از حق بهایی بودن تا بهایی صاحب حق بودناکبر گنجی
فتوای اخیر آیتالله منتظری درباره حقوق شهروندی بهاییان، در فضای ذهنی فقهای شیعی، یک گام به پیش محسوب میشود. ایشان میفرمایند: «فرقهی بهاییت، چون دارای کتاب آسمانی همچون یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان نیستند، در قانون اساسی جزو اقلیتهای مذهبی شمرده نشدهاند. ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار میباشند، همچنین باید از رافت اسلامی که مورد تاکید قرآن و اولیای دین است بهرهمند باشند.»
این فتوا یک بار دیگر فرصت لازم برای نقد نگرش و رفتار ایرانیان، مراجع تقلید، فقها، روحانیون، روشنفکران دینی و دولت جمهوری اسلامی با بهاییان را به آزادیخواهان و حقمداران میدهد. همین فتوا، به خودی خود، از مظالم تأسفباری حکایت میکند (محرومیت از تحصیل، محرومیت از مشاغل دولتی، محرومیت از برگزاری مراسم دینی، حبس و زندان، فشار جهت توبه، قتل. دو نمونه زیر قابل توجه است. یک- جمالزاده در کتاب سر و ته یک کرباس میگوید در ایام کودکی وقتی در بازار اصفهان رد میشدیم، یک دفعه می دیدیم که فریاد میزنند: بابی- بابی. بعد یک ظرف نفت بر سر طرف میریختند و او را آتش میزدند. دو- سرِ خانم سالخوردهای را که خواهر یکی از روشنفکران بنام کشور است، در ابتدای انقلاب به بهانهی بهایی بودن، از بدنش جدا کردند.)
اگر نگاه نادرست و غیر عقلانی، و رفتار غیراخلاقی و غیرانسانی وجود نداشت، نه صدور چنین فتوایی ضرورت مییافت، نه صدور این فتوا از سوی اعلم و افقه فقهای شیعه، شجاعانه تلقی میشد. شجاعانه بودن فتوای آیتالله منتظری به چشم کسی میآید که از فضای فکری مراجع تقلید شیعیان مطلع باشد.
مراجع تقلید، بهاییت را فرقه ضالهای که باید نابود شود، معرفی میکنند. به عنوان نمونه، آقای خمینی در یکی از موارد، درباره آنها مینویسد: «یک گرفتاری بسیار بزرگی که خطر عظیم بنیانکن در پیش دارد، العیاذ بالله تعالی، قضیه نفوذ فرقه ضاله بهاییت است که در غالب تشکیلات، علی المحکی و المعروف، نفوذ دارند و روز به روز دامنهدارتر میشود و من نمیدانم عاقبت کار اینها به کجا ختم میشود و من احتمال میدهم آنها به همین زودی شروع به کار کند، به طور علن و با غفلت مسلمین ایجاد فتنه و خطر عظیم نمایند. پیامهای شدیدی اینجانب به اولیای امور در این امر دادم و از طرف آنها انکار بلیغ شده است، لکن اطمینان نمیشود پیدا کرد.
حقیر در فکر هستم که بلکه بهطوری بتوانیم از توسعه نفوذ آنها بکاهیم.»1
فتوای آیتالله منتظری شجاعانه است، اگر به مکتوبات جریان روشنفکری دینی نگریسته شود. اگر برخوردهای سرکوبگرانهی رژیم جمهوری اسلامی با بهاییان را بتوان نادیده گرفت، اگر نگاه حوزههای دینی شیعی به بهاییان را بتوان نادیده گرفت، سکوت معنادار بسیاری از روشنفکران دینی نسبت به بهاییان را نمیتوان نادیده گرفت.
