| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
4
|
86/11/20 (12:25)
|
|
||
|
|
2
|
30
|
86/11/17 (23:50)
|
|
||
|
|
4
|
26
|
86/11/17 (23:47)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/8/30 (23:28)
|
|
||
|
|
3
|
27
|
86/7/25 (23:28)
|
|
||
|
|
6
|
29
|
86/7/4 (23:27)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
86/6/24 (23:52)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
86/6/11 (18:00)
|
|
||
|
|
11
|
36
|
86/5/5 (06:15)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/4/16 (18:31)
|
|
عنوان بحثآشنایی با فلاسفه ! 25 مهر 86 - 23:11 | |
آشنایی مختصر با آرا و عقاید فلاسفه ی تاثیر گذار ...
| |
پاسخ هاترتیب پاسخ ها :
از اولین پاسخ
3 25 مهر 1386 ساعت 23:21 | |
كارل یاسپرس(Karl Jaspers) یكی از معماران اگزیستانسیالیسم معاصر و از نخستین كسانی است كه از اصطلاح اگزیستانسیالیست یا وجودگرا استفاده كرد.
یاسپرس در سال۱۸۸۳ در شهر الدنبورگ زاده شد. پدرش یك بانكدار وحقوقدان بود. یاسپرس حقوق را در دانشگاههای هایدلبرگ و مونیخ و پزشكی را در دانشگاههای برلین، گوتینگن و هایدلبرگ خواند، اولین اثر عمده اش كتاب روانشناسی عمومی (۱۹۱۳) است كه مزایا و محدودیت های روشهای مختلف در روانشناسی را نشان می دهد.
یاسپرس در ۱۹۱۶ استاد روانشناسی در هایدلبرگ شد. كمی پس از جنگ جهانی اول كتاب روانشناسی جهان بینی ها را منتشر كرد كه شامل تحلیل و بررسی رهیافت های مختلف به زندگی است، این كتاب متأثر از كتاب انواع شناسی جهان بینی ها اثر فیلسوف آلمانی ویلهلم دیلتای (۱۹۱۱ـ۱۸۳۲) و نشانه گذر یاسپرس از روانشناسی به فلسفه است.
یاسپرس در ۱۹۳۲ شاهكارش اثر سه جلدی فلسفه را منتشر كرد كه سیر تحول مفاهیم مربوط به استعلا و وجود را به تفصیل بیان می كند.
در ۱۹۳۷ زمان به قدرت رسیدن هیتلر رژیم ناسیونال سوسیالیست او را از كار بركنار كرد اما در ۱۹۴۵ مقام خود را بازیافت.
او در ۱۹۴۶ عضو افتخاری دانشگاه هایدلبرگ شد و از ۱۹۴۸ به تدریس در دانشگاه بازل در سوئیس پرداخت.
در ۱۹۵۸ جایزه صلح آلمان را در جشنواره كتاب فرانكفورت دریافت كرد. در ۱۹۴۷ اولین جلد كتاب منطق فلسفی اش به چاپ رسید و نیز كار بزرگ او در تاریخ فلسفه. یاسپرس در سال۱۹۶۹ درگذشت.
اندیشه
یاسپرس در سراسر زندگی اش دلمشغولی بسیار به ارتباط و گفت وگو با دیگران داشت و برای روابط شخصی اهمیت فلسفی فراوان قائل بود. علاوه بر پدر و مادرش اشخاص بخصوص مهم در زندگی اش عبارتند از استادش ماكس وبر، دوستش ارنست مایرو خواهر مایر گرترود كه همسر یاسپرس شد و در زندگی فكری او نقش بسزایی ایفا كرد.
اگرچه نظرات یاسپرس را نمی توان به سادگی در قالب رشته ها و شاخه های سنتی فلسفه و علم دسته بندی و تنظیم كرد اما به جهت ارائه تصویری اجمالی از دنیای اندیشه اش در سه محور انسان شناسی و روان آدمی، اخلاق و متافیزیك و الهیات به نظرات وی اشاره می شود.
انسان شناسی و روان آدمی
یاسپرس به مركز و ساحتی واقعی و ارزشمند و اصیل در آدمی قائل است و آن را وجود (Existenz) می نامد. Existenz یا وجود فرد انسان، امری یگانه و غیرعینی (nonobjective) است كه همواره امكانهای نویی پیش رو دارد و تحقیقات فلسفی سنتی را راهی به شناخت و درك آن نیست. اگرچه Existenz آن وجه محوری و اساسی هستی آدمی است كه نمی توان آن را در قالبهای مفهومی تحدید كرد و آن را شناخت اما به روشنی می توان آن را به تجربه دریافت: می توان با آن زندگی كرد، می توان آن را منتقل ساخت. Existenz تجربه آزادی تام است و وجود آدمی را تعین می بخشد. اگزیستنس به تجربه دریافتن امكانهای بسیار برای شكلهای مختلف زندگی است، تجربه تنهایی ای كه در برهوت هستی فریاد برمی آورد. اگزیستنس امر سرمدی در انسان است در حالی كه وجه دیگر وجود آدمی یعنی دازاین (Dasein كه نبایدآن را با كاربردهایدگر از همین واژه یكی شمرد) بعدمادی و فانی وجود آدمی است. چنانكه یكی از شارحان اندیشه های او گفته: اگزیستنس در نزد یاسپرس همان چیزی است كه در مصطلحات دینی ولی نه روانشناسی از آن به روح یا نفس تعبیر می شود. یاسپرس تصریح می كند كه «باید Existenz را قطب مخالف قیافه ظاهری و اجتماعی شخص دانست و نقشی كه هر كس در جامعه ایفا می كند... Existenz محور اخلاق فرد است و حالتی از توانا بودن است نه از بودن... پیوسته آزاد است كه باشد یا نباشد. من فقط هنگامی هستم كه جداً تصمیم بگیرم.» «Existenz هدف فلسفه ورزی نیست سرچشمه آن است. » به عقیده یاسپرس هستی آدمی هرگز ممكن نیست مانند جهان مورد شناخت واقع شود. خویشتن شخص جنبه ای روانی فیزیكی دارد كه ماهیتاً در معرض تجربه و بخشی از دنیاست و یاسپرس نام آن را Dasein می گذارد. نمی توان به اگزیستنس شناخت عینی یافت اما شناخت دازاین به شیوه عقلی و علمی میسر است.
اشتباه گرفتن Dasien به جای بنیاد اصیل و راستین وجود آدمی یعنی Existenz نوعی ماتریالیسم خردكننده است كه به انحطاط و نابودی می انجامد. یكسره غفلت كردن از Dasein نیز به نیهلیسم و پوچ گرایی منتهی می شود. تعادل و تعامل میان این دو سازنده است. به دید یاسپرس انسان موجودی استثنایی است. یكی از امور واقع و حادث شده یا شیء در میان اشیای دیگر نیست كه بشود با روشهای علمی و فلسفی وی را شناخت. او فوران آزادی و استعداد و قوه است. اما وجود (Existenz) انسان با اوضاعی مرزی یا نهایی روبروست. به تعبیر یاسپرس «اوضاعی از قبیل آنكه من نمی توانم بدون كشمكش و تعارض و رنج زندگی كنم و به ناچار مرتكب گناه می شوم و ازمردن چاره ای نیست» «اینگونه اوضاع هراس انگیز و دگرگونی ناپذیر به اضافه احساس شگفتی و شك، به میزانی كه از آنها آگاه باشیم ژرف ترین منشأ فلسفه است.» در واقع انسان مهمترین محدودیتهای وجود خود را در مواجهه با همین اوضاع مرزی یا نهایی می یابد. تحلیل یاسپرس از این وضعیت های مرزی بی ارتباط با صورتبندی مسأله شر نیست. در برابر این اوضاع مرزی به دونحو می توان عمل كرد: اصیل و غیراصیل. وجود اصیل این حدود و مرزها را تا آنجا كه ممكن است به پیش می راند وسپس آنها را می پذیرد وتحملشان می كند. مرگ یكی از سوگناك ترین این وضعیت های مرزی و منشأ اضطراب است اما همچنین موجب ارتقا وتعالی روح نیز می شود زیرا براین حقیقت مهم تأكید می كند كه آدمی باید اصیل و راستین زندگی كند بدون آنكه تأخیر واتلافی روا بدارد. آگاهی از حضور ناگزیر مرگ به انسان شجاعت و كمال می بخشد. به او دیدی اصیل نسبت به مهمترین چیزها ارزانی می كند. می توانیم از اصیل بودن وخویشتن راستین خود دور شویم وبه ناگزیر دراین وضعیت ها فرو غلتیم یااصیل باشیم و بگذاریم آنها روی دهند. به نظر یاسپرس آزادی در كانون وعمق وجود انسان است . او حتی Existenz یعنی گوهر وجود آدمی را گاه عین آزادی می خواند. آزادی با مسأله مهم انتخاب پیوند دارد كه مسؤولیت اخلاقی را به میان می آورد.
