| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
31
|
271
|
90/12/28 (10:47)
|
|
||
|
|
120
|
602
|
90/11/9 (02:52)
|
|
||
|
|
19
|
123
|
90/12/27 (12:27)
|
|
||
|
|
66
|
423
|
90/12/27 (12:26)
|
|
||
|
|
49
|
414
|
90/12/27 (09:42)
|
|
||
|
|
90
|
451
|
90/11/8 (10:09)
|
|
||
|
|
18
|
171
|
90/2/29 (12:16)
|
|
||
|
|
95
|
569
|
90/2/14 (13:18)
|
|
||
|
|
10
|
123
|
90/2/14 (13:16)
|
|
||
|
|
36
|
144
|
89/11/29 (01:26)
|
|
||
|
|
53
|
337
|
89/11/16 (22:09)
|
|
||
|
|
27
|
209
|
89/11/15 (20:14)
|
|
||
|
|
34
|
248
|
89/7/30 (22:07)
|
|
||
|
|
41
|
337
|
89/7/25 (23:55)
|
|
||
|
|
46
|
326
|
89/3/29 (23:34)
|
|
شب و تنهائی و غربت تو چشام اشک پر از خون
یه دل شکسته از یار، یه دل پر غم و داغون
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاری
تک و تنها توی دنیا تو منو دوسم نداری
هر کی جدا کرد تو رو از من الهی غصه بگیره
توی تنهائی و غربت بی کس و بی یار بمیره
بی تو از حسرت دوریت دل من داره می میره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره...
کاشکی بفهمی کی دوست داشت
گل مهرو کی واست کاشت!
کی تو غمها و تو غصه ات موند و
اون اشکاتو برداشت!
اما اون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی ذاره
منتظر به راه یاره تا تو برگردی دوباره
تا تو برگردی دوباره........
اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را و می ترسم از آن روزی که خرد شوم زیر پاهای گذر زمان و از یادت بروم و از یادت بروم به انتظارت هستم و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو لحظه ای بیا ندیش همه ی بودنم را که سرد است و سیاه و شتابم را در گذران افق تردید و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته لحظه ای یباندیش و احساسش کن تمام دلدادگی ام را ... برای كسی كه مثل خون تو رگهامه
سالها می گذرد
ومن از پنجره بیداری
كوچة یاد تو را می نگرم
می پویم
و چنان آرامم
كه كسی فكر نكرد
زیر خاكستر آرامش من
چه هیاهویی است
عاشقی هم دردی است
و من از لحظه دیدارتو میدانستم
كه به این دردشبی خواهم مرد ....................................ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند
دیگر مرحمی برای تسکین دردهایم ندارم
اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را و می ترسم از آن روزی که خرد شوم زیر پاهای گذر زمان و از یادت بروم و از یادت بروم به انتظارت هستم و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو لحظه ای بیا ندیش همه ی بودنم را که سرد است و سیاه و شتابم را در گذران افق تردید و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته لحظه ای یباندیش و احساسش کن تمام دلدادگی ام را ... برای كسی كه مثل خون تو رگهامه

خزان پاییزی پرستویی را دیدم در حال مهاجرت
به او گفتم : چون به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم .
بهار سال بعد پرستو نفس نفستش بدار ولی منتظرش نمان.
گاه گاهی روزها دلم به سوی اسمان پر می كشد و تصویر فرشته را در اب ، در روشنایی یا مهتاب نقش می زند.
گاه گاهی كه دلم در شادی موج می زند یا در غم اشكانم را بر گونه هایم به رقص در می اورد ویا وقتی در تنهایی به اوج می رسم زندگی برایم مفهوم دیگری می یابد و نا خود اگاه دوست دارم قلم سیاهی دستانم را حس كند و احساس وجودم را گاهی با عشق ،گاهی با شوق ،گاهی با گریه و گاهی با حسرت خط خطی كند.
منتظرم
منتظر آن لحظه
آن سخن
نمی دانم چرا دلم گواهی می دهد یا نه
شور می زند
نکند او . . .
سرش داد می کشم
ساکت ای دل! ساکت بمان نکند او ندارد
قرار نیست هیچ اتفاقی بیافتد
نکند او دیگر چیست؟دلم می خندد گمان می کنم مسخره ام می کند
می گوید دلش به حالم می سو زد
نمی دانم!
مگر دل هم دل دارد!!
دلم می گوید من خود نمی دانم که مدت هاست منتظرش هستم
چراکه دوستش دارم
گمان بیجا . . .
می گوید امیدوار باشم
شاید که او هم دوست بدارد شاید
این بار به حرف دلم گوش میدهم
زمزمه کردم
امیدوارم دوست بدارد امیدوارم!!