روشنفکران دینی در خصوص حقوق بشر بسیار سخن گفته و میگویند. ولی در خصوص یکی از مهمترین موارد نقض حقوق بشر در ایران سکوت اختیار کردهاند. اعتراض به ستمهایی که به بهاییان میشود و دفاع از حقوق اساسی آنها، وظیفهی روشنفکری دینی است.2
در حاشیهی فتوای نماد مقاومت و مبارزه و پاکی، به عنوان یک مسلمان شیعه ( شیعهی غیرغالی کثرتگرا)، چند نکته را بیان میدارم:
۱- فرقه ضاله بهائیت: انحصارگرا آیین خود را حقیقت مطلق، هدایت و سعادت میداند و دیگر آیینها را باطل، گمراهی و شقاوت به شمار میآورد. انحصارگرایان معتقدند که رستگاری، رهایی، کمال، یا هر چیز دیگر که هدف نهایی دین تلقی میشود، منحصراً در دین آنها وجود دارد و تنها از طریق دین آنها به دست می آید. چون انحصارگرایان تمام ادیان چنین رویکردی دارند، وقتی همه ی انحصارگرایان در نظر گرفته شوند، تمام ادیان، باطل و گمراهی و شقاوت محسوب خواهند شد. از موضع انحصارگرایی، بهائیت همانقدر «فرقهی ضاله» است که دیگر ادیان.
یعنی وقتی انحصارگرایان بهائیت را فرقهی ضاله معرفی میکنند، بهائیان انحصارگرا هم متهمکنندگان را فرقهی ضاله به شمار میآورند. این حکم در خصوص مسیحیان، یهودیان و مسلمانها (شیعه و سنی) هم صادق است. هر مسلمانی وقتی میخواهد بهائیان را متهم به ضلالت کند، بهتر است پیش از آن این کلام کیرگگور را با صدای بلند به اطلاع همگان برساند:
«من مسیحی [در اینجا دیندار] نیستم، و بدبختانه میتوانم آشکار کنم که دیگران هم مسیحی [دیندار] نیستند- در واقع آشکار کنم که حتی از من هم کمتر مسیحی [دیندار] هستند. علتش این است که آنها خیال میکنند مسیحی [دیندار] هستند، یا به دروغ میگویند مسیحی[دیندار] هستند... من خودم را مسیحی [دیندار] نمیخوانم (تا آرمان مسیحی بودن[دیندار بودن] را لکه دار نکنم)، اما میتوانم آشکار کنم که دیگران اصلاً مسیحی [دیندار] نیستند.»3
البته متواضعانه و عقلانیتر از سخن کیر گگور این است که هر کس خود را بیدینتر از دیگران و هدایت نایافته تر از دیگران بخواند تا فضای صلح، گفت و گو و آموختن از یکدیگر باز شود. بهایی همانقدر انسان است، که مسلمان. اثبات عقلی باورهای دینی یهودیان، مسیحیان، مسلمانها، بهائیان و... اگر محال نباشد، بسیار دشوار است.
از این جهت، تفاوت چندانی بین ادیان و مذاهب مختلف وجود ندارد. ضمن آنکه بیدلیلی، فرد، گروه یا آئینی را مستحق اهانت و سرکوب نمیکند. چه چیز جز خود خواهی اجازه میدهد که خود و همکیشان خود را هدایت یافته و بهشتی، و دیگری را گمراه و جهنمی بخوانیم؟ چگونه و با چه روشی میتوان اثبات کرد که ما برحقیم (تمام باورهای ما حقیقت مسلم است) و دیگری، مثلاً بهائیان، باطل است (یعنی باورهایشان کذب محض است)؟
ذکر یک نکته بسیار مهم است. نوشتار حاضر از دو زاویهی خاص (به شرح زیر) به مسالهی بهائیت نمینگرد، بلکه از یک منظر ویژه وارد این مساله شده است:
۱-۱- ما وارد نزاعهای تاریخی در خصوص پیدایش ادیان و مذاهب و فرق مختلف و نقش قدرتهای سیاسی در تولید و تثبیت آنها نمیشویم. برای اینکه: الف- همهی ادیان و مذاهب و فرق چنین اتهامهایی به یکدیگر وارد میآورند، ب- یک آیین پرستش و نظام باور را نمیتوان به توطئهی گروهی توطئهگر فروکاست.
مگر سنیهای سلفی شیعه را ساخته ی یهودیان- عبدالله ابن سبأ- نمیدانند؟ و مگر علامه عسگری در دوجلد کتاب، به این شبهه پاسخ نگفته است؟ مگر روزنامه القبس کویت بهتازگی اعلام نکرده است که: ۷۰ درصد شیعیان ایرانی نمیتوانند قرآن را خوب بخوانند، ۹۰ درصد ایرانیان هم معانی قرآن را نمیفهمند؟4
شیعهای که از طرف اکثریت مسلمین با اتهام دست ساختهی یهودی بودن و قرآن ناشناسی روبروست، بهائیت را دست ساختهی استعمار و صهیونیسم معرفی میکند. آقای خامنهای اخیراً در یک سخنرانی در اشاره به بهائیت میگوید: «سازمان هایی که اسمش دین است، باطنش سازمان سیاسی است»5.
