| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1811
|
6328
|
91/3/6 (19:42)
|
|
||
|
|
287
|
617
|
91/3/7 (01:03)
|
|
||
|
|
657
|
3380
|
91/3/7 (12:57)
|
|
||
|
|
33
|
162
|
91/3/7 (12:55)
|
|
||
|
|
1231
|
3519
|
91/3/7 (12:53)
|
|
||
|
|
1264
|
4635
|
91/3/7 (12:53)
|
|
||
|
|
301
|
888
|
91/3/7 (01:04)
|
|
||
|
|
977
|
4011
|
91/3/1 (23:52)
|
|
||
|
|
235
|
1294
|
91/3/1 (16:32)
|
|
||
|
|
34
|
236
|
91/3/1 (15:05)
|
|
||
|
|
204
|
1042
|
91/1/12 (13:31)
|
|
||
|
|
57
|
244
|
90/12/28 (13:07)
|
|
||
|
|
79
|
425
|
90/12/21 (15:56)
|
|
||
|
|
95
|
317
|
90/7/4 (23:15)
|
|
||
|
|
34
|
230
|
90/6/6 (22:39)
|
|
هر چی دلت میخواد بنویس...
هر چی که تو دلت مونده...
هرچی که میخواستی بگی و نتونستی...
هر چیزی که سبُکِت میکنه...
هرچه میخواهد دلِ تنگت بگو...










..رفتی از اینجا اما نرفتی از یاد..
....اشکم نثارت قلبم مزارت....
ای دل بنویس..باچشمان خیس
غربت جای انتظار نیست...
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تموم عاشقا پای یکی نشستنه
عاشق شدن دیوانگیست........آره با شماهستم ای عاشقا
که دارید واسه معشوقتون میمیرید
اول عاقل بشید بعد عاشق بشید
همتون رو دوست دارم.......
بدرووووووووووووووووود هموطن
به امید روزی که کسی تنها و دلتنگ نباشه
گرچه من به تنهایی عادت کرده ام
پس برایم فرقی ندارد
آری همیشه قصه این چنین بوده است
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در شبی بارانی
بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند
یا شاید در شب مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند
می دانم آزردمت مرا ببخش
اما بگذار برای آخرین بار بگویم
که امشب سخت دلتنگ ات هستم

هفت شهر عشق
شهر اول:نگاه و دلربایی
شهردوم:دیدارو آشنایی
شهرسوم:روزهای شیرین و طلایی
شهر چهارم:بهانه.فکرجدایی
شهرپنجم: بی وفایی
شهرششم:دوری و بی اعتنایی
شهرهفتم:اشک.آه. تنهایی

سر پنجه هایم آسمان را لمس میکند
در قلبم فانوس رویا شعله میکشد
چشمانم نور میبیند
هر ثانیه تنفس صبح باتو
تمام جانم را پر میکند
شبنم نگاهت سر میخورد
و میان حوض چشمم جای میگیرد
چه عاشقانه ای
رودها را برایت آرزو کرده ام
ای غصه دمت گرم که در لحظه شادی با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
که چرا ز آرزو جدا گشتم
چون تو در خانه بودی ای دلدار
من چنین کو به کو چرا گشتم
ماه بودی چون مهربان بودی
ور ز نازت سر عتابی بود
زندگی بود آنچه با تو گذشت
بجز آن هرچه بود خوابی بود
وه که باز آید آن همایون روز
که تو بازآیی اندر آغوشم
روزگار خوشی ز سر گیرم
وین شب غم شود فراموشم!
چه کسی می داند
دل غمدیده من
آتش شوق تو را می جوید
یا درون قفس تنگ خیالش
خویش را؟
چه کسی می داند
غم پنهانی چشمان و سکوتم
از چیست؟
یا که در لحظه ی فریادم
چیست؟
چه کسی می داند
آسمان آبی ست
و غروبش خونین؟
چه کسی می فهمد
حس آن قطره که بارید به دشت
همسفر با شب مهتابی عشق
آسمانی ست شبق رنگ و سیاه
یا که نوریست
در دل تار زمین؟
چه کسی می فهمد
حس یک قطره ی شبنم
روی گل بوته یاس
پاکی حس پرستوهاییست
که شب آهنگ تو را میجویند؟
چه کسی می شنود
یک ماهی سرخ
در سرش زمزمه های دریاست؟
چه کسی می شنود
فریاد برگ های درخت
دست شوقی ست که همراه من است؟
من و دریا و سکوت و مهتاب
من پر از فانوسم.
صبـحِ بـی تـو، رنـگ بـعد از ظهر یک آدینه دارد
|
|
بی تـو حتـی مهـربـانی حـالتـی از کـینـه دارد
|
|
بی تو میگویند: تعطیل است کارِ عشق بازی
|
|
عشق، امـا کـی خـبـر از شـنـبه و آدینه دارد
|
|
جُـغـد، بـر ویـرانه میخـواند بـه انـکارِ تـو امــا
|
|
خــاک ایـن ویـرانـهها، بویی از آن ویرانه دارد
|
|
خـواستــم از رنـجـشِ دوری بگویم، یـادم آمد
|
|
عـشق بـا آزار، خـویـشـاونـدی دیـریـنه دارد
|
|
رویِ آنــم نـیـسـت تـا در آرزو، دستی بـرآرم
|
|
ای خوش آن دستی که رنگِ آبرو از پینه دارد
|
|
در هـوای عـشقِ تـو پر می زند با بی قراری
|
|
آن کبوترْ چاهیِ زخمی که او در سیـنـه دارد
|
|
نـاگـهان قـفـلِ بـزرگ تـیــرگی را میگـشاید
|
|
آن کـه در دسـتـش کلید شهـر پـر آیینه دارد |