| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
13
|
66
|
90/3/17 (15:27)
|
|
||
|
|
234
|
1674
|
89/5/28 (09:15)
|
|
||
|
|
318
|
1785
|
91/3/6 (20:15)
|
|
||
|
|
223
|
1777
|
91/1/6 (04:47)
|
|
||
|
|
7
|
67
|
90/12/21 (00:47)
|
|
||
|
|
31
|
260
|
90/9/22 (11:00)
|
|
||
|
|
1336
|
6237
|
90/8/28 (19:27)
|
|
||
|
|
528
|
3215
|
90/6/11 (20:58)
|
|
||
|
|
47
|
227
|
90/6/11 (20:53)
|
|
||
|
|
325
|
1335
|
90/6/10 (16:43)
|
|
||
|
|
92
|
551
|
90/3/17 (15:34)
|
|
||
|
|
699
|
3162
|
90/2/4 (20:00)
|
|
||
|
|
90
|
466
|
90/2/4 (19:56)
|
|
||
|
|
75
|
427
|
90/2/4 (19:51)
|
|
||
|
|
132
|
768
|
89/11/24 (01:26)
|
|
||
|
|
80
|
512
|
89/5/4 (00:05)
|
|
||
|
|
115
|
587
|
89/4/29 (22:00)
|
|
||
|
|
14
|
86
|
89/4/20 (12:30)
|
|
||
|
|
81
|
713
|
89/4/19 (12:23)
|
|
||
|
|
93
|
642
|
89/4/17 (10:12)
|
|
به نام خدا
اینجا می تونین خاطرات بیاد موندنی تونو برای هم تعریف کنین.
آرشیو مطالبمو دورمیکردم به یاد اون زمونایی که توان نوشتنم بود به یه مطلب رسیدم که هیچوقت وقتش نرسید
یادم می آد که اون لحظه حس خیلی خوبی داشتم خیلی خوب...برای یه لحظه به یاد اوردنش باعث شد نیش خندی بزنم
حس خوبی بود...
چشم به چشم تو میدوزماحساس غریبیست !
احساس خالی شدن
چشمهایت را می بندم
وقتی که می گشایم فقط تویی
من نیستم
با نگاهت مرا دزدیدی
آی ی ی ی ی ی ی ی مردم بگیریدش
دزددددددددددددددددددد
به نام خدا
معذرتخواهی میکنم به خاطر تاخیر
امیدوارم بقیه رو زودتر بذارم حداکثر 2روز یه بار
پیشنهاد میکنم اگه اینو خوندید تا آخرش قضیه روبخونید از خنکی درمیاد و
حتما نکته قابل توجه و تاملی توش هست
ممنون
* * * *
بد مطلق وجود نداره!
سال آخر دانشگاه گروه هفت نفریمون منسجمتر شده بود شیطونیا و سربه هوا شدنا بیشتر!
هر دفه یکی دوتا ماشین میشدیم میرفتیم میشگشتیم، ناهار قلیون...
یکم بعدتر میرفتیم تو دور یکی دوتا آدم خوشحال!
پیدا میکردیم یه ناهار یا قلیون بعدشم
مثلا ی شماره میدادیم خدافظ !
اولا هم جالب بود هم هیجان داشت
یدفه دوتا شاهسوند با زانتیا به تورمون خورد ماهم 4تا؛ گفتیم ناهار گفتن الان کارداریم
شماره بدین بعدن زنگ میزنیم بریم ناهار ، گفتیم پس خدافظ
که یکیشون که هل بودو کلی چکش خورده گفت باشه بریم ناهار حسابتون کنیمو بریم
زینب گفت کلاسمون داره شروع میشه رستوران نمیخاد 4تا پیتزا بگیرین فعلا بعد رستوران
که طرف اومد بیرونو بعد از تقریبا نیم ساعت پیتزا بدستو همراه با مخلفاتش اومد
تقدیم کردو ی شماره ایرانسل دادیم خدافظ!
البته ناگفته نماند که همون چکش خوردهه دست گذاشت رو اکرم که من ازین دوستتون
خوشم اومده پرسیدیم چرا این گفت خیلی دختر خوبیه محجبه س
گفتیم باشه این شماره واسه اکرمه!اون یکی دیگه م از منا بخاطر چشای ذاغش خوشش اومد
زینب شیطون گروهمون که عجیب ازین دستو دلبازی هل کرده بود
گفت
شماره طرفو سیو کنین که بعدنا عجیب لازم میشه
3روز بعدتر دوتا ماشین شدیم زنگ زدیم به اون عشقه کلاسه
ک جواب نداد به رفیق اکرم
که زنگ زدیم تا فهمید ماییم شروع کرد به گله کردن که نامردا گفتین اکرم باهام دوس میشه
پس چرا زنگ نزدو ... زینب شروع کرد سربه سرش گذاشتن که بابا اکرم کلی با کلاسه باباش
