| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
32
|
86/2/28 (11:18)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
86/2/4 (21:08)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
86/1/29 (01:39)
|
|
||
|
|
39
|
140
|
86/1/29 (01:38)
|
|
||
|
|
29
|
107
|
86/1/28 (19:58)
|
|
||
|
|
4
|
20
|
86/1/27 (20:24)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
85/11/6 (23:38)
|
|
||
|
|
88
|
272
|
85/11/3 (08:26)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
85/11/1 (09:36)
|
|
||
|
|
1
|
8
|
85/10/21 (08:42)
|
|
عنوان بحثهر کی شعر دوست داره بیاد تو 1 شعر قشنگ بذاره 30 مهر 85 - 08:00 | |
هر کی شعر دوست داره بیاد تو 1 شعر قشنگ بذاره و چند تا بخون | |
88 3 بهمن 1385 ساعت 08:26 | |
سمانه جان دیگه ترکوندی این بحث رو. من دیگه روم نمیشه اینجا شعر بذارم . انگار تو این کلوب فقط من و تو موندیم. خوشحالم که هنوز سرپایی».
|
87 3 بهمن 1385 ساعت 02:04 | |
خنده هایت در خیالم مانده است باز هم در خاطرم جا مانده است آن تبسم های پاک و ماندنی آن همه تکواژه های خواندنی من همیشه در تو پیدا می شدم در کنارت غرق سودا می شدم پس چرا از من بریدی بی صدا گر چه رویا گشته ای در یاد ها من ز یاد هجرتت دل خسته ام خسته ام از غصه ی شب خسته ام گر چه دیگر رفته ای از ذهن باغ ناله می گیرد تو را از من سراغ شب که می گریم زیادت بی خبر دل بدون تو بمیرد تا سحر ای دو چشمانت پناه من بیا شب به خواب گاه گاه من بیا
|
86 3 بهمن 1385 ساعت 02:02 | |
خنده هایت در خیالم مانده است باز هم در خاطرم جا مانده است آن تبسم های پاک و ماندنی آن همه تکواژه های خواندنی من همیشه در تو پیدا می شدم در کنارت غرق سودا می شدم پس چرا از من بریدی بی صدا گر چه رویا گشته ای در یاد ها من ز یاد هجرتت دل خسته ام خسته ام از غصه ی شب خسته ام گر چه دیگر رفته ای از ذهن باغ ناله می گیرد تو را از من سراغ شب که می گریم زیادت بی خبر دل بدون تو بمیرد تا سحر ای دو چشمانت پناه من بیا شب به خواب گاه گاه من بیا ]
|
85 3 بهمن 1385 ساعت 02:02 | |
هیچی نمونده از دلم خاکستره تو آتیشم ریزه ریزه دل می سوزه خسته شدم دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام عاشق بودم خسته شدم خسته شدم دیگه می رم گریه نکن تو را به دادگاه خواهند کشید... شاید به حبس ابد محکوم شوی:جزئیات جنایتت معلوم نیست اما... اثر انگشت تو را روی قلبی شکسته یافته اند !!! شاید دیگه نتونم بهت بگم...؟؟
|
84 3 بهمن 1385 ساعت 02:01 | |
باید گذاشت و گذشت دیگه باید دل کند خدایا عزتی دوباره به من عطا کن بگذار تا سر را دوباره بر آستان بی منتت بسایم و سجده بر بلندای وجود تو کنم آه ای خدایم بشنو صدایم انبار غمها در دلم لانه کرده است خدایا تنها تویی درمان به دادم برس فریاد مرا که از عمق جانم است بشنو مگذار ریشه های این ابتذال خاکی شیره جانم را آب حیات خود کنند پروردگارا دستهایم را بگیر رها مکن مرا به دست غیر عزتم بخش بگذار آرام بمانم با تلاطمی سبز نه طوفانی زرد!!! تنهایم مگذار |
83 3 بهمن 1385 ساعت 01:59 | |
همیشه از كسانی میترسم من یعنی عشق عشق یعنی زندگی گفتم زندگی دو نیمه است نیمی تو و نیم دیگر...........؟؟!! ساكت شدم و خاموش نگاهش كردم برق چشمانش عوض شد خندیدم قهر كرد و رفت میان خنده و گریه گفتم و نیم دیگر هم باز تو......!! اما افسوس خشم شنواییش را گرفته بود و او هرگز نفهمید كه هر دو نیمه زندگی منست .....تو اگر او را دیدی خبرش كن و بگو یكنفر همه زندگیش را باخته سره یك برق نگاه و یه لبخند كه شد اشكی سرد و آرام آرام ریخت رویه گونه |
82 3 بهمن 1385 ساعت 01:59 | |
وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداره... |
81 3 بهمن 1385 ساعت 01:59 | |
باید امید داشت
تا افتاب هست
تا نور ماه هست
تا یک درخت تنها بر پهنه ی کویر
تا یک جوانه بر بدن یک گیاه
باید به خویش گفت شاید جوانه گل شود و کویر دریا
شاید که نور ماه شاید که افتاب
باید امید داشت!
|
80 3 بهمن 1385 ساعت 01:58 | |
وقتی تو بخواهی ......... ناممكن ممكن می شود . |
79 3 بهمن 1385 ساعت 01:58 | |
من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوراست پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشود مثل یک قطره اشک من را از چشمهات بیرون بیندازی...ولی من نمی توانم جلوی اشکم را که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...نگاهم کن ..من دلی دارم که کارش منت کشیدن است....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهایت اردو بزنم |
78 3 بهمن 1385 ساعت 01:56 | |
نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریبها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو برو بسوی او، مرا چه غم تو آفتابی. او زمین. من آسمان. بر او بتاب زانکه من نشسته ام به ناز روی شانه ستارگان بر او بتاب زانکه گریه می کند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشتها دل تو مال من ، تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من ؟ گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من |
77 3 بهمن 1385 ساعت 01:55 | |
تپشهای قلبم را به باور خاطره هایم پیوند می زنم ، و سرزمینی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاریخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسیدگان تاریخ زمزمه می کنم . زمزمه می کنم که : من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرینان پاک ، از سلاله پاک آریائیان بردبارم ، منم میراث هزار ساله زمین ، همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پیام آور مهر و دوستی ، همان گرفته درفش آشتی بر دوش نه خود ستیزم ، نه دیگر ستیز مرا و یادگاران مرا به نیکی یادآر که یادگار یادگاران من ، همه شادی است و شادمانی |
76 3 بهمن 1385 ساعت 01:54 | |
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز |












