userinfo close

  ,

آلاچیق روان


alachgh_ravan

تاسیس: 19 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: رونالد ویزلی - معاونان
 

عنوان بحث

فریبا  , faribasafarpoor
فریبا - 17:15 1384/06/16

خدا

خدا

چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از كوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا !من تورا پرستش كرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است.تا روزی كه زنده ام در برابر تو خضوع خواهم كرد.اما خداوند پاسخ مرا نداد بلكه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.

یك هزار سال بعد. برای دومین بار از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سن گفتم:

تو مرا از خاك زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام كردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است.اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پروازدرآمد و از من گذشت.

یك هزار سال بعد.از كوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:

ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی توهستم.با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت ملكوت و ملك تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه كه تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.

یك هزار سال بعد. از كوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم:

ای اله من! ای حكیم دانا!ای كمال و مقصود من!من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشتایی آسمانها هستی.

در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت، چنانكه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود!

برگرفته از كتاب دیوانه و خدایان زمینی – جبران خلیل جبران



فریبا صفرپور

www.iranreiki.om

www.iranreiki.persianblog.com


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.