| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
11
|
89/7/5 (22:00)
|
|
||
|
|
2
|
32
|
89/7/5 (21:10)
|
|
||
|
|
15
|
120
|
89/7/5 (20:48)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
89/5/14 (20:52)
|
|
||
|
|
17
|
138
|
89/5/14 (20:47)
|
|
||
|
|
5
|
56
|
88/9/5 (21:18)
|
|
||
|
|
2
|
57
|
88/1/8 (23:37)
|
|
||
|
|
5
|
57
|
88/1/8 (23:35)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
87/11/13 (10:28)
|
|
||
|
|
52
|
365
|
87/11/13 (10:24)
|
|
||
|
|
14
|
53
|
87/11/13 (10:21)
|
|
||
|
|
12
|
92
|
87/5/17 (17:29)
|
|
||
|
|
10
|
67
|
87/5/8 (03:06)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
86/1/17 (20:03)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
86/1/10 (20:25)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/1/10 (20:23)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
85/9/7 (00:09)
|
|
||
|
|
2
|
37
|
85/8/30 (01:41)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
85/8/27 (13:16)
|
|
||
|
|
20
|
55
|
85/7/14 (21:52)
|
|
چشمانش را ببوس! (آرش قمیشی)
(این متن طولانی است رفیق من، به این دلیل از تو عذرخواهی میکنم)
قبل از اینکه بنشینم مقابل رایانه و تصمیم بگیرم تا باز هم یک مطلب برای شما بنویسم، به این نتیجه رسیدم که از وجود یک دغدغه همیشگی در زندگی شخصیام برایتان پرده بردارم. یعنی دنیای دوستیهایم! آنهایی که آرش قمیشی را میشناسند و از زندگی واقعی و مشکلاتی که با آنها دست به گریبان است خبر دارند، میدانند که او هیچگاه پز زندگی، رفتار و نظراتش را نداده و هر چه نگاشته تنها حرفها و تجربیات زندگی پرفراز و نشیباش بوده، بیهیچ ادعایی، و آنانی هم که او را نمیشناسند امیدوارم قبل از هر قضاوتی بیدرنگ درباره حرفهایش کمی بیشتر با او آشنا شوند.
صحبت از دغدغه کردم، به گمانم دغدغه کمرنگتر در متن دوستیهایم این است که بخش قابل توجهی از کسانی که مرا به عنوان رفیق برمیگزینند، به حدی پیش میروند که آرش قمیشی را تنها برای خود میخواهند. بازگو نمیکنند، اما این را همیشه از نگاههایشان میفهمم! اما دغدغه پررنگتر این است که مجبور شوم خیلی از رفقای دوست داشتنی و قابل احترامم را تنها به دلیل بازگرداندنشان به یک زندگی بیدردسر و یا گیر نیفتادن در تلههایی از جنس وابستگی شدید عاطفی فراموش کنم و قید دوستی با آنها را علیرغم میلام بزنم!
خودمانیم، آیا تا ابد در جامعه ما قرار است دختر بودن مساوی با خوشآمدگویی به دنیای دردسرها باشد!؟ آیا جامعه ما همیشه باید به یک دختر دیکته کند در طبیعیترین حالت او با یک چای کیسهای هیچ فرقی ندارد، چرا که ابتدا استفاده و بعد مثل آشغال دور انداخته میشود!؟ چرا برای بدبینی او اینقدر سرمایهگذاری میشود؟ چرا فردی چون من با آغاز هر رابطه تا مدتها به جای پرداختن به اصل رفاقت، باید حسننیت خود را ثابت کنم و در این راه متحمل هزار گونه تحقیر و آزمایش اعتماد ( بخوانید بر وزن اعتیاد) شوم، و بعد که گروه خونیام تایید شد، و همه چیز آغاز شد از ترس همان چیزهایی که برایتان نوشتم مجبور به فراموش کردن این رابطه شوم. کوششی از جنس آبکش! پر از سوارخ و درز. این یکی از تلخترین اتفاقات متن زندگیم است. همواره زجر آور ، همواره غیر قابل درک.
