| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
387
|
271
|
91/3/2 (14:08)
|
|
||
|
|
244
|
1219
|
90/12/27 (11:25)
|
|
||
|
|
66
|
149
|
90/12/26 (01:17)
|
|
||
|
|
1177
|
7257
|
90/9/26 (17:14)
|
|
||
|
|
133
|
742
|
90/8/18 (18:08)
|
|
||
|
|
426
|
2160
|
91/2/27 (13:25)
|
|
||
|
|
1144
|
5798
|
91/2/27 (13:23)
|
|
||
|
|
620
|
5159
|
91/2/27 (13:28)
|
|
||
|
|
1040
|
5825
|
90/12/8 (12:14)
|
|
||
|
|
187
|
1148
|
90/12/8 (12:12)
|
|
||
|
|
1172
|
6792
|
90/11/22 (19:12)
|
|
||
|
|
354
|
1828
|
90/11/7 (22:49)
|
|
||
|
|
333
|
2168
|
90/11/7 (22:45)
|
|
||
|
|
1132
|
5471
|
90/10/22 (18:46)
|
|
||
|
|
532
|
2646
|
90/10/19 (12:38)
|
|
||
|
|
418
|
1555
|
90/10/14 (01:39)
|
|
||
|
|
263
|
1372
|
90/9/9 (16:17)
|
|
||
|
|
1105
|
5023
|
90/8/28 (20:29)
|
|
||
|
|
104
|
723
|
90/8/26 (20:54)
|
|
||
|
|
163
|
967
|
90/8/25 (23:49)
|
|
با درود بر اساتید گرامی
احساس بنده و نظر مدیر گرامی بر این بود که بحثی در مورد حکایت باز شود که در آن به مبحث حکایت پرداخته شود و هر کدام از دوستان در هر جایی حکایت جالبی را دیدند میتوانند در اینجا کپی کنند ....
با سپاس فراوان 
مسلمان
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :جودو کار یک دست
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از آن خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به آن كودك فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی همان فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان, با استفاده از آن یك فن, همه حریفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دست نداشتی!
جانشینی برای پادشاه :
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه
تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها
خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در
روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت
تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش
کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب
و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم
آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه
روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه
دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد
می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در
عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن
به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!
e?
بالاخره رفتی یا نه؟
اما جدا از شوخی کار برگرفته از یه اتفاقی واقعی و رئاله؟
یا تخیل و ساخته ی ذهنت؟ کاش ایمان دوباره برمی گشت و کارگاه داستان رو از سر میگرفتیم
نه هنوز دنبال یه دکتر قابل اعتماد می گردم!!!!!!!
نه رئال نیست، تخیلی بود!ولی خوب مطمئن نیستم اگه واقعیت بود خودم همچین کاری نمیکردم

e?
بالاخره رفتی یا نه؟
اما جدا از شوخی کار برگرفته از یه اتفاقی واقعی و رئاله؟
یا تخیل و ساخته ی ذهنت؟ کاش ایمان دوباره برمی گشت و کارگاه داستان رو از سر میگرفتیم



می دونم داستان نیست. فقط یه احساس مادرانه است و... اما نمی دونستم کجا باید بذارمش واسه همین اینجا نوشتم!
برگه رو دادن دستم و گفتن: تبریک میگم جواب مثبته!
باورم نمی شد، هاج و واج مونده بودم، زدم زیر گریه و از آزمایشگاه اومدم بیرون، نفهمیدم کجا میرم، تلفن همراهم زنگ خورد، به خودم اومدم و دیدم رو یه نمیکت تو پارک نشستم، مادرم از شهرستان پشت خط بود، نمی دونستم بهش چی بگم!
- سلام مامان
- سلام عزیزم خوبی؟
- خوبم مامان ممنون
- چه خبر مامان؟ دیشب خوابتو دیدم، حالت خوبه؟ شوهرت خوبه؟
- خوبیم مامان
- داری گریه می کنی؟ چی شده مادر؟ یا شاه قاسم!
- دی مو حامله یم *( و زدم زیر گریه)
- خدا رو شکر مادر ترسوندیم، مبارکه
- چی رو مبارکه؟ مامان تو که می دونی من الان بچه نمی خواستم، می خوامش چه کار؟ همه برنامه هامون به هم ریخت، چطوری به شوهرم بگم؟ می دونی چقدر دوندگی کرده تا از دانشگاه پذیرش گرفته؟ چقدر به این در و اون در زد تا واسه منم پذیرش بگیره؟ شب و روز بی خوابی کشیده، تو غربت سگدو زده حالا من چی بهش بگم؟ بگم همه برنامه هاتو خراب کردم؟ نمی خوامش! میندازمش!(این حرفا رو با گریه میزدم و صدام می لرزید)
- استغفرالله دختر این حرفا چیه؟ اینا جای شکرته؟ بچه هدیه خداس
- نمی خوام مامان من هدیشو نمیخوام
- داری هذیون میگی! کفر نگو، همونجا بزرگش می کنید
- با این بچه اجازه پرواز ندارم! کجا ببرمش آخه؟
- تو نرو باران، مامان تو کجا می خوای بری؟ درس به چه دردت می خوره؟ همین لیسانس بسته. تو اول یه مادری! از اولش هم من راضی به رفتنتون نبودم
- چی میگی مامان؟ بچه ام که چهار-پنج سالش شد پدرشو ببینه؟ تازه مگه خود من آدم نیستم؟ همیشه مادرا باید فدای بچه ها شون بشن؟ یه بار هم بچه ها... مامان این که هنوز یه لخته خونه! بچه کدومه!
