| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
18
|
96
|
90/11/2 (11:30)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/26 (18:01)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/2/8 (18:37)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/2/3 (11:55)
|
|
||
|
|
3
|
8
|
89/7/28 (20:00)
|
|
||
|
|
52
|
251
|
89/7/28 (19:48)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/5/31 (18:24)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/4/14 (17:25)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/3/15 (13:27)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/12/1 (20:35)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
88/8/23 (21:25)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
88/5/18 (00:13)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
88/5/14 (11:30)
|
|
||
|
|
21
|
30
|
88/3/22 (20:23)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
88/2/22 (13:06)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
87/11/28 (15:49)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/10/30 (19:28)
|
|
||
|
|
4
|
7
|
87/10/27 (23:47)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
87/10/22 (16:02)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/10/10 (19:58)
|
|
مرداد یعنی داد از این همه مردن؛نمی دونم
چرا هنوز زنده هستم؟ابلها مردا،تو مرده ای نه زنده.اگر زنده بودی تا الان
یک شبه کهریزک مننژیتی شده بودی و یا کنیزک سزارینی،شاید هم ندای آقا
سلطانی،آن هم یک روز پس از ندای "انا الحق" آقا یا سلطان(مگر فرقی هم
داره؟).پزشک معالجت پشت درب اوین دعای اذن دخول می خواند تا هم چنان چوب
الفی که بر سر سبز تو بالا،نگاه داشته اند به جرم سرخ بودن زبانت تنها سبز
شدن علف های زیر پای دکتر را مجاز انگارد.در عین حال گوسپندان زمانه هم
گرسنه نمی ماندند و سهم اعصاب تو در نظامی که قرار بود به کمونیست ها
آزادی بیان اعطا کند نورولوژیست ها هم نبود. وکیل پایه یک نیز همبندت می
گشت تا تو هیچ کم و کاستی احساس نکنی.قرص هایی برایت تجویز می کردند که با
الله دانستن "هو" از هیاهوی این دنیا فارغ گردی،با دیکته ی "کن فیکون" 18
کیلو وزن کم می کردی و خبر نداشتی معافیت قد و وزن سال ها پیش "کان لم
یکن" گشته است.مهم نبود قاضی دادگاه اهل صلوات باشد یا معاون دادستانی
محبتی،توی غربتی،آخرین نسلی بودی که با زبان قانون سخن می گفتی و چه نرم و
آهسته Victory را از غلاف خارج می کردی.دارم دیوونه میشم نهایت کاری که می
تونم بکنم گاز گرفتن دیوارهاست،اما آخر چگونه؟چرا دق نمی کنی؟دیگر P.C من
طاقت این همه مدار RLC را ندارد،تو دلت را به سلف و خازن خوش مکن،دیگر کسی
گذشته ی خود را به خاطر نمی آورد،مقاومت های جیره خوار تنها از تو فرکانس
تشدید خواهند.در این شب های نانجیب آن چه می کنیم عرق است و آن چه می
خوریم کتک،آن چه می لیسیم کاسه ی توالت است و آن چه می بوسیم آلت
قتاله.مگر تا حالا چند اسپرم در امتحان پایان ترم قبول شدند که تو این
چنین تظاهر به خونسردی می کنی؟تو که بغضت،پشتوانه ی مالی نداره تا وثیقه
بذاره و خودشو آزاد کنه چرا برای مرگ قسطی چک کشیده ای؟قافله ی ما نماز
نافله نمی خواند،اعتکاف ها بی Take Off شده اند و از اسلام تنها نقطه ی
اون باقی مونده(کدام نقطه؟ ا+س+ل+ا+م)تو جنم جهنم را نداری که اگر داشتی
تا الان ویزای اون دنیای تو صادر شده بود و حسابت با کرام الکاتبین
بود.حال که کاف را گاف ادبیات می دونی و فحش را میوه ی ممنوعه،تکیده یا
پکیده بودنت فرقی نداره،مهم فکری است که تو را از کفری شدن نجات
بده.نیازی به باتوم نیست چون لاک پشت در لاک خود فرو برو؛برای سیناپس ها
نامه ی فدایت شوم بنویس تا نورون ها،بی خیال نرون های پست زمانه،خاطرات
گذشته را در دادگاه غصبی(و نه رسمی)بازخوانی کنند.
17 می 1984 مطابق 15
شعبان 1404 مورخ 27 اردیبهشت 1363 لباس رسمی ها چنان محکم در دو کوهه
خواباندند که با گریه ی خود به گناهکار بودنم اعتراف کردم،تمیارستان دنیا
اولین سکانس خود را در بیمارستان"عیسی بن مریم" اصفهان پر می کرد تا در
تلاقی مکان و زمان تنها نام یک منجی خالی باشه:"سوشیانت".بعدها پدربزرگت
به شوخی می گفت:این مهدی که میگن مهدی بیا،بیا تویی؟تو که تلفظ اسمت از
Mahdi تا Mei(May!)Tea در نوسان بود نه می،می خوردی نه چایی.ماجرا به این
جا ختم نمی شد،آخوندی که گویی در حقت ترحم می کرد خبر می داد که در حدیث
آمده "هر کس روز نیمه ی شعبان به دنیا بیاد عاقبت به خیر میشه" حاضر بودی
سرنوشتت را به لجن بکشی تا مثال نقض چنین روایتی باشی؛سرنوشت من تنها به
خود من وابسته بود نه به روز تولد من،تنها در این صورت بود که می تونستم
بهش خیانت کنم،تازه کدام عاقبت؟کدام خیر؟شاید منظورش اون همه "خیر شنیدن"
های سوالات دو گزینه ای حیات پر از مماتم بود.فرزند ارشد بودی و این یعنی
موش آزمایشگاهی،آخر متولد سال موش چگونه با گربه ای به نام ایران کنار می
آمد؟اون هم در نصف جهانی که زرنگ بودن هرگز به معنای بی رنگ بودن تعبیر
نمی شد.یک سال بعد سر و کله ی داداشی پیدا شد و با این که هنوز خبری از
خشک شدن قطعنامه های سازمان ملل نبود دولت میر برای تو شیر خشک سفارش داده
بود."توجه،توجه،این جا وضعیت قرمز است"اگر از اون ترس و لرزهای بمباران و
بی پناه بودن خانه مان تصویری مبهم(به اندازه ی مبهم بودن سرنوشتم)
دارم،این روزها وقتی دختر بچه ها مامانشون را این چنین خطاب می
کنند:"مامان،اینا مگه پلیس نیستن؟پس چرا ما را میزنن؟مگه پلیسا آدم خوبا
نبودن؟"گویی تاریخ با بی سوادی تمام و ناتوان از آموختن معنای کلمه ی "هم
میهن" فیلم تکراری پخش می کند.آزمون ورودی دبستان:2 تا خودکار هم
اندازه،یکی را بالاتر گرفته،"بگو ببینم کدوم یک از اینا بلندتره؟"اگر چه
درست جواب دادی اما بعدها فهمیدی 1 هرگز با 1 برابر نیست و جامعه پر از 1
هایی که دیگری را صفر خطاب می کنند،اصلا آدم حساب نمی کنند.نخستین روز
دبستان،آن قدر خدای احساس بودی که گریه کردن بچه ها به نظرت مسخره
بیاد،شاید اونا بهتر از تو می دونستن که 16-18 سال بعد،مدرک تحصیلی
شون،حکم سند زمینی را پیدا می کنه که تنها خریدارش بازیافت محله خواهد
بود.مارش آزادی نواخته می شد و سربازهای 6 ساله اجازه ی ترخیص؛اما از آن
جا که تمام کارهای تو غیر عادی بود،آخرین نفری بودی که برگه ی مرخصی اش
امضا می شد چرا که نیم ساعتی طول می کشید تا اولیای مدرسه با امضا نشدن
برگه ی مرخصی ساعتی اولیای منزل،تفاهم پیدا کنند و آن آغازی بود از برای
تمامی "تنها برگشتن" های تو.اگر چه از زور گفتن سال بالایی ها محروم بودی
اما 12 سال تمام،برگه ی چرک نویس آزمون و خطای اون بالا بالایا شدی. از سه
روز کلاس فوق العاده،در هفته بگیر تا سه روزه تمام کردن کتاب ادبیات 2 پیش
دانشگاهی.مضافا بر این که روزگار بنده نواز آن قدر محرومیت زدایی کرد که
"زور شنیدن"در یک Loop بی نهایت،Repeat گردد و خدمت سربازی همان جایی بود
که سوزن گرامافون روی نامت گیر کرده بود؛بیت الغزل زندگی بدون غزل و تو با
