userinfo close

  ,

اردکانی ها


ardakane

تاسیس: 10 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: منصور د - معاونان
**5 امتیاز به كلوب یادتون نره. **لطفا با حروف فارسی تایپ بفرمایید. **از نوشتن متن های توهین آم ادامه »
**5 امتیاز به كلوب یادتون نره.

**لطفا با حروف فارسی تایپ بفرمایید.

**از نوشتن متن های توهین آمیز خودداری کنید.

**كلوب اردكانی ها را به دوستانتان معرفی كنید.

**از هرگونه بحث بی مورد و حاشیه سازی خود داری کنید.

**از گذاشتن بیش از 3 عکس در یک تاپیک و تاپیک های پشت سر هم عکس جداخودد داری کنید.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
5
90/11/29 (15:15)
200
1336
90/10/5 (20:06)
118
534
90/8/6 (18:08)
121
1140
90/6/26 (02:07)
1004
4686
90/3/6 (19:41)
0
7
89/9/30 (00:32)
251
1060
89/9/27 (16:38)
91
464
89/9/4 (16:43)
5
38
89/7/30 (12:23)
11
100
89/7/15 (15:03)
17
83
89/6/27 (23:13)
12
55
89/2/16 (14:06)
0
21
89/1/17 (23:59)
2
21
88/12/8 (22:29)
47
188
88/8/27 (00:39)
0
16
88/7/19 (17:08)
0
14
88/4/9 (20:36)
51
382
88/2/8 (17:46)
23
176
88/1/29 (14:08)
6
49
88/1/28 (22:37)

عنوان بحث

حسین شفیع زاده , original
حسین شفیع زاده - 20:08 1386/09/5

شیرین اما مغز دار...

سنگ تراشی از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد.

روزی از کنار خانه بازرگانی رد می شد ، در باز بود از لای در خانه مجلل و باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت که این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد جای بازرگان باشد.

در یک لحظه او به بازرگانی با جاه و جلال تبدیل شد ، به طوری که تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمندتر است تا این که روزی حاکم شهر از آنجا عبور کرد و آن مرد دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند ، حتی بازرگان!

مرد با خودش فکر کرد که کاش من هم حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم.

در همان لحظه او به حاکم مقتدر شهر تبدیل شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود و همه مردم به او تعظیم می کردند. ناگهان احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خود فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است، آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و تصمیم گرفت با تمام نیرو به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری سیاه و بزرگ آمد و جلوی تابش او را گرفت، پس با خود اندیشید که ابر از خورشید قوی تر است و آرزو کرد که ابر شود ، پس ابر شد. ناگهان باد شروع به وزیدن کرد و ابر را به این طرف و آن طرف هل داد.

این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت ، با خود گفت که قویترین چیز در دنیا صخره است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود، نگاهی به پایین کرد و سنگ تراشی را دید با چکش و قلم به جان او افتاده است.

پس فکر کرد که سنگ تراش از همه قوی تر است. پس آرزو کرد که سنگ تراش شود، پس سنگ تراش شد و دوباره به جای اول خود بازگشت

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
وحید . , vahidna64
وحید . - 17:46 1388/02/8
51
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟

چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!
farzane      , mmm007
farzane - 07:49 1388/01/5
50

قهرمان

بابا چیزی نمی گوید .پسر بی‌قرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . می‌خواهد از بابا زهر چشم بگیرد . ولی می‌ترسد . شاید زورش نرسد به بابا ، به بابای قهرمان ، قهرمان بوکس . لبش را می‌خورد . سرخ است . قلبش تند‌تند می‌زند . می‌خواهد حمله کند به بابا .انگار می‌جنگد برای بقاء . تحمل خماری را ندارد. تحمل سرباری را ندارد .تحمل تحقیر را ندارد . دست ‌می‌برد سوی میله آهنی . بابا آرام است . دستش را می‌کند توی جیب کت نیم‌دارش .هنوز نشانه‌ی ‌ کوچک فلزی رنگ ورو رفته‌ی بازی‌های آسیایی روی سینه کت هست . پسر نعره می‌کشد.

*

مردم جمع شده‌اند . دو نفر مرد را بلند می‌کنند . نشانه‌ی کوچک فلزی زیر خون گم شده است . مرد را می‌برند توی ‌آمبولانس . دست مرد توی جیبش مشت شده است . کسی پارچه‌ی سفید می‌کشد روی صورت مرد . مرد مشتش را از جیب کت نیمدارش بیرون نیاورده‌ بود .

وحید . , vahidna64
وحید . - 20:17 1387/12/26
49
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."
الف پرسپولیسی , a6160
الف پرسپولیسی - 10:38 1387/12/26
48
خرید پرسود

جوان پشت پیشخوان ایستاده بود. مدت ها دنبال این کتاب بود تمام شهر را زیر و رو کرده بود ولی کتاب نبود که نبود. ولی حالا حتی میتوانست چندی بعد را تصور کند که کنار بخاری دراز کشیده و کتابش را میخواند.