بهائیان برعکس مسلمین که دین خود را سیاسیترین دین معرفی میکنند (دیانت ما عین سیاست ماست)، دین خود را غیرسیاسی معرفی میکنند. اگر سیاسی بودن یک آیین، عیب آن آیین باشد، مسلمانها نباید اسلام را دین سیاسی بنامند. ولی روشن است که منظور آقای خامنهای از سیاسی بودن باطن بهائیت، این است که بهائیت چیزی جز برساختهای استعماری- صهیونیستی نیست.
۲-۱- ما وارد این بحث کلامی هم نمیشویم که چه کسی (دینی) بر حق و چه کسی (دینی) ناحق است؟ یهودیان دین خود را برحق و بقیهی ادیان را باطل تلقی میکنند. این حکم دربارهی مسیحیان و مسلمانها و... هم صادق است. تاکنون هیچ دین و آئینی نتوانسته است حقانیت خویش و بطلان بقیه را با برهان اثبات کند. در پایان کار حق و ناحق روشن خواهد شد.
فقط انسان انحصارگراست که دین خود را برحق و دین دیگران را ناحق بهشمار میآورد. اما انسان کثرتگرا، با فهم این واقعیت که بحث های کلامی برای غلبهی یک دین بر ادیان دیگر به نتیجه نرسیده و پیروان ادیان مختلف هر چه دلیل و استدلال داشتهاند علیه یکدیگر بکار برده اند و نتیجهای حاصل نگردیده (تکافوی ادله)؛ برای هر دینی حظی از حقیقت قائل است و تمام ادیان و مذاهب و فرق را راههای متفاوت به سوی خدا و سعادت بهشمار میآورد. از منظر کثرتگرایی دینی، مدعیات ادیان، توصیف کمابیش دقیق یک حقیقت واحدند.
هیچیکدام از مراجع تقلید و فقهای ما، پلورالیست نبودهاند و نیستند. برخی از آنان حداکثر تا شمولگرایی جلو آمده و شمولگراییشان فقط شامل یهودیت و مسیحیت میشود6
اما حتی فقهای شمولگرا هم برای بهائیت هیچ حظی از حقیقت و سعادت و هدایت قائل نیستند. از نظر آنان، بهائیت کذب محض است و اصلاً دین به شمار نمیرود.
به عنوان نمونه، آیتالله منتظری یهودیان و مسیحیان را کافر ذمی و بهائیان را کافر معاهد به شمار میآورند. می فرمایند: «این فرقه جزو کفار محسوب میشوند، اما کافر حربی نیستند و کافر ذمی هم نیستند. چون کتاب آسمانیشان نه تورات است، نه انجیل است و نه زبور. اما (بهائیان) کافر معاهد یا مستأمنند، به این معنی که در امان و عهد حاکمیت اسلامیاند و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند، از حقوق شهروندی برخوردارند. چون به هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره.»
فتوای آقای خمینی را پیش از این از نظر گذراندیم. فتوای آیتالله بروجردی درباره بهائیان به قرار زیر است: «لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت، مخالطه و معامله را ترک کنند، فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند.» فتوای آیتالله گلپایگانی به قرار ذیل است: «مخالطه با این طایفه ضالّه مضلّه حرام است.»
همانگونه که مشاهده شد، مسلمانهای انحصارگرا، بهائیت را آئینی ناحق بشمار میآورند، همانطور که بهائیان اسلام را شریعت منسوخ و ناحق به شمار میآورند. اگر مباحث پایان ناپذیر و توافق ناکردنی کلامی – فلسفی نادیده گرفته شود ، تنها چیزی که باقی خواهد ماند، تفاوت چند میلیونی تعداد پیروان تشیع و بهائیت است.
