این عاشقی مثل تبی همیشگی نیز هست كه او را داغ و ملتهب نگاه میدارد و از همه مهمتر اینكه حواس او را، تندی و تیزی میبخشد. شعر به راحتی در او مینشیند و از او برمیخیزد. روحیهی تغزلی، روح او را، زلالی و شفافیتی بخشیده كه تصویر همهی چیزهای نرم و درشت در آن شاعرانه انعكاس مییابد. با در نظر گرفتن اینكه، منزوی هنوز خیلی جوان است ، خیلی فرصت دارد. و این «خیلی»ها وقتی با « خیلی شور و علاقه و خواست جدی» او برای شعر جمع شود، آیندهی درخشان شاعری او را، تضمین خواهد كرد و شائبهی اغراق را نیز از كلام ما، خواهد گرفت. اشارات و اظهارنظر او، دربارهی غزل- كه بازگوكنندهی سواد شاعرانهی اوست- گواه دیگریاست بر امید او و ادعای ما...»
منوچهر آتشی
1
پذیرفتن « نیما» به این معنی نیست كه شاعر، خود را مقید كند كه فقط در قالب نیمایی شعر بنویسد، چه این خود قید دیگری است و نیما هرگز چنین نمیخواست. ارج كار نیما در این است كه ارزشهای نیكوی گذشته، در شعرش نفی نشد . نیما دریچهای دیگر به روی شعر فارسی گشود و گرچه، این دریچه در لحظهای گشوده شد كه شعر فارسی، به راستی خناق گرفته بود، اما این هرگز به آن معنی نبود كه باید همه دریچههای دیگر بسته شود مگر نه اینكه شعر، آزادی است و مگر نه اینكه مقید كردن شعر در یك قالب- گیرم، قالب آزاد- خود به نوعی دیگر، سلب آزادی از شعر است؟
2
سنت شكنی زاییدهی ناتوانی سنت است، در ادای وظیفهای كه به عهده داشته است. قبول میكنم كه شعر سنتی ما، قادر نبود در مقابل مسائل تازهای كه انسان معاصر با آن روبروست، وظیفهاش را به نحو شایستهای ادا كند. لازم بود كه در شعر ما، این تحول به وجود میآمد و«نیما» پدیدهی چنین ضرورتی بود. اما اگر هنوز بشود حرف، یا حرفهایی را در همان قالبهای سنتی زد- حتی اگر شعر، بیآنكه شاعر دخالتی داشته باشد خود، قالب خاص خود را، برگزیند- باز هم باید با لجبازی و سرسختی فقط به شعر نیمایی روی آورد؟
3
گمان نكنید كه من توانایی همه قالبهای سنتی را، در یاوری شایستهی شعر شهادت میدهم. قصیده حسابش پاك است. مسمط و تركیب بند و... و... و هم حسابشان از خیلی پیشترها، پاك بود. میماند غزل و مثنوی كه به نظر من هنوز هم میشود از این قالبها در شعر استفاده كرد و موفق هم بود. و در میان این دو نیز، غزل، خودش را، بیشتر و لایقتر، نشان میدهد. غزل كه سابقهاش، پشتوانهاش و كارآییاش و خیلی چیزهای دیگرش! آنرا از سایر قوالب شعر سنتی، متفاوت میكند.
غزل را حافظ و مولانا، حراست میكنند. این شوخی نیست. شاید اگر حافظ به جای غزل مثلا قصیده مینوشت(شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یك نابغه، همیشه میتواند، در تعیین مسیر تاریخی یك امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینكه، روزی برسد كه در ایران كسی، حافظ نخواند مشكل به نظر میرسد و تا روزی كه او، چنین سزاوارانه بر قلهی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانهاش ادامه میدهد.
4
نوشتم سزاوارانه. شاید غلو كرده باشیم. شاید این افسون حافظ باشد كه از اینسان، كلام بر زبانم میگذارد و بهر حال من، غزل را- سزاوار یا نه!- شیفته وار، دوست میدارم و فكر میكنم هنوز هم میشود در این قالب شاعری كرد. حتی معتقدم كه در این قالب بهتر میشود به تغزل پرداخت.
