نام کلوب :اهداف امام حسین ( ع )
نام انگلیسی : ahdaf
تاسیس : 14 مهر 1385
69 عضو ، 16 بحث ،

اهداف امام حسین ( ع )

تبلیغات

__
عنوان بحث
چرا امام حسین قیام کردند؟
9 دی 85 - 08:33

                                     به نام خدا

یکی از دلایل قیام امام حسین مبارزه با فحشا بود؟

نظر شما چیه؟

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
3
18 بهمن 1386 ساعت 07:43

سرنوشت ستم‌پیشگان- پنجم

دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟




28- حارث

حمران بن اعین از ابى محمد شیخ اهل كوفه روایت كرد كه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسیر شدند و آنها را نزد عبید اللَّه آوردند. او زندانبان را طلبید و گفت: «این دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنگ بگیر.» این دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.
  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم؟ او پیغمبر منست».

گفت: «جعفر بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال به او داد كه با فرشتگان هر جا خواهد می‌رود».

گفت: «على بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیغمبر منست».

گفت: «ما از خاندان پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب و در دست تو اسیریم. تو خوراك و آب خوب به ما نمی‌دهى و به ما در زندان سخت‏گیرى می‌كنى».

آن شیخ به پایشان افتاد و در حالی که پای آنها را می‌بوسید می‌گفت:«جانم قربان شما اى عترت پیغمبر خدا مصطفى، این در زندان بر روى شما باز است هر جا که می‌خواهید بروید.شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها آورد و راه را براى آنها نمود و گفت: «شبها راه بروید و روزها پنهان شوید تا خدا به شما گشایش دهد.»

آن دو
 
شب را رفتند تا به در خانه پیرزنى رسیدند. به او گفتند: «ما دو كودك غریب و ناآشناییم و شب است امشب ما را مهمان كن. صبح می‌رویم.»

پیرزن گفت:«عزیزانم شما كیانید كه از هر عطرى خوشبوترید؟» گفتند:«ما اولاد پیغمبریم و از زندان ابن زیاد و از كشته شدن گریختیم.»

پیرزن گفت: «عزیزانم، من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبید اللَّه بن زیاد در واقعه كربلا حاضر شده و می‌ترسم شما را در اینجا ببیند و شما را بكشد.»

دو نوجوان گفتند: «ما همین یك شب را در اینجا می‌گذرانیم و صبح دنبال کار خود می‌رویم.»

گفت: «من براى شما شام مى‏آورم.»

 
پیرزن برای آنان شام آورد. آن دو شام را خوردند و آب نوشیدند و خوابیدند. برادر كوچك به برادر بزرگ گفت:«برادر جان امیدوارم امشب آسوده باشیم. بیا در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند.»

سپس در آغوش هم خوابیدند و چون پاسى از شب گذشت داماد فاسق پیرزن آمد و آهسته در زد. پیرزن گفت: كیستى؟ گفت: منم. گفت: «چرا بى‏وقت آمدى؟» گفت:«واى بر تو پیش از آنكه عقلم بپرد و زهره‏ام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن.» گفت: «واى بر تو، چرا پریشانى؟» گفت: «دو كودك از لشكرگاه عبید اللَّه گریخته‌اند و امیر جار زده هر كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه دارد و هر كه سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم جایزه دارد و من رنج‌ها برده‌ام ولی چیزى به دست نیاورده‌ام.»

پیرزن گفت:«از آن بترس كه در قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

داماد گفت: «واى بر تو، دنیا را باید به دست آورد.»

پیرزن گفت:«دنیا بى‏آخرت به چه كارت آید؟»

داماد گفت:«تو از آنها طرفدارى می‌كنى؟ گویا در این موضوع اطلاعى دارى باید تو را نزد امیر برم».

گفت:«امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابانم چه می‌خواهد؟»

گفت:«باید من جست و جو كنم. در را باز كن تا به داخل بیایم و استراحت كنم و فكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم.»

