__
لیست بحث ها
عنوان بحث
شعر های ناب
18 دی 85 - 21:00

تب ناباوری شقایق را قال و قیل مناجات علاج نیست

تن سوخته پروانه را شیون بی مزار شعله شمع، کفن نیست

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
8
18 شهریور 1387 ساعت 11:31

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین كه هر كس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام كز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی كه افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشك
شوربهتی بین كه در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله ای در آتشند
در میان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

( رهی معیری )

 

7
4 خرداد 1387 ساعت 16:14

چو دربستی به روی من بکوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی بدرد خویش خو کردم

 

6
23 دی 1385 ساعت 19:22
 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی  تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

5
21 دی 1385 ساعت 19:23
 

من یک پرنده بودم با بالهای بسته
یک بهت بی سرانجام یک زورق شکسته
تنگی بدون ماهی دردی بدون فریاد
یک آشیانه بودم اما بدست صیاد
یک آسمان خالی تنها بهانه ام بود
شلاق خیس باران چتر ترانه ام بود
این قصه ی شبم بود هرشب حکایت درد
سهم من از بهاران یک شاخه نرگس زرد
- تنهاترین بنفشه عاشقترین شقایق
آواز بال سیمرغ یایک همای عاشق-
یک روز نوبهاری از خلوتم گذر کرد
شبنم به گریه افتاد آیینه را خبر کرد
دروازه های دل را با دست جان گشودند
صدها قناری انگار نام مراسرودند
همگام با سپیده در خلسه ی سحرگاه
من دیده بودم اورا چون سایه گاه و بیگاه

در موج دیدگانش دریا چه دیدنی بود
نام مرا که میبرد نامم شنیدنی بود
او آشنای غم بود زخمی تر از تن من
محکوم چون مسیحا- معصوم و پاکدامن-
او از ترانه پر بود من از ترانه سرشار
اوساقه ای شکسته من یک درخت بی بار
همزاد اشک من بود آن آشیانه ی درد
بغض نهفته ام را بی وقفه گریه می کرد
من مثل بذر باران در دست او شکفتم
تنها بهانه ام بود تا این ترانه گفتم
آن خوبتر زباران کاینگونه شاعرم کرد
شوریده تر زفرهاد مجنون پهنه ی درد
هم بال بسته ام را با دست خویش واکرد
هم قلب وحشی ام را برخویش مبتلا کرد

یاعلی

4
20 دی 1385 ساعت 01:09

 

ای غم بگو از دست تو کجا باید شدن 

در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی؟

3
19 دی 1385 ساعت 05:28

خوب بود

آفرین خوشم اومد

 

2
18 دی 1385 ساعت 21:09
با تو ایمنم
و با تو سرشارم
از هر چه زیبایی است
پناهم باش
تا سنگینی غربت
از شانه هایم فرو ریزد
و ملال تنهایی از چشمهایم
من از دور دستها آمده ام
از مزارع گندم
و از سرزمینی که آسمانش
تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
وشبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد
در رقص هزار و یک ستاره روشن
من از دور دستها آمده ام
از کوچه های کودکی
از شهر رنگین قصه های پدر
در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را
در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من
طغیان یگانگی است
و حماسه دوست داشتن
من دیگرگونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجویت بوده ام
با تو آبی می بینم
تمام بینایی ام را
چشمانت
شکوه شکیبایی
گیسوانت ادامه باران ها
ودلت
ترانه دریاهاست
زمزمه سر انگشتان باد
در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ای است
که دلم را به بازی می گیرد
و نجابت کلامت
آنچنانکه
هر کلام دیگری را بی رنگ می کند
در چشم انداز هر کجای طبیعت
تو را می بینم
در چشمه ،در رود،در دریا
در گل،در درخت، در جنگل
در کوه،در دره ،در صحرا
با این همه
هنوز در تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود
وتمامی آرزویی
در یک لباس
1
20 دی 1385 ساعت 19:44

بر تارك خیزاب واژگان
در لابلای صخره های تیز كلام و صوت
تا دور رانده ام
در روبروی مرگ مبهوت مانده ام

هی های
من ناخدای پیر
چرا بترسم از مرگ
وقتی كه دیدگان تو گرداب زندگی است
با زندگی چه كارم
وقتی كه شعر پرچ و میخ به تابوت زندگی است

چرا بگویم : آری
چرا بگویم :نه
وقتی نگاه تو ویرانگران اعتبار كلامند
نیاز نیست به ساغر كه دست های تو جامند
باران گرفته است
هركس به زیر حفاطی كشیده سر
مرا چه باك زباران
كه گیسوان تو چتری گشوده اند

مرا چه باك ز مرگ
كه بوسه های تو پیغام های قیامند
بدرودهای تو
تكرارهای سلامند

__