گمان نمیکنم شیعیان، اقلیت و اکثریت بودن را مبنای حق و باطل بودن به شمار آورند. برای اینکه شیعیان در مقابل اکثریت سنیان، اقلیتی بیش نیستند. مسلمین هم در مقابل مسیحیان اقلیت محسوب میشوند.
بدین ترتیب، انحصارگرایان هم اگر خواهان زندگی صلحآمیز باشند، چارهای جز پذیرش «حق ناحق بودن» ندارند. به تعبیر دیگر، میتوان خود را حق و دیگری را باطل به شمار آورد و در عین حال برای زندگی صلحآمیز، دیگری باطل (ناحق) را تحمل کرد.
۳-۱- مسألهی ما، دفاع از حقوق همهی آدمیان به عنوان انسان است. به فرض آنکه اثبات شود آیینی ناحق است، از موضع حقوق بشر، «ناحق بودن» خود یک حق است. حتی اگر اثبات شود آئینی ناحق است، فعال حقوق بشر، از حق ناحق بودن هم دفاع خواهد کرد.
بدین ترتیب، ما بدون آنکه خود را درگیر مباحث تاریخی- کلامی کنیم، از حقوق پیروان تمام ادیان، و بهائیان، دفاع میکنیم. داوری در خصوص صدق و کذب باورهای بهائیان، کار فیلسوفان و متکلمان است، داوری در خصوص تاریخچهی تکوین بهائیت کار مورخان است، اما دفاع از حقوق شهروندی بهائیان، وظیفهی همه ی آدمیان است.
۲- اهانت و سطح تحمل: مسلمانها امروزه به حق از هجوم تبلیغاتی رسانههای غربی و اهانتهای آنها علیه بنیانگذاران آیین خود شکوه میکنند. در این فضای ناپذیرفتنی گفته میشود: اسلام دین خشونت، ترور و جنگ است. اسلام ضد دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و زنان است. اسلام با «نظام اجتماعی مدرن» و «اندیشهی تجدد» مخالف است، مسلمانها دشمن علم و فرهنگ و تمدناند، حجاب یعنی تحجر و بربریت، مردهای مسلمان دارای چند همسرند و غیره.
به تعبیر دیگر، دین اسلام به تروریسم و جنگ و خشونت فروکاسته میشود. مسلمانها به این نوع سخنان واکنش نشان داده و علیه کشورهایی که رسانههایشان کاریکاتور علیه رهبران دینیشان منتشر میکنند، تظاهرات برپا میکنند و پرچم این کشور ها را به آتش میکشند.
در عین حال در رفتار و گفتار مسلمین، پارادوکسی وجود دارد که از سوی خودشان بهطور کلی نادیده گرفته میشود.
مسلمانها، متون مقدس یهودیان و مسیحیان را تحریف شده معرفی میکنند. ادیان شرقی را بهطور کلی، دین به شمار نمیآورند. شیعیان نکاتی علیه سنیها میگویند که قطعاً چیزی جز اهانت نیست. سنیها هم همین عمل را تکرار میکنند. بهائیان همیشه به شدت سرکوب شدهاند. اما نگاه و گفتاری بدتر از سرکوب هم وجود دارد. گفته میشود که «بهائیت، فرقه ضالهی دست پروردهی صهیونیسم است».
چگونه است که کوچکترین انتقاد به مسلمانها و افکارشان اهانت تلقی میشود، ولی بزرگترین اهانتها به بهائیان، بلااشکال و برحق جلوه داده میشود؟ اهانت، اهانت است. نباید اینگونه فکر کرد که «دیگران» مجاز نیستند به «ما» اهانت کنند، ولی «ما» مجاز و محق به اهانت به «دیگران» هستیم.
روحانیون و رسانههای عمومی ایران دائماً علیه بهائیان سخن میگویند، آیا آنها اجازه میدهند که همان سخنان را بهائیان دربارهی مسلمانها بگویند؟1
اگر یک بهایی، یکی از سخنانی را که شیعیان درباره باورهای آنها در رسانهها مطرح میکنند، در رسانهای مطرح کند، حکمش مرگ خواهد بود.
۳- تقدم حق جان بر حقوق شهروندی: درست است که شهروند با حقوق سیاسی- اجتماعیاش شناخته میشود، اما شهروند صاحب حق، محصول یک ساختار اجتماعی خاص و یک فضای ذهنی خاص است. ساختاری که تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی در آن نهادینه شده، پیش شرط اجتماعی ظهور شهروند است.