نمیدانم چرا بسیاری از ما با هم رفیق میشویم اما از یکدیگر قید و بندهای یک ازدواج را طلب میکنیم. یا بدتر از آن گاهی با هم دوست میشویم اما وظایف زناشویی را از یکدیگر گدایی میکنیم! اوه، خدای من، این که میگویم ملت افراط و تفریط هستیم یک نمونهاش همین است.
اشکال دیگر اینکه، نمیتوانیم تحمل کنیم که این خیلی خوب است که آدم محدود به ارتباط با یک نفر نباشد، از افراد مختلف در میان دو جنس دانستیهای متفاوت فرا بگیرد و به اندوختههای ذهنیاش بیفزاید. باور کنید این یک ضعف در زندگی ما ایرانیها است و این استدلالهای زیرخاکی که گاهی دختران ادعا میکنند « طبیعت ما زنها اینگونه اقتضا میکند»، حقیقت ندارد و یک باور زنگ زدة باستانی است که از دختران ما انسانهایی همیشه تسلیم ساخته است. برای تسلیم شدنمان هم هزار و یک علت به ظاهر منطقی میآوریم. این دلیلش این است که که ما هنوز یاد نگرفتهایم هوشمندانه عمل کنیم و زندگی خود را مدیریت کنیم. از صورت مساله فرار میکنیم، بعد که خوب دور شدیم، میایستیم، سر و وضعمان را مرتب کرده و پشت میکروفن عرف، تازه از فرارمان دفاع هم میکنیم ،و خدا میداند که 20 سال بعد میفهمیم چه اشتباهی کردیم که به جای تلاش برای حواسجمع بودن و با فکر و منطق زندگی کردن و دوستان خوب انتخاب کردن، مدام دلایل احساسی میآوردیم و طفره میرفتیم. دفاع کردن همیشه آسانترین راه است! پس از دیر فهمیدن، این دومین خصوصیت جهان سوم است.
بگذارید یک مثال بزنم، همیشه دیدهام افرادی را که به شدت از مسلمان بودن خود دفاع میکنند و سنگ دینشان را به سینه میزنند در حالیکه شک ندارم اگر همان افراد متعصب در خانوادهای یهودی به دنیا می آمدند هیچگاه برای مسلمان شدن تلاش نمیکردند و اتفاقا سنگ یهودی بودنشان را به سینه میزدند!! خودمانیم، آیا تعصب و اعمال مذهبی مصرانه چنین افرادی اصالت دارد؟ منظورم را متوجه شدید!؟ مرادم سنجش میزان واقعی بودن دفاعیههایی باستانی است که برخی از ما با ژستهای خاص بر آن پافشاری میکنیم، بدون اینکه برای درست بودنشان وقت گذاشته باشیم. حال میدانید چنین افرادی چرا تا پایان عمر محکوم به چنین زندگی هستند؟
یک ترس بهتآور! این افراد نمیتوانند شجاعت زندگی در خارج از چهارچوبهای ذهنیشان را داشته باشند، چون نمیخواهند اجازه دهند نتیجه فکر کردنشان چیزی به جز آنچه جامعه برایشان دیکته کرده است باشد. باور کنید اگر میخواهید موفق باشید باید انشا نوشتن را یاد بگیرید نه اینکه همیشه دیکته نویس باقی بمانید. باید ایدههای خودتان را روی کاغذ زندگی بیاورید نه هرچه دیگران برایتان با صدای بلند میخوانند! که بعد هم بیایند و هزار غلط از دفتر زندگیتان بگیرند و به ناحق رفوزهتان کنند. نگذارید 20 سال بگذرد تا تازه دریابید دنیایتان دست خودتان بوده اما مثل یک هلوی پوست کنده، آن را در اختیار افکار منسوخ و یا جامعه عرفزده قرار دادید تا هر جور که میخواهد بدان گاز بزند!
میدانم، تغییر دادن چهارچوبهای غلط فرهنگی سخت است چون بر خلاف باد دویدن انرژی زیادی میخواهد. چه بسا جوانان ایرانی عادت کردهاند بس بنشینند و همیشه شکاری برای شانس باشند تا شکارچی آن! حال مدام بگویید ما جوانان ایرانی هوش سرشار داریم، خوب وقتی بلا استفاده است به چه درد میخورد! باور کنید گاهی تفکرات بیرحم و عمدتا فسیلی همین جامعه ما، با مهربانی پدرمآبانه خود فرصتهای طلایی دوران جوانیتان را به یغما میبرد!