اخلاق
در نزد یاسپرس اخلاق پیوند عمیقی با آزادی واختیار انسان دارد. آزادی با انتخاب، آگاهی وخویشتن یكی است. انتخاب كردن یعنی آزادبودن وآزادی انسان وجود اوست. من فقط تا آنجا وجود دارم كه آزادانه انتخاب كنم. اما به عقیده یاسپرس آزادی انسان برخلاف نظر سارتر بی حد ومرز نیست زیرا انسان موجودی تاریخی و زمانمند است وانتخابهای گذشته اش او رامقید می كند و برانتخابهای بعدی او اثر می گذارد و دراین میان انتخاب اصلی واول (Urentschluss) وزن و تأثیر بیشتری دارد. بعلاوه من بی وقفه با دو راه برای انتخاب روبرو هستم: اینكه كمال وجود خویش را فدای یك زندگی طولانی و فاقد مسؤولیت كنم یا خودم را تسلیم امكانات وجودی اصیل خویش نمایم. آدمی در مواجهه با مغاك و ژرفنای عدم چه بسا جهت گیری فلسفی یا دینی را بپذیرد یا طوری عمل كند كه گویی هیچ مغاك و ورطه عدمی در برابرش نیست وچه بسا دیدگاه نیهلیستی را اتخاذ كند كه این مسائل را بی معنی می پندارد.
انسان را در نهایت هیچ گریزی از اوضاع مرزی یا نهایی (بویژه مرگ) نیست اما انسان محكوم به آن است كه بی وقفه جهد وتلاش كند. دراین تناقض هراس انگیز بین وجود محدود و تلاش وتقلا برای نامتناهی ، انسان نماد غایی رستگاری ونجات خویش یعنی وجود متعالی یا استعلا (transcendence) را می یابد.
متافیزیك و الهیات
یاسپرس برآن است كه همان طور كه ملاحظات اخلاقی از دل روانشناسی فلسفی برمی آید، پاسخ های دینی هم از توصیف های متافیزیكی راجع به وجود سرچشمه می گیرند. او نیز همچون كانت به نقد برهانهای متعارف اثبات وجود خدا می پردازد و یكتاپرستی و وحدت وجود و دین وحیانی وهمین طور الحاد را رد می كند ومی گوید آنها چیزی جز نشانه ها (ciphers) نیستند، ودر معرض این خطرند كه به معنای ظاهر و تحت اللفظی شان گرفته شوند. توصیفات پدیدارشناسانه یافته های بیرونی و تجربیات درونی، یگانه راه شناخت دقیق شهودهایی اند كه متافیزیك و الهیات به طور سنتی سعی در بیان و شرح آنها داشته اند. وقتی انسان به تأمل درباره آزادی و اختیار خویش می پردازد آن را یك موهبت و داده می یابد. و به طور مبهم پی می برد كه تنها نیست. این موهبت به طور مبهم به افق و غایتی اشاره دارد كه منشأ و بنیاد آن است. آگاهی از استعلا نیز از آگاهی از محدودیت مان سرچشمه می گیرد به طور كلی جهان به قلمرو و رأی خود دلالت دارد. استعلا به تعبیر یا سپرس «جوهر جهان و وجود Existenz) است».
یاسپرس در تفسیری كه از خدا ارائه می كند بر آن است كه خدا به اندیشه در نمی آید (das undenkbare) و همان است كه رودلف اوتو آن را «به كلی دیگر» (Wholly other) می خواند.
استعلا یا حقیقت هستی (Being) اگرچه به شناخت در نمی آید اما به واسطه رمزها یا نمادها (chiffren) با وجود (Existenz) آدمی سخن می گوید. هدف اصلی متافیزیك به دید یا سپرس سرگشایی از رمزهاست كه جلوه هایی از ژرفنای وجود و استعلا هستند. این رمزها ممكن است در اشیای طبیعت مثلاً در كوهی فرو رفته در ابرها نمایانگر شوند یا در آثار هنری در اساطیر در اعتقادات دینی و بحث های الهیاتی و حتی در نماد پردازی های تاریخ فلسفه و نظامهای فلسفی ظاهر شوند و یا به واسطه تأمل و ژرف اندیشی درباره راز وجود و مرگ كه در انتظار هر انسان است خود را بنمایانند.
نگرش دینی یاسپرس به تصریح خود وی «ایمان فلسفی » (Philosophische Glaube) خوانده می شود و شامل باورهایی است از قبیل اینكه انسان گشوده به استعلا و بنیاد وجود است و در نتیجه در طلب نامتناهی بر می آید. دنیای عادی روزمره، دارای بعد و ساحتی متعالی است. آدمی خود را موجود ناكامل و نیازمند می یابد و می تواند از استعلا یا وجود متعالی یاری بطلبد. یاسپرس معتقد است كه «فقط استعلا می تواند این زندگی مشكوك را سامان بخشد و جهان را زیبا كند و خود هستی را به تحقق رساند». رد كردن ایمان به این معنا خواهد بود كه جهانی كه بی واسطه به ادراك در می آید برابر با كل وجود است و خود بنیاد و قائم به خویش و انسان موجودی تنها و بی مقدار كه سرنوشتش یكسره تعیین شده است. یاسپرس در زمره فیلسوفان اگزیستانسیالیست دینی محسوب می گردد |
2 25 مهر 1386 ساعت 23:19 | |
میشِل فوکو (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ - درگذشتهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۸۳) فیلسوف، تاریخدان و متفکر معاصر فرانسوی است.
وی فرزند «آن مالاپار» و جراح متمول «پل فوکو» در ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ است و در ناحیه سنت موار پوآیته فرانسه به دنیا آمد. بعدها اسم خود را به میشل فوکو تغییر داد.
میشل فوكو در سال 1984 لیسانس فلسفه خود را گرفت. كمكم به روانشناسى علاقهمند گردید و در سال 1950 لیسانس روانشناسى دریافت كرد. علاقه او به این رشته تا حدّى ناشى از مشكلات روحى شخصى بود.
فوكو پس از اخذ لیسانس روانشناسى به مطالعات خود در این رشته و همینطور روان پزشكى و روانكارى ادامه داد و در سال 1952 به دریافت دیپلم "آسیبشناسى روانى" نایل شد. در این دوران بود كه او به طور نیمه وقت در بیمارستان «سنت آن» مشغول به كار شد و همزمان در ترجمه كتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگر سوئیسى با دوستانش مشاركت نمود.
وى از بدو ورودش به دانشگاه "اكوال نرمال" تحت تأثیر شخصیت و دیدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طورى كه در سال 1950 به توصیه او به عضویت حزب كمونیست فرانسه درآمد. گرایشهاى ماركسیستى و علاقهمندى فوكو به كاوشهاى روانى از رهگذر بررسىهاى زبانشناسانه؛ و شكست پدیدارشناسى وجودى سارتر و مرلوپونتى، او را به سوى لاكان كه تحلیل روانى خود را از تركیب ساختگرایى و ماركسیسم و فرویدیسم سازمان داده بود، رهنمون ساخت.
