| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
31
|
271
|
90/12/28 (10:47)
|
|
||
|
|
120
|
602
|
90/11/9 (02:52)
|
|
||
|
|
19
|
123
|
90/12/27 (12:27)
|
|
||
|
|
66
|
423
|
90/12/27 (12:26)
|
|
||
|
|
49
|
414
|
90/12/27 (09:42)
|
|
||
|
|
90
|
451
|
90/11/8 (10:09)
|
|
||
|
|
18
|
171
|
90/2/29 (12:16)
|
|
||
|
|
95
|
569
|
90/2/14 (13:18)
|
|
||
|
|
10
|
123
|
90/2/14 (13:16)
|
|
||
|
|
36
|
144
|
89/11/29 (01:26)
|
|
||
|
|
53
|
337
|
89/11/16 (22:09)
|
|
||
|
|
27
|
209
|
89/11/15 (20:14)
|
|
||
|
|
34
|
248
|
89/7/30 (22:07)
|
|
||
|
|
41
|
337
|
89/7/25 (23:55)
|
|
||
|
|
46
|
326
|
89/3/29 (23:34)
|
|




عشق آمدشد چو جانم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت تا نیست زمن بر من وباقی همه اوست
عشق اگر خاموش باشد دل را ازغیر خودش پاک کند و اگر بجزو شد ویرا زیر و زبر کند و از قصه ی او شهر وکویر را خبرکند محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را ........................................
یه روزی ازش پرسیدم چقدر منو دوست داری؟
گفت صبر كن ماشین حسابو بیارم...
چند لحظه بعد پرسیدم چی شد
؟
گفت: یه چیزی هم بدهكارهستی تو باید منو دوست داشته باشی
من كه منظورشو نفهمیدم
بهش گفتم نمی دونم یعنی چی؟
یعنی اون منو بیشتر دوست داره!!!
ولی نه نمی دونه كه...
اندازه همه گلهای دنیا
اندازه تموم ستاره های آسمون
اندازه تموم قطره های بارون كه بدی ها رو پاك می كنه
اندازه تموم برفهایی كه سیاهی ها رو با سفیدیش از بین می بره
اندازه تموم دلتنگی هایی كه برام جا گذاشته
اندازه تموم لحظه های جدایی
اندازه تموم تنهایی هام كه همش با رؤیای اون پر می شه
و اندازه تموم دوست داشتنی های دنیا دوسش دارم
آخه می دونین همه دوست داشتنی هستند
چون هر كسی برا خودش یه دوستداری داره
در آغاز، نمی دانم،
از كدامین حادثه ی بی هنگام،
گریستی...
که اینگونه چشمانت،
ناخواسته، غروب را آبستن است.
حرفی بزن،
كه رخوت این سوز و درد را،
با یاد موج موج دامنت در باد،
در دورترین فراموشی تاریخ بسپارم.
چیزی بگو،
كه شعله شعله ی عشق را،...
از چشمان تو،...
تا دورترین اختران، به رهایی خویشتن،
فروزان كنم.
اینجا، نگاه من...
در امتداد سكوت خاطرمان تهی ست.
در دستهای تو شاید،
خفته!...
موعود رویش نجات بخش این غریب.
در انتها، نمی دانم،...
از كدامین حادثه ی بی هنگام،
جز گره خوردن دستهایمان،
در گرگ و میش لحظه ی دیدار...
پایان می شویم؟
من نشانی از تو ندارم
اما نشانی ام را برای تو می نویسم
در عصرهای انتظار به حوالی بی كسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا كن و
وارد كوچه پس كوچه های تنهایی شو
كلبه غریبی ام را پیدا كن
كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی ام
در كلبه را باز كن
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را كنار بزن
مرا خواهی دید....
با بغضی كویری كه غرق عصاره انتظار است
نشسته ام پشت دیوار دردهایم.....
وقتی از حصار تنگ نگاه غروب بر جاده های ناهمگون عبور میكنی...وقتی از تكرار ترانه تلخ هنگامه های لجام گسیخته می گریزی ...وقتی بر كهولت هول و هراس هایت، واحه شبنم را می نشانی ...وقتی سراینده سبز آیینه های آسمانی می شوی ...وقتی بن بست ها ، راه را برتو نمی بندند...وقتی كدورت ها ، طراوت را از تو دورنمیكنند...وقتی اقاقیای روح تو ، سرشار از قافیه های نیلگون می شود...وقتی در جشن پنجره ها ، پروانه احساس ، تو را تا بینهایت پرواز می دهد...وقتی وزن خستگیهای تو ،در ازدحام پونه های پاكی می پوسد..وقتی سیره سادگی بر سرتاسر سیطره سرشت تو ، خیمه می گسترد...وقتی برای مرمت مرامت ، ناآرام هستی...وقتی یك شكوفه ، شكوه سپیده را برایت معنا میكند..وقتی بیمار بی شكیب كیمیای عشق می شوی ...آنگاه تو ، متولد خواهی شد..

بی تفاوت, بی هدف, بی آرزو
می روم در چاه تاریکی فرو
عاقبت یک شب نفس گوید که: بس
وزتپیدن باز ماند نفس
مرغ کوری می گشاید بال خویش
می کشد جان مرا دنبال خویش
باد سردی می وزد در باغ یاد
!!!برگ خشکی می رود همراه باد
عشق من این جا بمان فکر کوچیدن نباش
زلفـــها آشــفته کن فکر تابیدن نباش
ماه من هستی و من زنده ام با نورتو
آن رخ چون ماه را فکر پوشیدن نباش
آسمان هم شد بخیل غنچه ها لب تشنهاند
غنــــچه زیــبـــای من فکر روییدن نباش
نوش جان کردی دلا هر چه می در بادهبود
این قدح داروی تو است فکر نوشیدننباش
قسمت تو ای دلا گشته هجران وفراق
کن سکوت و دم مزن فکر شوریدن نباش
ان لب یاقوت او عبدیا هشیار باش
میوه ممنوعه است فکر بوسیدن نباش
وقت رفتن چشمهایت را تماشا می کنم
غصه هارا می کشم در خویش و حاشا می کنم
جاده می خواند تو را پرواز کن معبود من
رقص پرواز تو را تنها تماشا می کنم
اسمان ارزانی چشمان مستت عشق من
اسمان را زیر پاهایت تماشا می کنم
میروی در لا به لای ابرها گم میشوی
رفتنت در عمق دریا را تماشا می کنم
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگین من
زیر باران خاطراتت را تماشا می کنم
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
از تو ای عشق!در این دل چه شرر ها دارم
یادگار تو چه شب ها چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا كردی
تو مرا غافل از اندیشه ی فردا كردی
گرچه ای عشق!شكایت ز تو چندان دارم
كه به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه ز آن زلف گره ها زده ای در كارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه ی توست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه ی توست
باز اگر راحت جانی بود افسانه ی توست
باز هم عقل،كسی راست كه دیوانه ی توست
شكوه بیجاست مرا كشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه ی تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه ی تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه ی تو
آه از آن كه نشد مست ز میخانه ی تو
كاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق!
آن دلی كز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق؟

در جام نظر كردم سیمای تو را دیدم
در خنده ی نوشینش لبهای تو را دیدم
در عالم بیداری با یاد تو سر كردم
در خواب اگر رفتم رویای تو را دیدم
در سینه ی هر ذره خورشید ترا جستم
با دیده ی هر قطره دریای تو را دیدم
سودای دو عالم را یكباره زدل شستم
تا در سر بی سامان سودای ترا دیدم
از بسكه پرم چون نی از بانگ و نوای تو
هر دم به لبان خود آوای ترا دیدم
ای عشق !اگر دنیا صد رنگ عجب دارد
رنگین تر از او در خود دنیای ترا دیدم