پیرزن در را گشود و به او شام داد. داماد شام خورد و نیمه شب آواز خرخر دو كودك را شنید و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فریاد كرد و دست به اطراف خانه كشید تا به نزدیک برادر كوچكتر رسید. پرسید: كیستی؟ گفت: «من صاحب خانه‏ام. شما كیانید؟»

 برادر كوچك برادر بزرگتر را تکان داده 
و گفت :«برخیز كه از آنچه می‌ترسیدیم بدان گرفتار شدیم.» داماد گفت:«شما كیستید؟» گفتند: «اگر راست بگوییم در امان خواهیم بود؟»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ، امان خدا و رسول صلی الله علیه و آله و در عهده آنان؟»

گفت: آرى.

گفتند: «محمد بن عبد اللَّه گواه است.»

گفت: آرى.

گفتند: «خدا بر آنچه گفتی وكیل و گواه است!»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم و از زندان عبید اللَّه بن زیاد از ترس جان گریختیم.»

گفت: «از مرگ گریختید و به مرگ گرفتار شدید. حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت.» برخاست و آنها را بست. آن دو شب را در بند به سر بردند و سپیده دم، غلام سیاهى فلیح نام را خواست و گفت:«این دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برم و دو هزار درهم جایزه را بگیرم.»

غلام شمشیر را برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: «اى سیاه تو به بلال،مؤذن پیغمبر، می‌مانى؟»

 
گفت: «آقایم به من دستور داده گردن شما را بزنم شما كیستید؟»

 
گفتند: «ما از خاندان پیغمبرت محمد صلی الله علیه و آله هستیم. از ترس جان از زندان ابن زیاد گریختیم و پیرزن شما ما را مهمان كرد. حال آقایت می‌خواهد ما را بكشد. آن سیاه پاى آنها را بوسید و گفت: «روح و جانم به قربان شما، اى عترت مصطفى، به خدا نباید محمد صلی الله علیه و آله را دشمن خویش در قیامت سازم.»

 
شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت. داماد فریاد زد: «نافرمانى مرا كردى؟»

گفت: «من بفرمان تو هستم تا وقتی به فرمان خدا باشى و آنگاه
 
که نافرمانى خدا كنى من در دنیا و آخرت از تو بیزارم.»

داماد پسرش را خواست و گفت:«من حلال و حرام را براى تو جمع می‌كنم. باید دنیا را به دست آورد. این دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن و سر آنها را بیاور تا نزد عبید اللَّه برم و دو هزار درهم جایزه بگیرم. پسر داماد شمشیر را گرفت و كودكان را جلو انداخت. كمى پیش رفت یكى از آن دو گفت: «اى جوان من از دوزخ بر تو می‌ترسم.»

 
گفت: «عزیزانم شما كیستید؟»

 
گفتند: «از عترت پیغمبرت صلی الله علیه و آله. پدرت می‌خواهد ما را بكشد.»

پسر داماد هم به پاى آنها افتاد و پاهایشان را بوسید و همان را گفت كه غلام سیاه گفته بود. سپس شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند. پدرش فریاد زد:«مرا نافرمانى كردى؟»

گفت: «فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.»

داماد گفت: «جز خودم كسى آنها را نمی‌كشد.» شمشیر را برداشت. جلو رفت و در كنار فرات تیغ كشید؛ وقتی چشم كودكان به تیغ برهنه افتاد گریستند و گفتند: «اى شیخ ما را به بازار ببر و بفروش و مخواه كه روز قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

گفت: «سر شما را براى ابن زیاد می‌برم و جایزه‌اش را می‌گیرم.»

گفتند: «خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر نمی‌گیری؟»

گفت: «شما با رسول خدا پیوندى ندارید.»

گفتند: «اى شیخ ما را نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

گفت: «من باید با خون شما به او تقرب بجویم.»

گفتند: «اى شیخ به كودكى ما ترحم نمی‌كنى؟»

گفت: «خدا در دلم رحم نیافریده است!»

گفتند: «پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.»

گفت: «اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

آنها چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشودند و فریاد زدند:
یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.

داماد برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد. برادر كوچك در خون برادر غلطید و گفت:«می‌خواهم آغشته به خون برادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات كنم.»

گفت: «عیبی ندارد. تو را هم به او مى‏رسانم.»