از بحثمان دور شدیم، میخواستم بنویسم خسته شدم! خسته شدم از اینکه این همه آدمهای تکرارنشدنی و شرافتمند را که میتوانند جزو بهترین دوستان تمام عمرم باشند تنها به این سبب که بدانها قلباً علاقه دارم و نمیخواهم به خاطر چهارچوبزدگی بیاندازهشان، بعدها دچار طوفان عاطفی و احساس بازی خوردن شوند، رها کنم، و یا از آن طرف با کسانی روبرو شوم که اتفاقا شجاعت منطقی بودن و در تلههای احساسی نماندن را دارند اما در عوض به سبب احترام به وجود دیگر دوستانم کنار میکشند و مرا تنها میگذارند. مگر گذشتن از این همه آدم خوب کار آسانی است؟
چرا ما محکوم به این هستیم که تنها متعلق به یک یا دو دوست باشیم. مگر هدف از دوستی چیست؟ باور کنید این بیقیدی نیست، بلکه یک فرار آشکار، از واقعیت است. در نظریه دوستی شما متعلق به یک نفر نیستید، و یک نفر هم تنها متعلق به شما نیست. تنها ازدواج است که شما را متعهد می کند تا توجه، وفاداری و فداکاری مادامالعمر به یک انسان داشته باشید، و این یک برداشت جهانی است، یک برداشت هالیوودی نیست و سقین داشته باشید هیچ ربطی هم به این ندارد که من ملیت ایرانی ندارم ، در قارهای دور به دنیا آمدهام و به گمان برخی از شما با فرهنگ ایران غریبهام.
موضوع دوم :
چند روز پیش ایمیلی از خانم متاهلی 29 ساله داشتم که باعث شد از مرد بودنم حسابی شرمنده شوم و از کوره در بروم، بنابراین امروز روی صحبتم با برخی آقایان «متاهل» و احیانا «تاهل در دست اقدام» است.
رفقای من؛ یکی از چیزهایی که برخی از حضرات باید بدان حتما توجه کنند احترام به همسر و توجه به وی است، که تشکر کردن نیز بخش مهمی از آن تلقی میگردد. آقایان عزیز، روز اول یادتان هست! آن روزها هدف شما از ازدواج پیدا کردن مونس و شریک زندگی بوده نه کسی که کارهای شخصیتان را انجام دهد و پوشکتان را عوض کند. آخر مرد ناحسابی تو ازدواج کردی، زن نگرفتی که تو برایش کُلُفتی کنی و او برای تو کُلفَتی ، زن نگرفتی که به هیکلات برسد، و هرچه خواستی در شکم پرگنجایشات سرازیر کند!
خدای من، خفه شدم از بس نوشتم آقای محترم، به زبان آوردن کلمه «وظیفه» حرکت درستی در رابطه با فداکاریهای یک زن نیست. این تنها یک نظریه متفرعن و گندیده جهان سومی است! اگر هم همسر جنابعالی یک تعداد از کارها را به عهده گرفته برای این بوده تا خبر مرگت جان داشته باشی تا با نشاط و انرژی کار کنی و با طیب خاطر برای آینده فکر کنی و دلنگران امور داخلی خانه و بچهها نباشی. همین!
حالا به من بگو، سرطان دماغ میگیری یا طاعون اگر وقتی برمیگردی منزل یک تشکر ساده از او بکنی؟ شاید هم تجربه ثابت کرده در این راستا مرگ و میری هم داشتهایم و من نمیدانم! آیا بوسیدن و در آغوش گرفتن محبتآمیز فقط جایش در تختخواب اتاق خواب است و آنهم برای تخلیه جنسی!
