| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
13
|
66
|
90/3/17 (15:27)
|
|
||
|
|
234
|
1674
|
89/5/28 (09:15)
|
|
||
|
|
318
|
1785
|
91/3/6 (20:15)
|
|
||
|
|
223
|
1777
|
91/1/6 (04:47)
|
|
||
|
|
7
|
67
|
90/12/21 (00:47)
|
|
||
|
|
31
|
260
|
90/9/22 (11:00)
|
|
||
|
|
1336
|
6237
|
90/8/28 (19:27)
|
|
||
|
|
528
|
3215
|
90/6/11 (20:58)
|
|
||
|
|
47
|
227
|
90/6/11 (20:53)
|
|
||
|
|
325
|
1335
|
90/6/10 (16:43)
|
|
||
|
|
92
|
551
|
90/3/17 (15:34)
|
|
||
|
|
699
|
3162
|
90/2/4 (20:00)
|
|
||
|
|
90
|
466
|
90/2/4 (19:56)
|
|
||
|
|
75
|
427
|
90/2/4 (19:51)
|
|
||
|
|
132
|
768
|
89/11/24 (01:26)
|
|
||
|
|
80
|
512
|
89/5/4 (00:05)
|
|
||
|
|
115
|
587
|
89/4/29 (22:00)
|
|
||
|
|
14
|
86
|
89/4/20 (12:30)
|
|
||
|
|
81
|
713
|
89/4/19 (12:23)
|
|
||
|
|
93
|
642
|
89/4/17 (10:12)
|
|
به نام خدا
یادداشتها, شنیده ها ,درد دلا ,حرفای درگوشی
اینجا گوشای دوستان پلاک هفتی منتظر شنیدن اوناست.
میگن ملکه زیباییها زیباست و همه عاشقش میشن، ملکه ی زیباییها یمن زیبا نیست و من عاشقشم.
جوان که بودم
این عبارت روی سنگ قبر یک کشیک انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است.
جوان و ازاد که بودم تصوراتم هیچ محدودیتی نداشت و در خیال خودم می خواستم که
دنیا را تغیر دهم.
پیرتر و عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغیر نمی کند بنابراین توقعم را کم و به عوض کردن
کشورم قناعت کردم.
به میانسالی که رسیدم اخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم
ولی پناه بر خدا!!!
انها هم نمی خواستند که عوض شوند.واینک که در بستر مرگ ارمیده ام ناگهان دریافته ام که:
(اگر فقط خود را عوض می کردم خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی انها می توانستم
کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم).
.


بیدار نشو،
تکان نمیخورم.
برگهای نوک درخت بهروی خودشان نمیآورند که پاییز شده
من هم بهروی خودم نمیآورم که چهقدر باختهام و میبازم.
[تو را هم بلیطفروش بختآزمایی شهر، یکامشب، به یک لبخند به من داد
تا مشتری دائمش بشوم و فکر فرار از شهر به سرم نزند]
خشخش برگ با نوازش باد
خشخش پوست کمرم با چنگهای تو.
بیدارم، میدانی، اما میخراشی؛
پاییزست، میدانند، اما میرقصند.
پوسیدهام ولی،
ببخشید.
آخرین رگهایم لای ناخنهایت ورق ورق میشوند.
بیدار نشو،
شاید با آخرین وزن ِ سرت روی شانهام
همهاش فرو بریزد
و لای تمام موهای هفترنگت را پوشالهای پوسیدهام پُر کنند.
بیدار نشو،
لطفاً.
این آخرین ترانهی امشب است.
بیدار نشو،
این آخرین شب من و توست.
فردا سری جدید بلیطها را پخش خواهند کرد.
و کسی که از من بازندهتر خواهد بود، بلیطفروش تو را به او هدیه میدهد.
و تو، لبخندت، یکسال بلیطِ پوچ خریدن را میارزد.
و این غلبهی توست بر ارباب بلیطفروشت
و خودش هرگز شبی را با تو نگذارنده
چون تو دیر نمیشوی، چون تو پیر نمیشوی، چون تو سیر نمیشوی.
بیداری مالِ منست
و همان برگ
و همین پاییز
و قایق بادبانی یک تکه.
