| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
2
|
90/5/30 (22:47)
|
|
||
|
|
4
|
54
|
89/4/27 (11:45)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
88/12/24 (19:55)
|
|
||
|
|
3
|
25
|
88/12/4 (07:25)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
88/7/30 (13:21)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
88/7/5 (07:37)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
88/7/2 (20:46)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
88/5/12 (07:04)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/5/2 (00:08)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
88/4/28 (23:13)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
87/11/10 (12:34)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/10/3 (08:06)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
87/9/30 (10:38)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
87/9/3 (15:29)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/8/20 (08:12)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
87/8/6 (16:23)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
87/7/9 (12:46)
|
|
||
|
|
2
|
11
|
87/6/25 (19:03)
|
|
||
|
|
6
|
12
|
87/6/9 (07:18)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/5/31 (06:47)
|
|
تمنا می کنم کمی حوصله به خرج دهید و این گزارش را تا انتها مطالعه کنید
مطمئنا در نگرش افرادی که بهانتهای خط زندگی رسیده اند ..... تغییر ایجاد خواهد شد
تاکنون برای شما اتفاق افتاده که نیمههای شب در هنگام خواب، ناگهان سراسیمه و آشفته بیدار شوید و احساس خفگی کنید؟
آنها که این تجربه سخت را پشت سرگذاشتهاند، خوب میدانند وقتی تلاشهای آدم برای نفس کشیدن و رهایی از شرایط خفگی، بیاثر میماند چه وضعیت نگرانکننده و یأسآوری پدید میآید.
تصور کنید در چنین شرایطی قرار دارید و بدتر آنکه خروارها بار سنگین روی سینه و پاها و دستهای شما ریخته است، طوری که قادر به هیچ حرکتی نیستید. هر لحظه که هوای درون ریههای شما تحلیل میرود و سینه شما فشردهتر میشود، فشار و سنگینی بار روی اندام خود را بیشتر احساس میکنید.
هرچه بیشتر تقلا میکنید تا از منفذی کوچک، راهی به عالم زندگی باز کنید و راحت نفس بکشید، بیشتر سایه خفگی و مرگ را بر خود احساس میکنید.
به زمین و هوا چنگ میزنید تا پرده ضخیم خفقان را پاره کنید ولی قدرت هیولای مرگ برای چیرگی بر شما بیشتر است. چشمهای خود را برای تماشای فرجام تلخی که پیشرو دارید و به امید یافتن کسی که شما را از این زندان تنگ و تاریک برهاند، تا نهایت امکان باز میکنید ولی پس از همه تلاشهای بیهوده، مأیوس و خسته میشوید و باور میکنید که به انتهای راه زندگی رسیدهاید.
هرچند تصور چنین لحظات دشواری برای شما که آن را تجربه نکردهاید تکاندهنده است ولی جالب است که بدانید بسیاری از بازماندگان حادثه دلخراش زلزله بم ساعتها و روزها با این شرایط سخت و نفسگیر دست و پنجه نرم کردهاند و همین مساله باعث شده تا نگرش آنها به ادامه حیات بازیافته خود تغییر کند و زندگی دوباره خود را به عنوان فرصتی برای خدمت به همنوعان تلقی کنند.
پنج سال پیش در چنین روزی، ساعت 5 و 26 دقیقه بامداد، هنگامی که اغلب مردم شهرستان بم در خواب بودند، ناگهان زلزلهای به قدرت 7/6 ریشتر بخش عظیمی از مناطق مسکونی این شهرستان را با خاک یکسان کرد و حداقل 30 هزار نفر از مردم این منطقه را به کام مرگ کشاند. حدود 25 هزار نفر از نجاتیافتگان این سانحه بین 3 دقیقه تا 13 روز زیرآوار زلزله چنین شرایط سخت و اسفباری را تجربه کردهاند.
این گزارش در حقیقت گفتگویی کوتاه با برخی از نجات یافتگان آن سانحه تلخ و دلخراش است که با گذشت پنج سال از وقوع آن، هنوز بطور کامل حیات دوباره خود را باور نکردهاند و تصمیم دارند ضمن زنده نگه داشتن خاطره هماورد خود با مرگ، زندگی بازیافته را با نگاهی جدید به پیرامون خود، از سرخط آغاز کنند.