این چه عادت زشتی است که وقتی پایت را میگذاری در خانه، بعد از سلام و قبل از احوالپرسی میگویی : شام چه داریم!؟ کوفت بخوری با نوشابه! مگر همسرت گارسون تو است؟ عادت کردی که تلفن میزنی به خانه و میپرسی که چیزی نمیخواهی!؟ در دلت هم به خودت میگویی که عجب مرد خانواده دوستی هستم. آخیش! نگرانی و کم و کسری نداشته باشی برادر من! الهی بمیرم برایت! ... نارنجک ببندند به آن شکم همیشه گرسنهات، دست کم بعد از پرسیدن اینکه که شام یا نهار چه تهیه کردی از خانم یک تشکر هم بکن!
آقایان روشنفکر، آقایان متکبر، چرا تا قبل از ازدواج این همه بلوف رومانتیک بودن میزنید و خندههای موذیانه و متظاهرانه محبتآمیز تحویل میدهید اما بعد از ماه عسل اولین اصل یعنی صمیمیت و احترام را با وقاحت مضاعف قورت میدهید پایین! بدانید که رئیسبازی درآوردن، مسخرهترین شیوه همسرداری است و مدیریت یک خانواده با این رفتارها از شما یک شخصیت مقتدر و شرافتمندانه نمیسازد که هیچ، کارنامهتان را در آن دنیا سیاهتر میکند. خیال نکنید مسلمان بودن تنها به نماز خواندن و دعای جوشن کبیر خواندن است، بی احترامی و ظلم به شریک زندگی در این دنیا یک صندلی الکتریکی خوشگل و مامانی را در آن دنیا برایتان فراهم میکند تا تمام شرایط را برای تبدیل شدنتان به یک وعده کبابترکی با طعم آدمیزاد به ارمغان بیاورد، برق جهنم هم که حتما میدانید چند ولت است!؟ خدا ولت! در حسابرسی حق شک نکنید.
گمان میکنم اصالت خانوادگی بسیاری از دختران و پسران دقیقا در همین مواقع مشخص میشود، در رفتارهای پس از ازدواج. آخر برادر من، در کدام کتاب و قانون و قاموسی نوشته شده که کم حرفی و مثل برج زهر مار شدن نشانه مردانگی است!؟ یعنی واقعا، یک تشکر یا کلام محبت آمیز باعث میشود که هیبت و اقتدار تو له بشود!؟ آخر یعنی چه که میگویی نمیخواهم که دم دربیاورد!؟ نمیفهمم، مگر رفتی جنگل و با یک میمون یا اسب ازدواج کردی!؟ یعنی چه که فکر میکنی صمیمی بودن با همسرت باعث میشود پایش را از گلیمش بیشتر دراز کند و گستاخ شود!؟ شاید فکر میکنی با یک بچه هم خانه شدی!؟
برایم تعجب دارد شمایی که از درک چنین مسایلی عاجز هستی چگونه جرات میکنی بنشینی و روزنامهها را نگاه بکنی ، از تورم و مصوبات مجلس این مملکت صحبت کنی و سیاستهای فرهنگی و اقتصادی این مملکت را به باد انتقاد بگیری! پاشو جمع کن بابا! خجالت بکش! اول زندگی خودت را مثل آدم اداره کن! لازم نکرده برای ملت و مملکت تکلیف تعیین کنی. فقط میخواهم بدانم این طرز فکر احمقانه را چه کسی در کلهات کرده است!؟ چرا باید کاری کنی که یک زن با ترس و لرز در نزد یک غریبه چون من از تو گله کند. آخر من به تو چه بگویم!؟
آقایان جوانی که قصد ازدواج دارید و همسرداری نیز اصلا برایتان مهم نیست. حداقل بدانید که طرز تفکر 100 سال پیش دیگر نخنما و منسوخ شده است، شیوه ارتباطی پدربزرگها و مادربرگها و حتی برخی از پدران و مادران ما دارای نقاط ضعفی بوده و شما وظیفه دارید رفعش کنید. من هنوز ازدواج نکردهام، اما با دقت فراوانی که در زندگی دوستان و اطرافیانم میکنم و مطالعات اندکم، باور دارم اگر در زندگی، مردی صمیمی باشید از همسرتان چیزی جز ایثار و از خود گذشتگی دریافت نمیکنید. آن هم از دختران ایرانی که با ورود این کشور به دنیای مدرن بسیار بیشتر از پسران اصالت و شرافت خودشان را حفظ کردهاند. شک نکنید در صورت انتخاب چنین رفتاری، همسر شما نیز بارها به خاطر صداقت و رفتار منحصر به فردتان از شما تشکر خواهد کرد و به اقتدارتان صحه خواهد گذاشت.
