نام کلوب :عباسیان ها
نام انگلیسی : abasians
تاسیس : 14 بهمن 1383
50 عضو ، 19 بحث ،

عباسیان ها

تبلیغات

__
عنوان بحث
هر کی شعر دوست داره بیاد تو 1 شعر قشنگ بذاره
30 مهر 85 - 08:00
هر کی شعر دوست داره بیاد تو 1 شعر قشنگ بذاره و چند تا بخون
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
88
3 بهمن 1385 ساعت 08:26

 سمانه جان دیگه ترکوندی این بحث رو. من دیگه روم نمیشه اینجا شعر بذارم . انگار تو این کلوب فقط من و تو موندیم.

خوشحالم که هنوز سرپایی».

87
3 بهمن 1385 ساعت 02:04

خنده هایت در خیالم مانده است باز هم در خاطرم جا مانده است آن تبسم های پاک و ماندنی آن همه تکواژه های خواندنی من همیشه در تو پیدا می شدم در کنارت غرق سودا می شدم پس چرا از من بریدی بی صدا گر چه رویا گشته ای در یاد ها من ز یاد هجرتت دل خسته ام خسته ام از غصه ی شب خسته ام گر چه دیگر رفته ای از ذهن باغ ناله می گیرد تو را از من سراغ شب که می گریم زیادت بی خبر دل بدون تو بمیرد تا سحر ای دو چشمانت پناه من بیا شب به خواب گاه گاه من بیا

 

86
3 بهمن 1385 ساعت 02:02

خنده هایت در خیالم مانده است باز هم در خاطرم جا مانده است آن تبسم های پاک و ماندنی آن همه تکواژه های خواندنی من همیشه در تو پیدا می شدم در کنارت غرق سودا می شدم پس چرا از من بریدی بی صدا گر چه رویا گشته ای در یاد ها من ز یاد هجرتت دل خسته ام خسته ام از غصه ی شب خسته ام گر چه دیگر رفته ای از ذهن باغ ناله می گیرد تو را از من سراغ شب که می گریم زیادت بی خبر دل بدون تو بمیرد تا سحر ای دو چشمانت پناه من بیا شب به خواب گاه گاه من بیا

]

 

85
3 بهمن 1385 ساعت 02:02

هیچی نمونده از دلم خاکستره تو آتیشم

ریزه ریزه  دل می سوزه    خسته شدم

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام

عاشق بودم   خسته شدم

خسته شدم          دیگه می رم            گریه نکن

تو را به دادگاه خواهند کشید...

شاید به حبس ابد محکوم شوی:جزئیات جنایتت معلوم نیست

اما...

اثر انگشت تو را روی قلبی شکسته یافته اند !!!

شاید دیگه نتونم بهت بگم...؟؟

 

84
3 بهمن 1385 ساعت 02:01

باید گذاشت و گذشت

دیگه باید دل کند

خدایا

عزتی دوباره به من عطا کن

بگذار تا سر را دوباره بر آستان بی منتت بسایم و سجده بر بلندای وجود تو کنم

آه ای خدایم بشنو صدایم

انبار غمها در دلم لانه کرده است

خدایا تنها تویی درمان

به دادم برس

فریاد مرا که از عمق جانم است بشنو

مگذار ریشه های این ابتذال خاکی شیره جانم را آب حیات خود کنند

پروردگارا دستهایم را بگیر

رها مکن مرا به دست غیر

عزتم بخش

بگذار آرام بمانم با تلاطمی سبز نه طوفانی زرد!!!

تنهایم مگذار

83
3 بهمن 1385 ساعت 01:59

همیشه از كسانی میترسم
كه رشته ای مرا به آنها وصل كرده است
چون نزدیكترها دقیق تر میزنند
زخم هایشان درست در قلبم مینشیند

گفتم تو یعنی من
من یعنی عشق
عشق یعنی زندگی
گفتم زندگی دو نیمه است
نیمی تو
و نیم دیگر...........؟؟!!
ساكت شدم و خاموش نگاهش كردم
برق چشمانش عوض شد
خندیدم
قهر كرد و رفت
میان خنده و گریه گفتم و نیم دیگر هم
باز تو......!!
اما افسوس خشم شنواییش را گرفته بود
و او هرگز نفهمید كه هر دو نیمه زندگی منست
.....تو اگر او را دیدی خبرش كن
و
بگو یكنفر همه زندگیش را باخته
سره یك برق نگاه و
یه لبخند
كه شد اشكی سرد
و آرام آرام ریخت رویه گونه
82
3 بهمن 1385 ساعت 01:59

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداره...

وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداری......

وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته گفتی...

وقتی از درون تمام وجودت یخ زده....

وقتی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه....

وقتی تنها ترین تنهای دنیا هستی....

و وقتی باد شمع اتاقت رو خاموش كرد...

بدان که هنوز تنها نیستی چون اول خدا رو داری

و بعد منو...

81
3 بهمن 1385 ساعت 01:59

 

باید امید داشت

 

تا افتاب هست

 

تا نور ماه هست

 

تا یک درخت تنها بر پهنه ی کویر

 

تا یک جوانه بر بدن یک گیاه

 

باید به خویش گفت شاید جوانه گل شود و کویر دریا

 

شاید که نور ماه شاید که افتاب

 

باید امید داشت!

 

80
3 بهمن 1385 ساعت 01:58

وقتی تو بخواهی ......... ناممكن ممكن می شود .
وقتی تو بخواهی گلی زیبا بكاری .
وقتی تو بخواهی قایقی محكم بسازی .
وقتی تو بخواهی در رشته تحصیلی ات دكتری بگیری.
وقتی تو بخواهی برای یكبار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كنی .
وقتی تو بخواهی كار مورد علاقه ات را پیدا كنی .
وقتی تو بخواهی گنجشك آسیب دیده ای را مداوا كنی .
وقتی تو بخواهی برای اینكه همنوعت زیر باران خیس نشود او را زیر چترت پناه دهی .
وقتی تو بخواهی كه زندگی یكنواختت را به زندگی پر از شور و هیجان تبدیل كنی .
وقتی تو بخواهی برای راحتی پرندگان اطراف خانه ات لانه ای برایشان درست كنی .
وقتی تو بخواهی موقع غروب در كنار دریا سكوت كنی و در دریای وجود خودت غرق شوی .
وقتی تو بخواهی در یك شب مهتابی در كنار دریا آتش روشن كنی و محو تماشای آن بشی .
وقتی تو بخواهی در بین دوستانت به یك فردی مثبت و بانشاط و پر انرژی معروف بشی .
وقتی تو بخواهی از زندگی خود یك شاهكار بسازی .
وقتی تو بخواهی واژه غیر ممكن را از زندگی خودت حذف كنی.
وقتی تو بخواهی نقش خودت را در زندگی ایفا كنی .
وقتی تو بخواهی از همهمه دوری كنی و به واقعیت خودت یعنی سكوت برسی .
وقتی تو بخواهی بر تنبلی و سستی غلبه كنی .
وقتی تو بخواهی هرگز اشكی را كه از شادی می ریزد پاك نكنی .
وقتی تو بخواهی به دوستانت یاد بدهی كه یك خنده بهتر از هزار ناله است .
وقتی تو بخواهی انسانهای گریان دور و برت را از ته دل بخندانی ...... معلوم می شود تو برای توانستن منتظر هیچكس نیستی . پس تو یك شاهكار هستی . مبارك باد

79
3 بهمن 1385 ساعت 01:58

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوراست پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشود مثل یک قطره اشک من را از چشمهات بیرون  بیندازی...ولی من نمی توانم جلوی اشکم را که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...نگاهم کن ..من  دلی دارم که کارش منت کشیدن است....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهایت اردو بزنم

78
3 بهمن 1385 ساعت 01:56

نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو برو بسوی او،

مرا چه غم

تو آفتابی. او زمین. من آسمان.

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من ، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من ؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

77
3 بهمن 1385 ساعت 01:55

تپشهای قلبم را به باور خاطره هایم پیوند می زنم ،

و سرزمینی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاریخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسیدگان تاریخ زمزمه می کنم .

زمزمه می کنم که :

من از نسل شب شکنان روزگارم ،

من از نسل نورآفرینان پاک ،

از سلاله پاک آریائیان بردبارم ،

منم میراث هزار ساله زمین ،

همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،

همان پیام آور مهر و دوستی ،

همان گرفته درفش آشتی بر دوش

نه خود ستیزم ، نه دیگر ستیز

مرا و یادگاران مرا به نیکی یادآر

که یادگار یادگاران من ، همه شادی است و شادمانی
76
3 بهمن 1385 ساعت 01:54

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیكر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنك بود و موجهای درخشان
ناله كنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسو خویش كشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبكروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی كه غنوده در بر معشوق
یكسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست