userinfo close

  ,

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری


attarclub

تاسیس: 26 اسفند 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نیما حاجی موسایی - معاونان
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
5
147
90/8/25 (13:54)
10
193
90/8/6 (00:04)
2
43
90/7/6 (10:29)
7
266
89/10/21 (16:15)
1
143
89/3/31 (15:19)
1
46
89/3/31 (15:17)
9
67
89/2/25 (14:34)
1
105
89/1/27 (07:51)
4
201
89/1/9 (11:40)
22
242
88/7/23 (15:43)
3
125
87/10/23 (11:05)
1
97
87/9/9 (18:53)
1
232
86/8/18 (06:22)
0
126
86/8/18 (06:18)
2
158
86/8/18 (06:08)
0
18
86/1/27 (22:25)
3
62
85/12/19 (20:19)
0
114
85/9/19 (03:45)
0
71
85/9/7 (05:34)
9
49
85/8/19 (18:20)

عنوان بحث

تورج عاطف , tourajnakhoda
تورج عاطف - 15:25 1389/01/25

پند عطار

مدتها بود كه از او خبر نداشتم تا این كه خبر هولناكی شنیدم

" او خودكشی كرده است "

یزدان را سپاسگزارم كه او به دیار زیستن باز گذشته است اما نه او و نه من هیچكدام جسارت نكردیم كه با هم هم كلام شویم و تنها شنیدم كه به من می گفت

-ناخدا ! بعدا با هم حرف می زنیم

و من می دانستم كه كلام بد گونه كم آورده است همان طوری كه من هم می دانم گفتن كلام به تنهائی و آن هم از پشت خط تلفن همراهی كه مرتبا قطع و وصل می شود نمی تواند اثر گذار باشد به همین دلیل خواستم كه با نقش قلم سخنها گویم

دوستی گفت  " اگر روزی آرزوها تمام شود  زندگی چگونه خواهد بود ؟" دوست داشتم به او گویم " تا روزی كه زنده ایم و زندگانی خواهیم كرد آرزو خواهیم داشت مشروط به آن كه دلی داشته باشیم دلی به اندازه ای بزرگ كه ژرفای عشق  را پذیرد ژرفای عشقی كه حافظ گوید

 عشق دردانه و من غواص و دریا میكده

 سر فروبردم آنجا تا كجا سر بركنم

آری باید سر به دریای دل بردو دردانه عشق را یافت شاید آن یار كه مرا گفت " اگر آرزوئی نبود آنگاه چه كنیم ؟"عشق ورزی را نیز یافته ایم اما باز هم بی آرزو گشته ایم ما و من سر به آسمان بروم ز یزدان خواهم كه مرا یاری دهد و او حكایت پیری را برایم گفت كه بهر او " عشق ناخدا " را نگاشته ام از عطار گویم از عطار نیشاپوری كه امروز را به نام او نهاده اند چه زیبا است كه در بهاری چنین در عطر گلها به یاد عطاری افتیم كه درمانگر بود و سر انجام یافت كه درمان حقیقی عشق است و بس و آن گونه ز عشق گفت كه مولانا در وصفش چنین گوید

عطار روح بود و سنائی دو چشم او

ما از پی سنائی و عطار آمدیم

وقتی كه پسرك باهوش بهاالدین ولد  كتاب اسرار نامه را به رسم تحفه ای زیبا از عطار می گیرد و پدرش از پیر نیشاپور می شنود

" زود باشد كه این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند " آنگاه می توان یافت كه مقام عاشقانه عطار  چگونه بوده است كه مولانای عشق او را چنین توصیف نماید

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم

آری هفت شهر عشق دارد هفت شهری كه می تواند همواره آرزو سازد این آرزوها می توانند زیستن را معنی كنند و كابوس نا امیدی و رهائی از غم با خود نابودی را برای همیشه به فراموشی سپرند  به یار گفته ام آرزو هست باور كن و به دوست گویم مرگ خویشتن بس گناهی است بزرگ .

دوست دارم كمی از عطار و هفت شهرش گویم اندكی و اندكی  ز مردی كه گفته اند بیش از 50 هزار بیت سروده است اما حكایت من, قصه عطار نیست من جرعه آبی از دریای او می برم بهر یاری كه نوشش باد با مهر نوشد با امید نوشد باشد كه همواره به نوشد اما حكایت هفت شهر چیست ؟ گفته اند كه مشك آن است كه خود ببوید نه آن كه عطار بگوید اما این مشك را عطار باید گوید هفت شهر عشق حكایت او است و چنین گوید

هست وادی طلب آغاز كار/وادی عشق است از آن پس كنار

برسیم وادی است آن  از معرفت/هست وادی چهارم استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاك /پس ششم وادی ششم حیرت صعبناك

هفتمین وادی فقر است و فنا/ بعد از آن راه و روش نبود ترا

حكایت نخست را طلب گفته اند  این طلب حكایت خواستن است با تمامی غرق شدن و دیدن است باید دید باید از روز مرگی گریخت باید از زود به قضاوتها و پایانها دست كشید  قصه دوم وادی عشق است آنگاه كه بینائی آید عشق غنچه زند تو باید بینی باید همه چیز را بینی از وزش باد و نور خورشید و سبزی برگ و حتی صدای بچه گربه ای می تواند زیبا باشد تا یك آن حس نمائیم عاشق شده ای عاشق عالم عاشق تك تك لحظه هائی كه زندگی می كنی وادی كه می سوزی در كوره زیستن و بعد معرفت آید جائی كه دل و خرد با هم گره زنند چه كسی گفت عشق حكایت بی خردی است ؟ عشق با آگاهی آید و بعد به استغنا رسی به بی باكی كه این تو هستی و  ایزد و حكایت مولانا

آنان كه گرفتار خدائید  بیائید/ بیرون ز شما نیست خدائید خود آئید

و بعد راهی مرحله توحید شوی یگانگی همه چیز در اندرون ذره و ذره ای به اندازه كل هستی هیچ كس تنها نیست هیچ كس بی كس نیست هیچ كس بی اهمیت نیست همه چیز مهم هستند و هیچ چیز برتری ندارد و این گونه ره به سوی حیرت دهی یعنی این گونه بوده ایم ؟ این حكایت تا این حدشگفتی دارد یعنی این بزرگی را من ندیده ام كه خود را از آن با قصد نابودو كوچك كرده ام و بعد راهی وادی فنا می شوی و شاید تعبیر آن این باشد تولدی دیگر

آری مهر بان تا تو  هستی می توان آرزوئی باشد تا تو هستی می تواند تولدی دیگر باشد با فنا كردن همه آن چیز هائی كه ترا از زیستن باز دارد یاد كودكی كنی و حیرت زده از همه چیز باید شوی و یكی شدن را آموزی حكایت وصل است توحید یعنی یك پارچگی وصل همگان با هم و این از راه خواستن است و عاشق شدن و معرف است كه می توانی استغنا شوی و آرزوها آیند آرزوهای بی كران ...

قصه عطار زیاد است عطار از درد ندیدن ها و نشنیدن و نخواستن ها .. گفته است

گرچه عطارم من تریاك ده/سوخته دارم جگر خون ,ناك ده

زندگی زیبا است زندگی را باید نوشید با مهر با عشق و با شهدی كه طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید و حیرت و تولدی دیگر نام دارند زندگی را در آغوش گیر طلب كن زیستن را عاشق شو بهر تمامی ذره ها و آگاه و معرفت داشته باش به آن و رها شد مستغنی از این همه داشته ها و یگانگی و توحید را تجربه كن و حیرت زده از این همه شادمانی تولدی دیگر تجربه كن آری حكایت تولدی دیگر آری باید تجربه كرد و خود آئین زیستن را یابی باید خود عشق را یابی و آرزوهایت را یابی و ...

پرگوئی نكنم و پند عطار را شنوم كه گفت

از ازل چو عشق با جان خوی كرد/شور عشقم این چنین پرگوی كرد

آری شور عشق را در آغوش گیر  زیستن را دوست بدارو تولدی دیگر را تجربه كن همواره پر آرزو خواهی بود

  ومی دانم چنین خواهی بود

 / /tourajatef@hotmail.com/ www.lonelyseaman.wordpress.com
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
حسام  , evilboy1390
حسام - 07:51 1389/01/27
1
سلام
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.