| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
11
|
89/7/5 (22:00)
|
|
||
|
|
2
|
32
|
89/7/5 (21:10)
|
|
||
|
|
15
|
120
|
89/7/5 (20:48)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
89/5/14 (20:52)
|
|
||
|
|
17
|
138
|
89/5/14 (20:47)
|
|
||
|
|
5
|
56
|
88/9/5 (21:18)
|
|
||
|
|
2
|
57
|
88/1/8 (23:37)
|
|
||
|
|
5
|
57
|
88/1/8 (23:35)
|
|
||
|
|
3
|
20
|
87/11/13 (10:28)
|
|
||
|
|
52
|
365
|
87/11/13 (10:24)
|
|
||
|
|
14
|
53
|
87/11/13 (10:21)
|
|
||
|
|
12
|
92
|
87/5/17 (17:29)
|
|
||
|
|
10
|
67
|
87/5/8 (03:06)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
86/1/17 (20:03)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
86/1/10 (20:25)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/1/10 (20:23)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
85/9/7 (00:09)
|
|
||
|
|
2
|
37
|
85/8/30 (01:41)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
85/8/27 (13:16)
|
|
||
|
|
20
|
55
|
85/7/14 (21:52)
|
|
کاپیتان و مهماندار! (قسمت دوم ـ آرش قمیشی)
داستان قسمت اول بدین جا رسید که وقتی کاپیتان جوان و خوشتیپ داستان ما متوجه شد، زیباترین میهماندارش عاشق و دلباخته شده، برای او نامهای نوشت تا او را با عشق و دنیای مرموزش آشنا کند. برای اینکه نگرانش بود و نمیخواست اولین عشق او نیز چون خودش بدفرجام باشد. کاپیتان، در نامهاش از تجربیاتش نوشت، از اینکه خود او در نخستین عشقش ناباورانه شکست خورد، از اینکه آرزو میکند هر کس عاشق شود طبیعیترین قدمها را بردارد و سرانجام از اینکه میهماندارش چگونه باید در عاشق بودن خودش یقین پیدا کند و آنگاه قدمهای بعدی را بردارد.
میهماندار با باز کردن نامه متوجه شد با هفت نشانه عشق روبرو است! اما وقتی به پایان نامه رسید دریافت که آن دست نوشته هنوز ادامه دارد، کاپیتان در این باره هیچ به او نگفته بود. فردای صبح آن روز، زمانی که میهماندار از بسترش بلند شد تصمیم گرفت کاپیتان را پیدا کند و از او درباره باقی نامه بپرسد. با گوشی همراهش تماس گرفت اما خاموش بود، وقتی به منزل کاپیتان زنگ زد، خانمی میانسال و مهربان گوشی را برداشت و به میهماندار گفت که پسرش پروازی به جزیره داشته است . خانم مهربان پس از اینکه او خودش را معرفی کرد، گفت پسرم به من سپرد که به شما بگویم حتما تلفن همراهتان را نگاه کنید. میهماندار خداحافظی کرد و بیدرنگ به اتاقش رفت تا تلفنش را روشن کند. متوجه شد یک پیغام کوتاه دریافت کرده و اتفاقا آن پیامی از طرف کاپیتان بود! در آن نوشته بود :
Midanam ke name ra khandi, ama bayad bedani agar dar asheg boodan khodat shak nadashti bayad be sorage name divom beravi. Name dovom ra ghabl az parvazam, dar sandogh posti apartemanat andakhtam. Capitan.
میهماندار نیز به طرف حیاط رفت و بیدرنگ درب صندوق پستی را باز کرد. پیام درست بود چرا که نامه در آنجا بود با پاکتی شبیه پاکت نامه اول. آنگاه روی صندلی باغ آپارتمانش کنار فوارهها نشست و با نفسهای بریده بریده شروع کرد به خواندن نامه. کاپیتان در نامه دوم بدون هیچ مقدمه اینگونه برایش نوشته بود که:
«...در این قسمت میخواهم درباره انواع و اقسام برداشتها از عشق برایت بنویسم. اما عشق زمینی نه عشقی روحانی. حدس میزنم نامه دوم من به یک جنجال ذهنی برای تو ختم بشود، ولی چارهای نیست، باید یاد بگیری اگر میخواهی با مردم زندگی کنی چندگونه میشود به عشق نگاه کرد!
عزیزم، دیدگاه اول، دیدگاه افراطی از نوع دخترانهاش یا دیدگاه فلسفی یا عشق بیسکویتی است. این دیدگاه که از سوی بیشتر دختران کارتپستالی و پارهای از شعرای و متفکران در تمام دنیا قرنهاست که تبلیغ میشود، میگوید عشق پدیدهای کاملا پاک است، درست مثل آب، زلال و درخشنده. به همین خاطر عشق و دلباختگی هرگز با سکس همنشینی ندارد. اصلا عشقی که طرفین حتی همدیگر را در آغوش بگیرند عشق نیست! هوس است!
طرفداران این نظریه، تعاریف دیگر از عشق را چیزی به جز توجیه لذات سخیف نمیدانند و به همین سبب با تعصبی نمادین، همواره از آن انتقاد میکنند. انگار بعد جسمی دختران و پسران به هنگامی که عاشق میشوند مانند یک کپک میتواند زلالیت عشق را فاسد کند. آنها گاهی اوقات نیز به طرز عجیبی جیغ و داد به راه میاندازند! و مردم عامی را از صحبت درباره آن پدیده برحذر میدارند. این دیدگاه با اینکه ممکن است فریباترین و پاکترین چشمانداز از پدیده عشق باشد اما متاسفانه چون ما در دنیای مجازی زندگی نمیکنیم و دنیای واقعی آن طورها هم که فکر میکردیم و میخواندیم قشنگ نیست، این نظریه نمیتواند خیلی از مسایل مرتبط با عشق را تحلیل بکند یا ابهام زدایی بکند. در نتیجه شکننده از آب در میآید!
این دیدگاه نمیتواند بگوید که عشق چرا بوجود می آید؟ در صورتی که این یک سئوال مهم و اساسی است. یا اینکه اگر عشق پدیدهای است که ربطی به جنسیت و جسمیت ندارد چرا در حالت طبیعی هیچگاه دو مرد یا دو زن عاشق و دلباخته هم نمیشوند؟ یا خیلی سادهتر اینکه اصولا چرا اکثر ما عاشق دختران و پسران زیبا و خوشاندام میشویم؟ چرا کسی عاشق یک پیرزن نمیشود؟ یادت باشد با این دیدگاه در مقام پاسخ این سئوالات هیچ جواب منطقی نخواهی داشت. وام داران این طبقه از عشق چیزی شبیه به بیسکوئیت ساختهاند، یعنی شیرین اما خشک و شکننده!
اما دیدگاه دوم؛ این بینش نیز چون دیدگاه اول یک نظریه دخترانه است منتها از نوع غیرافراطیاش که من اسمش را میگذارم عشق شیرین و فرهادی! نظریهای که عشق را یک نخود جذابتر و قابلقبولتر میکند. طرفداران این دیدگاه معتقدند که خوب، البته عشق پدیدهای مقدس است ولی نه آنقدر خشک و خالی که مانند بیسکویت بشکند! شاید بهتر باشد میان دو بیسکویت کمی هم خامه باشد مثل بیسکویت خامهای! (حالا فهمیدید چه کسانی بیشتر بیسکویت خامهای میخورند!). در واقع کسانی که به این عشق اعتقاد دارند گام را فراتر مینهد و دوستداشتن را تنها در ذهن پروراندن آن نمیبینند، به بوسیدن ، لمس کردن و درآغوش گرفتن معشوقشان نیز اهمیت میدهند و آن را میپسندند. چیزی که نامش معاشقه است. در امریکا و اروپا 80% دختران و پسران زیر 20 سال این عشق را تجربه میکنند و 95% دختران و پسرانی که به 25 سال رسیدهاند. این مدل دستکم انسانیتر به نظر میآید و این توانایی را دارد که پاسخ برخی پرسشها را بدهد. چون واقعیتر است و با نیازهای عاطفی و ذاتی انسانها نزدیکتر است!
به زبان ساده این مدل میگوید، حق هر دختر و پسری است که عاشق بشود و در راستای این عشق، کسی را که دوست میدارد؛ ببوید، ببوسد، به آغوش بکشد و با تمام وجودش لمس کنند. در ایران میبینم که بسیاری از دختران به این دیدگاه انتقاد میکنند و سئوالاتی عجیب و بدبینانه میپرسند از قبیل : «خوب حالا آخرش که چی؟». «ما تا کی باید برای هم نامه بنویسیم، یا قدم بزنیم یا همدیگر را ببوسیم؟». در اصل در این شیوه بعد از گذشت زمان (نه در همه عشاق) برای یکی از طرفین سئوالی پیش می آید مبنی بر اینکه اصلا برای چی عاشق است!!؟ و خوب اگر کمی بیشتر تامل بکند این عشقها به همان تمثال معروف ختم میشود. اوه! منظورم یک قلب قرمز است که تیری در آن فرو رفته است. میدانی دوست من، یادم هست برای اولین بار که پدرم یک جعبه مداد رنگی 12 تایی برایم هدیه خرید همین تصویر قلب و نیزه را کشیدم، میدانی چه شد؟ اول پدر مداد رنگیهایم را از من گرفت و جای آن 12 تا رنگ، یک مداد مشکی داد. و بعد گفت نمیخواهد نقاش شوی، نوشتن را یاد بگیرد. شاید اگر پدرم به جای یک استاد دانشگاه یک نقاش بود من امروز به جای نوشتن، میکشیدم.
دیدگاه سوم، دیدگاه غیر افراطی اما از نوع پسرانهاش است! من اسمش را میگذارم عشق تایتانیکی! این دیدگاه بین عشق و تماسهای لمسی اولویتی قایل نمیشود. طرفداران این دیدگاه میگویند: ما البته قبول داریم که عشق یعنی فداکاری، یعنی از خود گذشتن اما موثرترین روش ابراز عشق را در لمس کردن و تماسهای جسمی برقرار کردن میدانیم و بس. وامداران این دیدگاه عاشق میشوند و اتفاقا عاشقهای خوبی هم میشوند اما از لحاظ تیپ، آدمهایی هستند که در رویاهای رنگارنگ زندگی نمیکنند، و دوست دارند دیگران هم چون خودشان باشند! راحت و بیتعارف!
میدانی، انتقادی که به نظر من میتواند به دیدگاه سوم وارد باشد در این است که این قضیه مرز مشخصی میان عشق حسی و عشق جنسی به شما ارائه نمیکند. یعنی همه چیز را موکول میکند به شرایط. به همین دلیل نمیتواند عشق را خارج از تماسهای جسمی تعریف بکند. اشکال دیگرش نیز این است که افرادی که در این گروه زندگی میکنند فکر میکنند تعریفشان بدیهی و جهانشمول است لذا تصور میکنند همه مثل خودشان فکر میکنند یا شاید هم باید فکر کنند. برای همین خیلی زیاد میبینیم که عشق چنین افرادی خیلی زود در جوامعی چون ایران از هم میپاشد زیرا طرف مقابلشان (که بیشتر دختر میتواند باشد) نمیتواند حتی در این حد او را همراهی کند.
و حال لابد میپرسی پس دیدگاه افراطی پسرانه چه شد؟
آن را هم برایت خواهم نوشت. این نظریه که آن را رسما به عشق بابلی نامگذاری می کنم میان عده زیادی از پسرها و تعداد کمی از دخترها رواج دارد میگوید «اصلا عشق کیلو چند؟» در زمان بسیار بسیار قدیم در بابل مردم مایحتاج خود را از طریق معاملات پایاپای تهیه میکردند. برنج میگرفتند و مرغ میدادند. گندم میدادند تا خرما بگیرند. این نظریه ادعا میکند که چیزی به اسم عشق وجود ندارد و رابطه دختر و پسر یا مرد و زن به سان یک داد و ستد بازاری میماند تا رابطه انسانی و حسی. دکترین آنها در این است که پسران به دختران امنیت، محبت مادی، پول و موقعیت اجتماعی و ارضای جسمی میدهند و در عوض از دختران، زیبایی و همکاری در کسب لذتهای جسمی مطالبه میکنند. خوب این نظریه اشکالات بسیار زیادی دارد، مثلا نمیتواند توضیح بدهد که چرا دو نفر هم درخوشی و هم در موقع بروز مشکلات حاضرند کنار هم بمانند و برای هم فداکاری کنند بدون اینکه از یکدیگر انتظار جبران داشته باشند؟ اصولا وفاداری در عشق چه معنایی دارد و چگونه بسیاری از دختران و پسران نسبت به یکدیگر عشق حسی بدون روابط جسمی دارند؟ این سئوالها در این دیدگاه بیجواب می ماند!
میدانم، میدانم که منتظری تا در پایان نامه دوم به تو بگویم که کدام راه را باید انتخاب کنی. یا اینکه کدام برداشت از عشق صحیح است؟ اما من به عنوان یک رفیق به تو میگویم که هیچکدام از این چهار گروه تعریف درستی از عشق ندارند. بزرگترین اشتباه بشریت درباره عشق این است که سرقفلی آن را به نام شعرا و فیلسوفها زدهاست! گاهی به خود نهیب میزنم اولا معلوم نیست که صلاحیت باقی آدمها برای صحبت درباره عشق کمتر از شاعران باشد، و دوم اینکه از کجا مشخص است که نظر همین فیلسوفان و شعرا پیرامون این پدیده صحیح است؟
میدانی! گمان میکنم ما درباره عشق نه صحیح است که مانند فرشتهها، آسمانی فکر کنیم و نه مانند حیوانات، وقاحتگونه رفتار کنیم! ما به عنوان یک انسان باید بتوانیم تعریف طبیعی و منطبق با نیازهای طبیعی انسان از عشق ارائه بدهیم، نیازهایی که به حکمت خداوند در وجود ما قرار گرفته است. برای اینکه بتوان با این رویکرد همه چیز را یا لااقل قسمت قابل توجهی از آن را توضیح داده باشد. و این میتواند بسته به شرایط انسانها متغیر باشد اما نه به افراط یا تفریط. عشق حقیقی باید به همه نیازها چون آفتاب عادلانه بتابد. تحریف یا قلمبهبافی درباره احساسات انسان در یک شعر عاشقانه(مثل نوع فلسفیاش)، به نظر من به همان زشتی تحریف احساسات انسانها در فیلمهای پورنوگرافی است. منتها تا به حال از این دید بدان نگاه نکردهایم، شاید هم نخواستهایم. مطمئنا هردو گونه انسان را به درستی نشناختهاند! میخواهند قالب خودشان را غالب بکنند.
