userinfo close

  ,

ادبیات


Literature_cloob

تاسیس: 20 آذر 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حجت عسکری - معاونان
هدف ما از راه اندازی این کلوب ، بحث و تبادل نظر در مورد ادبیات هست. سعی داریم محفلی بسازیم که در آن ادامه »
هدف ما از راه اندازی این کلوب ، بحث و تبادل نظر در مورد ادبیات هست.
سعی داریم محفلی بسازیم که در آن علاوه بر ادبیات فارسی و شعر به ادبیات جهان نیز پرداخته شود.باشد که این کلوب محل مناسبی باشد تا داشته هایمان را در اختیار دیگران قرار دهیم و از طرفی بر آن بیفزاییم .
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
387
271
91/3/2 (14:08)
244
1219
90/12/27 (11:25)
66
149
90/12/26 (01:17)
1177
7257
90/9/26 (17:14)
133
742
90/8/18 (18:08)
426
2160
91/2/27 (13:25)
1144
5798
91/2/27 (13:23)
620
5159
91/2/27 (13:28)
1040
5825
90/12/8 (12:14)
187
1148
90/12/8 (12:12)
1172
6792
90/11/22 (19:12)
354
1828
90/11/7 (22:49)
333
2168
90/11/7 (22:45)
1132
5471
90/10/22 (18:46)
532
2646
90/10/19 (12:38)
418
1555
90/10/14 (01:39)
263
1372
90/9/9 (16:17)
1105
5023
90/8/28 (20:29)
104
723
90/8/26 (20:54)
163
967
90/8/25 (23:49)

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

محمد پ , mohpieroo
محمد پ - 10:06 1388/04/20

::: حکایت و داستان کوتاه :::

با درود بر اساتید گرامی

احساس بنده و نظر مدیر گرامی بر این بود که بحثی در مورد حکایت باز شود که در آن به مبحث حکایت پرداخته شود و هر کدام از دوستان در هر جایی حکایت جالبی را دیدند میتوانند  در اینجا کپی کنند ....

با سپاس فراوان

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
باران مقدم , ana_karnina
باران مقدم - 01:39 1390/10/14
418

مسلمان

line.gif

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
باران مقدم , ana_karnina
باران مقدم - 22:21 1390/08/27
417

جودو کار یک دست

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از آن خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به آن كودك فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی همان فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان, با استفاده از آن یك فن, همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دست نداشتی!

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 20:54 1390/08/25
416

جانشینی برای پادشاه :

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!

باران مقدم , ana_karnina
باران مقدم - 23:25 1390/08/10
415
نقل قول از : حجت عسکری

نقل قول از : باران مقدم

سلام
آره خودم نوشتم. فکر کردم با اسم شخصیتم تابلو باشه که کار خودمه!


e?

بالاخره رفتی یا نه؟

اما جدا از شوخی کار برگرفته از یه اتفاقی واقعی و رئاله؟

یا تخیل و ساخته ی ذهنت؟ کاش ایمان دوباره برمی گشت و کارگاه داستان رو از سر میگرفتیم


نه هنوز دنبال یه دکتر قابل اعتماد می گردم!!!!!!!

نه رئال نیست، تخیلی بود!ولی خوب مطمئن نیستم اگه واقعیت بود خودم همچین کاری نمیکردم

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 20:18 1390/08/10
414
نقل قول از : باران مقدم

سلام
آره خودم نوشتم. فکر کردم با اسم شخصیتم تابلو باشه که کار خودمه!


e?

بالاخره رفتی یا نه؟

اما جدا از شوخی کار برگرفته از یه اتفاقی واقعی و رئاله؟

یا تخیل و ساخته ی ذهنت؟ کاش ایمان دوباره برمی گشت و کارگاه داستان رو از سر میگرفتیم

باران مقدم , ana_karnina
باران مقدم - 00:01 1390/08/10
413
سلام
آره خودم نوشتم. فکر کردم با اسم شخصیتم تابلو باشه که کار خودمه!

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 20:18 1390/08/9
412
مرسی
یه نکته:
ببین اگه خودت نوشتی لحاظ کن
اگه ننوشتی هم یا بنویس که کار کیه یا توضیح بده که واسه خودت نیست و نمیدونس هم...
باران مقدم , ana_karnina
باران مقدم - 23:55 1390/08/8
411

می دونم داستان نیست. فقط یه احساس مادرانه است و... اما نمی دونستم کجا باید بذارمش واسه همین اینجا نوشتم!

 

برگه رو دادن دستم و گفتن: تبریک میگم جواب مثبته!