از مرد پشت پیش خوان قیمت کتاب را پرسید. مرد جواب داد هفت هزار تومن.

جوان دست در جیبش کرد. پولهایش را درآورد. چند بار آن ها را شمرد. هزار تومن کم داشت.

فکر شیطانیی به سرش زد. یکی از هزاری ها را از وسط تا کرد و در یک سمت قرار داد تا پول های آن طرف دقیق شود. پول را به مرد پشت پیشخوان داد. مرد با سر علامت تاییدی داد. جوان شاد و سرمست از کتاب فروشی بیرون آمد ولی آنقدر از فریب دادن کتاب فروش به وجد آمده بود که فراموش کرد کتاب را با خود ببرد ...

هشتاد و یکمین روز پاییز 1387

وحید . , vahidna64
وحید . - 21:48 1387/12/17
47

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.
 

همیشه به یاد داشته باشیم كه چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن

2. سخن ............ . پس از گفتن

3. موقعیت ... پس از پایان یافتن

4. زمان ........ پس از گذشتن

محسن  , markazi20
محسن - 17:05 1387/12/8
46

حکایتی از کریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند...

سربازان مانع ورودش می شوند !

خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو كجا بودی؟!

مرد می گوید من خوابیده بودم!!!

خان می گوید خب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...

مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فكر می كردم تو بیداری...!

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم...

وحید . , vahidna64
وحید . - 02:13 1387/11/29
45

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

 

وحید . , vahidna64
وحید . - 01:14 1387/11/29
44

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند.


 

شما بودید چه می کردید ؟!

 


تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

.

.

.

.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی!

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد، ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم!!


محسن  , markazi20
محسن - 12:13 1387/11/20
43

آشنایی با ساموئل مارتین جردن، مدیر آمریکایی دبیرستان البرز

و دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران

 

American_College_Tehran.JPG

عکس یادگاری در مقابل مک ‌کورمیک‌ هال، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی

 

دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.

 

جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.

 

دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال (Maccormick Hall) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.

 

 به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:

  • در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی

  • بار دیگر در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند.

 

دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت.

 

دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمریكا در گذشت.

 

در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.

 


بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.

 

کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.

 

از خاطرات و کلمات دکتر جردن

  • "من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند."

  • "بچه‏ها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد. امیدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفید واقع شوید."

  • برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.

  • اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.

  • اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏كرد و او بلد نبود، مى‏گفت: "كلّه به ‏كار، كدو كنار."

  • میگفت " سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"

  • لوطى‏ را در معنایى منفى ـ در مایهٔ الواط ـ به ‏كار مى‏برد و مى‏گفت: "غیرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اینها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏حالى، كارنكردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد."

محسن  , markazi20
محسن - 12:06 1387/11/20
42

در دهکده­ای دور افتاده پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت. سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود. خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می­شد و دنی هر روز غصه می­خورد. اما بعد از چند روز رفتارش خیلی مشکوک شده بود. اون از صبح می­رفت بیرون و شب برمی­گشت. هر روز وضع بدتر می­شد. تا اینکه روبرت تونست به فروختن یک تنها دارائیش که یک گاو بود مقداری از هزینه عمل مادرش رو تأمین کنه. اما هنوز نیمی از هزینه عمل باقی مونده بود.. دنی و روبرت بسیار ناراحت بودن. اما کاری از دستشون بر نمی­اومد. تا اینکه یکروز وقتی برای دعا به کلیسا رفته بودن دزد تمام پولی رو که روبرت برای عمل مادرش تهیه کرده بود دزدید. وقتی اونها به خونه رسیدن و متوجه این مسئله شده بودن خیلی ناراحت شدن. اما هیچ سر نخی از دزد پیدا نکرده بودن. از اون روز حال پیرزن بدتر شد. دنی هر روز از صبح از خونه بیرون می­رفت و وقتی بر­می­گشت مثل آدمهای معتاد صورتش زرد بود و یکراست به اتاق خواب می­رفت و می­خوابید. بعد از گذشت چند روز یهو ناپدید شد. پیرزن که به رفتار دنی شک کرده بود سریع موضوع رو با روبرت در میون گذاشت. بعد از یک هفته دنی بدتر از همیشه برگشت. روبرت جلوشو گرفت و ازش پرسید تا الآن کجا بودی؟ اما دنی جوابی نداد. روبرت دنی رو محکم حل داد و دنی افتاد زمین. در این لحظه بازوی دنی مشخص شد و روبرت دید که چقدر جای سرنگ و آمپول روی بازوشه. به سمت دنی حمله­ور شد و تا جایی که جا داشت دنی رو کتک زد و گفت تو خجالت نکشیدی که پولهای این پیرزنی رو که برای تو اینهمه زحمت کشیده بود رو دزدیدی و با اون رفتی دنبال کیف کردن خودت؟ تو که وضع مالی ما رو بهتر از هر کسی می­دونی؟دنی گفت اما من معتاد نیستم. روبرت گفت پس این همه جای سرنگ چیه؟ اما دنی سرش رو پایین گرفته بود و جوابی نمی­داد. تا اینکه روبرت گفت از این خونه برو بیرون و دیگه بر نگرد. و دنی رو از خونه بیرون کرد. همینطور که روبرت داشت فکر می­کرد که چیکار می­تونه بکنه تا هزینه عمل مادرش رو تهیه کنه یهو به یادش اومد که می­تونه این پول رو از  عموش به عنوان قرض بگیره و بعداً بهش برگردونه. هوادیگه تاریک شده بود و تا خونه عموی روبرت کلی راه بود و چون بیرون هوا خیلی بد بود و برف شدیدی می­بارید روبرت تصمیم گرفت تا صبح به اونجا بره و شب رو همونجا پیش پیرزن موند. صبح زود صدای در خونه اومد. روبرت با صدای در از خواب بیدار شد و به سمت در رفت. در رو باز کرد و دید که یک مردی با لباس فرم جلوی در ایستاده.