«مطهره دریجانی» کتابدار جوان شهرک ارگ جدید در حاشیه شهر بم که شب حادثه در اتاق خواب خود محبوس شده بود، با یادآوری وقایع روز چهارم دی 1382 میگوید: شب قبل خواب دیده بودم که کل خرماهای شهر به یکباره خشکیدهاند و چشمه زیر نخلستان بم آب ندارد. تمام روز احساس ترس و اضطراب خاصی داشتم و منتظر یک حادثه بودم تا اینکه روز تمام شد و شب هنگام به همراه اعضای خانواده پس از صرف شام خوابیدیم. در همان دقایق اولیه شب، زلزله دوباره به شدت تمام شهر را لرزاند و مردم را بیدار کرد ولی اغلب مردم لحظاتی پس از وقوع زلزلههای اول و دوم مجدداً به درون خانهها بازگشتند و خوابیدند.
وی میگوید: نزدیک صبح ناگهان احساس کردم روی یک موج بلند، بالا و پایین و گاهی چپ و راست پرتاب میشوم. هر چقدر تلاش کردم سرپا بایستم نتوانستم. درک درستی از وقایع اطراف خودم نداشتم و در تاریکی مطلق اتاق خواب، صدای ریزش سقف اتاقهای همجوار را میشنیدم. خیلی سعی کردم به سمت در اتاق حرکت کنم و مادر و پدرم را که در دیگر اتاقهای خانه خوابیده بودند صدا کنم ولی هربار که به در اتاق نزدیک میشدم، ناگهان یک نیروی بسیار قوی من را به سمت دیگر اتاق پرت میکرد و دوباره از در اتاق دور میشدم.
خانم دریجانی میگوید: نمیدانم چقدر طول کشید تا دوباره همه چیز ساکن شد. همین اندازه میدانم که وقتی از جا بلند شدم تا از فرصت ایجاد شده استفاده کنم و از اتاق خارج شوم، بار دیگر لرزشهای زمین شروع شد و این بار با شدتی به مراتب بیشتر از قبل همه دیوارها و سقفهای خانه را فرو ریخت. آنقدر به این سو و آن سوی اتاق پرت شدم که تمام بدنم درد گرفت. بالاخره پس از تکانهای بسیار شدید همه چیز آرام شد ولی دیگر هیچ صدایی به گوش نرسید. گرد و خاک فراوانی درون اتاق پیچیده بود و احساس خفگی میکردم. همه وسایل خانه به هم ریخته بود و من نگران حال مادر و پدرم بودم. سعی کردم در اتاق را باز کنم و بیرون بروم ولی تل آوار پشت در اتاق خوابم مانع از باز شدن آن میشد. کاملاً درون اتاق خوابم و در فضایی آکنده از ترس و اضطراب محبوس شده بودم. هیچکس فریادهایم را که از دهان پر از خاکم خارج میشد، نمیشنید. مرگ را به خوبی احساس میکردم. پس از ساعتها تلاش کاملاً مأیوس و ناامید شده بودم تا اینکه از خدا کمک خواستم و ناگهان متوجه منفذی شدم که از زیر کانال کولر اتاق به حیات خانه راه داشت. از همان منفذ و با تلاش فراوان موفق شدم خودم را از درون اتاق خالی از هوا خارج کنم و به حیات خانه برسانم. هرچند در اتاقهای دیگر به جز خروارها آوار هیچ اثری از پدر و مادرم نیافتم.
وی میگوید: من مرگ را به وضوح دیدم و اینک که دوباره توفیق زندگی را پیدا کردهام، هرگز از مردن نمیترسم.
«فتحاله سیدی» یکی دیگر از نجات یافتگان زلزله بم که پس از گذشت 48 ساعت از وقوع سانحه توسط نیروهای امدادگر از عمق 7متری زمین بیرون کشیده شد، اینک با مرور خاطرات پنج سال پیش میگوید: شب حادثه به همراه همسر و فرزندانم در طبقه زیرزمین خانه پدرم خوابیده بودیم که ناگهان زمینلرزه شروع شد و تمام شیشههای خانه را شکست. در همان لرزشهای اولیه تمام دیوارهای زیرزمین روی سر من و همسرم و فرزندانم فروریخت و فضای اتاق پر از گرد و خاک شد. در میان تکانهای شدید اتاق صدای فریادهای بچههایم را میشنیدم که ترسیده بودند و گریه میکردند. خواستم به سمت آنها بروم و آنها را از زیر آوار نجات دهم ولی ناگهان در ورودی اتاق روی کمرم افتاد و زمین خوردم. درد شدیدی در کمرم احساس میکردم و قدرت حرکت نداشتم اما هنوز چهره مضطرب همسرم را میدیدم که از من میخواست به بچهها کمک کنم. سعی کردم خودم را روی زمین بکشم و به بچهها برسانم ولی دوباره تکانهای شدید شروع شد و این بار تمام خانه را روی سر ما فروریخت و من و اعضای خانوادهام زیر دهها تن آوار مدفون شدیم.