باورم نمی شد، هاج و واج مونده بودم، زدم زیر گریه و از آزمایشگاه اومدم بیرون، نفهمیدم کجا میرم، تلفن همراهم زنگ خورد، به خودم اومدم و دیدم رو یه نمیکت تو پارک نشستم، مادرم از شهرستان پشت خط بود، نمی دونستم بهش چی بگم!

-          سلام مامان

-          سلام عزیزم خوبی؟

-          خوبم مامان ممنون

-          چه خبر مامان؟ دیشب خوابتو دیدم، حالت خوبه؟ شوهرت خوبه؟

-          خوبیم مامان

-          داری گریه می کنی؟ چی شده مادر؟ یا شاه قاسم!

-          دی مو حامله یم *( و زدم زیر گریه)

-          خدا رو شکر مادر ترسوندیم، مبارکه

-          چی رو مبارکه؟ مامان تو که می دونی من الان بچه نمی خواستم، می خوامش چه کار؟ همه برنامه هامون به هم ریخت، چطوری به شوهرم بگم؟ می دونی چقدر دوندگی کرده تا از دانشگاه پذیرش گرفته؟ چقدر به این در و اون در زد تا واسه منم پذیرش بگیره؟  شب و روز بی خوابی کشیده، تو غربت سگدو زده حالا من چی بهش بگم؟ بگم همه برنامه هاتو خراب کردم؟ نمی خوامش! میندازمش!(این حرفا رو با گریه میزدم و صدام می لرزید)

-          استغفرالله دختر این حرفا چیه؟ اینا جای شکرته؟ بچه هدیه خداس

-          نمی خوام مامان من هدیشو نمیخوام

-          داری هذیون میگی! کفر نگو، همونجا بزرگش می کنید

-          با این بچه اجازه پرواز ندارم! کجا ببرمش آخه؟

-          تو نرو باران، مامان تو کجا می خوای بری؟ درس به چه دردت می خوره؟ همین لیسانس بسته. تو اول یه مادری! از اولش هم من راضی به رفتنتون نبودم

-          چی میگی مامان؟ بچه ام که چهار-پنج سالش شد پدرشو ببینه؟ تازه مگه خود من آدم نیستم؟ همیشه مادرا باید فدای بچه ها شون بشن؟ یه بار هم بچه ها... مامان این که هنوز یه لخته خونه! بچه کدومه!

-          رفتی تهران دین و ایمونتو  اینجا جا گذاشتی؟ مادر می خوای قتل کنی؟ بچه خودتو بکشی؟ چرا از خر شیطون پیاده نمیشین؟ به شوهرت بگو همینجا درس بخونه دکتر بشه. مگه مملکت خودمون چشه؟

-          (نمی تونستم به مادرم بگم تو مصاحبه دانشگاه های ایران واسه سیاسی بودن ردش کردن، باز زدم زیر گریه)

-          دی شیر مایرت  وهیشکه هیچی نگو، خوم درسش ایکنم** ( متوجه چندتا دختر شدم که با تعجب نگاهم میکردن، نمیدونم از لحجه لریم تعجب میکردن یا از اشکی که پهنای صورتمو گرفته بود! شاید فکر میکردن شکست عشقی خوردمو دارم گریه میکنم!!!)

-          باران گوش کن چه میگم، پاشین بیاین یاسوج.....

 

 دیگه هیچی از حرفای مادرم نشنیدم. فقط به همسرم فکر میکردم، چی بهش می گفتم؟ بیشتر از جونم دوسش داشتم، حاضر نبودم هیچ چیزی حتی وجود یه بچه اونو از پیشرفتش محروم کنه، خودم شاهد تلاشش بودم، نمی تونستم همه چیزو خراب کنم! نمی تونستم بهش بگم تنها برو. میشناختمش، امکان نداشت بدون من بره! و حتما هم حاضر به سقط جنین نمیشد! هنوز صداش تو گوشمه، وقتی چشماشو گرد می کرد و تو صورتم نگاه می کرد و با لبخند می گفت: باران تو مادر خوبی میشی. با یاداوریش بغضم ترکید و زدم زیر گریه.

 

نمی دونم کی رسیدم خونه و خوابیدم، بیدار که شدم رفتم جلو آینه اتاق وایسادم به خودم نگاه کردم، به شکمم، به موجودی که تو شکمم بود، به چندتا سلول، یه لخته خون! یاد فیلم دعوت افتادم، وقتی میدیدمش با خودم فکر می کردم این آدما واسه چه دلیل های ساده ای بچشون رو سقط می کنن، اما حالا دلیل خودم واقعا ارزششو داره؟!تا وقتی خود آدم تو موقعیتش قرار نگیره نمی تونه قضاوت بکنه.

