userinfo close

  ,

شعر های عاشقانه


ashegclub

تاسیس: 30 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: صابر ش - معاونان
لطفا اون افرادی که عاشق هستن و یا میخوان عاشق شن مراجعه کنن
 

عنوان بحث :: این بحث را 19 نفر دنبال می کنند.

صابر شاهوردی , sabersamicc
صابر شاهوردی - 21:48 1384/02/23

✿ متن و داستان عاشقانه ✿



http://www.pic.iran-forum.ir/images/gxil1aq7j44jh8ibzmn4.jpg



لطفا متن و داستان های خودتان را به طور فارسی تایپ کنید



http://www.pic.iran-forum.ir/images/w89kbrgdzro7jmrj4jup.gif
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
     کیـــــارش       , omran_kaveh
کیـــــارش - 22:10 1391/02/28
1074


مـن پـر خـاطـره ی تـلـخ ز ایـن دنـیـایـــم
پـلـک بـسـتـــم بـه هـمــه  رویـایــم

بـه امـیــد شـب دیـدار بـه راهـش مـانـدم
خـستـه از درد نـیـم مـن همه شـب تـنهـایــم

khateraye talkh_kiarash.jpg


●• کیـــــارش • ●



ستاره غـــــــــــــریب , seti650
1073
خدا دلگیر نشو از من .... ته نامردیه دنیات
     کیـــــارش       , omran_kaveh
کیـــــارش - 22:52 1391/02/22
1072

وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج می شــ‗__‗ــدم
بـه کلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم...

امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز کــ‗__‗ــه
کلمــ‗__‗ــات خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده اند...



i335645_kalamat-kiarash.jpg


●• کیـــــارش • ●



     کیـــــارش       , omran_kaveh
کیـــــارش - 01:50 1391/02/20
1071
دلـم چـه غـریـبـانـه سـکـوت مـی کـنـد

دلـم گـرفـتـه

تـنـهـاتـر از هـمـیـشـه ام

بـاز امــشـب آسـمــان بـر سـرم آوار شــد

کـاش مـی دانـسـتـی امـشـب بـغـض روی بـغـضـم مـی نـشـینـد

امـشـب بـاز تـنـهـا مـانــدم مـثــل هـمـیـشـه


Sokoot_KiaRasH.jpg



●• کیـــــارش • ●



افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 01:06 1391/02/4
1070
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
     کیـــــارش       , omran_kaveh
کیـــــارش - 14:48 1391/01/20
1069
حـالا دیـگـر بـه جـای آغـوش گـرم تـو خـاک سـرد قـبـرسـتـان را در آغـوش گـرفـتـه ام

آری ، مـن دیـگـر مـرده ام

زنـدگی در نـفـس هـایـم خـشـک شـد آنـگاه کـه نـگاه سـردت را حـس کـردم

زمـان مـی گـذرد

و افـسـانـه ی شـیـریـن بـا تـو بـودن بـه تـاریـخ پـیـوسـت


kiarash-afsane.jpeg


●• کیـــــارش • ●



سحر اریا , sahararia
سحر اریا - 23:22 1391/01/14
1068

 

zly1rcbm7a8e5fvhwkdw.jpg
 
ما برای به هم رسیدن هیچ چیز کم نداریم..................
جز یک معجزه.

 

محسن زمانی , doostjoun
محسن زمانی - 15:59 1391/01/14
1067

 

یادت رفت عاشق هم بودیم

 

یادت رفت ما مال ِ هم بودیم

 

یادت رفت چه قولی بهم دادی

 

یادت رفت چرا به این زودی؟

 

 

     کیـــــارش       , omran_kaveh
کیـــــارش - 00:30 1390/12/20
1066

تـو بـرای رفـتـنـت بـهـانـه مـی خـواسـتـی

بـیـا ... ایـن بـهـانـه...

حــالا راحـت تـر بـروووو

دیـگـر دنـبــال دلـیـل و تـوضـیــح هـم بـرایــم نـبـاش ...

بـهــانـه را مـن بـه دسـتـت دادم ...

حالا دیگر همه چیز گردن من است...

تـو مـقـصـر نـیـسـتـی...

رفـتـنـی رفـتـنـیـسـت...

بــــرو ...

عکس



●• کیـــــارش • ●




افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 23:49 1390/12/14
1065
گاهی دلت میخواد همه ی بغضات از تو نگاهت خونده بشه چون جسارت گفتن کلمه هارو نداری


اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:


چیزی شده؟


اونجاست که بغضتو با 1 لیوان سکوت سر میکشی و با لبخند میگی:


نه هیچی...

افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 23:45 1390/12/14
1064
دست هایم ...

این روزها بوی حافظ می دهند !..

تـفأل که می زنم ..

کنعـانم ..

بدجـور !!

یوسفش را می خواهد !!..


e0705d5ca9dbc7233a941fd525cc3dc2-300
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 23:42 1390/12/14
1063
✿ツ کــاش بَــنــدَر بــودَم

تـــا کـنــارَم، پَـهـلـــو مـیـگــرفـتـی . . .

طــوفــانـی اَم . . . ✿ツ





b8a56cd91c234eaeb755c8d7dd4d6b26-300
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 02:15 1390/12/14
1062
داستان “عشق و دیوانگی”
67arq90cm3w76i99w1op.jpg



زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.

افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 02:15 1390/12/14
1061

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست.

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند

عشق واقعی یعنی همین
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 02:14 1390/12/14
1060
خدایا...این روزها بیشتر از آنکه پشت و پناهم باشی...محتاج اینم که کنارم و پهلو به پهلو ام قدم بزنی!

gx35ccaqynljrqkowrr2.jpg

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.