وی میگوید: لحظاتی پس از ریزش خانه روی طبقه زیرزمین که ما در آن خوابیده بودیم از هوش رفتم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. مدتی بعد وقتی دوباره به هوش آمدم به خاطر نمیآوردم که چه اتفاقی افتاده و چرا قادر به حرکت نیستم. اما صدای سرفههای فرزند کوچکم را میشنیدم که آن هم پس از چند لحظه قطع شد. تا جایی که به خاطر دارم به شدت احساس خفگی میکردم و از هیچ مسیری نمیتوانستم راهی برای نفس کشیدن پیدا کنم. همه جا پر از خاک و آوار بود. خیلی تلاش کردم تا کمی جابجا شوم و منفذی برای عبور هوا بیابم ولی انگار دست و پایم را بسته بودند.
آقای «سیدی» که اینک جزو معلولین بازمانده از سانحه زلزله است، ادامه میدهد: در شرایطی سخت و در اوج یأس و ناامیدی بارها بیهوش شدم و دوباره به هوش آمدم. از حال و وضع همسر و فرزندانم بیخبر بودم و دلم میخواست به آنها کمک کنم، اما پیش از هر کاری نیاز به هوای تازه و تنفس داشتم.
یکی از دفعاتی که به هوش آمدم، احساس کردم صدای هیاهوی مردم را از دور دست میشنوم. اما هرگز توان فریاد زدن و کمک طلبیدن نداشتم. وقتی صدای مردم واضحتر شد از خدا خواستم من را ببخشد و یکبار دیگر امکان زندگی کردن را به من اعطا کند.
وی میگوید: دائماً به خودم میگفتم که آیا آنها از زنده بودن من در این پایین باخبر خواهند شد، یا اینکه من را به همراه سایر آوار رها خواهند کرد.
آقای سیدی در این لحظه با یاد آوردن خاطرات آن لحظات به گریه میافتد و میگوید: یکی دو مرتبه صدای مردم ضعیف شد و باور کردم من را فراموش کردهاند. به خدا گفتم که اگر تو بخواهی، دوباره مردم برمیگردند و زمین را خواهند کَند. اگر تو بخواهی من نجات پیدا میکنم و به مردم خواهم گفت که فرزندانم گوشه اتاق خوابیدهاند تا آنها را نیز از زیر آوار بیرون بیاورند.
وی ادامه میدهد: بالاخره آخرین مرتبه که به هوش آمدم زمانی بود که دستهای یکی از امدادگران را روی دوش خودم احساس کردم و هنگامی که او موفق شد من را از زیر در اتاق بیرون بکشد، چشمهایم را باز کردم و به صورت او خیره شدم و او فهمید که من زندهام.
«سیدی» میگوید: هنوز هم باور نمیکنم زنده هستم و نفس میکشم. هیچکس در چنین وضعیتی پس از 48 ساعت مدفون شدن زیر 7 متر خاک زنده نمیماند، همانطور که همسر و فرزندانم زنده نماندند. این قطعاً لطف خدا بوده که من زنده بمانم و زندگی را دوباره با دیدی دیگر آغاز کنم. میخواهم به همه مردم بگویم که اگر خدا بخواهد، هر کاری انجام شدنی است. اگر خدا بخواهد در سختترین شرایط زنده خواهیم ماند.
عبدالرضا شریفی نیز که حدود 3 روز به همراه برادران خود زیر آوار زلزله بم مدفون شده بود، ضمن تاکید بر وقوع یک معجزه در زنده ماندن خود و برادرانش میگوید: من و دو برادرم داخل یک موتورخانه آب کنار نخلستان خرما خوابیده بودیم که زلزله رخ داد و دیوارها و سقف موتورخانه را روی سر ما فرو ریخت.
