| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
12
|
53
|
87/5/3 (21:20)
|
|
||
|
|
4
|
31
|
87/4/29 (14:34)
|
|
||
|
|
1
|
85
|
87/4/26 (02:52)
|
|
||
|
|
6
|
47
|
87/4/26 (02:49)
|
|
||
|
|
4
|
47
|
87/4/20 (20:44)
|
|
||
|
|
92
|
506
|
87/4/14 (15:32)
|
|
||
|
|
22
|
351
|
87/4/9 (00:11)
|
|
||
|
|
1
|
25
|
87/3/26 (22:30)
|
|
||
|
|
24
|
273
|
87/3/26 (18:33)
|
|
||
|
|
81
|
617
|
87/3/7 (18:59)
|
|
عنوان بحثنبش قبر خاطرات 30 مرداد 86 - 13:57 | |
این بحث امیدوارم تا روز یکه سایت کلوب هست آپ بشه هرچند که این اتفاق روزانه نیافته: بیایید خاطرات بی ربط و با ربطتون تو دانشکده رو اینجا بگین(البته با شفافیت لطفا) | |
پاسخ ها14 22 اردیبهشت 1387 ساعت 16:01 | |
یادش بخیر ![]() |
13 14 مهر 1386 ساعت 21:16 | |
یه روز تو ساختمون قدیم داشتم با خوشحالی از دستشویی می امدم بیرون که یه دفعه دیدم یه بنده خدایی که خیلی برلم مهم بود نشسته و داره لبخند ملیح در می کنه منم روحم شاد شد لبخند زدم بهش بعد دیدم نه انگار یه ذره از لبخند فراتر رفت و مشکوک شدم برگشتم دیدم بلهههههههههههه مانتوم کمی تا قسمتی رفته تو شلوارم چشمتون روز بد نبینه تا چند وقت نمیتونستم اصلن نگاش کنم چه برسه به اینکه لبخند ملیح براش بزنم. |
12 10 مهر 1386 ساعت 16:41 | |
ye rooz sare kelase ostad ayazi ke dasht khorde 1 dars midad va sare ye mesali bod dar morede kalaye gifen kasi natonest mesale khasti peyda kone ke ye ki az bacheha vase in ke efeye malo anvalesho biyad mesale kashshesho zad va in ke gheymatesh ro be afzayesh va afrad vase kelas ono mikharan va alan gheymate on be 300 hezar toman reside va ostad ono havij kard va goft age nemigofti man fekr mikardam give rang shode hast kholase in dalili shod ke ma be in agha pesar bekhandim va az on be baad behesh begim alestar akhe esme kafshesh alestare |
11 6 شهریور 1386 ساعت 17:04 | |
خوب حرف از ایازی که خداییش فک کنم یکی از باحال ترین استادا بود شد .. خوب ما آماریها هم 4 واحد مبانی اقتصاد داشتیم تعجب نکنید .. این استاد نازنین یه بار میون حرفاش گفت اینجا یه سایت داره که تو زیر زمینه و یه مین فریم توشه اگه تونستین برین ببینیدش .. ما هم که برو بچ کنجکاو اونم ترم اول و هنوز همه جا رو بلت نبدیم .. رفتیم اینور و اونور تا این مین فریم رو پیدا کنیم ..ما یه دریچه جلو در سلف رو زمین دیده بودیم فک کردیم شاید این در مخفیش باشه (فیلم زیاد دیده بودیم خوب) .. گفتیم باید اونو برداریم تا مطمئن شیم که راهش از اونجا هس یا نه .. خلاصه برو بچ اکیپ ما که 6 نفری بودیم با برو بچ گروه سامورائی ها که اونا هم همین تعداد بودن حدوداً، دور دریچه وایسادیم و در یک فرصت مناسب در اونو باز کردیم .. در کمال ضاععیت دیدم دریچه فاضلابه و با یه صدای تابلو پراکنده شدیم البت خدا خدا می کردیم کسی متوجه اینکار ما نشده باشه! |
10 6 شهریور 1386 ساعت 16:39 | |