از سوی دیگر خوب نشناختن انسان میتواند یکی دیگر از دلایل مشخص نبودن تعریف بنیادین از عشق باشد. لذا آدمها به خوبی شناسایی نشدهاند و هر کس بر اساس حدسهای خودش کوشش میکند تا عشق را تعریف کند که البته همیشه اشتباهاتی هم در میانش است...
خوشبختانه راههای دیگری هم برای شناسایی عشق وجود دارد که نسبتا متروک مانده است! اگر موفق شوم تا به تو بگویم که چگونه عاشق میشوی شاید بتوانم کمی توضیح بدهم که عشق اصلا چه هست؟! اوه! خدای من!
شاعرها و نویسندهها هنوز نتوانستند سر از این موضوع دربیاورند و به همین دلیل داستانها و یا شعرهای خودشان را از جایی شروع میکنند که یا طرفین قبل از آن عاشق هم بودند یا اینکه میگویند «آن دو فقط یک نظر یکدیگر را دیدند و یک دل که نه صد دل عاشق هم شدند!» درست مثل فیلمهای هندی.
اکنون دیگر وقتش است که کمی پیانو بنوازم. خودت و باقی بچهها خوب میدانید کاپیتان قبل از هر پروازی باید با صدای پیانویش به سر شوق بیاید. بارها به دوستان گفتهام که حرف دل را تنها باید با سلطان سازها نواخت. میدانی وقتی ساز را از روی عادت مینوازی صدایش سرت را میبرد، اما از روی شوق که مینوازی صدایش دلت را میبرد!
دختر خانم زیبا، شاید نامه سومی در کار نباشد و تصمیم بگیرم به جای آن از نزدیک همدیگر را ببینیم و با هم بدون لفافه صحبت کنیم، درباره اینکه واقعا فرآیند عاشق شدن چگونه است.
راستی یادم رفت بگویم در حدود آن قیمت که به من سپرده بودی یک قهوهجوش خیلی خوب هست که حتما از قشم برای برایت خواهم خرید.
مواظب خودت باش عزیز دلم
کاپیتان ...»
خوب این هم پرواز دومی که کاپیتان برای میهماندار زیبایش به ارمغان آورد. یادم هست وقتی در نوشته پیشین برایتان نوشتم چرا فکر میکنید میهماندار یک دختر جوان است برخی به تکاپوی ذهنی افتادید. در نوشتن به گونهای عمل کردم تا مجبور شوید کلمات را با دقت بخوانید، برای این که لازم بود چنین اتفاقی بیفتد. اما نمی دانم چند نفر شما به چیزی فکر میکنید که من نیز بدان میاندیشم. حقیقت این است که آن میهماندار یک دختر جوان و زیبا بود و شاید چشمان او راز بزرگی را فاش کرد که از روی کلمات قصهام دیگر نمیشد درکش کرد.
آیا واقعا او دلباخته کسی بود که ادعا میکرد! یا غرور و تشخصاش لحظهای چون کودک لجباز درونش او را وادار کرد که به کاپیتان دروغ بگوید!! میدانید اکنون به چه فکر میکنم، به اینکه شاید کاپیتان بسیار تیزهوشتر از میهماندار بوده، و دریافته باشد که آن دختر در حال پنهان کردن عشقش از چه کسی است؟
معشوق واقعی که بود؟ آیا ثریا یا همان میهماندار زیبارو در حال عشقورزیدن به کسی بود که از زبان خودش درحال شناختن عشق بود؟ چرا دنیای ما اینقدر رازآلود است؟ فکر کنید، چرا کاپیتان به جای نوشتن نامه سوم تصمیم گرفت تا آن دختر زیبا را از نزدیک و در بیرون از هواپیمایش ببیند تا حرفهایش را بدون لفافه در مقابل چشمانش به او بگوید؟ به این چراها فکر کنید.
یادت باشد! خوش باش رفیق.
یا حق
آرش قمیشی
ـ با سپاس از همکاری رفیق فرزانهام، جودی ابوت.
ـ قسمت نخست این مطلب را میتوانید در کلوب «نت خاموش» مطاله کنید.
ـ همیشه منتظر نامهها و نظرات شما هستم.