سپس او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد
  بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت. حارث سرها را جلوی او 
گذاشت. ابن زیاد وقتی چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست. پس از آن گفت: «واى بر تو كجا آنها را جستى؟»

گفت: «پیرزنى از خاندان ما، آنها را مهمان كرده بود.»

ابن زیاد گفت:«حق مهمانى آنها را منظور نكردى؟»

گفت: نه.

گفت: «با تو چه گفتند؟»

گفت: «تقاضا كردند ما را به بازار ببر و بفروش و بهاى ما را بستان و محمد صلی الله علیه و آله را در قیامت دشمن خود مكن.»

ابن زیاد پرسید: «تو در جواب چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم شما را می‌كشم و سرتان را نزد عبید اللَّه می‌برم و دو هزار درهم جایزه را می‌گیرم.»

گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

گفتند: «ما را زنده نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «به آنها گفتم نه؛ من با كشتن شما به او تقرب می‌جویم.»

ابن زیاد گفت: «چرا آنها را زنده نیاوردى تا چهار هزار درهم به تو جایزه دهم؟»

گفت: «دلم تنها به این راه داد كه به خون آنها به تو تقرب جویم.»

ابن زیاد گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: ای شیخ، خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر بگیر.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم: شما را با رسول خدا خویشى نیست.»

فریاد زد: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: به كودكى ما ترحم كن.»

پرسید: «تو به آنها ترحم نكردى؟»

گفت: «نه. به آنها گفتم: خدا در دل من ترحم نیافریده است.»

گفت: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

گفتند: «بگذار چند ركعت نماز بخوانیم. گفتم:اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

گفت: «بعد از نماز خود چه گفتند؟»

گفت: «آن دو یتیم عقیل، دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند:یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.»

 
گفت: «خدا میان تو و آنها به حق حكم كرد. كیست كه كار این نابكار را بسازد؟»

 مردى شامى و نادر نام 
از جا برخاست و گفت: «من.»

ابن زیاد گفت: «او را به همان جا ببر كه این دو كودك را كشته و گردنش را
 
بزن. خونش را روى خون آنها بریز و زود
سرش را بیاور.»

آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نیزه افراشتند. كودكان با تیر و سنگ او را می‌زدند و می‌گفتند: «این است كشنده ذریه رسول خدا صلی الله علیه و آله» (امالی شیخ صدوق،ص143-148).

به دستور ابن زیاد بدن حارث را تکه تکه کرده و سپس سنگی به شکمش بستندو آن را به داخل آب انداختند. بدن حارث را هرچه به فرات می‌انداختند آب آن را برمی‌گرداند و قبول نمی‌کرد؛ از این رو ابن زیاد دستور داد او را بسوزانند (بحارالانوار،ج45،ص106-107؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص51).

بنا بر برخی نقل‌ها سر طفلان را نیز به آب انداختند. به اذن خداوند پیکرهای مطهر ایشان به روی آب آمد و به سرهایشان متصل شد (فخری منتخب طریحی،ج2،ص376؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص117-118).


سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

منبع: وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت

Mahdi313.blogfa.com

اللهم عجل لولیک الفرج

 

2
24 دی 1386 ساعت 13:51

سلام

فهرستى از این اهداف مقدس به این صورت است:
1 - زنده
كردن اسلام‏
2 - آگاه
ساختن مسلمانان و افشاى ماهیت واقعى امویان‏
3 - احیاى
سنت نبوى و سیره علوى‏
4 - اصلاح
جامعه و به حركت در آوردن امت‏
5 - از
بین بردن سلطه استبدادى بنى امیه بر جهان اسلام‏
6 - آزاد
سازى اراده ملت از محكومیت‏سلطه و زور
7 - حاكم
ساختن حق و نیرو بخشیدن به حق پرستان
‏8 - تامین
قسط و عدل اجتماعى و اجراى قانون شرع
9 - از
بین بردن بدعتها و كجرویها 
10 - تاسیس
یك مكتب عالى تربیتى و شخصیت بخشیدن به جامعه‏این هدفها،هم در اندیشه و عمل سید الشهدا،جلوه‏گر بود،هم در یاران و سربازانش
.

__