جامعهای که دولتاش در قلمرو خصوصی مردم دخالت نمیکند و بسیاری از امور، از جمله دینداری و بیدینی، و تغییر دین، خارج از قلمرو سیاستگذاری و تصمصمگیری و تصرف دولت است، صاحب شهروند میشود.
ابتدا باید پذیرفته شود که یک فرد حق دارد دیندار یا بیدین باشد، حق دارد دین خود را تغییر دهد و دین دیگری برگزیند و برای استفاده از این حق، به عنوان مرتد توسط دولت مجازات نخواهد شد.
این امر خارج از قلمرو اختیارات دولت است و این حق بر حقوق سیاسی تقدم دارد. پیروان دیگر ادیان، و هم دینانسابق فرد هم حق ندارند به دلیل «انتخاب» جدید، وی را تکفیر یا ترور کنند. حق امنیت جانی، بر حقوق سیاسی و اجتماعی تقدم دارد. ناحق هم حق حیات دارد. بهایی ابتدا باید مجاز باشد بهایی باشد، تا سپس امکان استفاده از حقوق شهروندی را داشته باشد.
۴-حضور در قلمرو عمومی: حق «حضور در قلمرو عمومی»، پیامد منطقی حق حیات و حقوق شهروندی است. اگر بهائیان از حقوق شهروندی برخوردارند، باید بتوانند همچون دیگر شهروندان در عرصه عمومی، آزادانه، نظرات و باورهای خود را طرح (تبلیغ) و در گفتو گوی انتقادی با دیگران شرکت کنند.
در یک نظام دموکراتیک (مردمسالار) سه امر را باید از یکدیگر تفکیک کرد :
الف- جدایی نهاد دین از نهاد دولت (سکولاریزاسیون)، یکی از پیش شرطهای نظام دموکراتیک است.
ب- دین (و دینداران) حق دارد در قلمرو عمومی حضور داشته باشد. حذف دین از عرصه عمومی، نه ممکن است، نه مطلوب، نه پیش شرط دموکراسی.
ج- بیطرفی دولت نسبت به تمام ادیان، یکی از لوازم سکولاریزاسیون و دولت دموکراتیک است. بنابراین، یک آیین (اسلام)، نمیتواند به کمک دولت، تمام قلمرو عمومی را در اختیار بگیرد و حضور در این ساحت را برای دیگر آیینها ناممکن سازد.
دفاع از حضور بهائیان در قلمرو عمومی، پیامد منطقی فتوای آیتالله منتظری است. برای اینکه آزادی عقیده و آزادی بیان، از جمله حقوق شهروندیاند. نمیتوان به کسی گفت تو از حقوق شهروندی برخورداری، اما مجاز به بیان باورهای دینیات در قلمرو عمومی نیستی. حق اول، حق دوم را پدید میآورد.
مسلمین نباید از تبلیغ دیگر ادیان در جوامع اسلامی هراس داشته باشند. آمریکا، دینیترین جامعهی مغرب زمین است. پیروان هر دینی در این کشور میتوانند(مجازند) دین خود را تبلیغ کنند. این امر مسآله و مشکلی برای مسیحیان پدید نیاورده است. اگر مسلمین، در اینجا شیعیان، به دین خود باور دارند، نباید از تبلیغ یهودیت و مسیحیت و بهائیت بهراسند.
اگر شیعیان به تحدی قرآن باور دارند و آن را جدی تلقی میکنند، باید همه را دعوت به محاجهی با قرآن کنند ، نه اینکه کوچکترین انتقاد و پرسش را به نام اهانت به مقدسات، سبالنبی و ارتداد سرکوب کنند.
نتیجه: شهروند صاحب حق، زندگی خود را آنگونه که خود تشخیص میدهد، سامان میبخشد. باورهایی را که خود درست میداند، انتخاب میکند. دیگران (دولت، دین، ایدئولوژی) موظفند انتخاب او را محترم بشمارند. باورهای آدمیان تا زمان کانت نقش بسیار مهمی در شخصیت او داشتند.
