| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
91
|
693
|
89/11/3 (10:51)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
89/11/3 (10:48)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
89/10/29 (00:06)
|
|
||
|
|
21
|
171
|
88/8/27 (21:13)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
88/6/3 (15:00)
|
|
||
|
|
16
|
89
|
87/6/4 (00:28)
|
|
||
|
|
5
|
27
|
87/6/4 (00:24)
|
|
||
|
|
8
|
37
|
87/6/3 (15:50)
|
|
||
|
|
319
|
1354
|
86/7/4 (10:25)
|
|
||
|
|
103
|
634
|
86/5/23 (15:02)
|
|
||
|
|
28
|
185
|
86/4/6 (12:27)
|
|
||
|
|
21
|
178
|
86/2/25 (06:36)
|
|
||
|
|
78
|
540
|
86/2/16 (23:49)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
86/1/13 (18:50)
|
|
||
|
|
63
|
540
|
86/1/7 (05:07)
|
|
||
|
|
3
|
116
|
86/1/4 (02:25)
|
|
||
|
|
3
|
22
|
86/1/4 (02:24)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
86/1/2 (05:55)
|
|
||
|
|
6
|
47
|
85/11/27 (07:11)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
85/11/27 (01:31)
|
|

من .!
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق .!
آخرین همسفر من
مثل تو من رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من .!
که بیخود مثل تو گمشدم
گمشدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو .!
که مثل عکس عشق
هنوزم داد میزنی تو آینه من
وای .!
گریمون هیچ
خندمون هیچ
باخته و برندمون هیچ
تنها گوش تو مونده
غیر از اون هیچ
ای .!
ای مثل من تک و تنها
دستام بگیر که عمر رفت
همه چی تویی
زمین و آسمان هیچ ...
باتو میبینم
همه بود و نبود
بیا پر کن
من رو ای خورشید دل سرد
بی تو می میرم
مثل قلب چراغ
نور تو بودی
کی من رو از تو جداکرد ؟
اینم یکی از بهترین کتابهایی که تا بحال خوندم...براحتی از این مطلب نگذرید!!
این هم تکه معروف و دوستداشتنی شازدهکوچولو از دید خیلیها با ترجمه خوب شاملو:
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
....
روباه آهکشان گفت: ...!
زندگی یکنواختی دارم .....
اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
...
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

ایستگاه انتظار من خالی شده از سکنه
دلم داره تو تنهایی
با خاطرات جون میکنه
پرنده پر نمیزنه تو ایستگاه انتظار من
انگار همه مسافرا
تو راه جاده گم شدن
سکوت تلخ مرگبار تو ایستگاه انتظار
داره تو گوشم میپیچه
خسته شدم از انتظار
یه آن سکوتو میشکنه صدای سوته یک قطار
یه لحظه با خودم میگم
دیگه تموم شد انتظار
صدای فریاد منو داره کسی جواب میده
حالا یکی از اون بالا
به داد قلبم رسیده
قطار با سرعته نو انگار منو ندید و رفت
دلم تو این ناباوری
از بی کسی
مرد
و شکست

اینم خوشگله شهیاد 
من یاد گرفته ام: مهم نیست كه در زندگی چه داری، بلكه مهم اینست كه چه كسی را داری! 
عروسکه اسکله من قرمز پوشیده..
تو رختخواب مخملش اروم کپیده...
عروسکه من چشماتو وا کن...
وقتی که صبح شد با من لالا کن..



.
دختر بمون
با من بخون
دوست دارم که باشم باتو
یواش یواش عاشقت شدم
هیچکی نمیگیره جاتو
آره عاشقت شدم
تو به هیچ کس نمی مونی
دختر کاشکی میدونستی
چه کنم نمیدونی
بذار تا حسادت کنن
به عشق تو به عشق من
دختر زندگی بی تو چقدر دلیگره
اگه تو بری این دل تو سینه می میره
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
دلم بریده از همه
باید فراموشم کنی
نکن گلایه رسم زمونس
شکستن و دل زدگی
از آب و حسرت
پشیمون میشی
نباید که بشکنی
نمی تونی بسوزونی منو
نمیتونی ساکتم کنی
دیگه عاشقی تمومه
دلم بریده از همه
یه روز میخندم
یه روز میگریم
اما فراموش میکنم
قلب شکستم طاقت میاره
هر چی میشه بذار بشه
تموم میشه همه غمام
اهانت هاخیانت ها
پشیمون میشی
نباید که بشکنی
دلم بریده از همه
باید فراموشم کنی ... 
بوق ..... بوق ..... بوق .....! 
ای بابا .! این یعنی اشغاله گوشی رو قطع کن دیگه !!!:P
بازم از تو مینویسم روی نامه های خیسم
میریزه اشکای مردم از رو گونه های خیسم
مینویسم که بدونی واسه من هنوز همونی
مینویسم که دوباره بیای و پیشم بمونی
خوب اول یه کم جدی شروع کنیم ..خوب ؟ 
..اههم 
یعنی چی آقا ..این چه وضعشه 

یه ذره فعالیت کنین تو کلوب 