تمام وجودت آموختی هر جایی که به رسانه ها اجازه ی ورود نده،نه وجودی باقی
می مونه نه جودی.آن قدر کوچک بودی که برات فرقی نکنه خونه داشته باشی یا
کتاب خونه؛سوم دبستان نرفته،کتاب داستان نداشته باشی و پسر همسایه به تو
فخر فروشی کند،تنها یه راه باقی می مونه:خودت برای خودت داستان تعریف کنی
و پاکی افکارت را روی کاغذ پاک نویس.کاراکترها هم سگ،گربه،کلاغ،موش و راسو
باشند تا مبادا برای مجوز کتاب تو ساختمون ارشاد این سو و آن سو باشی.4 قل
را حفظ می کنی تا به قول مدیر مدرسه،خدا به قول هایش عمل کند اما خبر
نداری فردا که در زندان دنیا،به غل و زنجیرت می کشند تو زیر آب جوش شکنجه
غلغل کنان برای خدایان،قل قل می کنی :"قل هو الله الواحد القهار"جدول ضرب
که یاد گرفتی تازه فهمیدی 27 یعنی 2*13+1 و تو همان یکی هستی که میان 2 تا
نحسی 13 اسیر شده ای.بزرگتر که شدی تازه فهمیدی اون دو تا نحسی وراثت و
محیط هستند و تو هیچ کاره.اگه چیزی داری معلول یکی از این
شرایطه:اکونومیکی یا ژنتیکی.تو فال بدون قهوه ی تو نوشته بودند :"وقتی
هدفی را انتخاب کردی نسبت به تمامی خطرات احتمالی بی اعتنا خواهی بود،هر
قدر دوستان و اطرافیان موانع کاری را بیشتر توضیح دهند،تو در انجام کارت
مصمم تر خواهی شد."پس اگر پشتکار تو را لجاجت و کله شقی تعبیر نمی کردند
در حالتی خوش بینانه آن را دیکته فاقد ارزش نظام آفرینش می دونستند.وقتی
روی دیوارها جملات سفارشی "لبیک یا خامنه ای" را می دیدی عجیب در فکر فرو
می رفتی،این لبیک کیست که تو را مختار به انتخاب او یا "هو" کرده اند؟بعد
ها فهمیدی اون یای عربی است نه پارسی و خب ما هم ایرانیانی بودیم که به
رعب و عرب،هر دو بله گفته بودیم.سرانجام زنگ انشا فرا می رسد و موضوعاتی
زنگ زده:1."علم بهتر است یا ثروت؟"وقتی با حماقت تمام،فریاد زدی علم خود
یک ثروت است باید این حق را برای دیگران قائل می شدی که تو را به"در
اجتماع نبودن" متهم کنند اگر چه در روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی به
دنیا اومده باشی.اون کلام نسنجیده برایت سنگین تمام می شود،سال ها بعد از
تو اعتراف می گیرند؛اما خب قرار نیست کم آوردنت را جار بزنی:توان پرداخت
شهریه ی خوابگاه نداشته باشی با اولتیماتومی 48 ساعته کارتن خوابی خواهی
شد که سرنوشتش بی توتمی است.ایضا توان پرداخت خرید تعهد که کمترین هزینه
اش یک ترم مرخصی تنبیهی و یک سال بلاتکلیفی تحمیلی است.کافی است جیبت خرمن
ملخ زده باشه،وقتی تو ترمینال راننده ها با مهندس(!)مهندس(؟)گفتن از تو
استقبال می کنند،با دربست نکردن ماشین اون چه بسته میشه دهان توست،تا نسبت
به هر رفتار تحقیر آمیزی سکوتی تلخ نوش جان کنی.انتخاب با توست:"صدای
عدالت"،Rani و یا 5 عدد تخم مرغ فانی،هر یک 500 تومانی؛اما اون چه آخر شب
در این عصر بی دادی به دادت می رسه روزنامه ی صدای عدالت نیست بل توزیع
عادلانه ی بی عدالتی است.اگر چه در خوابگاهی که بیشتر حکم ندامتگاه را
داره قراره خروس ها تخم بذارن اما تخم مرغ ها،هم چنان از تعداد انگشتان
دست تجاوز نمی کنند،6 دانشجوی فرنگ نرفته کمبود ها را با گوجه های فرنگی
جبران می کنند و تنها کار فرهنگی اونا اینه که سفره ی اونا روزنامه ی
تاریخ مصرف گذشته است.2."دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟"آن قدر در گوش
بی گناه تو از جهان سومی بودنت گفته بودند که بی آن که از شغلی واحد سخن
بگی تنها یک خواسته را مطرح کنی:"من می خواهم ایران را به جهان اول
برسونم" و چه زیبا هم کلاسی ات انشای تو را به نقد کشید:"آخه مگه یه نفری
می تونی این کار را بکنی؟"رویاهای تو جسورانه و در عین حال نابخردانه
بود؛حال،سال هاست که ایران در همان خلیج یخ زده ی جهان سومی سورتمه رانی
می کند و بی آن که National Geographic خبردار شود تنها نام خلیج را تغییر
داده اند:"کشورهای در حال توسعه".دیگر فرقی هم نمی کنه با چه مدرکی فارغ
شده ای چرا که همگی همکار هستیم،آخه شغل ما بیکاری است!پنجم دبستان سر
کلاس علوم چه زجری می کشیدی؟تویی که در نجوم چند پیرهن بیشتر و پیشتر پاره
کرده بودی به جنون متهم می شدی و آخه کی مفهوم مدارهای بیضوی را متوجه می
شد؟کی از ترحم 20 ساله نسبت به پلوتن خبر داشت؟معلم شما که ایزاک آسیموف
نبود تا برای بچه ها توضیح بده:حد فاصل سال های 1979 تا 1999 نپتون
دورترین سیاره ی منظومه ی شمسی به شمار خواهد رفت؛اما خب برای 20 گرفتن
مجبور بودی،بی خیال اون 20 سال به دروغ پلوتن را دورترین سیاره خطاب کنی و
کم کم آن قدر نجابت تو را حمل بر حماقت کردند که از تو انتظار گفتن هر
دروغ گالیله واری را داشتند،آری یک 20دیگر،20:30 زاده شد و دروغ روی شقیقه
ات مته کاری می کرد.گه گاه،به شکلی ناخودآگاه،روبروی TV،چنان بلند زیر
خنده می زدی که به گمانشان تیماری زنجیر پاره کرده، هستی و این تازه در
شرایطی بود که همین طوری بابت خنده های موذیانه در دادگاهی دیگر،جواب و
خنده،هر دو را پس می دادی.وقتی توی یه خونه ی قوطی کبریتی،کپسول گاز تیرک
دروازه بود و باغچه و حوض نیرنگ صاحب خانه،ظاهرا چاره ای باقی نمی موند جز
این که خودت هم مدافع باشی و هم مهاجم،هم داور باشی و هم عادل(فردوسی
پور).آن قدر توپ بی صدا،را محکم تو دیوار می زدی که گویی تدریس عملی Two
Body Collision فیزیک 1 بدون هالوژنه.به محض این که لوسین بابایی فهمید
گل،فقط گل تو باغچه نیست،بی خیال رساله ی روی طاقچه،دیگر ورزشگاه ما تک
جنسیتی نبود اگر چه هم چنان تک ظرفیتی.در حالی که تنها یه گل باقی مونده
بود تا اختلاف شما دو رقمی بشه،اجازه(!) می دادی بر خلاف تمام رقابت هایی
که در پیش رو داشت،لااقل تو اون بازی طعم شیرین تساوی را بچشه،اما فرجام
اون مسابقه ی فوتبال باز هم برای خواهر تو اعطای جام حالگیری بود،اگر چه
برد 10 بر 9 تو،نخستین درس مکتب فمینیستی:"بازی کردن در زمینی که مردها
قوانینشو از پیش نوشته شده،در جیب دارن،بازی کردن نیست،بازی خوردنه"سال ها
بعد آه و نفرین خواهر 9 ساله و زن همسایه تو را آپارتمان نشین کرد،یا بهتر
بگم خونه نشین و آن گاه که میر با همین ترکیب آخری وداع کرد و رهنورد
ساختن پل ها را نوید داد،میر پنج ها برای تو دیوارهای آجری ساختند تا به
جرم عمودی نوشتن روی اونا،یک شبه افقی ات کنند و این بار تو بازی ای که
اونا تعریف کرده بودند گل باران که هیچ،تیر بارانت کردند تا مبادا از گاری