پرسش اصلی فلسفه این بود: آدمیان به چه باور دارند و آیا آنچه بدان باور دارند حقیقت دارد و صادق است یا کاذب؟ کیرگگور این فرایند را تغییر داد و گفت: «تاکید بر اینکه آدمیان چه باوری دارند، نادرست است. برای اینکه اولاً با برهان یقینی نمیتوان درست و نادرست بودن باورها را اثبات کرد، ثانیاً باور منتهی به چگونه زیستن نمیشود.
انتخابگری آدمیان، مهمترین خصوصیت آنهاست. آدمی با انتخاب آزاد تبدیل به آدمی میشود. دین، سپهر غیرعقلانی پارادوکسیکال است، ولی آدمی آن را انتخاب میکند. «ایمان همین پارادوکس است». به گمان او، در مسیحیت و دیگر ادیان، هیچ چیز عقلانی وجود ندارد. آدمی آزاد است تا از میان نظامهای ارزشی مختلف و متعارض، دست به انتخاب بزند.
آدمی مسوول انتخابهای خویش است و «من» او در فرایند انتخاب شکل میگیرد و برساخته میشود. در این تغییر پارادایم، «انتخاب» جای «باور» را گرفت و دیگر نمیشد آدمی به خاطر باورهای نادرست و کاذبش قربانی کرد. شهروند انسانی است که با انتخابهایش خود را خلق و میشناساند.
شهروند محصول فرایندی است که همه چیزش در حال مدنی شدن است: جامعهی تودهوار تکساحتی (امت، قبیله و...)با برخی تحولات، مدنی میشود (جامعهی مدنی)، اعتراض و شورشهای مردمی به «نافرمانی مدنی» بدل خواهد شد، قهرمان پرستی جای خود را به «شجاعت مدنی» میسپارد، اخلاق قبیلهای خودی و غیرخودیساز به فضائل مدنی تبدیل خواهد شد. تحولاتی از این دست، دین را به قرار سابق باقی نمیگذارد. دین، مدنی میشود (دین مدنی) تا شهروند چشم عنایتی به آن داشته باشد. پذیرش حقوق شهروندی بهائیان، حکایتگر دینی است که در حال مدنی شدن است.2
این نوشتار کوتاه با یک پرسش از حضرت آیتالله منتظری به اتمام میرسد. وقتی حضرت آیتالله از حقوق شهروندی بهائیان سخن میگویند، چه تصوری از «حقوق» و «شهروندی» در ذهن دارند؟ آیا شهروندان را میتوان به کافر (کافر حربی، کافر ذمی، کافر معاهد و...) و مومن تقسیم کرد؟ یا ورود به دوران شهروندی، وداع با مفاهیم فقهی در تقسیمبندی اعضای جامعهی مدنی است؟
آیا میتوان باورهای شهروندان را به «ضاله» و غیر ضاله تقسیم کرد؟ یا باید به باورهای شهروندان، وسبک های متنوع و متفاوت زندگی آنها، احترام گذارد؟ پاسخ آیتالله منتظری به اینگونه پرسشها، راهگشای زندگی صلحآمیز خواهد بود.
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقیها:
1- اخیراً یک «تودهای اسبق»،که پس از «تواب» گردیدن، به «همکار وزارت اطلاعات» تبدیل شد، پس از یک دهه وارد پروندهی قتلهای زنجیرهای شد تا دامن «مقام معظم رهبری» را از این پرونده پاک کند و نشان دهد که «رهبر فرزانه انقلاب» هیچ نقشی در قتلهای زنجیرهای نداشته است و آنان که برای افشای نقش رهبر در این پرونده زندانی و ترور شدند، عدهای «ژورنالیست» بیش نبودهاند و «تواب اطلاعاتی»، که بهدنبال دفاع از رهبر و پاک کردن اذهان از نقش وی در پروژهی قتل عام درمانی است، محقق و پژوهشگری بیطرف است.
تواب اطلاعاتی مینویسد: «من بنیانگذار نامدارترین و موثرترین موسسه پژوهشی وزارت اطلاعات، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بودم و بیش از یک دهه گرداننده آن. اندکی بعد، با دستور مقام معظم رهبری بازسازی مرکز اسناد آشفته بنیاد مستضعفان و جانبازان را نیز به دست گرفتم.»