اون روزا خیلی خاطره داشت مخصوصا ترم اول البته تا آخر همین طوری موند و هرچی می گفتن شما دیگه ترم بالایی هستین فایده نداشت 8-> یادمه کلاسی نبود که گلی با نارنگیاش عطراگینش نکنه ردیف عقب کلاس مینشستیم گلی توی کیفش پوست می کند و به همه مون می داد... یه بار سر کلاس استاد ایازی این کارو کرد توی کلاسای کوچیک و پر جمعیت ساختمون قدیمی توی جو سنگین کلاس بدون هیچ سرو صدایی بوی نارنگی بلند شد و گلی بین همه تقسیم کرد ما که خنده مون گرفته بود یواشکی می خوردیم و جزوه مینوشتیم و می خندیدیم اما خنده بالا گرفت و صدای گلی بلند شد و پرید گلوش و سرفه کرد که زیاد تابلو نشه استاد که زیر چشمی نگاهمون می کرد متوجه شده بود و چیزی نگفت چند دقیقه بعد که ساکت شدیم استاد تو مثالای درشس گفت مثلا یکی مریضه و سرفه می کنه اما اگر یکی سرفه کرد و مریض نبود حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است .... |
9 6 شهریور 1386 ساعت 11:33 | |
یه روز من و دوتا از دوستام یعنی الی و سایه یه کلاس رو پیچونده بودیم و هوا هم تاریک بود و همینجوری واسه خودمون می چرخیدیم .. حوصلمون سر رفته بود گفتیم بریم سر به سر یکی بذاریم .. رفتیم یه سر کتابخونه دیدیم به چند تا سوژه و چند تا موجود خرخون حسابی مشغولن .. با یه هماهنگی ساده برق کتابخونه رو قطع کردیم و در رفتیم و کلی خندیدیم .. بعد گفتیم بریم کمک کنیم یه سری از دوستامون هم از شر کلاس ها راحت شن.. برق طبقه 2 ساختمون قدیمی رو هم قطع کردیم درش هم قفل کردیم کسی زود نتونه بازش کنه تا کلاسای اون طبقه رو حتماً تعطیل کنن! .. کلاً خوب بود کمی حوصلمون سر جاش اومد .. |
8 4 شهریور 1386 ساعت 13:44 | |
شرح میدهیم آن روز را یه روز با اتی و مریم و رویا تو سلف نشسته بودیم که یه نفرکه بهش عنایت داریم وبه ما ارادت داره بعد از یه ترم در نهایت تعجب جلوی بوفه واستاد ما هم که با عجایب هفت گانه روبه رو شده بودیم طاقت از کف دادیم وبا اصرار دوستان رفتیم ببینیم آفتاب از کجا دراومده که ایشون سخاوتمند شدن بعد از مشرف شدن در جوارشون متوجه شدم ضحی خیال باطل ایشون برای صاف کردن قروضشون تشریف اورده بودن قصد رفتن داشتن که بعد از دیدن بنده انگار نظرشون عوض شد وشروع کرد به سفارش دادن حالا مگه تموم میکنه بعد که تموم کرد در حالیکه نگاه افتخار امیزی به من میکرد انگار منتظر بود ببینه من چی میخوام منم از لجش با وجود لیست بلند بالای خرید چهار تا چایی سفارش دادم بعد یه نگاه عاقل اندر سفیح بهش کردم دیدم بیچاره خشکش زده و از اینکه پول تو جیبی یه هفتشو خرج کرده بود کم مونده بود سکته کنه منم به خاطر اینکه خونش به گردنم نیفته زود رجوع کردم به دوستان در حالیکه از خنده داشتیم غش میکردیم بنده خدا فکر کنم تو اون لحظه نمیخواست سر به تنم باشه! خلاصه عجب روزی بود ![]() |
7 3 شهریور 1386 ساعت 10:42 | |
اتی جون فکر کنم ما رو با شما اشتباه گرفته بود چون انقدر برگشت نگاه کرد من از خجالتم آب شدم انگار مرتکب گناه کبیره شده بودم آخه ما کنار شما بودیم اگه یادت باشه با سمیه انجمن حمایت از زنان راه انداخته بودیم ! ![]() |
6 1 شهریور 1386 ساعت 18:45 | |
می تعریفیم: آمفی تئاتر فیلم نقاب رو گذاشته بود من این فیلمو دیده بودم ولی با بچه ها رفتیم ردیف دوم سوم نشسته بودیم جلوی ما یه اقا پسر و یه دختر خانوم بودن بسیار محترم . از قضا تلفن این اقا پسر خیلی زنگ می خورد بنده خدا ! خوب الانم که نمی تونست تلفونشونو جواب بدن دوستانو..این حرفا. برداشت گوشیشو گذاشت زیر صندلیش! منم حوصله ام سر رفته بود همه رو هم اذیت کرده بودم کاری نداشتم یهو این گوشیه به من چشمک زد ! خوب سالن آمفی تئاتر تاریک همه هم غرق فیلم . منم فلاش دوربین گوشییمو روشن کردم از این سوژه عکس بندازم. اقا چشمتون روز بد نبینه! تا من عکس انداختم یه عالمه نور از زیر صندلیه این اقا پسر محترم زد بالا............انگار یه بشقاب پرنده اونجا فرود اومده بود پسره هم یهو همچین پریدبالا.....(الان خیلی گشتم عکس گوشیشو پیدا کنم بذارم اینجا ولی حیف نیافتمش!) بازم به معرفتش می گم محترم بود واقعا محترم بود برنگشت عقب ما رو ببینه |
5 1 شهریور 1386 ساعت 13:25 | |
چرا از چند روز دیگه؟؟ پاشو بیا خاطره تعریف کن دیگه؟ اون روزی که رفتیم آمفی تئاتر.... پاشو.بدو بیا تعریف کن. |
4 1 شهریور 1386 ساعت 12:24 | |
نبش قبر خاطره ها!!
الان هیچی یادم نمی یاد ولی وایسین از چند روز دیگه این بحث رو .... |
3 30 مرداد 1386 ساعت 23:37 | |
چهار ترم اول دانشکده واقعا خیلی خوش میگذشت.چند تایی بودیم که همش با هم می پریدیم و هیچ شب هایی هم به اندازه شب های امتحان های پایان ترم خوش نمیگذشت.هفت هشت نفری جمع میشدیم خونه محسن مقدم،تا دم صبح میخندیدم بعدش یه چرت کوچولو تا صبح (کی درس میخوند؟ از اون اکیپ هایی که اگه پایدار میموند عمرا دانشکده رو تموم نمیکردم.ترم چهارم(خرداد 83) سه تا پسر کشاورزی بودیم که هر کدوم 12 واحد افتادیم.=D> یادش بخیر،جالبه که تو این مدت کوتاه همه این بر و بکسه دلقکو سوژه اینقدر تغییر کردن که کمتر کسی باور میکنه. هیچ وقت از یادم نمیره،خنده هایی که به دل دردم مینداخت،پیچوندن کلاسا،خوابیدن سر کلاسا،قه قهه های خونه خراب کن محسن مقدم که از حیاط تا تو کلاس شنیده میشد همه و همه چیزایین که با یاد آوریشون گاهی میخندم و گاهی اشکی از سر دلتنگی میریزم اما باهاشون زندگی میکنم |
2 30 مرداد 1386 ساعت 21:32 | |
آدم که مزاحم مرده نمیشه!8-> حتی اگه خاطره های خودش باشن به کسی نگین ولی من یه قبرستون از این طور خاطرات دارم.... |
1 30 مرداد 1386 ساعت 20:14 | |
شیرینی!! بدترین اتفاقی که میتونست تو دانشکده برای من یا هرکس دیگه ای بیفته مربوط میشه به کلاس زبان.طبق معمول دیر رسیدم سر کلاس.مدل کلاسش اینطوری بود که هر کی دیر می رسید جلسه بعدش شیرینی می اورد.حاضر بودم مثل همون استاد با اخم بهم بگه*مگه اینجا خونه خاله ست* ولی یه لبخند ملیح نزنه بعدش هم بگه جلسه بعد شیرینی بیار(از این کار بیزارم) اینقدر عصبی و کلافه شده بودم که اصلا متوجه میخی که از یکی از میزها بیرون زده بود نشدم. چشمتون روز بد نبینه مانتوم گیر کرد به میخ و بد جوری پاره شد(دلم می خواست بمیرم ولی تصمیم گرفته بودم جلسه بعد بجای شیرینی براشون حلوا یا خرما ببرم.... *هیچ کدوم رو نبردم |



















) 

)
) .مونده بودم با اون مانتو چه طوری برم خونه......بالاخره به سختی رفتم