یادگاری ها،یادی باقی بمونه.منفورترین کلاس حرفه و فن بود،از سوهان روح
بودن اره مویی و تخته سه لا بگیر تا سترون کردن قوطی کنسرو لیلا.اما هر چه
بود نمی تونست برای پرونده ات حاشیه سازی کند،19.97 شیرین ترین معدلت بود
آن هم در خرداد شیرین و فرهاد،فرقی نمی کرد دوزخیان روی زمین فرانتس فانون
باشی یا برزخیان پر از کین دولت بی قانون،شناسنامه های باکره از گاو صندوق
ها بیرون آمده بودند تا نام سید محمد خاتمی هم از صندوق ها؛اما فقط آزادی
را هجی کردیم تا سهم ما از اون هیچی باشه و کی فکرشو می کرد 12 سال بعد نه
تنها گندم و میوه،بل صندوق و کینه نیز وارد کنیم،اگر چه فهم ما از سهم ما
پیشی گرفته بود.کم کم اون قدر گردن کلفت شدی که دوچرخه ی بدون ترمزت را با
پا Pause و سرمای زمستون را از لای شال گردن حس کنی.در قحطی کرسی آن چه
زمزمه می کردی آیت الکرسی بود و آن چه مزه مزه،اشک پیسی و تو محکوم بودی
به رکاب زدن و عتاب شنیدن:"بیا و امروز را با تاکسی برو،آخه تو،چه قدر یک
دنده هستی؟آخر این بازی تنها تو،بازنده هستی!"سکه ی بی پشت و روی سرنوشت
را آن قدر شیر و خط انداختند تا بفهمی این جا خیلی شیر تو شیره.این جا چرخ
زندگی را نه تاب گیری می کنند و نه پنچر گیری،آن چه می کنند مچ گیری
است.پس اگر توی تنهایی،زیاده روی نمی کردی،تنها یه راه باقی می موند:پیاده
روی! و چون در سرزمین تو دیر رسیدن همان هرگز نرسیدن بود دیگر فرقی نمی
کرد 40 ساله فارغ التحصیل بشی یا 4 ساله،25 ساله باشی یا گوساله،مهندس
مخابرات باشی یا منشی مکاتبات.صدها مدرک هم که داشته باشی از تو تنها مدرک
بی گناه بودن می خوان،که خب اونا بدو تولد به ضرب قنداق اسلحه،از قنداقت
به سرقت برده اند.بالغ شدن چه آسان،بائر شدن یه افسون؛تازه فهمیدی 50 درصد
اون شعار"فرزند کمتر،زندگی بهتر"اختیاری است اما خب 50 درصد بقیه اش
رویایی.این که St.Mary بی Marry بچه دار شده باید هم مشکوک باشه حتی اگر
خواست خدا باشه.کتاب های بابایی را قایمکی تورق می کردی تا از روان شناسی
و نوجوانی،آدمکی بسازی که به اقتضای سنت و نه سنت،طبیعی بود.عزلت را به
بلوغت نسبت می دادند نه نبوغت،گه اگر از دومی هم سخنی بود سنخیتی
نداشت.مهم نبود غده ی هیپوفیز برای غدد غیر نقدی پیام تبریک فرستاده آن چه
تعیین کننده بود بازرسی های بی استعلام باب استفعال بود،از استحمام بگیر
تا استغفار.پیرتر که شدی فهمیدی اگر بلوغی هست جنسی و اگر تحریکی هست
تماسی و تو در حسرت یک همه پرسی:موهای سرت اقدام به خودکشی دسته جمعی می
کردن و تا تاس شدن،تنها پاس شدن چند واحد کافی بود.اگر چه پیشونی بلند ها
را خوش بخت و اقبال معرفی می کردند اما بلند بودن،پیشونی گاو پیشونی سپید
ما،تنها از بابت نوشتن این جمله بود:"پیش اسم ما نوشتن:حقته،باید ببازی! "
اما تو آب دیده تر از این حرفا شده بودی،به جای این که توی آینه،خودتو
ببینی از خودت برای خودت آینه می ساختی:گذشته ها را پدرانمان ساختند و
آینده را مادرانمان،این وسط،ما،تاختن(شاید هم تاس انداختن) و باختن یاد
گرفتیم نه ساختن و آموختن،تنها اونایی از باختن می ترسند که ساختن بلد
نباشند.