آقایان! در بین جمع به خصوص در جمع خانواده خودتان ایراد گرفتن از همسر یک شیوه انتقادی بیرحمانه و پشتکوهی است! از آن طرف میروید ماشین و حلقه و لباس و هزار کوفت زینتی خرج همسرتان میکنید اما دریغ از کمی صمیمیت و احترام، آیا با خریدن این آبنباتهای گرانقیمت خیال میکنید اگر همسرتان انسان فهمیدهای باشد، به شما افتخار میکند!؟ بدبخت، او که گدا نیست!
خیلی از مسایل را باید شما حتی به نزدیکانتان نگویید تا شان و کلاس زندگیتان حفظ شود و دیگران یادنگیرند در جزئیات زندگی شما «حق قضاوت» و «حق وتو» بگیرند. حتی اگر آنان پدر و مادر شما باشند. بعد از ازدواج آن دو فقط باید حکم راهنما را برای شما داشته باشند نه تصمیم گیرنده یا تعیین کننده استراتژی. شرکت دادن همسر در تعیین استراتژی و هدفیابی زندگی به جای پدر و مادرتان یکی از بهترین راههای محترم شمردن اوست. باز مینویسم، شک نکنید احترام به خانمتان به نوعی احترام گذاشتن به خودتان است زیرا ایشان انتخاب کسی جز خود شما نیست. اشتباه میکنم رفیق؟
وقتی در ازای لطفی یا در ازای کاری که همسرتان برایتان انجام میدهد شما با احترام و پاداش کلامی و رفتاری (مثل شرکت در تصمیمگیریها) با او برخورد میکنید در پوست خود نمیگنجد و انرژی فراوانی کسب میکند. وقتی با صداقت و صمیمت با همسرتان حرف میزنید به او فرصت استثنایی برای پرزنت شدن و ارائه شدن می دهید و این آرامش شگفتانگیزی را برای او به ارمغان می آورد، چراکه شما را مثل یک پشتوانه یا کوهی استوار در پشت خود خواهد دید.
انصافا اینکه او عادت کند شما را در حکم یک پتک آهنین یا مترسک صدادار ببیند برازنده شخصیت و اصالت خانوادگیتان نیست! چرا با انجام ندادن یک رفتار ساده و بدون هزینه زندگی را به کام خود و او تلخ میکنید؟ خدا شاهد است که نمیمیری! بلندشو و هرجایی که هست ، صدایش کن، با احترام آرام به طرفش قدم بردار، او را در آغوشت بگیر و دو چشمانش را عاشقانه ببوس و از زحماتش تشکر کن. اوه، این خیلی عالی است. چون فکر میکنم این رسم مردانگی است رفیق، و در این حال شک نکن او نیز از رسم زنانگیاش کم نخواهد گذاشت؛ یعنی ایثاری شگفتانگیز با طعم عشق!
مخلص شما،
یا حق
آرش قمیشی.
· بچهها مرا ببخشید که اگر کمی تند و رک نوشتم، از دست آقایان و خودم خیلی عصبانی بودم.
· منتظر نظراتتان خواهم ماند، نوشتههای شما شیوه انتخاب یا نگارش مطالبم را تصحیح خواهد کرد.
· پس برایم نامه بنویسید رفیقا.
· عید فطر به همه آنهایی که توان روزه گرفتن را داشتند و آنهایی هم که نداشتند، مبارک باد.
azizam arash jan tanha chizie ke vase matalebe vaghean mofid va vaghiet mitonam begham
vaghean vase hamamon moteasefam arash jan ie chiz barat begham
in khastehato baiad az kasanie be khahie ke darde in harfaro keshide
bashan
hamin harfat saram omade vali bar aksesh az tarafe zanam