 

 به گذشته ام فکر می کردم، آشناییم با همسرم، ازدواجمون، اون همه تلاشای بی نتیجه واسه گرفتن دکتراش تو ایران، تلاشای بیشترش واسه پذیرش تو خارج، خوشحالی بی حد و حصرش بعد از گرفتن پذیرش و اقامت واسه هردومون، اما حالا من همه چیزو خراب کردم! آخه با این بچه چطور می تونم برم؟ یه مشت کوبیدم به شکمم و گفتم:  آخه الان موقع اومدن بود توله سگ؟ مگه این دنیا چی داره که واسه اومدن توش این همه عجله کردی؟ هان؟ می ذاشتی مامان بابات دکتر و مهندس میشدن بر میگشتن بعد با خیال راحت میومدی! خیلی هم از اومدنت خوشحال میشدیم!  حالا که بی موقع اومدی باید برگردی! برو موقعش که شد بیا! الان نه! الان نه!

تصمیممو گرفتم، همسرم برام مهم تره، بهش چیزی نمی گم، هیچ حس مادرانه ای هم ندارم، می خوام خودم سقطش کنم. یاد دوستم افتادم که بعد از سقط جنین پدرشو از دست داد. می ترسم سقطش کنم و نحـسیش زندگیمو بگیره! اگه نگهش دارم آیندمون رو از دست میدیم و اگه نگهش ندارم شاید گذشتمون رو.... دو دل شدم نمی دونم چه کار کنم!

دستمو رو شکمم کشیدم و با بغض گفتم:بذار یه یار هم که شده بچه ها فدای مادراشون بشن... فقط همین یه بار...

 

*مادر من باردارم

** مادر تو رو به شیر مادرت قسم به کسی چیزی نگو، خودم درستش میکنم.

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 20:48 1390/08/8
410

بازرگانی بود بسیار مال اما به غایت زشت‌روی و گران‌جان،

و زنی داشت روی چون حاصل نیکوکاران و زلف چون نامه گنه‌کاران.

 شوی بر او به بلاهای جهان، عاشق و او نفور و گریزان،

 که به هیچ تاویل، تمکین نکردی و ساعتی حتی به مراد او نزیستی ...

  و مرد هر روز مفتون‌تر می‌گشت.

تا یک شب، دزدی در خانه ایشان رفت.

بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسید و شوی را محکم در کنار گرفت.

 بازرگان از خواب درآمد و گفت: این چه شفقت است و به کدام وسیلت، سزاوار این نعمت گشته ام؟

 و چون دزد را بدید، آواز داد که: ای شیرمرد مبارک قدم! آن چه خواهی حلال بادت. ببر که به یمن قدم تو این زن بر من مهربان شد.

نصرالله منشی

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 00:29 1390/08/6
409

حکایتی از گلستان شیخ الاجل سعدی:

پادشاهی با غلامی عجمی در کشنی نشست و غلام ، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده ، گریه و زاری

در نمود و لرزه در اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک از او منَغَص بود ، چاره

ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم . گفت :

غایت کرم و لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا انداختند ! باری چند غوطه خورد ، مویش را گرفتند و پیش کشتی

آوردند، به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت . ملک را عجب امد .

پرسید : در این چه حکمت بود ؟گفت : از اول ، محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامتی نمیدانست . همچون

 این ، قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید                       معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را ،  دوزخ بود اعراف                           از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

فرق است میان آنکه یارش در بر                             با آنکه دو چشم انتظارش بر در

مانیا  , era1388
مانیا - 11:57 1390/06/20
408
بابونه    , reza_monfared


خیلــ ـی نــ ـاز بـــ ـود 

ممنـــ ـون گلـــ ـم
بابونه    , reza_monfared
بابونه - 16:30 1390/06/18
407

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

 

الو ... الو... سلام

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

حجت عسکری , tarannom_khial
حجت عسکری - 01:05 1390/06/15
406
نقل قول از : مانیا

50 سال بعد ، خبر ساعت 20:30



* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد. 

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
چشم
مانیا  , era1388
مانیا - 19:01 1390/06/14
405
50 سال بعد ، خبر ساعت 20:30

سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم......: 



* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید. 



* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضهبه بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتیمتر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گرانتر است. 

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید. 

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. 
علی دایی:هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملیحاکم اثت ...... به قولی...... 

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند. 

* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ایایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغمهشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتیدر این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود. 

* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند. 

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیرصحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سالکاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکتدر فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد. 

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقداممی کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند. 

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد. 

* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد. 

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند. 

* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند. 

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد. 

* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد. 

* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند. 

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد. 

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم. 

* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش ازدست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارجشده اند 
مانیا  , era1388
مانیا - 18:51 1390/06/14
404
حکمت گردی زمین :

خداوند مردرا آفرید ,


 به زن ها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر " گوشه " زمین پیداکرد!!!


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.