آیا، انكار كنیم كه عناصری چون وزن و قافیه و... و...اگر به درستی در خدمت شعر درآیند- نه آنكه برعكس- و اگر شاعر بتواند آگاهانه، از این عناصر، كار بكشد، به ایجاد رابطه بهتر، و بیشتر شاعر با مخاطبش كمك خواهند كرد و تاثیر مضاعفی را سبب خواهند شد؟
میماند یك مساله و شاید چند مساله:
وقتی كسی، امروز و در زمانهی ما، غزل مینویسد، غزلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ و رسالت غزل امروز چیست؟
هستند كسانی كه میگویند در غزل هر چه حرف بوده، حافظ و سعدی و... زدهاند و دیگر حرفی نمانده است. من میگویم اینطور نیست و خیلی حرفهاست كه حافظ و سعدی نگفتهاند چرا كه خیلی مسائل وجود دارند كه حافظ و سعدی لمس نكردهاند. من میگویم عشق یك مساله روزمره نیست. عشق یك همیشه است. ولی اضافه میكنم كه عشق من و شما كه با منید با عشق حافظ فرقهای بسیاری دارد. مگر نه اینكه زمانه ما با زمانهی حافظ فرقهای بسیاری دارد؟ و عاشق زمانهی ما و معشوق زمانهی ما نیز. ناچار طعم غزل من و شما با طعم غزل شاعر قرن هفتم و نهم و دوازدهم فرق بسیار خواهد داشت و اگر نداشته باشد، معلوم است كه من و شما انسان زمان خود نیستیم.
به اعتبار اینكه عشق، همان« قصهی واحدی است كه از هر زبان كه میشنوی، نامكرر است»، غزل زمانه ما نیز، عشق زمانهی ما را با مخاطبش در میان میگذارد كه در دو سویش عاشق و معشوقی ایستادهاند كه میدانند كجا و در چه نقطهای از جغرافیا و در چه لحظهای از تاریخ ایستادهاند. نگران و خشمگین كه با عشق نه به عنوان همهی مساله بلكه به عنوان یكی از مسائل روبرو هستند. عشق در فواصل فاجعهها، شاید نوعی پناه بردن نیز باشد و شاید نوعی تخدیر و تسكین...
عاشق امروز، شاید هم عاشق مرددی است و حتما هم عاشق مرددی است. مردد میان بستر و سنگر. چشمی به «برشت» دارد كه:« در زمانهای زندگی میكنیم كه سخن گفتن از درختان، جنایتی است» و چشمی به داستایوسكی كه:« زیبایی، انسان را، نجات خواهد داد.» و چنین است كه غزل امروز، غزل دیگری است.
5
و من بیشتر از هر چیز اصرار دارم كه یك غزل به عنوان یك واحد شعری، تشكل و استقلال و یكپارچگی داشته باشد و این یكی از مرزهایی است كه میتواند غزل امروز را از غزل دیروز و پریروز، جدا كند. همانطور كه در یك شعر آزاد، از این شاخ به آن شاخ پریدن و نابسامانی ذهنی شاعر را نمیشود تبرئه كرد، در غزل نیز، تك بیت سرایی (بمعنی اینكه هر بیت مضمونی مستقل و جدا از ابیات دیگر داشته باشد) سند محكومیت شاعر است.
به غزل شخصیت بیشتری بدهیم و بگذاریم، هر غزل فضای خاصی را داشته باشد. فضایی كه از پیوستگی تصاویر و تشكل اجزاء غزل با یكدیگر ایجاد شده باشد.
6
غزل امروز، باید ردیفهای تصنعی را كنار بگذارد. حتا اگر بتواند ردیف را كنار بگذارد، بهتر است. چرا كه ردیف تا حدی قابل پیشبینی شدن بیت را باعث میشود. به خصوص اگر ردیف، اسم یا صفت باشد.
7
غزل امروز، باید با كلماتی كه از نظر «استادان!» مطرود و غیرشاعرانه قلمداد شدهاند، آشتی كند. یعنی همان كاری كه شعر نیمایی كرده است. گیرم كه این كلمهها، گاهی باعث ایجاد نوعی خشونت و ناهمواری در زبان بشوند. خوب! چه اشكالی دارد كه زبان عاشقانه ما نیز، خشن، ناهموار و حتی صیقل نخورده و نتراشیده باشد؟ مگر زندگی ما و عشقهای ما، چنین نیست؟
8
غزل امروز نباید، مقید به تعداد ابیات باشد. اینكه غزل، باید حداقل هفت بیت و حداكثر چهارده بیت باشد، حرف مسخرهای است و به درد همانهایی میخورد كه در انجمنهای ادبی، با شتر و كاروان به استقبال غزل سعدی میروند. حرف من، هرجا كه تمام شد، غزل من هم، همانجا تمام میشود. چه عیب دارد كه غزل سه بیتی و چهار بیتی هم داشته باشیم؟ یا غزل شانزده و هفده بیتی، مثلا؟
9
شاعر، ملزم نیست كه از تمام قافیههای موجود، استفاده كند و این چیزی است كه بسیاری از غزلسرایان معروف معاصر را گاهی لغزانده است. این الزام بیهوده است؛ همانطور كه عكسش. یعنی همانطور كه شاعر ملزم به استفاده از تمام قوافی نیست ملزم به این هم نیست كه از یك قافیه، دوبار استفاده نكند. خوب اگر احتیاج داشته باشد كه حرفی را بزند، چه عیبی دارد كه از یك قافیه، دوبار هم در یك غزل استفاده كند؟
حسین منزوی
مجله تماشا- شماره 66 سال2- هشتم تیرماه سال 1351