userinfo close

  ,

علی حاتمی


ali_hatamiclub

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سید ناصر پناهی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
37
159
89/12/8 (12:07)
2
14
89/12/8 (12:04)
0
3
89/5/18 (19:41)
8
46
89/4/17 (14:18)
0
3
89/4/11 (22:10)
10
87
89/3/19 (01:07)
5
30
88/11/18 (01:01)
2
9
88/6/14 (01:43)
1
18
87/12/10 (12:21)
1
14
87/9/14 (23:43)
3
27
87/7/8 (08:48)
2
19
87/2/5 (20:17)
0
24
86/8/4 (13:49)
0
8
86/6/5 (18:33)
0
12
86/5/15 (23:36)
2
10
86/4/6 (18:26)
3
15
86/1/12 (08:28)
1
40
85/10/10 (01:11)
3
25
85/9/17 (03:14)
3
27
85/8/28 (23:09)

عنوان بحث

یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:25 1389/04/16

دیالوگ های جاودان علی حاتمی

دیالوگ های مختلف مرحوم علی حاتمی  رو   که از نظر شما فوق العاده است بنویسید
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 14:18 1389/04/17
8
ولایت زندان ، ما را طلبید عاقبت این عشاق خانه .
هنوز زنجیر در گوشت است ، زنجیرک! موریانه گوشت!
کی به استخوان می رسی آخر؟
زنجیرک! تسبیح عارفان! صدای پای من حالا شنیدنی است .  از این دست ساز کوه کوچک...
هزاردستان
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 02:05 1389/04/17
7
 رضا: آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در ایمیان باشه گران قدر تری، خوشنویس یا تفنگچی؟
هزاردستان
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:40 1389/04/16
6

رضا پس از دو ترور به خراسان می گریزد و پس از 30 سال به تهران بازمی گردد در بالکن گراند هتل رو به تهران می ایستد ( تهران در اشغال متفقین است):
طهران من آمدم سی سال دیر تر سی سال پیر تر
طهران شهر اشغال شده ، موطن، مادر
کی بزک کرد تو را به این هیئت شنیع؟
من پیر آمدم نه به خود خواهی به خونخواهی

یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:39 1389/04/16
5
حرف های ابوالفتح در رضا اثر می کند و رضا پس از چندی به سراغ او می رود :
رضا: اومدی ما رو بی قرار کردی رفتی؟ ما که سرمون به راه بود و دلمون به چاه، ترک کسب و کار کردیم ، یارم که نداریم از بی کسی بگو که ترک شهر و دیار کنیم
ابوالفتح : یار پیدا میشه در عالم ، دیار نه
رضا: قرار بود بیای ما رو ببری شکار! از شکار ناب حرف می زدی؟ یهو آب شدی رفتی زمین. ما رو تشنه کردی آب انبارو سپردی دست یزید ؟ آمدی گل آتش انداختی به دامن ما رفتی؟ رضا که دلخوش نشسته بود به جمع رفقا، مست زندگی!!
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:39 1389/04/16
4
سومین دیدار . ابوالفتح تلاش می کند که رضا از شکار و می خوارگی دست بکشد و به ترور خائنین دولتی روی آورد:
ابوالفتح:رضا وقتی مردهای همسایه آنقدر دیر به خانه می رند تا طفلان بخوابند که نان از دست خالی پدر نخواهند چه جای عشرت است؟
رضا: مملکت صاحب داره! پادشاه باید به فکر رعیت باشد
ابوالفتح:رعیت !!؟؟؟ رعیت کدام پدر سوخته؟ میراث کدام مخنث؟؟  این مردم انسانهای شریفی هستند بسیار والاتر از هم پالکی های فالوده خور تو. فقط مظلوم اند ملتی که ادبش قناعت را فضیلت می داند هر ساله دچار قحطی است.
رضا: پس مجلس و عدالت خانه در این میانه چه کاره اند؟
ابوالفتح : عدالتی که می گوید یکی آقازاده به دنیا بیاید یکی خانه زاد؟ این دکان مشروطه هم برچیده باشد بهتر ، گرچه پدر و برادرم هر دو جان بر سر مشروطه باختند. شکارچی تا کی کبک و گوزن ؟؟؟ عزم شکار ناب کن
رضا: خوب حرف می زنی ابو الفتح. دلم می خواست روزگار بهتری بود و از عشق می گفتی
ابوالفتح: قصه ی شیرین و فرهاد؟؟
رضا: فرهاد کم نبود
ابوالفتح: اون سنگ از کوه سخت برداشت نه ریگ از ساحل سلامت
رضا:قدر عشق به لطف یاره ، که یار جام جهان باشه یا خسرو خوبان
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:34 1389/04/16
3
دومین دیدار رضا تفنگچی با ابوالفتح:
من سرخوش از گپ و قلیان و چای تازه دم و جادوی توتون . تنباکو و آوای کرک که آمد پایش هیچ صدا نداشت ابوالفتح. پایش انگار بی انگشت و پاشنه و استخوان بود مثل گربه ی بی ناخن پایش زمین را مثل آب دریا می نوردید. من مشغول به رفقا که مهتر عیارانند . تن رنجورش را به چوب چارپایه نشاند

