| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
42
|
99
|
91/2/24 (08:59)
|
|
||
|
|
2
|
4
|
91/2/2 (21:01)
|
|
||
|
|
8
|
25
|
91/2/7 (20:19)
|
|
||
|
|
25
|
90
|
90/1/23 (23:53)
|
|
||
|
|
20
|
82
|
91/2/23 (16:03)
|
|
||
|
|
9
|
32
|
91/2/10 (09:12)
|
|
||
|
|
11
|
38
|
88/3/17 (02:01)
|
|
||
|
|
11
|
40
|
91/1/17 (15:50)
|
|
||
|
|
26
|
44
|
90/12/15 (18:17)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/12/15 (18:11)
|
|
||
|
|
4
|
14
|
90/11/18 (02:49)
|
|
||
|
|
9
|
45
|
90/1/23 (23:58)
|
|
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ؟
مطیع نفس شیطانی چه حاصل ؟



چه کرده ام که مرا بی قرار می خواهی؟
اسیر و واله و مشتاق و زار می خواهی؟
چه کرده ام که مرا همچو مرغ شب هر شام
غمین و خسته و شب زنده دار می خواهی؟
چه کرده ام که ز ِ چشمت چو چشم بد دورم؟
بس است ؟ یا که مرا باز خوار می خواهی؟
مرا ز ِ بهر چه ای آفتاب صبح امید
به مجمر غمت اسپندوار می خواهی؟
خزان مساز و فنا گلشن امید کسی
اگر به باغ دل خود بهار می خواهی
مکن شکسته ز غم ،شاخ آرزوئی را
اگر به شاخه امید بار می خواهی
جهان چو آب گذر می کند ، چرا که مرا
در این دو روزه چنین بی قرار می خواهی ؟
به حرف ِ زشت بدان ، ماه من نگاه مکن
گر ابر بر اریکۀ اقبال یار می خواهی
به عدل کوش و به ناحق درون کس مخراش
اگر به درگه حق اعتبار می خواهی
جهان به شاه و گدائی وفا نکرد
مگر به غیر محبت چه کار می خواهی؟
چه شد شاعر که در باغ ام گلی دیگر نمی روید
به اهنگ قدم هایم کسی شعری نمی گوید
چه بیهوده ،گل الوده ، که باران هم نمی شوید
ببین حتی گل شب بو شب ما را نمی بوید
هنوز از تو در این میدان ، صمیمی تر نمی بینم
از این تنها درخت شب ، کسی را سر نمی بینم
هنوز از من ، هنوز از تو ، شبی دییگر نمی بینم
به جز چشم سیاه تو ، شبی دیگر نمی بینم
غم چشمان اهو را تو می فهمی
عبور از نور جادو را تو می فهمی
غریق و موج و پارو را تو می فهمی
سکوت هر غزل گو را تو می فهمی
تو می فهمی
از این هستی چنان مستم
که می لرزم که می بازم
که در شام غزلسوزان تو را دارم
تو را دارم
پر از سوزم ، پر از روزم چه رنگینم
چه هشیارم
ببین با تو چه بیدارم
چه بسیارم چه سرشارم
تقدیم به دل خودم که خیلی دلتنگه این ماهها
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

اگه تـــو رو دوستت دارم خیلی زیاد، منــو بـبـخش
اگه تــویی اون کـه فـقـط دلـم میخواد، منــو بـبـخش
منــو بـبـخش اگه شـبا سـتاره هـا رو می شمرم
منــو بـبـخش، اگه بهت خیلی میگم دوستـت دارم
منــو بـبـخش، اگه برات سبد سبد گل می چینم
منــو بـبـخش، اگه شــبا فـقـط تـــو رو توی خـواب می بینم
منــو بـبـخش، اگه واسه چشای تو خـیلی کمم
تــو یه فرشته ایی و من اگه فقط یه آدمم
منــو بـبـخش اگه برات می میرم و زنده می شم
اگه با دیونگی هام پیش تو شرمنده میشم
منــو بـبـخش اگه فـقـط می سپرمت دست خــــدا
اگه پیش غریبه ها به جای تــــــو میگم شـما
منــو بـبـخش، من نمی خوام تـــو رو به ماه نشون بدم
نشونیتو، نه به شب و نه دست آسمون بدم
منــو بـبـخش اگه میخوام تـــــــو رو واسه خودم
بـبـخش اگه کمم ولــــــی زیادی عاشــــــقـت شـــدم
اگه تـــــو رو دوسـتـت دارم خـــیـلی زیــــاد منــــــو بـبـخش
اگه تـــویی اون که فـقـط دلــم میخواد منــو بـبـخش

همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر :
پشت هر کوه بلند، سبزهزاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه دنج موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم...

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه خنیاگران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتطاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
شب و هوس
در
انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ‚
پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚
به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚
شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚
شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
ماه من ماه کجا رخ زیبای تو را خواهد داشت
هم نفس نفسم تا به کجا طاقت دوری ات را ...
من نمی دانم عقربه های این ساعت گیج
پی کدام ثانیه و لحظه ی ناب می گردند
من نمی دانم کوچه مه آلود است تا کی
و چه رنگ است آن لحظه که عشق
رو به آسمان از نهانخانه ی دل می روید
راستی مگر می روید یا که باید چیدش
من حتی این را هم نمی دانم ...
من فقط می دانم وقتی هر قطره ی باران می بارد
قطره ای از یاد تو را یاد من می آرد
من فقط می دانم اشک من محو باران می شود
و به دریای قلب تو خواهد ریخت ...
من فقط می دانم که دوستت دارم ...
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجَن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آن دم که بر جا دره ها چون مُرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.
"نیما یوشیج

"معنای دلتنگی"
اگر از جنس بهانم ،تو که باران و بهاری
اگر از زمین و خاکم همه کیهان و بهاری
من اگر قدر تو باشم، تو برایم آسمانی
من اگر نزد تو باشم تو مثال میهمانی
من تمام کوچکی ام تو به اندازه ی دریا
اگرم ساقه ی پیچک تکیه گاهی تا ثریا
شایدم ثانیه ای ام، تو به اندازه ی سالی
کاغذم من نانوشته تو جواب هر سوالی
خواندم از نگاهت من، آن همه مهربانی
اشتباهی باز کردم ، تو همیشه میزبانی![]()
به کاروانیان بگو، که عشق حرف آخر است
کسی سفر کند که او فقط بر این باور است
مقصد ما دورترین نقطه ی بی نهایت است
عشق که سرلوحه شود ، راه سفر سلامت است
روز بلند بی ثمر، گذشت، از سر گذر
شبی چو شب های دگر گشوده بود بال و پر
با همه خستگی سری به خلوت دلم زدم
تا به سحر نشستمو عشق تو را قلم زدم
چگونه فریاد نکنم حال که دریا آرام است
شاید که بشنود این ساحل امید که این همه دور نشسته است
چگونه سرخی به رخ نکشم حال که آسمان آبی است
شاید که جلوه کند این رنگ دل باختگی در این سحرگاه سحر آمیز
چگونه نسوزم حال که شعله ای شدم در میان خاکستر خویش ...

صدای ناله شبگیر
درون گوش غم پیچید
چرا این جا
چنین تنها ...
در این انبوه آدم ها
کسی آیا تواند بود
که همراهی کند ما را
دلی عاشق به بوی سیب
سری سر مست عطر یاس
کجا خواهم من این را یافت ...