کارخونه داره بیا یکی دیگه رو انتخاب کن
طرف با لهجه ترکی که نه من عاشق اکرم شدمو منم
کم پولدار نیستمو چقد گوسفند داریمو ...
زینبم گفت پس یکی ازین گوسفند تپل مپلاتو واسه ما بذار کنار که اکرمو واست جور کنیم
که طرف کلی با ذوق گفت اگه جورش کنین یه انگشتر طلا هم واست میخرم
همه رو ولش اکرم چقد جو گرفته بودتش لفظ قلمی واسه طرف میومد همراه با عشوه خرکی
که واقعا تو نوشتن عاجزم بیان کنم کاش امکانات صوتیم اینجا داشت
خلاصه گفتیم: ناهار امروز؟! سریع گفت باشه شما زنگ بزنید اون یکی بیاد من پایه م
زنگ زدیم به طرف دادیم منا صحبت کنه!
که چقد طرف ادم شده بود من وقت ندارمو
اگه خود منا تنها بیاد من میامو...
سریع زنگ زدیم رفیق اکرم که بابا این دوستت ناز میکنه میکه تک پریو ترو میخاد بیخیال بشه و ...
رگ شاهسوندیش زد بالا که غلط کرده شما بگین کجا ما میایم.
حالا بماند که نوشین تا این دوتارو دید چقد بدوبیراه که اون دوتارو از کجا پیدا کردین یکی ببینه
آبرومون میره...
سرمیز ما 7تا یه طرف نشستیم اون 2تا اونطرف که باکلاسه بش برخورد که چرا اینجوری نشستینو
زینب فداکاری کرد یه صندلی رفت جلوتر بیش اون سوژه هه !
خلاصه بعد یه عالمه مسخره بازیو سربه سرشون گذاشتن سرمونو مثه احشام انداختیم پایین سمت
ماشینا ... خدافظ
ی روز دیگه بعدازظهر خسته از درسو دانشگاه تو راه بودیم که ی ماشین خارجی پشت چراغ کنارمون واستاد
زینب شیشه ماشینو اورد پایین بدون اینکه به طرف نگاه کنه گفت آقا آیس پک مهمونه ما
طرف اول فک کرد با خودمونیم دوباره زینب گفت آیس پک مهمون ما ! آرومتر!
طرف لبخند زنان پیچید سمت راست که شما مهمون من؛
یهو فریاد شادی برخاست که زینب سریع برو که آیس پک افتادیم
طرف جلو آیس پک نگه داشت از ماشینش پیاده شد در صندوقشو باز کرد
ی کیف سامسونت اورد گذاشت رو کاپوت
ی دسته 50تومنی بانکی تمیز! درآورد بدون اینکه بشماره یه تعداد از روش ورداشت
در صندوقو بست! اومد سمت شیشه ماشین در حالیکه که پولارو به زینب
میداد با حسرت گفت خوشبحالتون قدر این لحظه هاتونو بدونین ! رفت
* * * *
یکم از خوشگذرونیا گفتم بدونین خیلیم ساده نبودیم فقط شیطون بودیم
یه بار جستی ملخک دوبار جستی ...
شاید سومین بارم شد تو ادامه مشخص میشه
چه گردو خاکی گرفته اینجا!
یادش بخیر اون قدیما که خیلیا از آدمای اینجا هنوز بدنیا نیومده بودند(دنیای پلاک 7) ما چه دورانی داشتیم؛
الان که قدیمو جدید هیچکدوم نیستن، میخام اگه وقت اجازه دادو دوستان مخالفتی نداشتند اینجا یه خاطره دیگه بنویسم
ی خاطره متفاوت با همه ی خاطراتم
پیشاپیش اوناییکه فقط میخونید و دوس ندارید پیام یا خاطره ای بنویسید حداقل هفته ای ی بار اینجا سربزنید من و بقیه دوستانی
که مایلند قراره خاطره بنویسیم شاید متفاوت با بقیه خاطرات کلوب های دیگه باشه
توفیق رفیق راهتان
. گروهان ما دست شویی مخصوص به خودش رو داشت و چونکه همیشه هم تمیز بود
کادرها هم ازش استفاده میکردن ، بله یه روزی که رفته بودم دست شویی و داشتم
دست هام رو میشستم دیدم که یه سروان داره با سرعت هر چه تمام داره میاد
طرف دست شویی
همین که رسید مستقیم پرید داخل ، چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای مهیبی اومد
، یکی از بچه ها هم تو داخل که نمیدونست سروان هست از داخل گفت : از نو فرمودند 