از سوى دیگر فوكو با كانگیلهم از نزدیك آشنا بود و تأثیرات زیادى از او پذیرفت.
فوكو پس از 1964 استاد "تاریخ نظامهاى تطبیقى اندیشه" شد و چشماندازهاى نوینى در تاریخ و جامعهشناسى گشود و سرانجام در سال 1984 در اثر بیمارى ایدز درگذشت. هرچند كه او را پوچانگار و ویرانگر علوم اجتماعى لقب دادهاند، با این حال، اندیشه او بر بسیارى از رشتههاى علوم اجتماعى تأثیرات مهمى گذاشت.
فوکو متاثر از: مارتین هایدیگر، کارل مارکس، فریدریش نیچه، ادموند هوسرل، زیگموند فروید، ژرژ باتای و مولو پنتی و همچنین از دو جریان و اتفاق مهم قرن که بر روی بسیاری از متفکران تاثیر گذاشت نباید غافل باشیم چه بسا فوکو هم از این قاعده مستثنی نبود.
به خاطر نظریات عمیق و دیدگاه انقلابی درباره جامعه، سیاست و تاریخ از سرشناسترین متفکران قرن بیستم است. همچنین فوکو جزو رهبران نظری پسا ساختگرایی و پست مدرنیته محسوب می شود.
آثار
آثار فوكو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم مىشود:
بخشى كه تحت تأثیر هرمنوتیك هایدگرى است، كه اوج این گرایش در كتاب "تاریخ جنون" آشكار شده است.
بخش دیگر را مىتوان باستانشناسى یا دیرینهشناسى معرفت نامید، كه تحلیلى شبه ساختارى یا نیمه ساختارى دارد كه مهمترین آثار او در این نگرش در "پیدایش درمانگاه" (1963)، "واژگان و اشیاء" یا "نظم اشیا" (1966) و "باستانشناسى معرفت" (1969) متجلّى است.
بخش سوم آثار فوكو آثار تبارشناسانه اوست كه به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از یك طرف و قدرت از طرف دیگر، مىپردازد. "نظم اشیا" (1970) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاریخ جنسیت" و "نیچه، تبارشناسى و تاریخ" (1971) از نوشتههاى مربوط به این نگرش است.
سالشمار زندگی
۱۹۴۲: مطالعات رسمی او در فلسفه آغاز میشود.
۱۹۴۵: به پاریس آمد و نزد ژان هیپولیت به تحصیل پرداخت.
۱۹۴۶: وارد آموزشگاه آکادمیک اکول نورمال سوپریور شد.
۱۹۴۸: سعی کرد تا با قرص خودکشی کند.
۱۹۵۰: به پیشنهاد لوئی آلتوسر به حزب کمونیست فرانسه پیوست.
۱۹۵۱: خود را به افسردگی زد تا از خدمت نظام وظیفه معاف شود.
۱۹۵۲: به دنشگاه لیل رفت تا به مقام دستیاری برسد.
۱۹۵۳ :روانشناسی از ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ منعکس کننده تلاشهای او در جهت آن بود که این رشته را به جایگاه علمی و با موضوع موجودیت انسانی برساند.
۱۹۵۴: کتاب بیماری روانی و روانپزشکی را به عنوان تلاشی برای رد روشهای گوناگون منتشر کرد.
۱۹۵۵: از وی دعوت شد تا به دانشکده مطالعات رومی در دانشگاه اوپسالا بپیوندد. درسی در مورد درک عشق در ادبیات فرانسه از مارکی دوساد تا ژان ژنه ارائه داد.
۱۹۵۸: به همراه ماموری از وزارت آموزش برای بازدید از کراکو همسفر شد. روزی آن خانم غفلتآ وارد اتاق فوکو و او را مشغول عیش و عشرت غافلگیر کرد. در این دوران همجنسگرایی وی تقریباً علنی شده بود و در میان معاشراناش مردان زننما هم پیدا میشدند.
