| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
358
|
1267
|
90/4/17 (14:05)
|
|
||
|
|
247
|
766
|
90/6/17 (00:58)
|
|
||
|
|
245
|
702
|
90/6/17 (01:02)
|
|
||
|
|
243
|
764
|
90/6/9 (18:11)
|
|
||
|
|
90
|
307
|
90/4/17 (14:29)
|
|
||
|
|
58
|
281
|
90/4/17 (14:27)
|
|
||
|
|
296
|
903
|
90/4/17 (14:16)
|
|
||
|
|
107
|
349
|
90/4/17 (14:09)
|
|
||
|
|
60
|
240
|
90/4/17 (14:00)
|
|
||
|
|
105
|
283
|
90/4/17 (13:49)
|
|
||
|
|
74
|
246
|
90/4/17 (13:43)
|
|
||
|
|
330
|
1247
|
90/4/17 (13:41)
|
|

گاهی از دور نگاهی می اندازم به ...
به زمین دل که پوشیده از برف است
از دور پیداست
رد پایی تا بیکران
خوب می نگرم
به غباری که رنگ را از دستانم ربوده است
به چشمه ی جوشانی که از چشمانم جاریست و به اقیانوس تنهایی ام می ریزد
و گوش می سپارم
به سکوتی ابدی
به ناله ی برگ ها ، زیر پای رهگذران
به تپش های نامنظم عضله ای در سینه
به پیام باد
و انتظار می کشم
برای نسیم امید
برای مرغ سحر
برای باران
تا بشوید
غبار تنهایی را
تا پاک کند
رد پاهای کهنه را
تا تازه کند
آب و هوای دل را
و می اندیشم
به دیروز و امروز
به جادوی عشق
و معنا می کنم
و می خندم
و میروم
...
تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو، تا ما، سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری، گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن اما، نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را میجویم
تازه مییابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
با دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد، به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
آینه ی قدیمی مان
که صادق ترین خانه ی ما بود
این روزها دغل شده
مادرم را نشانم می دهد
تا خیال کنم که منم

گاریل گارسیا ماركز:
*هیچكس لیاقت اشكهای تورا ندارد و كسی كه چنین لیاقتی دارد باعث اشك ریختن تو نمیشود
*اگر كسی تورا آنطور كه میخواهی دوست ندارد دلیل بر آن نیست كه تورا با تمام وجودش دوست نداشته باشد.
هركس كه من عاشقش شوم یاردگر دارد هركس كه به او تكیه زدم قصد سفر دارد
تو هم رفتی و تقدیر مرا یار نبود انگار كه تقدیر منم یار دگر دارد.
انگار همین دیروز بود!
از سرزمین باران آمدی و خواندی
مست شدم و سرخوش..
ماندم و ماندی!
از مهتاب گفتیم و تابید
از باران خواندیم و بارید
حرف رفتن شد و دل نالید
نه راه پس، نه راه پیش!
حرف آخر و...
هر دو دل کیش
و بعد...
من ماندم و خودم
خود خسته و آشفته ای که مرده بود!
تو ماندی و رویایم
رویایی که در خواب مانده بود!
آری همین دیروز بود.....
گفتگومیان گل سرخ با خدا
یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطهای پیدا کن تا همونجا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقهای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همینجا میمونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همینجا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین میچرخید و گل نظارهگر زمین بود
ناگهان گل منطقهای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو میخوام
خدایا من و همینجا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت میکنی چرا به من سخت میگیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو میشکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقهمند میشم و عاشق رو از من دور میکنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان میچرخید
گل گریه میکرد و با چشمان گریان به زمین نگاه میکرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش میکرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ میکرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقهام
حتما اینجا جای منه
خدا میخواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل دادهتر از گذشته شده بود
عاشقتر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو میخواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگهای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو میکنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر میکنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواستههای من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونههای آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطرههای آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد میزد
داره گل رو نگاه میکنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گلهای دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمینهای قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمیآوردی و میمردی
گل گفت:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه میشدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درختهای بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درختهای بلند به تو اجازه نمیداد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک میشدی و میمردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو میرسه
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول میآوردمت اینجا این قدر که الآن میدونی دوست دارم اون موقع نمیفهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمیخواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا میمردی صحرا هم از مرگ تو غمگین میشد و دل مرده میشد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیباییهاست
اگر تو توی دریا میمردی هم دریا ناراحت میشد هم ماهیهای توی دریا
تو خودت میدونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل میمردی جنگل از غصه دق میکرد و خشک میشد
اونوقت تمام حیوانها هم میمردن
حالا میبینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.
.jpg)