| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
16
|
77
|
91/2/1 (12:06)
|
|
||
|
|
66
|
907
|
91/1/15 (16:36)
|
|
||
|
|
1808
|
12037
|
91/3/1 (15:48)
|
|
||
|
|
72
|
805
|
91/1/15 (16:36)
|
|
||
|
|
255
|
5040
|
90/11/6 (15:56)
|
|
||
|
|
112
|
1550
|
90/4/7 (12:26)
|
|
||
|
|
73
|
1004
|
90/3/25 (22:54)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/3/8 (15:07)
|
|
||
|
|
242
|
4900
|
91/3/1 (22:44)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/31 (15:34)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/6 (13:46)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/2 (21:21)
|
|
||
|
|
3
|
18
|
90/12/10 (19:28)
|
|
||
|
|
54
|
1111
|
90/12/10 (19:26)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/11/24 (07:01)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
90/10/24 (20:48)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/10/14 (15:20)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
90/10/4 (11:15)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
90/10/3 (18:23)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
90/9/22 (14:31)
|
|
در جمع های دانشجویی همیشه گفتگو هایی ایجاد میشه که ماهیتی خنده دار وطنز گونه داره .همه شما با این حال و هوا آشنا هستید . این تاپیک برای این ایجاد شده که در ضمن احترام متقابل به همدیگه مطالب طنز وخنده دار و هر چیز دیگه ای که با عث می شه لحظاتی رو با هم به شادی سپری کنیم رو با هم دیگه در میون بزاریم .
شما می تونید تو این تاپیک دست نوشته های خودتون یا دیگران ویا اتفاقات زمان دانشجویی ؛خاطرات خوابگاه ویا sms های جالبی رو که فکر می کنید برای دیگران جالب باشه ویا هر چیز دیگه رو ذکر کنید.
امید وارم مطالبی رو که اینجا می نویسید. سبب رنجش خاطر هیچ فردی رو ایجاد نکنه .;)
|
موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟
|
|
موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟ |
عید نوروز را چگونه نگذراندید ؟؟؟؟؟
همیشه ساعت ها پیش از ما به کار افتاده اند.
همیشه
یک سه شنبه
دیر به دنیا آمدیم.
همیشه
دیروز گذشته بود
که آن را نامیدیم.
سی ام اسفند.
خرید نکردیم.
امروز رفتیم فلکه دوم آریاشهر. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هرچی جنس بنجل در خاورمیانه بود را دستفروش ها ریخته بودند وسط. برادران زحمتکش پلیس هم نکرده بودند جلوی ماشین ها را بگیرند که آنها نیایند توی خیابان. آخه خیابان جای ماشینه شب عید! یک خرده دود خوردیم و لگد شدیم و بهمون مالیدن و اومدیم بمالیم خورد تو دیوار و برگشتیم خونه. خیلی خوش گذشت.
یکم فروردین.
سفر نرفتیم.
اومدیم بریم سفر گفتیم نریم شاید کمک بشه به کاهش تصادفات جاده ای. موندیم خونه. نه تشکری، نه تقدیری، نه مصاحبه ای. نه از در شهر اومدن سراغمون. اینه رسم مردونگی!؟ حتما باید فوت کنیم تا یاد خدمات ارزنده ی ما به مملکت بیفتین و یک اتوبانی، رودخونه ای، چیزی به اسممون کنین؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
دوم فروردین
فیلم خوب ندیدیم.
آقا رفتیم سینما عصر جدید. به جبران گناهانی که در زندگی مرتکب شده بودیم می خواستیم بریم بیست. جای سوزن انداختن نبود. درهای سالن اصلی رو باز کردن و همه ی جمعیت رفتن سمت سالن. ما هم رفتیم. دم در گفتن اخراجی های 2 اومده سالن یک و بیست رفته سالن دو.
فقط ما موندیم تو سالن انتظار.
چه فیلمی! سراسر هیجان! حادثه! این مرد! پرویز پرستویی در درست ترین نقش زندگی خود! کسی که پشت دخل چلوکبابی نشسته و پول می گیره. سالهاست من دارم گلوی خودمو پاره می کنم که همون چلوکبابی یا کله پاچه ای یا حلیمی برازنده ی پرویزه ولی کسی گوشش بدهکار نیست. حالا ایده ی منو دزدیدن خوب شد؟ مهتاب کرامتی در نکبت ترین نقش تاریخ خود! آخه اگه قراره مهتاب کرامتی زشت بشه که بیاین منو ببرین برای بازی، هم دستمزدم کمتره هم خدمات پس از فروش دارم هم...
سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم فروردین
کسی عید دیدنی ما نیامد.
چون شایع کرده بودیم می خواهیم برویم سفر ولی لحظه ی آخر جاخالی دادیم و برگشتیم خانه. نگار من به لهاورد و من به نیشابور.
هشتم فروردین
به جام جهانی صعود نکردیم.
رفتیم استادیوم. چه جوی! چه هوادارانی! همه یک دل و یک زبان! جای جواد خیابانی عزیز خالی که یک دل سیر گریه کند. صد رحمت به بیست و هشت مرداد.
دقیقه ی یک: علی ی ی ی ی ی ی دایی!
دقیقه ی ٢٠:علی ی ی ی ی ی ی ی کریمی!
دقیقه ی ۵٠: دایی باید برقصه!
دقیقه ی ٧٠: دایی دوستت داریم! دایی دوستت داریم!
دقیقه ی ٨٢: علی ی ی ی ی ی ی کریمی!
دقیقه ی ٨٨: دایی حیا کن/تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ١٢۴۶: افشین قطبی برگرد به تیمت/علی دایی ریده به تیمت! (بر وزن ای شاه خائن...)
دقیقه ی ۶۴٢۵١: افشین حیا کن/تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ٩۵۴۶٢: تروسیه دوستت داریم! تروسیه دوستت داریم!
دقیقه ی ١١٢۶٢۴: فیلیپ حیا کن! تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ١۴۵١٢٣: (پلاکارد) مورینیو، تو،تو، تو، همیشه تو قلب منی. مورینیو محبوب انزلی!
دقیقه ی ١۶۵۴٣۴: می گفتی تیمم و تیمم/این بود تیمت؟/....* تو تیمت!!
...
* .... چیزی که در زمان های گذشته تو تیم می کرده اند و اینطوری شوک به تیم وارد می شده.
نهم،دهم،یازدهم، دوازدهم،سیزدهم،چهاردهم فروردین
واقعا دل و دماغ ندارم برای طنز نوشتن. انگار یک چیزی یک جایی گیر کرده،از سیفون و چنته هم فعلا کاری برنمی آید.
امشب میخوام درس های مهم زندگی رو كه كلا 10 هستن براتون بگم . ولی یكی یكی :
درس اول :
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
امان از دست ایرانی ها
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار ق طار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندا نه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
س آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!
یک جفت جوراب زنانه
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود. بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم دیدم لباس زیرش ناجوره. براش ... هم خریدم. دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگلتر بود! کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی میخورد. مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم
-small;color:#ff0000;">نویسنده: عزیز نسین
سلام به همگی
دومین سالگرد این تاپیک رو به خوانندگان و نویسندگان این تاپیک تبریک می گم .

توجه دارید ما خودمون دنبال بدبختی و مشکلات هستیم. این تاپیک چرا اپدیت نمیشه؟ ما که این همه ماجرا های جالب در سطوح حکومتی داریم!
یکیش طرح تهوع اقتصادی.
احمد آقا از اینکه تو این کلوب فعال هستید باز هم ممنون ، البته این مدت بچه های فعال یک کمی مشغله داشتند و خود بنده هم احتمالا یه مدت از کلوب دور خواهم بود ولی با بازگشت آقا مجید امیدوارم این بحث ها دوباره رونق بگیره و بقیه اعضا هم همکاری کنند.
طنز تلخ:
رده بندی مدال المپیک
1-جمهوری اسلامی ایران : با خیلی مدال که شایستگیش رو داشت اول
2 چین
3- ایالات نامتحد و کافر آمریکا
........
رکورد بیشترین مصدوم مصلحتی هم در دست ایران می باشد.
دومیش و بلند تر بفرست............!
آقا فرهود اگه لحنم تند بود ببخشید!من خودم بحث میزارم به شرطی که بقیه هم فعالیت کنن.
نماینده ولی فقیه در كهگیلویه و بویر احمد:
موسیقی فقط برای حیوانات و دیوانه ها خوب است
نماینده ولی فقیه در استان كهگیلویه وبویر احمد گفت: در اسلام چیزی به نام موسیقی وجود ندارد و حرف از موسیقی اصیل نادرست است . آیت الله ملك حسینی درمراسم تجلیل از برگزیدگان صداوسیمای مركز كهگیلویه وبویراحمد گفت: كسانی كه دنبال موسیقی هستند تربیت دینی نیافته اند اما ما علیرغم میل خود مجبوریم بخاطر آنها كه كم هم نیستند برنامه موسیقی داشته باشیم . وی با اشاره به مخالفت روحانیت با بحث موسیقی و لهو و لعب گفت: موسیقی فقط برای آرام كردن حیوانات و دیوانه ها خوب است و نه برای مردم عادی. ملك حسینی افزود بچه هایی كه با موسیقی بزرگ می شوند در آینده مردان قدرتمندی نمی شوند و نمی توانند با دشمن بجنگند.
منبع:http://iranianuk.com/article.php?id=30636