۱۹۶۱: پدر او مُرد. فوکو در بایگانیهای پاریس سرگرم تکمیل پژوهش خود دربارهٔ تاریخ جنون بود.
۱۹۶۲: کتاب دیوانگی و تمدن را منتشر کرد.
۱۹۶۳: تولد درمانگاه: دیرینهشناسی ادراک پزشکی را منتشر کرد.
۱۹۶۵: نظم چیزها: دیرینهشناسی علوم انسانی را در این سال نوشت.
۱۹۶۶: در دانشگاه تونس در مراکش منصبی به او محول شد.
۱۹۶۷: به پاریس رفت تا درباره فضا برای معماران سخنرانی کند.
۱۹۶۹: دیرینهشناسی دانش را منتشر کرد.
۱۹۷۰: پس از مرگ ژان هیپولیت به استادی تاریخ نظامهای اندیشه در کالج دو فرانس رسید.
۱۹۷۱: در یک نمایش تلویزیونی در آمستردام با نوام چامسکی بر سر مساله قدرت و عدالت مدرن به بحث پرداخت. در همین سال وی در بنیانگذاری «گروه اطلاعات دربارهٔ زندانها» (GIP) که گروهی اجتماعی برای رسیدگی به وضع زندانیان بود، شرکت کرد.
۱۹۷۲: در درگیریهای دانشجویان به همراه فرانسوا موریاک دستگیر شد. در طی سالهای ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ سخنرانیهای وی در فرانسه و برزیل شامل بررسی جامعهٔ جزایی و قدرت قضایی بود. این پژوهش در سال ۱۹۷۵ به انتشار کتاب مراقبت و تنبیه: زایش زندان انجامید.
۱۹۷۵-۱۹۷۷: به همراه ایو مونتان و چند تن دیگر برای نجات جان شورشیانی که در معرض خطر اعدام به دست رژیم فرانکو بودند به مادرید رفت اما از گفتگوی او با مطبوعات جلوگیری شد. در همی سال نخستین جلد از کتاب خودآگاهی فرد به عنوان سوژه جنسیت تحت عنوان تاریخ جنسیت :یک مقدمه را منتشر کرد. به دانشگاه برکلی دعوت شد.
۱۹۷۷: ژان بودریار مقالهای به عنوان فوکو را فراموش کن نوشت.
۱۹۷۸: فوکو در توکیو دربارهٔ قدرت و فلسفه به سخنرانی پرداخت.
۱۹۷۹: فوکو در ایالات متحده جایگاهی اسطورهای یافته بود. او به عنوان استاد مدعو در دانشگاه برکلی در سالهای آخر درباره حقیقت و سوبژکتویته سخنرانی میکرد. مجله تایم به بحث درباره فوکو پرداخت.
۱۹۸۳ :در برکلی به سخنرانی درباره چیستی روشنگری پرداخت. یورگن هابرماس در سخنرانی خود درباره «گفتمان مدرنیته» فوکو را مورد حمله قرار داد. جلد دوم تاریخ جنسیت با عنوان فرعی کاربرد لذت منتشر شد. در دوم ژوئن ۱۹۸۳ فوکو در خانه حالش به هم خورده و به کلینیک سن میشل و در ۹ ژوئن از آنجا به سالپتیریر برده شد. در ۲۴ ژوئن تب فوکو شدت گرفت و در ساعت ۱:۱۵ بعداز ظهر درگذشت. پزشکان علت مرگ وی را عفونت مغری بدلیل آثار بیماری نقص اکتسابی سیستم ایمنی بدن (یا ایدز) اعلام نمودند |
1 25 مهر 1386 ساعت 23:12 | |
زندگی
هربرت اسپنسر H.Spencer یکی از بزرگترین فیلسوفان سده نوزدهم به شمار میرود. او در روز 27 اوریل سال 1820 میلادی در شهر صنعتی، گرفته و غمبار دربی انگلیس به دنیا آمد. پدر و جدش آموزگار بودند و خود وی نیز هنگام تحصیل به ریاضیات و علوم فنی علاقمند بود و مهندسی آموخت. لیکن دروس او منظم نبود و به کتاب خواندن نیز اشتیاقی نداشت و معلومات فراوان خود را از راه تجربه و تتبعات شخصی به دست آورد.