امروز همگان مطلعاند که وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی، طی پروژه قتلعام درمانی، دهها تن از روشنفکران و مخالفان سیاسی را به قتل رساندند. نیروهای فرنگی کار وزارت اطلاعات، شاپور بختیار را به فجیعترین نحو ممکن به قتل رساندند، و ماجرای میکونوس را آفریدند.
ولی تواب اطلاعاتی، مسوولیت قتل بختیار و میکونوس را به گردن سرویس اطلاعاتی اسراییل میاندازد. چرا؟ دلیل نمیخواهد، رهبر معظم انقلاب فرمان داده است که این چنین وانمود کنید. بدین ترتیب نه تنها وزارت اطلاعات بیگناه جلوه داده میشود، بلکه نقش مستقیم رهبر معظم انقلاب در ترورها هم انکار خواهد شد. این تاریخنویسی پژوهشگرانه نیست، این جعل تاریخ مطابق میل سلطان خودکامه است. مینویسد: «من در همان زمان که شاپور بختیار به قتل رسید قتل او را، بر اساس تحلیل، به سرویس اطلاعاتی اسرائیل منتسب کردم؛ در زمان حادثه میکونوس نیز چنین تحلیلی عرضه کردم، و در حوادث مشابه. شادم که امروزه میدانم در مساله قتل شاپور بختیار موضع رهبری انقلاب نیز چنین بوده است.»
آدمی آزاد است راه و زندگی خود را انتخاب کند، حتی اگر انتخاب او، خدمت به خودکامگان باشد. اما تحریف واقعیات و اهانت به دیگرامن به نام پژوهش تاریخی، چیز دیگری است. تواب اطلاعاتی، در نزاع با همکار سابقاش، بهجای آنکه بگوید روحالله حسینیان، قاضی وزرات اطلاعات، سرکوبگر، و دارای ارتباط وثیق با آمران و عاملان قتلهای زنجیره ای است، به مسوولین جمهوری اسلامی هشدار میدهد که به احتمال زیاد پدر یا پدر بزرگ روح الله حسینیان بهایی بودهاند.
یعنی قتل و جنایت و سرکوب مجاز است، ولی اگر پدر یا پدر بزرگ فرد بهایی باشد، جرم و جنایت است. بهایی بودن از کشتن دگراندیشان مهمتر است. روحالله حسینیان اگر خودش هم بهایی بود هیچ اشکالی نداشت، برای اینکه تازه دین او، دین انتخابی میشد. دین همه ما، از جمله فقها و روحانیت، دین والدین است.
فقها مسلمانند، چون والدین شان مسلمان بوده است. اگر والدینشان مسیحی بود، آنها هم مسیحی بودند و با همین مشی فعلی از مسیحیت دفاع میکردند و حکم تکفیر مسلمین را صادر میکردند... کدام فقیه تمام ادیان را مطالعه کرده، پس از آن مسلمانی را انتخاب کرده است؟ هر کس به دین والدین خویش است.
فقهای ما از دیگر ادیان (کلام و عرفان وفلسفه و...) شناخت و اطلاع چندانی ندارند. دین حق و مطلق حقیقت نزد آنان حاضر است، دیگر چه نیازی به مطالعهی دیگر ادیان وجود دارد؟ باز هم تاکید میکنم، مشکل روح الله حسینیان بهاییزاده بودن وی نیست، مشکل و مسالهی ما این است که او با یک باند اطلاعاتی- امنیتی جنایتکار (محسنی اژهای، مصطفی پورمحمدی، رازینی، مصباح یزدی، سعید امامی و...) چند دهه است که دگراندیشان را سرکوب و ترور میکنند.
تواب اطلاعاتی مینویسد که بنیانگذار موثرترین موسسه تحقیقاتی وزارت اطلاعات بوده است. اما توضیح نمیدهد که تاثیر پژوهشکده ی وزارت اطلاعات در سرکوب مخالفان رژیم چه بوده است؟
رسم توابین این است که از حرباللهی های سابق هم حزبالهی تر شده، به جان این و آن میافتند که چه کسی مسلمان و چه کسی نامسلمان است؟ به این موارد توجه کنید و ببینید بیماری «بهاییزدگی» چه میکند:
الف-خاندان روح الله حسینیان بهایی بودهاند. ب- احمد زیدآبادی در روستایی به دنیا آمده که سکنه قابل توجه بهایی داشته است. این نوع نقد بهترین نقدی است که بر اندیشههای یک تن میتوان وارد آورد. یعنی همین که محل تولد و زندگی یک روشنفکر را برملا کنید و نشان دهید که چه کسانی در آن منطقه زندگی میکردهاند، تکلیف اندیشههای آن روشنفکر روشن خواهد شد.