****

یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:33 1389/04/16
2
رضا تفنگ چی خاطرات خود را( در مورد اولین دیدارش با ابوالفتح) به صورت مونولوگ بازگو می کند:
اول بار در بازار از میان دود کباب و عطر ریحان چهره از نقاب کشید در عین عیانی ابوالفتح پیوسته مستور بود. سینی مسی را پوشانده بود لا به لا در دستمال خراسانی. پیدا نبود که با داشتن عیال خجل از خرید کباب بازار است یا محتاط از رسیدن بوی کباب به رهگذری گرسنه.
چشمش هم حیا داشت هم محبت.مانند چشمان آهوان باردار. نگاهش نگاه مادر بود که تفنگ وقت شکار از دستان رضا می انداخت. دهان که واکرد گفت بچه ی تهران نیست ،کلام به لحن آذری می گفت، فارسی شیرین.
صدایش صدای پدر بود که رضا را از صرافت بازی می انداخت. از تو آهن گداخته بود که از رو سرخی نداشت. بادامی بود در پوست سخت که تا قفل صندوق آن نمی شکست پیدا نبود که طعمش شیرین است یا تلخ
یاسین نگاران , ghoghnoosemast
یاسین نگاران - 20:31 1389/04/16
1
در تاریخ سینمای ایران هر گاه که دیالوگ ، مونولوگ ، گفت و گو ، و شخصیت پردازی عرصه ی تمرکز و توجه قرار می گیرد علی حاتمی و نقشش را در  صاحب سبکی و مجددی نمی توان ندید .علی حاتمی بیشتر به نگارگری ماند که الوانش صوت و تصویر است و آنچنان روایتی از تاریخ ارائه می دهد که منحصر به فرد به ید هنرمند خویش است. آنجا که ایران و ایرانی ناچار است که از گذشته سخن بگوید یکه تاز این برزن خود اوست.
هزاردستان اثر بی نظیر علی حاتمی از قدرت مافیایی موروثی پشت پرده سخن می گوید که انگار هیچ گاه قرار نیست صاحبان آن از مسند قدرت پایین بیایند و در هر دوره ، قبل و بعد از هر کودتا  بر سر خوان قدرت یله داده اند که این دستان با عوامل و ابزار قدرت خویش جماعتی را علم می کنند و خود به بازی می گیرند و تنها خود می مانند
هزار دستان را می توان یکی از بهترین سریال های تاریخ سینمای ایران به حساب آورد که هنوز در خاطر عاطر مردم جا دارد
چند شب پیش برای چندمین بار نظاره گر این سریال بودم بر آن شدم که دیالوگ های وزین آن را که بیشتر به نگارگری ماند به به رقص قلم مسطور و در وبلاگ شخصی مکتوب نمایم باشد که مورد تحسین صاحبان ذوق و قریحه واقع شود
یاسین کریم زاده
تیر ماه 1389

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.