در 1837 به عنوان مهندس راه و ساختمان وارد شرکت راه آهن شد و این شغل را تا سال 1847 ادامه داد. در این دوره، به مطالعات شخصیاش ادامه داد و آثاری را در زمینههای علمی و سیاسی منتشر کرد.
اسپنسر در سال 1848 سردبیری مجله اکونومیست را به عهده گرفت و به سال 1850، نخستین اثر بزرگش را با عنوان "ایستایی اجتماعی" تکمیل کرد. در مدت نوشتن این کتاب بیماری بیخوابی اش آغاز شد. بیماری که مسایل ذهنی و روانی خاصی را برایش رقم زد. اسپنسر در سراسر باقی زندگیش از یک رشته فروپاشیدگیهای عصبی رنج میبرد.
در سال 1853 ارثیهای به او رسید که اجازه داد شغلش را ترک کند و بقیه زندگیش را به عنوان یک پژوهشگر بگذراند. او هرگز درجه یا مقام دانشگاهی به دست نیاورد. اسپنسر هرچه که بیشتر منزوی میشد و بیماری جسمی و روانیش بیشتر میشد، بازدهی پژوهشیاش نیز افزایش مییافت. اسپنسر سرانجام، نه تنها در انگلستان بلکه در سراسر جهان بلند آوازه شد. از جمله دلایل شهرت او پشتیبانی "اندرو کارنگی" میلیاردر مشهور آمریکایی دانستهاند.
یکی از جالبترین ویژگی های اسپنسر که باید آن را علت تنک مایگی فکریش به شمار آورد، بیعلاقگیش به خواندن آثار دیگران بود. از این جهت به اگوست کنت که "بهداشت مغزی" را رعایت می کرد، شباهت داشت. درباره نیاز به خواندن آثار دیگران، خود اسپنسر گفت: "در سراسر زندگیم یک اندیشهورز بودم نه یک مطالعهگر، و میتوانم هم آواز با هابز بگویم که اگر به اندازهی آدمهای دیگر مطالعه میکردم، چیز زیادی یاد نمیگرفتم."
به گفته اسپنسر، افکارش ناخواسته و به گونه شهودی به ذهنش راه مییافته است! او میگفت که "افکارش اندک اندک و بدون مزاحمت عوامل خارجی و بدور از هرگونه قصد آگاهانه و یا کوشش قابل توجهی" پدیدار میشد. اسپنسر یک چنین شهودی را بسیار کارآمدتر از مطالعه و اندیشه دقیق میانگاشت؛ "راه حلی که از این طریق به دست میآید احتمالا درستتر از آنی است که در پی کوشش از پیش تعیین شدهای که غالبا اندیشه را منحرف میکند، شکل میگیرد."
اسپنسر از همین بی علاقگیش به مطالعه جدی آثار دیگران، لطمه هایی نیز دید. در واقع، زمانی هم که اثر دیگری را میخواند، غالبا برای آن بود که تاییدی برای افکار شخصی و مستقلا آفریدهاش بیابد. او افکاری را که با افکار خودش همخوانی نداشت، ندیده میگرفت. چالز داروین که در همان روزگار زندگی میکرد، درباره اسپنسر گفته است: "اگر او خود را به ملاحظه بیشتر عادت میداد ... حتی به بهانه از دست دادن برخی از قدرت تفکرش، مرد درخشانی میشد."
بیاعتنایی اسپنسر به قواعد پژوهشگری، او را به یک رشته افکار ناسنجیده و بیپایهای درباره تکامل جهان سوق داد. به همین دلایل، جامعه شناسان در سده بیستم روش اسپنسر را رد کردند و پژوهشگری دقیق و تحقیق تجربی را به جای روش او برگزیدند.