- رفتی تهران دین و ایمونتو اینجا جا گذاشتی؟ مادر می خوای قتل کنی؟ بچه خودتو بکشی؟ چرا از خر شیطون پیاده نمیشین؟ به شوهرت بگو همینجا درس بخونه دکتر بشه. مگه مملکت خودمون چشه؟
- (نمی تونستم به مادرم بگم تو مصاحبه دانشگاه های ایران واسه سیاسی بودن ردش کردن، باز زدم زیر گریه)
- دی شیر مایرت وهیشکه هیچی نگو، خوم درسش ایکنم** ( متوجه چندتا دختر شدم که با تعجب نگاهم میکردن، نمیدونم از لحجه لریم تعجب میکردن یا از اشکی که پهنای صورتمو گرفته بود! شاید فکر میکردن شکست عشقی خوردمو دارم گریه میکنم!!!)
- باران گوش کن چه میگم، پاشین بیاین یاسوج.....
دیگه هیچی از حرفای مادرم نشنیدم. فقط به همسرم فکر میکردم، چی بهش می گفتم؟ بیشتر از جونم دوسش داشتم، حاضر نبودم هیچ چیزی حتی وجود یه بچه اونو از پیشرفتش محروم کنه، خودم شاهد تلاشش بودم، نمی تونستم همه چیزو خراب کنم! نمی تونستم بهش بگم تنها برو. میشناختمش، امکان نداشت بدون من بره! و حتما هم حاضر به سقط جنین نمیشد! هنوز صداش تو گوشمه، وقتی چشماشو گرد می کرد و تو صورتم نگاه می کرد و با لبخند می گفت: باران تو مادر خوبی میشی. با یاداوریش بغضم ترکید و زدم زیر گریه.
نمی دونم کی رسیدم خونه و خوابیدم، بیدار که شدم رفتم جلو آینه اتاق وایسادم به خودم نگاه کردم، به شکمم، به موجودی که تو شکمم بود، به چندتا سلول، یه لخته خون! یاد فیلم دعوت افتادم، وقتی میدیدمش با خودم فکر می کردم این آدما واسه چه دلیل های ساده ای بچشون رو سقط می کنن، اما حالا دلیل خودم واقعا ارزششو داره؟!تا وقتی خود آدم تو موقعیتش قرار نگیره نمی تونه قضاوت بکنه.
به گذشته ام فکر می کردم، آشناییم با همسرم، ازدواجمون، اون همه تلاشای بی نتیجه واسه گرفتن دکتراش تو ایران، تلاشای بیشترش واسه پذیرش تو خارج، خوشحالی بی حد و حصرش بعد از گرفتن پذیرش و اقامت واسه هردومون، اما حالا من همه چیزو خراب کردم! آخه با این بچه چطور می تونم برم؟ یه مشت کوبیدم به شکمم و گفتم: آخه الان موقع اومدن بود توله سگ؟ مگه این دنیا چی داره که واسه اومدن توش این همه عجله کردی؟ هان؟ می ذاشتی مامان بابات دکتر و مهندس میشدن بر میگشتن بعد با خیال راحت میومدی! خیلی هم از اومدنت خوشحال میشدیم! حالا که بی موقع اومدی باید برگردی! برو موقعش که شد بیا! الان نه! الان نه!
تصمیممو گرفتم، همسرم برام مهم تره، بهش چیزی نمی گم، هیچ حس مادرانه ای هم ندارم، می خوام خودم سقطش کنم. یاد دوستم افتادم که بعد از سقط جنین پدرشو از دست داد. می ترسم سقطش کنم و نحـسیش زندگیمو بگیره! اگه نگهش دارم آیندمون رو از دست میدیم و اگه نگهش ندارم شاید گذشتمون رو.... دو دل شدم نمی دونم چه کار کنم!
دستمو رو شکمم کشیدم و با بغض گفتم:بذار یه یار هم که شده بچه ها فدای مادراشون بشن... فقط همین یه بار...
*مادر من باردارم
** مادر تو رو به شیر مادرت قسم به کسی چیزی نگو، خودم درستش میکنم.
بازرگانی بود بسیار مال اما به غایت زشتروی و گرانجان،
و زنی داشت روی چون حاصل نیکوکاران و زلف چون نامه گنهکاران.
شوی بر او به بلاهای جهان، عاشق و او نفور و گریزان،
که به هیچ تاویل، تمکین نکردی و ساعتی حتی به مراد او نزیستی ...
و مرد هر روز مفتونتر میگشت.
تا یک شب، دزدی در خانه ایشان رفت.
بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسید و شوی را محکم در کنار گرفت.
بازرگان از خواب درآمد و گفت: این چه شفقت است و به کدام وسیلت، سزاوار این نعمت گشته ام؟
و چون دزد را بدید، آواز داد که: ای شیرمرد مبارک قدم! آن چه خواهی حلال بادت. ببر که به یمن قدم تو این زن بر من مهربان شد.
نصرالله منشی
حکایتی از گلستان شیخ الاجل سعدی:
پادشاهی با غلامی عجمی در کشنی نشست و غلام ، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده ، گریه و زاری
در نمود و لرزه در اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک از او منَغَص بود ، چاره
ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم . گفت :
غایت کرم و لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا انداختند ! باری چند غوطه خورد ، مویش را گرفتند و پیش کشتی
آوردند، به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت . ملک را عجب امد .
پرسید : در این چه حکمت بود ؟گفت : از اول ، محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامتی نمیدانست . همچون
این ، قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را ، دوزخ بود اعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است
فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
خداوند مردرا آفرید ,
به زن ها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر " گوشه " زمین پیداکرد!!!