رورت گفت: سلام. بفرمائید .

مرد پاسخ داد: سلام. با دنی کار دارم.

-         اما دنی دیگه اینجا زندگی نمی­کنه.

-         چطور؟ چرا؟ اون به من گفته بود اینجا می­تونم پیداش کنم.

-         ما فهمیدیم که اون معتاد شده و برای تأمین موادش هزینه عمل مادر من رو دزدیده بود.

-         اما شما این رو از کجا فهمیدید؟

-         اون هر شب دیر می­اومد و همیشه رنگش پریده بود و به کسی نمی­گفت که تا این موقع کجا بوده. تازه من خودم جای سرنگ­ها رو روی دستش دیده بودم.

-         اوه خدای من. تو با اون پسر چیکار کردی؟

-         من اون رو از خونه بیرون کردم.

-         کِی؟

-         دیشب.

-         اوه. تو اشتباه بزرگی کردی. مدتی بود که دنی هر روز به بیمارستان می­اومد و خونش رو می­فروخت و بقیه وقتش رو صرف تمیز کردن اونجا می­کرد. اون می­گفت که مادر پیر و مریضی داره که احتیاج به عمل جراحی داره. من هم به اون گفتم که مادرش رو عمل می­کنیم اما در ازای اون تو باید اینجا کار کنی... اما یکروز اومد و گفت که می­خواد کلیش رو بفروشه چون حال مادرش خیلی بد شده. علیرقم اینکه ما گفتیم که بدن تو الآن کشش اینکارو نداره اون اسرار کرد و از ما خواهش کرد و گفت اگه اینکارو نکنیم مادرش می­میره. به هر حال ما هم قبول کردیم و امروز برای بردن مادرتون به بیمارستان اومده بودم.

روبرت در حالیکه اشک چشماش رو پر کرده بود محکم روی زانوهاش افتاد و فهمید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده. مادرش رو به بیمارستان رسوند. اما هر چی گشت اثری از دنی نبود. تا اینکه بعد از دو روز جسد یخ زده دنی رو در حالیکه زیر یک درخت افتاده بود پیدا کردند.

وحید . , vahidna64
وحید . - 22:57 1387/11/14
41

طناب یا خدا؟!

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.


شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

 

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

 

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...


ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"


ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!


یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....


چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

الف پرسپولیسی , a6160
الف پرسپولیسی - 09:26 1387/11/11
40

خیلی جالب و تاثیر گذار بود

مرسی

محسن  , markazi20
محسن - 09:20 1387/11/11
39
تصاویری زوجی که بسیار از زندگی خود راضی هستن و صاحب دو فرزند هم

 می باشند این خانوم هر دو پای خود را از دست داده ولی عشق هیچ مرز و حدی

 ندارد.

 

001.jpg

 

002.jpg

 

003.jpg

 

004.jpg

 

005.jpg

 

006.jpg

 

007.jpg

 

008.jpg

 

009.jpg

 

010.jpg

 

011.jpg

 

012.jpg

 

013.jpg

 

014.jpg

 

015.jpg

 

017.jpg

محسن  , markazi20
محسن - 09:05 1387/11/11
38

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه:  پدر جان!  لطفا برای من بگین سیاست یعنی چیه ؟

 

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و ضعیفه و هیچی نداره.  تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. این یه جامعه كوچیك رو درست می كنه، كه سیاستی در آن حاكم است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو سری تكون می ده و می ره دنبال انشاء. نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش!  دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده ...؟؟؟؟ .  ناگزیر بیخیال میشه و می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! بالاخره از مثال من، فهمیدی سیاست چیه؟

 

-  پسر می گه : بله پدر، دیشب دیگه كاملا فهمیدم که سیاست چی هست.  سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، از طرفی نسل آینده هم داره توی كثافت خودش دست و پا می زنه !

الف پرسپولیسی , a6160
الف پرسپولیسی - 13:39 1387/11/10
37

 

همیشه فکرکن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس سعی کن به طرف هیچکس سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

 

 

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.