هی پشت سر هم میگفت
، خدایا من دیگه داشتم از خنده میمردم ، با صدای بلند قهقه میزدم
و بعد رفتم بیرون چون دیدم اوضاع خیلی خیت هست و بله سروان اومد بیرون و
برگشت گفت : خیلی بیشعور هستید شماها نظام رو به مسخره گرفتید ، همگی
بیایید بیرون این بچه های داخل هم فهمیده بودن جریان چی هست داشتن جلوش
میخندیدن که تنبیه رو شروع کرد یه عالمه بدو به ایست داد دید اینا از رو
نمیرن و دارن هی میخندن 

، بعد مجبور کرد که روی آسفالت سینه خیز برن که فرمانده خودمون رسید و
نجات شون داد و یکی دو ساعتی جلوی نور خورشید ساعت 1 ظهر نصیحت مون کرد 


بخش اطفال
رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «تقی.....تقی!»
پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش می کنند!!...اونم زد زیر خنده!
ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده!!
مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد
گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟...
مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «تقی.







. شب موقع برگشتن من نشسته بودم پشت رل. همه نشسته بودیم. منتظر بودم
داداشمم سوار بشه و درو ببنده و راه بیوفتیم بریم
. مهدی (داداشم) درو بستو منم راه افتادم. تازه راه افتاده بودم که دیدم
یکی داره پشت سر ماشین می دوِ
و دست تکون میده. پیش خودم گفتم: این کودوم یکی از دوستای اسگل ماست که این
وخت شب ورزش کردنش گرفته
.
منم دستمو از شیشه ماشین آوردم بیرون و واسش دست تکون دادم
.به مهدی گفتم ببین اون کیه داره پشت سر ما میدوِ. دیدم صداش درنیومد
.
برگشتم پشت سرمو نیگا کردم دیدم مهدی نیستش
. فهمیدم اونی که داره پشت سر ما میدوِ داداشمه
.نگو
در صندوق عقب ماشینو بسته بود نه در ماشینو

قطره دوره تک اوری و گذروندی دیگه
پس شانس اورد ریگی که گرفتنش وگرنه تیمه تو و نیلوفر حتما دستگیرش میکردین