کمی هم آتش
وسط دریا
و خیال اینکه اگر نمیخوابیدی، صبح، سرخوشیات، تو را از من نمیربود
.
خیال اینکه دانههای برفی که روی دریا میبارند مسخرهاند،
خیال اینکه گلفروشهای پشت چارراه شبهای شادِ خودشان را دارند،
خیال دویدن در امتداد تو،
خیال اینکه اگر ناخنت به نخاعم نمیرسید با اوّلین فشار، الآن توی تخت ریشه داشتم؛
خیال اینکه گرمای تنت اوج تابستان عمرت بود؛
خیال اینکه اگر همان وقتی که خواب بودی فرار نمیکردم
صبح همه بیدار میشدیم
صبح به خیر میگفتیم
و با بیشرمی میخندیدیم
و برگی بالای درختمان میرقصید
تا صبح نگاهت میکنم
… تا بیدار شوی

دلم بازی کردن میخواهد
دلم بدترین بازی ِ دنیا را میخواهد
و شکستن تک تک ِ قوانینش را
میخواهم خطا کنم
میخواهم بعد از این همه سادگی
نابخشودنی ترین باشم
و گناهکار ترین
چقدر لذت بخش است
احساس ِ خوب ِ بد بودن...!!!!!
خسته شدم از بی مهری و پستی آدمها!!!
بدترین بازی دنیا شایسته تک تک آنهاست!!!
آنها که با دلها بد بازی کردند...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ! ![]()
سلام.یعنی واقعاً شیراز هوا سرده! یا سرد شده بود!؟
ما که تو گیلان،مخصوصاً" رشت" داریم کباب می شیم!!! 
یک شعر زیبا(بنظرم) از جناب سعدی:
زخاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده،افتادگی کن چو خاک
حریص و جهانسوز و سرکش مباش زخاک آفریدندت،آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک بیچارگی تن بنداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند،از این آدمی
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائیکه دریاست،من کیستم؟ گر او هست،حقا که من نیستم
چو خود را بچشم حقارت بدید صدف در کنارش بجان پرورید
سپهرش بجایی رسانید کار که شد نامور لولو شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت،تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه،سر بر زمین
چون ما را با درد بدنیامیآورد و
بلافاصله با لبخند میپذیرند
چون شیرشیشه را قبل از اینكه توی حلق
ما بریزند ، پشت دستشان میریزند
چون وقتی توی اتاق پی پی میکنیم
زیاد با ما بداخلاقی نمیکنند
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی
میکنیم آبروی ما را نمیبرند
و وقتی بعدها به زندگیشان ترکمون میزنیم
فقط میگویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب میکنیم، آنها هم عرق میریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت میکشیم و توی گوششان میگوییم سیب می خوام، با صدای بلند میگویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به
این بچه بدهید و ما را عصبانی میکند
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به
مادر کتک میزند، با پدر دعوا میکنند
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک
بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد
كه فلان كار را كه باید فردا در مدرسه تحویل
دهیم یادمان رفته،بعد از یك تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میكشد كه همان نصف شبی تمامش كنیم
چون وسط سریالهای ملودرام گریه میکنند
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر
و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
بی انصاف سر طفل معصومش را
کلاه گذاشته باشند
چون شبهای امتحان و کنکور پابه پای ما کم
میخوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه میکند و نذر می کند و پوتینهایمان
را در هر مرخصی واکس میزند
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی
میكند با چشمانی پر از اشك سفارشمان را میكند
ما را به داماد میسپارد
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب
به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم
چون موقع مطالعه عینک میزند و پنج دقیقۀ
بعد در حالیكه عینكش به چشمش است
میپرسد:این عینك منو ندیدین؟
چون هیچوقت یادشان نمیرود که از کدام غذا
بدمان میآید و عاشق كدام غذاییم ،حتی وقتی
که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
كه وای بچم خسته شد بسكه مریض داری كرد
و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش
رو برای هزارمین بار میشكنیم،چند روز بعد
همه رو از دلش میریزه بیرون وخودش رو
گول میزنه كه :بخشش از بزرگانه
چون مادرند !