وی میگوید: به جز پدر و مادرم که داخل شهر و در خانه بودند، هیچکسی نمیدانست که من و برادرانم شب قبل از حادثه به نخلستان رفتهایم و همانجا ماندهایم. اما متاسفانه پدر و مادرم نیز در همان لحظات اولیه سانحه کشته شده بودند و کسی اطلاعی از ما نداشت. آوارهایی که روی بدن ما ریخته بود نیز به قدری سنگین بود که اجازه حرکت به ما نمیداد.
شریفی که در زمان وقوع زلزله فقط 16 سال داشت میگوید: آنقدر خاک و تیرچوبی روی سرم ریخته بود که نمیدانستم چطور باید از زیر آنها خلاص شوم. تنها امیدم برای نفس کشیدن به لوله پلیکایی بود که آبهای اضافی کف موتورخانه را به بیرون از اتاق هدایت میکرد. این لوله دقیقاً در کنار صورتم قرار داشت و من میتوانستم به سختی عبور جریان هوا را از درون لوله احساس کنم. اما نمیدانستم تا چه زمان میتوانم به این وضع ادامه دهم و زنده بمانم.
شریفی ادامه میدهد وضعیت برادرانم بهتر از من بود. زیرا آنها درست زیر پنجره موتورخانه گیر افتاده بودند و هوا از لابهلای شیشههای شکسته پنجره به آنها میرسید. اما آنها هم به لحاظ شدت جراحات بیهوش بودند و نمیتوانستند به من کمک کنند.
وی میگوید: بارها از ترس مرگ به گریه افتادم ولی هربار پس از چند لحظه به خودم گفتم خدا حتماً کمکم میکند. چندبار سعی کردم فریاد بزنم و از مردم کمک بخواهم ولی دهانم روی زمین قرار داشت و صدایم در نمیآمد. هرچند حتی اگر فریاد هم میزدم کسی از میان نخلستان صدای من را نمیشنید.
وی در حالی که بغض کرده و لرزش گریه صدایش را تغییر داده است، میگوید: من نه یکبار بلکه بارها مردم و زنده شدم. در تمام ساعاتی که زیر آوار بودم به وضوح مرگ را در کنار خودم احساس میکردم. گرسنگی و تشنگی از یک طرف و شکستگی استخوانهای جمجمه و دست و پایم از طرف دیگر بیشتر من را به یاد مرگ میانداخت.
شریفی میگوید: خیلی ترسیده بودم ولی دائماً از خدا کمک میخواستم. زیرا مطمئن بودم در آن شرایط هیچکس غیر از خدا نمیتواند به من و برادرانم کمک کند. بالاخره صدای لودر نیروهای امدادگر به گوشم رسید که پس از پاکسازی شهر به نخلستانهای اطراف آمده بودند و به ما رسیده بودند. وقتی بیل لودر نیروهای امدادگر به در فلزی اتاق گیر کرد، به همراه آن مقدار زیادی از خاک و آوار از روی من برداشته شد و توانستم دستم را بلند کنم و آنها فهمیدند من زندهام.
وی ادامه میدهد: حالا میفهمم که زندگی چه ارزشی دارد و من باید مابقی عمرم را چگونه صرف کنم. من از مرگ نمیترسم، اما حاضر نیستم که به راحتی مغلوب آن شوم.
شریفی میگوید: میخواهم زندگی کنم و به مردم خدمت کنم. به همان کسانی که به کمک من و برادرانم آمدند و ما را از زیر آوار نجات دادند.
مرور حرفهای آنان که از حادثه زلزله بم جان سالم به در بردهاند، اگرچه داغ این مصیبت جانکاه را تازه میکند ولی این امیدواری را به همه کسانی که به هر دلیل به انتهای راه زندگی رسیدهاند میدهد، که همواره راهی برای زنده ماندن و از نو شروع کردن وجود دارد. حتی در سختترین شرایط و زمانی که همه امیدواریها برای نجات یافتن به یاس تبدیل شده است، باز هم منفذ امید به روی ما گشوده خواهد شد تا زنده بمانیم و زندگی را از سر خط آغاز کنیم.
سعدیا گر بکَند سیل فنا خانه عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست