__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
160
2783
87/5/5 (08:59)
478
17762
87/5/4 (13:31)
425
21343
87/5/2 (17:48)
182
2418
87/4/31 (12:17)
591
17726
87/4/28 (02:25)
51
2716
87/4/25 (12:42)
86
1154
87/4/25 (04:07)
2000
48001
87/4/20 (19:58)
142
10787
87/4/11 (10:55)
41
412
87/3/13 (09:16)
عنوان بحث
شعر های عاشقانه>>
24 اسفند 83 - 05:42
از تمام دوستانی که شعر های خودشون را در قسمت ( بحث ) 2 بیتی ها گذاشته بودن معذرت خواهی می کنم که شعر هاشون پاک شد و از نویسنده یعنی آقا مالک ملکی معذرت خواهی می کنم این مشکل پیش آمدش . امید وارم که این معذرت خواهی من را دوستان قبول کنن
پاسخ ها
محدودیت پاسخ دهی به این بحث به پایان رسیده است .
در صورت لزوم می توانید این بحث را در بحث جدید دیگری ادامه دهید .
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
2000
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:16

دارم می رم

 

رو سنگ قبرم ننویس

 

اسمم چی بود یا کی بودم

 

قاصدکا خبر ندن

 

عاشق تو یکی بودم

 

به پونه ها بگو واسم

 

گریه و زاری نکنن

 

ماهی های تو تنگ فقط

 

دریا رو نقاشی کنن

 

رنگ مشکی غمو

 

رو دوش ابرا نبینم

 

چیه همش هی می بارن

 

الهی که من بمیرم

 

آخه مگه کجا می رم؟

 

همین ورا به یه سفر

 

خورشید خانوم خوب می دونه

 

قبلا بهش دادم خبر

 

 دسته گل رو قبرمو

 

به گلدونش پس بدید

 

به خاطر منم شده

 

به زندگیش نفس بدید

 

می خوام که کوله بارمو

 

رو شونه عشق بزارم

 

دارم می رم ولی بدون

 

به جون تو دوست دارم

1999
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:15

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........

                                                       صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......

                              شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....

                          ........ ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

                              میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........

                           ........چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

                              تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....

                               ........به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی  

                             دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....

                               ........درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

                             هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......

                                .......چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

1998
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:13
امشب آسمان را به گریه در خواهم آورد
امشب یکی خواهد مرد
امشب ستاره ی دنباله دار در پی یک جسد است
امشب یکی از عشق مینالد
امشب شبی مستانه است
امشب آنچه که بوده است به پایان خواهد رسید
امشب یکی با تمام خا طراتش خواهد مرد
***
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه ی پستی هاست
ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم
1997
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:12

...تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی٬چه نیازی٬چه غمیست..

یا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پو پکم! آهو کم!

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...!

 

1996
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:12

ای همه لطف و ملاحت سخن از وصل مگوی

 

                 که مرا نیست به سر شوق همآغوشی ها

 

دیگر از عطر خیال آور گیسوی بلند

 

                         نشود قسمت من نعمت بیهوشی ها

 

تو و یک جلوه به صد آینه در قصر نشاط

 

                           من و آغوش غم و کنج فراموشی ها ...

 

1995
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:12

گفتمش :

 

فانوس ماه ، می دهد از چشم بیداری  نشان

 

گفت : اما در شبی این گونه گنگ ،

 

هیچ آوایی نمی آید به گوش

 

گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اینک صدای پای اوست !

 

گفت : ای افسوس ، در این دام مرگ ، باز صید تازه ای را می برند

 

این صدای پای اوست ...!

 

گریه ای افتاد در من بی امان

 

در میان اشک ها پرسیدمش :

 

خوش ترین لبخند چیست؟

 

شعله ای در چشم تاریکش شکفت ،

 

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

 

گفت :

 

لبخندی که عشق سر بلند

 

وقت مردن بر لب مردان نشاند

 

من زجا بر خاستم

 

                         

                                بوسیدمش...!

1994
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:11

صبح هایم با نوای گنجشک های کوچک و قهوه ای آغاز می شود و شبهایم با آرزوهای قناری

محبوس اما طنین آوازهای هیچ یک در وجودم نمی پیچد.

در ختان با برگهای سبز و پر باری شاخه هایشان چقدر آزادانه و گنجشکها و من مثل قناری

محبوس زندانی ام زندانی زندگی......

کاش می توانستم خود را با جمله ای جادویی آزاد کنم اما چطور می توانم من مسافر غمگین

و محبوس زمانه ام و در پیچ های تو در تو سر نوشت  گم شده ام و صبح هایم با نوای گنجشگهای

کوچک و رها و شبهایم با ارزوهای غمگین قناری محبوس به پایان می رسد.

 

1993
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:11

بسته ام بار سفر
کوله بارم بر دوش
چمدانم در دست
نگهم خیره به راه.... قصد رفتن دارم

نگهی خیره به آینده ای در دوردستها

چه بگویم از این سفر؟

تنها توانم این گویم که دلم اینجاست اما...

هر چه خواهم نتوان کردن

احساسهاست که اگر جوشش کنند

شاید که توانند کاری کنند

می زنند نعره که برو، نمان اینجا

جایی نیست برایت

آینده ای نیست برایت

در این دیار می پوسی، می سوزی، می میری ...!!

آری! می توانم بروم

چون آزادم، نیست پایم در زنجیر

اما بی تفاوت نیستم بر این موهبت

 

این توانم گویم که چون گل باشی و عمرت مانندش نباشد

این توانم گویم که در برابر طوفانها ایستادگی کن

غم معنایی ندارد

جایی در دلها ندارد

دلی که ایمان دارد

غم با آن دل کاری ندارد

چرا پژمردگی؟

به یاد او باش که پژمردگان را حیاتی دوباره می بخشد

زیاد است سخنانی که به سخره می افتند

باور نمی شوند

گودال تاریک فراموشی سرنوشت شان خواهد شد

خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم ای دوست؟

 

بسته ام بار سفر
کوله بارم بردوش
چمدانم در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن دارم...
تو خواهی گفت: " دست حق همراهت....خیر پیش"

 

1992
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:11

بوسه‌های ِ تو


گنجشکَکان ِ پُرگوی ِ باغ‌اند

و پستان‌های‌ات کندوی ِ کوهستان‌هاست


و تن‌ات


رازی‌ست جاودانه


که در خلوتی عظیم

 
 
 
 با من‌اش در میان می‌گذارند.

 

 


تن ِ تو آهنگی‌ست


و تن ِ من کلمه‌ئی که در آن می‌نشیند


تا نغمه‌ئی در وجود آید:


سرودی که تداوم را می‌تپد.

در نگاه‌ات همه‌ی ِ مهربانی‌هاست:


قاصدی که زنده‌گی را خبر می‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ی ِ صداها:


فریادی که بودن را تجربه می‌کند...

 

1991
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:10

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود میمانم!

 

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم آید.

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی

شعر چشمان تورا میخوانم.

 

چشم تو چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!

 

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد!

خواهم مرد!

غم تو این غم شیرین را

با خودم خواهم برد.....

1990
7 اردیبهشت 1387 ساعت 13:09

به حق که بغض قلمم

برای صدای مهربان تو میترکد

و

چه بغض سنگینی از این دوری داشت

که با شنیدن زمزمهء عاشقانه مان

صورت پر از گناه مرا سیل برد

و قلمم به مهمان نوازی

سینه ام امد....................

1989
7 اردیبهشت 1387 ساعت 00:33

 

 

کاش می شد غصه را زنجیر کرد

 

 

 

ذره های عشق را تکثیر کرد

 

 

 

کاش می شد زخم را مرحم شویم

 

 

 

یار و غمخوار و انیس هم شویم

 

 

 

کاش می شد بر خلاف سرنوشت

 

 

 

قسمت و تقدیر را از سر نوشت

 

 

 

کاش می شد چشم و دل را باز کرد

 

 

 

نغمه ها ی دوستی را ساز کرد

 

 

 

کاش می شد عشق را آغاز کرد

 

 

بی خیال از هر غمی پرواز کرد

 

 

1988
7 اردیبهشت 1387 ساعت 00:27

چه تاریکم غروبم چه بد رنگه شب من تو این دنیا کسی نیست بسازه با دل من ـ تو که بودی جای من بود روی گل بر روی شبنم تو که رفتی جای من شد کنج سایه های ماتم ـ بزار تا ابر چشمام فقط بارون بباره هنوز هم رنگ چشمات تو ذهنم یادگاره ـ توی جاده حقیقت منو تنها گذاشتی رفتی اما تو دل من تو همیشه زنده هستی

1987
7 اردیبهشت 1387 ساعت 00:23

دوست دارم سنگ باشم

بی صدا و بی ترانه

تا بگویم راز خود را

در سکوتی عاشقانه

دوست دارم موج باشم

در دل دریا خروشان

سر به روی ساحل غم

در پی دیدار باران

دوست دارم ابر باشم

در دل شبها ببارم

بر کویر قلب دنیا

بوته ی عشقی بکارم

دوست دارم باد باشم

در هیاهوی رسیدن

قاصد شهری خیالی

سوی فردا پر کشیدن

دوست دارم عشق باشم

هر کجا خواهم بتازم

روی دلهای پر از غم

قصری از رویا بسازم

اینک اما من نه عشقم

من نه باد و موج و آبم

آرزوهای خیالی

از دیار سرد خوابم


 

1986
7 اردیبهشت 1387 ساعت 00:22

 

تنگ غروب فصل بهار یه کوچه و یه پنجره یه قلب پیر پر از امید با شوق تو منتظره ـ با گوشه های چارقتش اشکاشو پنهون میکنه منتظره پرستوها خبر بیارن از گلش ـ اما نمیدونه اونها خبر ندارن از گلش ـ اون گل سرخ تاریکی ستاره شد شبو شکست خورشید روشنی شد و رفت و تو آسمون نشست ـ اما هنوز فصل بهار با صد هزار تا خاطره یه قلب پیر پر از امید با شوق تو منتظره نشسته پشت پنجره .

__