اسپنسر آدمی منطقی و جدی و از خیالات شاعرانه به کلی دور بود. اهل ذوق نبود و شور و عشق نداشت و تاهل نیز اختیار نکرد و به ثروت نیز اعتنایی نداشت.
هربرت اسپنسر تا 83 سالگی زندگی کرد و در 8 دسامبر 1903 بدرود حیات گفت.
آثار
از جمله آثار او میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- نخستین اصول ۱۸۶۲ اصول زیستشناسی در چند جلد ۱۸۶۴-۱۸۶۷
- بررسی جامعه شناسی۱۸۷۳
- اصول علم اخلاق و اصول جامعه شناسی۱۸۸۰
- انسان علیه دولت۱۸۸۴
- زندگینامهٔ شخصی ۱۹۰۴
اندیشه
اسپنسر از آغاز عمر به بحث درباره مسایل سیاسی و دینی و فلسفی علاقه داشت و از مطالعات علوم طبیعی یک رشته تحول و تکامل برایش پیش آمد و تصمیم گرفت یک رشته تصنیف ها را به عنوان فسلفه تالیفی مبنی بر همان نظر تصنیف کند. در این مقصود رنج برد و ضعف پیری مانع کارش نگردید. وقتی که به این کار همت گماشت کتاب معروف داروین هنوز نوشته نشده بود و چون این کتاب منتشر شد اسپنسر در فلسفه و عقیده خود استوارتر گردید و از تحقیقات داروین نیز استفاده کرد.
اسپنسر فرضیه تحول را وارد فلسفه، جامعه شناسی و حتی روانشناسی کرد و از حامیان حقوق طبیعی و از محرکان لیبرتاریان ها است.
مهمترین علاقهٔ اسپنسر مطالعهٔ دگرگونی در ساختارهای اجتماعی بود. از نظر وی تکامل از یک وضعیت نامعین، نامنسجم و یک دست به وضعیت منسجم، ناهمگون و چند دست ( متکثر) حرکت میکند. هرچه تمایز بیشتر باشد انسجام بیشتر خواهد شد و وابستگی تقویت میشود.
اسپنسر در شناخت شناسی روند قرن نوزدهم به سوی پوزیتیویسم را پذیرفت. یعنی آنكه تنها شناخت معتبر از جهان را در علم می توان یافت. اخلاق شناسی او به پیروی از بنتام و استوارت میل فایده باورانه بود. یعنی لذت و درد به عنوان نشانه های خوشی و ناخوشی در فرد معیار ارزش هستند. فلسفه تلفیقی او در كتاب هایی تشریح شد كه در فاصله زمانی سال ها نوشته شده بودند. او هم در زیست شناسی و هم در روان شناسی وجود تكامل لاماركی را پذیرفت. به این معنی كه در هر محیط خاص گرایشی در هر جانور وجود دارد كه از خویش آنچه كه باید بسازد و در این راه با ناكام گذاشتن مداخله های ناسازشی سرانجام به هدف خود خواهد رسید. این گرایش ها به شكل عادات اكتسابی كه وراثتی می شوند تجلی می یابند. اسپنسر نتوانست بپذیرد كه گربه ها تنها از طریق تغییرات تصادفی و انتخاب طبیعی منشا می گیرند.
به عبارت دیگر عملاً سازش مستقیم با فشار های محیطی مسئول تغییرات زیست شناختی هستند. علاوه بر این تكامل شامل پیشرفت جوامع در جهت تعادل پویای افراد است. پس شرایط انسانی كمال پذیر است. زیرا توانایی های انسان كاملاً با زندگی در جامعه سازش می یابند، یعنی شر و رفتار غیراخلاقی سرانجام ناپدید خواهد شد. ایده های او درباره تكامل پیش از انتشار آثار اصلی داروین به چاپ رسید و آلفرد راسل والاس از نوشته های او متاثر بود
|