آیا اگر کسی در محلهای به دنیا آمده باشد که برخی از ساکنین آن محله فاحشه باشند، اندیشههای او از جنس فحشا خواهد بود؟ ج- هیچ کس در دشمنی آقای خامنهای با آیتالله منتظری تردید ندارد. تواب اطلاعاتی، برای خدمت به سلطان، سعی میکند آیتالله منتظری را فردی سادهلوح و بازیچهی دست اطرافیان معرفی کند.
مینویسد فتوای آیتالله منتظری در خصوص حقوق شهروندی بهائیان را اطرافیانشان به ایشان القا کرده اند و این امر اثبات میکند که ایشان «ساده»اند. روحانیت امروز اگر فخری داشته باشد، آن فخر و نگین کسی جز آیتالله منتظری نیست. این روحانیت، اگر نابودگر و برباددهی داشته باشد، آنهم کسی جز آقای خامنهای نیست که تواب اطلاعاتی در خدمت اوست.
تواب اطلاعاتی، از آقای خامنهای به عنوان «رهبر انقلاب» یاد میکند. یک پژوهشگر تاریخ اگر نمیخواهد در نقش خادم سلطان ظاهر شود، باید به این پرسش پاسخ دهد که مگر یک انقلاب چند رهبر دارد یا میتواند داشته باشد؟ آیا چون استالین بعد از مرگ لنین، زمامداری اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق را بر عهده گرفت، کسی او را «رهبر انقلاب اکتبر» مینامد؟ به همین ترتیب، آیا چون آقای خامنهای بعد از وفات آقای خمینی زمامداری جمهوری اسلامی را بر عهده گرفت، یک پژوهشگر تاریخ حق دارد او را «رهبر انقلاب» بنامد؟ رهبر انقلاب ۵۷ آقای خمینی بود. اگر در میان روحانیون بهدنبال کسانی باشیم که در دوران انقلاب، نقش موثری ایفا کردهاند، بدون تردید نام آقای خامنهای جزو ده نفر اول نخواهد بود. خدمت به سلطان خودکامه و تخریب مخالفان او، بخشی از فرایند خودیسازی یک تواب است.
2- تمام فتاوی آیتالله صانعی در چند سال اخیر، از منظر نوشتار حاضر، محصول فرایند مدنیسازی دین است. عمدهی مقاومتها در برابر نواندیشیهای آیتالله صانعی از سوی کسانی صورت میگیرد که هنوز از جامعهی گلهوار مبتنی بر رابطهی گوسفند و شبان بیرون نیامدهاند.
آیتالله صانعی با اقتفای به فقهای پیشین که اجرای حدود در عصر غیبت را حرام میدانستند، در اجرای حدود توسط جمهوری اسلامی خدشهی جدی وارد میکند.این مشی را با مشی سیدمحمد خاتمی میتوان مقایسه کرد. او وقتی در دانشگاه هاروارد با این پرسش روبرو میشود که چرا جمهوری اسلامی از مجازات سنگسار که یکی از مصادیق بارز خشونت است استفاده میکند؟ پاسخ میدهد: خشونت به اعمال غیرقانونی اطلاق میشود، چیزی که قانونی است، خشونت محسوب نمیشود. سنگسار، در ایران امری قانونی است، پس خشونت نیست.
به این ترتیب از نظر خاتمی، تعزیر متهمان به حکم قاضی برای اعترافگیری شکنجه محسوب نمیشود، برای اینکه قوانین جمهوری اسلامی ایران قضات را مجاز میدارد تا از تعزیر استفاده کنند. بنابر این هیچیک از متهمان سیاسی دههی شصت در زندانها شکنجه نشدهاند. همهی آنها با حکم قضات برای اعتراف تعزیر شدهاند.
منبع:
http://radiozamaaneh.com